چراغ خاموش (۲)

1399/12/12

...قسمت قبل

بعد از اینکه دستمال رو انداختم داخل سطل بغل هم دیگه دراز کشیدیم سرمو گذاشتم روی سینه های بی مو وصدای نفس هاشو میشنیدم که به موهام می خورد ازاونجایی که کمی حس کنکجاویی زنانگیم گل کرده بود ولی منتظر بودم اون شروع کنه به صحبت تا منم بپرسم ازش دستم گذاشتم روی کیرش که تازه داشت میخوابید وشروع کردم بازی کردن باهاش !دست چپشو گذاشت روی کونم ویه وشگون گرفت !گفتم :خسته شدی؟ گفت : نه!توچطور؟ گفتم:من من نه ولی بریم یه دست شویی برم… همین که اومدم خودمو تکون بدم بلند شم.درحالی که کمی مهرداد بوی عرق گرفته بود !پرسید؟ حالا میشه موزیک گذاشت ؟
باسر اشاره دادم آره بزار!
یهو آهنگ عربی یاحبیبی (محمدرمضان )پخش شد!همونطور شروع کردم چندتا تکنیک ورقصیدن به عربی پا راستمواوردم بالا ورون هام لرزوندم !درحالی که شروع کرد دست زدن گفت بابا ایول …
رفتم دستشویی !خودمو خالی کردم وشستم ! بلند شدم یه نگاه به آینه کردم !درب کمد آینه باز بود داخلشو نگاه کردم !کاملا مرتب ! ازدستشویی دراومدم همونطور که داشت آهنگ گوش میکرد سرش تو گوشیش بود !گفتم دستور چیه قربان ؟چیزی نگفت!
نیم خیز شدم توی اون نورملایم کلفتی کیرش وسوسه ام کرد پاهاشو کمی از هم باز کرده بود کیرشو دستم گرفتم وشروع کردم نوازش میک اول زدم وبایک دست دیگه زیر تخمهاشو نوازش کردم وکمی قل قلک دادم همینطوری که داشتم ساک میزدم آهی از سر لذت کشید و گوشی انداخت کنار کیرشو تا اخر کردم توحلقم ودراوردم یه باردیگه تکرار کردم که یک دفعه پای چپشو گذاشت روی شونه نزدیک گردن وپای راست گردنمو قفل کرد کیرش تا خرخره داخل دهنم بود وداشتم نگاهش میکردم که با دست چپ سرمو به سمت پایین گرفت !بادست راست دماغموگرفت که دیدم دارم کم میارم شروع کردم با دست به رون پاش زدن بعد چند ثانیه ول کرد و قفل پاشو آزاد کرد !گفتم خره خفه میشم اینطوری … روی دوزانو نشستم که نیم خیز شد بغلم کرد وبالب شروع کرد پشت گوش وگردنمو خوردن!حشرم هر لحظه داشت بیشتر میشد بادستهام کیرشو گرفتم وشروع کردم به بازی !گفتم بسه کاندوم کو ؟
کاندوم اومدم بکشم سر کیرش !که صدای موبایلش دراومد… منتظر بودم رد تماس بده اما یهو شماره رو دید پاشود رفت جواب بده!!واقعا حرکت بی شعورانه ای زد یه نگاه به ساعت کامپیوتری تخت انداختم ساعت 1و15 بامداد!باچندتا دکمه کنارتخت ور رفتم تا ماساژورش روشن شد دست انداختم روی کس خودم وبا نوک انگشت نوازش کردم که یه بوس از سینه هام گرفتم ودرحالی که ماساژور داشت کار میکرد غرق افکارم شدم!عجب بی شعوریه ؟؟یعنی بهش یاد ندادن وسط سکس پانشه بره؟؟ دفعه آخرمه میام اینجا اصلا پاشم همین الان برم…!داشتم باخودم ور میرفتم که حس کردم صدای پایی داره میاد برگشتم وپشتمو کردم و بالشت گذاشتم درست زیر سرم و پامو انداختم رو پامو چشمهامو بستم.اومد داخل وکنارم درازکشید !
ای وای اینم که خوابید درحالی ویبره تخت داشت پامو قلقلک میداد هیچ حرفی نزدم!بلند شد بره سمت در برگشتم گفت میری مییای؟ دوباره میری؟ اگر کارواجبی داری بگو من میرم!
یه پوزخند زد گفت نه!چه کارواجبی بهتر از تو!گفتم آدم وسط سکس تلفن برمیداره میره !گفت شرمنده کاری بود نمیشد ولش کرد! اخم کردم گفتم تو با دوست دخترت وزنتو همه همین رفتار میکنی؟نمیدونی نباید وسط سکس ول کرد رفت؟
مهرداد:عصبی نشو
من:عصبی نیستم ولی اقای محترم این درست نیست.الانم خسته ام می خوام بخوابم اگر اجازه میدی…
مهرداد:باشه بخواب وقت زیاد داریم تازه 2 شده!
من:گفته باشم من خواب باشم خوشم نمیاد کسی بهم دست بزنه نزدیک بشی !بد برخورد میکنم گفت :خیالت راحت
واقعا هم خوابم برد تا اینکه یهو صدای واق واق سگ رو شنیدم !به هوای اینکه سگ خودمو چندبار گفتم : تیمور(اسم سگم)خفه !تیمور ساکت !تیمور لال … نه خیر فایده نداره پاشدم وشورت و تاپ تنم کردم یه نگاه به دراور بزرگ توی اتاق انداختم دوزاریم افتاد اصلا خونه خودم نیستم.ساعت نگاه کردم یه یه ساعتی گذشته بود . درب اتاق بازکردم !واق واق سگ قطع شده بود راهرو تاریک ظلمات !دنبال کلید گشتم توی تاریکی این خراب شده کلید نداره !!
چرا داره بیای جلوتر خودش روشن میشه…
صدای مهرداد بود اما خودش معلوم نبود کجاس !یه قدم دیگه برداشتم کل چراغ باسنسوری که توی سقف بود روشن شد !خودت کجایی مهرداد با اون سگ وفادارت؟
مهرداد: توی اتاق کوچیکه هستم !بیای می بینی !درب هر دوتا اتاق دیگه در امتداد راهرو بودن بسته بود !یهو یه در کوچیک دیگه ای دیدم !رفتم در زدم ورفتم داخل من اومدم یهو باد سردی پیچید.اتاقی سرد برعکس تمام خانه وبانور ملایم آبی مهرداد وسط اتاق نشسته بود و زانوشو بغل کرده بود .داخل اتاق پراز عکس های کوچیک بود فقط یه عکس بزرگ روی دیوار روبه رو بود عکس دختری لاغر اندام با پیراهن مشکلی موی بلند مشکی و رژلب قرمز چشمهای سبز وپس زمینه آبی …دختره میخورد 24 و25ساله باشه !درحالیکه مهرداد داشت به عکس نگاه میکرد گفت : با … با نیلوفر عشقم دوست دخترم همسر نداشته ام آشنا شو که یک هو بغضش ترکید… به عکسهای دیگه نگاه کردم با دقت دور اتاق پرعکس بود اما یه عکس تکی ازخودش نبود همه یاغریبه بودن یادرکناراین پسر وفقط همون یه عکس بزرگ ازدختربود!باتعجب گفتم ؟ الان این دختر نیست؟ !سرشو بلند کرد و به علامت نه تکون داد گفتم صبرت بده چرا منو آوردی اینجا ؟
مهرداد:گفتی دوست دخترت وزنت خواستم نشونت بدم!
چرا عکس خودت اینجا نیست؟
مهرداد خودم همینجام !
درحالی که لزر کردم گفتم چه قدر اینجا سرده بیا بریم داخل برام تعریف کن !
وقتی برگشتیم سمت اتاق تمام اتفاقهای زندگیشو برام توضیح داد که بی پدر بزرگ شده و بی پول و عاشق یه دختر خانواده ثروتمند میشه!خانواده ای که پدراز مدیران صنعت نفتی بوده
وخانواده این ها پدر مریض وبرادر معتاد ومادرخیاط که باسختی ومشقت زندگی میکردن تااینکه این پسر بعد از فوت پدر واتمام دانشگاه راهی دبی میشه واونجا کارمیکنه وپول درمیاره وبرای خانواده میفرسته واونجا برای یکی ازشیوخ عمارتی زیبا طراحی میکنه !
وقتی برمیگرده تهران !ازاون دختر خبر مییگره تا شاید بتونه دوباره خانواده رو راضی کنه اما اون دختر ظاهرا براثر بیماری فوت میکنه!خونه استادی که بهش کمک وپیشنهاد کار در دبی داده بوده رو از ورثه می گیره واستادشو از سالمندان میاره خونه خودش !استادش بهش میگه سعی کن هیچ وقت تو چشم دیگران نباشی…
درحالی که از حرفاش کمی بهت زده بودم !گفتم ولش کن بیا فضارو عوض کنیم که دوباره صدای سگ دراومد!گفتم این سگ تو مارو دیونه کرد گفت بزار بینیم چی شده دوباره بار اول که چیزی نبود!یه پتو برداشتم دور خودم پیچیدم وپشتش راه افتادم تقریبا ساعت6 صبح بود وخواب آلود بودم ولی هنوز هواروشن نشده بود داخل باغ رفتیم دوتایی صدای آژیر میومد!الان فکر میکنم نمیدونم چرا پشتش راه افتادم اما وقتی رسیدیم !سگ سراسیمه داشت به در چنگ میزد !در روبازکرد درحالی که کافشن چرمیش با زیر شلواری پاش بود !واقعا پلیس ریخته بود 8تا ون!! چه خبره؟
همسایه کناری گفت !خداخیرتون نده آسایش نذاشتید واون یکی میگفت جوونن !نگاه به بیرون کردم که یهو خشکم زد سرمو برگردوننم !دوباره جابه جاشدم مهردادمتوجه رفتارم شد وباحالت چهره بفهم فهموند چی شده؟ !گفتم هیچی !دوباره نگاه کردم ! اره خودش بود !همون راننده ای که فکر میکردم 20 سالشه لباس فرم کلانتری تنش بود وبه دقت داشت تک تک افراد رو نگاه میکرد سرمو انداختم رفتم داخل و مهرداد پشتم اومد !چیه؟ ترسیدی کاری با ماندارن 4تا جوون گرفتن !نخواستم بهش بگم گفتم کلا از پلیسها فوبیا دارم عزیزم بیا بریم به کارمون برسیم من باید برم صبح شده !سگ رو آروم کرد وهرسه تایی راه افتادیم به سمت ساختمان
رفتیم داخل پتو انداختم وداخل همون پذیرایی نشوندمش زمین وگفتم بیا لیس بزن بخور!اومد بخنده یه سیلی زدم بهش گفتم بشین بخور موی سرشو گرفتم وچسبوندم به شورتم بوسید و دوباره شورتمو دراوردم یه پامو گذاشتم روی کاناپه نزدیک که مسلط باشه برای خوردن !شروع کردبه خوردن وانقدری داشت با لذت لیس میزد وبه چوچولومو زبون میزد که داشتم قش میکردم سرشو گرفتم گفتم یالا بامن بیا !سرشو ول کردم وکلاه کاپشن رو گرفتم باخودم کشیدم وهیچی نمیگفت داشت بامن همراهی میکرد از روی پله کشیدمش تا به اتاق رسیدیم سریع یه کاندوم پاره کردم !انداختم روی کیرش گفتم بدو بیا بکن !این دفعه کمی هم باژل خودمو چرب کردم ! اومد روی تخت پاهامو حلقه کردم دور کمرش وشروع کرد به تلمبه زدن به حدی تند زدکه یک لحظه تمام بدنم سست شد وسرم تیر کشید وارضا شدم همینطوری داشت ادامه میداد وصدای شالاپ وشلوپ توی کس کل اتاق رو پر کرده بود هوا روشن شده بود دراوردم کیرشو گفتم بیا داگی !بالشت رو گذاشتم زیرشکمم شروع کرد تلمبه زدن کلفتی کیرش داشت اشکمو درمیارود هعی میگفتم ارضا شو ارضا شو عشقم ارضاشو لعنتی شروع کرد اسپنک زدن محکم گفتم اره اره خودشه خودشه بیارش بیارش !یهوگرمای عجیبی مثل پارگی کاندوم حس کردم و مهرداد همونطوری درحالی که گفت آخخشش افتاد روی کمرم وارضا شد.

نوشته: شقایق


👍 8
👎 1
5801 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

794581
2021-03-02 01:16:11 +0330 +0330

راننده آژانس شمارو آورد بر رفت چهار ساعت بعد با لباس پلیس برگشت مردم رو بازداشت کنه؟ شیش صبح پارتی؟؟ درضمن پلیس میاد شرکت کنندگان پارتی رو بگیره آژیر نمیکشه خانوم ، چون صدای آژیر از دور میاد همه آگاه میشن یا لباس میپوشن یا مواد و مشروبو می ریزن تو چاه مستراح!
و کلام آخر یه عمارت طراحی کرده یعنی یه نقشه ساختمون در دوبی کشیده اینقدر ثروتمند شده که نیاوران خونه خریده و…؟

کلام آخر : شما در داستان نوشتن بی استعداد نیستید ولی دقت کافی رو ندارید به شما پیشنهاد میکنم یا چند بار قبل از فرستادن بخونیدش یا یکی از نویسندگان سایت رو انتخاب کنید و قبل از ارسال نوشته هاتون بدین اون براتون بخونه .

1 ❤️

794589
2021-03-02 01:26:48 +0330 +0330

هیچ زن فاحشه ای به فکر ارضا شدن خودش نیست،چون برای لذت این کارو نمیکنه

1 ❤️

794706
2021-03-02 16:11:55 +0330 +0330

قسمت 1 برام جالبتر بود

2 ❤️

794752
2021-03-02 21:44:32 +0330 +0330

الان حال ندارم بعدا میخونم نظر میدم

1 ❤️

794872
2021-03-03 08:04:50 +0330 +0330

خاطره جالبی بود !

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom