خوش کردم به دیدارت دلم را (۴)

    ...قسمت قبل


    همینطور زبونش رو داخل دهنم میچرخوند ، کف دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و با دست راستش آروم گونه هام و گوشم و پشت گوشم رو نوازش میکرد !
    آروم بلند شد تا حدی که نزدیک بود کیرم از داخلش دربیاد ، اما بدون حرکت اضافه ای ، با همون لطافت و آرومی دوباره نشست تا تمام کیرم باز هم داخل فرو رفت.
    این حرکت رو چن بار انجام داد و هربار سرعتش رو بیشتر کرد ، منم با دستام که روی کمرش بود کمکش میکردم.
    کمک که چی بگم ، از خوشحالی سرم داشت گیج میرفت
    فقط میتونستم آه بکشم،که با لباش جلوی این کارم رو هم گرفته بود!
    گفته بود تو کاری نمیکنی ، فکر میکردم یه انتخاب بود ، خبر نداشتم قراره اینطور از خوشی و لذت زبونم لمس و فلج بشه !
    حرکتش رو روی کیرم تند تر کرد و لباش رو از روی لبام برداشت ، یه نفس عمیق کشید...
    آاخ قربون کیرت برم من ... اااههه
    میدونستم انقدر خوبه همون روز اول خفتت میکردم و باهات سکس میکردم...
    + جونم زندگیم ... دوس داری کیرمو؟!
    انگشتش رو روی لبام گذاشت و فرستاد داخل دهنم . غیر مستقیم فهموند که هنوز نباید حرف بزنم ...
    خیلی از این کارش خوشم اومد ، با ولع شروع به لیس زدن و مکیدن انگشتش کردم ، اون هم تلافی این کار رو با کسش داشت انجام میداد ...
    هربار که روی کیرم بالا و پایین میکرد ، با همون ریتم انگشتش رو داخل دهنم عقب و جلو میکرد و آااه میکشید...
    اووومممم .... دوس داری زندگیم ؟! خوشت میاد ؟! ادامه بدم؟!
    با تکون دادن سرم به نشونه ی آره ، رضایتم رو بهش نشون دادم.
    _ ای جووونم ، منم دوس دارم .... اوووفففف ، خیلی کلفته....هم درد داره هم لذت .... ااههههه....
    تند تر روی کیرم بالا پایین میکرد ، یهو تا جایی که میشد به پاهام چسبید ، انگشتش رو از دهنم درآورد و محکم بغلم کرد !!
    کمر و کونش رو تکون میداد اما یک سانت بالا نمیرفت تا هیچی از کیرم از داخلش بیرون نیاد
    دستاش رو روی سینم گذاشت و انقدر محکم فشارم داد ک داشتم له میشدم ، سرش رو روی شونم گذاشته بود و نفس نفس میزد...
    یه لرزش کوچیک حس کردم و فهمیدم ارضاع شده!!
    درسته که من کاری نکردم ، اما همین که فهمیدم تونستم کسی ک دوسش دارم رو از خودم و بدنم راضی کنم برای ارضاع شدن منم کافی بود....
    حس کردم تمام شیره ی وجودم داره ازم خارج میشه ، اما هیچ حرفی نزدم ، دستام رو دور کمرش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم...
    با نفس نفس سعی کرد کلمات رو بهم بفهمونه...


    _ چ...چرا ریختی دا..خل پر...ررروو؟!
    منم دست کمی ازش نداشتم ، جونی برام نمونده بود ک بخوام جوابش رو بدم
    اما سوالش یعنی باید جواب بدم و میتونم حرف بزنم...
    +معذرت ، ببخشید !
    همینطور بغلم بود ، اما بخاطر بسته بودن چشمام نمیتونستم ببینمش ، فقط بوی موهاش که جلوی دماغم بود داخل سرم میپیچید و آرومم میکرد
    درست مثل وقتی که ......
    چه وقتی؟!
    حسی ک داشتم ، با هیچ لحظه ای ، از هیچ اتفاقی قابل مقایسه نبود !!!
    بعد از چند دقیقه ، از نفس هایی ک میکشید مشخص بود یکم حالش جا اومده.
    از روم بلند شد .
    خواستم پارچه ی روی چشمام رو باز کنم که با حرفش مانع شد ...
    نه ، صبر کن تا خودم باز کنم!!
    تکون نخور تا بیام ....
    چند ثانیه بعد ، صدای پایی که داشت دور میشد و سمت اتاقم میرفت!
    این بار برگشتنش یکم طولانی شد ...
    + زهرا ؟! کجا رفتی خانوم کوچولوی من ؟
    الان میام ، یکم صبر کن!
    بعد از چند لحظه ، حس کردم که اومد و نزدیکم وایساده
    گره پارچه ی مشکی ک روی صورتم بود از پشت سرم باز کرد ، از روی صورتم برداشتش و پیشونیم رو بوس کرد...
    چشمام رو باز کردم و دیدم ک لباساش رو پوشیده ، شالش هم روی صورتش انداخته !!
    جلوی خندیدنم رو نتونستم بگیرم ، با قه قهه به زور یعی کردم یه جمله رو کامل کنم ...
    + الان مثلا از خجالت قایم شدی؟!
    حرص کردنش و حالت چهرش رو ، حتی از پشت شالش هم میشد فهمید
    کوفته قلقلی !! نخند ، پاشو خودتو جمع کن !! این چه وضعشه ! خجااالتم خوب چیزیه پررروووووو....
    لحظه ب لحظه ب شدت خندیدنم اضافه میشد . دست خودم نبود ، انگار روی زمین بند نبودم
    انگار بعد از کاری که کردیم ، یه بار از روی شونه هام برداشته شده بود و سبک شده بودم....
    + دست خودم نیست ، ببخشیییددد ..
    باشه ، باااااشششههه ، بخند آقا آرس ، تا میتونی بخند..... منم که اینجا پشمم و فقط برای مسخره شدن اومدم
    یکم خودم رو کنترل کردم و آرومتر شدم !
    + نه قربونت برم ، معذرت . چشم هرچی تو بگی همون کار رو میکنم . اصلا میخوای گریه کنم ؟!
    شال رو که تمام مدت روی صورتش بود رو سریع برداشت و پرت کرد یه گوشه!!


    _ تو غلط میکنی!! عهه!! بچه پررو حرف گریه هم نمیزنیاا ....
    با چشم به کیرم که کاملا خوابیده بود اشاره کرد و حرفش رو با نازک کردن گوشه چشمش ادامه داد...
    گریه کنی من میدونم و این آقا آرس کوچولو که اینجا خوابیده!
    + نههه!! گناه داره ، کوچولوعه ، بیچاره زورش ب کسی نمیرسه ، خیلی مظلومه .... دلت میاد اذیتش کنی؟؟
    آره آره آره اتفاق فقط دلم میاد و زورم میرسه ک سر ایشون تلافی کنم ...
    خودت رو که دلم نمیاد اذیت شدنت رو ببینم!!!


    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


    ((خودت رو که دلم نمیاد اذیت شدنت رو ببینم .... ))
    بدون شک ، تا امروز ، بزرگترین دروغی که ازت شنیدم همین جمله بود !!
    چند ماه بعد ، نه تنها اذیتم کردی ، بلکه عذابم دادی و از زجر کشیدنم لذت میبردی !!!
    سرد شدنت ، آتیش عشق من رو کم نمیکرد ، برعکس ، منو برای نگه داشتنت حریص تر میکرد!!
    طمعی که وادارم کرده بود با وجود شغلی که تایم کاریش ، از ساعت 9 صبح تا 5 عصر بود ، باز هم دنبال یه کار نیمه وقت بگردم !!
    من باید تو رو نگه میداشتم... نباید از چیزی ک انقدر برای داشتنش سختی کشیدم ، با چند تا حرکت سرد کننده دست بکشم !!
    اما آخرین چیزی که حتی انتظارش رو هم نداشتم ، حتی نمیتونستم به احتمال اتفاق افتادنش فکر کنم .....


    تقصیر من چی بود؟!
    چی کم گذاشتم برات؟ پول ؟ علاقه ؟ عشق و محبت؟!
    چی ازم خواستی و بهت ندادم که گفتی از زندگیت برم؟!
    فقط بخاطر ناراحت کردن من ، بخاطر عذاب دادن من ، تمام جمله هایی که گفتی فقط و فقط مال منه و من ، یواش یواش ازم دریغ میکردی؟!؟
    زیاد من من کردم ، بذار از تو بگم...


    تو ، اگه چند وقت دیگه تحمل کرده بودی ، میدیدی که لیاقت من برای داشتنت ، خیلی بیشتر از هرکسی ک فکرش رو بکنی بود ....
    تو ، اگه چند وقت دیگه تحمل کرده بودی ، دنیایی برات میساختم که تمام شهر داخلش مثل ملکه باهات رفتار کنن ...
    حتی خود من هم جلوی چشمای دریاییت زانو میزدم و طوری که همیشه داخل ذهنم ازت بت ساخته بودم ، پرستشت میکردم...
    وااای اگه تو چند وقت دیگه تحمل کرده بودی ......


    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



    • زهرا ؟!
      بله؟
      اولین ضربه ....
      ب روی خودم نیاوردم و یه لبخند زدم و با همون لبخند ادامه دادم ...
      +بله ؟! بچه پررو پس اون جااانم خوشگله ها رو کی میگفت ؟!
      تاکید کردنم روی کلمه ی ((جااانم)) ، انگار به مذاقش خوش نیومد و سرد تر از قبل جواب داد ...
      خب جانم ، بگو !!

    • اعصاب نداریا !! هیچی گفتم شام بریم بیرون؟!
      _ نه.


    • چه بی تعارف !!! میبرمت اون رستوران خوشگله هاا ! همونی ک از جلوش رد میشدیم میگفتی کاش یه روز با هم ....
      _ گفتم نه ، خوشم از اونجا نمیاد دیگه.
      گفتم شاید بخاطر خانوادش اعصابش بهم ریخته یا از کار خسته شده.
      3 سال از دوستیمون میگذشت ، ولی تا حالا اینجوری ندیده بودمت !!
      اما کنجکاویم مجبورم کرد ادامه بدم....




    • چرا؟! با هم میریم خوش میگذره هااا!!
      سرش رو پایین انداخت و با صدای آروم ، جوری ک فکر میکرد من نمیشنوم ، پیش خودش گفت ...
      _ بخاطر همین خوشم نمیاد ...




    دومین ضربه ...
    درست نشنیدم ، آره بابا حتما اشتباه شنیدم!!
    + زهرا؟! چیزی گفتی؟ ببخشید متوجه نشدم ...


    سرش رو بالا آورد ، داخل چشمام خیلی سرد زل زد و با لحن خیلی عادی ادامه داد ...
    گفتم بخاطر همین خوشم نمیاد ، اونجا خیلی کلاسش بالاست . با بهترین لباست هم ک بریم مسخرمون میکنن !!
    سعی کردم با یه خنده مصنوعی و شوخی کردن ، فضا رو عوض کنم...
    + فقط لباسای من؟! ببخشید کیم کارداشیانه من ... چشم هرچی تو بگی . اصلا میریم برای دوتامون . اینکه کاری نداره زندگیم ، با هم میریم خرید هرچی دوس داشتی بگو بخرم!
    فقط با لباس درست نمیشه ، فایده نداره اینهمه راه هم الکی نریم ....
    سومین ضربه ....
    قبلا اسم خرید ک میومد ، انگار قرعه کشی بانک برنده شده باشه ، ذوق میکرد و میپرید بغلم !!
    حتی اگه فقط برای نگاه کردن مغازه ها هم بود ، زودتر از من آماده بود و کلی غر میزد ک چرا دیر آماده میشم !
    + زندگیم چیزی شده؟! خانومم کاری کردم ک ناراحتی ازم؟!
    آرس سر کاریم مثلا ، میشه اینجا اینجوری صدام نکنی؟! کسی بفهمه بد میشه برام ...
    + چشم قربان ! هرچی شما دستور بدید جناب خانوم کوچولوی من !!
    برو بابا دیوونه....
    + بازم چشم !
    _ چشمات بی بلا ...
    خوشحال شدم ک تونستم دوباره مثل قبل کنم اخلاقش رو !!
    آخرین جمله ای که گفت روحیم رو عوض کرد ، لبخندم از مصنوعی بودن ، جای خودش رو به شادی از ته دل داده بود ....


    داخل راه برگشت ، که داشتم میرسوندش خونه ، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد !
    نه به موقعی که پارسال تازه ماشین رو قسطی از پسر عموم خریده بودم ، تا چند ماااه پدر ضبط رو درآورده بود ، نه به حالا که براش مهم نبود چی پخش کنه ، یا حتی خاموش باشه یا روشن....
    سر کوچشون رسیدیم و پیچیدم داخل . نمیخواستم فقط خداحافظی کنیم و بره ...
    + زهرا؟ میدونی تقریبا چند وقته با همدیگه دوستیم؟!
    جلوی خونشون ترمز کردم.
    در رو باز کرد و پیاده شد ، چند لحظه مکث کرد ، بدون اینکه حتی خم بشه و بهم نگاه کنه ، سکوتش رو شکست....
    _ نه نمیدونم ، اما میدونم امروز روز آخرشه .
    مراقب خودت باش ، خداحافظت......


    ادامه...


    نوشته: Ares

  • 9

  • 3




  • نظرات:
    •   Ares.1
    • 1 هفته
      • 2

    • دوستان نظراتی ک دادید برام مهمه و اهمیت میدم بهشون ، اما این داستان رو تا قسمت 5 ، حدود 3 هفته پیش ارسال کردم و قابل اصلاح نیستن
      داستان و موضوع بعدی ، یه کار متفاوت ازم میبینید
      ممنون ک تحمل میکنید :-)


    •   Aida_moongirl98
    • 1 هفته
      • 1

    • لایک سوم آرس عزیز


    •   teen...wolf
    • 1 هفته
      • 1

    • خسته نباشی پسر... آورین..


    •   nilajooni
    • 1 هفته
      • 2

    • واااااااااااا
      عجبا


      لایک ٦ تقدیمت جالب شد


      راستی داخل راه اشتباهه


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 3 روز،14 ساعت
      • 1

    • داداش دارم با تک تک سلولام با داستانت انس میگیرم
      ولی یهو از اون سکس داغ به یه دختر سرد و کم حوصله تبدیل شدن برام جالب بود که انقد سریع اتفاق افتاد.


    •   وب.گرد
    • 3 روز،13 ساعت
      • 1

    • داستانتو چون قسمتای قبلیشو نخونده بودم امشب خوندم تازه فهمیدم چیو از دست دادم . عالی. بازم بنویس.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو