آتنا یک فرشته بود

1400/08/21

(با سلام به دوستان گرامی، این داستان قسمت سوم داستان همسرم لیلا و ولنگاری است لطفا قبل از خواندن این داستان ، قسمت های قبل را بخوانید، ممنون از الطفات شما عزیزانم)

لیلا مثل همیشه اول رفت پیش زری، زنی که در همین میهمانی ها با او آشنا شده بود و من اصلا از او خوشم نمی آمد. لیلا و زری گرم صحبت شدند. من کلاهم را از سرم برداشتم و نشستم و شروع به کاری کردم که دوست داشتم؛ نگاه کردن! همه را ریز به ریز بر انداز می‌کردم. مثلا جعفرخان از لبخند نصفه کاره اش معلوم بود که از هم‌صحبتی با سرهنگ فریادی لذت نمی‌برد و منتظر است فرصتی پیش بیاید تا فرار کند. خانم جوانی را دیدم که اسمش را نمی‌دانستم ولی انگار زیادی سعی داشت شکمش را داخل بدهد چون تقریبا شبیه لبو سرخ شده و در حال انفجار بود . گوشه‌ی سالن، فخار نشسته بود و به جام شراب نیمه پر، نیمه خالی اش زل زده و حسابی در فکر بود. عینک ته استکانی اش را روی میز گذاشته بود. موهایش تمام سفید، فربه و شکم گنده بود. با این حال از ظاهرش به هیچ وجه خجالت نمی‌کشید و علی رغم سن و سال و هیکل قناصی که داشت همیشه لباس های مرتب و خوبی بر تن می‌کرد. او یکی از قای های به نام شهر بود. همینطور که داشتم او را برانداز می‌کردم، عینکش را برداشت و به چشم زد. نگاهی به اطراف انداخت و آنگاه من را پیدا کرد و برایم دستی تکان داد و با دستان چاقش به صندلی رو‌به‌رویش اشاره کرد.
از سر میز بلند شدم تا به سمت فخار بروم که آتنا جلوم ظاهر شد.
-هدایت کجا میری؟
+میرم پیش فخار، می‌دونی که باید چکار کنی؟
یه پوزخندی زد و گفت: - یادته به لباس من تو مهمونی قبلی خرده گرفتی؟ زنت آب نمی‌دید وگرنه شناگر ماهری بود، همه پر و پاچه‌اش بیرونه
+منم می‌تونم از این فاصله نوک سینه هات رو ببینم که سفت شدن، چرا سوتین نپوشیدی؟
-چقدرم که شما مردا بدتون میاد ما رو اینطوری ببینین.

  • خوبه حالا، آتنا لطفا حواست رو جمع کن.
    -من گماشته تو نیستم هدایت،کارمم خوب بلدم. برو خیالت راحت.
    باید اعتراف کنم که دیدن نوک سینه های آتنا از زیر لباس سفید و نازکی که به تن داشت و همچنین بوی عطر خاصی که از گلویش به مشامم رسید تحریکم کرد. جوری که برای چند لحظه فخار را فراموش کردم و از پشت، آتنا را دید زدم و به ساق پاهای زیبا و ورزیده اش، هنگامی که قدم برمی‌داشت خیره شدم اما ناگهان صدای نخراشیده ی فخار حواسم را پرت کرد.
    +آقای وکیل، مارو تحویل نمی‌گیری؟
    -اختیار دارید جناب فخار، باعث مباهاته.
    +تعارف رو بذار کنار هدایت، همه می‌دونن که تو یکی از بهترین وکلایی هستی که این مملکت به خودش دیده.
    -بنده نوازی می‌فرمایید قربان.
    چند لحظه ساکت ماندم و به چهره اش دقیق تر نگاه کردم. چشمانش قرمز بود جوری که انگار یک هسته زردالو را در ظرف خون انداخته باشی، چشمان قهوه ای اش ترسناک می‌نمود. زیرچشمانش گود رفته و مشخص بود که مدتهاست نخوابیده.
    فخار سرفه کنان گفت:
    +هدایت چند وقتیه که روزگار خوشی ندارم، همه چیز برام بی اهمیت شده. دنیا برام تیره و تار شده. 40 سال تمام نسخه اینو اونو پیچیدم؛ حکم حبس ابد، اعدام و شلاق دادم و ککمم نگزید ولی الان که پیر شدم و یه پام لب گوره، تازه یاد زمستون افتادم.
    سیگارش را روشن کرد و چند پک زد.
    +می‌خوام یه پرونده رو برام قبول کنی هدایت
    -باعث افتخاره قربان، اما شما که…
    +صبرکن حرفم تموم بشه. یه پرونده زنای محصنه است. قاضی اش قراره من باشم. چندباری ردش کردم اما بازم بهم فشار آوردن و من گفتم قبول می‌کنم ولی به شرط اینکه اگر هیئت منصفه و وکیل مدافع بی گناهی دختر رو اثبات کردند، رای به بی‌گناهی بدم. یک عمر به ساز اینا رقصیدم. گناه‌کار رو بی‌گناه کردم و معصوم رو مجرم خوندم ولی این یکی دیگه نه.
    -به نظر پر دردسر میاد قربان، چرا قبول کردین؟یا با این شرطی که براشون گذاشتین دیگه چرا اصرار دارند که شما قاضی باشید؟
    +برای اینکه من یک عمر آدمشون بودم هدایت. فکر می‌کنن الکی طاقچه بالا میذارم که غرورم خورد نشه ولی اینبار خوردشون می‌کنم. دیگه نوبت منه.
    -چیه این پرونده شمارو وادار می‌کنه که ازش دفاع کنید؟ خب زن که هرزگی کرده بذارید به جزای کارش برسه.
    +اول فکراتو بکن و بگو قبول می‌کنی یا نه. تا فردا شب فرصت داری. بعد که قبول کردی بهت ماجرا رو میگم.
    روز بعد طبق قرار قبلی، آتنا به دفترم کارم آمد. در چشمانش شیطنت و شعف خاصی موج می‌زد. سلامی کرد و در را بست. پالتوی پشمی و خزدارش را آویزان کرد. چکمه های بلند مشکی تا زیر رانش پوشیده بود و حد فاصل آن تا پیراهن مشکی اش لخت بود و ران های توپر و ورزیده اش پیدا بود. رژ لبی جیغ زده بود و سعی کرده بود با آرایش، خال بزرگ کنار لبش را کمی محو تر کند که در چشم نباشد اما چندان موفق نشده بود.
    با عشوه خاصی روی صندلی نشست و از داخل کیف کوچکش وسیله ای کوچک که به اندازه یک رژ لب بود دراورد.
    -هدایت خان، اینم مدرک جرم.
    +این چیه آتنا؟
    -این رو داییم از لندن فرستاده، صدا رو ضبط می‌کنه
  • همون دایی جاسوست رو میگی که هی پوزش رو بهمون می‌دادی؟
    -حالا بیا و خوبی کن! حیف که به طرز احمقانه ای ازت خوشم میاد وگرنه قدم از قدم برات برنمی‌داشتم چشم سفید.
    +باشه حالا چطور کار می‌کنه؟
    -این منشی ات رو بفرست بره بعد بیا باهم گوش بدیم.
    +چطوره اینو بدی به من و خودت هم بری؟
    -ببین هدایت بهت حق میدم که نخوای اینو همراه من بشنوی ولی حق نداری با من بد برخورد کنی. من جز خوبی برای تو کاری نکردم. کردم؟
    چون به نظرم حرف منطقی می آمد و در ثانی خودش قاعدتا یکبار گوش داده بود و چیز پنهانی وجود نداشت، منشی را رد کردم و کنار او نشستم. صدا را پخش کرد.

…واای لیلا تو فرشته ای…[صدای زیپ و سگک کمربند و احتمالا درآوردن لباس ها]…[صدای خوردن و لیسیدن سینه ها (احتمالا) و ناله لیلا]…شوهرتم برات می‌خوره؟ من بهترم یا اون؟…صدای کش دار لیلا: تو بهترییی. مخصوصا وقتی اون روز تو مهمونی یواشکی رون‌هامو می‌مالیدی اوممممم…

-قطعش کن آتنا
+چرا؟
-گفتم قطعش کن. همین حالا.
صدا قطع شد.

این‌بار دیگر حالت تهوع داشتم. دلم می‌خواست همه خاطرات و عاشقانه‌هایی که با لیلا داشتم را یکجا بالا بیاورم تا بتوانم وجودم را از حضور اهریمنی لیلا پاک کنم.
این‌بار به جای فلجی، حالت حمله عصبی بهم دست داد و شروع کردم به داد زدن. جوری که آتنا هم از ترس جیغ می‌زد و سعی می‌کرد من را آرام کند.
-هدایت، هدایت، حنجره ات پاره شد. بسه بسه…
آنقدر داد زدم تا به سرفه افتادم و آنگاه شروع به گریه کردم. مثل کسی که دست و پایش شکسته و بعد از سرد شدن بدنش تازه به درد آن دچار می‌شود. من همان حس را داشتم. تازه فهمیده بودم که عمق فاجعه در چه حد است. آتنا سرم را در آغوش گرفته بود و سعی می‌کرد بهم آب بخوراند ولی من پسش میزدم تا جایی که با عصبانیت زیر لیون زدم و همه آب را روی شلوار و پیراهنم ریختم.
آتنا هنوز آنجا بود. علی رغم دیوانه بازی هایم و بی احترامی های پی در پی ام هنوز من را تحمل می‌کرد. برایم یک گیلاس از شرابی که برای موکل های پولدار و کله گنده ام سرو می‌کردم تا مستشان کنم و قرارداد را به نفع خود تمام کنم ریخت و برایم آورد. نفس نفس می‌زدم و گاهی سرفه می‌کردم.
-یکم بخور هدایت. می‌دونی که آرومت می‌کنه.
بدون اینکه چیزی بگم سر کشیدم و یکی دیگه خواستم. و بعدی و بعدی…
مست و پاتیل شده بودم ولی هنوز گاهی بغض می‌کردم و زیر گریه می‌زدم.
-هدایت باید لباست رو دربیاری. همش خیس شده
توی حال خودم نبودم که دیدم فقط یک شُرت پامه و یک زیر پیراهنی. آتنا حتی جوراب های منم درآورده بود.
چشمهامو بسته و در حالت نیمه اغما بودم که احساس گرما روی پاهایم کردم. بعد یک نرمی دلنشین که به پشم پاهایم کشیده می‌شد و سپس متوجه یک سنگینی روی پاهایم شدم. چشمهایم را که بازکردم، لیلا را دیدم. زیر لب گفتم: لِی… لیلا… . ولی با دقت بیشتری که نگاه کردم خال لبی دیدم. فقط آتنا می‌توانست چنین خال بزرگی داشته باشد. بعد همان بویی را حس کردم که دیشب در مهمانی از زیر گلوی آتنا می آمد.
آتنا دو دستی سرم را گرفته بود و لبانم را لیس می‌زد و می‌مکید. همچنین چندباری سعی کرد زبانش را داخل دهانم کند که با سد دندان هایم برخورد کرد. باسن نرمش را روی پاهایم می‌کشید و کُسش دقیقا روی کیرم کشیده می‌شد. کم کم حالت نشئگی ام داشت به هوشیاری خفیفی تبدیل می‌شد. جوری که اجازه ورود به زبانش در دهانم دادم. حتی زبانم را چرخاندم تا به زبانش مالیده شود.
درگوشم گفت: هدایت، عزیزم، من اینجا موندم که کمکت کنم باهاش کنار بیای! هرچقدر عصبانیت و خشم داری روی من خالی کن. انرژی ات رو بیار توی پایین تنه ات و بعد تخلیه اش کن.
با شنیدن این جملات کیرم به طرز وحشیانه ای سخت و دراز شد و شُرت نازک آتنا با پیش‌آب من و آب واژنش، آنقدر خیس شده بود که دیگر بود و نبودش فرقی نمی‌کرد و کُسش با کیر من از روی شُرتم تماس داشت.
بهم پیشنهاد داد که بگذارم با این لبهای قرمز رژ دارش اول کیرم را ببوسد و بلیسد و بعد خودش را با آن خفه کند. هنوز جمله اش تمام نشده بود که شُرتم را دراورد و کیر و خایه ام را دید زد.
-قربونت برم هدایت! حیف این کیر و خایه نیست که توی کس لِی…
حرفش را قطع کرد و دو تُف حسابی روی کیرم انداخت و در حالتی که ایستاده بود از کمر خم شد و کیرم را بلعید. دهانش مکش عجیبی داشت. انگار می‌خواست واقعا همه انرژی خشونت باری که در من جمع شده را بیرون بکشد. کمی که ادامه داد و تمام رژ لبش را با کیرم پاک کرد، به او گفتم کمرش ممکن است درد بگیرد و بهتر است پوزیشن دیگری بگیریم. پیشنهاد داد که پالتوی پشمی اش را روی زمین پهن کنیم و روی آن ادامه کار را انجام دهیم. اول قبول نکردم ولی وقتی دیدم لخت مادر زاد شده و روی پالتویی که چند وقت پیش برای حفاظت از سرما پوشیده بود و حالا بستری برای معاشقه ما شده دراز کشیده و پاهایش را هوا کرده دیگر طاقت نیاوردم.
تمام وزنم را روی او انداختم و به لب بازی ادامه دادیم. پستان‌هایش را که گرد و درشت و سفید بودند تا جایی که می‌شد آرام می‌مکیدم و گاهی هم به پیشنهاد خود آتنا گاز می‌گرفتم. واژنش حسابی آب افتاده و منتظر بود تا کیر نسبتا درشتم را داخلش فرو کنم. با اینکه می‌دانستم با این کارم خیانت را در حق لیلا تکمیل می‌کنم ولی این کار را با جان و دل کردم. با همان تلمبه اول سعی کردم همه آلتم را در کُسش جا کنم. آتنا آه بلندی سر داد و کمی خودش را عقب کشید و بعد دوباره آهی کشید و با عشوه گفت: خیلی بزرگه هدایت اومممم. من که این حرف او را به عنوان تمجید تلقی کردم به لب بازی با او ادامه دادم و با تلمبه های آرام، از خجالت کُس تشنه اش در آمدم.
آتنا که زیرم خوابیده بود و زبانش بیرون بود و به لبانم می‌کشید با چشمان بسته گفت:

  • هدایت این راضیت می‌کنه؟
  • اگه یک‌ساعت همینجوری ادامه بدم آره.
    -نه هدایت، اشتباه می‌کنی. من رسما اعلام کردم که می‌تونی عین هرزه های خیابونی باهام رفتار کنی! اومدم توی محل کارت، لختِ لخت شدم و کیرت رو توی حلقوم گرفتم، اونوقت تو با من مثل یک خانوم محترم رفتار می‌کنی؟
    +خب تو بگو که چی تو رو راضی می‌کنه آتنا؟
    -عین جنده ها باهام رفتار کن! بهم آسیب بزن! بهم فحش بده! خودتو خالی کن. می‌خوام تمام آخر هفتمو از درد توی رختخوابم بگذرونم!
    +خانم کارآگاه و انقدر جندگی نوبره والا
    -خفه شو … فقط جرم بده هدایت.
    با حرفهای عجیب آتنا احساس کردم خوی وحشی گری در من بیدار شده. همان خویی که همیشه مخفی اش می‌کردم. احساس ‌کردم می‌توانم یک زن را به معنای واقعی کلمه بگایم و همچنین به خود گفتم امشب جوری آتنا را خواهم گایید که در کتاب لغت نامه زیر کلمه «گاییدن»، به عنوان مثال و توضیحات اضافه کنند: همان عملی که هدایت با آتنا در تاریخ فلان انجام داد!
    کیرم را فوری درآوردم و با ولع و شدت عجیبی در دهان آتنا فرو کردم و به او گفتم: طعم کُستو بچش آتنا. وقتی که دیدم دارد به سرفه میفتد یکبار دیگر در دهانش تلمبه محکمی زدم و بعد درآوردم. با کمی نفس نفس و گرفتگی صدا گفت: حالا شد هدایت! حالا که خوب خیسه فوری بکنش تو کونم.
    بدون تعلل به شکم خواباندمش و با بی رحمی تمام کیرم را در کونش فرو کردم. اولین باری بود که از مقعد می‌کردم. احساس می‌کردم ته ندارد و اگر طول کیرم 50 سانتی متر بود هم در آن جا می‌گرفت! جوری وحشیانه تلمبه می‌زدم که انگار قرار است با هر تلمبه خایه هایم را نیز در کُس او جا دهم. آتنا را حالت سگی کردم و به گاییدن کون او در حالت نیمه ایستاده ادامه دادم. چهره آتنا مست بود و قرمز موهایش را با کشی، دم اسبی بسته بود. گاهی لبانش را گاز می‌گرفت و می‌توانستم ازین زاویه لرزیدن و تکان خوردن پستان‌هایش را خوب ببینم. رو به من نگاهی شهوتی کرد و گفت: بِکِش هدایت! موهامو بِکِش.
    با بی رحمی، تمام موهایش را کشیدم و به گاییدنش ادامه دادم. آتنا یک دستش به زمین بود و یک دستش را روی باسنش گرفته بود و گاهی از باسنش دستش را برمی‌داشت و پستان‌هایش را دست‌مالی می‌کرد و دوباره دستش را روی باسنش می‌گذاشت.
    همزمان که در کون خوش فرم او با ولع تلمبه می‌زدم گفتم: حالا گاییده شدی آتنا؟ جنده خانم.
    -خوب بلدی بگایی منو هدایت. آهههه…
    +می‌گامت هرزه ی هرجایی، هزار کیره
    -یکم روی کُسم دست بکشی تمومم هدایت
    دستم را همزمان که اورا می‌گاییدم روی واژنش گذاشتم و برایش ‌مالیدم. چند ناله ی خیلی بلند کرد و بعد جیغ بنفشی کشید و لرزید. ولو شد روی پالتویش که زیرمان بود و کیر من هم از جا در رفت. آتنا لخت و بی حال روی زمین افتاده بود. سوراخ مقعدش نبض میزد و قرمز شده بود. چندثانیه ای هیچ کاری نکردیم و هیچ چیزی نگفتیم. بعد آتنا بلند شد و پالتویش را جمع کرد و برد آویزان کرد. به خودم گفتم فقط می‌خواستی خودت ارضا شوی و بعد بساط را بدون توجه به من جمع کنی … که دیدم دوباره روی زمین سفت و سرد دفترم حالت سگی شد و گفت: جرم دادی هدایت ولی ادامه بده. می‌خوام زانوهام قرمز بشه و درد بگیره روی این زمین!
    هیچی نگفتم و با تعجب کیرم را دوباره فرو کردم. این بار سخت‌تر در مقعدش فرو رفت. درست عین ندید بدید ها و کون ندیده ها، کاملا واژن او را نادیده گرفتم و فقط با سوراخ عقبی او کار داشتم! با کمک تُف دوباره تا خایه کیرم رو در آتنا فرو کردم. می‌دیدم که پاهای آتنا روی زمین سفت و سخت داشت له میشد و درد می‌گرفت. کم کم دیگر داشتم از کمر می افتادم وقتی می‌دیدم که آتنا این چنین وحشیانه و از خود گذشته به من می‌دهد و تن خوش فرم اش را در اختیارم قرار می‌دهد. دوس داشتم همه آب جمع شده در خایه هایم را در کون او بریزم. دوباره آتنا رو به من کرد و گفت: بزن در کونم هدایت. قرمزش کن! نذار اینطوری سفید و سالم بمونه. کون جندتو قرمز کن هدایت.
    اینها رو که از آتنا شنیدم عنانم را از کف دادم و درجا تمام آبم را داخل کون آتنا خالی کردم! پاهایم سست شد. احساس تخلیه روحی و جسمی همراه با حس پشیمانی به سمتم هجوم آورد و بی حال افتادم. چند دقیقه ای بدون اینکه صحبتی بکنیم در کنار هم دراز کشیدیم. همین که کمرم خالی شد ولع و علاقه لحظه ای ام را نسبت به آتنا از دست دادم. می‌خواستم که پاهای او را چک کنم و ببینم چقدر قرمز شد و آیا می‌تواند راه برود و یا درد زیادی دارد اما حال بلند شدن نداشتم. لحظه ای در خلسه فرو رفتم و وقتی بیدار شدم آتنا دیگر نبود!
    نمی‌دانم چند ساعت با آتنا مشغول بودیم و چند ساعت خوابم برد ولی ساعت 8 شب بود. با زنگ تلفن مجبور شدم همانطور لخت و عور تلفن را جواب دهم.
    -الو، بله؟
    -فخارم. تصمیمت رو گرفتی هدایت؟
    +سلام. اِ… بله، ولی اگه میشه برام بگین که چرا این پرونده براتون انقدر مهمه؟
    -شوهر دختره از اون کله گنده های پولداره. نزدیک 70 سالشه. دختره فقط 18 سالشه. تازه وقتی ازدواج کردن 14 سالش بوده. من دارم نابود می‌شم هدایت، می‌فهمی؟ عذاب وجدان اونم کسی با حال و روز و سن و سال من. هر لحظه ممکنه زیر بار گناهام له بشم، بمیرم. می‌خوام قبل از مرگم یک کار خوب کرده باشم که با خیال راحت بمیرم. فکر می‌کنی اگه حکم سنگسار این دختر بیچار رو بدم دیگه چیزی ازم باقی می‌مونه؟ نه هدایت، کارم تمومه.
    -من هرکاری از دستم بربیاد انجام می‌دم، سعیمو می‌کنم.
    +سعی کافی نیست هدایت. تمومش کن بره. فقط تو می‌تونی. فردا دختره رو با پرونده اش می‌فرستم دفترت. ساعت 5 صبح دفتر باش. نمی‌خوام کسی قبل دادگاه بفهمه وکیل پرونده تویی وگرنه برات دردسر می‌شه.
    گوشی رو قطع کرد. مغزم دیگه توان تحلیل این همه اتفاقات عجیب پشت سر هم رو نداشت. زل زده بودم به پالتویی که آتنا جا گذاشته بود و در فکر فرو رفته بودم. سرم درد می‌کرد و پاهام هم کوفته شده بود.
    یک نامه روی میزم دیدم که روش نوشته شده بود: از طرف آتنا.

ممنون از حسن توجه شما.

برای نوشتن ادامه داستان نیاز به انگیزه بخشی از جانب شما عزیزان دارم همچنین فحش و بد و بیراه اگر باعث رضایت خاطر و تخلیه هیجانات خفته شما میشود آزاد است.

نوشته: هدایت صادق


👍 83
👎 5
110101 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

842146
2021-11-12 01:35:07 +0330 +0330

هدایت
گربه پرید به خایت😹😹😹


842157
2021-11-12 02:36:54 +0330 +0330

من از ادبیات سرم درنمیاد و خودم پر از ایرادم، خوندن این متن برام خوشایند بود.
نویسنده ی عزیز بهتر بود از شغلی برای کارکتر هدایت استفاده میکردی که داخلش اطلاعات بیشتری داشته باشی.
توی پرونده ی زنای محصنه ما هیئت منصفه نداریم. زنا چون از جرایم حدیه، روش های اثباتش هم مشخص شده ان که شامل شهادت ۴ مرد عادل و اقرار و با اختلاف، علم قاضی میشه.
در کل قبل نوشتن اینجور مسائل پرس و جو کن یا گوگل کن، شاید زیاد مهم نباشه ولی یکم تو ذوق میزنه.

5 ❤️

842158
2021-11-12 02:49:53 +0330 +0330

چه فرشته ای

1 ❤️

842175
2021-11-12 04:10:15 +0330 +0330

مشتاقم ادامه اش را بخوانم

1 ❤️

842177
2021-11-12 04:45:10 +0330 +0330

اسم داستان هر سری عوض نکن.

2 ❤️

842182
2021-11-12 05:26:35 +0330 +0330

آورین آورین قطعا از داستانهای سست عنصر دوژمن باید گریخت

1 ❤️

842191
2021-11-12 07:33:36 +0330 +0330

فوق العاده زیبا

0 ❤️

842194
2021-11-12 08:13:06 +0330 +0330

***عالی بودی فقط زودتر بزا داستانو دمت گرم ****

1 ❤️

842197
2021-11-12 09:18:55 +0330 +0330

واقعا قلمتون زیباست. ممنونم که مینویسید
منتظر ادامش هستم
لایک بهتون

3 ❤️

842201
2021-11-12 10:04:52 +0330 +0330

عالی.تنها داستانی که تا انتها خوندم.ادامه بده

1 ❤️

842206
2021-11-12 10:19:22 +0330 +0330

آفرین پیشرفت کردی. مشتاقانه منتظر ادامه اثرتیم. 👏👏

1 ❤️

842214
2021-11-12 11:21:03 +0330 +0330

عالی… سیر منطقی داستان کاملا بی نظیر است… آفرین

1 ❤️

842219
2021-11-12 12:19:02 +0330 +0330

ادامه بده موفق باشی عزیزم

1 ❤️

842222
2021-11-12 12:44:56 +0330 +0330

ی داستان خوب و روان و همه چی تمام به معنای واقعی که ادم از وقتیکه برای خوندنش میزاره پشیمان نمیشه افرین خسته نباشی ادامه بده
اینم روحیه که میخواستی فقط فاصله زیاد ننداز بین داستان هات که رو اوج بمونی

1 ❤️

842260
2021-11-12 18:05:17 +0330 +0330

دمت گرم عالی بود ادامه بده

1 ❤️

842265
2021-11-12 18:31:45 +0330 +0330

سام علیک
داش هدایت 35 لایک نوش داستان ‌شوما جالب بود خوشمون اومد دم شوماگرم زت زیاد

1 ❤️

842284
2021-11-12 22:51:31 +0330 +0330

خوب هدایت خوب
ولی سعی کن طولانیتر بنویسی
وقتی داستانی جذاب خوندنش لذت‌بخش از سری قبلی بهتر بود
دهن زنتم سرویس کن

1 ❤️

842288
2021-11-12 23:16:56 +0330 +0330

پایه دوستی از ایلام کسی هست گ؟

0 ❤️

842363
2021-11-13 07:46:13 +0330 +0330

فکر می کردم میرینی ولی خوب بود

0 ❤️

842441
2021-11-13 20:11:47 +0330 +0330

فقط میتونم بگم عالی چیزی ک کم تو این سایت پیدا میشه، ادامه بده این داستانتم یچی انتخاب کن و هی عوضش نکن قلمت خوبه

0 ❤️

842452
2021-11-13 23:09:48 +0330 +0330

عالی بود

0 ❤️

842561
2021-11-14 13:52:43 +0330 +0330

قسمت دوم کوتاه بود😣

0 ❤️

842671
2021-11-15 13:48:27 +0330 +0330

بنویس هدایت خان بنویس داری خوب پیش میری

0 ❤️

842711
2021-11-15 21:38:16 +0330 +0330

ادامه بده هدایت .
خوب داری جلو میری

0 ❤️

843404
2021-11-19 10:05:36 +0330 +0330

دمت گرم. در حد داستانای شیوا نیست ولی بنظرم خیلی بالاتر از داستانای دیگه سایتِ

0 ❤️

843468
2021-11-19 16:50:46 +0330 +0330

اسم قسمت دوم چی بود؟؟!

1 ❤️

843641
2021-11-20 17:56:22 +0330 +0330

احتمال میدم آتنا با اون کارش برای هدایت دردسر ایجاد کنه و بگه که هدایت بهش تجاوز کرده.
عالیه، ادامه بده

0 ❤️

843845
2021-11-21 21:58:33 +0330 +0330

ماساژ هستم در خدمت شما عزیزان هستم
آیدی
تل
@Aglhi

0 ❤️

843911
2021-11-22 02:25:22 +0330 +0330

قسمت ها رو تو یه قالب بنویس هردفعه یه چیزی مینویسی ۱ و۲ و۳ و۴ داشته باشه سخته پیدا کردنت

0 ❤️

844238
2021-11-23 19:35:26 +0330 +0330

سلام قسمت دوم اسمش چیه
میزنم قبلی همون داستان اول میاد که دوست عزیز

0 ❤️

844347
2021-11-24 05:56:09 +0330 +0330

آهان … ایییییییییییینه
تازه داری همونی میشی که من میخوام
اگه پیشم بودی ، اول کیرتو ساک میزدم بعدش با دیلدو میکردمت ❤️ ❤️

0 ❤️

844350
2021-11-24 06:06:56 +0330 +0330

هدایت خری تو را بگاید،انقد کتابی نوشتی کیرم خوابید😂😂😂😂😂

0 ❤️

844653
2021-11-26 11:18:58 +0330 +0330

پالتوشو جا گذاشت یعنی همونجور با پاهای لخت که فقط بوت پاش بود رفت توی خیابونای تهران؟؟؟
حالت داگی اگه روی سرامیک خالی باشه پاهای مرد بیشتر درد میگیره تا زن
توی قسمتی قبلی زنتو که هر روز میکردی و برات عادت شده بود رو گفتی سه دیقه بیشتر نمیتونستی تلمبه بزنی و ابت زود میومد اونوقت دختری که بار اوله میکنیش و برات کلی تازگی داره و حشریت میکنه رو یکساعت نمودی تا ابت بیاد؟؟؟ مخصوصن از کون که خیلی تنگتر و سفتتر از کوسه و زودتر آبتو باید بکشه

0 ❤️

844662
2021-11-26 12:05:18 +0330 +0330

بدترین حس دنیا خیانت دیدنه.انقد خوب نوشتی که واقعا تلخیشو حس کردم.باریکلا

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها