دختر سرزمین آریایی

1393/08/06

44… 43… 42… نگاهش به چراغ راهنمایی بود و با شمارشگر قرمز انگشتش را بر روی فرمان می کوفت که ناگهان دستی به شیشه کنارش خورد. چرخید. پسرکی گلهای رز قرمز و سفید در دست داشت. لحظه ای به گلها خیره شد. تصمیم گرفت برای شب که سالگرد ازدواج پدر و مادرش بود یک دسته گل بگیرد. شیشه را پایین آورد:
_ چنده؟
_ دونه ای هزارتومن خانم.
_ یه دستشو می خوام.
_ ده تومن
_ بده
اسکناس ده تومنی را به پسرک داد و دسته گل را گرفت و مشغول بو کردن شد. لحظه ای بعد صدایی دوباره از سمت پسرک گل فروش آمد:
_ هی خانم؟!
به سمت صدا برگشت. خبری از پسرک گل فروش نبود. تنها چیزی که دید دو نفر سوار بر موتوری بودند که وقتی کامل صورتش به سمت آنها چرخید فقط برخورد مایعی داغ را با صورتش حس کرد. اسید. بی اختیار جیغ بلندی کشید. موتور سواران با خنده از محل گریختند و دختر محکم صورتش را گرفت و جیغ می زد. او که دشمنی نداشت. یعنی صورتش از بین رفته بود؟ ترس تمام وجودش را گرفت. چراغ سبز بود. حس درد زیادی نداشت. قلبش تند می زد. زندگی برایش سیاه شد. صدای بوق از پشت سرش می آمد. دستانش را برداشت. به آینه نگاه کرد. صورتش سالم بود. این فقط یک شوخی مسخره بود. آب گرم به صورتش پاشیده بودند. برای لحظه ای زندگی اش را تباه شده دیده بود. سرش را محکم بر روی فرمان فرود آورد و هق هق سرداد. مردم به دور ماشینش جمع شدند.
_ خانم حرکت کن دیگه
_ آبجی خوبی؟
_ بابا جمع کن برو دیگه علافمون کردیا…
هر یک به نوعی همدردیه خود را نشان می دادند! در این میان دختری فوراً در را باز کرد و گفت: خوبی؟ دیدمشون نامردا رو. هرهر می خندیدند. بیا آب بخور یکم. دختر راننده بطری کوچک آب معدنی را از او گرفت و کمی نوشید.
_ مرسی. لطف کردی. خدا بگم چیکارشون کنه
اشکهای گوله گوله اش را پاک کرد و با تشکر دوباره از دختر عابر به مسیرش ادامه داد. دختر عابر هم از خیابان گذشت و در آنسو مشغول قدم زدن شد تا تاکسی بگیرد و به سمت دانشگاه برود. پژویی جلویش ترمز کرد:
_ مستقیم میری بپر بالا
راننده تنها بود. دختر سرش را پایین انداخت و چند قدم عقب برداشت. ماشین شاسی بلندی ایستاد:
_ خوب هستین؟ افتخار میدیدن در خدمت باشیم؟
دختر دوباره به پشت سر ماشین شاسی بلند و به خیابان چشم دوخت تا تاکسی را ببیند. ماشین دیگری ایستاد. راننده با کت و شلوار و موهای مرتبی بود:
_ من می تونم تا یه جایی برسونمت اگه میخوای. بیا بالا. اینجا همه برات ترمز می زنن.
دختر اعتنایی نکرد و آرام به عقب رفت. راننده نگاه غضب آلودی کرد و به راهش ادامه داد. همانطور که رانندگی می کرد و از آینه دختر را می دید با خودش می گفت: والا فک کرد می خوام بخورمش. آخه جنده مثل من کجا گیرت میاد.
دختر سوار تاکسی شد و از دید راننده کت و شلواری خارج شد. مرد مسیرش به سمت دادگاه را پیش گرفت. کمی دیر کرده بود. وقتی رسید با عجله پله ها را بالا رفت و به دم اتاق جلسه رسید. قاضی نیامده بود. بیرون اتاق به سمت موکلش که خانم تقریبا سی ساله ای بود رفت. زن چادری به سر داشت و گوشه آن را به دهانش گرفته بود.
_ سلام. شوهرت اومده؟
_ نیومده هنوز آقا
_ خب تصمیمتو گرفتی؟
_ آره طلاق میخوام. بخدا دیگه خسته شدم. دیشب باز منو گرفت به باد کتک.
گوشه چادرش را کنار زد و گونه و گردن کبودش را به مرد وکیل نشان داد. وکیل سری تکان داد و گفت:
_ خب بزنه. مرده دیگه. اون نزنه کی بزنه؟ بابا اینا تو زندگی همه هست. بچسب به زندگیت. طلاق بگیری که بشی مطلقه؟ اونوقت فکر میکنی بهتره؟ راحت میشی؟ نه جونم. تازه بدبختیات شروع میشه. میشی ازینجا رونده و ازونجا مونده.
_ می زنه. به عصمت زهرا قسم من کاریش نداشتم. فقط گفتم کمتر بِکِش. بخدا النگوهای دختر چهارسالمو ورداشت که ببره بفروشه اون کوفتی رو بخره منم جلوش وایسادم.
_ یکی بهترشو می خره.
_ طلاق نگیرم چیکار کنم؟
_ زندگی کن. همینکه یه آقا بالاسر داری خدارو شکر کن. والا. الان شوهر کجا پیدا میشه؟ میخوای طلاق بگیری با دوتا بچه بری بشینی ور دل ننه بابات. اون بابات که گفتی از تو بدبختره. تو خرج خودش مونده. بذا رک بهت بگم بعد طلاق وضعت از اینم بددتره. باس بری بشی توالت شوره چهارتا خونه بالا شهری و بعدشم آخر شب بهت بگن بیا تو اتاق حساب کتاب کنیم…
زن چادرش را بیشتر به جلو کشید تا اشکهایش پنهان بماند. مرد وکیل به سمت یکی از اتاق ها رفت. زن به دیوار تکیه داد. راهرو شلوغ و پر رفت وآمد بود. متوجه دختری شد که با موبایلش حرف می زد و از کنارش رد می شد. دختر جوان و مانتویی بود. لحظه ای کیفش را گرفت.
_ ببخشید میتونم یه زنگ بزنم؟
دختر همانطورکه با آنسوی خط حرف میزد اشاره داد که صبر کند تا مکالمه اش تمام شود.
_ … آره عزیزم. دادگاهم. سوار مترو شدم بهت خبر میدم. کسی نمیاد دیگه؟… باشه… فعلا…
دختر گوشی را قطع کرد و به سمت زن گرفت.
_ مرسی. فقط میشه این شماره رو که میگم رو برام بگیری. شوهرمه. ببینم چرا نیومده. موبایل خودمو گرفته ازم.
دختر شماره را گرفت و منتظر پایان تلفن زن چادری شد. چند لحظه بعد زن گوشی را به سمتش گرفت و گفت: مرسی خانم. میگه تو راهه.
دختر گوشی را گرفت و به راهش به سمت خارج دادگاه ادامه داد. از پله های ورودی مترو پایین رفت و به سرعت قبل حرکت مترو وارد یکی از واگن هاشد. شلوغ بود. به سختی خودش را به کنجی رساند. در ایستگاه امام خمینی با ورود بیشتر جمعیت بیشتر به او فشار می آوردند. نگاه ها سنگین بود. سعی کرد سرش را پایین بیندازد و خودش را جمع و جور کند تا مردی که خیلی خودش را به او می مالید مبادا ارضا شود! روز سختی را شروع کرده بود. صبح زود به دادگاه رفته بود. دانشجوی ارشد حقوق جزا بود و برای کارهای تحقیقاتی اش زیاد به اینجور مکانها می رفت. حالا هم برای نهار به منزل دوست پسرش دعوت شده بود. هیجانی همراه اضطراب داشت. خیلی اهل اینجور برنامه ها نبود. اما سعید بحثش جدا بود. پسری مودب و تحصیلکرده بود. در دانشگاه خودشان حسابداری می خواند. دو ماهی بود که با هم آشنا شده بودند. وقتی در ایستگاه مورد نظرش پیاده شد تاکسی گرفت و چند دقیقه بعد جلوی مجتمع بود. با سعید تماس گرفت و در باز شد. در طبقه سوم واحد سمت راست سعید را دید که در چهارچوب در ایستاده و منتظرش است.
_ سلااااام بر یگانه بانوی حق و عدالت… بیا تو بیا تو. کفشاتو بیار تو.
دختر کمی محیط خانه را ورانداز کرد و پس از مکثی یکی از مبلها را انتخاب کرد و نشست. سعید تی شرت و گرمکن شلواری به تن داشت. کنارش نشست و شربتی به روی میز گذاشت.
_ بخور خنک شی.
_ نه خوبم. بیرون زیاد گرم نبود. هوا خنک شده.
_ دادگاه چطور بود؟
_ چطوریه؟!! مثله همیشه شلوغ و پر سرو صدا. آدم واقعا خسته میشه
_ چرا مانتوتو در نمیاری. راحت باش.
_ باشه. حالا درمیارم. چه خبر؟ تو دانشگاه نداشتی؟
_ نه امروز ندارم. داشتمم نمیرفتم. مگه چندبار پیش میاد مامانینا برن مسافرت. البته تا شب برمیگردن. رفتن تا قزوین.
کمی گفت و گوهای ساده بینشان رد و بدل شد. دستان سعید رو اندام دختر جابجا می شد و او را نوازش می کرد. دختر مانتویش را درآورده بود. بلیز کشبافت نازک و آستین بلند ی زیرش داشت. سعید به برآمدگی سینه دختر چشم دوخته بود. کمی دستانش را از سمت گردن به پایین برد. آرام روی شانه اش دست می کشید. دختر کمی خودش را جمع میکرد. این رفتار را اجتناب ناپذیر می دانست. اما از اینکه تا کجا ادامه پیدا کند واهمه داشت. آمادگی این را داشت که سعید را ببوسد. چون او را در این مدت پسری با محبت دیده بود. پسری که می شد رویش حساب کرد. اما می ترسید که سعید بیشتر بخواهد. اینجا بود که دختر کم می آورد. آمادگی اش را نداشت. دلش می خواست در یک موقعیت و شرایط بهتر باشد. دلش می خواست تعهدی بینشان باشد. این بود که با حرکت سعید برای بوسیدنش ممانعتی نکرد و او هم لبان سعید را به لب گرفت…
چند دقیقه بعد سعید روی کاناپه مشغول خوردن ناف دختر بود. دختر با استرس زیاد فقط سعی می کرد دقایق را سپری کند. انگار که زمان ایستاده بود. سعید او را برگرداند. نگاهی به کمر دختر انداخت. گوشی اش را آرام از روی میز برداشت و دکمه دوربینش را زد. در حالت بیصدا چند عکس از پشت دختر که به شکم خوابیده بود و بند سوتین و کمر لخت و شلوار ی که به باسنش چسبیده بود هویدا بود، گرفت. دختری سرش را چرخاند.
_ چیکار می کنی؟
_ دارم به سینا، داداشم اس ام اس میدم. میخوام هروقت میان خبرم کنن.
_ فیلم نگیری…
_ نه بابا. بچه شدی.
اما دختر نمی دانست که همین جمله " فیلم نگیری" هم در فیلم افتاده بود. وقتی که سعید با دست روی باسن دختر می کشید و لنز را به روی باسنش حرکت می داد و در تمام این لحظات در این فکر بود که هرچه سریعتر این عکسها و فیلم را در سایت قرار دهد و سر تیتر تاپیک را چه بنویسد: " عکسهای سکسی دوست دخترم" ، " من و پرو پای دوست دختر سکسیم." ، " به هیکلش چند نمره میدین؟ " ، “من و دوس دخترم یهویی”
سعید با دیدن مقاومتهای بیشتر دختر دست از ادامه برداشت و باقی را گذاشت برای سری های بعد. نمی خواست دختر را از خودش دور کند. دختر که سردرد بدی گرفته بود مانتویش را به تن کرد و بعد از ساعتی از خانه خارج شد. از آمدنش پشیمان بود. دوست نداشت تا همین مقدار هم جلو می رفت اما بازهم از دست سعید ناراحت نبود. به او حق میداد. مرد بود و نیازمند. اما دوست داشت که سعید هم او را درک میکرد. به اولین داروخانه که دید وارد شد. درخواست ژلوفن کرد. حساب کرد و هنوز در داروخانه بود که ناگهان صدای جیغ و فریادی از داخل خیابان، او و دختری که پشت پیشخوان داروخانه بود را به بیرون کشاند. آنسوی خیابان زنی به زمین افتاده بود و مرد ی کیفش را می کشید که از دستش دربیاورد و مرد دیگری روی موتور انتظار او را می کشید. زن فریاد می زد و تقاضای کمک می کرد. مردی از این سوی خیابان کنار داروخانه با موبایل مشغول فیلمبرداری بود. دختر داروخانه چی نگاهی به مرد کرد و سراسیمه و با فریاد رو به مرد موبایل به دست گفت: برو کمکش
مرد با لحنی حق به جانب گفت:
_ من برم؟ مگه دیوونم. یه چاقو ورمیدارن میزنن تو دلم. راست میگی خودت چرا نمی ری.
بعد موبایلش را در جیبش گذاشت و به راهش ادامه داد. دختری که ژلوفن خریده بود هاج و واج به زن خیره شده بود. موتوری ها بعد از اینکه دیدند نمی توانند کیف را از زن بگیرند و ممکن است مردم جمع شوند سریع از مهلکه گریختند. زنی که مورد حمله قرار گرفته بود گوشه ای نشست و مشغول مرتب کردن خودش بود. دختر هم عرض خیابان را طی کرد تا به سمتش برود. دختر داروخانه چی هم به داخل داروخانه بازگشت. به پشت پیشخوان رفت و روی صندلی نشست و به طرز وا رفته ای نفس عمیقی کشید و به فکر فرو رفت. وقتی ساعت پنج را نشان می داد روپوش سفیدش را درآورد و مانتویش را پوشید. ارایشش را تجدید کرد و شیفت را تحویل همکارش داد و به سمت مرکز خرید به راه افتاد. روزها کوتاهتر و سردتر شده بودند. قصد داشت تا برای زیر روپوشش در داروخانه لباس گرمتری بخرد. در جلوی مرکز خرید بود که صدای خانمی او را متوجه خودش کرد:
_ خانم. شما.
دختر به سمت صدا چرخید. زنی چادری که به سختی چهره اش پیدا بود و بهمراه سربازی کنار ون گشت ارشاد ایستاده بودند او را صدا می زد. دختر پاهایش شروع به لرزیدن کردن.
_ بیا اینجا ببینم خانم.
دختر به زن چادری نزدیک شد.
_ این چه سر و وضعیه. برو تو ماشین.
_ مگه من چمه؟
_ برو صحبت نکن.
_ واسه چی برم؟
_ مانتوت کوتاست. شالتم که قربونش برم. برو تو حرف نزن.
دختر نگاهی به مانتویش کرد. تا بالای زانو بود و شالش هم خیلی معمولی بسته بود. مامور زن دستش را گرفت وب داخل ون برد. هردو نشستند.
_ این فرم رو پر کن امضا بزن وگرنه می برمت.
دختر بی اختیار خودکار و کاغذ را گرفت. قلبش مثل گنجشک میزد. شالش را به جلو کشید و به کاغذ خیره شد.
_ لاکشو. این چه رنگیه دختر جون
_ صورتیه
_ مانتوتم که رنگش روشنه. این عروسک چیه به کیفت آویزون کردی؟ علامت خاصیه؟ به گروه خاصی وصلی…
مدام سوال میکرد که موبایلش به صدا درآمد. دخترش بود.
_ مامان نمیای دنبالم؟
_ مگه بابا نیومد؟
_ نه. صبح گفت که تو پایگاهشون جلسه دارن.
_ آخ … یادم رفت. من با تو فاصله دارم مامان. الان زنگ میزنم عمو جواد بیاد دنبالت. میشناسیش که.
_ آره مامان. قبلا هم اومد دنبالم.
زن بی توجه به دختر دوباره شماره ای گرفت. یکی از سربازان زیردستش بود که آشناییت دوری هم باهم داشتند. به او گفت که به دنبال دختر نُه ساله اش که در کلاس قرآن بود برود و او را تا منزل ببرد. چند دقیقه بعد جواد ماشین را جلوی کلاس دختر خردسال نگه داشت. دخترک سوار شد و سلامی به او کرد.
_ به به ندا خانم. خوبی عمو؟
_ مرسی عمو.
_ خسته نباشی.
به راه افتادند. کمی سلام و احوالپرسی کردند. نگاههای جواد به پاهای دختر دوخته شد. با سن کمی که داشت اما پاهایش پر و تپل بود. جواد دستش به روی دنده بود و نگاهش بین جاده که کمی تاریک شده بود، و پاهای ندا می خزید. دستش را روی پاهای دختر گذاشت. شلوار پارچه ای به تن داشت.
_ چیزی شده عمو؟
_ نه… نه… خواستم ببینم سردته یا نه.
_ یکمی. بخاری رو روشن می کنی عمو.
جواد بی توجه به سرد بودن هوا شروع به مالش پاهای دختر کرد. دخترک بی خبر از حس های برانگیخته شده در عمو جواد به جلو خیره بود. جواد مالشش را تندتر کرد. کم کم دستش را به لای پای دختر برد. حرکات دست راستش بر روی آلت زنانه ی کوچک و گوشتی دختر حرکت می کرد. دیدن اتوبان برای جواد سخت شد. داشت به اوج لذت می رسید. دخترک گویی که مهری بر روی لبانش زده بودند حس گرمایی در وجودش می کرد که از بازگو کردنش شرم داشت. حرفی نمی زد. جواد دیگر کاملا آلت دختر را چنگ میزد و ناله می کرد. دلش میخواست تا دست دیگرش هم آزاد بود و میتوانست سینه های خام و نرسیده دختر راچنگ بزند. تند تند می مالید. چند لحظه بعد با یک ناله عمیق ارضا شد…
همچنان به رانندگی ادامه می داد.
چند دقیقه بعد وقتی به در خانه رسیدن جواد نگاهی به دختر کرد و گفت:
_ کلید داری عمو؟
_ آره.
_ باشه. برو مواظب خودت باش.
دخترک کیفش را برداشت و خواست از ماشین پیاده شود که جواد گفت:
_ ندا جان
_ بله؟
_ به مامانت چیزی نگیا. خواستم یکم گرم بشی.
_ باشه عمو
دختر به سمت در مجتمع رفت. در این اندیشه بود که اگر مادرش بفهمد چه می شود. ترسی وجودش را گرفته بود. احساس می کرد می خواهد گریه کند اما به زورِ ترس چشمهایش خشک شده اند. جایی در ضمیرناخودآگاهش چیزی شروع به لرزیدن کرد. خواست کلید را به در بیندازد که در باز شد و دختری سراسیمه از مجتمع خارج شد. دختر قدمهایش سریع بود. ندا او را شناخت. در طبقه بالا از خانم سعادت، پیرزن تنهایی که پسرش گه گاه به او سر میزد، مراقبت می کرد. ندا وارد مجتمع شد و در را بست. دختر پرستار با عجله طول کوچه را در پیش گرفته بود و با خودش مدام زمزمه می کرد: مرتیکه لاشی چطور به خودش اجازه داد همچین حرفی به من بزنه. من خرو بگو مثه چی از ننش پرستاری میکردم… میشه امشب از من پرستاری کنی… پدرسسسسسسگ. با اون کله کچلش. دختر همانطورکه با سرعت قدم برمی داشت شماره برادرش را گرفت.
_ سلام کجایی؟
_ سلام. با کامی قهوه خونه ام.
_ می تونی تا یه جایی بیای دنبالم. حالم خوب نیست. من با اتوبوس تا میدونو میتونم بیام.
_ باشه.
برادرش گوشی را قطع کرد. شیلنگ را از کامی گرفت و گفت فیلم امروزو دوباره بذار نگاه کنیم. صدای قل قل دوباره بلند شد. کامی گوشی اش را برداشت و فیلم را پلی کرد. فیلم مربوط به حوالی ظهر بود. جاییکه هردو سوار بر موتور بصورت شوخی آب را به صورت خانمی پشت فرمان ریخته بودند. دوباره از عکس العمل زن راننده هر دو خندیدند. مشغول کشیدن قلیان بودند و راجع به علمِ دسته صحبت می کرند که چه کسی امسال برای اینکار قویتر است که موبایلش دوباره زنگ خورد. خواهرش بود.
_ باز چی شده؟ گفتم که میام دنبالت.
صدای مرد ناشناسی آمد که با عجله گفت:
_ آقا شما با این خانم نسبتی دارین؟
پسر از جا برخاست. گویی که غیرتی شده بود!
_ بله. خان داداششم. شما کی باشی؟
_ آقا نمی دونم کدوم از خدا بی خبری به صورت آبجیت اسید پاشیده داریم می بریمش بیمارستان…
گوشی در دستان پسر خشک شد.
_ یا امام حسین خودت به این ماه محرم رحم کن… کامی پاشو بیچاره شدم… الو… کدوم بیمارستان…

و هردو بسرعت از قهوه خانه خارج شدند.

پایان
دکتر-13

پدرم کوروش
تو به مهرورزی ما را نصیحت کردی، ولی ما فرزندانت امروز در پی نابودی و تکه تکه کردن یکدیگریم…
دختر سرزمین ما به ما پناه می آورد. او از بیرون، از نگاههای سنگین، از حرفهای درشت، و از تبعیض خسته است. او آرامش می خواهد. برای لحظه اش. برای نگاهش. برای تن خسته اش. او به آغوش تو پناه می آورد. باشد که آغوش گرمی برای دختر سرزمین آریایی باشیم. باشد که همگی " مرد " باشیم… مردی از جنس کوروش.
“به بهانه روزجهانی کوروش کبیر”


👍 5
👎 0
144365 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

442270
2014-10-28 20:18:10 +0330 +0330
NA

واقعا عالی بود
ممنون

4 ❤️

442271
2014-10-28 20:56:57 +0330 +0330
NA

بهترین داستانی بود که تو این سایت خوندم…

1 ❤️

442272
2014-10-28 21:35:44 +0330 +0330
NA

من خیلی وقته داستانهای این سایت رو میخونم ،این نوشته رو نمیشه داستان سکسی دونست،شاید جای این مطلب توی این سایت نباشه و بهتر باشه توی تمام سایتها آپ بشه تا همه بدونن چی داره به سرمون میاد، جدا از بحث های جامعه شناسی که یه مقوله تخصصیه و من ازش اطلاع زیادی ندارم مطلبت از نظر نگارش واقعا جالب و جذاب بود باعث میشد بدون اینکه سعی کنم انتهای اون رو حدس بزنم تا انتهای مطلب رو بخونم و برای ادامه حریص تر بشم.
اتصال موضوع ها، اتفاقات و محیط داستان شاید فوق العاده نبود اما میشه گفت زیبا بود و قابل تامل بود.
دوست دارم بازم از این نمونه دست نوشته ها بخونم.
موفق باشی.

2 ❤️

442273
2014-10-28 21:44:39 +0330 +0330
NA

عالی بود
سالروز کوروش بزرگ مبارک باد
باشد که از پدرمان کوروش بیاموزیم…

3 ❤️

442274
2014-10-28 23:15:51 +0330 +0330
NA

دکتر :
بهترین نوشته ای بود که در این سایت خوندم. حتی پریچهر هم انقد هدفدار و زیبا نمی نوشت. داستان هات بوی واقعیت می ده.۵ دادم به داستانت .به خودت بی نهایت هم بدم کم هست. موفق باشی .
give_rose

3 ❤️

442275
2014-10-29 04:10:16 +0330 +0330

من صخره ای از کران امیدم !! بنشسته و دیده صبح و شب دریا
وندر ره هر سفینه ی شبگرد !!! فانوس کشیده در دل شبها

1 ❤️

442277
2014-10-29 04:56:45 +0330 +0330

خسته نباشی
عالی بود دکتر
امتیاز کامل داده شد .

0 ❤️

442278
2014-10-29 05:03:24 +0330 +0330

khob bod :-(

0 ❤️

442280
2014-10-29 07:34:17 +0330 +0330
NA

درود…
تیر آرش در کمانم…
نام " ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــران " بر زبانم…
سرکشم چون کوه آتش…
آتشم، آتشفشانم…
چون " سیاوش " پاک پاکم…
همچو " رستم " پهلوانم…
" کاوه ام" ، من تار وپود کاویانم…
من " زماد " و " کــــــــــورش " و من " مازیارم " …
" بابکم " ، ایــــــــــــــــــــــرانیم " من وارث " آزادگانم…
" هفتم آبان ماه " سالـــــــــــــــــروز کوروش کبیر بزرگ مرد فرخنده باد…
زنده باد…
هر دوستی یه لایک بده کلی روحش شاد میشه…
سپاس از محبتتون

0 ❤️

442281
2014-10-29 08:14:14 +0330 +0330

خیلی قشنگ بود.
خسته نباشی!

0 ❤️


442283
2014-10-29 09:50:39 +0330 +0330
NA

سلام دکترجوون
بازم حال کردم با داستانات با روان آدم بازی میکنه

0 ❤️

442284
2014-10-29 09:57:02 +0330 +0330
NA

اسم آریایی و این جور کیرخرها میاد دنبالش نمیرم،فقط تیکه آخر که دکتر بالا آورده بودو خوندمو باید بگم که اینجا جای این چرتو پرتها نیست،تو اومدی شهوانی و باید بدونی که کسایی که اینجان همه حشری و نیمه حشری هستن،ما اومدیم که داستان سکسی واقعی بخونیم

0 ❤️

442285
2014-10-29 10:29:57 +0330 +0330
hjh

دمتگرم داداش، ای کاش همه به این باور برسن که دنیا دار مکافات ایول به قلمت پاینده و سربلند باشی

0 ❤️

442286
2014-10-29 11:55:37 +0330 +0330

دمت گرم دکتر جان بازم گل کاشتی

0 ❤️

442287
2014-10-29 12:27:22 +0330 +0330
NA

واقعا عالی بود دمت گرم
دکتر

0 ❤️

442288
2014-10-29 12:43:31 +0330 +0330
NA

خیلی خوب بود ، از اول تا اخر همه رو به دقت خوندم !

0 ❤️

442289
2014-10-29 13:28:04 +0330 +0330
NA

قشنگ بود ممنون ک داستانتونو گذاشتی واسمون خسته نباشی و دمت گرم منتظره ادامه داستانات هستیم

0 ❤️

442291
2014-10-29 16:55:47 +0330 +0330

مرسی، مرسی، مرسی

از همه دوستان عزیزم تشکر می کنم و بی نهایت ممنونم که برای خوندن با دقت داستانهام وقت می گذارید. واقعا خوشحالم می کنید و انگیزه می دید.

2 ❤️

442292
2014-10-29 16:56:29 +0330 +0330
NA

تا دیروز دکی بودی امروز جامعه شناسی ، فردا مقنی نشی آبرومونو ببری … scratch_one-s_head

0 ❤️

442293
2014-10-29 16:58:50 +0330 +0330

barsam

نمیخوام در مقابلت قرار بگیرم اما چیزی که گفتی درسته. یه نویسنده باید هرچیزیو که می نویسه راجع بهش بدونه. چه دیدی شاید فردا مقنی شدم و برات یه قنات کندم. داستان همینه.

0 ❤️

442294
2014-10-29 17:02:21 +0330 +0330

سلام به دکتر 13 عزیزم
چطوری عزیز دل
قبلا هم گفتم قدرت نویسندگیت از همه ی نویسنده های معروف این سایت بهتره
مهم موضوع نی که سکسی باشه یا نباشه
مهم زیباییه متن دلنشینته داداشی
بازم گلی دیگه کاشتی
دست مریزاد

0 ❤️

442295
2014-10-29 18:00:42 +0330 +0330

مانکن

خوب هستی؟ تو داستان " تو چیزی ازشبهای من نمیدونی " ندیدمت.
خوشحالم کردی اومدی اینجا. ایشالله همین روند برقرار باشه.

0 ❤️

442296
2014-10-29 18:19:21 +0330 +0330
NA

عااااااااااالی20 20 20 بنویس که خوب مینویسی همیشه بنویس خیلی خوب بود داستانت واقعا باقلوا بود
5 دادم به داستانت به خودت چند بار بدم خوشت میاد؟! biggrin give_rose kiss2

2 ❤️

442297
2014-10-29 18:20:16 +0330 +0330

قربون تو داداش
خوبم فداتشم
شرمنده یه چن وقت به علت گرفتاری نبودم و متوجه قسمت پایانی داستانت نشدم
سر فرصت حتما میخونم
البته نخونده میگم اونم خوب جمو جور کردی و شاهکاری دیگه خلق کردی

0 ❤️

442298
2014-10-30 01:55:41 +0330 +0330

Mamosa
آقایی. شما همینکه وقت میذاری میخونی از صدبار دادن بهتره :)
دمت گرم. ایشالله با داستانهام جبران کنم.

0 ❤️

442299
2014-10-30 04:32:22 +0330 +0330

1000000000000000000000 لایک

0 ❤️

442300
2014-10-30 05:36:04 +0330 +0330
NA

بهترین داستانی بود که خوندم. clapping clapping clapping

0 ❤️

442301
2014-10-30 07:03:44 +0330 +0330
NA

عالی بود عالی بود.از عالی هم بیشتر بود.واقعیتی بود برای همه

0 ❤️

442302
2014-10-30 07:04:33 +0330 +0330
NA

دکتر من داستان جسدی در کنارمت رو خوندم و خوب بود
ولی این داستان فوق العااااده بود
حیفه که استعدادهاتو فقط به این سایت محدود کنی امیدوارم بتونی با رعایت خط قرمزها نویسندگی رو تو دنیای واقعی به طور حرفه ای دنبال کنی

0 ❤️

442303
2014-10-30 10:01:03 +0330 +0330
NA

good عالی بود یه لحظه متحول شد !!! ولی یه لحظه بود

0 ❤️

442304
2014-10-30 10:25:12 +0330 +0330
NA

در وقتی آزاد میام میخونم

0 ❤️

442305
2014-10-30 12:45:52 +0330 +0330
NA

دگی جون kiss3 چرا مقابلم قرار بگیری ، سر پا اذیت میشی، بشین سرش قرار بگیر قول میدم اذیت نشی biggrin

دکی تا دیروزپزشکی (زانو زنی میخوندی) بعدش جامعه شناسی ،حالا هم که زمین شناسی ،،،،، scratch_one-s_head تا خم بشی زمین بشناسی می روفنت یا تو همین قنات مناتا خفتت می کنن ،حواست باشه(پیشنهاد میکنم همون زانوزنیو بچسب دکتراشم میگیری)

راستی دکی من قناتم پر فشاره ، نباشه چشات سفید شی یه وقت lol

میخوامت دکی kiss3

0 ❤️

442307
2014-10-30 18:49:55 +0330 +0330
NA

واقعا متاسفم براتون
داستانتون شاید از نظر نگارشی بی عیب و نقص بود ولی به سادگی میتوان فهمید که در راستای هرجومرج بخشی به این مملکت نوشته شده.
اگه هر روز انقدر جرم و جنایت توی یه منطقه ی کوچیکی که شما اشاره کردی اتفاق بیوفته سنگ روی سنگ بند نمیشه.

1 ❤️

442308
2014-10-30 19:17:52 +0330 +0330

Loverx

اولا شما غصه نخور. مملکت به این خوبی داریم و اصلا هم با یه نوشته هرج و مرج توش بوجود نمیاد که اگه بیاد خودش نشونه ضعفه. درضمن این یه تمثیله. هیچوقت قرار نیست همه این اتفاقا باهم تو یه کوچه یا محله اتفاق بیفته.
بهرحال مرسی از نظرت. اما ایندفعه با دقت بخون

2 ❤️

442309
2014-10-31 09:46:26 +0330 +0330
NA

خیلی خوب بود… good give_rose

0 ❤️

442310
2014-10-31 22:38:56 +0330 +0330
NA

دکی دقت کردی مورد هدف ساندیس خورها و طرفداران سکس گروهی و محارم قرار گرفتی؟ اینارو بذار زر بزنن . حیف شما نیست جوابشونو بدی؟

1 ❤️

442311
2014-11-01 05:52:16 +0330 +0330

پرواتزی ;)

من وقتی تصمیم گرفتم واسه این سایت بنویسم یعنی باید توان و تحمل همه چیزشو داشته باشم.کسی نقد کنه خوشحال میشم چون باعث پیشرفت خودم میشه اما کسی چششو ببنده دهنشو وا کنه منم ساکت نمیشینم.

1 ❤️

442312
2014-11-02 05:10:01 +0330 +0330
NA

افرین مررررررررد
من از قدیمیای این سایتم
کلا با قلم چند نفر خیلی حال کردم
یکی از اون نویستده ها شمایی
به عنوان یه بانو ازت ممنونم بابت این متن زیبا
و خوشحال میشم از نظر های سازنده ی بچه ها برای بیشرفت قلمت استفاده کنی
مستعد نویسنده ی خوب شدن هستی

0 ❤️

442313
2014-11-03 16:55:27 +0330 +0330

سوال اینه که: چرا خانما نظری ندادن؟!
نخوندن؟
دوس نداشتن؟
یا بعد خوندنش نای نظر دادن نداشتن؟
می خانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت…

0 ❤️

442314
2014-11-06 00:57:23 +0330 +0330
NA

Soale man az to ine k chera shoma marda in ghadr bi gheyrat shodin???

0 ❤️

442315
2014-11-06 18:19:11 +0330 +0330
NA

واقعا" اشاره قشنگي بود به وضعيت اجتماعي مملكت. راستي ما به كجا ميرويم؟؟؟؟
انحطاط…

0 ❤️

442316
2014-11-07 08:05:42 +0330 +0330
NA

هنوز نخوندم ولی اینجوری که همه تعریف میکنن می خونمش.

0 ❤️

442317
2014-11-07 09:03:54 +0330 +0330
NA

خوب بود.ادامه بده دکتر جان.

0 ❤️

442318
2014-11-09 09:53:50 +0330 +0330
NA

بابا تو دیگه کی هستی …ترکوندی همرو با این داستانت… بابا اینکاره… نویسنده…واقعاْ کارت حرف نداشت… کوروش برای از بین بردن تبعیضات نژادی و ملی، آزادی انتخاب محل اقامت، برهم زدن برده داری، آزادی دین و مذهب و تلاش برای صلح پایدار میان ملت‌ها برخاست و همون بهتر که الان نیستش تا ببینه نژاد آریایی چقدر خار و ذلیل شده و از اون عزت گذشته به کجا رسیده. از همه دوستان تقاضا دارم تا اونجا که میتونن تو محیطهای مجازی و حقیقی این داستان رو پخش کنن تا شاید تلنگری باشه بر روی جسم های بیجان جوانهای مملکتمون. دکتر دمت گرم

0 ❤️

442319
2014-11-09 14:25:50 +0330 +0330

“Soale man az to ine k chera shoma marda in ghadr bi gheyrat shodin???”"

نمی دونم.
دین
بی دینی
بیگانه
تردید بین سنت و مدرنیته
هوسرانی
نیاز ارضا نشده
واقعا نمی دونم!

0 ❤️

442320
2014-11-10 16:40:50 +0330 +0330

داتیس 13 و سایر دوستان
مرسی از لطفتون و نظرات گرمتون
امیدوارم تو سریهای جدید هم همراه باشید البته قول نمیدم به این خوبی دربیاد چون تو این داستان درد روز جامعه بوده، دردی که همه لمسش کردیم و گوشه ای از اون رو حتی خودمون رغم زدیم. به همین خاطر خیلی خوب باهاش ارتباط برقرار کردیم.
بیشتر تلنگری بود این داستان…

1 ❤️

442321
2014-11-10 21:10:01 +0330 +0330
NA

بيگ لايک عالي بود اين همه داستان خوب خوندم توي سايت ولي اين خيلي قشنگتر از اونا بود

0 ❤️

442322
2014-11-13 04:23:39 +0330 +0330

وقتی می بینم تو این جامعه مردهایی هستن که دردت را می بینن و می فهمنت و باهات هم دردی می کنن دلم گرم می شه، یه کورسوی امیدی پیدا می کنم که این وضع رو به بهبود می ره. مرسی از داستان زیباتون

0 ❤️

442323
2014-11-16 19:26:43 +0330 +0330
NA

فدامدا…بووووووس give_rose

0 ❤️

442324
2014-11-18 17:56:09 +0330 +0330
NA

دیگه وضعیت دخترایه سرزمینمون اینقدرم بد نیست عزیز
اینطوری که تو نوشتی باید گفت همه نامردن و مردیو مردونگی مرده
من کاری به حکومت یا سردم دارایه نظام ندارم ولی حداقل ما ایرانیا باید دلمون خوش باشه تو کشوری داریم زندگی میکنیم که تو منطقه امنیت داریم و جنگ نیست همیشه نباید نیمه خالی لیوانو ببینیم گاهی باید نیمه پرو ببینیم.

0 ❤️

442325
2014-11-20 06:59:54 +0330 +0330

faghat mitoonam begam aliiiiiii bood hamin

1 ❤️

442326
2014-11-24 22:50:35 +0330 +0330
NA

شاید باورتون نشه ولی من عضو شدم که فقط به این داستان زیبا نمره بدم و دادم ته نمره تو این سایت پنج بود که دادم واقعأ زیبا بود حرفی ندارم ممنون از داستانت.

0 ❤️

442327
2014-11-27 15:55:57 +0330 +0330

از همه همراهان خوبم سپاسگزارم
امیدوارم بتونم باز هم براتون بنویسم…

0 ❤️

442328
2015-05-18 18:02:59 +0430 +0430

آفرین,همه چیش خوب بود,مرسی

0 ❤️

684574
2018-04-28 20:26:29 +0430 +0430

باشد ک همگی مرد باشید…

0 ❤️