از روی حماقت (۳)

    ...قسمت قبل


    رابطم با همه ی دورو بری هام کمرنگ شده بود .زندگیم شده بود کارمو رویا .ن خونوادم ن اردی ن هیچ کدوم از رفیقام .به هیچ چیزو هیچ کس دیگه جز اون فکر نمیکردم .اونم مث من .مثل خود من درگیر رابطمون شده بودو چیز دیگه ای براش اهمیتی نداشت .ما رسما عاشق هم شده بودیم اما ترجیح میدادم ک از این حس عاشقی کمتر کسی با خبر باشه چون نمیخواستم وارد حاشیه بشم .هر روز تایم بعد از سر کارم یا بیرون بودیم یا خونه ی خودم .حتی خعلی اوقات یک هفته پیش من میموندو فقط روزا ک من سر کار بودم میرفت به مادرش سر میزد .دیگه کار به جایی رسیده بود ک پیش من زندگی میکرد .با هم زندگی میکردیم .با هم خرید میرفتیم با هم میخوابیدیم باهم میخندیدیم .شیش هفت ماهی از رابطمون گذشته بودو ما دیگه مال هم بودیم .حتی فکر به اینکه از هم جدا بشیم روانیمون میکرد .من تصمیم خودمو گرفته بودمو میخواستم تا اخر عمرم باهاش بمونم .حتی خعلی اوقات به ازدواج فکر میکردم اما به خودم میگفتم ما ک الان داریم به خوشی زندگی میکنیم چرا الکی بحث ازدواج بیاد وسط
    رویا به من رسما مث اخرین تکیه گاهش نگاه میکرد .به کسی ک اونو از گودالی ک برای خودش ساخته بود در اورده و بهش زندگی رو داده .توی اون شیش هفت ماه چند بار سفر رفتیمو میتونم بگم اکثر تایمش رو پیش هم بودیم .تا روزی که بالاخره ی مشکل برای رابطمون به وجود اومد
    از پست هاو و استوری هایی ک توی اینستا میزاشتم به گوش خونوادم رسیده بود ک سامان با ی زنه رفیق شده و خراب شده .معلوم نبود کی از توی فالوور های من آشنا بوده ک رفته به خانوادم خبر داده .برای پدرم اصلا مهم نبود .ما همیشه رابطه بدی داشتیم .اما خواهرم ن .اون از ی طرف به فکر آبروی خودش بودو از طرفی کمی هم به من فکر میکرد .بالاخره خواهره .ی روز بهم زنگ زدو گفت ک میخواد منو ببینه .رویا رفته بود خونه خودشون ک به مادرش برسه .بهش زنگ زدم ک نیاد تاخواهرم بره .
    بالاخره به هر نحوی که بود اومد خونمون و سر صحبت رو باهام باز کرد و شروع کرد دلخوری کردن
    میگفت که امارم توی فامیل خراب شده و باید ب فکرآبروی خونوادمم باشم .منم با کمال صراحت بهش گفتم ک وقتی به خونواده نیاز داشتم براتون مهم نبودم پس نباید توقع داشته باشن ک الان اونا برام مهم باشن .بعدم فامیلی ک منو اصلا به یاد نمیاره هر گوهی میخواد پشت سرم بخوره مهم اینه جلوم همشون خمو راست میشن .ی دوسه ساعتی باهم درمورد همچی حرف زدییمو اخراش دیگه افتاده بود به محبت کردنو این چرتو پرتا .میگفت که برم سمت خونه تا برام زن بگیره و یکی دوتا دختر زیر سر داره .میخواست به هر بهونه منو بکشه سمت خونواده دوباره .ولی نمیدونست من دیگه بچه نیستم ک با وعده های الکی خر شم.
    بعد از اینکه صحبت هامون رو کردیم دیگه وسیله هاشو برداشت که بره و منم تا در همراهیش کردمو بالاخره قراراون روزمون تموم شد .
    زنگ زدم به رویا و رفتم سمت خونشون ک بیارمش .توراه بودم ک مهرداد بم زنگ زد .مهرداد از همکلاسی های دوران ابتداییم بود ک هنوز با هم مونده بودیم .هر از چندگاهی همدیگه رو میدییم ولی رابطه 24 ساعته ای با هم نداشتیم چون خصوصیاتمون زیاد شباهتی به هم نداشت .اون گی بود .البته وقتی با هم دوست بودیم اینطور نبود ولی کم کم اون حس های دخترونش کل وجودشو گرفت و اواخردوران راهنمایی بود ک تصمیم گرفت گی باشه و با پسر دوست میشد .من همجنس گرا نبودم اما همیشه هر وقت با مهرداد بیرون میرفتیم یا تولد میگرفت یا توی مهمونی هاش منو دعوت میکرد برخورد گرمی باهاشون داشتم و بهشون بی احترامی نمیکردم .بالاخره اونا هم احساس دارن .
    راهنمایی ک بودم دو سه بار بهش پیشنهاد سکس داده بودم چون بر حسب سنو سالم نیاز به سکس داشتم اما نمیتونستم با دختر اینکارو انجام بدم .از طرفی هم مهرداد واقعا بدن دخترونه ای داشت .پوست نرمو سفید .باسن بر جسته .بدن نرمو شل .اما فقط برای اون زمان بودو وقتی ک بزرگ تر شدم فهمیدم نباید اینکارو میکردم چون گی نبودم .البته تقصیری هم نداشتم توی اون دوران سکس با همجنس برای ایرانی ها ی چیز عادیه .اما در هر صورت اون قبول نکرده بودو من طعم بدنش رو نچشیده بودم .بهم زنگ زدو حالو احوال پرسیدو تاکید داشت که میخواد منو ببینه .منم باهاش فردا توی ی سفره خونه تو فرحزاد قرار گذاشتم ک همه ی گی ها میشناسنش و نیازی به اسم بردن نیس .قرار رو باهاش هماهنگ کردمو رفتم دنبال رویا .
    اوردمش سمت خونه و مث زنای کدبانوی خونه دارشروع کرد به پختن ی غذای خوشمزه و منم داستان ابجی رو براش تعریف کردم .اونم براش جالب بود ک من انقد سرد با خونوادم برخورد میکنم .اما وقتی گذشتم رو براش تعریف کردم بهم حق داد .با هم کلی حرف زدیمواخر شب هوس فیلم ترسناک کردیم .منم کاجورینگ 2 رو براش گذاشتمو دو ساعت و نیم جیغ زدنش رو تحمل کردم .اخرسرم هم ازشدت ترس هم علاقه چسبیدیم به همو خوابمون برد .ی روال روتین پیدا کرده بود رابطم .هفته ای پنج شیش بار سکس میکردیمو نیازهای عاطفی همو هم به خوبی برطرف میکردیم و هردو از این روال خوشحال بودیم .فردا صب من از خواب بیدار شدمو اماده شدم که برم سر کار .اردی بم زنگ زد .ی بار تازه رسیده بود برام ک سود خوبی داشت منم سریع ازفروشگاه رفتم سمتشو صحبت کردیم تا بار رو ازش کلی بخرم و پولشو توی چند تا چک بهش بدم .طرفای غروب بود ک دیگه باید میرفتم سمت مهرداد . به رویا زنگ زدم گفتم ک کارم طول میکشه و رفتم سمت مهرداد
    وارد اون سفره خونه شدم .برام تعجب آور نبود چون زیاد دیده بودم از ازین جمع های گی .مهرداد روی تخت اخر سفره خونه نشسته بودو مث همیشه دو تا شیک نوتلا برامون سفارش داده بود .بعد از سلام و احوال پرسی ازش خواستم ک بگه کارش باهام چی بوده
    -بدبخت شدم سامان
    -چی شده .بیشتر توضیح بده ببینم چی میگی
    -قبلش بهت بگم که قسمت میدم به کسی نگی اگه بابام بفهمه دارم میزنه
    -خب بگو بین خودمون میمونه
    -ماه پیش ی مهمونی بود.ازطرف یکی ازدوستام .منم رفتم سمتشون .توی باغ های شهریاربود .اول ک رفتم ازجادش قلبم داشت وایمیستاد ولی بعد ک رسیدم خعلی خوش گذشت بهم .مشروبو قلیونو بزن و برقص.
    - خب
    -اخر مهمونی از ی پسره خوشم اومد .از این هیکلی های قد بلند بود ک منو به سمت خودشون میکشه .دیدم اونم اوکیه رفتم بهش چسبیدمو شمارشو ازش گرفتم
    -خب
    -حماقت کردم سامان حماقت .
    -چی شده
    -بعد از دو سه هفته از دوستیمون رفتم خونشون .نگو طرف ازاین عوضی هاس . خودشو دو تا از دوستاش ک مث خودش بودن ریختن سرمو بهم تجاوزکردن .رسما حماقت کردم .نباید میرفتم
    - خب حالا میخوای شکایت کنی ازشون ؟
    -نه احمق شکایت چی ؟ مث اینکه یادت رفته تو ایرانیم
    - خب پس چی؟
    -اون عوضی ها ازم فیلم گرفتن .برای خودم فرستاد سامان واقعا فیلمم دست اوناس .تهدیدم کردن ک یا باید 5 میلیون بهشون بدم یا فیلمو میرسونن دست خونوادم
    -لعنت به تو .حالا چ گوهی میخوای بخوری؟
    -سامان بهم قرض بده .قول میدم برگردونم .هرطوری هم ک بخوای جبران میکنم
    -ببین بحث پولش نیس ولی چ تضمینی هست ک بعد ازاون پول بازم ازت باج نخواد
    -واسه من اصلا پخش شدن فیلمه مهم نیس .برا من مهم اینه دست خونوادم نیوفته .فقط پولو بهشون میدم ک اونا خبردار نشن .سامان هرکاری بگی برات انجام میدم فقط کمکم کن خواهش میکنم .بخدا بابام میکشه منو
    -باشه پولو بهت میدم .به شرطی که فیلمتو برا خودم بفرستی .خخخخخ
    با خنده گفتم ک فکر نکنه جدی میگم .اما معلوم بود اگه بگم ازت سکس میخوام هم قبول میکنه .در هر صورت بهش گفتم که بهش پولو میدم اونم تا ی مدت بعدش بهم برگردونه .یکم دیگه حرف زدیمو من رفتم سمت خونه پیش رویا .بعد از ی سکس هات و دوش حموم روی تخت دراز کشیده بودم ک دیدم مهرداد توی تلگرام بهم پیام داده .باز کردم دیدم ی فایل تصویریه .رویا پرسید که کیه گفتم مهرداد دوستمه برام پست فرستاده .فایل رو باز نکردمو با هم خوابیدیم .فردا توی فروشگاه وقتش بود که ببینم چی برام فرستاده .باورم نمیشد اون احمق واقعا فیلمشو برام فرستاده بود
    روی زمین دراز کشیده بود روی شکم و ی غول داشت کیرشو میکرد توی کون مهرداد و اونم فقط گریه میکردو جیغ میزد .یکی دیگه جلوش نشسته بودو هی کیرشو میکرد تو حلقش .منم ناخداگاه محو فیلم شدمو کیرم راست شده بود .پاهای مهردادو باز کرده بودنو یطوری تلبمه میزدن روش ک من جای اون دردو حس میکردم .دو نفر میکردنش ی نفرم فیلم میگرفتو هی جا به جا میشدن .ی صحنه طرف کیرشو کرد توی دهن مهرداد واولاش بود و هنوز فرو نکرده بودن توش .انقد مهردادو زد تا بالاخره راضی شد ساک بزنه .یکمی کیر طرفو ساک زد .طرفم بلند شد رفت پشتش یطوری کل کیر کلفتشو کرد تو کون مهرداد ک فقط داشت جیغ میزدو التماس میکرد .خیار میکردن تو کونش .ی لحظه طرف زیر مهرداد خوابیده بودو اون یکی اومد پشتش و جفتشون با هم کیرشونو کردن تو کون مهرداد ک دردناک ترین لحظه فیلم بود. مهرداد فقط داشت داد میزدو جیغ میکشیدو گریه میکرد .بعدم که آبشون روتا قطره اخر خوردو فیلم تموم شد .فیلمش به حدی تحریک کننده بود ک رفتم توی دسشویی فروشگاه و خودمو با فیلمش ارضا کردم .از اون روز به بعد همش به این فکرمیکردم که ی بار باهاش سکس داشته باشم .


    اما میدونستم ک این کار شدنی نیس.اون دوستم بودو من گی نبودم.درسته بدن خوبی داشت مث دخترا بود ولی من گی نبودم .ی چند دیقه ای ذهنمو مشغول کرده بودو بعدم فراموشش کردم.
    زنگ زدم به اردی ک برم پیشش تا توضیحات بیشتری از باری ک اومده سمتش بگیرم و اوکی کنیم ک کی تحویلم بده.بعد از اون هم مستقیم رفتم سمت خونه.اخر هفته بود و فرداش تعطیل بود .سر همین با رویا قرار گذاشتم ک بریم سمت جاده چالوس و ی عشقی بکنیم.
    هر روز عاشششق تر میشدم.هر روز بیشتر بهش علاقه پیدا میکردم.هر روز بیشتر بهش وابسته میشدمو این گودالی ک داشتم برای خودم میکندم لذت بخش بود.
    بعد از اون روز قرار با ابجیم چند بار بهم زنگ زد و دعوتم کرد سمت خونش و گفت ک مهمونیه و همه فامیلا هستن و باید باشم.من اولا پیچوندمش اما انقدر زنگ زد ک دیگه از دستش خسته شدمو قبول کردم ک برم.اما اشتباه میکردم.
    رویا رسید سمت خونه و دید ک من دارم اماده میشم ک برم
    -سلام.داری کجا میری سامان؟
    -سلام عزیزم خوبی.بخدا ابجیم انقد زنگ زده بم اشکمو در اورده.مهمونی گرفته خونوادگی .صد بار زنگ زده ک منم برم.دیگه منم از رو مجبوری قبول کردم .میرم ی سر میزنم میام.
    -سامان من اومدم تازه میخوای بری؟ینی تنها بمونم؟
    -عزیز دلم بمون منم یکی دو ساعت دیگه برمیگردم.نگران نباش.
    -باشه مراقب خودت باش
    از لحن حرفاش معلوم بود ک ناراحت شده.من نباید میرفتم .اما مجبور شدم.رسیدم دم خونه ی خواهرمو بعد از باز کردن در وارد خونشون شدم.همه واقعا هم جمع بودن.دختر خاله هام.دختر دایی هام.اون بیشتر با خونواده مادریم در ارتباط بود.یکمی توی جمع نشسته بودمو از هیچی خبر نداشتم.خبر نداشتم ک اون این مهمونی رو گرفته تا منو تحریک کنه ب ازدواج کردن و ب قول خودش به راه راست هدایت شدن.طی مهمونی دختر دایی هامو دختر خاله هام هی خودشونو میچسبوندن ب من و سعی میکردن ک بام ارتباط بر قرار کنن اما واقعا من میلی بهشون نداشتم.محو شلوغی و سر صدا و حرف زدن با مهمونا شده بودمو اصلا حواسم نبود ک ساعت هم داره میگذره


    ساعت حدود 11 شب بود ک دیدم رویا بم زنگ زد.منم از جمع جدا شدمو رفتم توی ی اتاق خلوت تر ک بتونم حرف بزنم.عذر خواهی کردم ک دیر شده و داشتم بهش میگفتم دارم راه میوفتم ک یهو یکی از دختر خاله هام در اتاقو باز کردو با ی لحن دخترونه داد زد ک
    عششششقم داری با کی صحبت میکنی
    رویا صداشو شنیدو ازم پرسید ک اون کیه و من کجام.منم با لحن خنده بهش گفتم ک دختر خالمه و داره اذیت میکنه.اونم ناراحت شدو گفت ک مث اینکه داره بت خوش میگذره و بعدم گوشی رو قطع کرد.فکر نمیکردم ک انقد ناراحتش کرده باشه چون من کاری نکرده بودم.برگشتم سمت دختر خالمو با عصبانیت بش گفتم ک نباید اون کارو میکردو برگشتم سمت جمع.یکمی حرف زدیم و بعدم راه افتادم سمت خونه.دورو برساعت 1 اینا بود ک رسیدم خونه و کلید انداختمو درو باز کردم.دیدم داره صدای اروم گریه میاد.زود رفتم سمت اتاقو دیدم رویا نشسته و داره گریه میکنه.رفتم کنارشو بغلش کردم
    -دیوونه چت شده .چرا داری الکی گریه میکنی؟
    -الکی؟رفتی خوشگذرونی تو جمعی ک پر دختره بعد میگی الکی.مث اینکه عشق جدیدم پیدا کردی
    -ن احمق جان.دختر خالم بود بخدا .ب شوخی اینکارو کرد میخواست اذیت کنه.منم توپیدم بهش گفتم اشتباه بوده کارش.
    -توقع داری باور کنم؟سامان دلتو زدم؟دیگه نمیخوای باشی داری تحملم میکنی ن؟
    -چرتو پرت نگو رویا .من تا اخر عمرم پیشتم نگران نباش.
    -بگو بخدا دختر خالت بود؟قسم بخور
    -بخدا ب پیر ب پیغمبر ب ارواح خاک مادرم میگم دختر خالم بود عه.شوخی کرد فقط.
    -مطمئن باشم هیچی بینتون نیس؟
    -مطمئن باش.عزیز من من حالم از فامیلام بهم میخوره بعد بیام باهاشون کاری کنم.اونا ب درد کردن هم نمیخورن چ برسه چیزی بینمون باشه.
    -باشه.
    -گریه نکن دیگه بیا بغلم ببینم روانی
    اون واقعا ب حد مرگ عاشق شده بود.بحدی از وابستگی رسیده بود ک واقعا بخاطر ی کلمه داشت اونطوری گریه میکردو اشک میریخت.از ی طرف عشق میکردم ک انقد عاشقمه.از ی طرف میترسیدم ک نکنه در اینده بلایی سرش بیاد.بعد از اون دیگه درس عبرت شد ک نرم سمت خونوادم.چون میخوان فقط درد سر درست کنن.با کلی ناز کشیدن و ارامش دادن بهش بالاخره دست از گریه کشیدو منم بغلش کردمو خوابیدیم.صب ک از خواب بیدار شدم دیدم هنو خوابه و منم بیدارش نکردمو اروم لباسامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون.نزدیک فروشگاه بودم ک دیدم مهرداد بم زنگ زد.
    -سلام اقا پولداره
    -سلام توله .باز چته .چه دست گلی ب اب دادی
    -هیچی عزیزم .خواستم برا فردا دعوتت کنم خونمون.علی رو ک میشناسی؟
    -علی فاروقی؟
    -اره .
    -اره باو میشناسمش چهل بار تا الان با هم برخورد داشتیما
    -داره از ایران میره.ی مهمونی براش گرفتیم تو خونه ی ما.هستن همه بچه ها.گفتم تو هم باشی.ساعت هشت شب.
    -اوکی باشه اگه تونستم خودمو میرسونم
    -تونستم نداره .باید بیای .بیا دیگه عه.
    -باشه لعنتی میرسونم خودمو یطوری.
    باهاش صحبت کردمو گفتم ک میام مهمونیشونو.اما میدونستم اگه فردا شبم دیر برم باز رویا شروع میکنه گریه کردن.برا همین بهش گفتم ک باید فروشگاه بمونمو کارارو جفتو جور کنم.حالا یا میخواد خونه بمونه تنها یا بره خونه خودشون پیش مامانش.اونم قبول کرد ک بره سمت خونه خودشونو منم دیگه خیالم راحت شد ک میتونم برم


    اون شب دوباره با هم دیگه سکس کردیمو یطوری باهاش برخورد کردم ک بابت فردا شب یوقت دلخور نشه.بهش حرف های امیدوار کننده میزدم.از اونایی ک میدونستم دوس داره.بعدشم توی بغلم سسسفت فشارش دادمو با هم خوابیدیم.صب زود بلند شده بودو مث اکثر روزا ی صبونه ی خانومانه درست کرده بود .منم ک از خواب بیدار شدمو ی دل سیر خوردمو راهی فروشگاه شدم و توی مسیر رویا رو هم رسوندم خونشون ک پیش مادرش بمونه.رفتم سمت فروشگاه و توی فکرم همش اون فیلمه میومد جلو چشم ک چطوری با مهرداد سکس کرده بودنو چ حالی کرده بودن ی پسر ب این خوشگلی و با این اندام فوق العاده رو جر داده بودن.کل اون روز توی فکرش بودمو بالاخره ساعت هفت شدو من دیگه باید راه میوفتادم سمت خونشون.رورو برای ساعت هشت بود ک رسیدم زنگ در خونه رو زدم و رفتم بالا.بیست سی نفری اونجا بودن .شیش هفتا هم دختر بینشون بود و همه داشتن مشروب میخوردنو میرقصیدن.منم از راه نیومده سریع شروع کردم ب رقصیدنو وسط با همه سلامو احوال پرسی میکردم.دو سه ساعتی ب همین منوال گذشتو منی ک دیگه مشروب خور شده بودم چند تا پیک زده بودمو سرم داغ داغ بود.دیگه کم کم مهمونا داشتن میرفتن و منم دو سه بار ب مهرداد گفتم ک میخوام برم اونم هر دفه ب ی بهونه ای منو نگه داشت.تا اینکه دیگه دو سه نفر اخرم رفتنو فقط منو علی و مهرداد مونده بودیم.
    -باو مهرداد بیخیال میشی من برم؟ساعت دوازده شدا
    -بمون حالا ظرفا مونده باید بشوریش.
    یکمی چرتو پرت با هم گفتیمو دیگه من اماده شدم ک برم اما دیدم یهو مهرداد در رو قفل کرد و گفت ک امشب مهمونشونم.
    جفتشون با هم اومدن سمت منو منو چسبوندن ب دیوارو صورتاشونو ب صورتم نزدیک کردن.هیکل علی به مهرداد نمیرسید اما در عوض باربی بود.دستشو گذاشت روی کیرم از روی شلوار و شروع کرد ب مالیدنو مهردادم اروم زبونشو میکشید روی صورتو گوشم و سعی داشت ک تحریکم کنه.حس غریبی داشتم.نمیدونستم باید اینکارو ادامه بدم یا ن ولی خوشم میومد.کم کم داشتم تحریک میشدم ک دیدم علی داره زیپ شلوارمو باز میکنه.بعد از باز کردن اون کیرمو از توی شلوار در اورد و گرفت دستش و بعدشم کمربندو باز کردو شلوارمو کشید پایین تا راحت تر بتونه کیرمو تو دستش بگیره .مهردادم همینطور داشت لیس میزد گردنو گوشامو منم از این کارش خوشم میومد.لعنتی پوستش حتی از رویا هم سفید تر بود.فکر میکردم دارم ب ارزوی بچگی هام میرسیدم.کیرمم کم کم داشت راست میشد ک دیگه لبامو گذاشتم روی لبای مهردادو داشتم میخوردمش.نرمی لباش حتی بیشتر از ی دختر بودو توله سگ تا میتونست برق لب زده بود و من بیشتر میل پیدا میکردم برای خوردن لباش.علی هم دیگه کیرمو کرده بود توی دهنشو داشت ب خوبی برام ساک میزد.کل کیرمو فرو میکرد توی دهنشو بعد لباشو میچسبوند ب کیرمو اونو از دهنش در میاوردو دوباره این کارو تکرار میکرد.مهردادم لباش کلا تو دهن من بودو داشتم میک میزدمشون.یکمی ک گذشت علی رو بلند کردمو شروع کردم ب خوردن لباش و سر مهردادو خم کردم و فهمید ک باید بشینه جلوم روی زانو و برام ساک بزنه.ی چند باری دستشو تند تند روی کیرم بالا پایین کردو بعدشم کل کیرمو کرد توی دهنش.سرشو بیشتر فشار میداد سمت کیرمو اونو کرده بود توی حلقش.ی پنج شیش دیقه ای برام خوردو من دیگه اماده بودم تا کونشونو امتحان کنم.از اونجایی ک عاشق کون مهرداد بودم اونو خم کردم روی میز بارو از روی شلوار کونشو با کیرم لمس میکردم .کیرمو مالیدم ب شلوارش ک دیدم یهو برگشت و منو هل داد سمت مبل.نشستم روی مبل ک دیدم مهرداد داره دکمه های شلوارشو باز میکنه و پشت کرد سمت من.خم شدو کونشو داد سمت من و طوری وایساده بود ک من فکر میکردم برجستگی کونش داره پاره میکنه شلوارشو.اونو اروم اروم کشید پایین و من لختی کونشو دیدم.واقعا خعلی بهتر از چیزی بود ک فکرشو میکردم.شلوارشو کشید پایینو شروع کرد ب قر دادن کونش جلوی چشاممو منم ک دیگه تحریک شده بودم سر علی رو گرفتمو مجبورش کردم تا کیرمو ساک بزنه.کون مهرداد فوق العاده بود.بهتر از صد تا دختر .سفیدو بدون یدونه مو.خوش فرم و خوش رنگ.اومد عقب تر و علی رو کنار زد و کونشو چسبوند بهمو روی کیرم شروع کرد تکون دادن کونش رو کیرم.منم شروع کردم ب آه کشیدو بعد از چند لحظه کونشو گرفتم توی دستمو نشوندمش روی کیرم.اروم اروم فشار دادم و اونم اروم نشست روش.بعد از اینکه نشست دوباره خم شدو شروع کرد ب بالا پایین کردن.هر چقد میگذشت بیشتر و تند تر بالا پایین میکرد و منم داشتم لبای علی رو میخوردم.چند تا محکم کوبیدم ب کون مهردادو اونم تند تر بالا پایین میکرد.


    دیگه رسیده بودم ب همون نقطه همیشگی ک هیچی حالیم نمیشه و فقط سکس میخوام.بلند شدمو درازش کردم روی زمین.و پاهاشو کامل باز کردم و گذاشتم روی شونه هام و دستامو دور سرش قفل کردم.بعد شروع کردم ب تلمبه زدن توی کونشو هر بار محکم تر میکوبیدم ب کونش و اون دیگه دردش اومده بود.طوری کیرمو میکوبیدم ک هر لحظه حس میکردم الان از کونش خون میاد و اون دیگه اهو ناله هاش ب جیغ تبدیل شده بود .چند دیقه ای این کارو تکرار کردمو بعد از اون خوابوندمش روی میز و علی رو هم نشوندم روش.میخواستم هر دوتاشونو با هم بکنم.کیرمو کردم توی سوراخ علی.اون لعنتی سوراخش تنگ تر بودو منم با ی فشار اساسی کیرمو تا ته کردم توی کونش.اولش ترسیدو خواست ک بیرون بیاره و از جلوم بره کنار اما مهرداد نزاشت و دستشو گرفت .منم ک فهمیده بودم بدنشو محکم گرفتمو شروع کردم ب تلمبه زدن.هر بار بیشتر التماس میکرد ک درش بیارم اما من بی توجه بودمو خوب داشتم سوراخشو براش گشاد میکردم.هر بار ک میگفت بسه تورو خدا من بیشتر تحریک میشدمو محکم تر جرش میدادم.بعد از باز کردن سوراخ اون کیرمو در اوردمو کردم توی سوراخ کون مهرداد و حالا اون شروع ب اهو ناله میکرد .یکمی جلو عقب کردم کیرمو و بلندشون کردم.علی از بس لاغر بود ب راحتی میشد بلندش کرد.منم پاهاشو گذاشتم روی شونه هامو بلندش کردمو روی هوا نگهش داشتم .اونم دستشو قفل کرد پشت سرمو منم شروع کردم ب گاییدن کونش.دیگه سوراخش رسما جر خورده بودو دردش براش عادی شده بود.منم هی بیشتر و با قدرت بالاتری فرو میکردم کیرمو تو سوراخش.دیگه داشت آبم میومد ک علی رو گذاشتم روی میزو سر مهردادو گرفتمو کیرمو کردم توی دهنش ک چند تایی زدم توی صورتش تا تند تند برام ساک بزنه.اونم فهمیدو شروع کرد ساک زدن کیرم.علی هم فهمید و اومد کنار مهرداد و دوتایی با هم ساک زدن کیرمو.انقد برام خوردن تا بالاخره آبم اومدو منم آبمو خالی کردم روی صورتشون.
    بعدم از شدت بیحالی ولو شدم روی همون مبل اولو ب مهرداد گفتم برام بخوره کیرمو تا قطره اخر ابمم بیاد.اونم ب خوبی اینکارو انجام دادو اولین سکس گی من تموم شد.
    باورم نمیشد ک با پسر سکس کردم اما واقعا لذت خوبی داشت.اولین بار بود ک پسر رو کرده بودم و اولین بار بود ک با دو نفر هم زمان سکس کردم.تنگی سوراخ کونشون واقعا میل منو ب سکس باهاشون زیاد کرده بود .بعد از چند دیقه بلند شدم ک لباسامو بپوشمو برم.رفتم سمت گوشی موبایلم


    همون موقع فهمیدم ک چ اشتباهی کردم.23 تا میسکال داشتم با چند تا پیام.دو بار اردی زنگ زده بودو 21 بار هم رویا بم زنگ زد.سه تا اس داده بود ک نگرانت شدمو کجایی پس.هنوز نرفتی خونه.اخراشم دیگه اعصابش خورد شده بوده و گفته ک برم ب خوشگذرونیم برسم.ناراحت شدم از این پیامایی ک دیدم.از دست خودم ناراحت شدم.کارم اشتباه بود


    اصلا حواسم نبود ک ی پیام حد اقل ب رویا بدم.سریع لباسمو عوض کردمو رفتم سمت خونه.تو راه بیشتر از ده بار ب رویا زنگ زدم اما بر نداشت.پیام دادم جواب نداد.دیگه دیر وقت بود گفتم سمت خونشون نرم.رسیدم ب خونه و با هزار تا دغدغه خوابیدمو گفتم ک صب اول وقت میرسم سمت خونشون.با هر مصیبتی ک بود خوابم بردو صب هم از شدت خستگی نتونستم بیدار شم. ساعتای ده یازده بود ک از خواب بیدار شدمو سریع لباسامو عوض کردمو رفتم سمت خونشون.ب خونشون ک رسیدم در زدم .بعد از حدود چهار پنج دیقه مادرش اومد جلوی در و بعد از سلام و احوال پرسی گفت ک رویا خونه نیست .ازش پرسیدم گفت ک دیشب اینجا بودو صب رفته بیرون و نمیدونه ک کجاس.نگرانشم شد.دیگه اونجا بود ک قلبم داشت میومد توی دهنم.تپش قلب شدید گرفتمو با استرس زیاد زنگ زدم بهش.خاموش بود .خاموش بود خاموش بود.لعنت ب این شانس.لعنت ب این اشتباه .خدا لعنتت کنه مهرداد زندگیمو ازم گرفتی.کل وجودمو استرس گرفته بود.نمیدونستم چیکار کنم.هی با خودم کلنجار میرفتم ک چ گوهی بخورم.حس میکردم واقعا از دست دادمش.ررفتم سمت خونه.یکی دو ساعت گوشیشو گرفتم اما بازم خاموش بود.توی خونه دووم نیاوردم و رفتم سمت فروشگاه.اما بازم اروم نشدم.ساعتای 8 شب باید میرفتم دفتر اردشیر ک بهش چک هارو بدمو بارو تحویل بگیرم اما از اونجایی ک دیگه ذهنم ب جایی نمیرسید و فکر میکردم اردشیره ک الان میتونه کمکم کنه رفتم سمت خونش.ساعتای 2 اینا بود.توی راه زنگ زدم بهش اما بر نداشت.کلید در ورودی دفترشو داشتم چون زیاد اونجا پلاس بودیم اما کلید خونشو نداشتم.رسیدم ب خونش .کسی نبود.بازم بهش زنگ زدم بازم بر نداشت.داشتم دیوونه میشدم.زنگ زدم ب رویا اون کماکان خاموش بود.تصمیم گرفتم برم سمت دفترش.توی بهارستان بود.سریع گازشو گرفتم رفتم سمت اونجا و هر بار بهش زنگ زدم بر نمیداشت.رسیدم ب دفترش.سریع پله هارو رفتم بالا و واسه اینکه کسی از دورو بری ها شک نکنه ک شاید دزد باشم اروم درو باز کردمو رفتم توی دفتر.صدای آهو ناله میومد.باز این اردشیر جنده اورده بود توی دفترش.بدون اینکه صداش بزنم صدای آهو ناله رو دنبال کردمو رفتم سمت اتاق خودش .در بسته بود اما فکر نمیکردم قفل باشه.هر چقد بیشتر نزدیک در میشدم بیشتر میشنیدم صدای اهو ناله هارو.حالم داشت ب هم میریخت.موهای تنم سیخ شده بود.صدا ها برام اشنا ب نظر میرسید.نا خدا گاه تنو بدنم شروع ب لرزیدن کرد.رسیدم ب در.صدای اهو ناله ها برام کاملا آشنا بود مطمئن بودم ک اونارو شنیدم.دستمو لرزون بردم سمت دستگیره در.نگهش داشتم توی دستم.نفسم بالا نمیومد دیگه.نگهش داشتم.قلبم داشت از جاش کنده میشد.جرئت باز کردن در رو نداشتم.صدا ها برام اشنا بود خدایا صدا ها برام اشنا بود.چشامو بستمو درو باز کردم...
    همچی ساکت شد.صدای صوت کل ذهنمو فرا گرفته بود.صدای نفس نفس زدن اردشیر رو میشنیدم.چشامو اروم باز کردم.
    این اردشیر دوباره جنده اورده بود توی دفتر.
    رویا ثابت کرد ک واقعا ی جندس


    ادامه دارد ...


    نوشته: Samisow

  • 7

  • 0




  • نظرات:
    •   boy.sf
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • هرچیزی درست میشه بجز ذات خراب
      لعنت به اردشیر رفیقت و صد لعنت به اون جنده تیغ زن


    •   behnam.za9
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • للللعنننننت ب اردددشیییییر


    •   Mohammad533
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • طرز نوشتنت رو دوس دارم و منتظر بقیه داستانت هستم


    •   Binamariai
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • دقیقا زنی که کیر حروم بخوره هیچ وقت وفا دار نمیمونه و یه جنده همیشه جندست


    •   yedostebad
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • سریع تر ادامشو بذار که حسابی داستانت جذبم کرد


    •   دل_خسته
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • اعصابمو ریخت به هم (dash)
      ولی در کل خوب و روون نوشتی منتظر ادامش هستم


    •   amegzahhak
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • لعنت به تو .داستانت خارق العاس پسر .سریعا بزار قسمت بعدی رو


    •   oscar_kir_kaj
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • لعنتی منتظر ادامش هستم. عالی مثه همیشه


    •   onlyblue64
    • 6 روز،8 ساعت
      • 0

    • چرا ادامش رو نمی نویسید؟ ما منتظریم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو