عشق سوگولی (۱)

1399/09/09

سیگارمو روشن کردم و یک کام عمیق ازش گرفتم داشت بارون میومد
سیگار کشیدن زیر بارون خیلی لذت بخش بود برام مهم نبود که خیس میشم میخواستم فقط لذت ببرم بوی خاک رو با تمام وجودم نفس کشیدم صدای آهنگی که از داخل ویلا میومد با صدای جیغ و داد دختر و پسرایی که در حال رقصیدن بودن قاطی شده بود همشون به علاوه خودم از دم مست بودیم …
همیشه تنهایی رو دوست داشتم و از تنها بودن لذت میبردم و حالا این گرمای بدنم با سردی هوا و بارون و سیگار این حس رو دو چندان کرده بود…
+فکر نمیکنی که سیگار کشیدن برای یه خانوم شایسته نیست؟؟
به طرف صدا برگشتم یکی از پسرای تو خونه بود راستیتش اصلا برام مهم نبود کیه پوزخندی زدم و گفتم بتوچه مربوط!!
گفت میشه یه سیگارم بمن بدی ؟
خندیدمو گفتم برو بابا بیا بخورش و بهش بیلاخ نشون دادم
از وقتی که جنده شده بودم هم بی ادب شده بودم هم حاضر جوواب
به تخمدونمم نبود که طرف کیه
پسره که یکم جا خورده بود بخودش اومد و سریع گفت جون دوست داری بخورمش؟!
با خنده گفتم دوست که دارم اما به دهن تو یکی نمیزارم!!
و با سرعت محل حادثه رو ترک کردم رفتم تو برای خودم یکم ویسکی ریختم گرم که شدم بلند شدم رفتم وسط خیلی شلوغ بود بین دو تا پسر خودمو جا کردم و هماهنگ با آهنگ به بدنم پیچ و تاب میدادم پسری که رو به روم بود تنشو چسبوند بهم منم که در واقع برام مهم نبود کی و چه موقع و چه شخصیتی خودشو بهم میمالونه خودمو بیشتر بهش چسبوندم نگاهش به خط وسط سینم بود منم سینه هامو تا نزدیکی صورتش میبردم و وقتی که میخواست سرشو بکنه تو سینه هام میرفتم پایین خودمو برعکس کردم باسنم رو دقیقا با کیرش هماهنگ کردم و خودمو به سمت چپ و راست تکون میدادم اینکه کم کم کیرش داشت راست میشد رو حس کردم پیروزمندانه لبخندی زدم و اونجا رو هم ترک کردم اینکه کرم میرختم رو دوست داشتم…یکی رو هم بیچاره کردم ،داشتم با سرعت به سمت دستشویی میرفتم که با سر رفتم تو بدن یکی بوی تنش رو عمیق بو کشیدم خیلی عطرش دوست داشتنی بود!!سرمو بالا کردم دیدم یه پسری قد متوسط با هیکلی ورزیده رو به روم ایستاده لبهاش در حالی که لبخند به لب داشت بین ریش هاش محاصره شده بود موهاش که کمی بلند بود رو با کش بسته بود در کل قیافه جذابی داشت شاید یه حسایی به قلبم پمپاژ شد اما عشق برای یه جنده چه معنی ای داشت؟!
آیا جنده ها هم حق عاشق شدن دارند؟این از نظر من ممکن نبود
تو همین افکار بودم که گفت :خانوم کوچولو وقتی داری راه میری جلوتو ببین…
سرمو از شدت خجالت بالا نیاوردم و به علامت تایید سرمو تکون دادم و باعجله رفتم که گفت مواضب باش نری تو دیوا…
هنوز جملش تموم نشده بود که سرم با جناب دیوار اصابت کرد دستمو گذاشتم رو سرم و از دیوار عذر خواهی کردم چند دفعه گفتم ببخشید صدای خنده ی پسره که اسمشو نمیدونستم بگوشم رسید اما به راهم ادامه دادم به دستشویی رسیدم درو باز کردم و داخل شدم پشتم رو به در تکیه دادم انگار که از یه مخمصه نجات پیدا کرده باشم چنتا نفس عمیق کشیدم و کارمو کردم از دستشویی که اومدم بیرون دیدم پسره یه پاشو زده به دیوار و منتظر ایستاده به سمتم اومد گفت:سرت چطوره خانوم کوچولو؟!
گفتم خانوم کوچولو عمته اسم من سوگولیه!!گفت:بله بله سوگولی جان منم ارسلان هستم عمم هم چند وقت پیش عمرشو دادن به شما!
با خجالت گفتم خدا رحمتشون کنه منو ببخشید.
گفت عادته؟؟گفتم چی؟؟گفت ببخشید گفتن اخه از دیوار هم داشتی معذرت خواهی میکردی!!گفتم خب مستم دیگه
خندید و گفت وقتی مستی بانمکی!!
میدونید برای یه جنده وقتی در حال سکس نباشه و ازش تعریف کنن خیلی تعجب آوره !!با چشمایی گرد شده و احتمالا صورتی سرخ شده از هیجان و تپش قلبم که با این تعریف کوچک داشت به اوج میرسید به چشماش نگاه کردم لبخند جذاب و دلنشینش هنوز رو لباش بود بی اختیار به سمتش رفتم لبام رو لباش گذاشتم و طعم لباشو چشیدم عجیب خوشمزه بود!!عقب رفتم به چشماش نگاه کردم کلافه شده بود دستی تو موهاش کشید گفت همیشه همینقدر راحت وا میدی؟!
تعجب کردم مگه همه ی مردا تشنه سکس نیستن اینجور مواقع باید ترتیبم داده میشد اما این چه عکس العملی بود!!
ازم جدا شد به سمت در رفت و از ویلا خارج شد حیران از کارش بودم سریع از تو مهمونی زدم بیرون و خودمو به پراید فکستنیم رسوندم سوار شدم بخار شیشه های ماشین کم کم از بین رفت استارت زدم و به راه افتادم به خونه نسرین رسیدم یه جورایی اونجا شده بود پاتوقم وقتایی که نمیتونستم برم خونه میرفتم اونجا…
لباسای راحتیم رو تنم کردم آرایشمو پاک کردم و رو مبل ولو شدم یاد پسره افتادم تو خیالش غرق شدم داشتم فکر میکردم که من عروسم و اون دوماد با این سن و سال چه افکار بچه گانه ای به ذهنم میومد!!بی اختیار لبخندی رو لبام نقش بسته بود صورتمو تو آینه ای که رو به روم به دیوار میخ شده بود دیدم و لبخند احمقانم بدجوری تو چشم میومد از خودم خندم گرفتم سرمو دو بار به سمت مخالف تکون دادم که افکارم بریزه بیرون کم کم خوابم برد…

ادامه...

نوشته: Sogoli


👍 18
👎 3
7201 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

779373
2020-11-29 23:51:31 +0330 +0330

جالب بود دمت گرم داداش

0 ❤️

779433
2020-11-30 05:19:22 +0330 +0330

جنده چیه عاقا پسر! توهم زدی بعد از گل کشیدن؟ چی داری تفت میدی؟؟؟

0 ❤️

779460
2020-11-30 09:52:07 +0330 +0330

فعلا بخواب ببینیم چی میشه

0 ❤️

779516
2020-11-30 19:08:30 +0330 +0330

عالی

0 ❤️

779658
2020-12-01 15:31:21 +0330 +0330

فکر کنم باید یه جا مینوشتی این ادامه ی داستان “بگو من جنده ام” هست که اول اونو بخونن. اتفاقی هردو رو پشت هم خوندم… و بنظرم جاهای خوبی داری میرسی. آفرین. لایک

1 ❤️

779689
2020-12-01 23:48:44 +0330 +0330

خوب نوشتی دمت گرم لاااااااااااااایک 👍 👍

0 ❤️

779977
2020-12-03 16:29:08 +0330 +0330

خوب بود فقط کاش بیشتر مینوشتی
هنوز شروع نشده تموم شد و حالا کووو تا قسمت بعد

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom