دست به مهره، بازیه (۱)

1400/02/01

دیگه داشتم میخوابیدم ، نیما زنگ زد ، وصل کردم ،(معمولا سلام وعلیک نمیکنیم وفقط حرفامون رو میزنیم .)سعید کی راه می افتی ؟
تو منو سرویس کردی! صد بار پرسیدی، گفتم ساعت ده!
خوب پس یک آدرس میفرستم برو دنبال مژده، دختر خاله ام

مثل همیشه چند دقیقه ای کل کل کردیم وقطع کردیم
عروسی مهشید خواهر نیما بود توی شهر داماد(لاهیجان). هیچ علاقه ای به رفتن نداشتم ولی خوب نیما رو چکار کنم ؟متاسفانه هیچ وقت نمیتونیم به هم نه بگیم!! من ونیما تقریبا از سربازی تا امروز که 35 ساله شده ایم دوست هستیم و تمام خم وچم زندگی هم رو میدونیم واین دوستی به خانواده هامون هم سرایت کرده (البته پدر و مادر من چند سالیه رفته اند شهرستان)ودر صورت نبود هر کدوم مون اون یکی کاراش رو انجام میده . اینقدر توی خونه های هم رفت وآمد داریم که دیگه واسه هم غریبه نیستیم!
ساعت ده ونیم رسیدم به آدرس وزنگ زدم .چند دقیقه بعد با چمدانش از در اومد بیرون . چند باری خونه نیما اینا دیده بودمش!پیاده شدم وخوش وبشی کردم و چمدونش رو گذاشتم عقب!قبل از اینکه در رو ببندم،رفت صندلی جلو نشست . گفتم ببخشید دیگه چیزی ندارید؟ با خنده گفت نه خودم و این چمدونیم. صندوق رو بستم و راه افتادیم .
تا نزدیک قزوین بیشتر وقتش با گوشی گذشت .در حال بازی ، پرسید :آقا سعید چه حسی دارید ؟ متعجب و گنگ نگاش کردم ! ادامه داد : از این که دارید میرید عروسی مهشید چه حسی دارید؟ گفتم : متوجه منظورتون نمیشم؟ لبخندی زد:آقا سعید نمیخواد فیلم بازی کنی، می دونم که مهشید رو دوست داشتید ! گفتم خوب این که چیز مخفی نبود همه میدونن ولی خوب انتخاب مهشید من نبودم ! گفت یعنی الان ناراحت نیستید دارید میرید عروسیش با یکی دیگه !

نه انگار قراره بره رو مخم ،درست هم میگفت ولی من ماه ها با خودم کلنجار رفته بود تا بهش فکر نکنم . خودم رو زده بودم به بی خیالی .خود نیما ومهشید هم میدونستن که دوست ندارم برم ،ولی باز هر دو گیر دادن باید باشی !برای اینکه بیخیال بشه ، گفتم نه چرا باید ناراحت بشم ،خوب قسمت هم نبودیم !الان فقط خوش بختیش برام مهمه !
سری تکون داد وگفت مهشید هم تو رو خیلی دوست داشت ولی میگفت سعید مثل نیماست نمیتونم به چشم همسر نگاش کنم ! انگار از همه چیز خبر داشت، ولی من نمیخواستم دیگه ادامه بده وبا سوال های بی ربط بحث رو عوض کردم
رسیدیم قزوین .گفتم مژده خانم نظرتون چیه اینجا ناهار بخوریم و راه بی فتیم . گفت خوبه موافقم ! رفتیم توی شهر ، ناهار رو خوردیم و راه افتادیم . به بهونه گرم بودن شال و مانتوش رو درآورد و دوباره شروع به صحبت کرد .انگار خیلی راحت بود ومدام شوخی میکرد . خوب خانواده نیما کلا با من راحت بودند وشاید مژده هم میخواست مثل اونا باشه یا شایدم کلا سیستمش این بود.

نیما اینا یک خونه اجاره کرده بودند برای مهموناشون که دو طبقه برای مهمونا بود یک سوئیت در طبقه سوم بود رو گذاشته برای خودمون تا راحت باشیم .خوشبختانه کارها به عهده خانواده داماد بود و کاری نداشتیم . قرار شد تا ساعت هفت استراحت کنیم وآماده بشیم بریم باغ برای مراسم . ساعت شش باشنیدن سر وصدا توی واحد بیدار شدیم .مژده ویک خانم دیگه بودندکه با لباسهای تقریبا لختی ، اومده بودند بالا آماده بشن ! مژده گفت :چقدر شما دو تا کثافتید ، ما مثل مترو جای جنب خوردن نداریم اونوقت شما دوتا اینجا رو برداشتید؟ .یکم شوخی کرد ونشستن توی حال وسرگرم آرایش کردن شدن .دیگه جای خواب نبود .بلند شدیم یکم حرف زدیم وخودمون هم آماده شدیم وساعت هفت همه رفتیم پایین . هرکس ماشینی سوار شد.دیدم مژده بدون تعارف اومد صندلی جلو نشست و دونفر دیگه رو هم دعوت کرد با ما بیان . همین که نشست یک دستبند گرفت سمتم ،سعید اینو برای من میبندی ؟ بستم .دوتا گوشواره آویز هم داد اینا رو بنداز من ناخونام بانده نمیتونم!!!راستش با مهشید ومرجان خواهرای نیما خیلی راحتم وزیاد شوخی میکنم ولی این کارا رو نمیکنند. انگار این مژده یک چیزیش میشه !کاراش عجیبه!گوشواره هاش رو انداختم ویک لحظه با خانمی که عقب نشسته بود توی آییینه چشم تو چشم شدیم . خنده شیطانیش نشون میداد اونم مشکوک شده ، خجالت کشیدم وسرم رو برگردوندم .
توی باغ مراسم مختلط بود .نیما که دائم در حال رفت وآمد بود.منم راستش دلم نمیخواست توی دید مهشید باشم . رفتم یک گوشه پرت رو انتخاب کردم ونشستم ! مراسم که شروع شد نیما مثلا مخفیانه یک شیشه ودکا آورد و گفت اینو یک جایی قایم کن تا بیام . مراسم شروع شد وعروس و داماد هم اومد و میز به میز خوش آمد وخوش وبش کردند. بعد از تبریک به مهشید و داماد و ابراز خوشحالی مهشید ،از این که اومدم، با دیدنش حسابی بهم ریختم . خودش هم فهمید و سریع از میزم دور شد.
چند دقیقه ای گذشته بود که باز سر وکله مژده پیدا شد . نشست رو بروم وگفت پس این نیما کجاست ؟حتما باز داره روی مخ یکی کار میکنه!! یکم بریز بخوریم ! به شوخی کمی براش آب ریختم .با حرص آب رو پاشید یک گوشه !گفتم مگه آب نمیخواستی ؟نه از اون شیشه که قایم کردی زیر میز !ای بابا این از کجا دید توی این شلوغی ؟گفتم اون برای خونه است !گفت بی خود یکم بریز بخوریم ! و نرمتر ادامه داد خودت هم بخور حال وهوات عوض بشه مهشید نگرانته!!!
عجب گیری افتادیم !حال خودم کم خرابه ،اینم ول کن نیست ! آخه به تو چه ؟
با اخم گفتم میشه لطفا بس کنی؟ لذت میبری از این کار؟
سعی کرد خودش رو خونسرد نشون بده :آقا سعید من خودمم حال وروز خوشی ندارم !مهشید گیر داده بیام پیشت تنها نباشی ! من حالت رو درک میکنم !!
عصبی تر شدم گفتم:،مهشید بهتره دیگه به من فکر نکنه !!!.از جام بلند شدم و رفتم سمت در بین راه نیما صدام کرد .سعید کجا داری میری ؟الکی گفتم پاهام خشک شد یک دوری بزنم .خوب دیگه به نیما نمیتونستم دروغ بگم .قطعا حالم رو فهمیده گفت صبر کن منم بیام یک سیگار بکشم .
رفتیم وبرگشتیم ولی مژده هنوز نشسته بود روی میز و یکی دیگه هم کنارش بود . با خنده مسخره ای گفت :نیما دوستات هم مثل خودت خسیس اند بیا یکم بریز بخوریم !نیما نگاه من کرد این از کجا فهمید ؟مژده خودش جواب داد :کور که نیستم دیدم داری میاری!!نیما گفت میریزم ولی فقط یک پیک!
واقعا نیاز داشتم بخورم تا از این حال وهوا بیام بیرون !نیما لیوانهای کاغذی رو نصفه ریخت .یادم نمیاد زیاد روی کرده باشم وگاهی خودم جلوی زیادروی نیما رو میگرفتم ولی اونشب…در شیشه رو باز کردم ولیوانم رو پر کردم ویک نفس کشیدم بالا.!نیما نگام کرد .ولی انگار دلش سوخت ، چیزی نگفت .دوباره یک نصف ریختم وخوردم .به نیما گفتم پاشو بریم یکم برقصیم !!! خیلی اهل رقص نیستم ومعمولا نیما منو میکشید میبرد ولی میخواستم هم تا خیلی حالم بده نشده حرکتی کرده باشم وهم با این کار حال مهشید رو عوض کنم، تا خیالش راحت بشه .گفت بشین یکم حالم جا بیاد میریم !گفتم پس من میرم تو هم بیا ،باز پشت سرم راه افتاد .
نیم ساعتی اون وسط بودیم ،مرجان (خواهر بزرگه نیما )و مژده و دو سه نفردیگه هم بهمون اضافه شدن و با عروس وداماد رقصیدیم . به شوخی به مهشید گفتم: اینا رو یاد داشت کن باید عروسیم سنگ تموم بذاری !یکم باهاشون شوخی کردم و برگشتیم سر میز .چند دقیقه ای گذشت نیما گفت بریزم گفتم نه ببرش که دیگه زیاده روی نکنیم ، زشته جلو مهمونا .
قبل از اینکه نیما بلند شه ،مژده لیوانش رو پر کرد هرچی نیما بهش گفت حالت بد میشه قبول نکرد.چند دقیقه ای طول کشید تا لیوانش رو تموم کرد انگار داشت اثر میکرد .نیما هم دوباره گم وگور شد. گیر داد سعید پاشو بریم برقصیم .چند بار بهونه آوردم آخه دلیلی نداشت من بلند شم با یک زن متاهل اونم جلوی فامیل وخانواده اش برم وسط برقصم ! نیما هم گیر داده بود به یک دختره و نمیومد. صداش کردم .شاید اینجوری مژده بی خیال بشه ولی انگار بی فایده بود، گفتم نیما من سرم گیج میره تو با مژده برو برقص وآروم در گوشش گفتم منو از دست این نجات بده! نیمای عوضی هم از سر خودش وا کرد .گفت خوب پاشو برو یکم باهاش برقص دیگه !نشستی این گوشه که چی؟دوباره گفتم نیما حالت خوش نیست جلوی کلی فامیلتون برم با یک زن متاهل برقصم ؟با خنده گفت همه میدونن مژده سرخوشه خیالت راحت برو !عجب گیری افتادیم .با گفتن کلمه سرخوش، مژده یکی زد پس سر نیما وگفت سر خوش باباته ودست من رو کشید !برای اینکه از سر خودم وا کنم و توجه بقیه هم جلب نشه .دنبالش راه افتادم.چند دقیقه ای رقصیدم باهاش. همهش دنبال راه فرار بودم ولی نمیشد .حین رقصیدن گفت سعید فقط تو نیستی که حالت خرابه ، حالم من از تو بدتره ! منم شوهرم مرده!!!مگه نمیبینی تنهایی اومدم !! نه انگار مشروب کار خودش رو کرده به چرت وپرت گویی افتاده !!دیگه باید ازش فاصله میگرفتم.ولی کو راه فرار .مثل دیونه ها از خود بیخود شده بود وحرکاتش عجیب وغریب بود لابه لای ادا واطوارش گوشه پیرهنش موند زیر پاش و با سر رفت سریع از پشت گرفتمش وکشیدمش بالا برای لحظاتی توی بغلم بود برگشت توی صورتم نگاه کرد .حالش بد خراب شده بود. راستش ترسیدم ،گفتم من خیلی سرم گیج میره وبه سرعت ازش دور شدم تا ساعت یک که رفتیم خونه عروس سعی کردم ازش فاصله بگیرم .هرچند خانواده نیما منو خوب میشناختند ولی نمیخواستم وجهه خودم رو خراب کنم .آخرمراسم که میخواستیم برگردیم خونه دوتا عمه نیما رو هم بردم سوار کنم دیدم باز اومد ولی رفت عقب .حرکت که کردیم از توی آیینه نگاش کردم اخماش تو هم بود وخیابون رو نگاه میکرد .
توی خونه نیم ساعتی با خنده وشوخی گذشت وکم کم آماده شدیم بخوابیم . مرجان گفت نیما تو و سعید برید توی اتاق تا یکی دوتا بیان بالا بخوابند،جا کمه.قبل از نیما گفتم باشه اشکال نداره بیایید . رفتیم بالا نیما گفت :سعید نوشیدنی بیارم .گفتم نه فقط میخوام بخوابم رفتیم توی اتاق ودر وبستیم ونیم ساعتی حرف زدیم. دو سه تا خانم هم اومد بالا که ندیدیم کیا هستند .ساعت هشت صبح با فشار مثانه ام از خواب بیدار شدم .رفتم سمت پذیرایی که برم دستشویی .مژده ودونفر دیگه توی حال خوابیده بودن یکیشون پتو روش بود اون یکی هم لباسهاش کامل پوشیده بود ولی اوضاع مژده اصلا خوب نبود دامنش جمع شده بود بالا وروی شکمش افتاده بود ویک پاش رو گذاشت بود رو مبل ویکی رو پایین .اینقدر پاهاش باز شده بود که کوس گوشتی وپف کرده اش از زیر شورتش افتاده بود بیرون !برق وخواب از سرم پرید این چرا اینجوری خوابیده؟ رفتم دستشویی و برگشتم میخواستم رد شم برم ولی دوباره مکث کردم.بدن سفید،باسن و رونهای گوشتی وکوس تپلش بدجوری کیرم رو قلقلک داد .یک ملحفه کنارش افتاده بود برداشتم انداختم روش و رفتم اتاق .دراز کشیدم ولی مگه با دیدن اون صحنه دیگه میشد بخوابی؟ برای اینکه حواسم رو پرت کنم ،شروع کردم سر به سر نیما گذاشتن وبیدارش کردم گفتم پاشو بریم وسیله بگیریم برای صبحانه .گفت دیروز همه چیز گرفتیم .
با سر وصدای ما اونا هم بیدار شدن و رفتن پایین .بعد از خوردن صبحانه گفتم من میخوام برگردم تهران ولی بابا و مامانش اصرار کردند ناهار هم دور هم بخوریم بعد برو .خلاصه ناهار رو هم خوردیم وتا ساعت سه با بازی وشوخی و خنده گذشت .مژده سر ناهار گفت آقا سعید اگر مزاحم نیستم منم بعد از ظهر باهاتون برمیگردم!!واقعا دلم نمیخواست ولی جلوی اون همه آدم چی بگم؟ گفتم خواهش میکنم ماشین که خالیه اگر کسی دیگه هم میخواد برگرده در خدمتم ! از شانس من هیچکس نبود .
ساعت سه ونیم راه افتادیم تا نزدیک رودبار حرفی نزد .اونجا انگار میخواست بفهمونه که صبح بیدار بوده ،گفت مرسی که صبح ملحفه کشیدی روم ، دیشب حالم خراب بود و خیلی داغ کرده بودم!!!گفتم خواهش میکنم ،بله زیاده روی کردید ! توی رودبار گفت سعید ،میشه یکم زیتون و لواشک و خوراکی بگیریم! .جلوی یک مغازه زدم کنار ورفتیم پایین .فکر کردم برای خونه شون میخواد بگیره ولی از هر کدوم یک کاسه کوچیک برداشت .حساب کردم و راه افتادیم .
زیتون پرورده روگرفت توی دستش و مشغول خوردن شد و یکی دوبار گرفت جلوی دهنم ، بخور حال میده .تشکر کردم وخوردم . دوباره شروع کرد شوخی کردن برای اینکه بی احترامی نشه جواب میدادم .یکباره گفت سعید میشه شب بیام پیشت !! انگار کلا اومده بود برینه توی اعصاب من !!!دلم میخواست سرم رو بکوبم توی شیشه! خودم رو زدم به نشنیدن وصدای آهنگ رو زیاد کردم . توی فامیل نیما همچین کسی ندیده بودم،باید یک جوری دکش میکردم.در کمال پررویی صدای آهنگ رو کم کرد ودوباره پرسید سعید کر هم هستی؟ گفتم شب میشه بیام پیشت ؟نه انگار باید شکل برخوردم رو عوض کنم .خوب هیچ خری بدش نمیاد یک همچین کیس هلویی بهش پا بده وخودش پیشنهاد اومدن توی خونه رو بده!! ولی من همچین آدمی نبودم که بایک زن متاهل رابطه داشته باشم
به تندی گفتم مژده خانم انگار هنوزم مستید؟در مورد من چی فکر کردی ؟فکر کنم کلا اشتباه گرفتید !!
پر روتر از این حرفا بود در حالی که آلوچه تعارف بهم میکرد :گفتم شاید حالا که حال هردو مون خرابه اینجوری حال و هوامون عوض بشه !!
عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم :چرا اینقدر اصرار دارید بگید حال من خراب است !
کم نمیاورد :سعید هنوز خودت رو گول میزنی ؟دیشب اینقدر تابلو رفتار میکردی که مهشید توی بهترین شب زندگیش، نگران تو بود!
حرفاش بیشتر عصبیم میکرد . بلند گفتم مهشید غلط کرده به فکر من بوده اگر به فکر من بود که ردم نمیکرد !! اول میزنید طرف رو نابود میکنید بعد می نشینید براش دلسوزی میکنید !نیازی به دلسوزی ندارم!! مهشید اگر دلسوزه، واسه شوهر وزندگیش دلش بسوزونه!!
شونه هاش رو انداخت بالا :اصلا به من چه؟ گفتم شاید بخوای خشم وعصبانیتت رو سر یکی خالی کنی!!!
لازم نکرده به فکر من باشی!اگر قراره اینجوری آروم بشم ،اونقدر جنده توی شهر هست که نخوام با زن شوهردار رابطه داشته باشم !!
انگار کلمه جنده بد جور توی ذوقش زد و عصبیش کرد .صداش رو برد بالا :سعید مراقب حرف زدنت باش !ببین چی بلغور میکنی ؟ آها پس مشکلت اینه !تو اینقدر خری که من دیشب هم سوتی دادم نفهمیدی !
نمیخواستم بهش توهین کنم .ولی از این که به این بهونه ساکت بشه بدم نیومد .زدم کنار ویکم آب زدم صورتم تا کمی آروم بشم و راه افتادیم .بازم دلم نیومد گفتم معذرت میخوام ،منظورم به شما نبود .! زد زیر گریه!
استغفرالله عجب مصیبتی گیر کرده ام .یا باید با حرفاش برینه تو اعصابم یا با کارهاش!! دستمال کاغذی رو گرفتم جلوش .مژده خانم من که عذر خواهی کردم ببخشید! واقعا قصدم توهین به شما نبود!
دستمال رو گرفت در حالیکه اشکاش رو پاک میکرد انگار موتورش روشن شد . نه تقصیر تو نیست . شما مردا همتون همین جوری هستید .هر غلطی که دلتون بخواد میکنید به هرکسی بخواهید پیشنهاد میکنید ولی اگر ما بخواهیم لطف هم کنیم بهمون میگید جنده !!راست میگید چون شما لیاقت دلسوزی ندارید .دیشب مهشید بد بخت باید فکرش به عشق و حالش باشه، فکر این بود که تو چرا شام نخوردی!فکر اینه که به تو خوش بگذره و ناراحت نباشی!!!یکی نیست بهش بگه الاغ، این اصلا چیزی حالیش نیست !
دلم میخواست بزنم کنار و تا سر حد مرگ بزنمش !!ولی خوب… گیر کرده بودم .
این همه نفس کجاش بود .بدون مکث پشت سر هم حرف قطار میکرد .و لا به لای این همه حرف حرف اصلی رو هم زد:اون محمدرضا(شوهرش) دیوث هم تا روزی که بود هرشب پیش یکی مثل خواهر ومادرش بود ،حالا هم که خبر مرگش از زندگیم رفته بیرون هزار جور بدبختی دیگه برام گذاشته !!!
ساعت پنج جلوی مجتمع آفتاب زدم کنار . با حرص گفت چرا وایستادی؟ برو که زودتر از شر من راحت شی ! با لبخند گفتم پیاده شو یک چیزی بخوریم ، دهنت خشک شد !! یک هوایی هم به سرت بخوره شاید آروم بشی !تا نفست هم تازه بشه برای بقیه راه!!پیاده شد ومستقیم رفت سمت سرویس .منم رفتم و اومدیم . گفتم چی میخوری ؟ گفت:مرسی من چیزی نمیخورم ! یهویی شوخیم گرفت !گفتم ببین اینجا قزوینه، نمیخورم ونمیدم نداریم ! خنده اش گرفت یکی زد روی سینه ام !سعید خفه شو از دستت عصبانیم! رفتیم بستنی خوردیم وراه افتادیم.
کمی که از قزوین دور شدیم گفتم خوب مژده خانم ، محمد رضای دیوث کدوم گوری تشریف برده ؟ انگار تازه متوجه شده بود چی گفته اول حرفاش رو تکذیب کرد وبعد هم کلی خواهش وقسم که فعلا کسی حتی نیما چیزی ندونه !و ادامه داد دوماهه که طلاق گرفتیم ولی فقط خانواده خودم میدونند و مهشید !به همه گفتیم ماموریته !
یهو یک فکری توی ذهنم اومد یکی از دوستام اطراف هشتگرد ویلا داشتند و قبلا با نیما یکی دوبار رفته بودیم .حالا که مژده خودش پایه است شب رو بریم اونجا !.قبل از هشتگرد زدم کنار و رفتم بیرون بهش زنگ زدم خوشبختانه وسط هفته بود و کسی اونجا نبود اونم یکم اذیت کرد وگفت کلید پیش املاکی سر خیابونه بهش زنگ میزنم برو بگیر!
بدون اینکه چیزی به مژده بگم رفتم سمت ویلا .اولش متوجه نشد بعد پرسید کجا داری میری ؟ گفتم مگه نمیخواستی خشم منو خالی کنی؟دارم میرم ببینم چکاره ای؟ با حرص گفت نخیر مگه نگفتی جنده زیاده؟!!خنده ام گرفت : گفتم زیاده نگفتم که میخوام بیارم ! بعدش هم آشنا دلسوزانه تر کار میکنه !!تا آشنا هست آدم کارش رو نمیده دست غریبه ها!خودش رو لوس کرد، سعید دوربزن من نمیام !دستش رو گرفتم:مژده خانم هنوز هم خیلی از قزوین دور نشدیم ها! توی این خاک مقدس،نمیام ،نمیخورم و نمیدم نداریم . داشت قهقه میزد .ادامه دادم ،مژده خانم امشب هر چی هنر داری باید رو کنی !چون فردا صبح که از اینجا اومدیم بیرون نباید ذره ای خشم توی وجود من باشه !! اون چیزی رو که صبح گداشته بودی توی ویترین ،امشب باید اصلش رو ارائه بدی !مژده خانم دست به مهره بازیه!!
خلاصه امشب باید طبیب این دل زخمی من باشی

ادامه...

نوشته: سعید


👍 31
👎 3
27301 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

805254
2021-04-22 00:41:38 +0430 +0430

نه خوب نه بد

0 ❤️

805277
2021-04-22 01:08:50 +0430 +0430

نیما گوسفند و داد دست گرگ یا گرگ و انداخت پیش گوسفنده؟؟

0 ❤️

805290
2021-04-22 01:25:18 +0430 +0430

خوب بود فقط اینکه اولش ادای تنگارو درآوردی باورپذیر نبود ولی آخرش که خود واقعیتو نشون دادی بهتر شد
چون همه میدونیم یالقوزها به بهشت نمیروند
چون اگر قرار بود برن، میگفتی هنوز سه ماه و ده روزت تموم نشده.

1 ❤️

805294
2021-04-22 01:30:52 +0430 +0430

بد نبود

0 ❤️

805315
2021-04-22 02:12:02 +0430 +0430

کاری با راست و دروغش ندارم، به نظر دروغ نبود
اما داستانی ک گفتی یه جاهایی شبیه زندگی خودم بود، 10 سال با یکی از اقوام دوست بودم اما به دلایلی نشد ک نشد، من ازدواج کردم، بعد دو سال و خوردی ک از ازدواجم میگذره سه شب پیش خبر نامزدیش رو شنیدم، خیلی ناراحت شدم خییییلی اذیت شدم
نمیدونم تو اونشب چطور تو عروسیش بودی ؟!
من مطمعنا به هر بهونه ای شده اونجا نخواهم بود

2 ❤️

805337
2021-04-22 02:39:31 +0430 +0430

من جای مژده بودم خیار تو کونت میکردم کون بچه

0 ❤️

805357
2021-04-22 05:22:11 +0430 +0430

بخاطر اسم ذودبار ک تو داستانت بود یه لایک داشتی، داستان رو هم تا خر برو بین راهی نباش

1 ❤️

805394
2021-04-22 09:20:44 +0430 +0430

خوب بود ولی متاسفانه به اصل کاری که رسید تموم شد

1 ❤️

805492
2021-04-22 21:12:08 +0430 +0430

و همانا لنگهای مژده بالا میرود😉

0 ❤️

805516
2021-04-22 23:33:32 +0430 +0430

من ندونستم چرا از تهران تا لاهیجان اینهمه دور ایران رو چرخیدی،دفعه بعد که خواستی داستان بنویسی یه گوگل مپ نگاه کن

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom