از جشن تکلیف تا آرژانتین (۳ و پایانی)

1399/11/09

...قسمت قبل

در ابتدای این قسمت باید توضیحی برای کسانی که توهین کردن بدم.
اول اینکه بهزاد تو این سی سال با زنهای زیادی رابطه داشته که عده زیادیشون متاهل بودن. قدر مسلم اینه که احتمال زیاد اینها بچه های بهزاد باید باشن و سعی کنید به پدرتون و من توهین نکنید!
دوم اینکه سعی کنید کمی مطالعه کنید و بدونید که پدوفیل به کسانی گفته میشه که با کودکان زیر ده سال رابطه جنسی برقرار میکنند و بیشتر به این سن علاقه دارند.
در ضمن قسمت دوم داستانم تو لیست داستانها نیست و از سر لطف ادمین بوده!

اما قسمت آخر داستان زندگی من:

به سال آخر دبیرستان رسیده بودم و برای کنکور آماده میشدم. بهزاد هم یکسال بعد از اومدن ما به تهران دیگه شیراز نموند و اومد تهران. من خنگ فکر میکردم دوری منو نمیتونه تحمل کنه و واسه خودم رویا میبافتم.مادرم برای اینکه بیشتر بهزاد بیاد خونمون به بهانه کنکور از بهزاد خواسته بود تا تو درسها بهم کمک کنه. یادمه هشتم اردیبهشت هفتاد و هفت بود و از مدرسه که اومدم حمام کردم و به خودم حسابی رسیدم تا بهزاد بیاد.
سیمین اون روز به بهانه رفتن به خونه داییم زود رفت و همیشه این حس را دارم که میدونست با بهزاد رابطه دارم. نه من و نه اون هیچوقت به روی خودمون نیاوردیم شاید بخاطر دوست داشتن بهزاد بود.
ساعت 4 بهزاد که اومد قلبم به شدت میزد. هیچوقت اینقدر مشتاق دیدنش نبودم و گرچه تو مدتی که باهام تو درسهام کمک میکرد یواشکی با هم سکس هم میکردیم اما اون روز عجیب میخواستمش.
از در که اومد تو بغلش کردم و خواست تا آروم باشم و اول درس را شروع کنیم .اما اصلا به درس فکر نمیکردم یعنی نمیتونستم فکر کنم. لبهاشو که رو لبهام گذاشت و زبونمون تو دهن هم چرخید تو همون حال کشوندمش تو اتاق خودم. تصمیم خودم را گرفته بودم و میخواستم دختری خودم را همون روز و همون ساعت بهش بدم.
مثل همیشه جلوی پاش زانو زدم و شلوارشو در آوردم و شروع کردم. همیشه برام تازگی داشت و رفتارهای بهزاد تو سکس هیچوقت تکراری نبود. نیم ساعتی گذشته بود و خیس خیس بودم. یکبار بخاطر زبون زدنها و لیسیدنش ارضا شده بودم اما هنوز میخواستم.
حالت شمشیری بودن آلتش منو بدجور به هیجان میاورد. از تینا دوست قدیمی خودم شنیده بودم که همچین آلتی وقتی داخل بشه بیشترین لذت را بهت میده و دیوونه کننده هست. اون روز تصمیم خودم را گرفته بودم و وقتی به بهزاد گفتم مخالفتی نکرد .
بعد از هفت سال میخواستم تو وجودم احساسش کنم و به زنی تبدیل بشم که بهزاد را مال خودم کنم. کاری کنم که به هیچ زن و دختری نگاه نکنه. اما سخت اشتباه میکردم. نه برای اینکه بکارتم را از دست میدادم بلکه هنوز فکر میکردم میتونم بهزاد را عاشق و دیوونه خودم کنم.
وقتی در گوشم گفت آماده هستی انگار دنیا را بهم داده بودند. گرمی و سفتی آلتش را که به آرامی روی نازم کشیده میشد مستم کرده بود و خودم را سفت کرده بودم. خواست تا نفس عمیق کشیده و خودم را سفت نکنم. سرش را که فرو کرد حس کردم تمام نازم داره داخل بدنم کشیده میشه و کمی مکث کرد .زبونم را با تمام قدرت کشید تو دهنش و مکیدنش را شروع کرد. تمام حواسم به بوسیدن و مکیدن زبونم بود که احساس کردم سوزشی تمام لای پام را گرفته و درد عجیبی تمام بدنم را لمس کرد.
حس میکردم استخوان لگنم شکست و تنها چند ثانیه بعد که سوزشم کمتر شد متوجه شدم تمام آلتش را در بدنم فرو کرده و حس زیبایی به سراغم اومد. تو کمتر از یک دقیقه قشنگترین و لذت بخش ترین ارضا شدن عمرم را احساس کردم. مدام منو میبوسید و ازم تشکر میکرد که با ارزشترین هدیه را بهش دادم. چند بار جلو عقب کرد و وقتی کشید بیرون انگار چیزی را از بدنم جدا کرده بود و دلم میخواست باز ادامه بده. کمی درد داشتم و خون زیادی ازم نیومد . دستمال سفیدی را که کنار تخت گذاشته بودم برداشتم و اول آلتش را تمیز کردم و بعد مال خودم را .
کنارم دراز کشید و بغلم کرده بود و مدام منو میبوسید. سینه هایم درد داشت و با نوازش آرام دستهای بهزاد اشک از چشمانم سرازیر شد. پشیمان نبودم اما ازش خجالت میکشیدم. وقتی پشتش را بهم نشون داد و زد زیر خنده تازه فهمیدم با ناخنهام چه بلایی سر کمرش آوردم!
خیالمون راحت بود که سیمین تا دیروقت نمیاد و برای همین رفتیم تو حموم. همدیگر را که شستیم برگشتیم تو اتاق خواب سیمین و روی تخت سیمین که بزرگ بود باز هم شروع کردیم. بهزاد ارضا نشده بود و متاسفانه دوباره که فرو کرد به یک دقیقه نرسیده باز هم ارضا شدم. خجالت کشیده بودم و بهزاد میخندید. کلی باهام حرف زد و قانعم کرد که نگران ارضا شدن او نباشم.
تازه فهمیدم چرا سیمین به بهانه های مختلف اونو میکشه خونه و شب نگهش میداره. انگار روح تازه ای به بدنم رسوخ کرده بود و تو همون چند ساعت خودم را کاملتر حس میکردم. تا 9 شب باز و باز و باز هم سکس کردیم تا ارضاش کردم.
اون شب با رفتن بهزاد باز هم گریه کردم و حس دوست داشتن بهزاد و اینکه نباید ازم دور باشه منو آزار میداد.

دیگه به اتفاقات بعد و رابطه با بهزاد اشاره نمیکنم چون گفتنی نیست و یک رابطه عشقی از طرف من و دوست داشتن از سمت او بود. هیچ پسری به چشمم نمیومد و با رفتن دانشگاه فقط و فقط بهزاد عزیزم بود و بس. رابطه ای که ادامه پیدا کرد و حتی یکروز ازش بیخبر نبودم. دیگه خودم به بهانه دانشگاه و کلاس و تحقیق از خونه بیرون میرفتم تا با سیمین راحت باشه.
ادامه تحصیل و کار و زندگی عادی که تا به خودم اومدم سی سال را رد کردم. با بیماری سیمین رفت و آمد بهزاد بیشتر شد و بیشتر هوای سیمین را داشت. از کار و شرکتش میزد تا به فیزیوتراپی سیمین برسه و من هم با دیدن رفتارش روز به روز بیشتر عاشقش میشدم.
دیگه مسافرتهامون سه نفری بود و یا کیش میرفتیم و یا شمال . تو هردوشون ویلا خریده بود و تا جایی که میتونست سعی میکرد راحت باشیم. چند بار برام خواستگار پیدا شده بود و حتی یکیشون شریک بهزاد بود اما قصد ازدواج نداشتم و برام کار و داشتن بهزاد اولویت بود. بارها ازم خواست تا به خودم فکر کنم اما منتی سرش نداشتم. خودم انتخاب کرده بودم و با اینکه میدونستم اهل ازدواج نیست اما یک کورسوی امیدی داشتم که شاید روزی با هم زندگی کنیم.
شیرین هم تو این سالها میومد ایران و یکماهی میموند و به خاطر کارش برمیگشت. هربار که میومد از ترس اینکه مبادا با بهزاد ارتباط داشته باشه تنهاشون نمیذاشتم! یکبار با مردی آلمانی ازدواج کرد و بعد از سه سال از هم جدا شده بودن. حتی به ما هم نگفته بود و از ما پنهان کرده بود.
دیگه من هم به سی و پنج سالگی رسیده بودم. سیمین نسبت به سالهای اول بیماری بهتر شده بود و فقط عصا دست میگرفت. اما هنوز همون زن دلربا و جذاب گذشته بود. از نظر اندامش شاید ده سال از هم سن های خودش جوونتر نشون میداد و هنوز همونقدر شهوتی و سکسی بود.
پنج سال قبل بود که یکروز بی خبر رفتم خونه بهزاد. بدجور دلم نوازش و سکس باهاش را میخواست. عفت خانوم زن سرایدار که در را باز کرد هی من و من میکرد و حس کردم میخواد منو راه نده. داخل که شدم همانطور که همیشه رفتار میکردم کمی سربه سرش گذاشتم و نگرانی را تو نگاهش میدیدم.
از راهرو که وارد سالن شدم صدای بهزاد را میشنیدم که میخندید و با کسی حرف میزد.اتاق خوابها بالا بود و وقتی به اتاق خوابی که همیشه برام خاطره انگیز بود رسیدم پاهام خشک شد. بهزاد و تینا و آنیتا خواهر کوچکش که 25 سال داشت مشغول بودند. دوست صمیمی و بچگی من روی تخت لخت دراز کشیده بودند و تینا برای بهزاد ساک میزد. آنیتا هم روی صورتش نشسته بود. هیچوقت انتظار دیدن چنین صحنه ای را نداشتم. میدونستم بهزاد با زنها و دخترهای زیادی رفیق هست و حتی سکس میکنه.
از منشی شرکتش تا خواهر متاهل دوستش عماد که از بچگی با هم بزرگ شده بودن . اما دیدن این دوتاحالم را بدجور خراب کرد. تینا که همیشه رازدار من بود و تنها کسی بود که برداشتن بکارتم را براش تعریف کرده بودم. هرسه شون خودشون را جمع و جور کردن و من که اشکم در اومده بود نفهمیدم پله ها را چطور پایین اومدم و از در زدم بیرون.پشت فرمون یادم نمیاد چطور به خونه رسیدم و تو این مدت بیش از سی تا تماس از بهزاد داشتم اما هیچکدام را نشنیدم.
تمام مدت یاد تینا بودم که چرا با کسی که من عاشقش بودم و اون هم میدونست رابطه برقرار کرده. چطور تونسته آنیتا را هم با خودش همراه کنه؟از بهزاد دلخور بودم اما با شناختی که ازش داشتم دوست داشتم از زندگیش لذت ببره . اما چرا این دوتا؟ اون که اولین بار که تو یازده سالگی با بهزاد سکس کردم را میدونست و برای من از خود ارضایی هاش با تعریف کردنهای من میگفت چرا؟
خودم مقصر بودم و میدونستم چون خصوصی ترین مسایل خودم را بهش گفته بودم و تحریکش کرده بودم. اما اون دوست صمیمی من بود! آخر شب که بهزاد زنگ زد و با گریه جوابش را دادم فهمیدم از زمانی که من و تینا تو دانشگاه قبول شدیم و بهزاد بعضی وقتها میومد دنبالمون با هم رابطه دارن و حتی وقتی تینا ازدواج هم کرده رابطشون قطع نشده.
داشت حرف میزد و وقتی گفت با آنیتا هم هفت ساله دوست هست و دلیل رابطه اش با تینا هم موجهه تلفن را قطع کردم. موبایلم را خاموش کردم و تلفن خانه را هم از پریز در آوردم.
دلم به حال سعید شوهرش سوخت. یک مرد دوست داشتنی و آرام. تمام زندگیش تینا بود و به خاطرش هر کاری میکرد. چند بار خواستم به سعید زنگ بزنم و بهش همه چیز را بگم اما میدونستم خورد میشه و دوست نداشتم باعث نابودیش بشم.
حتی به این فکر کردم از فردای اون روز با سعید رابطه برقرار کنم و به نوعی بهش نخ بدم. صبح بیدار شدم و حوصله شرکت رفتن نداشتم. تلفنم را که روشن کردم و تلفن خانه را به پریز زدم زنگ خورد و شماره بهزاد بود. جواب ندادم و رفتم دوش بگیرم.
از حمام که بیرون اومدم زنگ در خورد و سیمین گفت بهزاده. دوست نداشتم سیمین چیزی بفهمه واسه همین خودم را کنترل کردم تا اومد تو. یکربعی که گذشت به بهانه دیدن ماکت بازسازی کاروانسرایی که مناقصه اش را برنده شده بودم خواست بریم تو اتاقم.
داخل که شدیم خواست بغلم کنه که چکی بهش زدم که صداش تو خونه پیچید. مات و مبهوت نگاهم کرد و مدام اصرار داشت توضیح بده که به حرفش گوش ندادم و خواستم زودتر بره.
وقتی هم رفت اصلا از کارم پشیمون نشدم. از اون روز دیگه ندیدمش و حتی دیگه خونه ما نیومد. سیمین باهاش در تماس بود و او هم بهانه پروژه کیش را میاورد که باید مدام اونجا بمونه. یکسال که گذشت کم کم سیمین شک کرده بود و میدونست اتفاقی افتاده اما نه من و نه بهزاد هیچکدام زیر بار نمیرفتیم.
شاید اگر به من میگفت با تینا و خواهرش رابطه داره برام راحت تر بود قبول کردنش اما حس میکردم بازی خوردم. صحنه ساک زدن تینا و حرکت آنیتا روی صورت بهزاد مدام جلوی چشمم بود. به این فکر میکردم این سه تا چقدر وقته با هم رابطه دارن که چنین راحت دوتا خواهر باهاش سکس میکنند و این آزارم میداد.
از اون روز دیگه حتی به تینا زنگ هم نزدم و دو سال بعد هم که بچه دار شد و حتی سال قبل که با شوهرش رفتن کانادا دیگه ارتباطی نداشتم.مدام این فکر آزارم میداد که حتی موقع قبول شدن دانشگاه تو تهران چطور تینا به جای انتخاب شیراز برای تحصیل تهران را انتخاب کرده؟ حتما با بهزاد رابطه داشته و این افکار منو داغون میکرد.
آنیتا بیست سال از بهزاد کوچکتر بود و به این فکر میکردم که وقتی من و بهزاد رابطمون را شروع کردیم اون به دنیا اومده و باز هم فکرها و برداشتهای مختلف.

پنج سال از اون روز گذشته بود و الان تو استخر خونه بهزاد داشتم لخت میشدم. هیچ حرفی از گذشته بین ما تو این چند ساعت رد و بدل نشده بود. فقط میخواستم سنگینی وجودش را روی خودم احساس کنم و سکس قشنگش را باز هم تجربه کنم.
کنار استخر دراز کشیده بودیم و دیگه هیچی تنمون نبود. راحت بودم و ازش با اینکه 5 سال بود رابطه نداشتیم خجالتی نمیکشیدم. شروع به تعریف کردن که کرد به حماقت خودم میخندیدم. سعید و تینا تو دانشگاه با هم آشنا شده بودن و وحشتناک عاشق هم بودن .سال سوم با هم ازدواج کردن و وقتی درسشون تموم شده بود زندگی مشترک راه انداخته بودن. تو ارتباطهای کاری ما سعید با بهزاد بیشتر ارتباط داشت و همین باعث رفت و آمدهاشون شده بود و حتی بخشی از کارهای مهاجرتشون را هم بهزاد انجام داده بود.
وقتی بهزاد آنیتا را تو مهمونی خونه سعید و تینا دیده بود بهش شماره داده بود و طبق معمول که همیشه میگفت قرارشون فقط سکس بود.
بقول شما دوستان چیزشو دست گرفته بود و تو شهر میچرخید و هر جا میرسید فرو میکرد. لعنت به من که دوستش داشتم و برام مهم نبود وگرنه سالها قبل که این مورد را میدونستم باید فراموشش میکردم. وقتی حرفش به تینا رسید برام غیر قابل باور بود.
یکماه قبل از اون روزی که من دیده بودمشون متوجه شده بود تینا از سعید حامله نمیشه و با پیشنهاد تینا رابطشون بیشتر شده بود.
بعد از جدایی من از بهزاد طی یکسال بعد که کار مهاجرتشون داشت انجام میشد تینا از بهزاد باردار شد و کار به سقط میکشه.
از قرار معلوم تینا خانوم زیر بار سقط نمیره و با توجه به اینکه میدونسته ایراد از سعید هست بهش نگفته بود و بچه را تحت عنوان اینکه معالجات موثر بوده نگه میداره. تنها کسی هم که از این مسئله خبر داشت آنیتا بوده که هنوز با بهزاد رابطه داره.
وقتی پرسیدم آنیتا چطور راضی شد تا با خواهرش که شوهر داره و تو چنین کاری بکنه و سه تایی سکس کنید گفت، پیشنهاد آنیتا بود چون دلش میخواست من چشم و دلم سیر باشه و سراغ کسی نرم. به حماقت آنیتا خندیدم و بهزاد هم خنده ای کرد و گفت واسه خودش خونه رویایی ساخته و گاهی یکی از دوستاشو میاره تا باز هم تجربه کنیم.
برام باور کردنی نبود که تینا اون دختر صاف و ساده چنین جنده ای شده باشه که سر شوهر خودش را چنین کلاه بزرگی بذاره. بهزاد میگفت وقتی بهش میگفتم بعدها با گروه خونی و ژنتیک ممکنه به مشکل بخوری گفته گروه خونی تو و سعید یکی هست و بقیه اش با خودم!
حالم داشت بد میشد . بیشتر از خودم که بهترین سالهای عمرم را به امید این نشستم تا شاید روزی بتونم بهزاد را مال خودم کنم. اما حالا در آستانه چهل سالگی تمام اون رویاها و افکار فروریخت. اون هم دقیقا روی سر خودم. مقصر خودم بودم و فقط خودم.
بلند شدم و لباسهامو پوشیدم. دیگه اشتیاقی به لمس شدن از طرف بهزاد نداشتم. هر چه حرف میزد نمی شنیدم و از در خونه بیرون اومدم. افکار زیادی تو سرم میچرخید و با خودم فکر میکردم کاش امروز با ماشین خودم میرفتم شرکت تا بهزاد را نبینم.
شاید اگر تهران نمیومدیم یا شاید اگر بکارتم را تو اون روز بهاری بهش نمیدادم یا شاید اگر به یکی از خواستگارهام جواب مثبت میدادم الان اوضاع خیلی فرق میکرد.
شاید هم اگر شهوت یازده سالگیم را معلم تربیتی تو مدرسه زنده نمیکرد هوس نمیکردم روی پاهای مردها بشینم و از مالیدنشون حال خوب پیدا کنم. مقصر فقط خودم بودم و خودم…

نوشته: شهرزاد 59


👍 11
👎 1
4301 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

788704
2021-01-28 01:03:01 +0330 +0330

شاید تو از بچگی جنده بالفطره بودی که به همه میدادی😂😂😂😂

0 ❤️

788705
2021-01-28 01:03:01 +0330 +0330

اگرم بهش نمیدادی یه عمر حسرت اینو میکشیدی که اگه بهش میدادم چنین میشدو چنان میشد،پس حسرت گذشترو نخور و حالشو ببر…

3 ❤️

788779
2021-01-28 10:11:38 +0330 +0330

اگر فقط داستان بوده که خیلی قشنگ بود و عالی نوشتی، ولی اگر خاطره است که بی خیال گذشته باش، اینده رو بساز و برات مهم نباشه که گذشته چکار کردی( البته میتونی به این فکر کنی که در گذشته جوری زندگی کردی که دوست داشتی و بی نهایت از زندگیت لذت بردی) برای ساختن اینده هیچ وقت دیر نیست حتی به اینکه بکارتت رو دادی فکر نکن، چون اکثر کسانی که بکارت براشون مهم نیست ادم های فهمیده ای هستند( خودم خیلی دوست داشتم با کسی باشم که خودم بکارتش رو بزنم ولی الان با یکی صیغه ده ساله کردم که قبل از من دو بار ازدواج ناموفق داشته، و من خیلی خوشحالم از داشتنش، و برام مهم نیست گذشته چکار کرده، فقط برام مهم که الان که با منه پاکه( البته قبلا هم پاک بوده و ازدواج های قبلیش هم قانونی بوده) و این هم بگم که شخصیت این داستان هم از نظر من پاکه چون رفتارش از رو عشق بوده و خیانت نکرده)

2 ❤️

788782
2021-01-28 10:32:01 +0330 +0330

سلام :قلم فرسایی خوبی داری و میتوانید خواننده را مشتاق پیگیری کنید.
فقط از کسایی که به جایی اینکه نظر خود را چه مخالف و چه موافق محترمانه و با دلیل و بنویسند فقط فش میدهند.
نمی دانم این داستانها یا خاطراتی که اینجا می نویسند چقدر حقیقت دارد. اما با کمی توجه به اطراف می توان اینگونه اشخاص و اتفاقات را بین فامیل و دوست و آشنا یا همشهریان و صفحه حوادث نشریات به وفور مشاهده کرد. مخفی کردن آن هیچ سودی نداشته و تعریف و بیان کردن آن و قبول کردن مسئولیت عملی را پذیرفتن جرات زیادی می خواهد. اگر واقعا مخالفیم باید از راه درست و کارساز واردشد، که بدونه شک هم علم و دانش مخصوص و کافی و هم شخصیت و توان نیروی انجام و پشتکار لازمه، که فکر نمیکنم در بین فحاشان موجود چنین فردی باشد. فحاشی تنها کار افرادیست که توان و نیروی هیچکاری اعم از مثبت ومنفی (حتی از نظر خودشان)را ندارند.

0 ❤️

788812
2021-01-28 15:01:27 +0330 +0330

کیرم تو همچین پسرایی و مقصرش شمااا دخترایه احمقین ک هرکی بیشتر میکنه شما بیشتر بهش میدین عجب گااایدتون کیر منم روش تو اول و اخرت حروم زاده

0 ❤️

788814
2021-01-28 15:15:32 +0330 +0330

عزیزم تو ذاشتی به یک سوپر لاشی کس می دادی، هیچ اشکالی نداره، اما دیگه صحبت از عشق و حتی دوست داشتن هم نکن، اگه نخوام بهت توهین کنم می گم تو یک جنده احمق مریض هستی

0 ❤️

788826
2021-01-28 19:07:50 +0330 +0330

دوستت دارم ها دروغ
در حسرت روزهای از دست رفته

0 ❤️

788989
2021-01-29 16:23:13 +0330 +0330

خیلی خوب نوشته بودی و کاملا باهات همزاد پنداری کردم.
زندگی نامه ات درست عین این میمونه که وسط یه باتلاق باشی و هرچی بیشتر دستو پا بزنی بیشتر فروبری و از همه دردناک تر خودتم اینو بدونی ولی نتونی ازون باتلاق لعنتی بیای بیرون.
کاش خونواده ی درستو درمون داشتی کاش بهزاد یذره انسانیت تو وجودش بود همه چی که کیر و کس نیست!
بهرحال برای شروعی تازه و زیبا هیچ وقت دیر نیس عزیزم

لایک کردم

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom