پرونده آق قلا (۵ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    اون پیر نره خر همینطور داشت ضجه می زد و با دستش کیر ناقص شده اش رو گرفته بود. قطرات خون تیره رنگ از لای انگشتاش می ریخت رو کف سالن. اون مرد هیکل گنده که از محافظ ها بود منو چسبوند به دیوار و دستش رو دور گردنم حلقه زد... گفت کونی چه غلطی کردی؟... با دستم اشاره کردم می خوام یه چیزی بگم ...دستش شل کرد...گفتم گاییدمت...عصبانی تر شد محکم تر ایندفعه گردنم فشار داد. دیگه داشتم خفه می شدم...با تمام قدرت لگد زدم توی خایه هاش هردومون افتادیم زمین...تو اون شلوغی همه از سکس دست کشیدن و داشتن ما رو نگاه می کردن . به سرفه افتاده بودم درست نمی تونستم نفس بکشم. با مشت زد تو صورتم. اومد دوباره مشت بزنه این دفعه جاخالی دادم دستش گرفتم روش فن جودو بزنم. اما اصلا هیچ کدوم ا ز فن هام کامل اجرا نمی شد. وزنش خیلی بیشتر از من بود و با اون قدی که داشت نمی تونستم بزنمش زمین. یه دفعه صدای آژیر خطر شنیدم. دیگه داشت دیر می شد ساعد دست راستش رو گرفتم یه قدم برداشتم عقب بعد چرخیدم دورش یه فشار محکم دادم پایین. دستش از جا در رفت حالا نشسته بود خرس گنده مثل بچه پنج ساله ضجه می زد. بعد با آرنج دستم زدم تو لوب گیجگاهی سرش. پخش زمین شد. کمر بند شلوارم رو محکم کردم پیرمرده رو گرفتم با خودم کشیدمش و داد میزدم دست از پا خطا کنید گردنش رو میشکنم. با این کار محافظ های دیگه از حمله کردن منصرف شدن... با گروگان به سمت در خروجی حرکت کردم یه دفعه برق ها رفت و همه جا خاموش شد...
    برق ها اومد...پروژکتورها به کار افتادن...وقت تاریکی خودمو پشت یه انباری داخل حیاط ویلا پنهان کردم. ثانیه ثانیه ساعتم رو چک می کردم. قرار بود دوساعت بعد از حرکت من نرگس با ماشین بیاد مسیر ردیاب رو(البته گفتم حداقل دویست متر فاصله اش حفظ کنه و چراغای خودرو خاموش کنه تا جلب توجه نکنه). ده دوازده دقیقه مونده بود باید صبر میکردم نمیتونستم به خاطر این چند دقیقه ریسک کنم. یه نگاهی داخل انباری انداختم. چندتا پتوی کهنه و قالیچه و جعبه های خالی میوه و ... دو سه تا کارتون هم پلمپ اونجا بود برش داشتم و باز کردم. کلی کاغذ داخلش بود. بیشتر کپی های اسناد ملکی بودن و گزارش حساب ها. یه چندتاییش رو برداشتم و نیم خیز از پشت بوته ها رفتم سمت در خروجی. اما در خروجی رو بسته بودن و توی حیاط ویلا تعداد محافظ ها زیاد شده بود. فضا رو خیلی امنیتی کرده بودن. دیگه باید از دیوار می پریدم دیوارها هم سیم خاردار داشت. یه قالیچه کوچیک برداشتم رفتم خلوت ترین نقطه حیاط. قالیچه رو انداختم روی سیم خاردارها یه جهش زدم بالا دیوار. از روی قالیچه به هر بدبختی بود سیم خاردار رد کردم و پریدم پایین. ارتفاع دیوار زیاد بود و مچ پام ضربه خورد. لنگان لنگان رفتم پشت تپه خاکی ها پنهان شدم و به اطراف نگاه کردم. هنوز خبری از ماشینم نبود. بعد ده دقیقه از دور دیدم چراغ یه ماشین خاموش شد. فهمیدم خودشه. حدود صدمتر سینه خیز رفتم کل لباس هام خاکی شده بود بعد دویدم سمت ماشین و از پشت سرم صدای فریاد میومد میگفت اونجااااان...سریع پریدم تو ماشین و داد زدم برو برو...نرگس هم پاشو گذاشت رو گاز و رفت... گفتم کجاییم؟ گفت به اینجا میگن ناهارخوران... گفتم کجا میریم...گفت آق قلا... با حس خاصی حرف میزد انگار یه چیزی میدونست که من نمی دونم... گفتم نزدیک بود بمیرم چرا اینقدر دیر کردی؟ گفت لازمه باهات صحبت کنم. رسیدیم خونه و یه برگه تا شده آورد گذاشت روی میز. با دستم کمپرس سرد روی جای مشت اون بی شعور نگه داشته بودم. گفتم این چیه؟ گفت دیر کردم چون حالت تهوع بهم دست داد بیبی چک استفاده کردم بعد رفتم آزمایشگاه... من باردارم... اصلا نفهمیدم گفتم چی؟ گفت که بارداره و منظورش هم این بود بچه از منه...هیچی نگفتم....انگار قرار نبود اون شب کذایی تموم بشه. عصبانی بودم اما به روم نیاوردم چون خودم یه مدتی بعد از رابطه ام با نرگس کاندوم استفاده نکردم. بغلش کردم و گفتم یه فکری براش می کنیم نگران نباش... تا صبح خوابم نبرد.... ساعت ده دقیقه به هفت صبح گوشیم زنگ خورد. شماره تلفنش پرایوت بود. فک کردم حفاظت کلانتری جایی باشه . اما صدای پشت گوشی رو نشناختم. ستوان فلانی؟ گفتم بله بفرمایید... گفت ساعت دوازده جاده خروجی آق قلا باشید. گفتم شما؟ گفت لازم نکرده بدونی...منم گفتم پس لازم نکرده بیام. گفت میخوای که ما بیایم داخل؟ از پنجره نگاه کردم بیرون یه ماکسیما مشکی جلو در خونه بود. احتمالا از ویلا تعقیبمون کرده بودن. سرمو برگردوندم و به بدن نرگس که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کردم. نمیخواستم جونش به خطر بیفته. گفتم باشه میام. بعد گفت امروز اداره هم برو سورپرایز میشی! بعد قطع کرد. ماکسیما روشن شد و رفت. به نرگس هیچی نگفتم لباس شخصی پوشیدم(هنوز تو مرخصی بودم) و رفتم اداره. افسر دایره جنایی گفت خوب شد اومدی باید بریم جاده خروجی آق قلا... سوار ماشین شدیم وقتی رسیدیم واقعا شگفت زده شدم.
    حسام لخت و عور از تیر چراغ برق حاشیه جاده حلق آویز شده بود. یه کاغذ روی گردنش انداخته بودن و نوشته « این جراحاتی است از جانب دوستانم !» پزشک قانونی داشت می خندید. میگفت هرچقدر که تو این منطقه جنازه های دخترا دست نخورده بود، این یه تنه سوراخ کونش گشاده.... یه لبخند مصنوعی زدم و با اینکه میدونستم چرا این اتفاق افتاده هیچی نگفتم و گفتم معلوم نیست با قتل های دیگه در ارتباط باشه یا نه...
    رفتم بانک بعد برگشتم خونه ساعت نزدیک های ده بود و نرگس هم توی شوک بارداری جلوی تلوزیون نشسته بود. احساس می کردم امروز دوازده ظهر منم یه جایی تو جاده حلق آویز بشم. اما با خودم میگفتم نرگس چی؟ بچه امون چی؟
    رفتم از روی مبل برش داشتم و گفتم جیگر من چطوره... بغلم کرد...بیشتر از روی دوست داشتن بود تا حشری شدن... لب هامون به هم گره خورد و در آغوشم فشارش دادم. سینه هاش رو از زیر لباسش گرفتم و مالیدم. بعد رفتم سراغ گردنش... نوک بینیم فرو کردم تو گردنش خیلی نرم و لطیف بود... کم کم لخت شدیم و گفتم میخوام جوری بکنمت که انگار آخرین باره... یه قطره اشک از گوشه چشمش ریخت پایین . گفتم چی شد گفت می خوای ولم کنی؟ من بچه رو نمیندازم...حتی اگه بری... گفتم این چه حرفیه عزیزم خودم باهات ازدواج می کنم. گفت با یه جنده؟ گفتم تو جنده نیستی...جنده کسیه که به جای حمایت از زن ها اون هارو میکشه... خودم میگیرمت و باهات ازدواج میکنم و کون لق حرف مردم...روم رو برگردوندم این دفعه یه قطره اشک از چشم من ریخت. نمی خواستم بدونه ساعت دوازده ظهر چه خبره... نمی خواستم بدونه به سر حسام چی اومده... سوتین و شرتش رو بیرون آوردم . خوابوندمش روبرو خودم و پاهش گذاشتم رو شونه هام... شروع کردم تلمبه زدن. خم می شدم حین تلمبه زدن باهاش لب می گرفتم. باز دوباره رفتم تو فکر...نرگس و بچه امون بدون من چیکار کنن؟ اون لعنتی ها میدونن که دیشب تنها نبودم...اگه جونشون در خطر باشه چی...یه دفعه افتادم روش و زدم زیر گریه... بلند گریه می کردم دستش رو کشید روی گونه هام گفت چی شده... گفتم نود میلیون تو بانک داشتم داخل کیفمه. برشون دار و از اینجا برو. تا جایی که میتونی دور شو... گفت چی داری می گی واسش قضیه رو تعریف کردم اما بازم میخواست پیشم بمونه گفتم این نه به خاطر منه نه به خاطر تو...به خاطر بچه امونه...باید ازش محافظت کنیم. اسنادی که توی ویلا پیدا کردم رو محض احتیاط بهش دادم و بردمش ترمینال تا از اونجا بره گرگان و بعد فرودگاه...
    بعد رفتم اداره وقتی از اداره اومدم بیرون ماشین روشن کنم سنسور دنده عقب صدا می کرد با اینکه ماشین پشت سرم نبود. پیاده شدم و دیدم پشت ماشین ردیاب وصل شده. دیگه خم نشدم برش دارم. فهمیدم دنبال ام هستن. ماشین روشن کردم و رفتم به سمت جنگل توسکیستان... ماکسیما مشکی دنبالم میومد... تو تلگرام به نرگس پیام دادم گفتم کجایی گفت منتظر کارای پاسپورتشه و اینا... گفتم دوستت دارم...اونم گفت می بینمت؟ گفتم آره عشقم...از ماشین پیاده شدم رفتم داخل جنگل دویدم اونا هم سه چارنفری از ماکسیما پیاده شدن دنبالم کردن... گفتم چی میخواین؟ یکیشون گفت می خوایم به توافق برسیم فقط باید وایسی تا با هم صحبت کنیم...گفتم شما قاتلین... توافقی وجود نداره...گفتن ما میخوایم که واسمون کار کنی...تو استعداد خوبی داری...گفتم من چی گیرم میاد...صدا اومد: زدی دست همکارمون شکستی...کیر یکی از رئیسامون رو خط انداختی... چیزی که گیرت میاد زندگی ته...حداقل نمی کشیمت... اگر به فکر زندگی خودت نیستی به فکر زندگی اون زنی باش که باهات زندگی میکنه.
    مردد شده بودم. اگه باهاشون توافق می کردم شاید میتونستم حداقل با نرگس زندگی خوبی داشته باشم. اما اون زن هایی که کشته شدن چی؟ توافق یعنی اینکه دست منم آلوده بشه... فریاد زدم آره توافق میکنم اسلحه ام بیرون آوردم و آماده شلیک کردم. از اون طرف هم صدای آماده شدن وینچسترهاشون رو شنیدم ...
    .
    .
    .
    هجده ماه بعد تاجیکستان دفتر روزنامه دلاوایا استالیتسا
    زن جوان که خود را نرگس معرفی می کند ساکت می شود قطره اشکی از صورتش می ریزد و برگه های اسناد را به دست من می دهد. کودک چندماهه خود را در آغوش گرفته و می گوید: همه داستان همین بود.... پرسیدم شوهرتان در آخر چه شد؟ لبهای زیبا و فراخش را از هم گشود و گفت شوهر؟ ما هیچ وقت ازدواج رسمی نکردیم... نوزاد شروع به گریه کردن می کند از جا بلند می شود تا برود... اصرار می کنم صبر کند اما انگار صدایم را نمی شود. با هر قدمش صدای نوزاد کم و کم تر می شود.و حالا سکوت.
    .
    .
    .
    پایان
    ذکر چند نکته : اول اینکه بابت لایک ها ممنون دوم اینکه نظراتتون رو خوندم. شهوانی دوتا قانون داره یکی اینکه اسامی مستعار باشن و این شامل نام مکانها هم میشه. پس اسم آق قلا صرفا یه اسم مستعار هست و البته حق با شماست می تونستم یه اسم مستعار مناسب تر انتخاب کنم دوم اینکه از پنج قسمت بیشتر نباید بشه داستان ها. نمی خوام توجیه کنم اما یکم روی روند داستانم تاثیر گذاشت این مطلب. نظراتتون اکثرا درست بود. به هر حال تلاش کردم حداقل اصول داستان نویسی رو رعایت کنم ... دیگه تموم شد


    نوشته: ال گرکو

  • 34

  • 9




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 2 هفته،1 روز
      • 6

    • خیلی فیلم هندیش کردی....


    •   king.artoor
    • 2 هفته،1 روز
      • 7

    • دقیثا مث سریالای ایرانی با اووج شروع شد با کس کردن ملت تموم شد


    •   maziar_thmi
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خوب بووددددد
      پشمامممممم
      ایوللل


    •   Surosh.007
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • چنتا سوتی گرفتم ازت در حین خوندن ولی بد نبود...متفاوت بود تقریبا


    •   shrm
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • از چرتو پرت هایی که ادمین اپ میکنه یه سروگردن بالاتر بود امیدوارم داستانهای دیگت اوکی باشه


    •   sadhpak
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • بدنبود خسته نباشی


    •   ARYA52
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • دوست گرامی گفتی طلق قوانین باید پنج قسمت بیشتر نباشه درست
      اما بعضی جاها زادی حاشیه دادی و بعضی جاها را زیادی مالوندی بهم
      چهارچوب کلی رو خوب انتخاب کردی و شروع خوبی داشت
      اما کم کم دچار آشفتگی شد
      منظورم از قسمت اول تا اخر
      تو این پنج قسمت مثلا قسمت سوم کلا چند خط بود
      جا داشت کار بیشتری انجام بدی
      اما در کل طرح خوبی بود امیدوارم تو کارهای بعدی بهتر هم بشه
      خسته نباشید داره و موفق باشید


    •   Scorpion6969
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • ممنون برای وقتی که گذاشتی و سعی خودتو کردی که داستان خوبی بنویسی . داستانت با کمی و کاستی هایی که داشت اما جالب و سرگرم کننده بود و باعث شد بسیاری از دوستان اون رو دنبال کنند . امیدوارم باز هم داستان‌های دیگری ازت بخونیم


    •   diioorre
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • میشه بیای پی وی من


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • قسمت اولش خیلی خوب بود
      ولی قسمت های بعدی کیفیت داستانت اومد پایین
      تا اینکه در نهایت ریدی !!!


    •   danial1382
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • فک میکردم بهتر تموم شه


    •   nilajooni
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ بود واقعا خسته نباشی


      لایک ٩


    •   ملكه_قلابي٢
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • مطلقن موضوع و داستان با اون جايي ك گفته بودي (حالا اق قلا نه يه جاي ديگه بهرحال ي شهر كوچيك شمالي تناسبي نداشت !!!مام ميفهميم ممكنه اسم اق قلا رو هم تغيير داده باشي ولي بازم تناسب نداشت


      بهتر شد ك زودتر تمومش كردي


      ي كمي تخمي تخيلي شد!!!!


      مخصوصن حامله شدن جندهههه و اخر داستان!


    •   raul14
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • چرت بود در حد لالیگا / الان مثلا می خواستی بگی تو ایران خیلی کثافت کاری میشه به اسم اوقاف و استان قدس که چی؟ چرت نوشتی داداش احتمالا کونت گذاشتن می خوای جای سوزشش با این داستان خوب بشه


    •   ario93
    • 2 هفته
      • 1

    • با لباس کاملا رسمی و ایستاده تشویقت میکنم❤️❤️


    •   bdsmalir
    • 2 هفته
      • 1

    • اطلاعات مکان تقریبا عالی بود البته با اندکی اشتباه که احتمالا عمدی بود و......که جرات نوشتن در مورد بقیه جوانب رو ندارم


    •   Scorpion6969
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • از روی یک فیلم داستانتو کپی کردی ، قبلا این فیلم رو دیدم . قسمتهای اصلی‌شون از اون نوشتی مخصوصا قسمت نفوذ به باغ و به انتها


    •   saeid4321
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • داستان قشنگی بود آفرین قلم خوبی داری و میتونی داستانای بهتری بنویسی موفق باشی .


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو