رُفتِگَر (۱)

1400/01/10

توجه: این داستان خیلی به مسائل جنسی نمی پردازه!

ساعت حدود ۱۱-۱۲ شب بود، بعد از یه روز کسل کننده کاری داشتم بر میگشتم خونه که صدایی متوقفم کرد.
+خانم؟
-بـَــ بله؟
کیفِ پول تون افتاد…بفرمایید.
+خیلی ممنون
راه افتادم سمت خونه که فکری متوقفم کرد.
+شما غذا خوردین؟
-جان؟
+غذا؟…غذا خوردین؟
سکوت کرد.
+خیلی خُب همینجا بمونید تا من براتون غذا بیارم.
جاروش رو بین دستاش جابجا کرد و گفت: زحمت میشه!
+نه بابا چه زحمتی، صبر کنید الان برمیگردم.
سرش رو به علامت تایید تکون داد و من هم راه افتادم سمت ساختمون.

بفرمائید .
-خیلی ممنون خانم، زحمت کشیدین.
نشست روی جدول و دست کش هاش رو درآورد.
+دست ها تون رو نمی شورین؟
سکوت کرد.
+بیاین در پارکینگ رو باز میکنم، همونجا هم دست تون رو بشورین.
-باشه، خیلی ممنون.

بعد از اینکه غذاش رو خورد و برگشت سر کارش، کل‌وجودم پر شده بود از حس رضایت، برگشتم بالا و بعد از پاک کردن آرایشم رفتم توی تخت، اما یه چیزی باعث میشد نتونم بخوابم! یه جفت چشمِ عسلی!
فردا تمام روز توی شرکت مشغول فکر کردن به شب قبل بودم، چیزی راجب دیشب برای من خاص بود. اما نمیتونستم دلیل اون خاص بودن رو پیدا کنم.
با صدای تقه هایی که به درب اتاقم خورد از جدا پریدم و ناخوداگاه شروع کردم مرتب کردن مقنعه اَم.
+جانم…بفرمائید
در باز شد و بله! همون مزاحم همیشگی.
-به به خانم مهندس، احوال شما؟
+خوبم ممنون.
-اجازه هست؟
+بله
خودش رو ول کرد روی مبل کنار میزم: اخ که دیشب چه شب پر کاری بود.
+بله و هنوز هم نصف کار ها باقی مونده، اگر همه کارهاشون رو درست انجام بدن همچین افتضاحی…
-حالا هرچی بود، دیگه تموم شد. نیومدم راجب کارای شرکت صحبت کنم.
جابجا شد و خودش رو نزدیک من کرد و چشمکی زد: اومدم راجب خودمون صحبت کنیم.
+خودمون؟ امیرعلی مثل اینکه متوجه نیستی!؟ همه چیز تموم شده! ما بدرد هم نمیخوریم!
-همین؟ چطور میتونی بگی بدرد هم نمیخوریم؟ ما…
صدای در متوقفش کرد!
+بفرمایید.
منشی دفتر: خانم مهندس میشه یه لحظه تشریف بیارید؟
لبخندی زدم و نگاه امیرعلی کردم:من کار دارم عزیزم، هر چیزی که هست بگین اقای صفاریان انجام بدن.
-من هنوز حرفام تموم نشده!
+اقای صفاری، الان وقت کاره بعدا راجب ارتقای حقوق شما صحبت میکنیم.
نگاهی پر از عصبانیتی بهم کرد و از اتاق خارج شد.
+مردک‌ِ مزاحم.

-خانم بزارید بریم داخل کوچه.
+نه اقای مطهری، من از این سمت کوچه پیاده برم، چند تا ساختمون فاصله دارم با خونه، شما الان باید کلی دور بزنین…
-اخه.
+من خودم میرم، فقط فردا لطفا سر وقت بیاین.
-چشم.

ساعت حدودِ ده شب بود و به نظر میومد هنوز شیفتش نشده باشه، نمیدونستم چرا، اما با تمام وجودم میخواستم که دوباره ببینمش. بی اختیار تا وسط کوچه رفتم تا شاید ببینمش، اما هیچ خبری ازش نبود!
نهایتاً برگشتم سمت خونه، اما تا در حیاط رو باز کردم
دستی جلوی دهنم رو گرفت! سعی کردم که تقلا کنم اما دست دیگش رو قفل کرد دور شکمم و خودش رو از پشت چسبوند بهم: سلام عزیزم!
صداش آشنا بود، صدای امیرعلی بود!
-راه بیوفت برو تو.
سر جام میخکوب شده بودم!
هلم داد سمت جلو!
-بزار این درِ لعنتی رو ببندم! بعد نشونت میدم!
صداش رو به شکل ناشیانه ای نازک کرد و گفت:ما بدرد هم نمیخوریم، اره ؟ جنده خانم؟ حالا من دیگه بدرد نمیخورم.
نفسم بالا نمی اومد و ترس کل وجودم رو گفته بود.
میخواستم جیغ و داد کنم، اما بی فایده بود ساختمونی که من توش زندگی میکردم دو طبقه بود و طبقه اول هم خالی بود، با خودم فکر میکردم که همه چی دیگه تموم شده اما…
*چکارش داری عوضی؟
صدای اخ‌ گفتنِ امیرعلی رو به واضوح شنیدم، دستش رو از جلوی دهنم برداشت و چند ثانیه بعد پرتم کرد به سمت جلو.
با عجله روم رو برگردوندم و دیدم امیرعلی با جفت دست سرش رو نگه داشته و صورتش پر از خون شده.
همون رفتگر دیشبی بود، نمیدونم از کجا اومده بود اما به موقع بود. با سنگ زده بود تو سر امیرعلی و سنگ هم هنوز تو دستش بود.
امیرعلی که از شک دراومد حمله کرد بهش، مطمئن بودم هیکل نحیف و لاغر اون در مقابل هیکل ورزیده امیرعلی شانسی نداره همین هم شد! در عرض سه ثانیه نقش زمین شد و امیرعلی نشست روی سینش و شروع کرد مشت زدن بهش.
بعد از چند ثانیه‌ مکث حمله کردم به امیرعلی و با هرچیزی که دستم اومد کوبیدم توی سرش. زخم عمیق سرش باعث شد نتونه مقاومت کنه و بلند شد.
دستش رو روی سرش گذاشته بود و هاج و واج من رو نگاه میکرد.
-چه غلطی میکنی؟
+برو امیرعلی، برو!
نمیدونم چی باعث شد که بره! اما رفت.
میونِ سنگینی نگاهِ همسایه ها که از پنجره نظاره گر واقعه بودن رفتم سمت رفتگر.
+حالت خوبه؟
-خوبم خانم.
+نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم، بلند شو بریم داخل یه آبی به سر و صورتت بزن.
سکوت کرد!
دستش رو گرفتم و بلندش کردم.

داخل ‌خونه:

+اخ اخ نگاه کن عوضی چکار کرده، این کیسه یخ رو یکم روش نگه دار.
-ببخشید من شما رو همش به زحمت میندازم.
+این چه حرفیه اخه؟ اگر تو نبودی معلوم نبود اون اشغال…
حرفم رو قطع کرد: میشناسیدش؟
+اره، نامزد سابق بود.
سکوت سنگینی برقرار شد، چند ثانیه ای یخ رو روی سرش نگه داشتم و بعد خودش کیسه رو گرفت!
یه قدم رفتم عقب و با دقت بیشتری به جزئیات صورتش نگاه کردم.
انگار از تصویرِ ذهنی من، راجب یه مردِ جذاب، پرینت گرفته بودن و گذاشته بودن جلوم! صداش رشته افکارم رو پاره کرد!
-خانم؟
+جانم؟
-من کجا میتونم صورتم رو بشورم؟
با دست به سمت دستشویی اشاره کردم.
بلند شد ولی دو قدم بیشتر نرفته بود که سرش گیج رفت و داشت‌ زمین میخورد! سریع دویدم سمتش و زیر بغلش رو گرفتم: خوبی آقا؟
-سرم گیج رفت!
+بزارید کمک تون کنم.
بردمش داخل سرویس و بهش کمک کردم دست و صورتش رو بشوره و بعد هم برش گردوندم داخل حال و کمکش کردم بشینه روی کاناپه.
+یکم اینجا استراحت کنید تا من براتون یه چیزی بیارم که بخورین جون بگیرین.
رفتم داخل آشپز خونه و مشغول شدم، حدود نیم ساعتِ بعد کارم تموم شد.

+آقا؟خوبی؟
چشم هاش رو بسته بود و دراز کشیده بود روی کاناپه!
اولش ترسیدم که شاید بلایی سرش اومده باشه، اما یکم که دقت کردم فهمیدم خوابش برده! نشستم کنارش و به صورتش نگاه کردم! از حسی که توی وجودم نسبت به اون غریبه داشتم، میترسیدم!
دستم رو نزدیک صورتش بردم و روی گونه اش گذاشتم و در همون امتداد انگشت هام رو تا روی لب پایینش کشیدم! باورم نمیشد! قلبم داشت تند تند میزد و احساس عجیبی وجودم رو گرفته بود! تحریک شده بودم! شاید برای این بود که از آخرین باری که با یه جنس مخالف تو یه خونه تنها بودم، حدود سه سالی میگذشت!
میدونستم که کارم احمقانه است اما به لمس کردن بدنش ادامه دادم…
انگشت هام روی لب هاش میکشیدم، عضو مورد علاقه من!
تکونِ کوچیکی خورد و چشم هاش باز شد، با ترس دستم رو عقب کشیدم.
+بیدار شدین؟
فقط نگاهم میکرد!
+ببخشید که بیدارتون کردم، به سینی غذایی که کنار دستم بود اشاره کردم و گفتم: بفرمایید، یه چیز حاضری درست کردم.
خودش رو تکون داد و از کاناپه اومد پایین، کنارم نشست و لبخند زد. لبخند و نگاهش داشت‌ من رو میترسوند!
-ممنونم.
+خواهش میکنم.
بلند شدم سر پا، باور اتفاق هایی که اونشب افتاده بودن برام سخت بود! خیلی ‌سخت! رفتم سمت اتاق خوابم که صداش متوقفم کرد.
-خانم؟
برگشتم سمتش، دقیقا پشت سرم بود، دستش رو بالا اورد و از جلوی نگاهِ متعجب من عبورش داد و انگشت اشارش رو گذاشت رو لبم و اروم اروم به سمت گوشم هلش داد، دستش رو باز کرد و پشت سرم قرارش داد.
باورم نمیشد که چه اتفاقی داره میوفته! اما بدون فکر کردن یه قدم جلو رفتم و دستم رو به تقلید از خودش، پشت سرش گذاشتم. اون هم دست دیگش رو دور کمرم حلقه کرد و در عرض چند ثانیه لب هامون قفل شد‌ توی هم. بعد از تقریبا سی ثانیه از هم جدا شدیم، هر دو هول کرده بودیم، نگاهش کردم و لبخند زد و من هم جوابش رو با یه لبخند دادم.
با دست پاچگی گفت: من دیگه باید برم.
باهاش موافق بودم، الان وقتش نبود!
+فردا ساعت ۶ صبح اینجا باش.
-چرا؟
+میخوام ببرمت شرکت خودم.
چشم هاش برق زد: جدی میگین؟
+اوهوم، چقدر درس خوندی؟
-دیپلم دارم.
+خوبه، میتونم یه جایی برات باز کنم.
-خیلی ممنونم خانم، نمیدونم چی باید بگم.
نگاهش کردم:خیلی حرف ها زدنی نیست، حس کردنی هستش!
————
چند تا نکته :
۱)این داستان واقعی نیست!
۲)سعی کردم داستان رو جوری بنویسم که اگر استقبال خوبی ازش شد، بشه ادامش داد و اگر هم نشد، نیمه کاره رها نشه…
۳)من یه نویسنده تازه واردم، پس لطفا نقدم کنید تا کارم بهتر بشه…
۴)ممنون از شیوا و کابر sexymind بابت نکاتی‌ که بهم گفتن.❤️

ادامه...

نوشته: دخترِ غم


👍 73
👎 1
39401 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

800373
2021-03-30 00:39:26 +0430 +0430

خوبه سعی کن داستانتو زیاد تو حاشیه نبری

1 ❤️

800375
2021-03-30 00:40:23 +0430 +0430

لایک کردم،منتظر ادامش میمونم

1 ❤️

800376
2021-03-30 00:41:54 +0430 +0430

جالب بود. لطفا با عجله ننویس قسمت بعدی رو. ساختار رو بوجود بیار

1 ❤️

800377
2021-03-30 00:42:22 +0430 +0430

خيلي زيبا و روون بود
فقط حيف زود تمومش كردي
در كل من دوس داشتم همه چيش عالي بود
لايك

1 ❤️

800393
2021-03-30 00:55:39 +0430 +0430

بهت توصیه میکنم کامنت زیرش نزاری ایدیتو بفهمن نصف سایت سوپور از آب در میان!! 😁


800394
2021-03-30 01:00:17 +0430 +0430

جان مادرت مارو ننداز
مارو هم ببر شرکت خودت (گریه شدید)
چرا از شیوا جقی و میوای نقی تشکر میکنی
پس ما قاقیم مال ما خار داره
خار دار هم الان مده ها

1 ❤️

800409
2021-03-30 01:16:40 +0430 +0430

یه توهومی دیگه اضافه شد به جمع متوهمین 😂😂😂

1 ❤️

800425
2021-03-30 01:33:44 +0430 +0430

قشنگ شروع کردی سعی کن خرابش نکنی معلومه یه چیزایی از رویاپردازی میدونی تبدیلش نکن به توهم منتظر ادامش هستم

1 ❤️

800434
2021-03-30 01:48:54 +0430 +0430

یه داستان ساده و دلنشین و به دور از مبهم سازی و … نوشتی از شیوا کمک گرفتی باید انتظار پیچیدگی داشت که نه نیست و اما من روز اول وقتی که به پارکینگ خواستتش احساس کردم که ساختمون آپارتمانیه در کل ادامه بده که باحاله

1 ❤️

800436
2021-03-30 01:52:38 +0430 +0430

با احترام به این شغل
من همه اش استرسم این بود لباس و بدنش بعد از شغل سخت و پر زحمتش تمیز و مرتبه یا نه…
درکل جالب بود و در نوع خودش هنجارشکنی عجیب و جدیدی به حساب میومد
ادامه بده

5 ❤️

800438
2021-03-30 01:54:48 +0430 +0430

یک لایک با احترام از طرف من

1 ❤️

800451
2021-03-30 02:32:38 +0430 +0430

در عالم واقعیت هیچ زنی مردی را که بیرون از محیط کار قبل از شروع رابطه شون بوسیدتش را نمیبره محل کارش و بهش شغل پیشنهاد کنه
زنها در این موارد خیلی محتاط اند.

2 ❤️

800472
2021-03-30 04:51:24 +0430 +0430

داستان جز نگارش قابل قبول که اون هم خالی از اشکال نبود چیز خاص دیگه‌ای نداشت.
ایده‌های خاص برای بارور شدن و باورپذیری توی ذهن مخاطب، نیاز به قلم پخته و پرداخت دقیق و اصولی دارن. درغیر این‌صورت تبدیل به سناریوی هندی و بی‌منطق میشن.
باید با فضاسازی درست و توصیف دقیق‌ و بهتر رفتار و حالات شخصیت‌ها، به داستان انسجام بیشتری بدی و نذاری منطق داستان فدای خلاصه‌گویی بشه.
از دیالوگ‌هات هم خیلی بهتر می‌تونی برای شناسوندن رفتارِ شخصیت‌های داستانت استفاده کنی.
با توجه به تگ عاشقی داستان و پایانِ قابل حدسش، پیشنهاد می‌کنم بیخیال ادامه‌ی این داستان بشی و با مشورت با دو عزیزی که نام بردی، با ایده‌ای بهتر و تمرکز و دقت بیشتر داستان دیگه‌ای بنویسی.
به امید خوندن داستان‌هایی بهتر لایک!

4 ❤️

800496
2021-03-30 08:21:09 +0430 +0430

خوب بید

2 ❤️

800506
2021-03-30 09:21:28 +0430 +0430

یک مورد که میشه این داستان رو قبول کرد این هست که خانمها هیچی نداشته باشه مرد اما غیرتی و تعصب رو اونا داشته باشه واسشون انگار همون سوار بر اسب سفید هست که اومده پرنسس رو ببره . برای شروع هم خوب بود هم بنظر من از راهنمایی گرفتن اون دو دوست کار درستی انجام دادی
امضا:اینجانب

1 ❤️

800508
2021-03-30 09:39:57 +0430 +0430

سلام و درود دخترِ غم ❤️

ممنون از نوشته ای که ارسال کردی، داستان تو صحنه اول یک نخ رو باز میکنه و در آخر داستان همون نخ رو می بنده؛ این موضوع چیز خوبیست و یعنی نویسنده درک مناسبی از نخ داستانی داره اما جدا از پلات داستانی بود.
چون اصولا بخش وسط داستان مرتبط با پلات اصلی داستان هست، یعنی رابطه بین کاراکتر اصلی و امیرعلی، چون داستان جایی اتفاق می افته که کانفلیکت باشه، یعنی مشکل بین دو نفر، از طرفی چون کاراکتر رفتگر داخل داستانت بود، اسم داستانت هم رفتگر بود و بین اونا کانفلیکتی نبود، به همین علت (به نظرم!) ოεհгձռ گفت داستانت چیز خاصی نداشت.
موضوع دوم مشکل کاراکتر های داستان هست، اول چرا من اسم کاراکتر اصلی رو نفهمیدم؟ یک جایی هم آقای صفاریان بود و یک جای دیگه هم آقای صفاری، یک جا هم آقای مطهری. یعنی به نظرم نیازی نبود که این شخصیت ها اصلا به صورت اسم مطرح بشند. باعث میشه خواننده یکمی ذهنش پراکنده بشه.

در نهایت بزرگترین اشکالی که از داستانت می تونم بگیرم، نبود عملا هیچ گونه فضا سازی! یعنی نه از کاراکتر هات رنگ و بود فهمیدیم، نه فهمیدیم قیافش چه شکلیه، نه محیط کار نه محیط خونه ای توصیف شد، عملا این سبک مناسب کسایی که رمان های طولانی می خونند خیلی نیست، چون می خوان کاملا بشین تک تک صحنه هارو تجسم کنند.

در ضمن بلی، آخر داستان باورپذیر نبود، چون ما خودمون روزانه از کنار صد تا رفتگر رد میشیم و خیلی اهمیت نمیدیم، مگه نکته خاصی دربارش باشه.

نه مخالفم با حرف ოεհгձռ که این داستان رو بیخیال بشی، می تونی برای خودت این داستان رو باز نویسی کنی، با دعوای بین کاراکتر اصلی و عشقش شروع کنی، بعد داخل کوچه با رفتگر آشنا میشه و …

منتظر قسمت بعدیت خواهم بود! مرسی از داستانت
آرزو موفقیت، artemis25 ❤️

1 ❤️

800517
2021-03-30 10:22:35 +0430 +0430

قشنگ بود

1 ❤️

800524
2021-03-30 11:09:58 +0430 +0430

منتظر قسمت بعدی می‌مونم تا اون‌موقع نظرم رو بگم
یک‌سری نکات هم هست که باید به خودت بگم‌شون

1 ❤️

800530
2021-03-30 11:21:59 +0430 +0430

داستان روایت ساده ای داشت…این سادگی برای من دوست داشتنی بود… فقط احساسم رو میگم…داستان رو دوست داشتم…موفق باشید

5 ❤️

800537
2021-03-30 11:53:50 +0430 +0430

داستانت گیرا بود و آدم دلش میخواست خوندنو ادامه بده.ولی چند تا نکته بگم:
از نوشتت کاملا مشخصه که به عشق در یک نگاه اعتقاد داری…
مهر رفتگره همچین یهویی افتاد تو دل دختره…یکم بیشتر به داستانت پر و بال بده.شاخ و برگ داستانتو بیشتر کن…داستانتو ببر به حاشیه و از کنار همون حواشی اتفاق بعدی داستانتو مشخص کن…
مورد بعدی دیالوگ…دیالوگا تو شکل گیری شخصیتای داستان خیلی تاثیر دارن تو انتخاب دیالوگ دقت کن (هوشمندانه انتخاب کن)تا داستانت جذابتر بشه…و تعداد دیالوگاتم بیشتر کن تا شخصیتا شکل بگیرن.الان همه شخصیتا گنگن.کسی نمیتونه درون شخصیتای داستانتو کشف کنه و باهاشون ارتباط برقرار کنه؛مگه این که شخصیتا کامل شکل بگیرن.پس باید بیشتر راجبشون توضیح بدی و بیشتر براشون دیالوگ بنویسی.ارتباط برقرار کردن خواننده با شخصیتای داستانت باعث جذابتر و محبوب تر شدن داستانت میشه.
و آخرین مورد زاویه دید…به موضوعت از یه زاویه نگاه نکن… از زوایای مختلف ببینش…یه نویسنده خوب باید ذهن مخاطبو به هر جای داستان که دلش خواست ببره…باید کاری کنه مخاطب به اون چیزی که(نویسنده)میخواد فکر کنه…نویسنگی مثل این میمونه که بخوای چنتا غریبه رو تو شهر خودت بگردونی.اول باید همه جای شهرتو کوچه به کوچه بلد باشی تا بتونی یه راهنمای خوب بشی…داستان نویسی هم همینه…باید اول تمام کوچه پس کوچه های داستانتو بلد باشی…باید از زوایای مختلف داستانتو ببینی و بهترین زاویه رو انتخاب کنی…باید ببینی تو کدوم زاویه میتونی ذهن مخاطبو درگیر کنی کجا میتوی ذهنشو تسخیر کنی و کجا میتونی بهش حس دوگانگی بدی…از زوایای مختلف نگاه کن… این داستانتو جذاب میکه

2 ❤️

800538
2021-03-30 12:00:20 +0430 +0430

قشنگ بود منتظر ادامش هستم

1 ❤️

800539
2021-03-30 12:21:11 +0430 +0430

من که واقعنی خوشم اومد و لایک نمودم…

خواهش عزیزم، قربونت برم من… ❤️

4 ❤️

800549
2021-03-30 13:30:59 +0430 +0430

قلمت در کل خوب هست، ساده و روون قضیه رو تعریف کردی… جای پیشرفتم که صد البته داری و کلا محدودیتی برای بهتر شدن وجود نداره
اما یه چند تا نکته ای هست که دوست داشتم بهشون اشاره کنم:

  1. بعضی جاها بیش از حد و بدون اینکه ضروری باشه از علامت تعجب استفاده کردی
    چشم هاش رو بسته بود و دراز کشیده بود روی کاناپه!
    اولش ترسیدم که شاید بلایی سرش اومده باشه، اما یکم که دقت کردم فهمیدم خوابش برده! نشستم کنارش و به صورتش نگاه کردم! از حسی که توی وجودم نسبت به اون غریبه داشتم، میترسیدم!
    اینا جملاتی هستن که از دیدِ منِ خواننده واقعا نیازی به استفاده از علامت تعجب در آخرشون نبوده و بعضی وقتا یکم این قضیه رو اعصاب میره
  2. روند داستان کمی غیر منطقی بود و متاسفانه یه جاهاییشم کلیشه ای شد. اون بخشی که نامزد سابقش اذیتش میکنه، کاملا میشد حدس زد که چه کسی به موقع سر میرسه و خود دعوا هم خیلی سریع سرِ هم اومد و اینکه امیر علی بدون هیچ دلیلی ول کنه و بره، خب واقعا قابل قبول نیست…
    بعدشم که وارد خونه شدن بدتر بود: دلیل اولش به خاطر اینکه انقدر به سرعت یه غریبه رو وارد خونه اش کرد و دلیل دوم اینکه کسی که مورد حمله قرار گرفته و احتمالا در معرض تجاوز بوده بهم میریزه و نیاز داره که یکی مراقبش باشه، نه اینکه خودش مراقب یکی دیگه باشه و حتی تحریک شه!
    صادقانه بخوام بگم به نظرم با همچین توانایی ای وقتت رو صرف یه ایده ی بهتر و پخته تر کنی بهتر از ادامه دادنه این داستانه، بازم خودت تصمیم گیرنده ای…
    موفق باشی 🌹
2 ❤️

800553
2021-03-30 13:53:20 +0430 +0430

رفته گره جاروشو تو کصت نکرد موقع رفتن؟

0 ❤️

800559
2021-03-30 14:28:48 +0430 +0430

یک روایت ساده و روان (به اینگونه نوشته‌ها میگن روایت؛ اسمش داستان نیست)…
حالا چه ادامه‌اش‌رو بنویسی یا داستان‌های دیگه بنویسی، احتمالاً داستان چهارمت (یا قسمت چهارم این) خودت متوجه میشی داستان چجوری باید آغاز بشه و گسترش پیدا کنه…
اما در کُل اینکه روایت و داستان، روان باشه و خواننده وسطش خمیازه نکشه یا نصفه ولش نکنه، از همه چیز مهمتره… روایتِ تو این خصوصیت مثبتو داشت… اینو فعلاً حفظش کن و به مرور عناصر دیگه داستانی‌رو یکی‌یکی بهش اضافه کن… عجله نداشته باش.
من دوست داشتمش 🙏 ❤️ 🙏

3 ❤️

800573
2021-03-30 15:26:40 +0430 +0430

نویسنده گرامی
اینها به کس ننشون میخندن
اینها یه مشت باند و کسکش و مادر قح به ن
اینها رو من میشناسم
اینها خودشون به خودشون بیست میدن
صدها پروفایل و اکانت دارن
و با اون اکانتهای قلابی و فیک میان برای خودشون انواع و اقسام نوشابه ها رو باز میکنند و به به چه چه و چه جمع کس لیسانی راه می اندازند
اینها کون خودشونو نمیتونن بشورن
یه مشت کون نشور لاشی ریختن اینجا تراوشات ذهنی مریض و عقده های جنسی خودشونو بخورد مخاطب میدن
چه خوبه که کاربران اینجا از خاطرات و سرگذشت ها و عبرت هایی که میتونه کارساز و حیاتی باشه بنویسن و گرنه کوچه و بازار پر روزنامه و مجلات و کس شرات روزمره س
اینها رو بسپر دست من
من مادر و زن و خواهر تک تکشونو خواهم گا یید
بنویس عزیز
زیاد بنویس
آنقدر که به قول چخوف دست و قلمت بشکنه

0 ❤️

800582
2021-03-30 16:16:56 +0430 +0430

سعی کردی ولی نشده .از نظر من داستان باید طوری نوشته بشه که خوانندرو ببره وسط ماجرا انگار که خواننده گوشه ای واستاده و تماشا میکنه .مثل بنده بعنوان یه خواننده در اون قسمتی که امیر علی
خانم رو گرفته و میبره داخل اظهار میکنه که درو ببنده خب گیرم درو نبسته و اومد تو رفتگره بدون اطلاع از موضوع با عقل جور در نمیاد یدفه بزنه تو سر مردی که نمیدونه باهات چه نسبتی داره . یعنی اصلا احتمال نداد شاید یه دعوای خانوادگیه . تو این قسمتا دچار مشکل خوانش شدم .اگه دقت بشه مطمینا داستان خوبی میشه مرسی

3 ❤️

800594
2021-03-30 17:11:19 +0430 +0430

جالب بود ولی همچنین موضوعی توی واقعیت تقریبا محاله پس اگرم نمینوشتی،ما میفهمیدیم

توی جمهوری اسلامی،به کسی که دیپلم داره کسی شغل دولتی نمیده😉

1 ❤️

800617
2021-03-30 20:37:52 +0430 +0430

بزرگترین حسن داستان این بود که موقع خوندنش حس خوبی داشتم همینجور ادامه بده🦋

1 ❤️

800634
2021-03-30 23:05:16 +0430 +0430

نه جالب بود ایول…

1 ❤️

800642
2021-03-30 23:42:39 +0430 +0430

❤️❤️

1 ❤️

800645
2021-03-30 23:53:12 +0430 +0430

واوووو عزیزم چقدر از این داستان، فیدبک مثبت گرفتی. این عالیه…

بهترین قضاوت کننده، مخاطبان محترم داستان‌ها هستن. حتما خوب بودی که فیدبک مثبت گرفتی. پس باز هم بنویس…

3 ❤️

800646
2021-03-30 23:54:21 +0430 +0430

اول از همه خیلی ممنونم از این که اسم من رو آوردی و باز هم کمکی از دستم بربیاد انجام می‌دم 😇

حالا بریم سراغ داستان.
-با نحوه نوشتن اسم داستان سطح سواد شهوانی رو به کل بردی زیر سوال 😂 هم ـُ و هم ـِ و هم ـَ . (شوخی)
-این دفعه می‌تونی برای زیبایی نوشته روی نیم‌فاصله کاری کنی.
-پرش‌های داستانت زیاده هنوز. بعد از دیالوگ مردک مزاحم، یه پرش می‌زنی به بیرون از ساختمون و بعد دوباره یه پرش به خونه. می‌تونستی بعد از اون دیالوگ، خیلی راحت بگی کارات تموم شد و ساعت فلان شد و رفتی پایین و به تور آقای مطهری خوردی (که هنوز نمی‌دونم چرا اصلا باید این قسمت تو داستان می‌اومد.)
-از علامت تعجب بیش از اندازه استفاده کردی.
-وقتی می‌خوای جیغ و داد کنی دیگه نمیای قبلش فکر کنی که کسی صدات رو می‌شنوه یا نه. اول زورت رو می‌زنی و بعد این رو متوجه می‌شی.
-“میونِ سنگینی نگاهِ همسایه ها که از پنجره نظاره گر واقعه بودن رفتم سمت رفتگر.” خب اینجا دیگه معلوم شد صحنه رو خوب نچیدی.
-روی واقعی‌بودن داستان خییییییییلی باید کار کنی چون حداقل نصف چیزایی که تو داستان بود من یه نفر رو که قانع نکرد.

از نظر ظاهری خیلی بهتر از قبل شده نوشته‌ات و آفرین بر شما. این داستان تموم‌شده محسوب نمی‌شه از نظر من و حتما باید قسمت بعد داشته باشه ولی اگه می‌خوای قسمت بعد رو بنویسی باید خیلی رو منطق داستان کار کنی.
نوشته روون بود و هنوز هم خوب با کلمات بازی می‌کنی.
موفق باشی 🌹 🌹 🌹

2 ❤️

800703
2021-03-31 01:27:47 +0430 +0430

بد نبود

1 ❤️

800722
2021-03-31 01:55:53 +0430 +0430

اینکه از شیوا کمک گرفتی یعنی نمیخوای هرز نویس باشی، لایک، و منتظر ادامش میمونم

1 ❤️

800863
2021-03-31 15:07:40 +0430 +0430

خیلی روون و جذاب بود

1 ❤️

800865
2021-03-31 15:25:57 +0430 +0430

داستان به لحاظ گره زیبا بود، البته از یک جا کمی کلیشه ای، یاد فیلمفارسی افتادم به خصوص بعد از اینکه آمد داخل منزل، البته باور پذیر بود. تازگی ها برای این گرامیان زحمتکش واژه پاکبان را به کار می برند که از دیدگاه من واژه زیباتری است.

1 ❤️

801041
2021-04-01 07:27:16 +0430 +0430

داستان قشنگیه قلمت هم روان بدون غلط املایی ادامه بده

1 ❤️

801068
2021-04-01 11:53:35 +0430 +0430

خیلی جالب و احساسی معلومه چرت ننوشتی با فکر نوشتی

1 ❤️

801080
2021-04-01 13:27:40 +0430 +0430

تا اینجا که داستان خوب پیش رفت 👏🌹⁦❤️⁩
« بردمش داخل سرویس و بهش کمک کردم دست و صورتش رو بشوره» این جمله داستانت منو یاد فیلم «در امتداد شب» انداخت،
یادش بخیر 😍

1 ❤️

801199
2021-04-02 02:03:30 +0430 +0430

ادامه بده معرکس

1 ❤️

801560
2021-04-03 21:31:48 +0430 +0430

جالب بود و روان.
کم پیش میاد عشق های این شکلی ولی هست.

1 ❤️

802048
2021-04-05 23:29:24 +0430 +0430

شیوا که راهنما باشه معلومه داستان چی از آب در میاد البته استعداد خودتم تو نوشتن عالیه😁😁

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom