زندگی من: تاریکی ای که هیج وقت تغییر رنگ نداد (۲ و پایانی)

1400/02/01

...قسمت قبل

با درود بی کران بر دوستان شهوانی واقعیتش زیاد استقبال نشد و منم تصمیم گرفتم بکنمش یه وجب تو یه پارت کله داستانارو
البته واقعیتش اینه کلا حقیقت بی خریدارو بی بازاره و مردم عزیز گرایششون بیشتر به فانتزیایه کصشره محارم و غیره اس بگذریم…
ادامه داستان…
اگر پارت یک رو نخوندید بخونید زیاده یکم نظر ندید چون زیاد بود نخوندیم اولش گفتم زیاده(:
هماهنگ میشدیم و بادخترای زیادی میرفتیم بیرون(منظورم اکیپه)
هر پنجشنبه با یه اکیپ از حق نگذریم قیافه هم نداشتن زیاد واسه منم مهم نبود ولی دور از خونه و دور از خاطرات بد هنگامه قطعا حال و هوای بهتری داشت…
دقیقا غروب جمعه بود هوا گرفته بود بدم گرفته بود نم نم بارون میزدو هرکسی تو اون حالت اگ بود قطعا میترکید واقعا نمیدونم چرا؟ چرا سه شنبه غروبش دلگیر نیس؟
بیخیال نشسته بودم نم نم بارون که میزد رو صورتمو نسیم خنکی که میومدو کلی خیالو فکر که هفتاد درصدش هنگامه بود ولی هنگامه هفت درصد تو فکر من نبود هفت درصدم زیاده…!
خیلی دلم گرفته بودو رفتم بازار با تاکسی جمعه ها شهرستان ما واحداش کار نمیکنن رفتم بگردم حوصلم سر نره خلاصه یه ساعتم نکشید بدتر حوصلم سر رف تو اون شلوغیو هرچند کرونا هم بود شلوغ بود ولی برگشتم خونه لباس عوض کردم رفتم تو اتاق بخوابم دراز کشیدم رفتم تو واتساپ خبری نبود تو تل خبری نبود کلا سوتوکور بود گوشیم اینستام تو گروه تل بودما با دوستام ولی خوب کلا اون حسی که باید میومد نمیومد گفتیم اینستا شاید خوب باشه رفتیم سه تا فیلم ندیدم دیدم پیام داد سیوش کرده بودم زیبای خفته(چیزی ب مغزم نمیرسید اون زمان سیوش کنم)
خوشحال شدم چون کم پیش میومد خودش پی بده رفتم بگم سلام خوبی که دیدم یه رمان فرستاده نشستم خوندم.
خلاصش میشه این نمیخامت دکمتو بزن به اضافه بهونه های مختلف.
اون لحظه ای که نشستم خوندم اتاق تاریک بود کسیم خونمون نبود رفته بودن خونه خالم منم تنها بودم جمعه ها میرفتن مهمونی خانوادم.
تیک تاک تیک تاک از اون ورم قلبم طپش گرفته بود میگفت که پدرش فهمیده و اونو زده با کمربند و گوشیو گرفته و گفته حق نداری با این پسر باشی هرچند مادرش خبر داشت و چندباری بهم زنگ زد و میگفت مراقبش باشم و کاری نکنم که پشیمون بشم ینی منظورش این بود یه وقت( نکنمش)
منم فقط میگفتم چشم.
باباشم اتفاقا ادمی نبود گیر بده همشو الکی گفت من که میدونستم بعد از اون همه پی ام طولانی نوشتم الان چی کنم؟
گف مراقبت کن از خودت و برو دنبال زندگیت.
ابتهاج میگ آری آن روز چو میرفت کسی که داشتم آمدنش را باور من نمیدانستم معنی هرگز را تو چرا باز نگشتی دیگر؟
دوباره میگ همچونان رفتن روح از بدن دیدم که جانم میرود همش حرف دلم بود…!
از اونجایی که ده درصد غرور شکسته شدم رو داشتم هنوز
خودمو نشکستم که التماسش کنم گفتم مواظب خودتو خوبیات باش(یه تیک انداختم نگرف)
بلاکم کرد بعدش آدمی نیستم گریه کنم ولی بعضی وقتا فقط گریه آدمو خالی میکنه فقط گریه.
شایدم غروب میدونستم قراره یه اتفافی بیفته واسه همون بود تهه دلم خالی شده بود.
دوران بلوغش که به قول خودش خیلی زشت بودو اعتماد به نفس نداشت ماله من بود دورانی که خوشگل شدو خوش هیکل شد ماله یکی دیگ.
آدمیزاده دیگ هرکاری میکنه…
تو داستانا وقتی کسی حالش بد میشه میره سویچو ور میداره تو راه یه وینستون میکشه میزنه بیرون ولی من تنها کاری که کردم خوابیدم و خوابیدم چون نه اهل سیگار بودم نه ماشینی داشتم نه جایی داشتم نه کسی رو که بهش بگم چه مرگمه فقط ریختم تو خودم خیلی اروم و بیصدا.
خیلی خوابیدم ساعت ١٢ظهر بیدار شدم و سرصدای خانواده هم میومد ولی خوابیدم باز که شد ساعت سه ظهر دوس داشتم بازم بخوابم ولی گشنم بود بلند شدم صدای استخونای پام چرق تق چرق گیج میزدم رفتم از هال رد بشم دیدم اونا خوابن.
رفتم دستو صورتمو شستم از بس خوابیده بودم زیره چشام پف کرده بود بسیار غیر طبیعی بود…
ماکارانی خوردم ولی یه چیزی تو گلوم گیر کرده بود اذیتم میکرد خوردم و حس کردم هیدروسیکزین خوردم(یه قرص واسه خارشه ولی گیج کننده هم هس)
خوابم میومد نه کلاسی بود نه درسی نه هیچی همش تقصیر این کرونا بود نه که مهم باشه ولی کاش اون هشت ساعتی رو که تو اتاقم بودم تو مدرسه میگذروندم.
هنگامه تموم شد و منم بیخیالش شدم ولی تو فکرم داشتمش دوستامم کمتر بهم زنگ میزدنو رابطه اونام کمرنگ شده بود نمیدونم چرا
رفتیم بیرون و گشتیم گفتن چی شده؟قیافت شبیه زدنه شیش بار جق متوالی شده.
گفتم بیخیال گف باش بریم پیش سه چهارتا دختر صفا کنیم کصخلا عاشق این بودن دلقک بازی در بیارنو دخترا بخندن و یا جوک و یا کصشر بگن.قبلش هماهنگ کرده بودن.
ولی باز بهتر از اون اتاق لعنتی بود شبیه رد روم توی دارک وب بود بد عذابم میداد البته تو رد روم ب شخصی هس شکنجه بده طرفو
ولی تو اتاق من پر بود از فکرو خیال عذاب دهنده.
من هیچ حرفی نزدم تو اینستا بودم دیدم یکی پی داد جلو جمع زشته سرت تو گوشیه یکی از همون دخترا بود موهای چتری لاغر چشماش میشی بود بوی کاپیتان بلک میداد همیشه منم نگاش کردم یه لبخندی زد من عکس العملی نشون ندادم نوشتم باش و گوشیمم جم کردم.
شب اهنگ گوش میدادم طبق معمول(شاهین نجفیو_با سروش)
دیدم پیام اومده همون دختره بود یه کلیپ فرستاده بود ازینا ک سیا سفیدن اخرشم ی اهنگ میزارن دیدم گفتم قشنگه.
بحثو باز کردو حرف زدیم آدم کم حرفیم تو اجتماع و تو مجازی زیاد حرف میزنم یه هفته چت میکردیمو رابطمون خوب بود و حتی گف تنهایی بیا بریم کافه منم گفتم الان که بستس(کرونا)
بعدا میریم.
بعد از یه هفته اونم پی ام نداد دیگ دیدم دلیت زده تل و اینستاشو رفتم اس دادم خوبی چرا نیستی؟
هیچ وقت این پیامم ج داده نشد نفهمیدم چی شد به دوستامم گفتم گفتن راستش کات کردیم و دعوامون شده و فلانو من ک (میدونستم دخترا ریدن به رفیقام) گفتم حق میگی حرفی نیس
بیرونم نرفتیم دیگ میگفتن خز شده دختر بازیو باید ب فکر درامد باشیم.
بدم نمیگفتن رفتن شرکت جفتشون کار میکردن خبری نبود ازشون منم به فکر کنکور افتادم و گفتم ته کارایه اینا هیچی نیس بیا بیخیال این گزشته لعنتی بشیم حسی میگف هنگامه میاد خودش قسم میخوردم اون روز محلش نزارم دیگ حتی جوابشم ندم.
میگن کارما میگ اون دوست نداره چون اونی ک دوست داشت رو دوس نداشتی هرچی فکر میکنم میبینم اینجوری نبوده.کی منو دوست داشت؟من دوسش نداشتم اخه.
روزی سه ساعت شد چهار ساعت همینجوری میخوندمو به فکر این بودم دانشگاهه خوبی قبول شم دکممو بزنم برم.
سه شنبه شب بود یه فیلم ترسناک داشتم میدیدم با یکم تخمه مشغول دیدن بودم با خانواده تخمه زیاد میخرم(از اون سیاهاش که خیلی خوشمزن)
ساعت ٩بود فک کنم گوشیم زنگ خورد یه شماره نسبتا اشنایی بود من کسی بهم زنگ نمیزد همه تعجب کردن ک کیه گفتم رفیقمه
مادر هنگامه بود نگران بود صداش سرم داد زد گف بیشعور دخترم کجاس؟
من اجازه ندادم بهت هرغلطی دلت میخواد بکنی زود برشگردون خونه تا به باباش نگفتم و ازت شکایت نکرده
تو دلم گفتم یعنی چی شده٠ من چرا؟ مگ من چی کردم؟زنه خوبی بو هوامم داشت ولی من خیلی وقته باهنگامه اصلا کاری ندارم بهش گفتم کجایی گف خونه گفتم وایسا بیام ادرسشونو بلد بودم دوتا خیابون دور بود پیچوندم خونرو با صدتا چرتو پرت که شده.
هوام سوزش داشت پارمون میکرد بعدع یه رب رسیدم زنگ زدم ب هنگامه منو زده بود لیست سیاه فک میکرد مزاحمش میشم(:
جلو ننش زنگ زدم چن بار گفتم خاله منو انداخته لیست سیاه خیلی وقته بامن قهر کرده و گفته خاستگار زیاد دارم و قراره ازدواج کنم مزاحمم نشو.
گف به منم گفته با مهدی میرم سره قرار از ساعت ۶رفته و منم نگران شدم.
یه چادر سرش بود و چشمایی که توش ترس موج میزد قطعا این حرفارو شنید و دید هنگامه با من نیس سه برابر شد و دیدم رنگشو پریده گفتم یه جا هست شاید اونجا باشه زیاد با من اونجا میومد
(پارک منظورم بود)
چه کصخلی تو این سرما چهارساعت تو پارک میومونه این تفکر منو ننش بود رفت خونه مانتو پوشید و ی کاپشن روش رفتیم خیلی میترسید میلرزید یا از سرما یا از استرس منم نگران بودم ولی مهم نبود برام بعد از اون بی لیاقتی که خودش نشون داد فهمید ارزشش کمتر از این حرفاس.
بیشتر نگران این بود اتفاقی نیاورده باشن سرش منم فرکانسای بدی میومد توسرم بالاخره یه لحظس میزنه بالا طرفو بدبخت میکنه
نه ک من ادم حشری نباشم چرا هستم ولی خیلی وقت بود خود ارضایی کلا حسرو گرفته بود ازم و زیاد تو فکر عملیات نبودم.ولی اون پسرع از فیسش معلوم بود چن نفرو زده زمین…
ما گشتیم تو پارک رو به جز چن تا موتوری ک داشتن سیگاری میکشیدن کسی نبود این بدتر حالمونو خراب کرد گفتم خاله زنگ زدی؟گف هرچی میگیرمش جواب نمیده ک نمیده.
من گفتم بریم خونه تا نیم ساعت دیگ نیومد به باباش بگو
باباش شرکت بود فک کنم ١٢ظهر رفته بود تا ١٢شب اگر اشتبا نکنم.
به مادرم اس دادم ک من پیش دوستامم نگران نباش گف مواظب خودت باش کلید بردی؟منم دیدم خداروشکر تو جیبمه.
من بیرون وایسادم خجالت کشیدم برم تو هوام سرد بود.
سره کوچه میگفتم الان میاد وبهش میگم بیشعور بعد گفتم نه بهش میگم تو مسؤلی در قبال همه چرا رفتی خبر نمیدی؟نیومد اصلا ک نیومد.
بعدع بیست دقیقه صبرش لبریز شدو زنگ زد ب شوهرش و طفلی اونم نگران و عصبی برگشت منم گفتم خاله من میرم امیدوارم پیدا بشه
میدونستم باباش منو ببینه و ننش جریانو بگ پارم میکنن.گف بمون خاله قول میدم اتفاقی نیفته منم اون لحن گفتنو اون چشمارو دیدم گفتم باش خاله فقط به شوهرت بگو دیگ.
آش نخورده و کون سوخته به روایت من بود.
الان که میبینید داستان طولانیه و دارم با جزئیات میگم شاید همین کیفیتشم بیاره پایین ک باید ببخشید.
با خودم میگفتم تجاوز نکرده باشن بهش بعد بیهوشش کرده باشن میگفتم ن بابا این دهه هشتادیا اینجوریام نیستن
(سپهرو میگفتم)ولی ب چشاش نمیشد اعتماد کرد…!
رفتیم کلانتری و این وسط منم یه جورایی دیگ شدم مقصر حالا بیا بی گناهیتو ثابت کن گاهی حس میکردم خدا نگاه میکنه ولی کاری نمیکنه هیچ کاری نمیکنه هیچی یعنی هیچ.
که باباش غیرتی میشه و سره من خالی میکنه داد و هوارشو مادرشم با یه لحن ارومی ک دلش میخواد من ب گا برم میگف تقصیر این نبود تقصیر دخترمون بود صداش ب گوش هیچکی نمیرسید جز من.
گف برید خونه خبرتون میکنیم اتفاقی بیفته من پیاده رفتم خونه اون موقع شب کلا باهاشون حرفم نزدم و حس میکردم حقم بود.
واقعا حقم بود
نیم ساعت راه بود منم خسته بودم پولم نداشتم برگردم تو این راه فقط فکر میکردم چی شده الان؟
شماره اون کون بچه رو داشتم(سپهر)
بیست بار گرفتمش ج نداد.
من رسیدم خونه مسیر سردو سخت که جسمم سردش نبود روحم یخ زده بود میگفتم این دختر بامن بود اینجوری نمیشد ک
خدا خودش بهتر میدونه
خوابیدم و فرداش هشت صب بیدار شدم اس دادم ب ننش ک چی شد؟پیدا شد؟خاله خبری شد؟میتونم کمکی بکنم؟
چیزی ننوشت برام
رفتم دمه درشون نمیدونم رو چ حسابی؟مگ من کی بودم؟
اون قد مهم بود هنگامه ک مهم نبود چی میشه.
ابجیش درو باز کرد کشوندمش بیرون گفتم چی شده گفت ابجیم اومد خونه قبل از این که ما از پیش پلیسا برسیم ولی همش گریه میکنه و تو اتاق خوابیده.
فهمیدم جریان چی شده اینگاری از پشت زدن تو سرم دیدم مامانش اومد و گفت بدبخت شدم با حالت گریه کنان که به زور میفهمیدم چی میگ ولی حالش بد بود خاستم تو همسایه ها کسی متوجه نشه گفتم برو تو خاله میفهمن برو تو رف درو بست برگشتم خونه.
نه به اون دوران از شدت افسردگی دوس داشتم بخوابم نه الان که پلک هامم نمیتونم تکون بدم یه ترس تو بدنم بود یه ترسی که از ناراحت شدن اون دختر تو من به وجود اومده بود
دلیت زدم تلگرامو.واتساپو اینستارو فقط یه شاد داشتم.
چه روزایه سمیی بود که سپری میشد؟
هنوزم دوسش داشتم لعنت به این دلبستگی احمقانه ولی اون منو دوست نداشت.
انا اقبح انسان فی عیون اجمل انسان فی عیونی…
میگ من زشت ترین انسان هستم در چشمان کسی که زیبا ترین انسان هست در چشمان من…!
مشکل این بود.
یکی از دوستام خونشون رفت یزد هرچند بحثش پیش اومده بود اون یکی هم شرکت موند بهش ساخت و تصمیم گرف درس هم نخونه میگفت بی فایدس.
زیاد سرکار نداشتم باهاشون زنگ میزدم هر ازگاهی فقط.
تو این تایما بودم درگیر درس بودمو فیزیک و درسای تخصصی وقتمو پر کرده بودند ولی میگفتم کاش به دنیا نمیودم کاش تو این بدن نبودم این کالبد خیلی عذاب میده منو مشکلات بیشتری پیش میومد ولی واقعا فکر میکردم اگ ما ب این دنیا نمیومدیم
بازم این دنیا بود چی کم میشد چی زیاد میشد؟هدف چی بود؟
بیایم اینجا با غمو اندوه سر کنیم این بازه زمانی رو؟
این تایم جوانی که همه تو عشقو حالن چرا واسه ما نشد؟
تقصیر من بود؟من چی میکردم؟شبا زیاد با خدا دردودل میکنم اون سکوت میکنه و منم سکوت…!
فقط به سقف اتاقم نگاه میکنم و حرف میزنم با خودم…
اگ قبلنا دیدن بازی رئال و بارسا حالمو خوب میکرد الان اونم مهم نیست دیگ…
من پیگیر حال هنگامه بودم چون یک احمق عاشق بودم و این موضوع رو قبول کرده بودم.
رفتم دمه خونشون حدودا چن ماه بعد از ماجرا فک کنم دوماه سه ماه شده بود.
ابجیش نیومد خودش اومد بیرون اون چشما اون چشمایه قدیم نبود.
که بشه زندگی رو توش دید
سیاه بود سیاه شاید مثله بخت خودش و خودم…
با یه لحنی که مثله قدیم شورو هیجان نداشت گف چی میخای؟
که اشک از چشماش داشت میومد پایین درو بست منم برگشتم
این صحنه از زندگیم اضافه شد به صحنه های تلخ زندگیم و اس ام اس داد مهدی من دارم ازدواج میکنم دیگ این ورا نیا خوب نیس
منم گفتم باز الکی؟
گف تو فکر کن الکیه باش؟
پسرعموش خیلی میخاستش و بهش رسید و خوش به حالش خودش گفته بود به یه سال نمیکشه ازدواج میکنم…!یعنی پسر عموشم فهمید اون جریان واسش اتفاق افتاده؟
یعنی مشکلی نداشته؟
اصلا خانوادش به خانواده پسرعموش گفتن؟
اگ نگفتن تو تایم ازدواج پسره بفهمه چی میکنه؟
خیلی نگزشت تلگرامو نصب کردم پیویشو سرچ کردم که پروفش
عکس دوتا دست بود دست خودش بود فهمیدم عقد کردن میشناختم دستشو اخه چند باری گرفته بودمش اگ خدا گناه حساب نمیکنه واسمون(:
اگ خدا روز قیامت شکنجمون نمیده(:
بیوگرافیشم نوشته بود جانه مرا جانه تورا هردو بهم دوخت قضا
همچین چیزی فک کنم که یعنی بعله…
ناراحت خوشحال غمگین دپرس وضعیت حال من ایشالا ک خوشبخت بشه.
هرچن بیرون دوسه باری دیدمش…!
اونم منو دید ولی جفتمون وانمود کردیم همو ندیدیم.
این روزا میگذشتو میگذشت و نمیدونستم این زمانی که میگزره ما داریم بزرگ میشیم یا رشد میکنیم
یا نه داره از عمرمون کم میشه و به مرگ نزدیک میشیم(:
بعد از یه مدت
یه چیزی حس کردم طبیعی نیس رابطه منو دختر ع…م
بزار سانسورش کنیم یه وقت بدبخت نشیم بالاخره شانس که نداریم.
دوس نداشتم تعریف کنم این داستانو چون اصلا دوس نداشتم اینجوری بشه.
و افتخار نمیکنم هیچ بلکه پشیمونم هستم.
صدای سازدهل از دور خوش است واقعا همینه.
چون گفته بودم تو داستان قبلی خواستم حرفم دوتا نشه.
طلاق گرفته بود با یک دختر ١٠ساله شاید ٣٧میشد سنش
من خیلی وقت بود ندیده بودمش شاید چیزی حدودا١٠سال
یه ۴٠۵داشت میشه گف کارمند دولت بود دستش تو جیب خودش بود.
رفت امد زیاد شد نمیدونم چرا به بهونه های مختلف میومد شمارمو گرف ده روز بعد که سرم تو درس بودو حسابی مشغول بودم دیدم زنگ میزنه منم خیلی تعجب کردم اصلا با من چیکار داره؟
جواب دادم سلام کردو احوال پرسی خیلی خودمونی بود.
نزدیک ده دیقه حرف زد و منم میگفتم بعله اره درست میگی همینطوره
گفت شب کجایی؟
گفتم خونه گفت بیا بیرون دور بزنیم.
منم گفتم همگی بریم پارک خوبه؟گفت همگی که نه تورو میگم فقط.
مکث کردم
گف اگ مزاحمم که هیچی بیخیال
گفتم نه مراحمی شب شد رفتم حموم اومدم بیرون موهامو خشک کردم از پشت بستم را افتادم سره کوچه دیدم وایستاده سوار شدم.
با یه حالت خیلی خودمونی گف بههه مهدی خوبی چی میکنی دیگ چه خبر
منم سلامو اینا گفتم دخترت نیس چرا گف رفته خونه مامی بزرگش(مادر بزرگش)
قیافشو بخام توصیف کنم تپل بود سفید عینه روح ابروی نازک
لب باریک و آرایش غیر عادی که از حق نگذریم خوشگل شده بود…
قبلا تعریف دماغشو شنیده بودم ک میگفتن بزرگ بوده ولی عمل کردتش و چهرش دلنشین شده بود.
ولی چندان تعریفی نبود.
رفتیم یه گوشه از خیابون پارک تو ماشین نشسته بودیم خیلی حرف میزد منم بیشتر گوش میدادم.
میگف چرا حرف نمیزنی ناراحتی برگردیم…
حرف زد زد گف اره من خیلی کیس خوب دارم ولی پا نمیدمو میترسمو فلان فهمیدم اره اینجوریه که دلش میخواد بده چون یه چیزی بیشتر از خودمونی بود این حرفاش.
منم نگاش میکردمو ساکت بودم بعد از نیم ساعت شاید بیشتر نمیدونم چی باعث شد بیاد نزدیک تر خیلی نزدیک
خلوت بود پارک و خیابونم هر از گاهی ماشین رد میشد ولی ما مشخص نبودیم اومد نزدیک تر چشاشو بست منم اومدم نزدیک تر هیچ مقاومتی نشون ندادم چسپوندم بهش لبش لیز و نرم بود گاهی زبونش میخورد ب زبونم چشامونم بسته بودیم…
یه نگام کرد و گونمو بوسید هرچند خوشم نمیاد از بوسیدن گونه…
تفاوت سنیه زیاد تفکراتمون زمین تا اسمون فرق میکرد ولی یه لحظه حس کردم بد نیس منم اولین تجربمو داشته باشم…
تو کف نبودم زیاد ولی خوشم میومد یه بار تجربش کنم ببینم چه لذتیه که تو فیلما نشون میدن انقد حال میده…
اون شب برگشتیم با یه بوسه تموم شد و به اصرارش واتساپ نصب کردم و اونجا چت میکردیم…
چند روزی چت کردیم که کار از سکس چتم گزشتو گیفو فیلم زیادی ردو بدل شد شده بود منم مقاومت نمیکردم هیج علاقه هم نشون میدادم…!
ولی ته دلم انرژی منفیه بود که میگفت تهه اینم هیچی نیس
ولی گفتم چی میشه مام یه بار تجربش کنیم…
طول نکشید یه روز ظهری که پی ام داد چرا دیشب ج ندادی؟
گفتم چی شده اتفاقی افتاده؟گف خواستم بگم بیای خونمون…
حوصلم سر رفته(یعنی میخوام بدم و بیا بکن منو)
گفتم الان کجایی گف رسیدم خونه از سرکار گفتم خوب الانم وقت خداس چی میشه مگ؟
که گف قدمت رو چشم و منم پیاده راه افتادم استرس رو داشتم نمیدونم مسیرو چجور طی کردم چی گذشت تو مسیر تو ذهنم میگفتم شر نشه بفهمن…
یکم ابرو که دارم میره که میره…
از یه طرف که کیر راست شده را تدبیر نیس…
تاحالا خونشون نرفته بودم لوکیشن فرستاد اشتبا میرفتیم و پیدا نمیکردم نزدیک پنج بار فقد بالا پایین کردم تا پیداش کردم درو باز گزاشته بود گفته بود در قهوه ای رنگیه…
رفتم تو دو طبقه بود بالا خودش پایین یکی دیگ یواش یواش رفتم تو
سلام کردمو نشستم رو مبل ده دیقه شربتو و پذیرایی کنارم نشست یه لباس پوشیدع بود که تا رون پاهاش معلوم بود مشکی بود دامن حالت بود نمیدونم اسمش چیه ولی کلا زده بود بیرون هیکلش…!
ممه های شاید ٧۵باشه و شل و ول
نشست کنارم و گفتم هوا چ گرم شد یهو انداخت خودشو تو بغلمو گفت اره خیلی گرم شده…
یکم نوازشش کردم هرچن کلا ازین کارا نکردم و بلدم نبودم…
لبشو چسپوند ب لبم پنج دیق شاید شد ک مالیدمشو لب میگرفتم خاستم در بیارم لباسشو
گفت بریم تو اتاق اینجا نه رفتیم تو اتاق و یادم افتاد که دخترش نیس و گف پیش باباشه این هفته
اتاق هواش خفه بود قلبمم تن تند میزد چسپیدم بهشو رو تخت دراز کشیدیم گفتم نکنم توش دودیقه ای ابم بیاد خیلی زشته که
بخوام از حسی که تجربه کردم بگم…
اولش با تف خیس کردم سرشو و حالتی که دراز کشیده بودم اون نشست یواش یواش یه چیزی انگاری داغ بود و یه استخونم حس میکردم که اطرف کیرمو داره بالا پایین میشه مثله دست نبود
با دست شاید جق میزدم دودیقه میشد و حسی ک وارد میشد بیشتر بود ولی این اینجوری نبود.
کیرم بر خلاف اکثر داستانا که ٢٠سانتین و کلفتن من فک کنم ١۶سانت ولی از متوسط کلف تر بود پنج دیقه تو اون پوزیشن بالا پایین کرد خودشو خسته شد و افتاد رو من منم حس کردم الان میاد درش اوردم سریع یچن تا نفس عمیق کشیدم…
عرق کرده بودم نمیدونم چرا
از یه پوزیشن خوشم میاد اینه که پاهارو میچسپونن بهم و میدن بالا اونو تو فیلما میدیدم قشنگ بود عملی کردم تپل بود کصش انصافا ٣۵٠گرم بیشتر بود خوبیش این بود سیاه نبود.
پنج دیقه هم تو اون حالت جلوشو گرفتم که نیاد و دیدم ماله اونم نیومده گفتم زشته خلاصه دوباره تند تر کردم مثل فیلما صدای چلپ چلپ میداد سرعتو بیشتر کردم اونم زیاد سر صدا میکرد میترسیدم بیان بالا از پایین و دیدم اینورو اون ور میکنه خودشو و منو میچسپونه به خودش دیدیم دیگ عکس العملی نشون نمیده
ماله منم داشت میومد که دستمال کاغذیو ورداشتم ریختم توش و وقتی خالی شدم.
مذهبی نیستم ولی خیلی پشیمون بودم و به فکر این بودم جمع کنم برم داشتم لباسمو میپوشیدم گفت کجا تازه گرم کرده بودیم…
گفتم از خونه پنج بار زنگ زدن من ج ندادم نگرانن حتما باشه واسه بعدا اگ عمری بود.(الکی گفتم بهش)
پوشیدم تو دودیقه را افتادم دروغ چرا سکس حس خوبی بود تجربه خوبیه ولی وقتی با آدمش تجربه کنی و به موقعش بر خلاف اونایی که میگن رفتیم حموم دوباره کردمش واقعا تو تعجبم چطوری بازم راست کردن؟
اون لحظه فقط به فکر در رفتن بودم ی وقت ب گا نرم رسیدم خونه یه بوی بدی میداد تنم بوی زنا میداد واقعا پریدم حمومو توبه کردم دیگ باهاش کاری نداشته باشم دیگ بهشم فکر نکنم.
بعد چند بار حرف زدن و بهونه اوردن گفتم خانوادم چتاتو دیدن پشماش کز خورد.
بگذریم سره اون رابطه ای که نه کاندوم بود نه هیچی من پره جوش شد رو کیرم و فهمیدم اختلالات پوستیه ک از جنس دیگ بخاطر نبودن کاندوم میاد و خجالتم میکشم برم دکتر…!
پرونده این جریانم بسته شد راستش میتونستم داستانمو قشنگ تر واضح تر با جزئیات بیشتر بگم و باید ببخشید که نشد قشنگ تر بگم.
من بعد از گذروندن اون زمانا حالم یکم بهتر شده هنوز عکسایه هنگامه رو دارم…
هنوز ویساشو دارم.
و هنوز دوسش دارم و هیچ وقتم دیگ بهش سر نمیزنم.
یه توصیه ای میکنم به اونایی که کوچیک ترن نصیحت نیس
نصیحت ما ادمش نیسیم و تجربه ای نداریم.
ولی به هر نگاهی نگاه نکنید…!
به هرلبخندیم اعتماد نکنید…!
یه زندگیه درست حسابیو میخاید تجربه کنید دور بشید از هرچی حاشیه و عشقو عاشقیه که به جز چن درصد بقیه به هم نمیرسن ن ک خودمو بگم…
دیدم. حتی بعضیا ازدواجم میکنن ولی جدا میشن(:
یه نکته ای که ناراحتم میکنه…
بچه ها میان این سایت شاید زیر ١٧سال شاید دوازده سال مطمعن باشید میان و بعضی از داستانارو میخونن که خوش آیند نیست.
مخصوصا محارم بعضی از شما شاید از این فانتزی خوشتون بیاد و ٩٨درصد این داستانا اکثرا زاده تفکرات یه پسره که شاید دوس داره سکس با محارم رو تجربه کنه.
وقتی اون بچه میخونه فکر میکنه همه مادرا پایه ان این بچه حریص تر میشه خواهش میکنم مخالف باشید با هشتگ محارم.
و نخونید.
ببخشید حجم زیاد شد تبدیلش کردم به یه پارت قرار بود دوتا سه تا بشه با جزیات و حس بیشتر و دقیق تر که استقبال نشد
ببخشید از نگارش ضعیف ببخشید اگ بخش داستان سکسیم حشریتون نکرد و جق نزدید اون چیزی که اتفاق افتاد رو نوشتم…
خلاصه ببخشید کلا ایشالا لبتون خندون باشه همیشه در پناه حق باشید.
نظرات شما=شخصیت خانوادگی شما♡
پارت آخر از زندگی من سیاهیی که هیچ وقت تغییر رنگ نداد2

نوشته: محبط…


👍 3
👎 3
5201 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

805044
2021-04-21 00:24:08 +0430 +0430

کوس شعر وارداتی از زیمباوه

0 ❤️

805047
2021-04-21 00:33:51 +0430 +0430

نخوندم ولی دیس دادم بخاطر اخر داستانت

0 ❤️

805092
2021-04-21 02:45:02 +0430 +0430

قشنگ بود
خوشم میاد داستانای یکم معمولی تر و واقعی تر از اینایی که میان و تخیلات بیخود و افراطیشونو مینویسن بخونم !

2 ❤️

805176
2021-04-21 17:24:00 +0430 +0430

نه داداش… کسشعر ه که بی بازار و بی بهاست… بیخودی چسناله و صحرای کربلا درست نکن، اینایی که اینجا هستن، بی دست، کونتم میذارن…
اوه اوه تو از اون داداشای گلی هستی که فابریک انگار گل کشیده و چته و اگه ولش کنی، یه تنه بجای همه زر میزنه…
ماشالا اومده یه وجبش کنه، فقط دست گرمیش قبل شروع داستان، ۲ وجبه…
داداش مطمئنی ابتهاج میگ ه؟؟؟ قیافه ش بیشتر به فانتوم میخوره ها…
تیک تاک تیک تاک… از اون ورم طپش مقعد و قلب گرفته بودی که باباش فهمیده و با کمربند، تق ش کرده… (الان اینجا خیلی حساسه قضیه و … خودتون تو ذهنتون آهنگ هیجانی رو به این متن زیبا ، اضافه کنین…)
از این ورم… یهو یادم اومد به یه ورم… باباش که گوهی م نیست و اصلا نمیتونه کاری بکنه…( یهو یخ کرد… هیجان ، ان شد)
استاد یعنی میرینی و میزی جلو…نمینویسی… با کونت خلق میکنی…
بابا این فاجعه س… برای هر خطش، یه کتاب میشه گفت…
با این وضعش بحرطویل م نوشته هزار ماشالا…
حاجی بیا مردی کن و دیگه ننویس… هر چند کل این اراجیف من بیهوده س… چون این داداشمون معلومه، از اوناس که اگه دهنش و بگیری که حرف نزنه… با کونش ادامه میده و ساکت کردنش، محاله… بنویس غمباد نکنی ننه… نترکی…

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom