سرزنش (۱)

1400/03/21

دوستان پوزش بابت اینکه این قسمت سکس خاصی نداره
وارد خونه که شدم، دور تا دور پذیرایی آدم نشسته بود! به جای سلام ،با صدای بلندگفتم: ای بابا، بازم دیر رسیدم جا گیرم نیومد ! همه زدند زیر خنده ! ریحانه با اخمای در هم بلند شد روبوسی کردیم !
به خاطر اینکه بین حرفاشون نپرم همون جلوی در سلام وخوش آمدی گفتم و با اشاره با بابا و مامان سلام واحوال پرسی کردم و نشستم کناره ریحانه . صورتش رو بوسیدم و دستش رو گرفتم توی دستم و پچ پچ کنان گفتم :
اووف ببین چه عروس جیگری !
زهر مار، خوبه از یک هفته پیش بهت التماس کردم زودتر بلیط بگیر که به موقع برسی !!
معذرت میخوام، قربونت برم بلیطم به موقع بود، فقط تاخیرش زیاد شد!
بزرگتر ها داشتند سر مهریه و اینجور چیزا حرف میزدند و منم سر به سر ریحانه میذاشتم و ریز ریز می خندیدیم ! حرفای رسمی که تموم شد، یک خانم حدودا سی وپنج شش ساله که کنار ریحانه نشسته و تنها خانم غیر چادریشون بود ، برگشت سمت ما : داداش عروس شما چیزی نمیخوای بگی حالا که دیر رسیدید؟ لبخندی زدم و گفتم فقط ، خیلی مراقب ریحانه باشید، چون ناراحتی ریحانه ناراحتی منه !منم که ناراحت بشم دیگه واویلا ،خون به پا میکنم!
قیافه اش رو چپ و چول کرد : اوه اوه ، خوش به حال ریحانه جون با این داداشش! سریع جواب دادم خوش به حال شما که ریحانه عروس تون میشه! یکم کل کل و شوخی کردیم و بقیه خندیدن! ریحانه گفت اسمش شادیه و دختر خاله حامده(داماد)
بعد از عقد توی محضر ، مراسمی توی خونه داشتیم . طرز لباس و رفتار خانماشون تغییر کرده بود و حتی اونایی که دیشب با دماغاشون آشنا شده بودیم هم، امروز کم و بیش ریخته بودند بیرون . توی آشپزخونه داشتم با ریحانه حرف میزدم !

به به داداش عروس رو ببین چه خوشتیپ کرده ! برگشتم سمتش ، ست شلوار و پیرهن سفید حریر و نازکی که شورت و سوتین تیره رنگش، کاملا نمایان بود .شلوار کوتاه وتنگ که تا زیر زانوش هم چندتا، تا خورده بود و کفش پاشنه بلندی که برامدگی باسنش رو بیشتر کرده بود و پیراهن دکمه دارای که از پایین یک سانتی با شلوارش فاصله داشت و از بالا دکمه ها تا محل اتصال سوتینش باز بود و گردنبندی با سنگ زمرد که تا نصفه پستوناش رسیده بود . موهای کوتاه و آرایش غلیظ وحرفه ای، با لبخند روی لباش، که زیبایی صورتش رو بی نظیر کرده بود.
برگشته بودم چیزی بهش بگم، ولی انگار فکم قفل شده بود . لبخند به لب از جلوش رد شدم و توی شلوغی آرنجم رو کشیدم رو سینه هاش . چند دقیقه بعد به بهونه بردن میوه دوباره برگشتم توی آشپزخونه. اینبار از پشت سرش رد شدم و دستی رو باسنش کشیدم وچند ثانیه ای باسنش رو گرفتم توی دستم و فشار کوچیکی دادم .بدون اینکه جلب توجه کنه رفت و نشست کمک بقیه شروع کرد چیدن میوه توی ظرفها ،زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و ابروهاش رو پیچ و تابی داد و اخم کرد، ولی لبخند بعدش نشون میداد انگار بدش نیومده . هرز گاهی با رفتارش عشوه میومد و ناز میکرد و بیشتر تحریکم میکرد . خودم رو رسوندم پشت سرش .نوک انگشت پام رو چسبوندم به باسنش و شروع کردم مالیدن. اطراف رو پایید ولی خوشبختانه توی اون بلبشو کسی حواسش به ما نبود .دوباره با اخم نگام کرد. لبخندی زدم و پام رو بزور کردم زیر باسنش ونگه داشتم . یهو یک دختر 5-6 ساله اومد پیشش : مامان! دیگه بقیه حرفاشون رو نشنیدم!
با شنیدن کلمه مامان ،بی اختیار پام رو کشیدم . انگار یکی با سگک کمربند کوبید توی صورتم !متاهله؟ عجب اشتباه احمقانه ای کرده بودم.
لبخند روی لبم خشک شد وهمه افکاری که توی ذهنم بود پرید و با عذاب وجدان دور شدم. دست از پا درازتر رفتم قسمت مردونه، و کمک بچه ها مشغول پذیرایی شدیم . دوساعتی رقص و پایکوبی بود . کم کم مهمونا رفتند و فقط دوتا خانواده عروس و داماد توی خونه بودند ! نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم از در اومد تو و پیش مادر حامد نشست .
با خنده: آقا سعید، حواسم بهتون بود که امروز اصلا نرقصیدید! شما فقط واسه دعوا داداش ریحانه جونید؟ بدون اینکه توی چشماش نگاه کنم، کمی باهاش شوخی کردم واز اتاق رفتم بیرون.

اشاره ای بهش کردم و رفتم طبقه بالا .پشت سرم اومد، همین که وارد اتاق شد پریدم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و لباش رو محکم بوسیدم سریع توی بغلم چرخوندمش ودر حالی که باسنش رو فشار میداد به کیرم دستم رو کردم توی شلوارش و انگشتم رو کردم توی کوسش،انگار حال اونم از من خرابتره،تمام انگشتام خیس آب شد و ترشحاتش شورتش رو حسابی خیس کرده بود در حالی که نفس نفس میزد :سعیدجان بجنب تا کسی نیومده یک حالی بهم بده !حالم خیلی خرابه! جوری شلوارش رو محکم کشیدم پایین که دکمه اش پرت شد یکی دو متر جلوتر ،همون دستم رو از توی کوسش کشیدم بیرون با ترشحات خودش کیرم و خیس کردم .با فشار گردنش خمش کردم و با یک فشار تا خایه کردم توش ،چنان جیغی کشید که فکر کنم حنجره اش برای همیشه از کار افتاد ولی بازم با صدایی که شهوت ازش میبارید گفت بجنب الان میان بالا !هنوز به تلنبه دهم نرسیده بود که آبم حرکت کرد. در حال کشیدن بیرون از کوسش در اتاق باز شده بابای حامد اومد تو ،مثل شیلنگ آتش نشانی کیرم آب میپاشید به در و دیوار از شانس گند من یک قطره هم پاشید توی چشم بابای حامد !دستی به چشمش کشید و با تمام قدرت سیلی خوابوند زیر گوشم !
از خواب پریدم !!نه شادی در کار بود نه بابای حامد وچشمی پر آب منی و نه در ودیوار غرق آب، فقط من بودم وشورتی که که فکر کنم یک استکان آب منی توش جمع شده بودصورتی که هنوز جای کشیده بابای حامد تیر میکشید ! نگاهی به ساعت گوشی انداختم سه صبح بود . بلند شدم با عجله رفتم توی دستشویی و شورتم رو درآوردم و شستم! کیرم توی این شانس !

چند ماه بعد، تقریبا اتفاقات رو فراموش کرده بودم . ریحانه رو بردم خونه حامد اینا. حامد و مامانش اومدن جلوی در و گیر دادن بیا تو چای حاضره . وارد خونه که شدم دیدم شادی هم اونجاست .دوباره فاز شوخی گرفتم وچند دقیقه ای سر به سر هم گذاشتیم
میخواست بره، ریحانه بهش گفت اگر ماشین نداری بذار سعید میرسونت ! به شوخی گفتم: خواهر من از کیسه خلیفه میبخشی ؟مگه سعید آژانسه ؟ بذار یکم پول خرج کنه!
با خنده خداحافظی کرد .گفتم بذار چاییم رو بخورم می رسونمت! گفت نمیخواد خسیس، خودم میرم! گفتم مجانی که نمیخوام ببرمت ،کرایه میگیرم! تازه خاله هم خوشحال میشه که بالاخره داری میری !

بدون تعارف اومد نشست جلو .گوشیم رو گذاشتم توی جا لیوانی کنار دنده و آدرسش رو گرفتم .حرکت کردیم با خنده گفت :خوب به جای این که همه پولات رو خرج دوست دخترات کنی یک گوشی بگیر، خسیس !
ای بابا من دنبال یک شوگر مامی هستم ،دوست دختر کجا بود ؟
در حالی که میخندید،یعنی تو دوست دختر نداری؟!
نه بابا کی به ما محل میذاره ؟ همین الان که شما افتخار دادید و سوار ماشین ما شدید، همش خدا خدا میکنم یکی ما رو ببینه حداقل یکسالی پز خشکه بدیم که یک خانم باکلاس سوارماشین مون شده !
چند ثانیه ای خندید !
بله بایدم بخندی. منم گوشی آیفون داشتم به همه میخندیدم !
باشه خسیس خان، تولدت کیه خودم برات یک گوشی میخرم !
بگو نمیخرم! چرا دیگه بهونه میاری! تولد من دو ماه پیش بود !
نذاشت ادامه بدم. باشه یک عصرونه دعوتم کن، تا کادوت رو بدم !
همین پنجشنبه خوبه ؟
آره ! کی و کجا ؟
خودت اوکی کن، مثلا قراره من سورپرایز بشم .
چند دقیقه ای شوخی کردیم و خندیدیم تا رسیدیم به آدرس و با خداحافظی رفتم .
روز پنجشنبه صبح از یک شماره ناشناس پیامی اومد: سعید میشه یکساعتی برنامه رو بندازیم عقب، ساعت پنج هوا گرمه!
این دیگه کیه ؟ نوشتم : شما ؟برنامه چی رو بندازیم عقب !
سریع تماس گرفت . تا گفتم بفرمایید . سعید حالت خوبه؟ مگ قرار نبود بریم کافه؟
تعجبم بیشتر شد . ببخشید شما ؟
وا سعید ،چته ؟ شادی ام ! نکنه یادت رفته؟
هنگ کرده بودم .بهش میاد باهوشتر از این حرفا باشه ! ما که داشتیم مثل سابق شوخی میکردیم این چرا جدی گرفته ؟ شماره منو از کجا آورده ؟
سلام شادی خانم حالتون خوبه ؟ ببخشید،فکر کنم سو تفاهم پیش اومده من داشتم شوخی میکردم ،
با حرص گفت بیخود من که مسخره تو نیستم ،ساعت شش توی کافه هستی !برای تنبیه ات یک شام هم طلب من!
وبا تکرار شاعت شش منتظرم قطع کرد .
آخه دلیلی نداره با یک زن متاهل برم کافه !برم بگم چی ؟ نیم ساعتی فکر کردم .گفتم حالا یکباره ،میرم ولی باهاش جوری صحبت میکنم که بدونه دیگه ادامه نداره !
ده دقیقه ای از شش گذشته بود که با همون تیپ همیشگی رفتم توی کافه. جای قشنگ و دنجی بود داشتم میزا رو نگاه میکردم که از گوشه حیاط دست تکون داد . رفتم سمتش و سلام کردم از جاش بلند شد و دستش رو دراز کرد به سمتم ! نگاهی بهش کردم و دست دادم .یک ربعی صحبت وخوش بش کردیم . گفتم شرمنده شادی خانم ،من جایی کار دارم باید ساعت هفت اونجا باشم!تغییر رنگش نشون میداد بهش برخورده . خم شد واز کنار صندلیش یک ساک کاغذی گلدار گذاشت روی میز و با لبخندی که معلوم بود زورکیه، باشه سعید خان تولدت مبارک ، مزاحمتون نمیشم!
ای باب وااقعا جدی گرفته ؟ ولی نمیتونستم بپذیرم .چشمام رو بستم و چند ثانیه ای تمرکز کردم: شادی خانم ممنون از لطفت ، از این که با شوخیم باعث سوتفاهم شما شده ام معذرت میخوام! راستش کافه رو فقط اومدم که جسارتی نکرده باشم ولی شرمنده، این رو دیگه نمی تونم بپذیرم ! صورتش سرخ شد !ناراحت از جاش بلند شد: پس جلوی در کافه، سطل آشغال هست ، بنداز توش و بدون حرفی دیگه ای رفت .دنبالش نرفتم و یک دقیقه ای نشستم ،توی این گیر و دار هم دختر بچه لوس و فضولی که کنارمون نشسته بود :آقا اگر نمیخوایدش بدین من ببرم بندازم دور! و پسر کناریش: چرا خودت رو چس میکنی مگه برای همین نیومدی ؟
با غیظ نگاهی بهشون کردم بدون توجه به حرفاشون ساک رو برداشتم و رفتم سمت صندوق، ولی گفت اون خانم حساب کرده ! جلوی در که رسیدم ،گاز ماشینش رو گرفت و رفت! سوار شدم برگشتم خونه ! از یک طرف خوشحال بودم که رفته از یک طرف بابت دلخوریش ناراحت بودم !
شب داشتم کادو رو باز میکردم که ریحانه هم رسید . گوشی CAT S40 که اون موقع تازه اومده بود !
ریحانه با پوزخند :خوش به حال بعضیا با این دوست دختراشون ! لبخندی زدم :اجی جون ،شلوغش نکن خودم گرفتم !
در حالی که میخندید، خودت برای خودت کادوش کردی؟! گوشی رو از دستم گرفت و مشغول واررسی شد. سعید تو رو جدت مراقب این باش !اون روز شادی هم میگفت سعید چرا گوشیش رو عوض نمیکنه ! گفتم داره، منتهی چون توی کار هی گوشیاش داغون میشه، این رو دستش میگیره !
عجب پس بخاطر همین رفتCAT گرفته! خودم رو زدم به کوچه علی چپ، مگه غیر از اینه؟ شادی دیگه کیه ؟
مگه چند تا شادی میشناسی ؟دختر خاله حامد !
میخواستی بگی مگه تو فضولی ! اصلا این خونه زندگی نداره؟ دایم اونجا پلاسه ! شوهرش هیچی بهش نمیگه؟
چپ چپ نگام کرد: چه بهشم بر میخوره! به تو چه؟خونه خالشه ! نه شوهر نداره، طلاق گرفته !
انگار یکی با شمشیر سامورایی مغزم رو مثل کدو خورشتی ورق ورقه کرد! چند لحظه ای توی شوک بودم تا مغزم کار افتاد . چی طلاق گرفته ؟عجب حماقتی! مفتی مفتی دختره رو پروندم
اصلا چراطلاق گرفته؟
ببخشید که با تو هماهنگ نکرده ! سعید شانس رو میبینی شوهر احمقش با یکی ریخته رو هم شادی هم فهمیده وطلاق گرفته . اون خونه که توی قیطریه بردی رسوندیش و پونصد میلیون داده بهش به جای مهریه، ماهی سه میلیون هم میریزه برای مخارج پگاه دخترش !

پول و خونه اش که به درد من نمیخورد !ولی خوب از خودش نمیشد گذشت!
حالت شوخی گرفتم:ریحانه به تو هم میگن خواهر نباید برای من جورش کنی؟
با خنده، زحمت نکش چند تا خواستگار داره ولی میگه قصد ازدواج ندارم !
به خدا منم قصدم ازدواج نیست ! تو فقط شماره اش رو به من بده
با قهقه ،خاک تو سرت سعید ! که اینقدر بی چشم و رویی!
چند دقیقه ای با خنده و شوخی گذشت و با مسخره بازی شماره رو گرفتم !جالب بود شماره ای که به من زنگ زده بود با شماره ای که ریحانه داده بود فرق داشت!
باید گندی که زده بودم رو جمع میکردم .سریع یک پیام بهش دادم:سلام شادی جان ! از این که باعث دلخوریت شدم واقعا شرمنده ام،به جان پگاه ، قصد جسارت نداشتم ، امیدوارم منو ببخشی!
نیمساعت بعد جواب داد: ماشالله به اعتماد به نفستون! کی خواسته با شما رابطه داشته باشه که شما طاقچه بالا میذارید؟
سریع نوشتم :درست میفرمایید،شما که ما رو تحویل نمیگیرید، و لی قطعا آرزوی منه که با خانم خوشگلی مثل شما رابطه داشته باشه ! ولی خوب…
خوب چی ؟
خوب شما متاهل هستید و برای من یک آرزوی محال!
آقا سعید امروز خیلی از دستتون دلخور شدم!باید یک جریمه براتون در نظر بگیرم ،تا دلم خنک بشه !
چشم ،میپذیرم! انشالله که منو میبخشید! من فعلا با اجازتون میرم اعصابم خرابه .پگاه جون رو ببوس
پگاه پنجشنبه و جمعه ها پیش باباشه!
دیگه آمار از این بهتر؟یک لحظه فکر کنم کیرم مثل دستای کارگاه گجت ،چند برابر شد !
چند تا استیکر تعجب مگه باباش کجاست؟
فکر میکردم ریحانه جون بهتون گفته! من و بابای پگاه دوساله از هم جدا شدیم!
شادی شوخی میکنی؟
نه جدی میگم فکر میکردم میدونی !

ادامه...

نوشته: سعید


👍 19
👎 1
7901 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

814678
2021-06-11 00:49:21 +0430 +0430

خوبه ادامه بده

1 ❤️

814681
2021-06-11 00:53:28 +0430 +0430

همون اول فهمیدم نوشته شماست
بسیار عالی ، مثل همیشه به دلم نشست
کاش میتونستم بیشتر از یک بار لایک کنم
با افتخار لایک اول مال منه

1 ❤️

814697
2021-06-11 01:26:48 +0430 +0430

مثل همیشه عالی👍👍👌👌

1 ❤️

814730
2021-06-11 08:19:28 +0430 +0430

قشنگ بود، ادامه بدید.

1 ❤️

814747
2021-06-11 11:15:28 +0430 +0430

تو نفهمیدی شادی توی مراسم ها شوهرش نیست که فکر میکردی شوهر داره؟

1 ❤️

814762
2021-06-11 15:04:40 +0430 +0430

خوب بود.منتظر ادامه ش هسم 😍 😁

2 ❤️

815531
2021-06-16 13:12:27 +0430 +0430

یکم باورش سخته ولی قشنگ بود. دختر اینقدر سریع اعتماد نمیکنه. اگر هم بکنه ناز خودشو داره

1 ❤️