پشیمون نیستم (۴)

1400/06/19

...قسمت قبل


الهام: آقا منوچهر الان داشتی میگفتی تا ریال آخر مهریه دخترم رو میگیرم،از این طرفم‌ میگی هیچ چی به من نمیرسه؟؟؟من یه زن تنها چی کار کنم؟؟چقدر بی انصافی؟؟
تو زندگی لحظه هایی هست که اتفاقاتی واسه اطرافیان میوفته که هیچوقت و هیچ چیز باعث نمیشه فراموشش کنی،داغ میشه میچسبه کنج دل آدم،یه حرفایی تبدیل به زخم هایی میشه که هیچ مرهمی نداره.
نگاه های هراسان و نفرت انگیز منوچهر و لبخند رضایت رعنا از انتقامی که گرفته بودن،حاکی از دل مریضشون بود،افشین همان بچه نری که با داد و فریاد وارد شده بود الان مثل آفتاب پرستی که از تابش خشم پدرش رنگ زرد و ترس و بی وجودی گرفته بود.مات و مبهوت فقط داشت نگاه میکرد‌.به خودم اومدم که چرا اینجا نشستم،منوچهر با منم اتمام حجت کرده بود،یه لحظه نگاهم با نگاه سیما گره خورد که بی وقفه گریه می کرد،نمیدونم اشکش برای خودش بود یا به بدبختی الهام…
الان باید زهرم رو میریختم و کاری میکردم که سیما برای همیشه از پدر مادرش متنفر شه.
منم دیگه اینجا کاری ندارم.فقط سیما همیشه یادت باشه،تنها چیزی که باعث اختلاف من و تو شد رفتار پدر مادرت بود.ولی خودتم ‌میتونستی کاری کنی که کار به اینجا نکشه ولی نکردی.
اینو گفتم و از خونه شون زدم بیرون.واقعا هم همینطور بود،من واسه زندگی با سیما ازدواج کردم،برام ناموس بود،دوسش داشتم.البته اگه بگم تو مال و منالشون چشمی نداشتم،دروغ گفتم.زرق و برق زندگیشونم وسوسه ام کرد.ولی ظرفیتم واسه صبر و تحمل و تحقیر اندازه ای داشت.
چقدر دلم برای الهام سوخت،واقعا حالش بد بود،نگرانش بودم،ترسیدم بلایی سر خودش بیاره،زیاد دور نشده بود دیدم تو پیاده رو،خیره شده به زمین و تند تند داره راه میره.کنار خیابون وایستادم صداش کردم که نشنید،بوق زدم یه نیم نگاهی کرد،اصلا منو ندید شاید فکر کرد مزاحمم و مسیرشو ادامه داد،از ماشین پیاده شدم و اومدم پیاده رو “الهام خانم اگه میشه با من بیاین حرف بزنیم کار مهمی باهاتون دارم.
راستش کار مهمی باهاش نداشتم فقط دلم به براش میسوخت،نگرانش بودم میخواستم دلداریش بدم.
-چی کار دارین آقا احسان؟ندیدین باهام چی کار کردن؟
+واسه همین اومدم،هر چی باشه ما الان تو یه جبهه ایم شاید بتونیم باهم یه کارایی بکنیم
-چی کار آخه؟
+اینجا که نمیشه حرف زد.بیاین سوار بشین،یجای مناسب بشینیم صحبت کنیم
سوار شد و حرکت کردیم،یکی دو دقیقه کلا سکوت بود، آروم شروع کرد به گریه کردن
-الهام خانم بهتون حق میدم،خیلی نامردیه.خییییللیی.ولی با گریه چیزی حل نمیشه
+آقا احسان میشه یکی از سیگاراتونو بردارم
-خواهش می کنم بفرمائین
سیگار الان بهترین بهونه بود تا حرفو عوض کنم تا حال و هواش عوض شه
+الهام خانم چند وقته سیگار میکشین؟
-از وقتی رفتم دانشگاه
+منم تقریبا همسن شما بودم که سیگاری شدم.سیگار میشه اولین دوست مشترک من و شما
-دکتر به شمام نمیاد سیگاری باشین.بیشتر بهتون میاد آدم ساکت و درسخونی باشین
+تو این آدم ساکت خیلی حرفا بودا؟
داشتم موفق میشدم برای اولین بار خندید
-نه…میدونین منوچهر و زنش هر چی میگفتن،شما چیزی نیگفتین واسه همین فکر میکردم از اون بچه مثبت ها باشین که تو زندگیشون فقط درس خوندن.واسه همین وقتی اون روز ازم دفاع کردین تعجب کردم.
یه کافه به چشمم خورد،ماشینو یه جایی دور و برش پارک کردم و رفتیم نشستیم دو تا لاته سفارش دادیم،الهام بی مقدمه تو چشمام نگاه کرد و خیلی جدی پرسید
-خوب آقا احسان گفتین کار مهمی باهام دارین
+بله…خوب راستش برنامه تون چیه الان؟
-کار مهمتون این بود که بدونین برنامه من چیه؟
+نه ولی بستگی به این داره شما چه تصمیمی برا ادامه زندگیتون دارین.برمیگردین سر خونه و زندگیتون؟
-آقا احسان به قول خودتون ما الان تو یه جبهه داریم میجنگیم پس باید بهم اعتماد کنیم.خوب من دیگه هیچ امیدی به زندگی با افشین ندارم،مهمترین دلیلشم اینه که از جونم میترسم!!!میترسم بلایی سرم بیاره…دلیل از این واضحتر؟
+خوب منم جای شما بودم همین کارو میکردم،البته همین کارو می کنم ،منم می خوام جدا شم.ولی این وسط با یه مسئله ای مواجهیم به اسم مهریه،شما می خوای بگیری،من میخوام ندم.
-خوب به نظرت چی کار کنیم؟
+راستش باید روش فکر کنیم که چی کار کنیم؟زیادم وقت نداریم.امروز که این حرفا با منوچهر زده شد،به فکرم رسید تنها کسی که میتونه به من کمک کنه شمایی،و تنها کسی هم که به شما میتونه کمک کنه منم
-باشه ولی هنوز من نمیدونم باید چی کار کنم؟
+دارم به این فکر می کنم که اگه شما به سیما نزدیکتر بشی میتونی از زیرزبونش حرف بکشی،سیما رو من می شناسم وقتی به کسی اعتماد کنه،سفره دلشو براش باز میکنه همه چی رو میگه،اصلا ممکنه یه چیزی بگه،با همون حرف بتونیم یه سند دربیاریم یا روش اثر بزاری مثلا کاری کنی کلا مهریه نخواد یا چه میدونم اقساطیش کنن .برام اینکارو می کنی؟
بدون اینکه زیاد فکر کنه،یه لبخند محوی زد و آروم گفت باشه
-مرسی.منم سعی می کنم یه آتوی درست و درمون از افشین پیدا کنم که نتونه از زیرش در بره،البته اعتیادش و کتک زدنش تو دادگاه خیلی به نفعت تموم میشه،ولی ممکنه اینا از کمپ اعتیاد گواهی یا شاهد بیارن که ترک کرده. یا الان هر چی که به اسمش هست،بزنن به اسم منوچهر یا یکی دیگه،باید یه وکیل زرنگ پیدا کنیم
+آقا احسان من الان نمیتونم هزینه وکیلو بدم.افشین شماره کارت منو داده بود به یه مستاجر یکی از مغازه هاشون،ماهی ۵ میلیون میزد به حسابم،که فکر کنم اونم از این ماه قطع شه
-نگران پول نباش من یکم پس انداز دارم،همه این هزینه ها با من،وقتی مهریه گرفتی بهم برمیگردونی.الان پاشو زود بریم وسایلتو از آپارتمانت جمع کن،هر لحظه ممکنه اینا نظرشون عوض شه،یا یه کاری کنن بعدا پشیمون بشیم،هر چی لازم داری،شناسنامه و سند و هر چیزی مثل طلا و جواهر یا وسایلی که به نظرت باارزشه و میتونی برداری رو بردار،وکیلی که میگیریم درخواست طلاق و مهریه اینا رو انجام میده،ولی اگه زخم و کبودی تو بدنت داری،قبل اینکه خوب بشه،بهتره بری دادگاه و پزشک قانونی که ثبت کنن.
راستی یه چند روز برات هتل میگیرم تا یه جای مناسب پیدا کنیم.
میتونستم اراده مصمم یه ادمی که می خواد برای نجات زندگیش بجنگه رو از چشم های الهام بخونم،شاید اگه یکی حمایتش میکرد خیلی قبل تر از اینا،این کارا رو میکرد.
رفتیم سمت خونه افشین،یه خیابون مونده پیاده اش کردم و با تاکسی رفت که من اصلا نزدیک خونه اونا دیده نشم.همون جا منتظرش موندم و از وقتی که داشتم استفاده کردم و تو نت یه هتل مناسب تو همون منطقه پیدا کردم،شاید دو ساعتی طول کشید که الهام با دو تا چمدون بزرگ نزدیک ماشینم پیاده شد،اومدم بهش کمک کنم چمدون ها رو بزاریم تو ماشین…چی میدیدم؟!!! زیر چشمش کبود شده بود و صورتش قرمز بود
-نامرد باز کتکت زد؟بی شرففف حروم زاده
گریه نمیذاشت حرف بزنه،سرشو به نشونه تائید تکون داد
باز داشتم قاطی میکردم،دلم می خواست برم همینجوری که زده، بزنم لت و پارش کنم،ولی منطق میگفت،صبر کن. واقعا به چی فکر می کرد که یه زن تک و تنها رو کتک میزد؟مشکلش چی بود؟ الهام گریه اش قطع نمیشد،برای اولین بار دستشو گرفتم و بردمش تو ماشین،چند قدم جلوتر یه سوپرمارکت بود،رفتم سریع براش یه آب معدنی گرفتم.

  • چیزی گفتی کتکت زد؟اخه بی شرف به چه حقی باهات اینجوری می کنه؟
    +وقتی رسیدم ،خونه نبود،همه وسایلمو جمع کردم و گذاشتم تو چمدونا از ساختمان میومدم بیرون که نمیدونم از کجا پیداش شد.باز داد و بیداد که حق نداری بری!!داشت منو به زور میبرد خونه،جلوش وایستادم اولش یه سیلی زد،بعدش یه مشت زد زیر چشمم،اگه نگهبان ساختمان و راننده اسنپ جلوشو نمیگرفتن بازم میزد و به زور منو میبرد خونه
  • نامرد بی پدر.ببینم لابی ساختمانتون دوربین داره؟
    +نمیدونم …آره فکر کنم
    باشه.پدرشو درمیارم .امروز با دست خودش گورشو کند.دیگه بسه گریه نکن
    بهش چند تا دستمال کاغذی دادم و رفتم سمت اون هتلی که براش پیدا کرده بودم.
    من ۵ میلیون از پول هایی که از منوچهر و افشین گرفته بودم رو برداشته بودم،بقیه رو گذاشته بودم تو صندوق امانت بانک،نباید این همه پول تو حسابم میذاشتم،احتمال داشت سیما برام توقیف اموال بگیره ،تازه نباید فعلا با اون پول کاری میکردم،چون راحت بهم شک میکردن که این همه پولو از کجا آوردی. همین که رسیدیم هتل ۱ میلیون پول نقد دادم به الهام،قبول نمی کرد ولی گفتم قرض میدم بعدا ازت میگیرم که قبول کرد،خیلی ازم تشکر کرد و رفت.حالش اصلا خوب نبود،نباید تنهاش میزاشتم ولی خودم به تنهایی نیاز داشتم.خوابگاه خیلی شلوغ بود نمیتونستم تمرکز کنم،اومدم بیرون یه ساندویچ خوردم و یه بسته سیگار خریدم و رفتم پارک نزدیک خوابگاه،منو رفیق قدیمیم سیگار،نشستیم و تا وسطهای شب نقشه ریختیم.نیاز داشتم بخوابم فردا روز سختی بود،رفتم صندلی عقب ماشین و خوابیدم…

با سر و صدای پیرمردهایی که تو پارک داشتن ورزش میکردن بیدار شدم،گوشیم فقط دو درصد باتری داشت.سریع به الهام پیام دادم که ساعت ۹ میرم دنبالش.

یک هفته بعد:
تو کلاس داشتم گیج میزدم و اصلا تمرکز نداشتم،دلیلش این بود که تو این مدت اصلا واسه درس خوندن وقت نمیزاشتم،نباید اینجوری پیش بره،درس خوندم مهمترین کار منه،ولی مگه میشه با این همه اتفاق هایی که میوفته؟؟؟!!!
تو این هفته،یه وکیل واسه الهام گرفتیم و فیلم کتک خوردن و اعتیادش رو ضمیمه پرونده کردیم.یه خونه مبله ۹۰ متری براش کرایه کردم.
از دادگاهم برام پیام میومد که یک‌ماه دیگه وقت مشاوره داریم.
الهام با سیما در تماس بود و کم و بیش باهم چت میکردن.تو این یه هفته من و الهام باهم گرم گرفته بودیم و هر روز تلفنی در ارتباط بودیم،دو بارم رفتیم شام خوردیم،اون روزا رابطه ما طوری بود که مثل دو تا دوست همجنس بودیم که یه هدف مشترک داشتیم،ما باید تو بازی شطرنج منوچهر و خانوادش، کیش و ماتشون میکردیم.
تو محوطه دانشگاه روی نیمکت نشسته بودم،برگ های درخت ها تازه داشتن رنگ عوض میکردن،ابرهای پاییزی دلگیر دوباره تو آسمون جولان میدادن. دختر قدبلندی که با لباس های مارکدار و برندش،با طنازی میومد کسی نبود جز سیما،یجوری بسمت من میومد انگار می خواد بیاد باهام حرف بزنه،ولی،مثل غریبه از جلوم رد شد و رفت،تو چهره ی سردش فقط غم بود…بگذریم
ار فکر سیما دراوندم.الهام امروز قرار بود با وکیلش صحبت کنه،بهش زنگ زدم
-سلام خوبی؟
+سلام مرسی تو خوبی؟
-چه خبر؟ پیش وکیلت رفتی؟
+اره.راستش میگه فیلم کتک زدنش جلوی در وهمسایه خیلی کمکمون میکنه،فقط یکم نگرانم کرد،حرفای تو رو میزد، میگفت ممکنه رشوه ای چیزی بده تست اعتیادش منفی دربیاد، واسه توقیف اموالم احتمالا هر چی داره میزنه به اسم یکی دیگه.
-الهام راستش من واسه اینم یه نقشه دارم فقط میترسم بهت بگم،ولی اگه کمک میکنه انجامش بدیم
+خوب چی کار کنیم؟
-افشین تو خونه هم مواد میزد؟
+اره.اون اوایل میرفت تو حموم و بالکن ولی بعدا پررو پررو،میومد وسط خونه پایپ و فندکشو درمیاورد میکشید
-باید یه فیلم ار مواد زدنش بگیریم.من یه دوربین ردیف میکنم،باید ببری خونه یجایی بزاری
+چی بگم حتما باید این کارو انجام بدم؟
-حتما که نداره ولی دیگه اینجوری نمیتونه از زیرش قسر در بره
+باشه ببینم چی میشه.فعلا بای
بعد چند دقیقه زنگ زد که حاضره این کارو انجام بده.منم رفتم خرس مهربونم رو برداشتم و دوربین شارژ شده رو دوباره گذاشتم داخلش. عصر قرار شد برم خرسو تحویلش بدم و یکم پیاده رویی کنیم و بعدش بریم شام بخوریم.رفتم در خونه شون،ماشینو درست جلوی خونه شون پارک کردم.الهام یه مانتوی جلو باز گشاد سفید ویه شلوار جین روشن و کفش اسپرت پوشیده بود،هر چی از باکلاسیش بگم کم گفتم.بعد یکم پیاده رویی و پاساژ گردی،یه اسپرسو دبل خوردیم،بعد بازم یکم قدم زدیم و رفتیم پیتزا سفارش دادیم
-راستی امروز ظهر با سیما دو ساعت حرف زدم
+خوب…
-بگم باورت نمیشه میگفت منوچهر طرف تو در اومده همه چی رو انداخته گردن رعنا که تو باعث شدی این همه این پسرو اذیتش کنیم…
+گه خو…غلط کرده مرتیکه اشغال.این عادتشه هیچ چی رو گردن نگیره
-ولی یه چیز بگم،سیما هنوز دوست داره

+دیگه دارم بهت شک میکنما؟؟؟نکنه تو رو هم خریدن؟از کجا فهمیدی دوسم داره؟
-برو باباااا.خوب از حرف زدنش فهمیدم.راس میگفتی سیما وقتی اعتماد میکنه هر چی تو دلشه میگه،میگفت امروز تو رو دیده.یجوری میگفت احححسسسان تو دانشگاه تنها نشسته بود،انگار فرهاد تو کوه بیستون نشسته، منتظره لیلی بیاد
+اون شیرین وفرهاد بود
-حالا هر چی اهههه
+غلط کرده ببینیم تو دادگاهم اینجوری با ناز و عشوه میخواد اسممو صدا کنه؟
-راستی دادگاه گفتی،من میترسم این دوربینو ببینه مکافات شه
+افشینی که من می شناسم مشنگتر از این حرفاس بخواد به وسایل خونه دقت کنه.ببین اگه دیدی خرس تابلو میشه یا جای بهتری واسه قایم کردن پیدا می کنی دوربینو از خرس دربیار
-اگه یهو برسه خونه چی کار کنم؟
+معمولا چه ساعتی از خونه میاد بیرون؟
-بگم هفت و نیم صبح باورت میشه؟
+باورم نمیشه ولی تو بگی باورم میکنم.
-خوب باهم میریم نزدیک آپارتمان یکم دورتر منتظر میمونیم همین که رفت،تو میری خونه من میرم دنبالش،اگه دیدم برمیگرده بهت خبر میدم که زود از خونه بزنی بیرون.دوربینو بزار جایی که بشه همه جای خونه رو دید.سخت نیست برات،راحت میتونی یجا پیدا کنی.آپارتمانش ۲۰۰ متری میشه
+۳۰۰ متر
-حالا هر چی اههه
+مسخره…
پیتزا رو آورد تو آرامش قبل از طوفان با خنده و مسخره بازی خوردیم.تقریبا ساعت ۱۱ شب بود که رسیدیم در خونه میخواستم از صندوق عقب ماشین خرسو بهش بدم،ولی هر چی دنبال کلیدهای ماشین گشتم پیدا نکردم!!!نمیدونم کجا از جیبم افتاده بود،مسیری که رفته بودیم رو برگشتیم ،تو پیتزا فروشی هم نبود،پاساژ بسته بود،تازه ما چند تا خیابون هم رفته بودیم…هوا داشت سرد میشد،میخواستم اسنپ بگیرم و برم خوابگاه و فردا صبح بیام سراغ ماشین که الهام اصرار کرد که امشبو خونه اش بمونم.
-خوب چه کاریه این وقت شب بااسنپ بری اول صبح بازم برگردی،خوب شبو همین جا بمون
+اخه…
-آخه نداره اینجوری خیلی اذیت میشی
قبول کردم و رفتیم. آپارتمان الهام طبقه اول بود و از پله ها رفتیم بالا،داخل خونه همه چی تمیز و مرتب بود،معلوم بود که اینجا خیلی راحتتر از اون خونه ی ۳۰۰ متری زندگی می کنه.
همین که نشستم رو مبل،الهام رفت اتاقش،بعد چند دقیقه اومد،یه شلوار اسپرت و یه تیشرت آستین دار پوشیده بود،با یه خنده گفت
-هر چی گشتم لباس مناسبی پیدا نکردم که بپوشی
+خوب امشبم اینجوری سر می کنیم چه اشکالی داره
-چایی میخوری؟
+آره خیلی هم‌ میچسبه.نظرت چیه تا چایی آماده شه یه نخ سیگار بکشیم
-آره سیگار دقیقا چیزیه که الان بهش نیاز دارم تو برو بالکن روشن کن منم الان میام.
بالکن این خونه شاید سه متر هم نمیشد و رخت آویزی که گذاشته بود بیشتر فضای اونجا رو گرفته بود،چیزی که اونجا نظرمو جلب کرد،چند تا شورت و سوتین های الهام بود که روی رخت آویز پهن کرده بود.تو ذهنم باسن برجسته و جمع و جور الهام رو با اون شورت قرمز توری که از پشت فقط یه مثلث کوچک بود و با دو تا بند به قسمت جلو وصل شده بود و یه پاپیون کوچک داشت تصور میکردم.همین کار باعث شد کیرم یه تکونی بخوره. تو این لحظه الهام اومد،نگاهمو از لباس زیرهاش برداشتم ولی فکر کنم متوجه شد،بالکن واسه دو نفر زیاد جا نداشت و ما رو به روی هم با فاصله ی کم وایستادیم،داشتیم از سیگارمون کام میگرفتیم ولذت میبردیم، از دور دست صدای رعد وبرق میومد،نم نم بارون شروع شد و خیلی سریع تبدیل به شُرشُر شد.من و الهام یه رابطه ی دوستانه داشتیم،با اینکه از همون بار اولی که دیدمش روش کراش داشتم ،ولی هیچوقت نمی خواستم با سکسی کردن این رابطه،فاز دوستیمونو خراب کنم یا جهتشو عوض کنم.
-هیف شد فردا صبح دیگه نمیتونیم بریم تا دوربینو نصب کنیم
+فدای سرت احسان،بمونه واسه پس فردا.تو این مدت خیلی هوامو داشتی
تو برق نگاهش امید به زندگی رو میدیدم دختری که تو رفاه بزرگ شده بود و الان بخاطر یه آدم هرزه زندگیش خراب شده بود،دوباره داشت زندگیشو می ساخت.دستمو گذاشتم رو شونه اش و کشیدمش سمت سینه ام،این لحظه ها برا هر دوتامون آرامش داشت،یه نخ سیگار دیگه زیر بارون کشیدیم و خیس شدیم،نمیشد واسه آرامش اون لحظه ها قیمتی گذاشت…
وقتی رفتیم داخل،الهام رفت لباسشو عوض کرد و یه تاپ یقه بلند ولی تنگتر که حجم سینه هاش معلوم بود و یه شلوار نخی خال خالی پوشیده بود.برای منم یه رکابی آورد که خیلی تنگ بود ولی چاره ای نبود تنها گزینه ی ممکن همین بود.چایی رو خوردیم و از خاطراتمون صحبت کردیم،البته من چیز زیادی برای گفتن نداشتم،الهام تقریبا بیشتر کشورهای دنیا رو گشته بود،از هند و سنپترزبورگ تا هلند و فرانسه.اون خاطراتشو میگفت و من به این فکر میکردم شاعر به دروغ به ما گفته،“از فضل پدر تو را چه حاصل” یا حداقل برای زمونه ما این شعرو نگفته!!!
ساعت نزدیک دو نصف شب شد که تصمیم گرفتیم بخوابیم،من رو کاناپه دراز کشیدم و الهام رفت رو تختش بخوابه
صدای رگبار موزیک متن اون شب بود،نمیتونستم بخوابم،به اجبار با گوشیم ور رفتم ولی یه حس عجیبی داشتم.الهام هم نخوابیده بود،چند دقیقه یه بار آنلاین میشد،چشمام داشت گرم میشد که موزیک متن به اوجش رسید و صاعقه و غرش رعد و برق خوابو از چشمام گرفت.به الهام که آنلاین بود یه تکست زدم
-تو چرا نمی خوابی
+نمیدونم خوابم نمیبره
الهام از اتاق اومد،منم که دراز کشیده بودم نشستم
+تشنمه.احسان تو هم آب می خوای؟
-اره دستت درد نکنه
چراغ آشپزخونه رو روشن کرد و از بخچال برام یه لیوان آب آورد و خودش نشست رو کاناپه.برجستگی های نوک سینه اش معلوم بود سوتینشو درآورده، نگاهمو از سینه هاش برگردوندم و به چشم هاش خیره شدم،و فاصله ی این نگاه با برخورد لب های الهام با لب هام ثانیه ای بیشتر زمان نبرد.بعد این بوسه الهام ازم فاصله گرفت،بهم خیره شد،تو این لحظه شهوت بود که حکم میداد،دوباره اومد بغلم و این بار لب گرفتنمون خیلی طولانی تر شد،لب های داغش شیرینترین چیزی بود که تا حالا چشیده بودم،تاپ الهامو درآوردم دست میکشیدم رو سینه های خوش فرم و سفتش و میخوردم،اونم رکابی منو درآورد،خوابید رو من داشتیم از لمس همدیگه نهایت لذتو میبردیم،از روی شلوار دستمو بردم سمت باسنش،اونم دستشو کرد تو شلوارم و با لمس کیرم یه اااااخخ گفت،نشست رو زمین و سریع کمربند و دکمه های شلوارمو باز کرد،بعد شورت و شلوارمو باهم کشید پایین،یعنی اینقدر حشری بود و نشون نمیداد؟؟سر کیرمو که شق کرده بود گذاشت تو دهنش و محکم ساک میزد،بعد کیرمو تو دستش گرفت و از پایین به بالا خیلی حرفه ای لیس میزد،زبونشو رو سر کیرم چرخوند و دوباره گذاشت تو دهنش و تا اونجا که میتونست تو حلقش فرو کرد و بعدش دارکوبی برام ساک زد،کیرمو در آورد و تخم هامو لیس زد و بعد یکی یکی گذاشتشون تو دهنش اگه ادامه میداد همونجا آبم میومد.الان نوبت من بود که براش بخورم.نشستم زمین و اونو نشوندم رو مبل، شلوار و شورتشو درآوردم.کس لیزر شدش هبجانمو بیشتر کرد.پاهاشو باز کردم،چقدر کسش خیس بود،مزه آبش بهتر از کس سیما بود،شروع کردم به لیس زدن،بخاطر اینکه سیما رو با زبونم زیاد ارضا کرده بودم،دقیقا میدونستم باید چی کار کنم،چوچولشو چند بار محکم لیس زدم،چند تا آه بلند کشید،زبونمو کشیدم رو کسش،باید تند تند میخوردم،خودش سرمو برد سمت چوچولش که اونجا رو بخورم،منم با سر زبونمو دایره وار رو کولیتروس میکشیدم و انگشتام رو کسش بود،آه و نالش یه لحظه هم قطع نمیشد نفس هاش تندتر شد،سرمو بیشتر رو کسش فشار داد،داشت ارضا میشد سعی کردم تندتر بخورمش که پاهاش لرزیدو با یه آیییی گفتن بلند ارضا شد،کیرم دیگه تحمل نداشت،گذاشتمش رو مبل،پاهاشو باز کردم،سر کیرمو مالیدم رو کسش،بعد چند بار آروم فشار دادم و خیلی یواش شروع کردم به تلمبه زدن و رفته رفته سرعتمو بیشتر کردم،از ناله هاش معلوم بود اولش درد داره ولی رفته رفته درد تبدیل به لذت شد براش،قد بلند من بدای اون پوزیشن مناسب نبود واسه همین ازش خواستم داگ استایل شه و تو اون حالت شروع کردم به تقه زدن،کون خوشگلش جلو چشمام بود،این صحنه بیشتر تحریکم کرد و منی که چند وقت بود ارضا نشده بودم خیلی زود آبم اومد،سریع کیرمو از کسش درآوردم و همشو رو باسن و کمرش خالی کردم.داشتم نفس نفس میزدم،با دستمال کاغذی پشتشو پاک کردم،بعد رو زمین دراز کشیدم،اومد سرشو گذاشت رو سینه ام،دستمو کشیدم رو موهاش" ببخش الهام خیلی وقت بود ارضا نشده بودم" یه لبخند زد و لباشو گذاشت رو لبام،تو اون حالت با کیرم ور میرفت،بعد دو سه دقیقه دوباره شروع کرد به ساک زدن،دستش رو تخمام بود،حرارت دهنش و حرکت زبونش باعث شد کیرم دوباره راست شه،وقتی کامل سیخ شد نشست رو کیرم ،اون هیکل مانکنی و سینه های سفت و خوش فرم دوباره تحریکم کرد،دستاشو گرفتم و کشیدم سمت خودم،لباشو بوسیدم و خوابوندمش،اومدم روش خوابیدم و شروع کردم به تلمبه زدن چند دقیقه همینجوری ادامه دادم،بعد برگردوندم و میخواستم دوباره داگی بکنم،قنبلش اونقدر قشنگ بود که دلم می خواست که وایستم و فقط نگاش کنم،شروع کردم به لیس زدن کس و سوراخ کونش،ناله هاش بیشتر حشریم میکرد،بعد کیرمو گذاشتم رو کسش و دوباره فشار دادم و خیلی محکم و تند تند تلمبه میزدم،موهای سرشو میکشیدم و با اون یکی دستم میکوبیدم رو کونش،از صدای ناله هاش معلوم بود که از خشونت من خوشش اومده،این پوزیشن پاهامو خسته کرد،یه بالشت گذاشتم روی مبل،بلندش کردم نشوندمش رو مبل،پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و با همه زوری که داشتم بازم تقه زدم،بعد دستمو گذاشتم رو گلوش و آروم فشار دادم،تو اوج شهوت چشم تو چشم بودیم دوباره لرزید منم همزمان با اون ارضا شدم.همه آبمو خالی کردم تو کسش. رو همون کاناپه دراز کشیدم، الهام اومد بغلم،سرشو گذاشت رو سینه ام،می خواستم بگم دست خودم نبود که آبمو ریختم تو کسش،که انگشت اشاره شو گذاشتم رو لبام،بعد نگام کرد ویه لبخند زد، لبامو بوسید و سرشو گذاشت رو شونه ام،منم دست میکشیدم رو خرمن موهاش،اصلا نفهمیدم کی خوابم برد…

صبح زود بیدار شدم،خیلی آروم طوری که الهام بیدار نشه،از رو کاناپه پاشدم و لباس پوشیدم و رفتم دنبال کلیدهای ماشین،یه دور خیابون هایی که رفته بودیم و گشتم ،ولی پیداشون نکردم.بیخیال شدم و دنبال کلیدساز میگشتم.همه جا بسته بود،خیلی گشنه بودم،یه تابلویی دیدم که نوشته بود صبحونه حاضر است،رفتم و یه املت سفارش دادم‌.اتفاق های دیشبو داشتم مثل یه فیلم تو ذهنم مرور میکردم،از اولش نمی خواستم با الهام وارد رابطه ی سکسی و عاطفی بشم ولی جذبه ی این زن داشت منو ناخواسته سمت خودش میکشید.تو این فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد،انتظار اینو داشتم الهام باشه ولی سیما بود!!!
-بله
+سلام احسان
-سلام
بعد چند ثانیه،می خوام باهات حرف بزنم
+قبلا همه حرفاتو از زبون بابات شنیدم،بقیه حرفام موند واسه دادگاه.دیگه چی می خوای بگی؟
-می خوام ببینمت کجایی؟
+چی می خوای بگی همین جا بگو
-ابنجوری نمیتونم بگم
+من وقتشو ندارم ماشینم خرابه میرم دنبال کاراش
-احسان اذیتم نکن کجایی بیام اونجا
میدونستم دست بردار نیست.بهش لوکیشن فرستادم.نیم ساعت نشد که رسید،سوار شدم.قیافه اش داغون بود،از گریه و بی خوابی چشماش گود افتاده بود،وقتی نگام کرد همه تحقیر ها و بی حرمتی هاشون دوباره اومد جلو چشمام
-سلام
+علیک سلام… خوب چی کارم داری زودتر بگو می خوام برم؟
-احسان این چه طرز حرف زدنه ما هنوز زن و شوهریم؟
+زن و شوهریم؟؟؟آخرین باری که باهم حرف زدیم داشتی میگفتی دیگه نمی خوام این رابطه رو ادامه بدم.یادت نمیاد؟
-اشتباه کردم
+چی؟
-احسان من خیلی فکر کردم.‌نمی خوام طلاق بگیریم
گیج شدم…سرم درد گرفت از ماشین پیاده شدم یه نخ سیگار کشیدم،بعد دومی و سومی رو بهم پیوند زدم.سیما همینجور تو ماشین نشسته بود و منتظر من بود
دوباره سوار ماشین شدم،اشک از گونه هاش سرازیر بود
باشه قبول.طلاق نمیگیریم ولی سه تا شرط دارم
اول اینکه میریم مهریه رو تمام و کمال میبخشی
دوم پرده بکارتت رو میزنم
سوم پدر مادرت باید ازم معذرت خواهی کنن.
تمام…

این داستان ادامه دارد…

نوشته: جبر جغرافیایی


👍 51
👎 1
25801 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

831240
2021-09-10 01:06:12 +0430 +0430

پرده زدنشو خوب اومدی حلالت لایک

6 ❤️

831241
2021-09-10 01:11:46 +0430 +0430

عالیهههه عاللییی ادامش لطفا

2 ❤️

831264
2021-09-10 02:10:53 +0430 +0430

نایسص👍👌

1 ❤️

831265
2021-09-10 02:11:18 +0430 +0430

حیف

0 ❤️

831271
2021-09-10 02:42:34 +0430 +0430

فقط ی نکته
بین هند و هلند و فرانسه گ نمینویسن سن پترزبورگ که تازه املاشو هم غلط نوشتی. اون شهره باقیش کشوره باید روسیه بنویسی و اینکه کلیتوریس نه کولیتروس

4 ❤️

831273
2021-09-10 02:50:05 +0430 +0430

میشه لطفا اینقدر تاخییر نندازی بین قسمتای داستان،مگه قرص خوردی اخه🤣🤣🤣

5 ❤️

831283
2021-09-10 04:28:38 +0430 +0430

عالی بود
فقط قسمت بعدی رو طولانی ترش کن

1 ❤️

831285
2021-09-10 05:37:34 +0430 +0430

وای همش داشتم فکر میکردم الان الهامو نکرده این قسمت تموم میشه خیلی لفت دادی تا به سکس الهام برسی امیدوارم پرده سیما رو با ی داستان متفاوت و هیجان انگیز که کسی تصورش نکرده باشه بزنی و برامون تکراری نباشه عالی بودی عالی ترم میشی )))) خسته نباشی ((((

2 ❤️

831287
2021-09-10 05:53:16 +0430 +0430

جبر جغرافیا خوبی ؟ البته من کاربر قدیمی و یا بهتر بگم از گروه اولین افراد سایت شهوانی هستم که بعد ها با بسته شدن سایت آویزون و اعدام ادمین سایت بچه های آویزون آمدن داخل سایت ما و بعد من رفتم . این و گفتم دلیل خاصی داشت . که میگم بعد اگر متوجه نشدی . راستی حالت خوبه ؟ خوب شدی دیگه ؟ عمل که دیگه نداری ؟ منظورم عمل جراحی هست !
جبر جغرافیا اسمت بنوغی همه مشترکیم با این اسم …چون همه در اثر این جبر جغرافیا دچار هرچی بلا هستیم . راستی این داستان بد جور گیر دادی به متوجه و و؛راما اینکه سکس با الهام اصلا خوب نبود من نتونستم قبول کنم چون هم این زن داشت و هم اون شوهر داشت هر دو رفتار نادرستی کردن اولین بار هست از لایک که میدم زیاد راضی نیستم برای همین که سکس بین این دو رو حال نکردم

1 ❤️

831288
2021-09-10 05:55:15 +0430 +0430

پرده رو‌که باید بزنی می خودت بوده

0 ❤️

831330
2021-09-10 10:15:34 +0430 +0430

داستانت جالبه خوبه نگارش و هيجان خوبي هم دارها
اول بگم متاسفانه كار بدي كردي عكس گذاشتي
مطمعنا ربطي به افراد اين داستان نداره
بعد همه از اين كه يك نفر از اين قشر نو كيسه
و افاده اي و خون اشام اين روزها بگيرد همه خوانندگان
وا خوشحال مي كني اين كثافت ها اشغال بد بلاي
به سر مردم مي اورند به زن شوهر دار رحم نمي كنن
زنان نا پاكشان هر جور مي خوان با مردم با افاده
و غرور بر خورد مي كند ظاهر اراسته و زيبا
ولي پر باطن كثيف هرزه بي همه چيز
هر چند همه خوشحال ميشويم سقوط اين خانواده
را ببينيم ولي اميد وارم ته داستان واقعي تمام بشه
شايد خوب هم باشه ولي دوست عزيز به سرف
اين كه توجه به داستان بشه لطفا از عكس كسي
اينجا استفاده نكن لااقل بدون اجازه
خسته نباشي دكتر بعد از اين

2 ❤️

831333
2021-09-10 10:50:35 +0430 +0430

امیدوارم داستانهای زیادی رو از شما اینجا ببینم و بخونم
اینقدر زیبا بود که اشکالات ریز داستان به چشم نیاد
فقط اگه ممکنه فاصله بین قسمتهای داستان کوتاه تر بشه

1 ❤️

831365
2021-09-10 14:56:16 +0430 +0430

ایوللللل داری عزیز منتظر ادامش هستیم زیاد منتظر نذار دمتگرم

0 ❤️

831366
2021-09-10 14:58:17 +0430 +0430

جبرجغرافیایی جان پس کجایی…چقدر دیر میذاری!
وای تو فوق العاده ای…
لطفا همین جور عالی پیش ببر
خوشم میاد دری وری به هم نمیبافی و خیال پردازی تو داستانت نیست…یه روند مشخص و حتی عادی ایه که تو در و همسایه هم حتی ممکنه بشنویم اما روایت شما و مدل نوشتنت واقعا خوبه…
لطفا انقدر کوتاه ننویس

0 ❤️

831461
2021-09-11 01:46:14 +0430 +0430

سریال ترکیه ای زیاد میبینی جاکش؟؟؟

0 ❤️

831678
2021-09-11 23:12:32 +0430 +0430

پشمام عالی بود ، شیوا کیرته دادا

1 ❤️

831712
2021-09-12 01:36:23 +0430 +0430

این قسمت شب موندن پیش الهام خیلی حس داشت…لایک 👌 👌

1 ❤️

831983
2021-09-13 11:33:19 +0430 +0430

عالی بود
منتظر ادامش هستم
موفق باشی

1 ❤️

831996
2021-09-13 13:52:25 +0430 +0430

این قسمت خوب بود. ایول.
👍

1 ❤️

832446
2021-09-15 20:44:39 +0430 +0430

سلام.دوست های عزیزم بابت انتشار نشدن قسمت پنجم عذر می خوام،یه مشکلی برام پیش اومد،وقت نکردم‌بنویسم،تمام سعی خودمو می کنم فردا،یا پس فردا داستان رو برسونم

2 ❤️

832457
2021-09-15 22:52:41 +0430 +0430

بزار دیگه لاشی قسمت بعدو منتظریم🙏🏻🧡

0 ❤️

832676
2021-09-17 00:38:19 +0430 +0430

ادامه رو بنویس . من خودم داستان نوشتن رو دوستدارم تازه شروع کردم .بین داستانهای سایت مال تو و شیوا خوبن. اما اون ارتباط سکسی نامتعارف( ازنظر من) منتشر می‌کنه . تو بهتر و کوتاه تر می‌نویسی . این داستان هاتو جذاب می‌کنه . منتظرم ببینم چه بلایی سر منوچهر و پسرش میاد. فقط خیلی خیالاتیش نکن . مثل دوربین و…

2 ❤️

832955
2021-09-18 13:35:04 +0430 +0430

👏👏👏👏👏👏

1 ❤️

833158
2021-09-20 00:20:19 +0430 +0430

قسمت بعدی کی میاد

1 ❤️

833529
2021-09-22 05:23:44 +0330 +0330

اگ جای پسره بودم خیلی زودتر پردشو میزدم تا ادم شه

0 ❤️