تو چت روم آشنا شدیم

    تو چت روم باهم آشنا شدیم.از عکسش خیلی خوشم اومده بود.وقتی گفت همو ببینیم از خدا خواسته سریع قبول کردم.روزی که همو دیدیم هوا بارونی بود وآسمون گرفته.زیر پل ایستاده بود.چه هیکلی داشت!معلوم بود که باشگاه میره ولی خوب آمپول ها هم بی تاثیر نبود.میگفت دانشجوی دکترای برق با گرایش نمیدونم چی چیه .منم اون موقع تازه دانشجو شده بودم و پیش خودم فکر میکردم قله اورست رو دارم فتح میکنم.یه پسر خوشتیپ و خوشگل دانشجوی دکترا تورکردم.هعع.موهاش کوتاه کوتاه بود و از این پسرای بور بود.در کل صورت رنگ پریده ای داشت.خیلی ادعا داشت و ازهمون اول صحبتمون حسابی خودشو تعریف میکرد که مثلا من نمرم بیست و از این حرفا...تازه به منم نمره 12 داد!!
    خلاصه صحبت میکردیم و از خودمون تعریف میکردیم و من حسابی حین صحبت باهاش داغ کرده بودم.واقعا خوش تیپ بود.وقتی ازش پرسیدم تو که نمرت بیسته چرا تاحالا با کسی دوست نشدی یا چرا تو نت دنبال دوست دختری(تو خیال باطل و ساده لوحانه خودم فکر میکردم که دنبال دوست دختر).گفت من درسام خیلی زیاد و وقت نمیکنم.همینجوری اتفاقی تو نت بودم که با تو آشنا شدم و وای از چشمات و...
    همینطوری که میچرخیدیم رفتیم یه پاساژ خرید و نشستیم توی کافه اش و حسابی دست و دلبازی کرد و یه قهوه مهمونم کرد!حرفامون کشید به بحث های منطقی حول محور روابط دختر وپسر .منم که خیلی قاطعانه میخواستم بهش ثابت کنم روابط سالم دختر و پسر وجود خارجی داره ، از این روابط دفاع میکردم و میگفتم همه مثل هم نیستن.روابط سالم هست و همه رابطه ها به سواستفاده ختم نمیشه.خیلی سربه زیر و مطیع حرفامو گوش میداد.
    یهو وسط حرفام دستمو گرفت وگفت تو معلوم دختر جاافتاده ومهربونی هستی.با تعریفاش خیلی منو به وجد آورد.اولش چون خیلی غد بنظرم اومد تعریفاش خیلی روم تاثیرگذاشت. احساس میکردم عشق زندگیمو یافته ام! دستام هم که توی دستش گرفت انگار به جای خون توی رگام مذاب جریان داشت.همش فکر میکردم الان تاپ تاپ قلبمو میشنوه و لومیرم .
    خیلی خام بودم و تشنه یه رابطه که توش بتونم دستای عشقمو بگیرم و حتی با بوسیدن طرفم مشکلی نداشتم.همیشه فکر میکردم میتونم بالخره یه روز عشقمو پیداکنم و باهاش یه رابطه سالم رو جلو ببرم و درآخرم ازدواج و زندگی عشقولانه ابدی.
    بعد اززدن این حرفا گفت که کلی درس داره و باید بره خونه و درس بخونه.زود باید ازش خداحافظی میکردم.از هم جداشدیم.ولی تا دیدار بعدیمون همش بهش فکر میکردم.شبشم که بهم اس داد دوستم داره و نتونسته از فکرم درس بخونه حسابی منو برد تو رویا.
    روی ابرا بودم تا قرار بعدی.این سری تا رسیدیم به هم گفت که اگه دوست دارم بریم خونشون .پدر مادرش رفته بودن برای همایش محیط زیست شیراز.اینطوری اون میتونه درجوار من درس بخونه وبدون مزاحم کنار هم باشیم.
    منم که تحت تاثیر خودشو و تحصیلات و قیافه و زبون بازیو و پدرمادر روشنفکرش بودم سریع قبول کردم.میترسیدم بگم نه و بخوره تو ذوقش و پیش خودش منو بیکلاس و امل بدونه.راحت قبول کردم و دست تو دست راه افتادیم.سوار تاکسی شدیم و رفتیم یوسف آباد خونه آقا.
    برام سوال بود که با این همه وجنات چرا ماشین نداره و... ولی اونموقع فقط برام مهم این بودکه پیشش کم نیارم البته اونم خوب فهمیده بود.ناسلامتی اینکاره بود!
    سرتونو درد نیارم.رفتیم خونشون.به محض ورود خونه شیک و مبله توجهمو جلب کرد.مشخص بود وضع مالی خوبی دارن .مستقیم رفتیم تو اتاقش.پرکتاب بود و کلی کتاب روی زمین.خیلی خوشحال شدم که حرفاش درست از آب در اومده بود.خیلی بی تفاوت و سرد گفت راحت باش.چیزی خواستی بخور .آشپزخونه همه چی هست.ازماکروفر بلدی استفاده کنی؟ بهم برخورد که منو انقد امل تصورکرده بود.گفتم نه فقط شما دکترا بلدین!!
    خندید و برای اولین بار بغلم کرد و گفت وای تو چقد شیرینی.داشتم پس می افتادم.ای خدا چقدر تو بغل مردونش بودن حالمو خوب کرد.خیلی تجربه عالی بود.
    نشستم روی تخت تکنفره گوشه اتاق و اونم عینک مطالعشو زد و نشست روی زمین،لای کتاباش و شروع کرد به درس خوندن. کاملا بی تفاوت به من.برای چند لحظه یادم رفت توی اتاق یه آدم کاملا غریبه ام.روی تخت دراز کشیدم و همه لحظاتی که باهم داشتیم رو مرور کردم.یک لحظه که نگاهش کردم دیدم زل زده به من و گفت.چشم قشنگ چرا با مانتویی هنوز.اگه دوست داری راحت باش.منم جو زده برای اینکه دوباره ثابت کنم راحتم و امروزی.مانتومو در آوردم و با بولیز شلوار نشستم.گفت قرمز دوست داری ؟
    گفتم چرا میپرسی؟
    گفت:آخه اونروز سوییشرت قرمز و امروزم بولیز قرمز.
    خجالت کشیدم و گفتم دوست دارم.با شیطنت پرسید: دیگه چی دوست داری.؟
    سرمو انداختم پایین و خندیدم.
    نگاهش عوض شده بود و با مهربونی اومد نشست کنارم.دستمو گرفت و یه سری حرفای بیربط به هم در مورد علایق شخصی و خانواده و درس و اینا زد.
    همینطور که به من زل زده بود و من به گلهای قالی! گوشیش زنگ خورد.گوشیش بیرون از اتاقش بود.گفت اگه میدونی کانتر چیه برو از روی کانتر گوشیمو بیار.
    منم با یه حالت طلبکارانه گفتم مگه نوکرتم؟آخه واقعا نمیدونستم کانتر کجاست؟کیه؟چیه؟
    بلند شد و رفت بیرون از اتاق با گوشیش با مامانش حرف زد میشنیدم که اومدن منو به مادرش گزارش داد و ...
    مونده بودم تو کارشون که چه خانواده راحتی...خوش به حالش با این مامان روشنفکرش...
    دوباره روی تخت دراز کشیدم.
    اومد توی اتاق منو که دید یه نگاه به کتاباکرد و برگشت به سمت من.گفت مگه چشمای تو میذاره آدم درس بخونه.آروم خزید روی تخت و اومد روی من.هاج و واج مونده بودم. سنگینیشو رو خودم حس میکردم.نمیدونستم چیکار کنم که بد نباشه.از طرفی بی مقدمه تو دومین دیدار این حرکتشو نمیتونستم هضم کنم.
    از طرف دیگه واقعا حس خوبی داشتم.
    پرسید دوست داری؟
    گفتم چی رو؟
    لبو لوچه اش رو مثل بچه ها کج کرد و گفت منو.
    گفتم آره.
    گفت چرا؟
    گفتم اخه نمرت بیست
    خندید و لباش رو محکم گذاشت روی لبام و خیلی آبدار لبامو بوسید.حسابی تف مالی کرد لبامو.منم فکر میکردم بوسه مدلش همین.هم چندشم شد.هم حال کردم.منم شروع کردم بوسیدنش.الکی مثلا بلدم
    نمیدونم چه اصراری داشتم فکر کنه حرفه ایم.معمولا دخترا ادا تنگا رو در میارن.
    انگار صدای افکارمو میشنید.
    همونطور که با ولع و تف زیاد مشغول خوردن لب و گردن و گوش و صورت و سینه هام بود گفت عزیزم مشخص که باراولت.همه چی رو بسپار به من.مطمئن باش بهت خوش میگذره.منم لبخندزدم اما تو دلم آشوب بود انقدر گرم ومهربون با بدنم تا میکرد.کم کم منم تسلیم شدم وخودمو بهش سپردم.
    به خودم گفتم ول کن عذاب وجدانو.وقتی بهت حس خوبی میده چرا که نه.مصمم شدم که منم عالی نقشمو ایفا کنم.حداقل مانع اون نشم.
    وقتی میخواست شلوارمو دربیاره پاهامو محکم بهم چسبوندم وناخواسته هلش دادم.نیمخیز شدم و با دستام سینمو پوشوندم و گفتم بس.
    با مهربونی گفت.حرارتت داره منو میکشه.بهم اعتماد کن کاری نمیکنم که آسیب ببینی.من دوستت دارم.
    شل شدم و اون هم این بار انگار که جون تازه گرفته باشه.مثل وحشیا شلوار و شورتمو باهم کندوشروع به خوردن کسم کرد.وااای نمیدونستم چیکار کنم.ازم پرسید عشقم داره حال میکنه؟
    گفتم بله
    خندید و گفت خوب بله رو کرفتم با مامان و بابا خدمت میرسم.وسطای خوردنش هی کامل میخوابید رومو وحسابی بوسه بارونم میکرد.
    خیلی بهم داشت خوش میگذشت.
    هوا دلچسب و یار در کنار و بوسه به وفور.
    کم کم همه خط قرمزهای ذهنم جاشو به چراغ سبز داد و به خودم که اومدم دیدم کاملا در اختیارشم.بعد اینکه حسابی منو خورد.بلندم کرد.مثل پر بودم براش.منو رو به دیوار کرد و گفت خم شو.ترسیدم و گفتم نه.دیگه نمیتونم.گفت فقط یه لاپایی ساده است.اولش آره ولی بعدش رفت پایین و شروع کرد به خوردن و لیس زدن سوراخ کونم.تف مالی که کرد کم کم شروع کرد به گذاشتن کیر سفید و خوش فرمش تو کونم.دردشدیدی حس کردم وداد زدم.گفت جووون داد بزن عاشقتم
    منم مستاصل و بی اراده هر کاری کرد پایه بودم.تا اینک حس کردم توی کونم داغ داغ شد.آبشو ریخته بود توی کونم.بدنش شل شد خودش انداخت رو تخت و دست منو کشید و منم افتادم روش.
    منو محکم بغل کرد.خیس عرق بود.حسابی بوسم کرد و لبامو کند.بعدش گفت مرسی که همراهی کردی.خیلی خوش گذشت.دوست داشتی؟
    گفتم نمیدونم
    گفت :اولشه و بعد خندید.
    منو از جام بلند کرد و هردو لخت همو بغل کرده بودیم وآروم ایستاده بودیم.
    خدایا من این صحنه رو همیشه تصور میکردم.اما یه جور دیگه.یه جای دیگه.حداقل با لباس!
    بعد اون لباس پوشیدیم وکلی از خوشگلیم و خوش استایلی من سخن ها سرداد و هی بوسم میکرد و قول میگرفت که دوباره باهم باشیم.
    ولی من انگار مات بودم و الکی فقط خنده تحویل میدادم.
    برام آژانس گرفت و ازش خداحافظی کردم و ساعت 8 شب بود که رفتم خونه.
    شب دوباره بهم اس داد که خیلی دوستت دارم
    با اینکه رفتارش باهام خوب بود اما حس میکردم ازم سواستفاده شده .دیگه مثل قبل نشدم ،
    مثل سری قبل ذوق نکردم.دیگه جوابشو ندادم.حس خواستنشو در خودم سرکوب کردم.هنوزم وقتی یکی میگه کانتر یا ماکروفر یا نشست محیط زیست یاد اونروز میافتم و به این فکر میکنم وقتی بهش گفتم که رابطه سالم دختر و پسر هست و اون داشت پایینو نگاه میکرد پیش خودش حتما میگفت :بهت ثابت میکنم که نیست!


    نوشته: آتوسا

  • 29

  • 7




  • نظرات:
    •   رومینا_ام
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • قشنگ و ساده نوشته شده بود. خوشم اومد (rose)


    •   Jay_Salve
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستانت خوب بود ولی خودت فک کنم خود درگیری مضمن داری ها! تناقض بود تو اخر داستانت


    •   Aida_moongirl98
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • اخه دانشجوی دکترا واسه چی باید درس بخونه؟؟؟ساده و روون بود حداقل بین داستانای امشب آس بود!!!!
      لایک دوم


    •   Armitaarman
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستانت خیلی قشنگ بود
      حال کردم باهاش (rose)


    •   Hamidarakii
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کون و دادی رفت.... چه راحت...! خخخخخ....


    •   esiiishahi30cm
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • آتوسای عزیز , داستان ت خوب بود کامل خوندم ولی اینکه ...
      یه ضرب المثلی هست که میگه ؛
      آدم با یکبار کون دادن , کونی نمیشه .....!!!!
      ای کاش این راز رو پیش خودت حفظ می کردی و برملا نمیشد تا خودت با دستهای خودت مهر کونی بودن رو به پیشانی ت نمیزدی ......


    •   مسیحی۰
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • رابطه سالم هست،به خود خدا هست.
      اما طبق اصول و قائده خودش،نه در خونه خالی!‏
      اگه چیزی غیر از این بود به مردانگیش شک میکردم.
      تجربه بهت آموخت که هیچ رابطه ای تو خونه خالی بدون سکس نیست!دیگه سالم و ناسالمیش پیشکشت.
      من نه،نود درصد پسرها بودند در اون موقعیت همون کارو میکردند.
      خودت جای شماتتی نه پسره،
      رنگ و بوی یه تیکه گوشت بریان شده آب دهنو میاره ،تازه گرسنه گیشم پیشکشت.


    •   حامدیپس
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • تو عاشقش بودی و کون دادی بهش و بعد جوابشو ندادی ؟ مگه امکان داره ؟ آخرشو خیلی بد تموم کردی


    •   Mr.Shelby
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • اگه نمیخواستی چرا ادامه دادی دخترم؟ چه صیغه ایه که به قول خودتون شل میشین و میرین روی ابرا و کهکشانا بعدش میاین ناله میکنین؟


    •   darya54
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • چقدر واقعی و تلخ .قلمتونم خوب بود.نوشتنو ادامه بدین عزیزم


    •   amir-armagedon
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود
      برای دخترای ایرانی که درک صحیحی از سکس ندارن و کلا با مسائل عاطفی یکی می دوننش
      این اتفاق ها زیاد می افته


    •   Saeed1236
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کونی


    •   Amoohashar@@_431
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • 1 شروع داستانت خاص بود ایول
      2 چرا یه کاری انجام دادی خودت داشتی حال میکردی بعدش احساس گناه میکنی چرا؟
      3 نزار احساست به عقلت غلبه کنه آخه تو چت روم چه اعتمادی هست اونم آنقدر زود مگه تو عصر غار نشینی زندگی میکنی
      4 زیاد داستانت سکسی نبود در کل جالب بود


    •   Weed-m@n
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستانت چیزی ک هرورز تو گوشه و کنار این مملکت هر روز داره ب نوعی برای چ دختر چ پسر اتفاق میوفته اما اینک توام انقدر ساده بودی باعث شد ک ازت استفاده کنه . امیدوارم روزی برسه ک شاهد اینجور چیزا نباشیم


    •   کوزی.گونی
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کانتر ماکروفر نشست محیط زیست


    •   Mahsasadr
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • از سادگیه بیش از حدت لجم دراومد ...پسرا چقدر لاشی شدن که دخترارو دفه دوم میبرن میکنن همه چی شده سکس از حالم دیگه از هر چی رابطس بهم میخوره


    •   shahx-1
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • گفت خودمون خالیه بریم من درس بخونم؟؟ درس خوندن دختر میخواد ؟ تو هم باور کردی رفتی؟؟ پس چرا من هرچی میگم یه ماهی دارم دوچرخه سواری میکنه کسی نمیاد؟؟ (biggrin)


    •   kiredivoone
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • اُمل


    •   nilajooni
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کانتر
      ماکروفر
      نشست محیط زیست


    •   ملكه_قلابي٢
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ولمون كن تو رو خدا!!!
      يعني ي دختر پشت كوهي هم ميدونه كانتر چيه!!!
      اصن سگ خور نميدونه!!!


      ولي سكينه دختر عباس چوپون هم ميدونه اگه ب روابط سالم ايمان داره نبايد بذارن پشتش!!!
      اخه مارو چي فرض كرديد!!!خر؟!!!!


    •   والدمورت
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ببین منم دانشجو ناپیوسته بیوتکنولوژیم دکترای عمومی دارو سازی دارم هیچ درسیم مثل دارو سنگین نیست
      پاشو بیا یه درسی بخونیم
      ماکرولوژی رو قشنگ جوری میخونم که توم یاد بگیری


    •   zamankhan400
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود تصمیم آخرت قشنگ تر.هیچ دوست داشتن واقعیی تو زندگی وجود نداره


      هر دوست داشتنی از روی یه نیازه


      حوصله ندارم توضیح بدم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو