تناقض (۳)

1400/01/18

...قسمت قبل

با لبخند به سرتا پایِ سارا نگاه کردم.قاصدک آدامسش رو باد کرد و بعد از ترکیدن آدامس،ملچ ملوچ کنان گفت:هر چند بیست، سی تا بیماری روانی داری،ولی سلیقت تو لباس سکسی خریدن عالیه.
تعظیم کردم و گفتم:کاریه که از دستم بر میاد.
دوباره به سارا که داشت زیپ لباس رو میبست،با نیش باز خیره شدم…
لباس یه دکلته کوتاه تا وسط رونش بود.رنگ لباس صورتی جیغ بود که با پوست تازه برنز شده تنش تضاد جالبی داشت.چاک سینه و شونه های برهنش،با اون پاهای خوش تراشش واقعا سکسیش کرده بود.
رها وارد اتاق شد.نیم نگاهی به سارا که درگیر مانتو پوشیدن بود انداخت و بی حالت مثل یه ربات گفت:اووووف جووون.
از لحنش خندم گرفت.
_قاصدک میگم نیاز اینا که رفتن مکان،من و تو هم بریم مکان.
سارا شالش رو روی موهای مصری و بلوندش انداخت…
سارا:گُه خوردین.منم باید باشم.
_باشه بهش میگم…
قاصدک:میگم سارا به من ربط نداره ها،ولی بنظرم زیپ و دکمه شلوارت رو ببندی شلوارت تو پات قشنگ تره.
با دیدن دکمه بازه شلوارش با هیزی گفتم:چه واژنی بابا.
رها:اولا واژن نه کص.دوما دیره سارا من با اون دوتا چلغوز هماهنگ کردم.
قاصدک حرصی گفت:واژن رها.واژن.
رها:کون،کص،کیر…
قاصدک:باسن،واژن،آلت…
_جعفر،اصغر،نقی…
با نگاه خطرناک هر دوشون لبخند مسخرم رو جمع کردم.
سارا بی خیال کیفش رو برداشت و لبخند حرص دراری به رها ی اخمو زد.
سارا:بریم.من آمادم.
با لبخند گفتم:التماس دعا.
سارا:محتاجیم به دعا.
رها:سارااااا دیررررره.

قاصدک طبق عادت،سرش رو روی پام گذاشت و زیر لب گفت:داریم ۲۷ ساله میشیم.
به منظره کشتی یونانی که توی غروب آفتاب رویایی تر از حالت معمولیش بود خیره شدم…
_همیشه فکر میکرم وقتی ۲۷ سالم بشه دوتا بچه دارم.یه دونه پسر یه دونه دختر.
با افسوس سرم رو تکون دادم.
قاصدک:من همیشه فکر میکردم شوهر نمیکنم.به جاش تن فروش میشم.
_فکراتم مثل آدمیزاد نیست که.
قاصدک:من کلا زندگیم مثل آدمیزاد نیست و نبوده.
هر دومون ساکت شدیم.
حرفم رو مزه مزه کردم و آروم، ولی مطمئن لب زدم:میخوای حرف بزنی؟حس میکنم نیاز داری بهش.
قاصدک نگاهش رو از صورتم گرفت.
قاصدک:آره نیاز دارم بهش .میدونی نیاز،همیشه با خودم میگم،گناه من چی بود؟منی که بچه بودم به کی بد کرده بودم که تاوانش انقدر دردناک بود.
تمامه بچگیم به ترس گذشت.ترس از روزای دوشنبه،ترس از مهد کودک،از مدرسه،از دبیرستان،از آبروم.
بچه بودم.چه میدونستم که پشت محبت یکی هوسه.چه میدونستم عموم بهم چشم داره.مگه بار اولم بود از دستش آبمیوه میگرفتم؟چه میدونستم بیهوشم میکنه؟
با بغض ادامه داد:من حتی تا وقتی که رفتم کلاس هشتم نفهمیدم که هر دوشنبه بهم تجاوز میشه.آخ نیاز چه میدونی که چه دردی رو دلمه.درده یه عمر تجاوز.به کی میگفتم دردم رو؟به مادرم؟اونی که کلا فکر قر و فر خودش بود؟یا به بابام؟بهش میگفتم برادرت هر دوشنبه که سرش خلوته میاد دنبالم تا بدون سرویس نرم خونه،بهم تجاوز کرده؟
دستم رو با ناراحتی روی سرش کشیدم.
قاصدک:وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود.با تهدیداش و عکسایی که ازم داشت تن میدادم به خفت با اون بودن.وقتی ماشین زد بهش و له شد زیر ماشین،گیج بودم،ولی دیگه راحت شده بودم.راحت.دانشگاه قبول شدنم معجزه بود و معجزه بعدش بودن با شماها.
نفس عمیقی کشید و بغضش رو قورت داد.
با ملایمت گفتم:همه فکر میکنن ما واسه لذت پا گذاشتیم توی راه های مختلف.ولی من میگم نه،دردهای ما مارو کشوند توی این راه.این همه بی تفاوتی رها بخاطره سرگردونیشه.سرگردونی بین دوجنس.بینه چیزی که واقعا هست و چیزی که از بچگی بهش گفتن باشه.
یا فکر میکنی چرا سارا انقدر تنوع طلبه؟چون بچه طلاقه و از عزیزترین آدمای دورش بی توجهی دیده.حالا دنباله توجهه.دنبال نگاه آدمایی که خودش هم قبولشون نداره ولی دست خودش نیست.
یا فکر میکنی من چرا بعده ۲۷ ساال نمیدونم با خودم چند چندم؟چون تا میام یه قدم برم جلو،یه خاطره،یه نگاه،یه حرف، من رو ده قدم میاره عقب.ولی میدونی مهم چیه؟
دستم رو توی موهاش کشیدم و لبخندم رو پیشکش نگاه غمگینش کردم…
_مهم اینه که ما چهار تا هم رو درک میکنیم و فرصت داریم شروع کنیم.با اینکه دیر شده،ولی شدنیه.
لبخند مضحکی زد:قشنگ حرف میزنی.ولی من هیچوقت حاضر نیستم دیگه با کسی لذت رابطه رو شریک بشم.
بلند شد و ایستاد…
قاصدک:ترجیحم اینه که با خودم و از خودم لذت ببرم.من با هیچکس شروع نمیکنم نیاز.این رو یادت نره.
با قدم های سریع سمت ماشین رفت.به مسیر رفتنش نگاه کردم.یعنی واقعا راضی بود به ارضا شدن با بادمجون و خیار؟مسخرست.یعنی راضی بود به تنهایی؟
پوزخند صدا داری زدم.مسخرست.
به دریا خیره شدم که توی غروب آفتاب عظمتش خیره کننده تر بود.شاید واقعا من درکم در حده درده اون نباشه.با تاریک شدن هوا بلند شدم.باید میرفتم خونه.امشب شام با من بود.شام سه نفره بدون سارا.

افخمی:دوسوگرایی عاطفی،یعنی سرگردانی بینه عشق و نفرت.یعنی ندونی یه نفر رو باید بخوای یا نه.یعنی یه خاطه تلخ از یه آدم دوست داشتنی که رفته. یه آدم دوست داشتنی که تو نسبت بهش بیمار بودی.هم وابستگی داشتی بهش.یعنی اینکه واسش بیش از حد فداکاری میکردی.یعنی از خودت میگذری واسه آرامش اون.تا حدی که خودت آزار ببینی و اون رو آزار بدی.
_من اون رو آزار ندادم.اون حقه زندگی داشت با یه دختر باکره و سالم.
افخمی لبخند زنان گفت:تو چه میدونی؟شاید زندگی اون تو بودی.شاید الان ناراحته از رفتنت.من میدونم که تو چرا به کیان کشش داری نیاز.اون اخلاقیات عشق از دست رفته تو رو داره.عشقی که بخاطرش یه طرفه به قاضی رفتی.و میدونم چرا ازش متنفری.
آب دهنم رو قورت دادم و خیره شدم به لب های خانوم افخمی.
افخمی:چون اون شباهته عجیبی به اون پسری که بهت توی سن کم تجاوز کرد رو داره.درسته؟
جا خوردم.افخمی میدونست.مثله رها.
بلند شد و ایستاد.قدم زنون از من که زبونم فلج شده بود گذشت و کنار پنجره قدی متوقف شد.
افخمی:میخوام باز هم با هم یه کاره ترسناک کنیم نیاز.
با شنیدن جمله بعدش،خون تو رگام یخ بست…
افخمی:بیا صحنه تجاوز رو مرور کنیم.

نوشته: ترمه


👍 7
👎 3
4001 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

802285
2021-04-07 00:39:51 +0430 +0430

زیادی کوتاه بود به نظرم
لطفاً قسمت های بعد رو بلند تر بنویسید

1 ❤️

802317
2021-04-07 01:23:15 +0430 +0430

هم خوشمان آمد هم نیامد

0 ❤️

802355
2021-04-07 08:29:58 +0430 +0430

خیلی بد!قسمت دار نمیخونم قبلی هاشم اگه مث این بوده جذاب نبوده و در کل مگه داستان تو فرمت سکس یا اروتیک فیلم سینماییه که بکشید؟! 😒 👎

0 ❤️

803022
2021-04-10 17:09:39 +0430 +0430

عالی بود، منتظر ادامش هستم
موفق باشی

0 ❤️







Top Bottom