شاه ایکس در بلوغ یک مردم آزار (۲)

    ...قسمت قبل


    نیلوفر بدون هیچ حرفی به من نگاه میکرد منم جرات اینکه چیزی بگم نداشتم اینکه بعد از مدتها درست همون شبی که یه دختر دیگه منو بوسیده پیداش بشه تصادف بعیدی بود اما احتمال بی خبر بودنش هم بود یعنی اگر سوالی ازش میپرسیدم بیشتر ممکن بود خودمو لو بدم بدون اینکه چیزی دستگیرم بشه. دختری که منو بوسیده بود به وضوح یک دختر عاطفی بود اگر باهاش چیزی رو شروع میکردم مشخصا عاشق میشد و موقع جدایی صدمه می دید اگر هم به خاطر عشق تن به سکس میداد اخرش که همه چی تموم میشد بیشتر صدمه میدید. به خاطر وجود فتانه زن صاحبخونه سکس دائمی برای من یک نیاز بود که وسوسه نشم. نیلوفر دختری بود که میتونست اینو فراهم کنه بدون اینکه هیچ صدمه عاطفی یا جسمی بخوره در نتیجه تهش عذاب وجدان نداشتم. دلم دختری که منو بوسید رو میخواست اما این نیلوفر بود که بهش نیاز داشتم. وقتی دید اعتراضی نمیکنم بی حرف از پله ها بالا اومد بازم همون برنامه همیشگی دیدن یه فیلم رو لپتاپ یه شام مختصر بعدشم لخت شد تو بغلم خوابید تا فردا صبح که رفت رو هم ده کلمه حرف نزد دوباره روتین هر شب ما شروع شده بود هر شب میومد و صبحا میرفت اما از دوستاش خبری نبود حتی جرات اینکه سراغشون رو بگیرم هم نداشتم چون ممکن بود همه چیز دوباره به هم بخوره لعنت به سکس که اینقدر ما مردا رو ذلیل میکنه. یکی از چیزایی که اون موقع کشف کردم این بود که سکس و مردم ازاری با هم رابطه مستقیم دارن یعنی هر وقت من در فواصل زمانی کوتاه و منظم سکس دارم اصلا میلی به مردم ازاری و کرم ریختن ندارم و میشم یه ادم جدی اما هروقت سکس بهم نمیرسه اونوقته که بشریت به خطر میوفته!! مثلا چند ماه پیش یه پایه موبایل مگنت دقیقا به شکل و اندازه فندک ماشین گرفتم که مارک پژو روش بود. نصبش کردم رو بیس بلندگوی کامپیوتر مادرم اومد دید گفت این چیه؟ گفتم فندک کامپیوتره مثل فندک ماشین پرسید مگه تو سیگاری شدی؟؟ گفتم کسیو که ندارم از زور تنهایی سیگار شده رفیقم شبا باهاش خلوت میکنم! کلی دادو بیداد کرد بعدش رفت به بابام گفت کلی هم اون سرم فریاد کشید جلسه خانوادگی راه انداختن منم عین این فیلما از جام پاشدم خیلی جدی گفتم انتخاب های شخصی زندگی من به خودم مربوطه!! خلاصه کلی حرصشون دادم فرداش مادرم اومد اطاقم شروع کرد مثلا با ملایمت حرف زدن یه دوستی داره مامان که اصلا دانشگاه نرفته اما به همه میگه روانشناسه شخصا بارها گذاشتمش سرکار ولی بازم از رو نمیره. معلوم بود اون بوده که تلفنی راهکار داده مامان وسط حرف زدنش پرسید حالا این چه جوری کار میکنه؟ گفتم عین فندک ماشینه باید یه فشار بدی بعد منتظر بشی بپره بالا. فشار داد یه پنج دقیقه ای سرکار بود اما خبری نشد گفتم جهنم ضرر حالا که داغ نمیشه گوشیمو میزارم روش!! تازه دوزاریش افتاد داستان چیه بی حرف رفت از اطاق بیرون منم هدفونو گذاشتم رو گوشم داشتم هرهر میخنیدم که گردنم سوخت نگو رفته دمپایی حمومو خیس کرده اورده کوبیده پس کلم!! البته بعدش هم حدود یکساعتی فحش خرجم کرد که اونا رو دیگه فاکتور میگیریم!! یا مورد دیگه ای که مال همین هفته قبله روز قبل اربعین چون حاجی گفته بود به اعتکاف میره که در واقع معنیش این بود که با چهارتا حاجی بازاری جاکش دیگه ده تا کس ردیف کردن برا تعطیلات برن ویلای شمال استثناعا روز اربعین رو ما تعطیل بودیم. مخلصتون به هوای اینکه تا بعد از ظهر میتونه بخوابه تا پنج صبح تو اینترنت بود اما ساعت یازده و خورده ای بود که با اردنگی پدرم شیش متر از جام پریدم منظورم به طور مجازی نیست راست راستی با لگد کوبید در کونم قضیه این بود که یک مشت ادم الاف بیکار مفتخور که من بطور خلاصه بهشون میگم فامیل پدری مثل اواربعد از زلزله قرار بود خراب شن خونه ما. بابام سیخ تو کونم کرد که برو ناهار بگیر گفتم اخه پدر جون ظهر اربعین کجا بازه که من ناهار بگیرم اربعین پارسال هم همین بلا سرمون اومد اون موقع دو تا مغازه باز بود ناهار گرفتم .اما امسال هر دو بسته بودن چون خیلی جاها باید میرفتم تصمیم گرفتم خیابونها رو با تاکسی بالا پایین برم یعنی یه خیابونو تا ته برم اگر همه جا بسته بود از فرعی پیاده برم خیابون بغلی این یکیو با ماشین برگردم پایین و دوباره ته خیابون پیاده شم خیابون بغلی رو برگردم بالا اینجوری همه خیابونها رو بگردم تا یه رستوران باز پیدا کنم که سریعتر ناهار بگیرم برگردم چون اگر دیر میشد بابام جرم میداد کارش هم که تموم میشد تازه نوبت مامان میشد که اونم طبق معمول جوری ابشار محبت مادری رو نثارم میکرد که یه هفته تو خیابونا دنبال درخت مناسب بگردم که خودمو دار بزنم!! شانس تخمی ما هر چی دست بلند کردم حتی یک ماشین هم برام نگه نداشت بالاجبار پیاده رفتم تمام خیابونها رو تا ته میرفتم اخرش میومدم خیابون بغلی دوباره همین مسیرو بر میگشتم تا یه رستوران باز پیدا کنم اما همه جا بسته بود. دوستان اونروز حد اقل صد تا ماشین از کنار من رد شد اما حتی یکی هم برام نگه نداشت انگار نه نگار که من وجود دارم هیچ کس ادم حسابم نمیکرد! اخرش که کاملا نا امید شدم یهو یادم افتاد یه زنه هست خونشو کرده اشپزخونه اسمشو گذاشته اشپزخونه محله در حیاط خونشو باز میزاره جایی که بشینی غذا بخوری نداره مردم میان غذا می خرن می برن. مجبور شدم یه مقدار پیاده برگردم در خونش بسته بود در زدم گفتم غذا داری؟ گفت اره هشت تا خریدم که ظرفا رو گذاشت تو دو تا کیسه بهم داد راه افتادم به سمت خونه چون دیگه راهی نبود سعی نکردم ماشین بگیرم و پیاده رفتم اما اینبار با اینکه دست بلند نکردم کلی ماشین برام ترمز کرد البته نه اینکه بخوان منو برسونن همه میپرسیدن اقا نذریه؟ اقا نذریه؟ از کجا گرفتی اقا نذریه؟؟ میگفتم نه اقا نه خانوم خریدم. دوستان من در عمرم حتی یکبار نرفتم نذری بگیرم غرور و شخصیتم این اجازه رو بهم نمیده همیشه هم به همه میگم اگر یخچالتون پره نرید نذری بگیرید بزارین اون خونواده های کارگری که هشت نه تا بچه دارن غذا ندارن بخورن ده تا ده تا بگیرن که چند وقت یخچالشون پر باشه و بتونن با شکم سیر بخوابن. ما درسته پولدار نیستیم اما گرسنه هم نیستیم این حق اوناست. اون قضیه شفا دادن هم کسشعره مگه امام حسین پخته این غذا رو یا مگه پیغمبر داره با دست خودش غذا میده که شفا بده. یکم مونده به خونه یه ماشین اسپرت جلو پام ترمز زد رانندش از این بچه پولدار کونیا بود که کل صورتو هفت تیغ میکنن بعد یه ریش کوتاه خطی عمودی زیر لب پایینی میزارن گوشواره دارن و موهاشون فشنه از اینایی که زمان سربازی هر شب سرکونشون دعواست!! با صدای بلند ترمز کرد گفت اقا نذریه؟ قبل از اینه من جواب بدم مادرسگ با یه لحن طلبکارانه گفت یه دوتاشم بده ما برای توزیاده!!! گفتم خریدم گفت حالا بیخیال ما که میدونیم نذریه. دوستان من اونروز خیلی بد از خواب بیدار شده بودم کمتر از شش ساعت خوابیده بودم اعصابم بی نهایت خط خطی بود و به قدر چهارتا قافله شتر پیاده روی کرده بودم اونم به خاطر فامیل کیری پدری!! به این بچه پولدار کونی مونیا هم که کلا الرژی داشتم حالا صاف وسط این روز مزخرف اینم گیر داده بود به من!! خارکسده هی چشمک میزد صداشو نازک میکرد میگفت حالا ما که میدونیم نذریه چندتاشم بده به ما.من اصلا اعصاب حرف زدن نداشتم این هم هی گیر میداد هی زر میزد دوستان اشپزخانه محله با وجود نداشتن امکانات انچنانی ماشین حساب بزرگی با امکان چاپ رسید داره یعنی هرچی بخری یه کاغذی چاپ میشه که تعداد و نوع غذا و قیمت روش نوشته این رسید به بغل کیسه با چسب چسبیده بود دستم رو اوردم بالا رسید رو که دید خفه شد. اینبار نوبت حرف زدن من بود تمام عصبانیتم رو خالی کردم اخه بچه کونی خجالت بکش دویست میلیون ماشین زیرپاته گوشواره طلا گوشته به خاطر یه قیمه نذری یه ساعت مثل سگ التماس میکنی؟؟ برو گمشو دیگه و خلاصه هر چی از دهنم اومد بهش گفتم که گورشو گم کرد رفت خواب از سرم پرید هشیار شده بودم یهو عذاب وجدان گرفتم که چرا اینجوری باهاش حرف زدم؟ چرا بهش گفتم برو؟ چرا قبلش یه بلای حسابی سرش نیاوردم که ادم بشه!! رفتم خونه. مادرم ناهاری که درست کرده بود رو به صورت پیش غذا براشون کشیده بود. داشتن زهر مار میکردن که غذاهایی که من خریده بودم هم رسید. چون سرم درد میکرد چیزی نخوردم رفتم دوباره خوابیدم چند ساعت بعد که بیدار شدم فکری در دروازه ذهنم منتظرم بود. اون بچه کونی تنها کسی نبود که اویزون من شد اما من فقط اونو ضایع کردم پس حق بقیه چی؟؟ دولت که هرگز برای اصلاح مردم اقدام نمی کنه چون هر چی ملت خرترو نفهم ترو بی شعور تر باشن حکومت بهشون ساده تره مردم هم که هرکی هرجوره فکر میکنه همونجور درسته. پس چه کسی باید جامعه رو اصلاح کنه؟ جواب واضح بود این سرنوشت ابرقهرمانهاست که تغییرات بزرگ اجتماعی رو بوجود بیارن!! با اینکه قرنها دیر شده بود اما قلبا اعتقاد داشتم ماهی رو هر وقت از اب بگیری خفه میشه!! فهمیدم یکبار دیگه وقت اون رسیده که این بار سنگین رو به دوش کشیده و وظیفه ام رو در قبال جامعه به انجام برسونم!! و اینگونه بود که در غروب خاکستری روز اربعین یکبار دیگر برای نجات بشریت ابرقهرمانی در اسمان شهر به پرواز در امد!!


    حالا ابر قهرمان مارو در اوج اسمانها داشته باشین بیاین یکمی در زمان به عقب برگردیم سال سوم دبیرستان که بودم نزدیکای مدرسه ما یه دبیرستان دخترونه باز شد که دوستان اسمشو کُسقُلا گذاشته بودن بعد از اینکه خبر افتتاح اون مدرسه پخش شد هر روز ساعت چهار که زنگ تعطیلی مدرسه می خورد قبل از اینکه معلم بگه میتونید برید دوستان به سمت در کلاس حمله میکردن پله ها رو چهارتا یکی پایین میومدن و از حیاط دوان دوان عبور میکردن تا قبل از اینکه دخترا برن خونه خودشونو به اونجا برسونن دخترایی که اینکاره نبودن میرفتن اونایی که مثل ما کرم داشتن صبر میکردن تا بچه های مدرسه ما برسن. مدرسه ما یه سرایدار سیگاری بی خاصیت داشت که به هیچ دردی نمیخورد نه هرگز دیدم نظافت کنه نه هیچ کار دیگه ای فقط سیگار به لب دم در می نشست چندباری بچه ها موقع دویدن این بدبختو هل داده بودن که خورده بود زمین عین این کارتونا که یه قبیله سرخپوست دوان دوان از جایی رد میشن اول یه ابر خاک تو هواست بعد که ابر محو میشه میبینی یه نفر زیر دستو پا مونده کل قبیله از روش رد شدن. این بد بختم دوبار زیر دستو پا موند و دویست نفر از روش رد شدن بار دوم مدیر با اینکه بسیار مودب و اقا بود سر صبحگاه عر زد که مگه اینجا سیخ داغ تو کونتون میکنن که اینجوری فرار میکنید؟؟ سرایدار بدبختو له کردین خوب مثل ادم برین بیرون!! تا اینکه یکی از انتن ها امار داد و مدیر فهمید داستان چیه!! برای همین دستور داد از امروز بعد از تعطیلی مدرسه باید نیم ساعت تو حیاط بمونید و فقط ادمهایی که پدرمادرشون میان دنبالشون حق رفتن دارن چون دخترها هم ساعت چهار تعطیل میشدن و یکربع تا مدرسشون فاصله بود مدیر میخواست ما چهاروچهلو پنج دقیقه برسیم در مدرسشون که اونها رفته باشن چند وقت بعد هم نیم ساعت به وقت نماز و ناهار ظهر اضافه کرد و رسما ساعت تعطیلی مدرسه رو کرد چهارو نیم. یه پارکی بود تو محله که دخترهای کرمو و پسرهای کرموتر یعنی همکلاسیهای من بدون اینکه خجالت بکشن هر روز بعد از مدرسه میرفتن اونجا برا مخ زنی. در جواب اون دسته از خوانندگان عزیزم که الان میگن خوب فلان فلان شده خودتم که هر روز اونجا بودی باید عرض کنم اینجای فیلم شما باید باور کنید که من فقط یه بچه خجالتی بودم(البته هنوزم هستما!!) که از رفتن اون به پارک هدفی بجز ارشاد و هدایت دیگران به راه راست نداشت وگرنه دیگه از کسشعر خبری نیست!!! تو اون پارک سوای دخترای کرمو که ما پسرای بیگناهو از راه به در میکردن یه جاکش حدود پنجاه ساله ای هم بود که همیشه لباس پاگون دار بنفش میپوشید با شلوار سرمه ای. سوت داشت و مرتبا به همه گیر می داد و میگفت که مسئول پارکه و خلاصه تا میدید چهارتا پسر دختر کنارهم نشستن میومد دادو بیداد میکرد و خوشیشون رو زهرمارشون میکرد. چند بار به بچه ها گفتم این که قدرتی نداره مثلا چه غلطی می خواد بکنه بندازتمون تو زندان پارک؟ یا از نمره انضباطمون کم کنه ؟ موبایل نداره که به پلیس زنگ بزنه اگر بزنه هم اونا نمیان.بیاین دفعه بعد که زر زد جلوش وایسیم فوقش میاد جلو پنج شیش نفری میگیریم مثل خر میزنمیمش دیگه مزاحم نمیشه همه میگفتن باشه اما تا یارو میومد اقا ببخشین اقا ببخشین میکردن. دوتا برادر دوقلو هم بودن تو کلاس ما که فامیلیشون نمیدونم چی چی روشن بود که همه بهشون می گفتن مونگل های کون روشن. یه روزکون روشنا تو پارک بودن که یه مرد کت شلواری میاد به نگهبانه میگه شما کی هستین اینم میگه من مسئول اینجام یارو میگه من بازرس شهرداریم ما همچین پرسنلی اینجا نداریم کارت شناساییتون؟ خلاصه اخرش معلوم میشه یارو هیچ کاره است یه بازنشسته مادرجنده که عقده قدرت داره میاد پارک بچه ها رو میترسونه. من چند بار دیگه هم از اینجور ادمها دیدم از جمله یکبار که با مردم ازاران نامدار رفته بودیم کوه در نیمه راه دیدیم که یه مرد میانسال کچل با پیرهن سفید یقه بسته و شلوار نظامی خاکی رنگ و پوتین به دوتا پسر گیر داده کوله پشتیتو باز کن پسره هی میگفت چرا؟ یارو داد میزد بهت میگم باز کن!! یهو یه جوون عینکی اومد جلو گفت اقا شما چیکاره ای؟ یارو داد زد به شما ها ربطی نداره من چیکارم عینکیه گفت کارت شناسایی؟؟ حکم قضایی؟؟ همه جمع شده بودن دوره اش کردن همه میگفتن مسئولی؟ کارتتو نشون بده!! یارو یکم ساکت موند بعد سرشو پایین انداخت رفت طرف هیچکاره بود فقط یه مریض بود که عقده قدرت داشت همه کشورای جهان دو تا نیروی مسلح دارن پلیس برای حفظ امنیت داخلی ارتش برای حفظ امنیت مرزها فقط ایران کیری ماست که هر تاپاله ای یه شلوار سربازی از میدون گمرک می خره میکشه به کونش میوفته به جون زنو بچه مردم همه هم از ترس اینکه طرف یه کاره ای باشه چیزی نمیگن. بعد از اینکه قضیه مسئول پارک لو رفت چند بار اومد گیر بده همه گفتن که میدونن کاره ای نیست اونم دیگه مثل سابق اویزون نمیشد اما همچنان قدم میزد و به دخترهای تازه وارد که جریانو نمی دونستن گیر میداد من واقعا عصبانی بودم که چرا کسی از این انتقام نمیگیره تا اینکه یه روز دیدم جلوی حوض پارک وایساده و سیگار به دهن زل زده به اب. به دیوارچین که خونش سر راه پارک بود کیفشو گذاشته بود و با موتور اومده بود گفتم کیف منو بگیر برو اون سر پارک وایسا موتور هم روشن باشه تا من اومدم فرار کنیم اینم رفت. با قدمهای اهسته رفتم پشت سرش چند متر اخرو پامرغی رو رفتم در حالی که کف دستم رو به بالا بود دستامو گرفتم زیر لپ های کونش یهو جهشی از جام پاشدم و در عین پاشدن پرتش کردم تو حوض اب!! قبل از اینکه بدنش به اب برسه من فرار رو شروع کرده بودم حساب کنید تو سرمای سگ لرزه زمستون بندازنت تو حوض اب یخ!! تا سر پارک دویدم به نزدیکی دیوارچین که رسیدم نامرد کیف منو انداخت جلو پام و با موتور فرار کرد فرصت بحث کردن نبود کیفمو برداشتم به پشت سرم نگاه کردم یارو داشت در حالی که همه به ریشش می خندیدن با بدبختی خودشو از اب میکشید بیرون منم مثل یک مرد فرار کردم!! این برای یارو شروع یک پایان بود دیگه از اون به بعد هر وقت زر میزد و اویزون دخترای جدید میشد همه به اسم نجات دادن دخترا اما عملا برا مخ زنی حالشو میگرفتن چند باری هلش دادن حتی یکبارم کتک خورده بود و خلاصه بساطش جمع شد اما من همیشه حس میکردم به اندازه کافی حالشو نگرفتم تا اینکه چند ماه پیش یه روز تو خیابون دیدمش مرتیکه کیری رو. خیلی پیر ترشده بود اما با اولین نگاه شناختمش نون دستش بود دنبالش رفتم و دیدم به در یک خونه قدیمی دو طبقه کلید انداخت رفت تو اسم کوچه و شماره پلاک رو برای مردم ازاری اینترنتی حفظ کردم اما یه جای دیگه به دردم خورد!! دوستان در نزدیکی خونه ما یک ارایشگاه عروس بود که من زمان مدرسه هر روز از جلوش رد میشدم و می دیدم دخترهایی که برای بردن عروس اومده بودن و طبیعتا ماشین داشتن(عروسو که پیاده نمیبرن) جلوی در وایسادن هر ماشینی که موقع رد شدن اونا رو میدید توقف میکرد براشون بوق میزد و سعی میکرد بلندشون کنه تا حدی که دخترا فحش میدادن و میگفتن گمشید که راننده ها هم وقتی تیرشون به سنگ میخورد چند تا فحش سنگین از روی کون سوزی میدادن و میرفتن . اما وقتی من بدبخت ظهر اربعین خسته و عصبی درحالی که از بیخوابی چشمام میسوخت و واقعا نیاز به رسوندن داشتم و حاضر بودم بابتش کرایه هم پرداخت کنم برای ماشین ها دست بلند میکردم حتی یک نفرم برام نگه نداشت. ولی همین ادمها موقع برگشتن وقتی یک ظرف سفید غذا دستم دیدن به امید مفت خوری اونم قیمه مزخرف نذری انچنان ترمز میزدن که اسفالت سوراخ میشد!! در این رابطه جوکهایی هم هست که شاید شنیده باشید مثلا یارو کاندوم تو کون دوست دخترش گیر میکنه میبرتش دکتر. دکتره میگه خیلی عمیق فرو رفته داخل کار من نیست پسره میپرسه چیکار کنیم پس؟ دکتره میگه ببرش یه پرس از این غذاهایی که هیئت ها میدن بهش بده بخوره قول میدم اینقدر برینه که تمام کاندومایی که تو عمرش تو کونش گیر کرده یکجا بیاد بیرون!! یا جوک دیگه ای که جناب سینا ولی اله تو برنامه اش تعریف کرد تو قطب شمال جسد یه ایرانی رو پیدا میکنن گوشیش تو مشتش بوده برش میدارن میبینن توش نوشته ما که مردیم ولی بر پدرش لعنت اونی که گفت اینجا نذری میدن!!!


    خلاصه عصر روز اربعین از در خونه اومدم بیرون اول رفتم خونه یکی از همسایه ها که همیشه روز اربعین نذری میده در خونشون باز بود داشتن دیگ میشستن صداش کردم گفتم پنج تا ظرف بده گفت اولا غذا تموم شده دوما اون موقع هم که بود یکی و دو تا بیشتر نمیدادیم چه خبرته پنج تا!! گفتم کونی غذا نمیخوام پنج تاظرف بده این متاسفانه همکلاسیه دوره دبیرستان بوده و از قدیم منو میشناسه سرشو تکون داد با لحن پر از سرزنشی گفت باز چه کونی میخوای بدی؟؟ گفتم زر نزن فقط ظرفا رو بده!! ظرفا رو گرفتم با ماژیک ابی روی دیواره کناری ظرف نوشتم چلو کباب!! ظرفها رو گذاشتم تو یه نایلون کاملا شفاف جوری که قسمتی که روش نوشته کباب به سمت بیرون باشه نه به سمت بدن من. کیسه رو گرفتم دستم راه افتادم تو خیابون دقیقا تمام مسیر ظهر رو شروع کردم به پیاده رفتن اینبار تمام اون کونیایی که ظهر دست بلند کردم و برام واینساده بودن بدون هیچ تلاشی جلو پام ترمز میکردن حرومزاده ها جوری تیک اف و ترمز میکردن که جیمز باند تو فیلماش اینجوری رانندگی نمیکنه همه میپرسیدن اقا از کجا گرفتی؟؟ رو ظرفها نوشته بود چلو کباب و معلوم بود چیه داستان!! اینجا بود که مرحله دوم نقشه عملی میشد و من ادرس اون خرپیره نگهبان قلابی پارک رو بهشون میدادم میگفتن شلوغه؟ میگفتم نه بابا چون سال دومه نذری میده مردم نمیدونن خلوت خلوته در بسته بود زنگ بزنین باز میکنه هر چندتا بخواین میده!! اقا هرچی ماشین تو خیابون دیدم فرستادم به ادرس اون خر پیره یعنی من اونروز با چهارتا ظرف خالی نزدیک صد تا ماشینو گذاشتم سر کار!! اولش که کارمو شروع کردم یه ماشین قدیمی فیات بود فکر کنم برام ترمز کرد راننده اش یه پسر خیلی هیکلی از این امپولیا که دوربازوش اندازه دور کمر منه بود دوستان چیزی که کمتر کسی میدونه اینه این امپولها به شدت به بیضه ها فشار میاره و بیضه و الت تناسلی رو کوچک میکنه یعنی هیکلت میشه گاو اما از مردی میوفتی که این حقیقت از صدات مشخصه یعنی وقتی حرف میزنن ته صداشون مثل جیغ پیزنهاست. تن صداشون مثل اینه که تخمهای یه پسرو بزاری لای گاز انبر فشار بدی درحالی که داره از شدت درد جیغ میزنه بخواد حرف هم بزنه. با صدای پیرزنیش گفت اقا نذریه؟؟ گفتم اره!! گفت کجا میدن؟؟ ادرس خر پیره رو دادم گفت چند تا میدن؟ گفتم چون سال دومشه کسی نمیدونه هرچند تا بخوای بهت میده درو بسته بود زنگ بزن میاد بازمیکنه!! اقا پسره رفت گفتیم اینم گذاشتیم سرکار! حساب کنید دو ساعتو نیم بعد از اینکه من عملیات رو شروع کردم چهارتا خیابون اونطرفتر این دوباره منو پیدا کرد . داد زد مریضی ادرس اشتباه میدی؟ گفتم یعنی دوران دوشیزگی تموم شد کونه رو به باد دادیم!!! با لحن پدرانه مردم خر کنم پرسیدم چطور برادر؟ گفتم من رفتم اونحا کلی زنگ زدم پیرمرده اومد فقط یه خروار فحشم داد!! گفتم حتما ادرسو اشتباه رفتی حالا مشکلی نداره شما صندوق عقب رو باز کن با لحن عصبانی داد زد یعنی چی؟؟ دستی رو که کیسه غذا رو حمل میکردو بالا اوردم و با لحنی پدرانه و مهربان گفتم شما درو باز کن!! یارو دست کرد از زیر فرمون یه چیزیو کشید صندوق عقب باز شد رفتم اون پشت سه تا ظرف خالی غذا رو گذاشتم تو صندوق عقب درو بستم برگشتم با لحنی که حتی ائمه اونجوری با پیروانشون حرف نمیزدن گفتم : برای تبرک یک قاشق هم کفایت میکنه بقیش برای شما!!! یارو با لحن لاتی خوشحال گفت اقا دمت گرم! دمت گرم! خیلی مردی! خیلی چاکریم! خیلی داداشی!! منم با همون لحن آسمانی گفتم یاعلی بفرمایید!!! اسکل اینقدر امپول مخشو پکونده بود که عقلش نرسید مگه خونه ما کجاست که دوساعتو نیم گذشته من هنوز توراهم!!! هیچی یارو رفت منم حساب کردم برای یک روز به قدرکافی تغییر فرهنگی ایجاد کردم خود سوپرمنو بتمنم دیگه اخر شب یه سطل ماستو دو کیلو پیاز میخریدن میرفتن خونه. تصمیم گرفتم تا کونه رو به باد ندادم دیگه رضایت بدم سروته کردم برگشتم خونه کیسه رو هم بردم تو اطاقم که ظرفا رو بزارم تو همدیگه نگه دارم برای مناسبت های بعدی!! موقع شام رفتم اطاق نشیمن بابا گفت برو غذا ها رو بیار گرم کن گفتم کدوم غذا؟ بابام گفت خودم دیدم دستت همشو میخوای تنها کوفت کنی؟؟ گفتم ظرف خالیه باور نکرد اوردم نشون دادم پرسیدن داستان چیه قضیه رو گفتم بابام داد زد نره خر موهات داره سفید میشه پس کی میخوای دست از اینکارات برداری؟؟ بعد از دادو بیدادهای بابام که دلم خوشه بچه تربیت کردم!! مامان جون بنده هم طبق معمول شست اویزونم کرد که البته داشت تلافی چیز دیگه ای رو در می اورد جهت اطلاعتون اخرین عروسی که رفتیم خانواده عروس یه دختری رو استخدام کرده بودن که تو حیاط خونه ای که عروسی داخلش برگزار میشد روی یک تخت چوبی نشسته بود برای همه با حنا تاتو میزد پسرو دختر براش صف کشیده بودن. من نشستم گفت چی بزنم گفتم یه جمله برام بنویس که خیلی خوش خط رو بازوم برام نوشت. اخر شب مامان پرسید چی تاتو زدی؟ گفتم اسم شما رو!! خوشحال شد استینمو زد بالا دید نوشتم سلطان غر مادر!!! دوستان با وجود اینکه ماهها از اون جریان گذشته اما هنوز حرص مامان نخوابیده و از هر فرصتی برای کندن پوست من بابت اون قضیه استفاده میکنه!! خلاصه دیدم زندگیم دیگه خیلی تکراری و خسته کننده شده فهمیدم وقت اون رسیده که یه تغییر جدید و یک تنوع حسابی تو همه چیز به وجود بیارم!!


    ادامه دارد!!


    نوشته: شاه ایکس

  • 27

  • 3




  • نظرات:
    •   Master.Siavash
    • 1 هفته
      • 4

    • شاه ایکس میدونستم پیام بت بدم داستان مینویسی زودتر پیام میدادم !


    •   کیر ابن آدم
    • 1 هفته
      • 6

    • شاه ایکس جان... خیلی دیوثی.... خیلی. حد و مرز نداره!


    •   hani.banooo
    • 1 هفته
      • 4

    • هوووووووووراااااااا یبار زود رسیدم
      وااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااا عالی بود وایییییییی خدا فقط اون امپولیه خخخخخخخخ


    •   shahx-1
    • 1 هفته
      • 5

    • مستر سیاوش گرامی من هیچ پیامی از شما دریافت نکردم.
      جناب کیربن ادم یه وقت بزار بشینیم در مورد مفهوم تعریف کردن با هم حرف بزنیم!!!
      هانی جان نظر لطفتونه خجالتم میدین!!


    •   Saeed_ni2000
    • 1 هفته
      • 1

    • لایک چهارم حلالت


    •   شکیلاmj
    • 1 هفته
      • 3

    • لایک پنجم... عالی بود


    •   Ragnar1
    • 1 هفته
      • 1

    • ایوووووووول،آخرش قسمت دوم اومد
      مرسی شاه ایکس


    •   Nevermindd
    • 1 هفته
      • 1

    • لایک هشتم ولی یه ایراد
      اون پسره تو ماشینو باید میزدیش اه


    •   کیر ابن آدم
    • 1 هفته
      • 4

    • همینه دیگه... پسری که دیوث نباشه کیونیه!


    •   کیر ابن آدم
    • 1 هفته
      • 3

    • نور مایند جان اون پسر تو ماشین یه گونه خاصه که علاوه بر دیوث بودن کیونی هم هست. پیرو صحبت های شاه ایکس عرض میکنم، اینا علاوه بر سربازی تو دبیرستانم بر سر کیونشون دعواس!


    •   خشم-شب
    • 1 هفته
      • 2

    • وای ترکیدم نصف شبی خیلی شاهی عشقی اصلا
      منم با نظرت راجب نظری موافقم بیا یه کمین مردم آزاری به روش شاه ایکس بزنیم
      ماهی رو هروقت از آب بگیری خفه میشه وای عالی بودی اصلا نابود کردی لایک داری


    •   King_of_the_darkness
    • 1 هفته
      • 1

    • لایک ۱۱
      شاه ایکس خان مثل همیشه عالی بود.
      خیلی خوبه که داری فرهنگسازی با چاشنی مردم آزاری میکنی؛ اینجوری ماندگاریش بیشتره
      امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی و مردم آزاری هات برقرار باشه تا حالا حالا ها برامون بنویسی


    •   AH_art
    • 6 روز،23 ساعت
      • 1

    • نصف شبی شادمون کردی
      منتظر قسمت بعدیشیم :)


    •   Nevermindd
    • 6 روز،19 ساعت
      • 2

    • کیر ابن آدم دادا حرفت متینه ها ولی باید میکردش
      مورد دوم نور مایند ظاهر قضیس
      سکسیروام


    •   shadow69
    • 6 روز،18 ساعت
      • 4

    • به قول حسین خیلی دیوثی و دیگر هیچ (biggrin)


    •   Sselina
    • 6 روز،17 ساعت
      • 0

    • چه عجب از آقای شاه ایکس


      تو داستان هاش خیلی جنتلمن و شوخ و طناز ظاهر می شه


      ولی پای داستان ها فقط توهین... اونم نه توهین به نویسنده که بحث اش جداست بلکه توهین ملت ایران... مثل استفاده از واژه های قربتی، دهاتی، طرف از پشت کوه اومده، طرف گوسفندها شو فروخته تازه اومده شهر،، ایران یعنی فقط تهران ... ایرانی یعنی فقط تهرانی... بقیه یعنی آدم نیستن


      خوبه تو این داستان... توهین قومی و توهین به هموطنان نشده بود


      آدم می مونه قسم حضرت عباس رو قبول کنه یا دم خروس


    •   SSAa699
    • 6 روز،14 ساعت
      • 1

    • شاه ایکس جان گلم .،عزیزم.
      خوندن خاطراتت یه لذت خاصی بهم میده . ادامه بده لطفا ممنونم .
      خوشحالم که هستی و مینویسی .
      لایک تقدیمت شیطون دوس داشتنی . (rose)


    •   NILOO565
    • 6 روز،12 ساعت
      • 1

    • نخونده دیس دادم...


    •   Siavvashhhhhhh
    • 6 روز،12 ساعت
      • 2

    • لایک ۱۶


      منم برم رو بازون خالکوبی کنم سلطان غر همسر


      البته برا خانمها. غر زدن باعث طول عمرشون میشه
      و صد البته سبب کسر عمر مردها


    •   ممجهول
    • 6 روز،8 ساعت
      • 3

    • شاه ایکس عزیز عالی بود. دمت گرم. کارآموز قبول میکنین؟


    •   بچه-ای-خوب
    • 6 روز،7 ساعت
      • 1

    • شاه ایکس جان،
      عااااااااالی!
      مثل همیشه بسیار خوب و روان و شوخی ها به جا و شیرین.
      بازهم منتظره ارشاد این مردم توسط شما هستیم داداش گلم.


    •   nilajooni
    • 6 روز،6 ساعت
      • 2

    • ایول ایول باحال بود
      ولی شاه ایکس عزیزم چرا برمیگردی عقب و جلو؟‌


      لایک بیست خدمتت


    •   DIESEL79
    • 6 روز،3 ساعت
      • 1

    • شاه x عزیز خاطره های خییلی باحالی داری
      و به جرات میگم فکر نمی کردم از من مردم آزار تر وجود داشته باشه ک فهمیدم فعلا باید شاگردی کنم و از تجربیات شما استفاده کنم
      اما ی نکته قابل تامل داخل داستان هات اینه ک پرش داخلشون زیاده
      و یکم گیج کننده است
      مثل یکی از فیلم های دی‌کاپریو ک داخل خوابش ی خواب دیگه رو شروع می کرد
      و لطفا سعی کن کمتر بین خاطره هات فاصله بذاری ک مجبور نشیم از اول بخونیمشون تا ماجرا یادمون بیاد
      مثل غروب مردم ازاران
      خیلی وقته ک قسمت دومش نیومده


    •   Different_man
    • 6 روز،1 ساعت
      • 2

    • اه کیر تو این شانس...چرا آخه وقتی من نیستم باس داستانت آپ شه. ولی نیاز به تعریف نداره. گل پشت و رو نداره(ی چیزی تو همین مایه ها!) من هنوز منتظر ادامه سربازیتم. حتی اگه مجبور شی به سرگرد کونم بدی باس بزاریش...!:)


    •   happysex
    • 5 روز،22 ساعت
      • 1

    • عالی بود
      راستی دیوث خوردنیه؟؟؟؟


    •   Тirass
    • 5 روز،22 ساعت
      • 1

    • سحر قلم طنازت خواننده رو با خودش میبره تا کوچه پس کوچه های نوجوانی و خاطره های کم وبیش مشابهی رو واسش زنده میکنه،خاطراتی که شاید اگر نبود قلم شوخ و شنگت هرگز مجالی برای به یاد امدن و نشاندن لبخندی بر لب ها پیدا نمیکردند


      "رابطه معکوس" سکس و مردم آزاری رو قویا تایید میکنم (ok)


      خوب و خواندنی مثل سایر نوشته هاتون.......دروووووووود


    •   Pourya1979
    • 5 روز،10 ساعت
      • 1

    • واقعا تو این روزهای بی خاصیت تکراری، خوندن داستانهای تو باعث شادی روح باشندگان و درگذشتگان میشه. طنز قلمت ذاتیه و اصلا نیازی به ساختن طنز بصورت مصنوعی نداری. بازهم ممنون که می نویسی.


    •   امپراطورشب
    • 1 روز،12 ساعت
      • 1

    • همون همیشگی...


    •   ava modiri
    • 1 روز،9 ساعت
      • 1

    • داستانات حرف نداره فقط یه سوال واقعا این مردم آزاری ها رو امتحان کردی یا همش تخیله


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو