خوش کردم به دیدارت دلم را (۵ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    ـ چی ؟!
    در رو بست و سمت خونه راه افتاد ، انگار ک متوجه حرفم نشده باشه!!
    شیشه ماشین رو دادم پایین و صدام رو بلند تر کردم ، اما لحنم همچنان آروم و مهربون بود...
    ـ خانومم ببخشید ، متوجه نشدم ، چی گفتی ؟؟
    کلید انداخت ، در خونه رو باز کرد ، کمی ب جلو حرکت کرد و بین چهارچوب در وایساد...
    _ برو دنبال زندگیت ، دیگه هم سراغ منو نگیر . من خانوم تو نیستم !!
    سردی و بی تفاوت بودن لحن حرفش ، مثل گلوله داخل مغزم فرو رفت!!
    بدون برگشتن و نگاه کردن من ، وارد خونه شد و در رو بست ...
    پاهام سرد و کرخت شده بودن ، کنترلشون دست خودم نبود!!
    اصلا نفهمیدم چی شد که پام از روی پدال کلاچ کنار رفت و ماشین بخاطر داخل دنده بودن ، از جا پرید و خاموش شد....
    هیچوقت انقدر احساس نزدیکی ب مرگ رو نداشتم . تمام دنیا سیاه شده بود....
    چشمام رو تا جایی ک میشد باز کرده بودم ، سرم رو ب اطراف تکون میدادم اما هیچ چیز بجز تاریکی نبود !!
    ـ هه هه هه کی یاد گرفت از این شوخیای بی مزه کنه!! جبران میکنم براش ، بذار دفعه بعد ببینمش ، انقدر قلقلکش بدم غش کنه از خنده ....
    چهره ای که انگار هیچ روحی نداره با حرف هایی که انگار اتفاقی نیوفتاده و بوی امید میده !!
    فقط سعی کردم با یه خنده کاملا مصنوعی و حرفای امیدوار کننده ای که میزدم ، خودم رو قانع کنم!!
    اما
    اما ته دلم میدونستم هیچ کدوم واقعیت نداره .....
    ـ نه بابا زهرای من اینو نمیگه که!! شاید چون کارمون زیاده و همش باید بره و به مدیر گزارش بده خسته شده !!
    حتما زمان میخواد تا تنها باشه . عب نداره فردا صبح میام سراغش ، حالش حتما بهتره....
    ماشین رو روشن کردم و راه افتادم ، اما کجا؟!!
    راه بود ، اما هدفی نداشتم.
    از کار نیمه وقتم تماس گرفتن ، گفتم امروز نمیتونم بیام ، حتی نذاشتم حرف بزنه و قطع کردم....
    چند ساعت داخل خیابون ها گشتم ، البته اصلا متوجه ساعت نبودم که چطور میگذره
    برام مهم هم نبود ، فقط دلم میخواست فردا بشه ....
    از چراغ های خیابون و مغازه ها ، متوجه شدم ک شب شده .
    چراغ های ماشین رو روشن کردم تا بهتر جاده رو ببینم . نمیدونم چرا ، اما چشمام درد میکرد!!
    با خودم گفتم واقعا اینایی که شبا تا دیر وقت بیرون میچرخن هدفشون چیه؟! حتما دیوونن!!
    منم برم خونه بهتره ، فردا باید زود بیدار بشم .
    فردا شد
    بیدار شدم و زنگ آلارم گوشیم رو قطع کردم اما یه چیزی فرق داشت!!
    گوشه ی سمت راست ، بالای گوشیم خالی بود!!
    اس ام اس ندارم؟!
    مگه میشه!!
    حتی اگه مریض هم بشه با پیام حداقل بهم صبح بخیر میگه ، چرا امروز هیچی؟!
    نکنه اتفاقی افتاده باشه!!
    ((تلفن همراه مشترک مورد نظر ، خاموش میباشد .... The Mobile Set Is Off ))
    فقط آماده شدم . بدون صبحانه ، از خونه بیرون زدم!
    چند وقت پیش ، همیشه قبل از بیدار شدنم مادرم میز صبحانه رو چیده بود ، اما یک ماه بعد از شاغل شدنم داخل شرکت ، خونه مستقل گرفتم ، این سه سال تنها زندگی کردم و خودم همه چیز رو آماده میکردم.
    سوار ماشین شدم و حرکت کردم
    خونشون داخل طرح زوج و فرد بود و امروز هم نوبت ماشین من نبود ، اما هیچ اهمتی برام نداشت که بخوام بهش فکر کنم!
    داخل مسیر خودم رو برای یه معذرت خواهی مظلومانه آماده میکردم تا مثل همیشه بخنده و بگه: مظلوم نشو دیوونه ، میخورمتااا ....
    وقتی رسیدم گوشیم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم ....
    ((تلفن همراه مشترک مورد نظر ، خاموش میباشد .... The Mobile Set Is Off ))
    ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم .
    به خودم جرات دادم برای اولین بار زنگ در خونشون رو بزنم . با لرزی که بخاطر ترس عصبانی شدنش بود زنگ زدم زدم ، کسی جوابی نداد!!
    دوباره و دوباره و دوباره ....
    شمارش رو گرفتم ، باز هم خاموش بود .
    گفتم حتما زودتر از من راه افتاده ، خب عب نداره میرم اونجا !
    اصلا شاید داخل راه دیدمش !!
    سوار شدم و راه افتادم . آروم میرفتم و تقریبا هر گوشه کناری رو نگاه میکردم تا شاید ببینمش اما خبری نبود .
    به شرکت که رسیدم ، بوق زدم تا در رو باز کنن و ماشین رو ببرم پارکینگ .
    نگهبان ساختمون من رو با ماشین دید و تعجب کرد!!
    آقای نوری ، امروز با ماشین اومدید؟! مگه زوج و فرد نیست!!
    با خنده ای که زور روی لبام آوردم جوابش رو دادم ...
    ـ آره آره دیر بیدار شدم ، خواستم زودتر برسم.
    آره راست میگی ساعت 9 و نیمه .
    ـ دیگه تخته گاز اومدم...
    ب راهم ادامه دادم و نذاشتم مکالمه رو طولانی تر از این کنه.
    وارد شرکت ک شدم ، پشت میزش نبود!
    تقریبا همه جا گشتم .
    راهرو ها ، اتاق همکارا ، آبدار خونه و حتی سرویس خانم ها !!
    داشتم با ناراحتی و استرس سمت دفترم برمیگشتم که دیدم از اتاق مدیر بیرون اومد و به طرف در خروجی راه افتاد ....
    تا دیدمش یکم آروم شدم ، نزدیکم ک شد ....
    ـکجا بودی خانومم؟! مردم و زنده شدم! گوشیت چرا خاموش بود؟!
    بدون متوقف شدن ، سرش رو کمی سمت من کج کرد و با نگاهی سرد دنیا رو روی سرم خراب کرد....
    من خانومت نیستم ، یه بار دیگه هم طرف خونمون بیای ازت شکایت میکنم !
    ـ زهرا؟!
    سرش رو برگردوند ، مسیرش رو ادامه داد و از در بیرون رفت !!
    زانوهام سست شد ، نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ، اما ب خودم ک اومدم دیدم روی صندلی اتاقم نشستم و چند نفر از همکارا دور و برم وایسادن و نگران و ناراحت دارن نگاهم میکنن که یکی نزدیگ گوشم اسمم رو صدا زد....
    آرِس ، آرِس حالت خوبه؟؟
    ناخودآگاه سرم رو چرخوندم و دنبال منبع صدا گشتم....
    همکارم خانم حسینی کنارم نیم خیز وایساده بود و میخواست لیوانی ک طبیعتا آب قند بود رو بهم بده بخورم!!
    انگار آب سرد روی بدنم ریختن...
    یادم اومد چی شده و کجام !!
    از جام پریدم و ناگهان بلند شدم که باعث شد همکارام بترسن....
    ـ زهرا کو؟!
    یه صدای مردونه از بین جمعیت گفت ...
    _ خانم شهسواری؟! بیست دقیقه پیش تسویه حساب کرد و رفت!!
    با وجود ممانعت همکارا ، دوییدم دم در ، میدونستم بهش نمیرسم پس باهاش تماس گرفتم ...
    ((تلفن همراه مشترک مورد نظر ، خاموش میباشد .... The Mobile Set Is Off ))
    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
    شماره ای که هیچوقت روشن نشد ....
    دیگه هیچوقت ندیدمش .
    حتی چند بار ، برای ساعت ها جلوی خونشون با ماشین منتظر موندم ، اما ازش خبری نبود ، فقط پدر و مادرش رفت و آمد میکردن . من هم بعد از یه مدت دیگه نرفتم....
    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
    و اما حالا ، همین لحظه ای که هستم...


    نمیدونم چه مدت ، فقط میدونم ماه ها از آخرین لحظه ای که دیدمش میگذره و من ، داخل ماشین ، کنار جاده ، با صدای آهنگ و چشمای بسته و خیس ، به خاطراتمون فکر میکنم....
    (( بماند هنوز تو فکرتم ، نیوفتاده عشقت از سرم / تو رفتی و خنده با تو رفت ، بماند خودم مقصرم ...
    بماند هنوز تو فکرتم ، دلتنگ صدای خندتم / بماند چی میکشم شبا ، خودم با خودم تو خلوتم ..... ))
    بلند میشم و میشینم . ماشین رو خاموش میکنم ، گوشیم رو برمیدارم و از ماشین پیاده میشم .
    جاده خلوته و هیچ ماشینی رد نمیشه ، برای این ساعت واقعا عجیبه!!
    کنار ماشین ، نزدیک جاده میمونم ، میرم داخل مخاطبین ، شمارت رو میارم و بهش نگاه میکنم....
    ـ برای آخرین بار میگیرمت ، اگه جواب ندی فراموش میکنم !!
    هه ...
    خاطراتت کافی نبود ، حالا با شمارت هم حرف میزنم!!
    تماس رو میزنم و گوشی رو روی گوشم میذارم ...
    چند لحظه سکوت و صدای چیزی رو نمیشنوم .
    حتما دوباره خامو...
    بییییببب ...... بییییببب ..... بییییببب ....
    خاموش نیست!!!!!!


    دستام لرزید و گوشی زمین خورد و داخل جاده افتاد !!
    سریع یه قدم برداشتم و خم شدم تا بردارمش که صدای بوق شدیدی ب گوشم رسید....
    دنیا دور سرم میچرخه....
    چشمام رو باز کردم ، روی زمین افتادم ...
    صدایی شبیه تیک آف کشیدن ماشین از پشت سرم میاد و ثانیه ای بعدش ، صدای دور شدنش رو میشنوم .....
    گوشیم چند قدم روی زمینه و ال سی دیش روشنه ، و صدای آشنایی که ازش شنیدم و با خوشحالی چشمام رو بستم....
    الو ؟! آرِس؟!
    الو؟! میشه جوابم رو بدی؟!
    جواب نمیدی؟!
    باشه فقط من حرف میزنم ...
    ببخشید تنهات گذاشتم
    میدونم ، با یه معذرت خواهی ساده درست نمیشه ، اما بازم معذرت.
    تنهات گذاشتم و گفتم سراغم رو نگیر ، چون مریض بودم !
    دکترا گفته بودن احتمال زنده موندنم کمه....
    حاضر بودم درد جداییم رو تحمل کنی ، اما مرگم رو نه....
    فردای روز جداییمون بستری شدم و خونه نرفتم ، تا هفته پیش که مرخص شدم.
    با رفتاری که باهات کردم ، این چند روز روم نمیشد بهت زنگ بزنم....
    دکترا گفتن زنده موندنم مثل معجزه میمونه ، اما بهشون نگفتم تو ، معجزه ای هستی که منو زنده نگه داشتی....
    فکر دوباره دیدنت و دوباره بوسیدن تو منو زنده نگه داشت....
    میدونم خواسته ی زیادیه ، اما میخوام ببینمت....
    آرِس ؟! جواب نمیدی؟!
    میشه فقط یه بار ببینمت ؟! همه چیز رو توضیح میدم ....
    خواهش میکنم ، باشه؟!
    پس منتظرت میمونم خب؟!
    مراقب خودت باش عشقم ، فعلا
    دووستت دارم ....


    پ.ن 1: ببخشید بابت پایان تلخش ، اما بهترینش همین بود ، وگرنه میشد مثل فیلم های ایرانی که تهشون آبکی تموم میشه ...
    ممنون ک تا اینجا دنبال کردید


    نوشته: Ares

  • 11

  • 5




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • اوه چقدر تلخ دلم هزار تا تیکه شد...لایک ...واقعا کامنتم نمیاد :-(


    •   nilajooni
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • آرس مردی؟؟؟؟؟‌


      آرس نمیــــــــــــــــر (cry)


      آقا لایک ٢ مال من ولی این ماجرای مریضی و اینا کلیشه اس
      بنظر من اگه هیچوقت دلیل رفتنش معلوم نمیشد و آرس داستان تا همیشه ب یادش آه میکشید قشنگتر بود


      ولی مرسی بابت زحمتت بازم بنویس


    •   Ares.1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • متن موسیقی ک نوشتم ، آهنگ ((بماند)) از خواننده ((مهدی احمدوند)) ، دیدم ب موضوع و لحظه نوشتم میخوره ، انتخابش کردم


    •   ARYA52
    • 3 ماه،1 هفته
      • 3

    • آرس عزیز:من از قسمت دوم به بعد کامنت ندادم منتظر اخرین قسمت بودم.تو دو قسمت اول حاشیه پردازی کرده بودی بیش از حد. کل داستان رو کردی فیلم هندی + اصغر فرهادی، لزوما نباید پایان شیرین داشته باشه، اما پایان تلخ بی منطقی بود. شخصیت زهرا اگر اینقدر عاشق بود نوع رفتارش خیلی مزخرف بود یعنی تصمیمش برای ناراحت نکردن ارس مثل اینه که بگه چون دوست ندارم حتی خار به دستت بره پس میزنم دستات رو قطع میکنم که خار توش نره
      کلا شخصیت و فضای داستان نپرداخته و گنگ باقی موند. قسمت های اول و دوم به جای اون همه حاشیه و تعریف از در و دیوار و مبل و.. میشد به شخصیت و فضای داستان بپردازی.
      داستان برای دلنشین شدن باید یک روال منطقی هم داشته باشه.
      اینا رو گفتم چون استعداد نوشتن داری و امیدوارم کارهای بهتر و قوی تر ازت ببینیم. ارزوی موفقیت دارم برات


    •   Ares.1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • آریا جان اتفاقا من با این نظر مخالفم
      در صورت پیش اومدن این اتفاق برای من و بودن با کسی ک عاشقانه دوستم داره ، حاضرم عشقم ازم زده بشه و با این خیال ک زندگی خوبی دارم بعد از گذشتن از غم و سختی جدایی ، ب زندگیش برسه ، تا اینکه کنارم بمونه و پر پر زدن و تلاش بیهوده برای زنده موندنم رو ببینه و تهش با دیدن مرگم زندگیش جهنم بشه
      بعضی وقتا خودخواهی ، دقیقا همون از خود گذشتگیه


    •   Ares.1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • در رابطه با داستان هم که قبلا توضیح دادم ، حتما نکاتی که شما و بقیه ی دوستان گفتن رو در نظر میگردم و با یک یا دو نفر از بچه های قدیمی اینجا داستان بعدی رو هماهنگ میکنم که یه کار خوب و قابل قبول بشه


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • از داستانهای دنباله دار و چند قسمتی خوشم نمیاد بنظر من داستان سکسی باید بر مبنای واقعیت باشه در هر صورت ممنون


    •   Paria_1991
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی عالی بود منتظر کار جدیدت هستیم فقط اینقدر کلمه ی داخل رو استفاده نکن خسته کننده میشه


    •   زووووووووج
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • افرين عالي نوشتي


    •   bahar136709
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • چرا اینقدر بد تموم شد؟
      لایک 5


    •   Sepidarsal
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوبه کنار همدیگن در همه لحظات


    •   ali80xx
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی خوب بود آرس راستش از لحظه ای که با هم دوس شدین داشتم اشک میریختم تا الان که فهمیدم زهرا برگشت.ینی واقعا از ته دل خوشحالم که دوباره بهم رسیدین و زهرا هم به خاطر تو زنده مونده بود.ولی مطمئنم اگه زهرا میمرد هر وقت یاد داستانت میفتادم اشکم میریخت


    •   asadaghaa
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • این که خیلی فاکد آپ شد....حیف آرس.... داستان خوبی بود دمت گرم


    •   Sh82
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • شهوانی نیست که مجمع نویسندگان حرفه ایسست


      همینشو دوسدارم
      موندم چرا سایتشو فیلتر کردن
      خیلی داستانتو دوسداشتم>


    •   fredmveii
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • به نظرم در کل داستان بدی نبود! احتمالا میشد تو دو یا سه قسمت جمعشی کنی چون خیلی از حاشیه هاش عملا اضافه بود!
      طبیعتا داستان داره از طرف آرس که یه مرده روایت میشه ولی وقتی میخونیش انگار یه دختر داره روایتش می کنه ... یه کم عجیب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو