شیطان کیست (۴)

    ...قسمت قبل


    گرمم بود.عطش شدیدی داشتم و ریزش دونه های درشت عرق که تمام تنم حتی بالش زیر سر و تشکی که روش دراز کشیده بودم رو خیس کرده بود به وضوح احساس میکردم.نفس هام به زور بالا می اومد و با هر نفس گلوم میسوخت،نمیدونستم ساعت چند بود و چه وقت بود که این حالت سراغم اومده ولی بالاخره گرما و تشنگیِ شدید کلافه م کرد و باعث شد علی رغم میل باطنی پلک هام رو از هم وا کنم.
    بمحض باز شدن چشم هام با رادمهر روبرو شدم!کمی گیج بودم و خوابِ نیمه تموم سرم رو سنگین کرده بود ولی قادر بودم موقعیت رو درک کنم.رادمهر حالت عجیبی داشت. چهار زانو روی تخت نشسته,صورتش رو به سمتم چرخونده و با نگاهی سرد و بی روح خیره ام شده بود.حالت چهره ش کاملا خنثی و بی‌تفاوت بود.یکم که از حالت منگی دراومدم ,به زحمت لبهای خشکم رو با زبونم تر کردم و به همون صورت دراز کش با صدایی دورگه پرسیدم: چرا اینجوری نگام میکنی?
    چند ثانیه ای بدون تغییر, به همون حالت موند تا اینکه لبخندی به روی لبهاش نشست.عجیب احساس میکردم لبخندش زورکی و کاملا تصنعیه! رادمهر کامل به سمتم چرخید لبخندش رو گشادتر کرد و کمی روی صورتم خم شد؛ بوسه ای کوتاه به لبهام زد و فاصله گرفت: بانمک شده بودی, تقریبا یه ساعتی میشه که دارم نگات میکنم..."...
    این رو گفت و از تخت پایین رفت.تنها یک شورت سفید تنگ و چسبون تنش بود.با مکثی کوتاه تکونی خوردم بازوم رو تکیه گاه بدنم قرار دادم و با یه حرکت بلند شدم روی تخت نشستم، بمحض جدا شدن کمرم از تشک و برخورد هوای خنک با پشت داغ شده و عرق کرده ام لرزشی از بدنم گذشت. عجیب بود که اون احساس خفگی و عطش و گرما رو هم دیگه نداشتم،خیره به رادمهر پرسیدم: تو یه ساعت داشتی به من نگاه میکردی?!
    با قدم هایی شمرده و بیخیال به سمت کمد دیواری رفت و بدون اینکه نگاهی به من بندازه جواب داد: قبلا هم بهت گفته بودم از آه و ناله هات توی خواب خوشم میاد!! فک کنم بازم داشتی کابوس میدیدی...
    درست میگفت. قبلا در مورد این مسئله بهم گفته بود ولی اون حالتِ چهره و اون نگاه عجیب و خالی از حس که تاحدودی خصمانه هم بنظر میرسید,هیچ شباهتی به آدمی که از موضوعی خوشش اومده باشه نداشت!! رادمهر حوله ای از کمد خارج کرد و راه گرفت به طرف در اتاق,که وقتی دیدم با اون وضع قرار بره بیرون پر اخم گفتم: هووی هووی ,یه چیزی بپوش..اینجوری میخوای بری بیرون?
    :-کسی خونه نیست!دوستات صبح زود رفتن بیرون...
    دستگیره رو گرفت ولی قبل باز کردنش از سرشونه برگشت سمت من و با چشم های باریک شده اش نگاهم کرد: راستی ! درمورد حرفی که دیشب زدی, تو واقعا به شیطان اعتقاد داری?!
    بخاطر گیجی ناشی از خواب نیمه تموم یه لحظه متوجه منظورش نشدم ولی به ثانیه نرسیده با مرور اتفاقات دیشب که به سرعت از ذهنم گذشت,جریان حمام و اون موجود عجیب روی تخت,فکم قفل شد.جریانات دیشب بکل از یادم رفته بود.حس و حال عجیبی داشتم,تو مرز واقعیت و خیال دست و پا میزدم و تشخیص درستی از آنچه که دور و برم میگذشت نداشتم ! من واقعا به شیطان اعتقاد داشتم?! قفل شده نگاهم به رادمهر بود؛دستگیره به دست مقابل در ایستاده و دوباره با اون نگاهِ گنگ و عجیبش, سرد و جدی خیره ی چشم هام بود تا اینکه به حرف اومد: باید بهش اعتقاد داشته باشی فرشید؛ چون اون حواسش بهت هست و یجورایی بهت ایمان داره!!...اینو گفت و بلافاصله درو باز کرد و بیرون رفت.
    با شنیدن این جمله موجی از دلشوره و ترس به سمتم سرازیر شد.شیطان به من ایمان داره?یعنی چی?بی اختیار نگاهم چرخید به گوشه کنار اتاق همزمان با انگشت اشاره یقه ی تیشرتم رو کمی آزاد کردم و نفس عمیقی بدلیل سنگینی هوا کشیدم.چرا همش حس میکردم یکی نگاهم میکنه? چرا حضور و نزدیکیش رو انقدر واضح احساس میکردم ? انگار اتفاقاتِ این چند وقت,شاید هم توهمات نمیدونم,بدجور روی افکارم تاثیر گذاشته ,طوریکه از تنها موندن در یک مکان واهمه داشتم.به همین خاطر به سرعت از تخت پایین پریدم, تیشرت خیس از عرقم رو درآوردم درون سبد رخت چرک ها پرت کردم و بعد از برداشتن موبایل و یه پیراهن چهارخونه از کمد ،فورا از اتاق بیرون زدم و به سمت سرویس راه افتادم.دوقدم بیشتر نرفته بودم که نگاهم به شومینه خاموش ,خاکسترهای کاغذ و قرآن نیم سوخته ی روی میز افتاد؛ با دیدن این صحنه سرم رو از روی تاسف تکون دادم.باید دلیل این کار رادمهر رو می فهمیدم!
    درحالی که پیراهنم رو دکمه میکردم,وقتیکه مطمئن شدم چیز عجیب و ترسناکی تو گوشه کنار چمبره نزده, با ترس و لرز وارد سرویس شدم صورتم رو تند شستم مسواک نصفه و نیمه ای زدم و به سرعت برق و باد بیرون پریدم و بطرف آشپزخونه راه افتادم.قلبم توی دهنم میزد.این ترس از حمام و دستشویی هم داشت تبدیل به معضل میشد.


    رادمهر پشت میز آشپزخونه نشسته, سربه زیر انداخته بود و با چاقویی که توی دستش داشت,روی میز خط میکشید،قدمی جلوتر رفتم و موبایلم رو روی میز پرت کردم.میتونستم قطرات آبی رو که از چونه ش به پایین راه گرفته و روی گردن و قفسه سینه ش روون بود ببینم: سردت نیست رادی ? چرا یه چیزی تنت نمیکنی ?
    رد نگاهش رو اول به موبایل بعد به من داد و گفت: نه سردم نیست و برعکس دارم از درون میسوزم ! اما فک کنم پدر تو یکیو درآوردم,نه?!
    نیشخند شیطنت آمیزی زد,منم با کلافگی جواب دادم: والا پدر که چه عرض کنم, زنده و مرده امو آوردی جلو چشم..تازگی هم که ناز میکنی و نمیدی ..راستی منظورت از اون حرفی که زدی ,چی بود?
    :-کدوم حرف?
    درحالیکه نگاهم به چاقوی توی دستش بود به سمت کابینت و سراغ دستگاه قهوه جوش رفتم :اینکه به شیطان اعتقاد دارم یا نه? اینکه اون حواسش بهم هست و ایمان داره...
    شونه ای با بی تفاوتی بالا انداخت دوباره به کارش مشغول شد و روی میز خط کشید: منظوری نداشتم؛ ایمان مردم کم شده، به چیزهایی که با چشم نمیبینن اعتقادی ندارن و فکر میکنن وجود ندارن!!به هرحال از شیطان و فرزندانش باید ترسید.."..بدون اینکه به من نگاه کنه با چاقو و میز مشغول بود لحظه ای مکث کردم و وقتی دیدم خیال نداره از کارش دست بکشه با لحنی جدی گفتم: از این قضیه که بگذریم کار دیشبت بدجور ذهنمو درگیر کرده !! هنوز نتونستم درک کنم چرا قرآنو...
    بلافصله خنده ای کرد و وسط حرفم پرید: فرشید باور کن خُل شده بودم!!گفتم که یهو سردم شد فقط میخواستم خودمو گرم کنم اصلا نفهمیدم چی شد!!!
    از بیخیالی و خنده ناگهانیش حسابی جاخوردم:اون قرآنو از کجا آوردی ?
    بیخیال شونه ای بالا انداخت به پشتی صندلیش تکیه داد و تیزی چاقو رو روی گونه ش از بالا تا پایین کشید: چه فرقی میکنه از کجا آوردم?تو خیال کن همونجا انداخته بود..
    نگاه متعجبم به چشم های زمردی رادمهر قفل شد,چرا انقدر سرد و بی تفاوت حرف میزد? اون چاقویی که از بالا تا پایین روی پوست گونه ش میکشید تنم رو می لرزوند,نفس عمیقی کشیدم و با حرص آشکاری گفتم: اولا اون چاقو رو بگیر پایین ,دوما چطور فرقی نمیکنه ما توی خونه قرآن نداشتیم که...
    تا اینو گفتم, با عصبانیت دستش رو پایین انداخت و بضرب تیزی چاقورو درون میز فرو کرد:اه بسه دیگه..گیر دادی ول کنم نیستی...
    بهت زده از این حرکت و فریاد بلند,دهنم کاملا بسته شد! چیز خاصی نگفته بودم ,چی شد که اینجور بهم ریخت?هر دو لحظه ای بهم خیره شدیم.میخواستم اعتراض کنم ولی با دیدن اون نگاه تند و قیافه حق بجانب پشیمون شدم !!یعنی تخم نکردم !
    -: به به...سلاااااام و صبح بخیر به دو کرکس عاشق !!!!
    با صدای شعله ,نگاه حیرت زده ام رو از رادمهر گرفتم و خطاب به اون که بین چهارچوب ایستاده بود ,با تعجب گفتم:اینجا چیکار میکنی?چطوری اومدی تو?
    مقنعه و مانتو تنش بود.تیپ دانشکده,که خیلی هم بهش می اومد.چند ورق کاغذ نقشه کشیِ لوله کرده رو بالا گرفت و توی هوا تکون داد:نیم ساعتی میشه که اینجام..اومدم دنبال این نقشه ها..هادی یادش رفته ببره, بهم زنگ زد و گفت اگه کلاس دارم برسونم دستش !
    یه "آهان " گفتم و دستگاه قهوه جوش رو روشن کردم. شعله بمحض دیدن چاقوی روی میز, انگار که چیزی یادش افتاده باشه با هیجان خطاب به رادمهر گفت:اوه رادی ! دیشب خواب دیدم با یه کارد بزرگ افتادی دنبالم ,میخواستی منو بکشی!!
    من و رادمهر لحظه ای نگاهمون بهم گره خورد،شعله چرخید از آشپزخونه خارج بشه که با صدای رادمهر متوقف شد: اگه چیزی که توی ذهنمه حقیقت داشته باشه, چرا که نه,با کمال میل انجامش میدم !
    داشتم شاخ در می آوردم.شعله آهسته برگشت سمت رادمهر,یه لبخند عجیب هم به لب داشت.ابرویی بالا انداخت و گفت:چی توی ذهنته?بگو تا بگم واقعیت داره یا نه..
    :-وقتش که رسید نمیگم چی توی ذهنمه, نشونت میدم!
    دیگه داشتم کلافه میشدم,فورا خطاب به هردو نفر گفتم: چخبره?درمورد چی حرف میزنید?
    هردو در سکوت ,چند لحظه‌ای با نگاهی خصمانه بهمدیگه زده بودن تا اینکه شعله تک خنده ای کرد و رد نگاهش رو به من داد: هیچی ..آهان راستی..بخاطر جریان دیشب و سیگار متاسفم..و اینکه شنیدم قراره بری رامسر به خانوادت سر بزنی...خیلی وقته شمال نرفتم ,صبح با سحر و طناز درمیون گذاشتم تصمیم گرفتیم همراهت بیایم...هم فالِ هم تماشا..
    چشمکی زد و همون طور که از آشپزخونه خارج میشد اضافه کرد: خیلی دوست داشتم خانوادتو از نزدیک ببینم !
    شعله بعد از اینکه برید و دوخت و تنم کرد ,رفت پی کارش و من موندم و رادمهری که با نگاه تند و غضب آلودش داشت دارم میزد.می دونستم چرا عصبانیه,به همین خاطر با ملتمسانه ترین لحن ممکن گفتم: بخدا من بیگناهم..خودمم بکل یادم رفته بود پدرم تماس گرفته و گفته برگرد !
    رادمهر با خونسردی سری تکون داد بعد بدون اینکه حرفی بزنه صندلی رو کشید بلند شد و آشپزخونه رو ترک کرد.چندبار اسمش رو صدا زدم ولی جواب نداد.پفی کردم و خواستم بچرخم سمت دستگاه قهوه جوش که از گوشه چشم متوجه خط هایی که روی میز کشیده بود شدم؛ کنجکاوی وادارم کرد جلوتر برم. با دو قدم بزرگ بهش رسیدم و با دیدن علامت های عجیب و غریب و از همه مهمتر صلیبهای برعکسی که روی میز حک کرده بود با تعجب اخم کردم...این شکلک ها و علامت ها چه معنی داشت ?!
    .........
    هیچی دیگه, بی خود و بی جهت یه شمال یهویی با اکیپ جور شد ! رادمهر چون خیال میکرد شعله قصد و غرضی از همراهی کردن من در این سفر داره باهام اومد,هادی و رضا هم چون بوی گوشت به دماغشون خورده بود توی این سفرِ دوروزه همراهم شدن که زیاد هم بد نشد,فرصت خوبی بود تا به بچه ها نشون بدم رادمهر چقدر برام ارزش داره ! با توجه به حرفی که پدرم درمورد حال وخیم مادرم زده بود می دونستم خونه اوضاع خوبی نداره, ولی خب بچه ها کم و بیش از جریان زندگی من و وضعیت مادرم خبر داشتن و از طرفی هم دلم نیومد با اومدنشون مخالفت کنم!
    تقریبا نیمی از راه رو طی کرده بودیم که تا اینجاش خیلی خوش گذشته بود.ماشینِ بچه ها جلوتر می رفت ,من و رادمهر هم با فاصله پشت سرشون بودیم.هوا کاملا تاریک شده بود و جاده خلوت !! بجز صدای موتور و چرخ های ماشین که روی آسفالت کشیده میشد هیچ صدایی به گوش نمی رسید!! سکوت و تاریکی راه و خلوتی جاده اذیتم میکرد,رادمهر هم که خوابش برده بود و نمیشد ضبط رو روشن کنم .با اینکه خسته بودم اما نگرانی و دلشوره ای که بابت تماس دوباره پدرم توی وجودم رخنه کرده بود مانع از خواب آلودگیم میشد به همین خاطر با حواسی جمع به رانندگیم ادامه میدادم تا اینکه متوجه بالا رفتن دمای هوای داخل ماشین شدم!!!
    اوایل اهمیت ندادم ولی رفته رفته دما بالاتر رفت طوری که عرق روی پیشونی و گردنم نشست..وسط زمستون بودیم و میون جنگلای شمال,این گرمای بی سابقه چه دلیلی داشت? نمی دونستم! شیشه سمت خودم رو پایین کشیدم تا حداقل کمی از سرمای بیرون داخل بیاد که بمحض پایین کشیدنش و برخوردی بادی گرم به صورتم همچنین بویی بد به بینی م,حیرتم دوچندان شد! این بو برام آشنا بود!
    در عجب بودم که رادمهر توی این هوا چطور خوابیده,تصمیم گرفتم بیدارش کنم ,چرخیدم سمتش و صداش زدم:رادی? پاشو یه زنگ به بچه ها بزن ببین کجان!
    واکنشی نشون نداد که طبیعی بود.دستم رو دراز کردم و چندضربه روی شونه ش زدم وقتی دیدم فایده ای نداره ,درحالیکه یه چشمم به جاده بود دستم رو بالاتر بردم و اینبار روی گونه ش زدم که بلافاصله با حس سرمای بی اندازه ی تنش,نفسم برید.کم کم داشتم وحشت میکردم.چرا انقدر سرد بود? با یه دست فرمون رو محکم نگه داشته بودم و با دست دیگه صورت رادمهر رو لمس میکردم و همزمان با ترس و لرز صداش میزدم,اما هیچ واکنشی نشون نمی داد.. توی اون گرمای عجیب,با لمس تن یخ کرده رادمهر لرز افتاده بود به جونم.همینطور که نگاهم رو بین جاده و صورت سفید شده ش می چرخوندم تصمیم گرفتم ماشین رو متوقف کنم که ناگهان از سمت راست متوجه مردی شدم که دوان دوان؛با سرعت زیادی وارد جاده شد.
    آنچنان با سرعت میدوید و به وسط جاده نزدیک میشد که حس میکردم بین زمین و هوا شناورِ !!!!
    با دیدن این صحنه نفس در سینه م حبس شد و چشم هام تا آخرین حد ممکن گشاد شد.این دیوونه کی بود دیگه? مرد, عرض جاده رو با سرعت بسیار زیادی طی میکرد ,با دستپاچگی زیاد و از ترس اینکه باهاش برخوردی نداشته باشم پام رو با آخرین توان روی ترمز فشار دادم؛ ولی در کمال ناباواری ترمز کار نکرد و اون مرد هم ,وسط جاده دقیقا مسیری که من رانندگی میکردم متوقف شد.
    فاصله زیادی باهاش نداشتم هر آن ممکن بود با سرعت زیادی باهاش برخورد کنم که ناگهان به همون حالتی که ایستاده بود صورتش رو به سمتم چرخوند!! همین لحظه از چیزی که دیدم مو به تنم سیخ شد ! به وضوح دو حفره ی خالی و تیره رنگ رو به جای چشم تو صورت اون مرد می دیدم!! دوام این حالت به ثانیه نرسید که بلافاصله نگاهش رو از من گرفت و قبل از اینکه زیرش بگیرم به مسیرش ادامه داد به طرف دیگه جاده رفت و در تاریکی محو شد!!!
    اونجا بود که ترمز کار کرد ولی به علت سرعت زیادی که داشتم و فشار بالایی که به پدال وارد کرده بودم کنترل ماشین از دستم خارج شد؛ لاستیک های عقب به چپ و راست منحرف شد تا اینکه درنهایت با صدای بلندی به نرده های وسط جاده برخورد کرد.فرمون رو برای اینکه منحرف نشه دو دستی چسبیده بودم ثانیه ای بعد ماشین تکون خفیفی خورد و درحالیکه کناره ش به نرده ها کشیده میشد کمی جلوتر متوقف شد!!
    به محض توقفِ ماشین نفس حبس شده م رو بیرون فرستادم هر دو دستم رو روی فرمون گذاشتم و سرم رو به دستهام تکیه دادم!!! صحنه ای که دیده بودم یک لحظه از جلوی چشم هام محو نمیشد !! حفره های خالی که بجای چشم تو صورت اون مرد دیده بودم وحشتناک بود طوریکه با یادآوریش عرق سردی روی پیشونیم میغلتید!! اصلا اون مرد کی بود? این وقت شب اینجا چیکار میکرد??تند تند نفس کشیدم و هوارو به شدت وارد ریه هام کردم!!
    :-چی شد فرشید?تصادف کردیم!? خواب رفته بودی??حواست کجا بود.....


    با شنیدن صدای رادمهر سراسیمه سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.رنگ چهره ش برگشته بود,بی اختیار دستم رو دراز کردم و روی گونه ش گذاشتم که با اخم و تعجب کمی عقب رفت:چت شده?
    دمای بدنش به حالت عادی برگشته بود و تازه اونجا بود که متوجه شدم از اون گرمای عجیب هم هیچ خبری نیست!!هوا کاملا معتدل بود نه سرد نه گرم!!داشتم دیوونه میشدم, خدایا اینجا چخبر بود? به پشتی چرم صندلی تکیه دادم آه عمیقی کشیدم و با درموندگی چشمامو بستم !
    -:شانس آوردیم جاده خلوت بود!! اگه یه ماشین پشت سرمون می اومد درجا نفله میشدیم!!
    صدای باز شدن درو که شنیدم فورا چشم باز کردم و دیدم رادمهر در حالِ پیاده شدنه, نفس بریده گفتم:کجا داری میری ?
    با تعجب برگشت سمتم:میخوام برم پایین ببینم چه بلایی سر ماشینت اومده !


    :-لازم نکرده درو ببند,رسیدیم رامسر چک میکنم..
    گفتم و بی اراده چرخیدم و به کناره ی جاده,جایی که اون مرد ناپدید شد, نگاهی انداختم و یک آن، برای لحظه ای کوتاه شخصی رو دیدم که پایین جاده بین درخت ها بدون حرکت ایستاده ! صورتش به سمت ما بود. تند پلک زدم و برای بهتر دیدن چشم هام رو ریز کردم تا با دقت بیشتری نگاه کنم ولی اینبار بجز چند تنه ی درخت که توی تاریکی به سختی قابل تشخیص بودن چیزی ندیدم.
    -:کجا رو نگاه میکنی فرشید?!
    با صدای رادمهر فورا برگشتم و گیج و منگ بهش زل زدم..دوباره تکرار کرد: میگم کجارو میبینی?!
    حرفی نزدم با دستی لرزون سویئچ رو چرخوندم و برای آخرین بار قبل از حرکت به جایی که چند ثانیه پیش اون شخص رو دیدم نگاهی انداختم.تاریک بود و چیزی زیادی مشخص نبود؛ نفس عمیقی کشیدم و با روشن کردن ماشین راه افتادم که به محض حرکت,صدای گوشخراش کشیده شدن لبه ی ماشین به نرده ها بلند شد طوریکه ناخوداگاه چشم هام رو بستم و دندون هام رو بهم فشردم!دوست داشتم بدونم چه بلایی سر ماشینم اومده ولی جرئتش رو نداشتم پیاده شم! نه الان که مطمئن بود شخصی این دور و بر کمین کرده! اون لحظه فقط میخواستم از این منطقه فرار کنم!
    ......
    نیم ساعتی از نیمه شب گذشته بود که وارد رامسر شدیم..با بچه ها هماهنگ کرده بودم ورودی شهر منتظرم بمونن تا بیفتم جلو و راهنما باشم! از خلوتی خیابون ها استفاده کردیم و بدون اینکه زمانی رو پشت چراغ قرمز یا توی ترافیک از دست بدیم مقابل خونه رسیدیم!
    پیاده شدم و بعد از کش و قوسی که به تن کوفته ام دادم با دیدن دوباره ی بدنه داغون شده ماشینم ,آه از نهادم بلند شد.با نگرانی به خط هایی که به بدنه افتاده بود نگاه میکردم که با صدای هادی,رو برگردوندم: درست میشه فرشید زیاد حساس نشو..فردا ببرش صافکاری!
    با ناراحتی سری تکون دادم و بطرف در رفتم.بچه ها مشغول درآوردن وسایل بودن, قبل از اینکه زنگ خونه رو بزنم نگاهی به همه انداختم و گفتم: بچه ها..پدر من یکم مذهبیه...
    :-ژووون جگرشو !
    چشم غره ای به طناز رفتم و ادامه دادم:لطفا این یکی دوروزه رو مراعات کنید که بحثی چیزی پیش نیاد..اگه حال داشتین یه نمازی بزنین به کمر صاب مرده تون...دخترا شما هم حجابتونو حفظ کنید...سحر و طنازم جلوی خودشونو بگیرن این دو روزه نرن تو حلق هم تا بسلامتی برگردیم...
    :-خودتو رادی رو چرا نمیگی ?
    جواب سحرو ندادم و زنگ خونه رو فشار دادم.سوراخ سمبه بحد کافی برای خودم و رادی سراغ داشتم که بتونم دلی از عزا در بیارم.البته اگه باهام راه می اومد و ناز نمیکرد.تمام طول مسیر با پدرم درتماس بودم.گفته بود منتظرِ رسیدنم میمونه و نمیخوابه,به همین خاطر زیاد معطل نشدیم و در خیلی سریع باز شد.بچه ها رو یکی یکی فرستادم داخل و خودم موندم وسایلم رو از صندوق عقب بردارم.
    ساک خودمو رادمهرو برداشتم و صندوقو بستم. آهسته به سمت در حرکت میکردم که صدای قدم هایی محکم رو از پشت سر شنیدم. کسی داشت با قدم هایی بلند و سریع بهم نزدیک میشد بی اراده از سرشونه م برگشتم تا نگاهی به پشت سرم بندازم، همین لحظه نسیم ملایمی از سمت راستِ صورتم گذشت و لرزه به تنم انداخت.
    هیچکس پشت سرم نبود و این درحالی بود که صدای قدم ها هنوز به گوشم میرسید.بلندتر؛واضح ترو نزدیک تر. حس وحشتِ غیرقابل وصفی در وجودم رخنه کرده بود طوریکه ماهیچه هام بی اختیار منقبض شد. آب دهانم رو قورت دادم فوری نگاهم رو از پشت سر گرفتم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر وارد خونه بشم تا این حس از بین بره! به سمت جلو حرکت کردم ولی قدم از قدم برنداشته بودم که چشمم خورد به سایه ای که روی دیوارِ مجاورِ در افتاده بود، با دیدن این صحنه سرجام میخکوب شدم. با فکر به اینکه این سایه متعلق به شخصی باشه که اون نزدیکی ایستاده نگاهم رو با دقت به اطرافِ همون ناحیه دوختم ولی اثری از کسی نبود و این درحالی بود که سایه آروم آروم به سمتم می اومد.تمام وجودم به لرزه افتاده بود و پشتم یخ کرده بود با چشم هایی گشاد شده شاهد این صحنه و نزدیک شدن سایه ی روی دیوار که هیچ جسمی نداشت بودم که ناگهان رادمهر از داخل درحیاط رو کمی باز کرد:چرا اینجا وایسادی ?بیا دیگه!
    نفس حبس شده درون سینه م رو بیرون فرستادم و بی معطلی بدون اینکه نگاهی به چپ و راست بندازم خیره به رادمهر با قدم هایی سست اما تند وارد حیاط شدم و درو بستم.قلبم محکم می کوبید,حتی زانوهامم می لرزید. بچه ها وسط حیاط منتظر ایستاده بودن و نگاهم میکردن!نمیخواستم از حالت چهره ام متوجه چیزی بشن و بعد دستم بندازن! نفس عمیقی کشیدم و بعد یه عذرخواهی کوتاه از کنارشون گذشتم ,همزمان در ساختمون باز شد و پدرم به استقبالم اومد.
    لبخند زورکی زدم, باهاش دست دادم و بعد از سلام و احوالپرسی ,بچه ها رو تک تک بهش معرفی کردم که وقتی نوبت به شعله رسید,متوجه نگاه مات و خیره ی پدرم به صورت شعله شدم!چرا اینطور نگاهش میکرد? میشناختش?نفهمیدم!
    شعله لبخند کجی گوشه ی لبش داشت,با طمانینه جلو رفت و بی توجه به صحبتهای من دستشو جلوی پدرم دراز کرد.چشمام از حدقه دراومد,خوبه بهش گفته بودم مراعات کنه!
    -: خوشحالم که از نزدیک میبینمتون آقای فرهیخته ! سعید فرهیخته .."..
    نمی دونم درست شنیدم یا اشتباه برداشت کردم ولی ,حساس کردم سعید رو با لحن خاص و کشداری گفت.بدتر از حرکت شعله این واکنش پدرم بود که گیجم میکرد.نگاهش همچنان خیره و حالت چهره اش درمانده بود و وقتیکه دستش رو دراز کرد و در کمال تعجب با شعله دست داد, رسما هنگ کردم.اینجا چخبر بود?
    میتونستم پوزخند معنادار بچه ها رو ببینم.به هیچ وجه رفتار پدرم رو درک نمیکردم,شعله رو می شناخت ? یا زیباییش مسخش کرده بود?هرچند که رفتارش بیشتر شبیه به مسخ شده ها بود! مراسم معارفه که تموم شد به تعارف من همگی داخل شدن ولی لحظه آخر رادمهر برگشت سمتم و به شوخی گفت:مراقب بابات باش! فک کنم این آتیش پاره دندون براش تیز کرده ,نیست خوشتیپ هم هست!
    درحالیکه با همدیگه داخل میشدیم,با گیجی جواب دادم:والا اینطور که پیداست قضیه برعکسه و این پدرمه که دندون تیز کرده !
    بمحض ورود به هال فورا سراغ مادرم رو گرفتم که با اشاره ی سریع پدرم به طرف اتاق خوابِ مشترکشون,ساکها رو زمین گذاشتم و پا تند کردم سمت اتاق ! چند ضربه به در زدم و وقتی صدایی از داخل نشنیدم دستگیره رو آهسته چرخوندم و وارد شدم.
    مادرم روی تخت نشسته بود و نگاهش رو از پنجره ی نیمه باز به حیاط دوخته بود.سلام کردم اما توجهی نکرد..انگاراصلا نشنید..جلو رفتم و با فاصله ی کمی کنارش روی تخت نشستم.سوز سردی از پنجره به داخل اتاق میومد..مادرم همچنان به بیرون نگاه می کرد و یه لحظه هم چشم از تاریکی حیاط بر نمی داشت..با دقت سمتی که بهش خیره شده بود رو نگاه کردم که جز سایه ی چند درخت گوشه حیاط چیزی ندیدم.زل زدم بهش و آروم زمزمه کردم: مامان? چرا پنجره رو باز گذاشتی, باد سرد میاد داخل مریض میشی...
    اینبار هم جواب نداد..حتی نگاهمم نکرد..چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد..وقتی دیدم خبری نیست سکوت رو شکستم و گفتم: مامان با دوستام اومدم,نمیخوای ببینیشون ?.."..باز هم عکس العملی نسبت به حرفم نشون نداد..انگار فقط جسمش توی اتاق بود و اصلا صدام رو نمی شنید..از روی تخت بلند شدم و روبروش ؛ روی زانو هام نشستم..هنوز نگاهش به بیرون بود و به یه نقطه نا معلوم زل زده بود..دوباره صداش زدم وقتی دیدم خیال نداره جوابمو بده..دستم رو دراز کردم به سمت صورتش, تا روشو برگردونم سمت خودم ..هنوز دستم به چونه اش نرسیده بود که صدای باز و بسته شدن در اتاق رو شنیدم..کسی وارد شده بود.فکر کردم پدرمه, سرمو به سمت در چرخوندم تا درمورد آخرین وضعیت مادرم ازش بپرسم که در کمال تعجب دیدم هیچکس نیست..
    بیخیال در شدم و به سمت مادرم چرخیدم دستم رو آروم گذاشتم روی چونه اش و خواستم صورتش رو برگردونم که یهو مثل برق گرفته ها پرید,چشم هاش رو بست جیغ بلندی کشید و با ناخن هاش پوست صورتمو عمیق چنگ زد! با تعجب و ترس فریاد از سر دردی کشیدم و به مچ دستش چنگ زدم تا مانع دریده شدن بیشتر پوست صورتم بشم ولی مادرم ول کن نبود و همونجور که پوستمو با ناخن هاش خراش میداد بلند جیغ میکشید :همش تقصیر توئه حروووووم زاده...تقصیر توئهههههههه....از روزی که تو دنیا اومدی...
    درد داشتم و نمی تونستم معنی حرفاش رو درک کنم ,زورمم بهش نمی رسید و می ترسیدم صدمه ای بهش بزنم.تو همین اوضاع و احوال بودم که شنیدم در اتاق باز شد ,بلافاصله پدرم با سروصدا داخل اومد و مادرم رو از من جدا کرد:برو بیرون فرشید من آرومش میکنم!
    دستی به صورت دردناک و خراشیده ام کشیدم و لخ لخ کنان از اتاق بیرون رفتم! به این حمله ها عادت کرده بودم,ولی "حروم زاده?" چرا اینو گفت?بچه ها توی هال ایستاده بودن! از روبرو شدن باهاشون خجالت میکشیدم !رادمهر اولین نفر بود که سمتم اومد و حتی با نگرانی دستم رو گرفت و صورتمو چک کرد:حالت خوبه?بازم حمله بهش دست داده ?
    سری تکون دادم و خواستم جوابش رو بدم که چشمم به شعله و پوزخند عجیب و ترسناک گوشه لبش افتاد.دلم به یکباره فرو ریخت! به چی داشت پوزخند میزد و چرا لبخندش انقدر منو می ترسوند?!


    ادامه...


    نوشته: روح.بیمار

  • 56

  • 1




  • نظرات:
    •   shadow69
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • ﺑﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﭖ ﺷﺪ ﺗﭽﻜﺮ ﺗﭽﻜﺮ

      ﺿﻤﻨﻦ ﺷﻮﻣﺒﻮﻟﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎ ﺗﺤﺖ ﻧﻔﺮ ﺍﻭﻟﻲ :ﺩﻱ


    •   آئورت21
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • خواهشا قسمت بعدی رو زودتر بذار.هر قسمت به جذابیت وپیچیدگی داستان و همینطور کنجکاویم افزوده میشه. نگارشت،جمله بندیات و صحنه سازیت حس ترس رو خیلی خوب منتقل میکنه.خسته نباشی و لاایک


    •   merlinjan
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • آرمین جان عالی بود این قسمت
      وای من هنگ هنگم اصلا معلوم نیست,این شیطانه کدوم یکیه یبار گفتم رادمهر یبار گفتم شعله یبار گفتم فرشید
      ولی بیشتر احتمال میدم فرشید باشه
      آرمین جان تورو خدا زودتر بذار بقیشو


    •   Moonlight00
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • قبض روح شدم.
      اي تو روحت روح بيمار
      چ روح تو روحي شد


    •   azar.khanomi
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • دوست داااااارم این داستانو چرا اینقدر دیر میذاریش آرش (cry)
      شیطان فرشید :)


    •   Sweet._.nightmare
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • ای تو روح اونی که می دونید... تازه ساختم باز
      برم بخونم ببینم آرمین چجوری می خواد قبض روحمون کنه


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 1

    • shadow69
      شادوو??داداچم? گمان نمیکنی شومبول گرامیتان فرو رفته تو ماتحت سفیت مفیت خودتان ? :p(biggrin)


      Mrs_Secret
      آقا ادب پلیز :) خانواده اینجا رفت و آمد میکنه (biggrin)


      آئورت21
      شرمنده ام دوست عزیز! جریاناتی پیش اومده بود که باعث شد در ارسال داستان تاخییر داشته باشم.دیگه تکرار نمیشه (rose) فدات عزیزم لطف داری خوشحالم دوسش داشتی (rose)


      merlinjan
      فدات مرلین عزیزم خیلی خیلی لطف داری (rose)
      فعلا همه این گزینه ها احتمال شیطان بودنشون زیاده,باید ببینیم چی میشه (biggrin) چشم زود میذارمش


    •   Sweet._.nightmare
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • وای آرمین دهند سرویس در طول داستان مدام به خودم می گفتم این از ذهن دیوس آرمین در اومده نترس
      بی شرف گفتی این قسمت ترسناک نیست که:/
      پس قسمت ترسناکش چیه


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • Moonlight00
      دور از جونت (biggrin) خخخخخخ لطف داری عزیزم (biggrin)


      Mrs_Secret
      فدااات عزیزم ! خیلی لطف داری
      معلوم نیست باید دید چی میشه اما احتمالش زیاده ;)


      azar.khanomi
      ببخشییییید.
      معلوم نیست باید دید....


      Sweet._.nightmare
      ای وای بازم?
      بله بله میدونیم و ایضن تو روحش و فلان جاش (biggrin)

      برو برو :p


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • Sweet._.nightmare
      ذهن دیوث آرمین خیلی ترسناکتر از این حرفاستا (devil)
      ترسناک نبود که, بیشتر مکالمه بود و سفر (biggrin)
      حدس نزدیا ....


    •   Sweet._.nightmare
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • خا عنتر هر چی جدس بزنیم تو قسمت بعد ضایعمون می کنی ولی با این حال حدس می زنم فرشید بچه شیطون و آدمیزاده شعله هم کالبد همون زنیه که مامان بابای فرشید رفته بودن پیشش ولی با روح شیطان رادمهر هم خود شیطانه کزکج


    •   ماهان..ماهان
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • دهنت سرویس خایه کردم نصف شبی


    •   PayamSE
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • بالاخره چهارمی هم اومد.
      اگه میدونستم در مورد رانندگی و جاده ست میزاشتم بعدا میخوندم...فردا شب میرم اسلو...۵ ساعت تو تاریکی تنها پشت فرمون...ینی اگه چپ کنم...حتی بیوفتم ته دره توقف بی توقف :) بدبختی اینجاست در حال حرکت و با شیشه های بالا کشیده هم میان تو ماشین کنارت میشینن...یا میرن پشت،بعد وقتی آینه رو نگاه میکنی میبینی زل زده بهت تو آینه...خخخخ
      یه قسمت بیشتر نداریا،حواست که هست؟
      لایک بلند بالا


    •   سیسمونی
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • خیلی خوب روح بیمار ارزش صبر کردنو داشت چقد حال میده ساعت چار صبح داستان ترسناک بخونی (devil)


    •   Deadlover4
    • 1 سال،8 ماه
      • 2

    • عاغا من شاکی ام!


      اولا چرا اینقدر دیر؟


      دوما چرا اینقدر ترسناک؟


      سوما چرا اینقدر خوب و با کیفیت تصویرسازی کردی؟


      ارمین فوق العاده بود!بچه ها میتی هستم،ساعت پنج صبحه و بعد خوندن داستان دارم زیر پتو ویبره میرم!عای لاو یو پی ام سی!^-^


      فک کنم این قسمت بیشتر از همه قسمتا مخوف انگیزناک تر بود برام!خیلی خوب بود رفیق!...اها!تا یادم نرفته الان که اومدم دوباره تهدیدت کنم!ارمین رادی رو اذیت کنی من میدونم با تو!


      لایک سیزدهم تقدیمت عزیزجان!ولی کاش میشد بیشتر از یه لایک بدیم! (rose) (rose)


    •   Deadlover4
    • 1 سال،8 ماه
      • 1

    • اها!حق با اهوراس!یکم چاشنی عشقیشو بیشتر میکردی!دفعه بعد مراعات کن فرزند!


      راستش اهورا جان این اولین داستان ترسناک زندگیمه که خوندم و ترسیدم!با سه قسمت قبل زیاد ترسی بهم مستولی!نشده بود!


    •   SEXI_GIRL75
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • خدایی اینارو از کجای مخیله ت در میاری
      بابا دس مریزاد
      خیلی خوبه خیلی وحشتو ترس میاره
      تورو خدا یکم بم دل گرمی بده باورم شه این داستانه
      و خواهشا دیگه تو داستان اسم سرویسا و حمومو نیار
      بابا بخدا به دین به ایین قسم میترسم برم
      لطفااا


    •   shadow69
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • ﺣﺎﮊﻱ ﺍﻳﻦ ﻫﺎ ﺩﺳﻴﺴﻪ ﺍﺳﺘﻜﺒﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﺩﻭﻣﻲ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﻜﻨﻴﻦ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻣﻦ


    •   Yase3fid2
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • آخه چرا انقدر دير؟ نه به اينكه يه مدت داستانهات پشت هم آپ ميشد نه به الان ، خب داستان فوق العاده بود ، هر قسمت جذابتر از قسمت قبل، لطفا به موقع آپ كن ، مرسي فراوووون (rose)


    •   TДทĦД
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • داستانت واقعا قشنگه و پر از هیجان محتواش طوریه که خواننده رو به چالش میکشه عالیه اما اگه زود تر قسمت بعدیو آپ کنی ممنون میشم منتظر روانشناس دیوانه هم هست آپی کن مرسی از داستانه قشنگت


    •   پسر.شجاع.
    • 1 سال،8 ماه
      • 1

    • من شجاعم اصلنم نترسیدم (biggrin)

      فقط شلوارم یکم قهوه ای شد که مشکلی نی عوضش کردم :)


    •   Deadlover4
    • 1 سال،8 ماه
      • 1

    • میگم شدو،شاید کامنت اولی حذف شده باشه به خاطر توهین و این حرفا،ضمنا ارمین جان،شومبول این داداچمون کوتاه تر از اینه که برسه اونجاش!^-^


      ولی کنکجکاو شدم!میگم شدو،میدونی کامنت اول مال کی بود؟


    •   Deadlover4
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • ببخشید کنجکاو!


    •   shadow69
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • ﻣﺘﻲ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﺳﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﺑﻪ ﻳﻘﻴﻦ ﺩﻭﺩﻭﺭﻡ ﻣﻴﭽﺮﺧﻪ ¦]

      ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻛﻲ ﻛﺎﻣﻨﺖ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺎ ﻛﻪ ﺯﻳﺮ ﺍﺑﺎﻱ ﻣﺎ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﺭﻓﻴﻌﻲ ﺩﺍﺭﺩ :ﺩﻱ ﺳﻜﺮﺕ ﺑﺎﻧﻮ ﺑﻮﺩ


    •   Deadlover4
    • 1 سال،8 ماه
      • 1

    • بابا شومبولت ده سانته!نمیرسه!


      مرس سکرت؟مگه چی گفته بود که بهش اون حرفو زدی؟


    •   shadow69
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • ﻧﻪ ﺑﺎﻭ ﺍﺭﻣﻴﻦ ﻛﺰﺷﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﻜﺮ ﻛﻦ ﺍﻟﺖ ﺗﺘﻤﻪ ﺍﻣﺎﻣﺎ ﺩﻩ ﺳﺎﻧﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺻﻦ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻛﻪ ﺳﻲ ﭼﻞ ﺳﺎﻧﺘﻲ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺑﮕﻴﺮ

      ﻫﭽﻲ ﺷﻮﺧﻲ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻳﮕﻪ :)))))


    •   فرهاد.60
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • امان از دست تو پسر. غدد فوق کلیوی مو بعد مدت ها فعال کردی!


    •   Deadlover4
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • مرس سکرت عزیز...


      حدس زدم شما هم این کارو کرده باشین!چند روز پیش کامنت های منم پاک شد،چقد ذوق کرده بودم!:(:(


    •   LGBTRESPECT
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • عالیییییی
      این شعلهه خیلی رو مخه دوسش دارم =)


    •   dickerman
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • عالی


      به سرم زد منم یه ژانر تریلر بنویسم .
      ممنون خیلی تاثیرگذار بود (rose)


    •   TINAAAAA
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • عالی بود آرمین
      به احتمال خیلی زیاد خود فرشید شیطانه که روی رادمهر تاثیر میذاره


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • Sweet._.nightmare
      بسی مفتخرم که بگم تمامی حدسات اشتباه بوده :p


      ماهان..ماهان
      لطف داری عزیز (biggrin)


      PayamSE
      به بههههههه پیام جان (rose) حال شما?
      اوه اوه پنج ساعت. حالا چرا تنهایی ? کسی نیست همراهت بیاد?
      خفتت نکنن بین راه پیام جان (hypnotized) :( نگرانتم !
      اره حواسم هست که فقط یه قسمت دیگه جا دارم, هرچی شد مینویسم اگه موند.اداامشو به عنوان بخش دوم میذارم (biggrin)

      خوبه?


      شــــاهزاده
      بله بله در جریان هستم (biggrin)

      احیانا از ترس نبود که غذا نخوردی و الان گشنه ای ?:p


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 2

    • سیسمونی
      فدات عزیزم..آره خیلی حال میده (devil)


      Deadlover4
      تو چرا همش شاکی ای عزیز من? (biggrin)

      خب درجریان بودی که چرا دیر شد :(
      فدات عزیزززززم خیلی لطف داری !خیلی خوشحالم که ترسیدی (devil) واقعا ویبره میرفتی? (biggrin)

      چشمممم حواسم به رادی هست اذیتش نمیکنم. قسمت بعدی ام عشقولانه هم داریم (biggrin)

      دمت گرم عزیزم مرسی بابت لایک (inlove)


      اژدهای_سیاه
      خب مگه درجریان نبودی?بنده بخاطر حواشی داستان ادمین و شادوو اول مسدود و بعد چندروزی بلاک بودم که به لطف دوستان حل شد (biggrin)

      چشمممم بخاطر تو قسمت بعدی عشقولانه هم داریم (rose) ;)


      SEXI_GIRL75
      والا از جای خاصی درنمیاد,خودش یهویی فوران میکنه (biggrin)

      فدات خوشحالم دوست داااشتی !
      چشم دیگه نمیگم جن توی حمام و دستشویی و کمددیواری اینا هست :)
      تازه پشت سرتو نگاه کن? اون کیه که داره میاد سمتت :|


      shadow69
      فعلا که اولی هستی داداچ (biggrin) (rolling)


    •   Deadlover4
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • ارمین جان پسرم،ویبره رفتن این روزای من دلیل دیگه ای داره که تو داستان بعدیم میفهمی!ربطش دادم به داستانت که ارزش کارتو ببرم بالا!البته ارزش کارت بالا هست،ولی گفتم با میخ بچسبونمش به سقف!


      (یادش میاید که ظهر که چرت زده خواب مرد چشم خالی را دیده و بعد از ده متر پریدن ازسر جایش ارمین را مورد عنایت قرار داده عسد!^-^)


      راستش پاراگراف قبل هم شوخیه،من با داستان ترسناک نمیترسم،همونطور که تو (بابا نان داد) گفتم بچه که بودم داستان ترسناک زیاد میخوندم،هرچند که با فیلم ترسناک اصلا میونه خوبی ندارم!ولی واقعا برای هر ژانری استادی ارمین جان،اینو به حق ثابت کردی... (rose) (rose)


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • Yase3fid2
      شرمنده ام عزیزم.حق داری.ولی خب اون موقع تابستون بود و وقتم آزاد, الان با وجود کلاسا و دانشگاه اینا وقت آزاد باقی نمیمونه..ولی بازم چشم زود میذارمش و خیلی خیلی ممنون که دنبال میکنی (rose) خوشحالم دوسش دااااشتی...


      sami_sh
      فداااااااااات پسر دریایی (inlove) (inlove)


      به چشمت آسمان بینم,به زلفت اشعۀ خورشید


      کجا رنگ دو چشمِ تو , کجا رنگ خیال من..


      TДทĦД
      قربونت عزیزم لطف داری!خیلی خوشحالم که باب میلت بوده...
      روانشناس دیوانه اثر دوست عزیزمون آریامنه, احتمالا اونم بزودی منتشر میشه براتون (inlove)


      پسر.شجاع.
      بله کاملا واضحه (biggrin) بدو بدو عوضش کننننننن


      sooooofi
      حییییف شد باید دیشششششب میخوندی :( (biggrin)

      این چندجفت چشم,تا توی رختخواب هم همراهت میاد مطمئن باش (devil)
      فدات عزیزززززززم لطفت کردی (inlove)


      Horny.girl
      قهر نکن ادامشو زود میذارم :(
      اون یکی ها,کیان? (biggrin)

      فدات عزیزم مرسی واس رز (rose)


    •   ali1000001
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • اقا لطفن ریع تر اپ کن قسمتای بعدی رو کن هیجانش خیلی خوبه خیلی دوس دارم داستانتو میدونم تا بنویسی ادامشو نگارشش کنی ایا زیاد وقت میبره ولی دمت گردم هرچه سریع تر ممنونت میشیم


    •   فرهاد.60
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • PayamSE
      آقا از کدوم مرز میری؟ آخرین بار که از سوئد میرفتم نروژ جاده ۱۸ دم مرز بسته بود. مجبور نشی تو تاریکی از کونگسوینگر بری. ارواح جنگلی میان سراغت!


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • فرهاد.60
      فدااات.پس صواب کردم ,نه? (biggrin)


      LGBTRESPECT
      قربونت عزیزم.آرررره خییلییی...تو مخی دوستداشتنی (drooling)


      dickerman
      فدات عزیز..
      حتما بنویس, مشتاقیم دوست خوبم
      قربون تو (rose)


      TINAAAAA
      فدات ,احتمالش هست باید ببینیم چی میشه !


      اژدهای_سیاه
      تو هم شنیده بودی? خخخخخخ
      آره دیگه نسنجیده کاری کردیم که توش موندیم (biggrin) درس عبرت شد ولللللی (rolling)


      Deadlover4
      قربون تو مهدی جاااااانم..بیصبرانه منتظر داستانتم ببینم چطوری جفت و جورش کردی (devil)
      لطف داری مهربون (rose) :


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • ali1000001
      فدات دوست عزیزم لطف داری (rose)
      آره یکم طول میکشه نگارش و اینا ,ولی چشم تند تند مینویسم که زودتر منتشرش کنم ,زیاد منتظر نمونین عزیز (rose)


      فرهاد.60
      ای وااای گم نشه روحای سرگردون بخورنش ? :( (biggrin)


    •   جانسینا66
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • سلام آرش چه خوب بود این قسمت تصویرسازیت عالیه رفیق


    •   khanom hana
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • مرسی از قلم روونت (rose)


    •   sepideh58
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • لایک سی و دوم!
      دیر رسیدم اما خداروشکر امشب خوندم که پیش مامانم اینا هستم و عمرا بترسم (biggrin)

      خیلی باحال بود آرمین حدسهامو توی دلم نگه میدارم ببینم تهش درست حدس زدم یا نه
      همه ژانر نویس کی بودی تو؟ (biggrin)


    •   maaraazzzi
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • لایک سی و سه زیبا از من آرمین خان گل :)
      عالیه
      یه قسمت دیگه از داستان مونده ؟


    •   عارف.میران
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • حاجی چرا انقدر دیر میذاری ؟


    •   روح بیمار
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • دوستان عزیزم شرمندم میخوام جواب کامنتاتون رو بدم میگه عکس در بخش نظرات مجاز نیست :|
      قاطی کرده گویا


    •   Hidden.moon
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • آقااااااا من ترسناک ندوس...
      در واقع روح و جن‌ ندوس..‌
      زیاد تنهام و در این‌ موارد ترسووو...


      خخخخ
      لایک‌ ۳۷‌ به قلم خاص و روان و خلاقیتت :)


    •   PayamSE
    • 1 سال،8 ماه
      • 1

    • مرسی آرمین جان ممنون.
      خفت نشدم نگران نباش :) ولی جریمه شدم ،بدتر از خفت شدنه، اون دوربین لعنتی نمیدونم نیمه شب چرا باید روشن باشه آخه؟ . فردا پس فردا یه قبض ۵۰۰،۴۰۰ دلاری میاد در خونه :)

      آره خوبه عزیز...چرا که نه
      فرهاد.۶۰
      فرهاد جان من از استکهلم از جاده ۱۸ اومدم تاااااا یک ساعتی اسلو که میخوره به جاده ۶. کونگسوینگر تو مسیر جاده ۱۶ست گمونم. اتفاقا اگه وقت داشته باشم و خسته نباشم وقتی با ماشین جائی میرم سعی میکنم از جاده های فرعی و وسط جنگل و کنار دریاچه...برم، دیدی که چقدر زیباست.
      قربانت عزیز


    •   feeeeeriiiii
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • توله دوست داشتنی من چطوره ؟
      خوبی آرمین جونم ؟ :)
      داستان حرف نداشت پشمی نذاشتی برام


    •   bita.jo0oni
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) رز و بوس و بغل اینا واسه تو


    •   romsezar
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • شیطاااااااااااااان کییییییییه ؟


    •   omiiiid.gay.love
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • آرش چرا داستان به این خوبیو انقد فاصله میندازی بینش که از دهن بیفته؟ ادامه رو زودتر بذار لطفا


    •   mahya321
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • اينقدر جذب قسمت اول شدم كه هر چهار قسمت رو شب گذشته يكجا خوندم واقعا ترس بهم فشار آورده بود و فكر ميكردم كسي داره از فاصله خيلي نزديك نگاهم ميكنه يا اينكه حين رفتن دستشويي احساس ميكردم الاناست كه انگشتي رو پشتم كشيده بشه :o
      تنها چيزيكه تو قسمت اول تو ذوق زد تغير كردن يهويي داستان به زمان حال بود دوست داشتم فضاي داستان بيشتر همونجوري پيش بره
      دست شما درد نكنه با اين قلم زيبا و پر هيجان تون
      حدث ميزنم شعله دختر پريچهر مديوم هست و الان دخترش واسه انتقام اينجاست
      بيصبرانه منتظر قسمت بعد و حل شدن معماها هستم لطفا زودتر آپ كنيد


    •   mahya321
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • لايك ٤٧ ❤️


    •   با-مرام
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • همه چی عالیه بجز ی چیز ک زود نمیذاری ادامه هاشو۰ولی تو بی نظیری


    •   reeboke2003
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • پس کجایی؟؟
      چرا نمیزاری بقیه شو؟؟؟


    •   adel1
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • بقیه این داستان چی شد ؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو