عصيان (تاوان٢)

    ...قسمت قبل


    اينجوري ميشه كه ويرونه روي ويرونه ساخته ميشه و يهويي چشم باز ميكني ميبيني زندگي همه داغونه...
    بدبختي باعث ميشه صدمات غير قابل جبراني يه خودت بزني و كم كم ديگران هم درگير ذهن بيمار تو ميشن و از تو در امان نيستن...
    تقريبا يك ماه از روزي كه واسه تميز كاري خونه ي نامزد مجتبي رفته بودم ميگذشت.
    تو اين مدت هرجوري خواسته بود بهش سرويس داده بودم،ديگه لازم نبود سر خيابون وايسم و سوار ماشين هر مرد و نامردي بشم.
    گرچه مجتبي خودش خداي نامردا بود ولي يه جور كار ثابت برام به حساب ميومد.
    دفعات اول سكس باهاش واقعا دردناك و آزار دهنده بود چون از هر شكنجه اي واسه لذت بردن استفاده ميكرد ،ولي كم كم خودمو به اين عذاب عادت داده بودم و فقط درآمدش برام مهم بود.


    پولايي كه ازش ميگرفتمو جمع ميكردم كه كم كم بتونم از اون لونه موش بيرون بيام و يه جاي بهتر خونه بگيرم.
    مينا ديگه داشت به تغييراتي كه تو خونه ايجاد ميشد شك ميكرد، خورد و خوراك خوب،داروهاي سر وقت، سر و وضع حسابي و شب خونه نيومدناي وقت و بي وقت من...
    حس ميكردم ميفهمه كاسه اي زير نيم كاسه هست ولي به روش نمياره.


    توي حموم مشغول شيو كردن بودم، قرار بود اون روز عصر بازم برده ي مجتبي باشم، با شنيدن صداي زنگ موبايلم هراسون از اينكه مينا جواب نده با همون حال از حموم بيرون پريدم.


    مجتبي بود، گفت فردا بله برونشه و خونه ي نامزدش مائده يه مهموني بزرگ گرفتن، دختره خواسته بود منم به عنوان خدمتكار خونه ي مجتبي برم براي كمك.
    ناچار بودم قبول كنم،گفته بود اصلا به خودم نرسم و جوري برم اونجا كه مثل هميشه سر و وضعم داد بزنه خدمتكارم و كسي بهم شك نكنه.
    همه ش تو فكر بودم كه مائده بالاخره با مشكل بكارتش چيكار كرده؟
    اصلا با اون خانواده مذهبي كه من ديدم چطوري پرده شو به باد داده؟
    قرار عصر كنسل شد، به جاش ساعت ٨ صبح فردا با آژانس رفتم خونه ي مائده.
    مثل بقيه خدمتكارا مجبور نبودم با مترو و اتوبوس خودمو خونه مردم برسونم چون يه موجود تقلبي بودم.
    چه سور و ساتي به پا بود، ميوه هايي كه هميشه حسرت خوردنشونو داشتم و كيلويي خدا تومن تو بازار قيمتش بود كيسه كيسه روي پيشخون بود.
    جعبه هاي بزرگ شيريني و دسته هاي گل رز سفيد و قرمز كه تو زرورق پيچيده شده بود.
    از توي حياط خونه بوي گوشت تازه ي خورشتي و سبزي سرخ شده هوش از سر آدم ميبرد.
    دلم گرفته بود، هميشه حسرت داشتن يه خانواده آبرومند و يه همچين جشني كه واسه خودم و محمد بگيريم به دلم بود، ولي افسوس كه عدالتي تو دنيا وجود نداره.
    تو همين فكرا بودم كه حاج خانوم چادر به كمربا اون قد كوتاه و هيكل گوشتيش اومد سراغم ، بعد از يه خوش آمد مختصر گفت: مادر دست بجنبون كه كارا همه ش مونده.
    برو سراغ ميوه ها قشنگ تميز بشور، خشك كن و با سليقه بچين تو ظرف بزرگ كريستال كه گذاشتم اون گوشه.
    به سرعت مشغول شدم، وقتي حواسشون نبود يه ناخنك به ميوه ها ميزدم و از ته دل لذت ميبردم،شيريني هارو هم توي ظرف چيدم و گل ها رو توي گلدون گذاشتم و روي ميزا شمعدوناي برنجي بلند و شمعاي طلايي گذاشتم.
    به جز من دو سه تا خانوم ديگه هم مشغول جارو پارو و خاك گيري بودن.
    تا عصر كارارو تموم كرديم، مائده با پوست سبزه و قد كوتاه و صورت بانمكش تو كت و دامن نباتي و چادر نازك سفيد،كاملا نشون ميداد يه عروس سنتي و مذهبيه.
    موهاشو آرايشگاه براش پيچيده بود و از زير اون شال سفيدش يه گنبد درست شده بود.روي صورتش يه آرايش ملايم دخترونه داشت.
    مهمونا دونه دونه ميرسيدن و ظاهر همه شون مثل ميزبان بود، خانوما چادراي رنگيشونو سر ميكردن و كيلو كيلو طلا و خرمن خرمن آرايش ازشون ميباريد.
    مجتبي يه كت شلوار مشكي تنش بود و مثل هميشه يقه پيرهنشو آخوندي بسته بود.
    بعد از هزار تا صلوات و كل كشيدن صيغه ي محرميت بينشون خونده شد و هزار و سيصد و هفتاد تا سكه طلا مهريه دختره كردن.
    مجتبي حتي سرشو بالا نمياورد كه نگاه كسي كنه، بعد از صيغه عروس داماد رفتن تو اتاق تا داماد بتونه بي حجاب عروس خانومو ببينه.
    سر اذانم مائده خانم رفت و كل آرايششو شست و وضو گرفت و نشست سر سجاده.
    حالم داشت از اينهمه تزوير و ريا به هم ميخورد.
    مگه ميشه آدما اينقد ظاهر و باطنشون فرق كنه؟


    خلاصه اون شبم گذشت و آقا مجتبي فرداي بله برونش منو خواست خونه ش.
    علاوه بر مزد دست ديروزم،قرار بود بازم يه پولي به جيب بزنم.
    بهم دستور داده بود يه شرت و سوتين قرمز توري كه نك سينه ها و سوراخ كسش بازه بپوشم.
    طبق خواسته ش خيلي غليظ،چشمامو با سايه مشكي و لبامو با رژ زرشكي حسابي آرايش كردم.
    مدلش بود كلا يه روز ميگفت مثل دختر دبيرستانيا باش يه روز مثل زناي خونه يه روزم مثل جنده ها.
    منم يه عروسك كوكي بودم كه هر مدلي ميخواست ميشدم.
    شايد اگر اون روز از زبون مائده نميشنيدم كه خودشم جا نماز آب ميكشه و همچين راست و درستكار نيست، دلم واسش ميسوخت و قيد نامزدشو ميزدم، ولي هم جريان مائده رو ميدونستم و هم اينكه مجتبي تو دست و بالش پر از جنده هاي رنگارنگه. منم نباشم هستن...


    وقتي ميخواست مثل جنده ها تيپ بزنم سكس وحشتناك تري در انتظارم بود.
    دوباره دست و پامو بست و يه گوشه ي حموم پرتم كرد.سينه هامو با گيره ي سفت بست، نفسم بند اومده بود.
    تو اين يه ماه از بس با وسايل مختلف و كير كلفتش منو كرده بود كسم اينقدي جا باز كرده بود كه كمتر دردم ميومد.
    رد كبودياي تنم نشون ميداد چقد با كمربند كتك خوردم. اگر يه در صد دردم نميگرفت اينقد ميزد كه جيغ بزنم و لذت ببره.


    مثل هميشه قلاده مو دور گردنم بست و روي كيرش فشارم داد و گفت بخورش...
    انگار دقيقا به يه سگ غذا ميداد.
    كيرشو تا ته ميكردم تو دهنم و ميمكديم، اونم با كمربندش اروم اروم روي كونم ميزد.
    يهو پرتم كرد اونور و گفت؛ امروز حوصله ندارم ميخوام بكنمت، دراز بكش پاهاتو باز كن.
    آروم گفتم: بله ارباب.
    بازم كير كلفتشو محكم توي كسم فشار داد، يه درد اساسي تو كسم پيچيد، چون تحريكم نميكرد خشك بودم و خيلي اذيت ميشدم.
    همينجوري كه جيغ ميزدم و صدام هفت تا كوچه رو برداشته بود، دوباره مثل بار اول صداي زنگ در واحد به صدا درومد.
    مجتبي هول شد و گفت باز تخم سگ از ريموت پايين درو باز كرد. تو حموم ميموني صداتم در نمياد تا بكشونمش تو اتاق.
    مشغول كه شديم گورتو گم كن.
    خيلي پريشون گفتم: چشم ارباب.
    در حمومو بست، چند ديقه بعد بازم تظاهر كرد خواب بوده و درو باز كرد. با لحن مهربوني گفت: عشقم خب قبل اومدنت خبرم كن كه معطل نشي پشت در، مجتبي بميره كه گرمت شده.
    نميتونستم چيزي ببينم فقط صداشون خيلي واضح شنيده ميشد.
    _جون عشقم بالاخره محرمم شدي چقد دلم ميخواست اون لباي مثل گيلاستو بخورم.
    + آقا مجتبي تو رو خدا خجالت ميكشم نكن، مگه قرار نبود بياي دنبالم بريم بام، پس چي شد؟ ساعت ٨ شد نيومدي.
    - ببخش قربونت برم من خواب مونده بودم.
    قربون سينه هاي تپلت برم، ميزاري يه كام ازشون بگيرم؟
    + واي نه تو رو خدا، روم نميشه،نه ولم كن.


    عجب مارمولكي بود، خوب بلد بود چطوري فيلم بازي كنه، مجتبي مشغول ماليدن كس و سينه ش بود و همه ش ميگفت قربون كس دست نخورده ي خانومم برم كه مال خودمه.
    بدون اينكه حواسم باشه يهو پام ليز خورد و محكم كف حموم افتادم.
    مائده متوجه صدا شد و گفت: صداي چي بود؟كسي تو حمومه؟؟
    بدون اينكه به مجتبي توجه كنه به سرعت جهيد و در حمومو باز كرد.
    وقتي منو تو اون وضعيت ديد جيغ بلندي زد و اشكاش ناخودآگاه سرازير شد.
    با صداي بلند فرياد ميزد جنده ي عوضي اينجا چه غلطي ميكني كثافت... گم شو بيرون ببينم، پس تو زير خوابشي نه خدمتكارش... چقد احمقم من خدايا...
    با گريه ادامه داد: خيابوني بي شرف، شما همه تون بي شرفيد، بنده ي كيريد، اونقد بي عرضه ايد كه فقط تن فروشي بلديد آشغالا...نه به خاطر پول نيست كستون ميخواره اره؟
    دستاش ميلرزيد و صورتش سرخ و گر گرفته بود. حس ميكردم الانه كه سكته كنه.همينجوري پشت سرهم به خودم و خانواده و جد و آبادم فحش ميداد.
    خفه خون گرفته بودم، اين تضاد طبقاتي لعنتي بود كه جاي من و اون اينجوري عوض شده بود.
    نتونستم خودمو كنترل كنم و داد زدم: جنده تويي كه باكره نبودنتو به خاطر پول و ثروت آنچناني مجتبي مخفي كردي بدبخت، نه من كه مجبورم زجر بكشم كه فقط از گشنگي نميرم.
    رنگش مثل گچ سفيد شد، داشت از تعجب و بهت و خشم وا ميرفت، كم كم به طرفم حمله ور شد كه مجتبي از پشت محكم گرفتش و هلش داد اونور.
    وحشيانه به طرف من اومد و با مشت و لگد به جونم افتاد.
    زنيكه ي هرزه ي مادر جنده، توي لجن زير پل خواب كي هستي كه به زن من تهمت ميزني پدسگ؟؟؟؟
    وسط جيغ و ناله گفتم، خودم با گوشاي خودم شنيدم كه پاي تلفن به دوستش ميگفت دختر نيست.
    لعنت به من....
    نميدونم چه خشم و نفرتي وجودمو گرفته بود كه دلم ميخواست زندگي اونام مثل من نابود بشه.
    مجتبي گيج و منگ بود، دست از من كشيد و سمت مائده چرخيد.
    كنترلشو كامل از دست داده بود يه سيلي محكم خوابوند تو گوش دختره و شالشو گل گردنش پيچيد...
    -فردا ميريم پيش دكتر آشناي من،هر دوتون ميايد...
    هركدومتون بهم دروغ گفته باشين زنده نميزارمش!


    اون شب استرس كل وجودمو گرفته بود،از غلطي كه كرده بودم مثل سگ پشيمون بودم.فرداي اون روز من و مائده رو سوار ماشين كرد و نزديك خيابون فرشته جلوي يه ساختمون لوكس پارك كرد.
    توي راه هيچكدوممون يه كلمه حرف نميزديم، مائده جيك نميزد و بي صدا به پهناي صورت اشك ميريخت.
    وقتي پياده شديم گفت، حواستون باشه شما دو تا خواهرين ، مائده عقد كرده ي منه و اومديم معاينه ي قبل از ازدواج.
    مطب فوق العاده لوكسي بود، گلدوناي بزرگ آنچناني و كاغذ ديواراياي سفيد و آبي فيروزه اي كه آرامش خاصي داشت ، ولي حال مارو خوب نميكرد.
    منشي يه دختر خيلي ناز و ظريف بود،موهاي بلوند فر كرده شو بيرون ريخته بود و يه آرايش خيلي غليظ در حد عروس داشت.
    با صداي نازك و گيرايي گفت: به چه نامي وقت داشتيد؟!
    مجتبي گفت:خانومم وقت داشتن، به نام عبدللهي.
    منشي اشاره كرد بشينيد تا مريض بياد بيرون بعدش نوبت شماست.
    بعد از چند ديقه يه خانم حامله ي قد كوتاه سبزه خوشحال و سرحال با شوهرش بيرون اومد و خنده كنان مطبو ترك كردن.
    بازم حسرتام تكرار شد...
    منشي صدا زد، خانم عبدللهي بفرماييد...
    مجتبي اشاره كرد كه هر سه وارد شيم.
    منشي پشت سرمون داخل شد و مائده رو به اتاق معاينه راهنمايي كرد.
    به مائده اشاره كرد كه شرت و شلوارشو در بياره و رو تخت دراز بكشه.
    من و مجتبي كنار ميز دكتر منتظر بوديم.
    بعد از چند ديقه خانم دكتر هيكلي و مو مشكي و خيلي جدي از اتاق معاينه خارج شد و با مجتبي خيلي صميمي برخورد كرد.
    عينكو از بيني باريك و درازش پايين تر آورد و زير چشمي نگاهي به من انداخت و سر تكون داد؛ خيلي گيرا گفت:
    بيش از چند بار رابطه ي كامل داشته و بافت پرده كاملا آسيب ديده و به سختي ترميم شده...


    هوش از سر مجتبي پريد، كاملا واضح بود كه منو برده بود كه آبرومو ببره و مائده رو پيروز و سربلند كنه...
    مائده آروم آروم از اتاق بيرون اومد ،تضرع و التماس خاصي تو نگاهش بود...
    بيرون ساختمون؛مجتبي تو چشماي مائده زل زد، حلقه شو درآورد و كف دستش گذاشت...
    مائده زار ميزد... با اينكه ميدونست مجتبي بعد از نامزدي بهش خيانت ميكنه با التماس گفت؛ هركاري بخواي ميكنم، با هركي خواستي باش حتي تا اخر عمر تو صورتم نگاه نكن فقط اين نامزدي رو به هم نزن، آبرومو حفظ كن تو رو خدا تو رو قرآن...


    حالم داشت به هم ميخورد، هم از خودم هم از مجتبي و هم از اين فرهنگ لعنتي كه مردايي كه راحت و با غرور با هر زني ميخوابن ولي اگر يه زن همچين خطايي كنه زير پا لهش ميكنن و مثل يه آشغال ميندازنش بيرون...


    مجتبي بدون يه كلمه حرف زدن وارد ساختمون خونه شد ...
    مائده با تنفر خاصي بهم نگاه ميكرد، كاش اون حرفا رو بهم نزده بود كه كنترلمو از دست بدم و جواب بدم.
    مجتبي بعد از مدتي دهن باز كرد و رو به مائده گفت، مثل سگ ميكنمت بعدشم ميگم آزمايشمون به هم نخورد.
    خيال نكن جنده اي مثل تو رو ميگيرم، تو يه هرجاييه عوضي هستي تو لباس مريم مقدس.
    خجالت ميكشيدي به كست دست بزنم اره؟؟ اونايي كه توش ميكردن چي؟ ازونا خجالت نكشيدي؟
    مائده ي بيچاره مجبور شد قبول كنه، معلوم نيست چه سختي كشيده بود تا بكارتشو ترميم كنه.
    مجتبي به من اشاره كرد كه لختش كنم و دست و پاشو ضربدري ببندم...
    مائده بي صدا گريه ميكرد و مجتبي با خشونت تمام كير كلفتشو تو كسش ميكرد، من سينه هاشو آروم ميخوردم كه به شهوت مجتبي اضافه كنم.
    خون زيادي از كس مائده بيروت زده بود و جيغ وحشتناكي از گلوش بيرون ميومد، بعد از ده ديقه تلمبه زدن مجتبي آبشو روي كس مائده ريخت و از روش بلند شد.
    خيلي ريلكس به در اشاره كرد و گفت: زحمتو كم كن و گمشو. فردا به آقات زنگ ميزنم ميگم جواب آزمايش خوب نبود.
    زودتر برو بدوز واسه روزي كه يه خر ديگه گير بياري.
    مائده با حال زار لباساشو تنش كرد و لنگ لنگان از خونه زد بيرون.
    مجتبي يه مشت تروال پنجاهي جلوي من پرت كرد و گفت، اينم واسه اينكه نزاشتي با يه جنده مثل خودت برم زير يه سقف...


    تراولا رو تو كيفم گذاشتم و تا ميتونستم از خونه دور شدم ، توي راه سيم كارتمو دراوردم و زير پام له كردم...
    تا در خونه زار ميزدم و ملت خيره خيره بهم نگاه ميكردن...
    منِ عوضي يه زن عليه زن بودم. يه زن كه باعث شد يه مرد آشغال خراب با ذهن كثيفش به هر دوي ما پيروز شه...
    من هم جنس خودمو به خاطر چند تا چك پول فروختم...
    خودفروشي از اين كار بيشتر شرافت داشت.
    اون شب به مينا گفتم بايد هرچه زودتر جابه جا شيم و بريم يه خونه ي بهتر، ظرف يكي دو روز يه سوييت ٥٠ متري نزديك پيروزي پيدا كردم و با پول پيش خونه قبلي و پولايي كه اين مدت مجتبي بهم داده بود رهنش كرديم...توي آواري از زندگي مائده آينه قرآن گذاشتيم و خواهر از همه جا بيخبرم شاد بود.
    روحيه م اينقدر داغون و خراب بود كه يه لحظه م نميتونستم غلطايي كه كرده بودم فراموش كنم... شبا زير دوش آب مينشستم و بدون اينكه مينا بفهمه زار ميزدم...
    حتي قرص خواباي قوي منو تا صبح خواب نميكرد...اشكام باز داشت جاري ميشد و با ماژيك مشكي روي كاغذ آچار مينوشتم:
    منشي ساده،آشنا به تايپ، جوياي كار
    با حداكثر ساعت كاري و كمترين حقوق
    آماده ي كار
    0936*
    آماده ي انجام كليه ي امور منزل به علاوه تميزكاري،پرستاري از سالمند يا كودك
    0936*
    من، مريم، يه دختر بي خانواده با يه خواهر مريض و بدون حتي يه سرماييه ي ناچيز، ميخوام كه تو اين جامعه ي مريض معصوميت و شرافت از دست رفته مو دوباره پيدا كنم...


    پايان
    نوشته مانيا

  • 76

  • 20




  • نظرات:
    •   shadow69
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • مرسی از داستان قشنگت

      همین...


    •   صدف هستم
    • 1 سال،5 ماه
      • 2

    • لایک 7
      مانیا جان خیلی قشنگ بود و کاملا موافقم که مردا همه کاری میکنن آخرشم دختر باکره میخوان
      کاشکی تفکر همه عوض بشه نسبت به حق خانم ها
      بازم بنویس عزیزم


    •   Danial_dex
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • برام سوال شد که اخرای داستان دختره چرا از این که حقیقتو گفته بود انقد اظهار پشیمونی و احساس گناه میکرد؟
      با این که مجتبی خوب بود یا بد کاری ندارم، ولی بلاخره نامزدش داشت دروغ میگفت ، حالا این که مجتبی کثیف تر بود یا نامزدش هم سواله.. اصلا معیار کثیفی یا تمیزی چیه؟ هر دو دروغگو بودن...
      این دختره فقط حقیقتو گفت همین. لایک۹


    •   shadow69
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • Danial_dex البته نظر نویسنده محترم هست منتها تصور من بر این هس که ایشون من باب این که مجتبی انواع اقسام کثافت کاری رو کرده اما قسر در رفته و به نوعی به همجنس خودش خیانت کرده دچار عذاب وجدان هست...


    •   صدف هستم
    • 1 سال،5 ماه
      • 3

    • دانیال سکس میشه جوابتون من بدم البته با اجازه مانیا جون
      خب احساس پشیمونی کرد واسه اینکه مجتبی انقدر کثیف بود با همه خوابیده بود اما دختر باکره میخواست و اینکه حقیقت گفت و زندگی اون دختر بدون اینکه بدونه چرا بکارتش آسیب دیده نابود کرد و اون لحظه اگه با دقت خونده بودین نوشته بود که بخاطر وضعیت اجتماعی و فرهنگش احساس خوشحالی میکرده از حرفی که زده
      هر2کثیف بودن و همیشه این هست که آدم با کسی ازدواج میکنه که دقیقا شبیه به خودشه...امیدوارم مفهوم رسونده باشم


    •   dickerman
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • واقعا عالی بود حظ کردم .


      دقیقا جریان مردان حیز که دختر آفتاب مهتاب ندیده میخوان رو که صادق خان هدایت گفته بود میشد از لابلای داستان کشید بیرون .


      لایک 11


    •   .Ambivalence
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • خیلی خوب بود...بالاخره ی داستان خوب اپ شد
      واقعا چی ب بکارت معنی داده؟چیزی که مهمه اینده است ن گذشته ی طرف..چ مرد باشه چ زن


    •   king.artoor
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • احسنت مانیا جان تو این چند شب بالاخره یه داستان درست حسابی آپ شد.در آخرم میگم ک زمین گرده و هرکی دنبال جنده بازی و پدرسوخته بازی باشه یکی مثل خودش گیرش میاد و دختر خوبم گیر آدم حسابیش میاد.ممنون


    •   سیسمونی
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • لایک به قلمت


    •   مادیان
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • واقعیت هر روزه مردهای هرزه ما :)


    •   mobintz
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • قشنگ بود
      و متاسفم که همچین ادمایه دو رویی دارن تویه جامعه ما حکومت میکنن


    •   amr_amr_amr
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • عالی بود


    •   happysex
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مانیای عزیز
      درود بر شما
      خوشحالم از اینکه وقتم رو برای خواندن داستانت گذاشتم و هدر نرفت
      زیبا ، روان ، درگیر کننده و پر کشش
      ی جاهایی انگار میرفتم توی بطن داستانت ....
      باید به شما تبریک بگم
      منتظر کارهای بعدت هستم به شخصه
      لایک


    •   SSAa699
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مانیا جان ممنونم خیلی قشنگ بود
      بله عزیزم متاسفانه تو دنیا عدالتی وجود نداره
      ومردا هر کاری دوس دارن خودشون میکنن ولی دختر باید دست نخورده باشه ....


      لایک20


    •   Danial_dex
    • 1 سال،5 ماه
      • 2

    • صدف هستم :
      نظر من اینه که نمیتونیم دقیقا بگیم کدومشون کثیف تر بودن، چون هیچ اشاره ای به گذشته ی اون دختر نشده بود
      البته منظورم از کثیفی به هیچ وجه سکس داشتن نیست ، دروغ گفتن و تظاهر کردن جزو کثیف ترین کارهاست که هردوشون این کارو میکردن..
      .
      .
      در ضمن من دانیال سکس نیستم!


    •   shemale.shi
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • این اولین داستانیه که به بهترین شکل ممکن حس و حال
      یه ماجرا رو بهم منتقل کرد. تازه فهمیدم قلم امثال سپیده و
      سامی و مسیحا خیییلی معمولی تر از تصور یه نویسندگیه. مانیا فقط تو بنویس (rose)


    •   maedeh_lgbt
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • قشنگ بود


    •   rayazin
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مرسی به خاطر داستان یا بهتر بگم حقیقت جامعه...البته اینو هم در نظر داشته باش که طرز فکر تمام پسرها این نیست که پاکی و خوب بودن یه دختر به داشتن بکارتش هست


    •   eyval123412341234
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • عزيز من واقعا عالي بود اين داستان. (rose) زن ستيزي زنها و زن عليه زن رو خوب اومدي. اون كسي كه ارزش زنها رو در حد زير صفر پايين ميارن خود زنهان، نه مردها. وقتي نامزد مجتبي خودش كمدش پر از اسكلت بود و به دختر داستان ميگفت جنده، بايد هم اين سرش ميومد. حق حلالت باشه و نوش جونش. مردها هميشه پشت همن، زنها رو به روي هم و دشمن هم... به نظرم دختر اصلي داستان هيچ اشتباهي مرتكب نشد... منتظر داستانهاي خوب ديگه ات هم هستم. (rose)


    •   mahdi80sa
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • شما که انقد خوب مینویسی برو داستان بنویس.مطمین باش موفق میشی :)


    •   سیژدها
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • من اصلا با ذهن قضاوتی ِ تو کنار نمیام! یا باید مردای متاهلو ول کرد یا مردای متاهل یا در شرف تاهل خودشون کثافتن یا دخترای اوپن جزای فسادِ پیش از نکاح را خواهند پرداخت.....تو اگر ذهنتو رها کنی خیلی بهتر مینویسی.


    •   26tabriz
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • واقعا بی نظیر بود


    •   feri.sexy
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • BRAVOOOOOOOO


    •   .farshad
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • عالی بود
      لایک ۴۴ تقدیم شما


      جای نقد نذاشتی


    •   ياس3فيد
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • بهتر از اين نميشد ، ممنون وسپاس از قلم زيباتون


    •   ninanina
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • متاسفم لعنت به باعث و بانیش


    •   serix
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • مرسی از نوشته ی قشنگت❤️


    •   melissa_taaj
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • خیلی قشنگ نوشتی
      واقعا جای تاسف داره که همچنین ادمای کثیفی هم هستن تو لباس مذهبی
      موفق باشی


    •   dk0098
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • داستان قشنگ ولی ناراحت کننده ای بود...


    •   sadegh120
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • با سلام
      واقعا نمیدانم چرا اینجور داستانهای الکی طرفدار داره؟ یک داستان که به هیچ وجه به واقعیت نزدیک هم نیست بیان میشه بعد هم همه خوانندگان چون داستان غمناکی بود تعریف میکنند.
      اولا فاحشه ها را تطهیر نکنید. فاحشه ها همشون الکی داستان پردازی میکنند که احساسات دیگران را برانگیزند در حالیکه که همش دارند دروغ میگند. آقا به چه زبانی بگم که باور کنید فاحشه ها همشون( 99% اونها) از سر فقر تن فروشی نمیکنند و فقط و فقط دنبال پول راحت و حرام اند؟؟؟؟؟ همشون هم الکی یه داستان دروغ میگند که به خاطر فقر و... سراغ فحشا رفتند. همشون بی شرف و دروغگوند. شما فقط ازشون بپرس که آیا حاضری با یه پسر سطح متوسط یه زندگی ساده باشه؟ همشون میگند نه
      دوما میرسیم به این داستان که ترشحات یک ذهن واپسگرا با امیال جنسی همراه با خشونت است. نویسنده میداند که با نوشتن یه داستان غمناک کسی هجویه ای علیه اون نمینویسد. پس با قربانی نشان دادن شخص اول داستان. احساسات خواننده را هدف میگیرد و بعد میخواهد که فاحشه ها را مطهر جلوه بدهد
      خلاصه داستان زیاد بدی نبود اما ....


    •   aramesh39n@
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • عالی سکسی و داستانی


    •   shiraz-m-m
    • 9 ماه،2 هفته
      • 1

    • واای که چقدر قلمت حالم خوب میکنه،ممنونم که هسی و مینویسی برامون،لایکککک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو