لیلی با من است (۵ و پایانی)

1400/06/24

...قسمت قبل

گفت: عاطفه حامله بود
نتونستم خودمو نگه دارم: چیییییی!
-از اون کسکش
-عاطفه بهش خبر میده که حاملست ، عوضی میگه از کجا معلوم پدرش من باشم ، جندگیاتو کردی میخوای بندازیش گردن من ، برو یقه اونیو بگیر که بهش کُس دادی ، بعدشم جواب عاطفه رو دیگه نداده بود
-عاطفه تو اوج ناامیدی مجبور شد به من بگه ، میدونستم از مصطفی آبی گرم نمیشه
-گفتم خودم بچتو بزرگ میکنم که گفت خودشو میکشه ، اصرار و حرفای منم بی فایده بود ، تصمیمشو گرفته بود میخواست سقطش کنه ، نمیخواست مث من بهش بگن جنده
-میدونستم اون بچه بیگناه قربانی میشه اما تصمیم گرفتم کمکش کنم و توی این راه از هیچ چیزی دریغ نکنم ، بالاخره یه کسی رو پیدا کردم که بچشو بندازه و پردشو بدوزه ، ۶ تومن میگرفت ، هر چی تلاش کردم قالی رو تموم کنم نشد که نشد ، میگفت شکمش بیاد جلو خودشو میکشه
-تصمیم گرفتم کلیمو بفروشم
+آخه دِلامصب چرا بمن نگفتی ، خب من داشتم
-مصطفی بهش گفته بود که رفتی باهاش صحبت کردی ، فهمیده بود که قضیه تجاوزشو بهت گفتم ، قسمم داد اگه به تو کوچکترین چیزی بگم معطل نمیکنه
دیگه کلا روانی شده بودم ، باورم نمیشد لیلی برای خونوادش حاضر بود چه کارایی بکنه ، اونایی که تمام سالای زندون یبار ملاقاتش نرفتن ، تلاشی نکردن که رضایت بگیرن ، برا آدمایی که تو خونه اونو سر سفرشون راه نمیدادن ، دل دریایی لیلی قابل توصیف نبود مخصوصاً برای من
-روز مرگش رفتم ملاقات یکی ، برای زنش کلیه میخواست ، پول در مقابل سلامتی زنش ارزش نداشت ، تا شب یه سری آزمایش انجام دادیم ، ذوق داشتم زوتتر برسم و بهش بگم پول جور شده اما اون رگشو زده بود
دیگه توی صدای اذان صداش گم شد ،هردو ساکت شدیم ، داشتیم بر میگشتیم که گفت میترسم ننه اقدسم خودشو بکشه ، سرمو به سمتش چرخوندم ، صدای باد رو موتور نمیذاشت درست بشنوم چی میگه
+ننه اقدس واسه چی؟
-توی پزشکی قانونی گفتن جوابو فقط به مادرش میدن ، ننه فردا پس فردا میره جوابو بگیره ، اگه بفهمه دخترش…
اشکاش شروع شد و سرشو گذاشت رو شونم
لیلی این دفعه جوری توی خودش گم شد که منو میترسوند ، ارتباطش با همه رو قطع کرده بود ، حالم بد بود ، بیخبری ازش بزرگترین مشکلم نبود ، این که نمیتونستم حالش بهتر کنم عذابم میداد
دلم برا عاطفه میسوخت ، دخترک سیاه بختی که بازیچه یه هوسباز شده بود و عاقبت ، مرگی که خودکشی نامیده میشد اما در اصل قتل بود
لیلی که خودش جواب نمیداد ، از ننه اقدسم که حالشو میپرسیدم جواب سربالا میداد ، میدونستم تا خودش نخواد بهم چیزی نمیگه ، گذاشتم تنها باشه و مزاحمش نشدم ، بنظرم گذشت زمان باعث میشد این داغ سردتر بشه و حال لیلی بهتر.
یه هفته ای تا چهلم مونده بود ، تازه رسیده بودم خونه ، سر حوض دست و صورتم میشستم که گوشیم زنگ خورد ، نگاه که کردم روش نوشته بود لیلی
دلم ریخت ساعت حدودای نه شب بود ، این مدت جز اتفاقای بد چیزی رخ نداده بود ، جواب دادم: الو عزیزم
_صداش میلرزید_بیا اینجا
+کجااا؟
-جاده متروکه کنار راه آهن ، خودت بیای میفهمی
نذاشت حرف بزنم و گوشی رو قطع کرد
جاده یه نیم ساعتی با اینجا فاصله داشت ، آخه این موقع شب یه دختر اونجا چیکار میتونه داشته باشه ، جز چنتا خرابه خشتی و یه چنتا باغ خشک شده چیزی اونجا نبود ، دلم مث سیر و سرکه میجوشید ، نمیدونستم چی شده و تا کجای این راه باید برم ، دیگه گوشیشم جواب نمیداد
توی جاده دیدم یه ماشین کنار خرابه پارک شده ، نزدیک تر که رسیدم پراید بود ، شبیه پراید مصطفی
مغزم سوت کشید ، با موتور خوردم زمین ، زخم و زیلی بودم سریع پاشدم و سراسیمه رفتم سمت خرابه ، اونقد تاریک بود که چیزی نمیدیدم ، پام خورد به یه چیزی ، خم شدم تا لمسش کنم ، یه آدم بود
ترسیدم و یه قدم به عقب برداشتم و به کون خوردم زمین
یه نور از ته خرابه روشن شد ، صدای لیلی بود که گفت: نترس ، بیا اینجا
نزدیک لیلی که رسیدم بخاطر نوری که به سمتم بود نمیتونستم صورتشو ببینم
+خوبی؟
-بهتر از این نبودم
تازه یادم افتاد گوشی خودم هم چراغ داره ، روشن کردم صورت لیلی داغون بود ، کبودی، پارگی لب و خون
تازه یاد اون آدم افتادم ، نورو چرخوندم ، درست مشخص نمیشد ، دعا دعا میکردم که مصطفی نباشه ، گوشی رو که نزدیک بردم ، نور توی چشمای بازش منعکس شد و برقی زد ، سمت چپ سرش غرق خون بود ، اطراف سرش رو خاک کلی دلمه بسته بود
گوشمو نزدیک دماغش بردم صدای نفسی شنیده نمیشد ، چرخوندمش سرمو رو سینش گذاشتم اما قلبش نمیزد. با اون نور کم دیدم شلوارش پایینه و کیرش بیرونه.
-بگو که مرده
نمیدونستم چی بگم ، به سمتش قدم برداشتم ، حالا که بیشتر دقت میکردم صورت کبود و زخمیش ، مانتو و شلوار پارش و سینه بیرون افتادش همه نشونه یه اتفاق هولناک بود
با لبخند گفت: همه کابوسا رفتن ، اولین باره که احساس گناهی دیگه نمیکنم ، آخ که چقد سبک شدم
-اگه گفتم بیای ، میخواستم از خودم بشنوی ، برام مهمه که درموردم بد فکر نکنی ، فقط تو توی این دنیا برام مهمی.
-خودم بهش زنگ زدم ، اوایل باور نمیکرد ، فک میکرد میخوام انتقام بگیرم اما وقتی گفتم اوندفعه که عاطفه رو میکردی کیر سیاه و کشیدتو دیدم دلم خواست انگار خر شده بود ، اینقد براش از سکس گفتم تا امروز اومد دنبالم و منو اورد اینجا
-فک میکردم با چاقو رگشو میزنم و در میام ، اما زورش زیاد بود و حواسش جمع ، چاقو رو ازم گرفت ، چنتا سیلی به صورتم زد ، دو تا دستمو با یه دستش گرفت ، دستشو به سینم رسوند ، همینکه خودمو جمع کردم تا نتونه راحت باهام ور بره چنتا مشت سنگین حواله کمر و پهلوهام کرد ، از شدت درد روی زمین که افتادم خودشو انداخت روم ، تمام ضعفا و ناتوانی ها تو بدنم جمع شد ، دیگه کاری ازم ساخته نبود ، تلاش بی فایده بود
بزور دستامو بالا سرم رو خاک نگه داشت ، توی صورتم تف کرد و گفت: زیر پدرم همینقدر دست و پا زدی
با یاد اون روز بدنم یخ کرد ، دست از تقلا برداشتم
همینکه دید دیگه تکون نمیخورم ، خندید و گفت: خودت دوست داری که اینجوری گاییده بشی جنده
مانتومو پاره کرد و سینه هامو فشار میداد ، گفت: اینجوری نمیشه
سوتینو اینقد کشید تا توی تنم جر خورد ، سینمو به دندون گرفت و مک زد و هر چند تا مک یه گاز محکم میگرفت
دستامو ول کرد تا شلوارمو دربیاره ، دوباره شروع کردم تقلا کردن و با دستم صورتشو چنگ زدم ، یه مشت تو بینی ام زد و درحالیکه گیج بودم شلوارمو پاره کرد کسمو تو مشتش گرفت و گفت: دیگه مال من شدی
کمربند و دکمه شلوارشو باز کرد ، کیر سیخ شدشو از بالای شرتش کشید بیرون ، از رو شرت توی شیار کس من میکشیدش ، میتونستم خیس شدن سر کیرشو حس کنم
از کنار شرت فرستادش تو کسم ، احساس سوزش شدیدی داشتم و شروع کرد محکم تلنبه زدن ، انگار دوست داشت آزارمو ببینه
با دیدن درد من ، چشاش از شهوت موج میزد
گفتم تموم میشه میره پی کارش ، فقط دعا میکردم زود ارضا بشه که گفت: نترس خوشکله ، هنوز درد جر دادنه کونتو نچشیدی ، باید میزاشتی پدرم جرش میداد اما خب مث اینکه قسمت من بوده کون دوتاتونم جر بدم ، میدونی عاطفه اولین بار خیلی بیشتر دست و پا زد ، چون ندادی اون جنده کوچولو رو کردم تا واسم ناز نکنی ، باید میدیدی چطور التماسم میکرد و قسم میداد که دختره
با شنیدن این حرفا ، قلبم به تپش افتاد ، انگار جون دوباره به بدنم برگشت ، رو خاک جست و جو کردم ، با دست راستم یه سنگ برداشتم زدم تو سرش
گیج شد و افتاد روم ، خودمو از زیرش کشیدم بیرون ، پر از خشم و نفرت بودم ، با بدن لخت نشستم کنارش ، دیدم داره باز بلند میشه اینقد زدم تا خون مث فواره زد بیرون
نشستم تا شب بشه بهت زنگ بزنم تا بفهمی چی شد و دلیل کارمو بدونی ، فردا میرم خودمو معرفی میکنم ، اگه بدونی چقد دلم خنک شد
نگاش کردم هیچ وقت اینقدر توی صورتش شادی برق نمیزد ، دستامو گذاشتم روی شونه هاش و تکونش دادم تا چشمامشو از جنازه برداره
،
منو که نگاه کرد ، گفتم: حقش بود ، کسی نمیدونه ما اینجا بودیم ، حق نداری باز منو تنها بذاری
به اطراف نگاه کردم ، یه سوراخ پیدا کردم که مث ورودی سرداب یا زیرزمین خرابه بود ، جنازشو کشیدم تا نزدیکی اون سوراخ با نور داخلشو نگاه کردم چیزی دیده نمیشد ، فک کنم پله هاش ریزش کرده بود
باید هرچی نشون میداد لیلی اینجا بوده رو پاک میکردم ، گوشی و کیف پول و کلیداشو برداشتم ، سعی کردم کیرشو جا بدم تو شرتش و شلوار و کمربندشو ببندم
هلش دادم داخل سوراخ ، صدای شکستن استخوناش تو گوشم پیچید
مقنعه و سوتین لیلی رو با نور گوشی پیدا کردم و برشون داشتم ، دلمه های خون سعی کردم با کفش خاک مال کنم ، عجیب بود این همه جرأت
موتور گذاشتم صندوق ، سوار ماشین مصطفی شدیم انتهای اون جاده میون باغای خشک شده ماشینو پارک کردم ، با چوب و علفای خشک پوشوندمشو از دید پنهونش کردم ، اصن یاد اثر انگشت و چیزای دیگه نبودم ، سوار موتور شدیم و برگشتیم محله.
کنار سطل آشغال ترمز زدم و کیفشو انداختم داخل زباله ها و با گوشیش یه پیام دادم به رفیقش ، نوشتم یه چن روز نباید آفتابی شم کسی سراغمو گرفت درستش کن ، گوشی رو هم زدم لبه سطل از وسط نصفش کردم و انداختمش توی سطل ، سعی کردم زیر آشغالا پنهونشون کنم
توی تاریکی لیلی رو رسوندم دم خونشون، لیلی بخاطر وضع ظاهریش سریع رفت داخل ، پشت سرش گفتم: فقط آروم باش
رسیدم توی خونه ، روی دستام اثرات خون بود ، سعی کردم قبل اینکه ننه چیزی بفهمه پاکشون کنم ، با اینکه اصن اشتها نداشتم نشستم سر سفره باید همچی عادی جلوه داده میشد
ننه که حالت پریشونمو دید ، گفت: بخدا هرکی از دست اون پتیاره راحت میشد خداروشکر میکرد اما پسر خرم ناراحته
جوابی نداشتم
به سال قبل همین موقع اواخر بهار فکر میکردم تمام مشکلم این بود که لیلی رو نداشتم ، این یه سال به اندازه کل عمرم عذاب دیده بودم و حالا شریک جرم یه قتل بودم
مطمئن نبودم مصطفی به کسی راجع به لیلی چیزی نگفته باشه ، باید میرفتیم ، کل پس اندازمو برداریم و با لیلی بریم به یه شهر دور ، جایی که نشناسنمون و اونجا بتونیم دوباره از نو شروع کنیم
دیگه مخم تاب اینهمه مشکلو نداشت ، چشمامو بستم و به خنکی نسیمی که رو پشت بوم صورتمو نوازش میکرد فکر کردم ، فقط از اینکه مصطفی مرده بود خوشحال بودم
چند روزی زندگی روال عادی خودشو طی کرد ، لیلی بیشتر منو آروم میکرد ، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود ، داشت ته قالیشو میبافت تا اگه گیر افتاد کمک خرج خونه باشه ، سعی کردم تو رفتارم با لیلی چیزی نشون ندم که باعث رنجشش بشه
تقریباً خیالم راحت شده بود که این ماجرا دیگه به من و لیلی مربوط نمیشه و کسی هم شک نکرده
تا اینکه کمیل برام خبر اورد که : مصطفی گم شده یه تخم سگ داشته تو آشغالا بازی میکرده کیفشو پیدا کرده میگن دوستاش که گشتن تلفنشم همون جاها پیدا کردن ، شاید بلا ملایی سرش اومده باشه
سرم سوت کشید دیگه ادامه حرفای کمیل نمیشنیدم
-هی داداش داداش با توام
نمیتونستم این خبرو به لیلی بدم ، مغز کار نمیکرد حالا باید چیکار کنم ، شب خوابم نبرد تا صبح فکر کردم ، هیچی نبود که نبود ، راه نجاتی نبود ، فقط میدونستم چون رفقاش نیومده بودن سراغ لیلی یعنی چیزی بهشون نگفته بود ، این یعنی یکم زمان فقط همین
صب تو انبار سعی کردم خودمو مشغول کنم تا شاید یکم یادم بره به مش رضا گفتم: من برنجا رو بار میکنم تو استراحت کن
گفت: ده‌ستت نه‌ئێشێ, بژیت
+چی؟؟
-کردیه یعنی زنده باشی جوون
از خاطرات مش رضا یه جرقه تو ذهنم زده شد
+مش رضا اون دوستت که کُرد بود اسمش چی چی بود؟
-واسه چی؟
+همون کی گفتی خیلی معرفت داشته و تو سربازی باهاش بودی؟
-خب میدونم جوون میگم واسه چی میپرسی؟
عجب آدم گیری بود+میخوام اگه بچه دار شدم اسمش اون بذارم
-هژیر
+اها ، فامیلش چی بود؟
مش رضا چشماشو تنگ کرد و گفت: اصلانی
+تو کار قاچاق آدم بود دیگه؟
-هاا
+گفتی اسمش کجاییه؟
-کردی دیگه
+نه منظورم مال کدوم منطقه است؟
مش رضا گفت: دیه نمیدونم ولی خودش مال قلعه رش ِ
+کردستان دیگه؟
-نه پسر چقد سوال میپرسی ، آذربایجان غربی
میدونستم بیشتر بپرسم مشکوک میشه ، حرف عوض کردم
رفتم ترمینال غرب تا از مسافرای اتوبوس راجع به قلعه رش بپرسم ، یا نمیدونستن یا اصلاً جواب نمیدادن ، یه جوون سرباز سنندجی بهم گفت: مال سردشت ، درسته مال آذربایجانه ولی باید از سنندج بری راهش نزدیک تره ، خدایی تا جایی که میتونست راهنماییم کرد و از راه و مسیرایی که باید عوض کنم گفت تا اخلاق مردم اون منطقه
ازش تشکر کردم و رفتم دو تا بلیط سنندج برای فردا گرفتم ، حساب پس اندازمو خالی کردم حدوداً سیزده تومنی توش بود ، رفتم پیش حاج مرتضی گفتم میشه یکم حقوقمو زود تر بدی ، دو و چهارصد داد گفتم حاجی تا سر برج یه ده روزی مونده ، همون یک و ششصد برداشتم و هرچی حاجی گفت باشه این ده روزیم میای نمیخوای که در بری ، گفتم عمر خبر نمیکنه ، حاجی خنده ای کرد هشتصد برگردوند تو گاوصندوقش
آخر شب در بستم و کلیدا رو پرت کردم داخل انبار
به لیلی پیام دادم میریم ولی وسیله کم بردار تا کسی شک نکنه ، به کسی هم نگو
صب پیش ننه دستشو بوسیدم و خدافظی کردم و برعکس همیشه ساکت بود و چیزی نگفت انگار میدونست چاره ای جز رفتن نیست ، شش تومن دادمش گذاشتش تو بالشت زیر دستش
رویا اینکه پول جمع کنم تا ننه دیسکشو عمل کنه عملاً به گا رفته بود و حالا باید تا آخر عمر خودش تنها میموند ، بابا نبود نمیشد منتظرش شد
رفتم در خونه لیلی ، وسیله کمی در حد یه کوله پشتی جمع کرده بود شب صورت خواهر و برادرشو بوسیده بود ، داشت از در حیاط خارج میشدیم که اقدس صداش زد ، برگشت تا برای بار آخر مادر فولاد زرهشو ببینه
ننه اقدس جلو اومده و لیلی رو کشید تو بغلش ، در گوشش گفت: ممنونم که نزاشتی…
لیلی روشو از مادرش برگردوند تا چشمای تر شدشو نبینه ، سوار اتوبوس سنندج که شدیم دستمو گرفت و سرشو‌گذاشت روشونم
بالاخره با هزارتا بدبختی رسیدیم روستای قلعه رش ، سراغ هژیر اصلانی رو گرفتیم ، فهمیدیم مرده و بازم به در بسته خوردیم
یکی گفت خونه پسرش رو اون تپه ست ، دیگه به هرچیزی میچسبیدیم تا از غرق شدنمون جلوگیری کنیم
پسرش کاوان درو باز کرد یه مرد قد بلند و چهارشونه با لباسای کردی و صورت مصمم
بهش گفتیم ما از دوستای مش رضاییم و اون مارو فرستاده اینجا ، مش رضا رو میشناخت و از دوستیش با پدرش حرف میزد
زنش ژیوان زن مهمون نواز و خوبی بود ، ما رو برای ناهار نگه داشت ، وقتی دلیل اومدنمون بهش گفتیم داغ کرد و همون اول گفت: بعد ناهار باید برین
لیلی که این چند روز خیلی سختی کشیده بود گریش گرفت ، ژیوان دستای لیلی رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه ، دستای زبر لیلی از سختی زیاد خبر میدادن و چشماش از غم بزرگی که پشتشون بود
ژیوان سریع پاشد و به سمت کاوان رفت صدای جر و بحث کردیشون از پشت در اتاق میشنیدیم ، کاوان اومد داخل اتاق گفت: شش تومن یه کلام ، نداری باید برگردین
میدونستم اگه اون پولو بدیم دیگه پول کمی واسمون باقی میمونه ، اما نمیتونستم این فرصت رد کنم ، گفتم: باشه ، با کورسوی امیدی هر چند اندک به آینده غذا رو خوردیم
قرار شد دو سه روز منتظر بمونیم تا مهتاب تموم شه ، توی این دو روز تو کارا کمک کاوان میکردم و لیلی همیشه پیش ژیوان بود و گهگاه میدیدم چشمای ژیوان خیسن
اگه لیلی همچی رو هم به ژیوان میگفت برام مهم نبود ، اینکه سنگ صبوری پیدا کرده بود ، داشت خودشو خالی میکرد بهترین اتفاق این مدت بود حتی اگه باعث لو رفتنمون میشد
بالاخره روز رفتن رسید ، ژیوان و لیلی مث دوتا خواهر همدیگه رو به آغوش کشیده بودن و گریه میکردن
با تشر کاوان راه افتادیم ، نیم ساعتی تا مرز فاصله داشتیم و سریع باید راه میرفتیم ، دست لیلی رو گرفته بودم تا توی مسیر سنگلاخی آسیب نبینه
تا برجک نگهبانی فاصله چندانی نداشتیم ، باید میموندیم تا رابط از اون طرف مرز بیاد ، بالاخره سر و کلش پیدا شد ، وقت جداشدن از کاوان و رفتن با یه مرد غریبه رسید
کاوان مقداری پول به مرد داد و با اون مرد داشتن به کردی صحبت میکردن و نیم نگاهی به لیلی مینداختن
غیرتم جوشید و با عصبانیت گفتم: لیلی با منه
کاوان سعی کرد یکم آرامش خاطر بهم بده و آروم بهم گفت: داشته به رفیقش میگفته که تو اهل سنتی ، پدر و برادرای لیلی که شیعه هستن دنبالتن و میخوان هردوتونو بکشن فهمیدی
میتونستم حدس بزنم که ژیوان احتمال بهش قضیه مارو گفته ولی اینکه چقدرو نمیدونستم و کاوان سعی داشت بهم بفهمونه اگر ازم پرسیدن باید چی بگم ، قبل رفتن کاوان بهم دست داد و دوتومنی بهم برگردوند
پشت مرد با کمر خمیده باید میرفتیم یک ساعتی راه رفتیم ، بالا و پایین زیاد داشت ، به روستای اون طرف مرز که رسیدیم ، با خوشحالی دست لیلی رو محکم فشردم که یارو گفت: هری
از میون خونه ها که میگذشتیم درهای بسته و چراغای خاموششون انگار قلبمو میفشرد ، راهی که از ده خارج میشد رو ادامه دادیم ، نزدیکای سحر بود ، لیلی کاملا خسته شده بود اما حاضر نبود بایستیم ، یه ماشین از پشت سر بهمون نزدیک شد ، وانت بود چنتا زن و بچه هم عقب بودن ، یه چیزی کردی گفت بعدشم عربی ، وقتی دید نمیفهمیم با دست اشاره کرد که سوار شیم ، رسیدیم به یه شهر نمیدونستم کجاییم بالاخره یه مسافرخونه پیدا کردیم ، به ضرب پول یه اتاق گرفتیم
لیلی یه دوش گرفت و خودشو تو یه گوشه تخت جاکرد و بقیه تخت واسه من خالی گذاشت
رفتم دستشویی وقتی برگشتم ترس توی چشمای لیلی مشخص بود ، رفتم رو کاناپه دراز کشیدم و چراغو خاموش کردم
فردا اول وقت به حاج مرتضی زنگ زدم تا صدامو شنید کلی خوشحال شد ، میگفت: پلیس اومده دنبالت از بچه ها پرس و جو کرده
مش رضا هم گفته داشتی دنبال قاچاقچی انسان میگشتی ، ترسیدم که بگیرنتون
هیچ سوال و یا قضاوتی نمیکرد ، بیشتر خوشحال بود که حالمون خوبه ، ازش خواهش کردم میتونه برام تو عراق کار جور کنه ، قرار شد برم کربلا اونجا حاجی یه دوست هتل دار داشت که گفت برات حتماً کار داره
خودشم بهش زنگ میزد و سفارشمو میکرد
گفتم: حاجی فقط کسی
-خیالت راحت پسرم اصلا ندیدم تلفن زنگ بخوره
قضیه رو به لیلی گفتم خوشحال شد ولی ازاینکه واسه کاوان و ژیوان مشکلی پیش بیاد نگران بود
بالاخره به کربلا رسیدیم و رفتیم هتلی که حاجی آدرس داده بود ، دوست حاجی کلی تحویلمون گرفت و گفت غذا و یه اتاق بهمون میده ولی دوتامون باید کار کنیم و حدود سه تومن حقوق
با ذوق زدگی قبول کردیم و پیش خودمون تصمیم گرفتیم تا میتونیم پول جمع کنیم تو اولین فرصت به سمت آینده بریم
شب تو اتاق دوباره رو فرش کنار تخت دراز کشیدم و لیلی تو اون تاریکی از روی تخت اومد توی بغلم و لبشو گذاشت روی لبم.

با احترام ، پایان

نوشته: محمد


👍 22
👎 0
6701 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

832354
2021-09-15 04:26:10 +0430 +0430

کاش بازم ادامه داشت
جدا خیلی با داستان حال کردم

2 ❤️

832366
2021-09-15 06:17:57 +0430 +0430

«با عصبانیت گفتم: لیلی با منه»
حالا فهمیدم چرا اسم داستان این بود.داستان فوق العاده زیبایی بود.منتظر داستانای دیگه ای ازت هستم.ممنونم که وقتتو گزاشتی و این داستان زیبا رو آپلود کردی🙏

3 ❤️

832377
2021-09-15 08:26:56 +0430 +0430

عشق ساده و صمیمی که توی داستان بود رو دوست داشتم صرفنظر از پایان کلیشه ای، داستان جذابی بود .
کاش بین قسمت ها فاصله‌ی کمتری بود .
لایک بهت

3 ❤️

832378
2021-09-15 08:37:44 +0430 +0430

عالی بود حرف نداشت
هر سری میومدم شهوانی دنبال ادامه داستان بودم، داستانت خیلی عالی بود لذت بردم از خوندنش
منتظر داستان های دیگه ازت هستم
موفق باشی محمد

1 ❤️

832380
2021-09-15 08:46:46 +0430 +0430

👌 🌹

1 ❤️

832435
2021-09-15 17:52:22 +0430 +0430

عالی بود، فقط امان از کشوری که توش پول داشته باشی میتونی هر جنایتی بکنی و خیلی از لیلی ها داریم ک از ترس و یا آبرو نمیتونن حرفی بزننو یا کاری رو انجام بدن، به امید نابودی تموم کسایی ک مردم رو اذیت میکنن تا به هدفشون برسن، یه نمونه اخوندای کسکش

1 ❤️

832567
2021-09-16 10:22:51 +0430 +0430

حتی اگر کپی کرده باشی، بازم ازت ممنونم که این داستان زیبا رو اینجا با ما به اشتراک گذاشتی. لایک شانزدهم

2 ❤️

832572
2021-09-16 10:57:29 +0430 +0430

از شما دوستان عزیزم
بخاطر توجه و لطف بیکرانتون به بنده بی نهایت سپاسگزارم
از اینکه کاستی و مشکلات نگارشی داستان آزرده تون کرد عذر خواهم

0 ❤️

832646
2021-09-16 17:09:32 +0430 +0430

عالی نوشتی واقعا محشر بود دمتگرم ، ای کاش ادامشم بنویسی تاحالا در طول چند سال جز برترین داستان های بوده خوندم😍

1 ❤️

833001
2021-09-18 22:49:20 +0430 +0430

👏👏👏👏👏👏

1 ❤️