مهمونی تو جردن (۲)

    1397/11/29

    ...قسمت قبل


    سلام امیدوارم حالتون خوب باشه معین هستم با ادامه داستان مهمونی تو جردن با توجه به درخواست دوستان و علاقه مند به شنیدن باقی ماجرا خواستم قسمت دوم داستان رو براتون ارسال کنم امیدوارم خوشتون بیاد همان طور که میدانید من تو قسمت قبلی آخر داستان گفته بودم که اگه غلط املایی یا تو جمله بندی اگه اشتباهی شده پوزش میخواهم و بیشتر تمرکز رو به بیان کردن داستان گزاشته بودم تا نکارش و املایی داستان چون این داستانه واقعی بود و خواستم با هم خاطره خوبم رو تقسیم کرده باشم نه اینکه بخوام استاد ادبیات و زبان فارسی باشم برای بعضی دوستان خخخخ اگه مایل باشید و خواستید در یه داستان دیگه براتون استعداد نوشتن داستان سکسی با ادبیات و نگارش زبان فارسی جوری که برای متوجه شدن به لغت نامه دهخدا مراجعه کنید را نشان میدهم و بازم یاد اور میشوم که این داستان و بیوگرافی از خودم واقعی هست و فقط اسمها رو عوض کردم خلاصه بگزریم
    خاطرتون باشه تو قسمت قبلی در آخر مهمانی که دو دختره داف و زیبا رفتن و شماره دادم و بعدش جفتشون بهم پیام دادن و ارتباط تلفنی رو هم شروع کردم باهاشون البته به عنوان دوست اجتماعی
    چند رو از ماجرا گزشته بود که من برای یه پروژه هوشمند سازی ساختمان از طرف دوستم به یه شرکت مهندسی در زمینه ساختمان که به یک مهندس برق تو این زمینه احتیاج داشت معرفی شدم زیاد نمیخوام در موردش بگم چون دوباره سونامی عظیمی از فحش و متهم به دروغ گفتن و خالی بندی از طرف دوستان نمیخواهم بهم برخورد کنه ولی اونهایی که برق خوندن میدونن هوشمند سازی یعنی چی و ..........


    بعد از اینکه جلسه برای صحبت راجب پروژه و فراهم کردن شرایط و عقد قرار داد تموم شد خیلی خوشحال بودم چون این پروژه خیلی بزرگی محسوب میشد برام و رزمه کاریم خیلی قوی میشد برای شرایط کاری آیندم. تو راه برگشت بودم که از خوشحالی سریع به چندتا از دوستان صمیمی تماس گرفتم و شام جاتون خالی رفتیم رستوران که همون جا جرقه یه مهمونی توپ برای این موفقیت کاریم از طرف دوستام گرفته شد و قرار شد یکی از دوستای صمیمیم خودش برام این مهمونی رو ترتیب بده چون از سن 2 سالگی با هم خانوادهامون رفت و آمد داشتیم و مثل داداش بودیم با هم و خلاصه بازم مثل مهمونی قبل هم جوونها میومدن و هم یه دوره همی خانوادگی میشد به بهونه مهمونی البته اونهایی که داستان قبلیم رو خوندن میفهمن منظورم رو خخخخخ
    چند رو از ماجرا گزشت که دوستم گفت من تدارکات مهمونی رو چیدم و تا جایی که میشناختم از دوستای خودم و خودت رو دعوت کردم و بهم گفت کیا هستن و از منم پرسید اگه کسه خاصی مد نظرم هست رو دعوت کنم که گفتم باشه و تا فرداش قرار شد بهش خبر بدم خلاصه شب شد و رو تختم دراز گشیده بودم که با گوشیم ور میرفتم دیدم شیوا و هانیه آنلاین هستن و یادم افتاد که اگه قراره کسی باشه که از طرف من دعوت نشده باشه همین دوتا دختره ناز و خوشگلن که سریع بهشون پیام دادم و گفتم که قرار شد تا فرداش بهم خبر بدن اگه برنامه ای ندارن بیان مهمونی صبح شد و داشتم تو راه شرکت میرفتم که شیوا و هانیه بهم پیام دادن که میتونن به مهمونی بیان و منم تشکر کردم که دعوتم رو قبول کردن و قرار شد آدرس رو براشون بفرستم و هماهنگ کنم باهاشون و منم به دوستم خبر دادم و چون از جا و ساعت دقیق مهمونی خبر نداشتم پرسیدم و شب بهشون پیام دادم خلاصه شب مهمونی فرا رسید و خیلی استرس داشتم چون این مهمونی مخصوص خودم بود و میخواستم سنگ تموم باشه چون خودم هیچ چیزی تدارک ندیده بودم و همش از طرف دوستم هماهنگ شده بود از نوشیدنی و دیجی و شام و بقیه چیزها ساعت 9 شب بود که کم کم راه افتادم که برسم به مهمونی که از شانس بدم اون شب بارون میومد و حسابی شلوغ بود خیابونها ساعت نزدیک 10 بود من هنوز تو بلوار افریقا داشتم حرص میخوردم که تمامه مهمونه رسیدن و من هنوز تو ترافیکم خلاصه ساعت ده و ربع بود که رسیدم و سریع ماشین رو پارک کردم و سوار آسانسور شدم به واحد رسیدم دیدم صدای موزیک و مهمونها حسابی سالن رو پر کرده که سریع به واحدهایی کناری مراجعه کردم که هم بابت سر و صدا عزرخواهی کرده باشم و هم دعوت کنم اگه دوست داشته باشن تو مهمونی حضور پیدا کنن کلا اخلاقم اینه شاید بعضی ها بدشون بیاد یا بعضی ها استقبال کننجالب اینجا بود واحد رو به رو یه زوج بودن که تازه ازدواج کرده بودن و با خجالت گفتن نه ممنون ولی من فهمیدم و یجورایی حالیشون کردم که تعارف رو کنار بزارن و بیان که متاسفانه نیومدن خلاصه رفتم تو واحد خودمون همین که رفتم داخلموزیک قطع شد و همه برام دست زدن و بخاطر دیر اومدنم کلی گلایه و دعوا بود البته به شوخی کمی که گزشت داشتم مجلس رو زیر نظر میگرفتم که ببینم کیا هستن و کیا نرسیدن هنوز که چشمم به شیوا و هانیه افتاد رفتم سمتشون و خوش آمد گویی کردم و کنارشون نشستم چون کسی رو نمیشناخن و بقیه مهمونها اکثرا همدیگر رو دیده بودن فقط شیوا و هانیه تو جمع غریبه بودن البته تو مهمونی قبلی بودن بعضیا ولی همون طور که میدونید آشنا نشده بودن با هم فقط حضور داشتن تو مهمونی
    اینبار مامانمم دوستم دعوت کرده بود که سوپرایزم کرده باشه و بابامم با توجه به حساس بودن رو مادرم اومده بود که بیشتر شبیه تولد شده بود تا پارتی بگزریم مامانم همش نگاهش به شیوا و هانیه بود چون خدایی زیبا و با کلاس یجا نشسته بودن و کاری به کسی نداشتن که مامانم رفت سمتشون و شروع کردن به صحبت یه نیم ساعتی گزشته بود که دیدم هنوز گرم صحبت هستن و مهمونی داره تموم میشه رفتم سمتشون و بلندشون کردم که بیان وسط یه تکونی به خودشون بدن و حال کنن بنده خداها بخاطر مامانم روشون نمیشد مشروب بخورن که گفتم راحت باشن و خوش بگزرونن بگزریم آخرههای مهمونی شد و مهمونها کم کم داشتن میرفتن مخصوصا متاهل ها و مونده بودن
    پسر دخترهای جوون که اونها هم رفتن و خوده مونیها موندیم من بودم و شیوا و هانیه با دوستم و دوست دخترش حسابی خسته شده بودیم و سر و صدا کلافمون کرده بود و بعد از کلی نشستیم همگی و چند لحظه سکوت بود و من سکوت رو شکستم و از دوستم بابت مهمونی که ترتیب داده بود تشکر کردم و جلوی همه مثل یه برادر دستش رو فشار دادم و یه بغل مردونه گرفتمش
    ساعت نزدیکه 1 بود و حسابی بارون شدت گرفته بود که هانیه گفت از بارون خیلی بدش میاد و موقعی که بارون میاد دوست نداره بیرون باشه و حتی خونه هم هست پرده ها رو میبنده که نبینه بارون رو که همه تعجب کردیم که دوستم گفت من و مریم یعنی دوست دخترش شب میمونیم اگه دوست دارید اتاق زیاده و میتونید شب رو اینجا باشید ولی گفتن خونه نگفتن و زشت میشه شب نرن خونه منم گفتم زنگ بزنن به خونه بگن که کمی فکر کردن بعدش تماس گرفتن ولی دیدم داره پشت تلفن میخنده همین که قطع کرد پرسیدم چرا میخندی گفت همین که زنگ زدم مامانم فهمید و گفت نمیخواد بگی میدونم بارون میاد و نمیتونی در بیای بیرون و شب نمیای ولی از ییه یه چیزی که خوشم اومد راستش رو گفت مامانش و گفت کجاست امیدوارم آخرش نگید این کاره هستن و خانوادشونم میدونن و عادیه ای کارها واسشون خخخخخخخ
    خلاصه همه خسته بودیم دوستم و مریم رفتن که استراحت کنن و من موندم و شیوا و هانیه همه جور فکری تو سرم میچرخید ولی مهم اینجا بود که هم هیچ کدومشون دوست دخترم نبودن هم اینکه 2 نفر بودن و نمیشد هیچ جوره یه ترفندی بزنم که بتونم کاری کنم و حسابی فکرم مشغول بود که شیوا بهم گفت کدوم اتاق میتونن استراحت کنن که منم گفتم هرجا راحت هستن میتونن برن و بخوابن که دیدمرفتن سمت یکی از اتاق ها تا در رو باز کردن دیدن تمام وسایلهای داخل پدزرایی رو جمع کردن به هوای مهمونی ریختن تو اتاقها که همگی خندیدیم و شیوا گفت با این وضع دوستت به ما گفت شب بمونید دیدم خدایی خیلی ضایست که گفتم اگه اشکال نداره بریم خونه خودم که راحت باشیم و چون دیر وقت بود و خلوت میشد خیابونها سریع تصمیم گرفتیم و راه افتادیم سمت خونه البته هانیه اول بخاطر بارون نیومد ولی بعدش گفتم باید با این احساسش رو برو بشه تا بتونه باهاش کنار بیاد و شده بودم روانشناس براش خخخخ
    راه افتادیم و تو ماشین داشتیم صحبت میکردیم و هواسم بود چون مشروب خورده بودیم اتفاقی پیش نیاد و رسیدیم و ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم کمی هم هانیه رو زیر بارون نگه داشتم که با ترس و احساس بدش به بارون بتونه اوکی شه بارون که دیدم گریه کرد و خیلی ناراحت شدم و تلاش کردم از دلش در بیارم بگزریم رفتیم داخل خونه یه چایی دم کردم که بخورن و کمی گرم بشن تا بگیرن استراحت کنن منم گفتم لباسشون رو عوض کنن و تا پایی دم بکشه من میرم طبقه بالا ببینم مامانم و بابام بیدارن یه نه که رفتم دیدم درب واحد رو قفل کردن از پشت فهمیدم خوابیدن و برگشتم پایین دیدم شیوا و هانیه چایی ریختن و دارن میخورن برای منم بلند شد شیوا ریخت و نشستیم و خوردیم و من با توجه به عادت همیشگیم رفتم یه دوش بگیرم به دخترها هم گفتم راحت باشن تو خونه
    دوش گرفتم و اومدم دیدم هنوز نشستن و گفتن نمیخواهید بخوابید و گفتن مشروب خوردنی خوابشون نمیبره و خلاصه یه سرگرمی میخواستیم که کمی خوش بگزرونیم که دوستش زد کانال پی ام سی داشت مسابقه مکعب رو نشون میداد و قرار شد رو بازی طرف شرط بندی کنیم ببینیم حرف کی درست از اب در میاد و قرار شد شرط رو بگیم که معلوم شد باید با توجه به برد و باخت طرف بازی حقیقت و جرات کنیم
    تو مسابقه یه دختر تقریبا 30 ساله بود که داشت مرحله اول رو بازی میکرد که باید یه توپ رو رو یه میله از سر میله تا انتها حرکت میداد جوری که از رو میله نیوفه که من گفتم میتونه این کار رو انجام بده و شیوا هم گفت میتونه و هانیه گفن نمیتونه انجام بده خلاصه بازی رو کرد و از شانس بدم طرف تونست ببره مرحله و خلاصه قرار شد هانیه از من و شیوا بپرسه که من گفتم حقیقت و شیوا گفت جرات که هانیه اول به شیوا گفت باید بره طبقه بالا به مامانم بگه امشب اومدن خونه من و یجورایی اجازه بگیره از رو مسخره بازی نه احترام خخخخخ
    دیدم جدی جدی داره میره که گفتم یه آوانسی بده چون ضایع بود و هانیه خندید و گفت باشه باید جرات کنی امشب تو و معین پیش هم بخوابید و منم گفتم آخیش که جفتشون خندیدن و گفتن منتظر بودیا مثل اینکه که منم گفتم نه ترسیدم یه حکم بدتر بکنی که گفت نترس بهترین حکمی بود که کردم خلاصه زیاد جدی نگرفتیم و ادامه دادیم ولی از شانس یه رعد و برق خفن زد و شدیدتر شد بارون و هانیه داشت سکته میکرد و کلا هواسمون از بازی پرت شد و نشستیم رو کاناپه و دیدم داریم کم کم خوابمون میگیره که به شیوا هانیه گفتم برن تو اتاق من و منم رو کاناپه میخوابم که اونها هم قبول کردن و رفتن خوابیدن و منم دراز کشیدم با کلی فکر و خیال از یه طرف دوست داشتم یه حرکتی کنم از یه طرفم دلم نمیومد و خدایی دخترهایی خوبی بودن زرنگ بازی و گرگ نبودن مثل بقیه و خلاصه خوابیدم و تا چشمم رو باز کردم دیدم صبح شده و بلند شدم دیدم درب اتاق بازه و شیوا و هانیه هم رو بغل کردن و خوابیدن و منم رفتم یه سر بالا بزنم و ببینم مامانم چیکار میکنه که بعد نیم ساعت دیدم گوشیم زنگ خورد و دیدم بچه هان که بیدار شدن و دیدن من نیستم زنگ زدن بهم و منم که مامانم تعریف کرده بودم مامانم گفت بگم بهشون صبحونه بیان بالا پیش مامانم و اونها هم قبول کردن و جاتون خالی یه صبحونه زدیم تو رگ و مامانم رفت واسه خرید بیرون و منو شیوا و هانیه تنها شدیم و گفتن که میخوان برن دوش بگیرن و باید سریع حاضر بشن برن که برن منم گفتن برن پایین از حموم من استفاده کنن و حوله تمیز دادم بهشون و رفتم با هم حموم که منم گفتم چرا دوتایی میرید که گفتن عجله دارن باید سریع برن خونه خلاصه زیاد گیر ندادم و رفتن یه ده دقیقه گزشت دیدم دارن میخندن و صدام کردن که بلند گفتم جانم که گفتن برم جلو همین که رفتم شیوا گفت قول بده فقط حموم رو ببینی و فقط به زمین نگاه کن ببین چی میبینی منم خندیدم گفتم قول نمیدم یعنی هر جا رو بینم باز شما دیده میشید خوب که شیوا گفت جهنم تو دیگه دوستی با ما و امتحانت رو پس دادی مثل بقیه پسرها نیستی که به فکر چیز دیگه باشن و منم تو دلم گفتم اره جونه عمم خلاصه رفتم با کلی ادای خجالت کشیدن داخل دیدم هانیه نشسته و داره میخنده دستشم گرفته بودن رو سینه و چیزشون که دیده نشه ولی دیدم هانیه کمی ناراحته و نشسته گفتم چیزی شده که یهو دستش رو جلو آورد و دیدم خونی شده ترسیدم گفتم شوخی کردید و خوردید زمین تو حموم و سریع حواسم نبود رفتم بلندش کردم از نگرانی نکنه به سرش هم ضربه خورده که دیدم جفتشون بلند خندیدن و حتی دستشون رو هم از جاهای حساس بدنشون برداشته بودن که من تعجب کردم و گفتم این خون چیه که شیوا گفت هانیه یهویی پریود شد البته دیشب شده ولی الان تازه زده بیرون حسابی حمومت رو به گند کشیده منم گفتم فدایی سرش ترسیدم لابد خورده زمین که هانیه معزرت خواهی کرد و گفت تا عفونت نکردم برم بیرون و سریح رفت زیر آب یبار دیگه و حوله رو پیچید و رفت بیرون حموم منم داشتم میرفتم که شیوا گفت نرو بمون که منم به تلافی شوخی دیشبش گفتم تو هم بدت نمیاد پیشم باشیا که اونم گفت نه بابا به تیشرتت یه نگاه بنداز منم دیدم راست میگه بنده خدا و دست هانیه خونی بوده مالیده به لباسم م حسابی کثیف کاری کرده و گفت لباست رو در بیار و یه دوش بگیر سریع برو بیرون منم گفتم آخه نمیشه شما اینجایی هانیه هم بیرونه زشته الان یه فکرهایی دیگه میکنه که شیوا گفت منو و هانیه دیشب تو اتاق راجب تو حرف زدیم به هم و گفتیم چه پسر باجنبه او چشم پاکی هستی بیا خیالت راحت هم اطمینان داریم بهت هم اینکه اینقدر راحتی باما که من و هانیه فکر میکنیم چند ساله میشناسیمت خلاصه لباسم رو در اوردم و رفتم زیر دوش اونم برگشت که من رو نبینه و داشت به موهاش نرم کننده میزد و منم خدایی دیدم اخلاقشسون چجوریه اصلا به فکر چیزه دیگه ای نیوفتادم و سریع به موهام یه شامپو زدم و چون حوله نبود رفتم همینجوری بیرون فقط به هانیه گفتم نگاه نکنه و سریع رفتم تو اتاقم و لباس و پوشیدم و رفتم چایی دم کنم و یه حوله هم به شوا دادم که بیاد بیرون از حموم خلاصه 3 تایی نشستیم رو کاناپه و زدیم زیره خنده و بعدش گفتن که باید برن و دیر شده حسابی و منم گفتم اوکی و داشتن آماده میشدن که برن و منم براشون اسنپ گرفتم چون موقع مهمونی با ماشین خودشون نمیومدن و مشروب خوردنی نمیتونن رانندگی کنن البته من بعدا این رو ازشون پرسیدم چون وضع مالیشون توپ بود خلاصه اون روز رفتن و من موندم و کلی فکر از یه طرف میگفتم چرا سکس نکردم باهاشون از طرف دیگه میگفتم دلم نمیومد چون نسبت بهم یه فکر دیگه کرده بودن خلاصه غروب شده بود و تنهایی زدم بیرون که دیدم شیوا و هانیه هرکدوم جدا بهم پیام دادن که میخوان من رو ببینن منم کلی فکر کردم که سوتی ندم به جفتشون یجور جواب دادم به هانیه گفتم اوکی با شیوا هم هماهنگ کن اومدم پیشت اون رو هم ببینم. به شیوا هم گفتم اوکی با هانیه هم هماهنگ کن اومدم پیشت اون رو هم ببینم. خلاصه با سیاست جواب دادم چون یکی از یکی خوشگلتر بودن و نمیخواستم یکی رو فدایی اون یکی کنم خلاصه یا باید جفتشون رو بکنم یه هیچ کدوم از بچه گی همینم هم خر رو میخوام هم خرما
    خلاصه دیدم جفتشون جواب دادن گفتن پیش همدیگه هستن و خواستن من رو امتحان کنن که منم از شانسم سوتی نداده بودم
    دیدم شیوا زنگ زدو صدایی هانیه هم میومد که گوشی رو هم دادن به هانیه صحبت کردم و بهم گفتم برم پیششون و ادرس گرفتم گفتش برم لواسان ویلایی بابای شیوا چون شیوا و هانیه رفته بودن اونجا تنها بودن به منم گفتن بگن که برم پیششون البته با هم قرار گزاشته بودن اگه امتحانشون رو قبول شدم بهم بگن برم پیششون و اگه تو پیامم سوتی میدادم قرار گزاشته بودن دیگه با من دوستیشون رو ادامه ندن البته این حرف رو بعد که رسیدم ویلا بهم گفتن و منم کلی پز دادم و هندونه گزاشتم زیر بغل خودم و خلاصه ......
    ساعت 10 شب شد که دیدم شیوا گفت جوجه آماده گرفته و برم یه کباب مشتی براشون بزنم و با شراب بخوریم و کلی خوش بگزرونیم و منم قبول کردم و رفغتم درست کردم و همونجا جاتون خالی با شراب پای باربیکیو میخوردیم حسابی داغ شده بودیم که هانیه گفت معین یه چیز بپرسیم ازت راست میگی گفتم تا جایی که بتونم چشم که بازم خندیدن و گفتم حالا بپرس ببینم چی میخوایی بگی که گفتش من و شیوا میخواهیم بدونیم دوست دختر داری چون تو مهمونی که بودیم 2 بارش هم تنها بودی که منم گفتم نه من دوس دختر نمیگیرم و دلیلش رو پرسیدن و منم گفتم با یکی بودم 2سال و خیلی دوسش داشتم و نه بهش خیانت میکردم نه باهاش سکسی میکردم چون واقعا دوستش داشتم ولی اون با کسه دیگه ای ازدواج کرد بخاطر پول چون اون موقع وضع مالیم مثل الان نبود و دانشجو بودم درسته پدرم وضع مالیش خوب هست ولی نه من و نه پدرم دوست نداشتیم به هم از نظر مالی وابسته باشیم اونم دید شرایطم رو راحت ولم کرد و رفت با کسه دیگه ازدواج کرد البته اونم تا وقتی با من بود بهم خیانت نکرد خدایی بخاطر همین موضوع دیگه دوست ندارم با کسی باشم که دیدم شیوا و هانیه 2 تایی منو بغل کردن و حواسشون نبود لیوان شرابشون ریخت رو لباسم که باز خندیدیم
    خلاصه شیوا گفت قسمت بود دوباره کثیف شی که بهونه بشه اینبار بریم استخر البته 3 تایی منم گفتم ای شیطونها پس نقشه بود من و کثیف کنید و ببریدم تو استخر خودتون مگه داداش ندارین خجالت نمیکشین که صدایی خندمون تو فضای ویلا پیچید دوباره و رفتیم استخر و شیوا هانیه همه چیز تکمیل با یه مایو و سوتین خفن و کلاه مخصوص خلاصه عینه شناگرههای المپیک زیبا و حرفه ایی پریدن تو اب و من داشتم نگاه میکردم که گفتن چرا نمیای داخل که منم گفتم اخه مایو ندارم و اونها گفتم برم کمد کنار رختکن هست ماله داداشش رو بردارم و بپوشم و منم رفتم و پوشیدم و جاتون خالی پریدم تو اب هم شنا میکردیم و هم صحبت که یک دفعه شیوا و هانیه پریدن روم و کردنم زیر آب منم از بچگی از این شوخیا میرسیدم و حسابی داشتم خفه میشدم که فهمیدن و ولم کردن منم دیدم ضایست از دو تا دختر کم بیارم جفتشون رو بغلم کردم و بردم جایی کم عمق و خمشون کردم جوری که جفتشون سرشون رفت زیر اب و نگه داشتم و دیدم بنده خداها دارن دست پا میزنن ول کردم و تا اومدن بالا پریدن بیرون استخر از ترسشون منم گفتم شما باشید دیگه با پسر شوخی نکنید و بازم خندیدیم و شیوا هانیه گفتم بریم جکوزی و منم اومدم بیرون رفتیم جاتون خالی اب داغه داغ بود حسابی ریلکس شدیم و دیدم شیوا و هانیه بهم میگن آقای قوی زورت فقط به دخترا میرسه چرا از زورت تو جاهای دیگه استفاده نمیکنی منم گفتم مثلا کجا که گفتن یه ماساژ بده به ما خدا خیرت بده بعدش ما هم تو رو ماساژ میدیم خلاصه موندم تو رودر وایستی گفتم باشه که جفتشون من رو بغل کردن و شیوا رفت روغن بیاره خلاصه رفت و آوردش و یه چیز مخصوص هم انداخت رو زمین کنار استخر که دراز بکشن دوتایی و منم ماساژ بدم بهشون
    دیدم 2تایی خوابیدن و منم موندم از کجا شروع کنم و گفتم یکی یکی اینجوری نمیشه که جفتشون گفتن اشکال نداره ماساژ حرفه ای که نمیخواهیم فقز یه کم که ریلکس بشیم و بدنمون نرم بشه با روغن که منم قبول کردم و شروع کردم اول سریع به بدن جفتشون روغن زدم و نوبتی از پاها تا گردنشون رو ماساژ میدادم و لمس میکردم که دیدم هانیه بلند شد پرسیدم چیزی شد ادیت شدی که گفت نه چون پریودم میترسم خونریزی کنم شما راحت باشید و منم دیگه تونستم حسابی رو شیوا تمرکز کنم و یه ماساز حرفه ای بهش دادم شروع کردم اول از نوک انگشتهای پاهاش شروع کردم ماساط دادن و کم کم رفتم سمت ساق پاهاش و حسابی با کف دستم میمالیدم و دیدم کمی دردش گرفت و برگشت سمتم گفت یواش معین دلت میاد دردم بگیره که گفتم ببخشید و رفتم آروم پیشونیشو بوسیدم و گرفتمش تو بغلم که هانیه گفت حالا فیلم هندی نکنید گریم میگیره که باز 3 تایی زدیم زیر خنده خخخخخخخ
    منم کم کم داشتم کنترل خودم رو از دست میدادم که شانس آوردم شیوا دردش گرفت و ولی یه مقدار داشتم راست میکردم که اگه دقت میکردن میفهمیدن موضوع رو که قرار شد بریم بیرون استخر و لباس بپوشیم بریم یه بیلیاردی بزنیم و رفتم تو رختکن که لباسم رو عوض کنم و یه دوشم بگیرم لخت بودم و چون تو محوطه استخر دوش گزاشته بودن فقط یه پرده مخصوص بود که منم کشیده بودم و داشتم خودم رو میشستم که یک دفعه دیدم پرده کشیده شد کنار و شیوا و هانیه با شرابهای تو دستشون یهو پاشیدن تو بدن من که یهو فهمیدن کامل لختن و منم جا خورده بودم و کل بدنم شراب پاشیده شده بود و بووش تو استخر پیچیده بود که گفتن ببخشید فکر کردم مایو تنته و منم گفتم اشکال نداره که دیدم هانیه داره همینجور نگام میگنه که شیوا گفت لازم نکرده تو نگاه کنی خیر سرت پریود هستی اگه قراره کسی نگاه کنه منم
    خدایی هنگ کرده بودم و باورم نمیشد که هانیه گفت به شیوا قرار بود معین چون امتحانش و پس داده و من و تو هم مثل خواهریم باه هم معین ماله جفتمون باشه و شیوا هم گفت من که نگفتم ماله منه فقط من گفتم تو پریودی همین منم همینجور داشتم به حرفهاشون گوش میکردم که دیدم هانیه نشست رو به روم و یهو کیرم که خواب بود رو گرفت دستش و یه بوسش کرد و شروع کرد به خوردن تا ته میکرد تو دهنش تا بلند شه همین که چنتا یک زد کیرم بلند شد و از دهنش آورد بیرون و گفت کیر معین با طعم شراب از امروز برای شیوا و هانیه با استاندارد جهانی که همگی زدیم زیر خنده من هنوز هنگ بودم و گفتم چیکار میکنید معلومه من نمیخوام برای سکس با شما دوست باشم خدایی اونها هم گفتن چون تو مثل بقیه پسرها نیستی خودمون خواستیم باهات سکس کنیم چون تو فقط لیاقت با ما بودن رو داری خیالت راحت ما راضی هستیم و خودمون دوست داریم البته اگه تو هم میخوای وگرنه تا همین جا بسته که تا این رو گفت منم گفتم پس هانیه جون شما کیره منو بخور تا واسه شیوا جون اماده بشه و حسابی جیگرش و حال بیارم و دفعه بعدم که شما پریودت تموم شد شیوا جون منو آماده کنه برات که گفت چشم و با یه ولع کیرم و میخورد که صداش پیچیده بود تو استخر کلا تا ته میکرد دهنش . در میاورد و تخمام رو میکرد تو دهنش و بو میکرد منم رو ابرها بودم که شیوا گفت بسه دیگه چیزیش نموند واسه من که شیوا گفت بله چشم بفرمایید امشب معین جون مخصوص خودته که شیوا منو بوسید و به هانیه گفت معین واسه جفتمونه عشقم و خندیدیم ومنم بعدش لبام رفت رو لبای شیوا شروع کردم خوردن و بوسیدن لبش هم زمان داشتم سینه هاشم میمالیدم عجب سینه ای داشت سفت و رو به بالا بده یه داف به تمام معنا همینجور لباش رو لبام بود و سینه هاش رو میمالیدم که شیوا نشست و شروع کرد به خوردن کیرم آروم میخورد و سکسی کیرم حسابی بلند شده بود و منم داشتم حال میکردم که دیدم داره آبم میاد و بهش گفتم که شیوا گفت بزار بزنم با دستم بریز رو سینه هام که هانیه گفت مگه مرض داری بزار خودم میخورمش که شیوا گفت اگه دوست داری بیا که دیدم نشست و صورتش رو کرد رو به کیرم یه چند ثانیه فقط نگاهش کرد و یهو نوکش رو کرد تو دهنش و میک میزد ولی مثل دفعه قبل نمیخورد فقط نوک کیرم تو دهنش بود و کم و مثل نی تو آبمیوه فقط میک میزد که یهو آبم اومد و حسابی پر شد تو دهنش و کیرم و در آورد و آبم رو ریخت از دهنش رو سینه هاش بعدش من دیگه سست شده بود بدنم و دیدم شیوا میگه معین نگو نمیتونی دیگه که گفتم نترس عشقم امشب تا سیر نشدی از کیرم ولت نمیکنم که هانیه گفت امیدواورم دفعه بعد قسمت منم باشه که قول دادم هیچ فرقی بینشون نزارم و دیدم هانیه با همون دهنش که آب کیری شده بود دوباره نشست و شروع کرد خوردن کیرم که راست بشه و واسه شیوا اماده بشه کمی که خورد راست شد و دیدم شیوا داره دراز میکشه رو همون چیزی که اورده بود برای ماساژش وداره با دستش میماله کوسش رو که کیرم و کشیدم از دهن هانیه بیرون و رفتم سمت شیوا که هانیه گفت لااقل یه دستت درد نکنه بگو که 3 تایی با خندیدیم و من و شیوا ازش تشکر کردیم که کیرم رو راست کرده باز خلاصه رفتم پیشه شیوا و اول کمی بدنش رو ماساز دادم سینه هاش و خوردم و بدنم و با بدنش به هم مالیدم و لب میگرفتک که دیدم هانیه کیرم و با دستش گرفت و میزون کرد رو سوراخ کون شیوا که گفتم بزار رو کوسش و یهو شیوا گفت نه من پرده دارم و منم تعجب کردم و گفتم از پشت که گفت دوست نداری گفتم چرا ولی تو اینجوری لزتی نمیبری که شیوا گفت حق با تو هستش من ازیت میشم از پشت و اگه واقعا میتونی خودت رو کنترل کنی بهم دست نزن و فقط اگه میتونی ک.سم رو بخور تا ارضا بشم و من اینجوری بیشتر حال میکنم البته اگه دوس داری میتونی از پشتم حال کنیا من فقط پیشنهاد دادم منم بهش گفتم نه شیوا جان درسته منم میخوام ارضا شم ولی چون تو ازیت میشه نمیخوام و شروع کردم به خوردن کوسه صورتی و توپلش همچین لیس میزدم و و میک میزدم که نفسهاش قطع میشد و از کمر به بالا خودش رو میداد بالا نمیتونست رو زمین دراز بکشه از رو لزت و حرف زدنی با من صداش میلرزید و خیلی تکونهایی وحشتناکی میخورد که دیدم هانیه گفت معین بسته صبر کن که ولش کردم و هانیه شیوا رو گرفت تو بغلش و هانیه با صدای لرزون و نفسهای نصفه و نیمه بهش میگفت خیلی حرفه ای میخوره و بدجور ارضا شدم که هانیه بهم گفت معین شیوا بستشه دیگه نمیتونه چون سکس از جلو نداشته کمی که تحریک میشه از خودش بیخود میشه و خیلی میره تو حس واسه قلبش خوب نیست بعدا فهمیدم کمی مشکل قلبی هم داره خلاصه هانیه کمی دید شیوا حالش اومد سر جاش بلندش کرد که برن دوش بگیرن که تا شیوا بلند شد و راه افتادن دیدم شیوا از زانو به پایین پاهاش میلرزه و شل شده جوری که هانیه نگیره میخورد زمین که پرسیدم و ترسیدم نکنه حالش بده که شیوا به هانیه گفت بدجور ارضا شدم پاهاش سست شده هانیه که هانیه بهم نگاه کرد و گفت معین جون حسابی کار بلدی سکس نکردی باهاش اینجوری شد من و بکنی چی میشم خدا میدونه که باز همگی خندیدیم شیوا رفت دوش بگیره و هانیه کمکش کرد بعد از چند دقیقه صدام کرد شیوا رفتم پیشش و گفت ممنون که به نطرم احترام گزاشتی و واسه ارضا شدن خودت حاضر به درد کشیدن من نشودی منم گفتم سکس باید دو طرفه باشه و لزتشم دو طرفه باشه که هم رو بغل کردیم و بوسیدیم که جلوی هانیه شیوا گفت پس اگه اشکال نداره من و تو همیشه موقع سکس همینجوری باشیم سکس کامل رو هم همیشه تو هانیه با هم داشته باشید که هانیه گفت قبوله بهتر از این نمیشه و گفت هر موقع معین خواست منو بکونه شما براش ساک بزن و امادش کن که کیره کلفتش و بکنه تو نانازم بعدشم که ارضا شد اخر سر بیاد تو رو بخوره که باز مثل الان از حال بری که زدیم زیره خندهخ البته از هم قول گرفتیم همیشه سکس 3 تایی با هم باشیم
    امیدوارم از این خاطره خوب من خوشتون اومده باشه و از نگارش و جمله بندیم اگه اشتباه شده پوزش میخوام مهم داستانه نه امتحانه دیکته یا دستور زبان فارسی خخخخخخ
    خوشحال میشم نظرتون رو بگید و اگه دوست دارید قسمت آخر و که سکس کامل اینبار با هانیه جون که از کون و کوس میکنم براتون بگم برام کامنت کنید
    باسپاس


    نوشته: معین

  • 6

  • 10




  • نظرات:
    •   Khshyr
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خداییش عنم گرفت از داستانت ننویس دیگه کیر تو اونایی که گفته بودن ادامه بده


    •   خوشگلخانم
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدحرف میزنی چقدحرف میزنی چقدددد حرف میزنییی چقد حرف میزنییییی
      توهمی
      کودن


    •   shahx-1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 7

    • ازیت؟ لزت؟ ساختمون نمیخواد هوشمند کنی برو دبستانو تموم کن !!!


    •   لیامین
    • 3 ماه،1 هفته
      • 5

    • هانیه پریود بود و اومد تو استخر؟ از این نترسید ولی از ماساژ ترسید؟
      پریوده هااا! شاهرگو که قطع نکردن نهایتا چندتا قطره میاد در روز
      ولی هرجوری حساب کنی تو زمان پریود نمیشه استخر رفت -_-


    •   shahvanii139797
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • شاشیدم تو مغز پریودت فیلم پورن رو اومدی اینجا آب و تاب دادی تعریف کردی که چی بشه ... ؟


    •   shiraz-m-m
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • اگه توی المپیک مسابقه حجم درکصشعر بود شک نکن تو افتخارآفرینی میکردی برای میهن!!!خب بیشعور کودن مغزت پریود نشد از اینهمه کصشعر بافی!!! کیر عمام راحل تا دسته تو کونت،دیگه ننویسیا


    •   Saba_sayna
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • ببین اصلا به نر این کسخلا اهمیت نده یه مشت جقی با داستانت جقشونو میزنن بعد میان کص میگن چرا اصن اهمیت میدی کشورمونو اسکلای حسود پر کردن چون خودشون عرضه کردن ندارن میان زر میزنن از کون سوزیشونم شده بازم بنویس


    •   ali52280
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • عزیزم آرزو بر جقیان عیب نیست فقط دختری که روز دومشه پریوده نمیره استخر براش ضرر داره میخوای تخیلات بنویسی درست بنویس . یه خواهش دیگه هم ازت دارم اونم اینه که سعی کن سنتی و صنعتی را با هم استفاده نکنی همیشه عواقبش کس و شعر گفتن نیست ها یه موقعی ممکنه فکر کنی جنده ای بری به همه بدی . آفرین پسر خوب . نصیحت من را گوش کن و سعی کن دیگه ننویسی . حیفی حروم میشی


    •   Parla11
    • 3 ماه
      • 0

    • ناموسا خيلى طولانى بود! خلاصش ميكردى?


    •   matinking7
    • 3 ماه
      • 0

    • خیلی عالی داداش منتظرم ادامه شو بنویسی تورو خدا زود بنویش باشه


    •   matinking7
    • 3 ماه
      • 0

    • فقط بهم خبر بده و در ظمن میخواهم باهات حدف بزنم ادامه ی داستانو میخواهم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو