مسافرِ همجنسگرا (۲)

    ...قسمت قبل


    اگر برای خودارضایی داستان میخوانید یا از تمِ همجنسگرایی بدتان می آید، صفحه را ببندید تا وقت گرانبهایتان بیشتر از این هدر نشود...>


    *بخش دوم - البرز، قهرمان جهان*


    "الو؟"


    "هیچ معلوم هست کجایی پسر؟ چرا گوشیت خاموشه؟؟"


    صدای البرز بلند بود. چند نفر سرشان را به سمت امین برگرداندند. امین با حالت معذب و دستپاچه ای که داشت، سریع صدای گوشیش رو تا جایی که میتوانست کم کرد و با اخم به نگاه های فضول و سنگین بقیه نظری انداخت.


    "ببخشید البرز. کاری برام پیش اومد..."


    "کار برات پیش اومد که خاموش کردی گوشیتو...؟ کجایی الان؟؟"


    "دارم برمیگردم میدون کرج!"


    "سر کار گذاشتی منو امین خان؟ من الان چند ساعته نشستم اینجا. دو تا پاکت سیگار تموم کردم هزار جا فکرم رفت. نمیتونسی بگی نمیای منم سر کار نزاری؟"


    لحن البرز تند بود. بغض سنگینی گلوی البرز را گرفت. از حس دوگانه ای که داشت متنفر بود. هم میخواست البرز را ببیند هم نمیخواست.
    امین سعی کرد کنترل خودش را حفظ کند. صدایش دو رگه و لرزان بود.


    "بخدا بهت توضیح میدم البرز. اینقد داد نزن خواهشن!"


    "ببین رک بهم بگو نمیخوای ببینیم همو. نه من بچه م نه تو. اگه قضیه سرکاریه همین الان‌بگو دیگه م مزاحمت نمیشم!"


    "نه... نه... میخوام ببینمت. ولی .... نمیدونم البرز چطور بگم... بار اولمه خودتم خوب میدونی. من آدم لاشی ای نیستم. وقت میخوام..."


    "عصر میام دم‌مسافرخونه. ساعت ۸. میس میندازم میای پایین و رو در رو باهام صحبت میکنی..." و قطع کرد.


    دستان البرز از قبل هم سرد تر شده بود. بدنش به معنای واقعی میلرزید. احساس دل پیچه عجیبی داشت. هم گشنه اش بود و هم سیر. گوشی موبایلش را محکم گرفت و سرش را به پنجره اتوبوس تکیه داد. گوشی اش کمی گرم شده بود و حس خوبی بهش میداد.


    "اه دارم چه غلطی میکنم؟"


    اعصابش خورد بود. بوی نم و گرفته ی داخل اتوبوس، خیس بودن و کثیف بودن لباسش، شلوغی و نگاه های بقیه به اندازه کافی عصبی اش کرده بود. تلفن البرز دیگه نوبرش بود. احساسات ضد و نقیضی داشت. به شب اولی که با البرز تلفنی صحبت کرده بود فکر کرد. درست همان روزی که شماره اش را گرفته بود، با کلی کلنجار تصمیم گرفت تماس بگیرد. البرز رفتار ملایم و جذابی داشت. از همان اول طوری با امین صحبت کرد که انگار دوستان چندین و چند ساله هستند. گرم، ملایم و صمیمی. رفتاری که مدتها بود ندیده بود. آن شب نزدیک ۵ ساعت با هم صحبت کردند. البرز هم مثل او احساسات جنسی متفاوتی داشت و به امین هم گفت که با دیدنش متوجه شده که او هم مثل خودش است. جالبتر این بود که در این ۵ ساعت کوچکترین صحبت دیگری در مورد مسائل جنسی نشد. همین موضوع امین را بیشتر جذب البرز کرده بود. یادش است که تا فردایش این موضوع ذهنش را درگیر کرده بود. البرز را با پژمان مقایسه میکرد. پژمان دوست صمیمی هم مدرسه ای اش.


    بعد از کشف مسائل جنسی، همه ی صحبت و حرفهای بین این دو سکس و جق زدن و لذت بردن شده بود. پژمان به او جق زدن را یاد داد. زنگ ورزش وقتی که بقیه بچه ها توی حیاط با سر و صدا مشغول فوتبال بازی کردن بودند، پژمان و امین داخل کلاس میماندند. معلم ورزش، آقای قاسمی، کاری به این دو نداشت. هر دو شاگرد های اول کلاس بودند و به بهانه تمرین کردن و درس خواندن، اکثر مواقع داخل کلاس میماندند. اگر هم با بقیه به حیاط می آمدند، فوتبال بازی نمیکردند. هیچ کس علاقه ای به بازی دادن "این دو تا بچه ی خرخون کلاس" نداشت. آنها هم علاقه ای به فوتبال نداشتند.


    یکی از روزها، پژمان صفحه رنگی مچاله شده ای از کیفش در آورد. تصویر یک زن برهنه ای بود با پستانهای بزرگ و گرد که روی پاشنه هایش نشسته بود. درست شبیه اینکه داخل دستشویی ایرانی نشسته باشد. زبانش را درآورده بود و روی لبهای سرخ و درشتش قرار داده بود. وسط پایش هم یک تیکه گوشت کوچک بهم ریخته صورتی رنگ قرار داشت. پژمان بعد از نشان دادن تصویر به امین، وسط پایش را مالاند. امین بیشتر از اینکه تصویر زن‌ برایش جذابیتی داشته باشد، حرکت پژمان برایش جالب بود. پژمان به مالش وسط پایش ادامه داد و طرز نفس کشیدنش عوض شد. امین بیشتر از اینکه به تصویر نگاه کند، به آلت پژمان که زیر شلوار پارچه ای اش همینطور بزرگتر و بزرگتر میشد نگاه میکرد. احساس کرد آلت خودش هم در حال بزرگ شدن است. حس‌ عجیبی داشت. پژمان که نفس کشیدنهایش کم کم به ناله های خفیف تبدیل شده بود، به امین نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت: "بزار یکاری کنم تو هم حال کنی." دستش را سمت وسط پای امین برد. امین ناخوداگاه کمی پایش را عقب کشید ولی اینکارش پژمان را منصرف نکرد. به محض اینکه دست پژمان به آلتش خورد ضربان قلبش چند برابر شد و چشمانش ناخوداگاه بسته شد. انگشتهای پژمان تنه ی آلت امین را میمالید و هر از گاهی انگشتانش را به سمت کلاهکش میبرد و آن را به آرامی فشار میداد. آلت امین به سرعت سفت تر و بلند تر میشد. حس خیلی خوبی داشت. حس لذت تازه ای را داشت تجربه میکرد. کمی بعد به خودش جرات داد و دستش را به سمت وسط پای پژمان دراز کرد. پژمان پاهایش را کامل باز کرد و لبخندی زد. آلت پژمان مثل سنگ شده بود. لمس کردن آلت پژمان برایش هیجانی بود. تا بحال آلت کسی را لمس نکرده بود. حتی از نزدیک هم ندیده بود. آلت خودش هم بارها لمس کرده بود ولی نه اینطور. سعی کرد حرکت دستش را با حرکت دست پژمان هماهنگ کند. نفسهایشان بلندتر و ضربان قلب جفتشان تند تر شده بود.


    چند دقیقه بعد سر و صدای مزاحم بچه ها که داشتند بدو بدو به کلاس برمیگشتند حس و حال آنها را بهم زد و سریعاً دستشان را کشیدند. پژمان تصویر را به سرعت تا کرد و داخل کیفش چپاند. امین هم خودش را عقب کشید و کتاب روبرویش را باز کرد و به نوشته های کتاب خیره شد. اما هیچ کدام از کلمات کتاب را نمیفهمید. نوشته ها تصویرهای مبهمی بودند که برایش هیچ معنی ای نداشتند. همه ذهنش را حسِ لمس کردن آلت پژمان و حسِ انگشتان دست پژمان روی آلتش که البته از روی شلوار پارچه ای بود پر کرده بود. آلتش به شدت نبض میزد. عرق سرد کرده بود و همچنان تند نفس میکشید.


    آن روز با پژمان درباره این تجربه جدید هیچ صحبتی نکرد اما همه ذهنش درگیر این موضوع شده بود. هم لمس شدن هم لمس کردن برایش بی نهایت جذاب و لذت بخش بود. کل شب را روی تخت با لمس کردن و بازی کردن با آلتش گذراند.


    کم کم ارتباط پژمان و امین وارد فاز دیگری شده بود. در هر موقعیت مناسبی، پژمان تصویری با خودش میاورد و با امین مشغول به مالش آلت همدیگه میشدند. امین روز به روز به اینکار مشتاقتر و علاقه مند تر میشد و میخواست آلت پژمان را ببیند. این خواسته اش چند هفته بعد براورده شد: پژمان یکبار که داشت آلت امین را میمالید و به تصویر خیره شده بود، دستش را آورد و زیپش را باز کرد و دستش را از زیپ داخل برد و بعد از یک کلنجار کوتاه با شورتش، سرِ آلتش را بیرون آورد. درشت و صورتی مایل به قرمز بود. مایع نسبتاً شفافی هم از سوراخ آلتش بیرون زده بود و کلاهکش را کمی خیس کرده بود. امین با دیدن این صحنه حس کرد داخل دلش خالی شده است. انگشتانش را دور کلاهک آلت پژمان حلقه کرد. خیلی داغ بود. شاید هم دستان خودش سرد بود. شاید هم هر دو...


    اتوبوس ترمز نسبتاً شدیدی کرد و امین را از خاطراتش بیرون کشید. به سختی آلت سفت شده اش را جابجا کرد تا معلوم نشود که راست شده. دیگر تقریباً به میدان کرج رسیده بودند. ایستگاه بعدی از اتوبوس پیاده شد. خوشبختانه باران دیگر قطع شده بود. همینطور که داشت قدم زنان کوچه ی باریکی را که به مسافرخانه منتهی میشد میپیمود، به اولین تجربه جدی جنسی اش با پژمان فکر میکرد:


    زنگ فارسی بود. از معلم اجازه گرفته بود که به دستشویی برود. وقتی کارش تمام شد پژمان را دید که با خوشحالی تمام وارد دستشویی مدرسه شد. هیچکس بجز آنها آنجا نبود. چشمکی به امین زد و زود داخل یکی از اتاقکهای دستشویی رفت اما درش را باز گذاشت. امین که قلبش از همیشه تند تر میزد، خیلی آرام به سمت اتاقک رفت. پژمان پشت به در اتاقک ایستاده بود و شلوار و شورتش را تا زانو پایین کشیده بود. باسن سفید و بی مویش باعث شد آلت امین به سرعت سفت شود. داخل رفت و در را بست. پژمان رویش را برگرداند. دستش را دور آلتش گرفته بود و به سرعت قبل جلویش میکرد و دهانش هم کمی باز مانده بود و چشمانش خمار بودند. با صدای آرامی زمزمه کرد: "درآر شلوار و شورتتو میخوام بمالمش". امین با سرعت کمربندش را باز کرد و شلوارش و شورتش را با هم پایین کشید. دستانش از هیجان میلرزیدند. پژمان زیر لبش جوووون ای گفت و آلت سفت امین را گرفت. امین هم آلت او را. و شروع به عقب جلو کردن آلتهای هم کردند. پژمان به چشمای امین خیره شده بود و هر از گاهی لبانش را گاز میگرفت اما امین با جدیت تمام آلت پژمان را نگاه میکرد. کمی بعد پژمان گفت: "بیا اینکاری که تو فیلما دیدیم رو انجام بدیم!" امین منظورش را نفهمید. پژمان روی پاشنه اش نشست و صورتش را به آلت امین نزدیک کرد و کلاهک آلتش را بوسید. امین نا خوداگاه آه بلندی کشید. دیگر لذتی از این بالاتر ندیده بود. پژمان همچنان کلاهک آلتش را بوس میکرد و میلیسید. تماس لبش او را داشت دیوانه میکرد. دیگر نتوانست طاقت بیاورد.


    "پاشو پژمان پاشو..."


    پژمان که صورتش قرمز شده بود دوباره ایستاد و با چشمان خمارش به امین نگاه کرد. امین خم شد و آلت پژمان را بوسید و لیسید. پژمان تکان شدیدی خورد و انگشتانش را داخل موهای امین حلقه کرد. امین چند بار دیگر اینکار را تکرار کرد. یکبار لبش را باز کرد و کل کلاهک آلت پژمان را با داخل لبش لمس کرد. اینکارش جفتشان را به هیجان آورد. اما دیگر نمیشد ادامه داد. بلند شدند و شلوارهایشان را بالا کشیدند و با کمی فاصله از اتاقک دستشویی خارج شدند. امین وقتی وارد کلاس شد متوجه نگاه سنگین معلم شد اما به روی خود نیاورد. معلم با اخم عجیبی به امین نگاه کرد و بعد از چند ثانیه سکوت به درس دادن ادامه داد.


    "اه! بسه دیگه! ول کن روانی! باز میخوای خودتو با این فکرها حشری کنی که چی!" امین به خودش تشری زد و با دستش چند بار به پیشانی اش کوبید. این فکرها حشری اش کرده بودند و آلتش سفت سفت شده بود. سرش را پایین انداخت و تصمیم گرفت دیگر به این چیزها فکر نکند. سریع وارد مسافرخانه شد و به اتاقش رفت.


    "حموم میکنم و یکدور میزنم که دیگه این فکرا در بیاد از تو سرم!" لباسهایش را دراورد و مستقیم به حمام رفت.




    چشمانش ارام باز شدند. شب شده بود. دستی به موهایش کشید و به بدنش کش و قوسی داد. بعد از حمام همانطور لخت روی تخت افتاده بود و خوابش برده بود. گشنه بود. دستش را روی تختش حرکت داد تا گوشی اش را پیدا کند.


    "اه لعنتی پنج دقیقه دیگه ۸ میشه!" مثل فنر از جایش پرید و چراغ اتاق را روشن کرد. از گشنگی سرش گیج میرفت ولی میبایست خودش را آماده میکرد تا البرز را ببیند. مخصوصاً بعد از اون اتفاقی که افتاده بود. میبایست از دلش در میاورد. البرز به نظر مرد خوبی می آمد و امین به هیچ عنوان نمیخواست از دستش بدهد. با عجله پیراهن سرمه ای و شلوار مشکی کتان اش را پوشید و لباسش را عرق عطر کرد. دستی به موهای نامرتبش کشید و زیر لب پشت سر هم فحش داد. در همین اوقات موبایلش زنگ خورد و چند ثانیه بعد قطع شد. البرز بود. مثل یک گرگ به سمت گوشی اش پرید و برش داشت و از اتاق بیرون زد.


    البرز داخل پژو ۲۰۶ مشکی اش نشسته بود. آرام و متین. اما چهره اش جدی بود. چراغ داخل ماشینش را روشن گذاشته بود که امین او را ببیند. درست روبروی ورودی مسافرخانه ایستاده بود. امین لبخندی زد و داخل ماشین نشست.


    "سلام علیکم آقا امین! مشتاق دیدار!!"


    از لحنش خوشش نیامد. طعنه ازش میبارید. اما سعی کرد خودش را ناراحت نشان ندهد. بالاخره البرز حق داشت که حس بدی به امین داشته باشد.


    "سلام! بازم ببخشید که اینطور شد!"


    "عیبی نداره...! زیاد پیش اومده برام. متاسفانه خیلیا توی تماس تلفنی خیلی مشتاقن ولی وقتی قرار میشه همو ببینیم جا میزنن. البته اینا هنوز یه پله از اونایی که بعد قرار آدمو بلاک میکنن بهترن!"


    نیشخندی زد. اما امین همچنان سعی کرد آرام باشد.


    "من برام مشکل پیش اومد البرز. من نزدیک قرار بودم اما یکدفعه یه چیزی جلومو گرفت. یکدفعه دیگه نمیخواستم بیام...."


    "چرا؟ به این نتیجه رسیدی که گی نیستی؟"


    "نه! اونو که مطمئن هستم که هستم... اما .... البرز خودت تا حالا نشده یک لحظه خیلی خوشحال باشی و امیدوار و بخوای یکاری انجام بدی، اما ثانیه بعدش جوری بشی که انگار دنیا روی سرت خراب شده؟"


    "نه اینطوری نشدم! ولی اینی که میگی از علائم همون مریضی ایه که مادرت داشت. نکنه ارثیه؟"


    امین چشمانش را بست. یادآوری تلخی بود. منظور البرز مریضی اختلال دو قطبی مادرش بود. چیز دردناکی که برایش همیشه بایست قرص میخورد که شدت نگیرد. *لیتیوم کربنات* همون لعنتی ای که مصرف زیادش باعث مرگش شد‌.


    "نه... البرز... خواهش میکنم اینجوری رفتار نکن! اگه قراره همینجوری تیکه بندازی و نزاری حرفمو بزنم من برم..."


    البرز با شنیدن این حرف اخمش یکم باز شد. از چهره اش معلوم بود که از رفتارش ناراحت شده و میخواست حالا یکجوری از دل امین در بیاورد.


    "حالا باشه حالا... ناراحت نمیخواد بشه آقا! خب بزار بریم یجایی قشنگ بشینیم صحبت کنیم. شام نخوردی نه؟"


    امین سرش را تکان داد. البرز ماشین را روشن کرد و راه افتاد. در طول مسیر هیچ صحبت دیگری بین آنها رد و بدل نشد‌. امین با اخم سرش را به پنجره تکیه داده بود و به بیرون نگاه میکرد. سعی میکرد به چیزی فکر نکند‌. کمترین چیزی میتوانست بغضش را بشکند. البرز هم به رانندگی اش ادامه داد. چند دقیقه ای طول کشید تا به بام کرج رسیدند. البرز ماشین را نزدیک غذا خوری پارک کرد و از ماشین پیاده شدند و همچنان در سکوت وارد غذاخوری شدند. روی تخت نشستند. پسر لاغری سفره یک بار مصرفی را آورد و بینشان پهن کرد و رفت.


    "خب...؟ نمیخوای چیزی بگی؟ میخوای اینجوری با سکوتت عذابم بدی؟"


    امین نگاهی به البرز کرد. لحنش مهربان تر شده بود و لبخندی روی لبش بود. چشمانش را مالید و گفت: "ببخشید البرز. من بار اولمه که دارم با کسی میرم بیرون‌. بهت هم گفته بودم که خیلی استرس دارم و میترسم. واقعاً نمیخواستم ناراحتت کنم."


    البرز لبخندی زد و گفت: "میدونم‌. عیبی نداره. اگه ناراحت شده بودم نمیومدم دنبالت. ما قبل از دیدارمون چندین ساعت با هم صحبت کردیم و دیگه همدیگه رو تقریباً میشناسیم. اینا رو ول کن. یه خبر خوب برات دارم!"


    امین چشمانش گرد شد و لبخند بزرگی روی لبانش نقش بست. "چی؟!"


    "دیگه از فردا نمیخواد بری تراکت پخش کنی. برات یه کار خوب جور کردم!"


    ادامه دارد...


    نوشته: Gaymosafer

  • 19

  • 2




  • نظرات:
    •   Mahoor132
    • 8 ماه،4 هفته
      • 1

    • روون و عالي
      اميد وارم داستان منم چاپ شه (clap)


    •   nasere1080079981
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان قشنگیه مشتاقم زودتر بقیشو بخونم


    •   هههههههههههه
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • ‏ ‏T1A3N6H7Aکسخل شیارای کونت صاف شد،انقداین کامنتو گذاشتیو هیچکس پشم خایه هم حسابت نکرد


    •   Deadlover4
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • داره جالب میشه... (rose) (rose)


      زیاد منتظرم نذار رفیق...ببینیم قهرمان چیکار میخواد بکنه...


    •   reza.shz.77
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • پیشرفت قابل توجهی داشتی
      از میانگین داستان های سایت یه سر و گردن بالا تر بود
      کلی از اون مشکلای ریزی که‌ گفتم رو حل کردی ولی بازم‌ چند تا مونده
      خوش حالم :)
      موفق باشی


    •   reza.shz.77
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • برای این مسئله که نمیشه بیشتر از ۵ تا داستان منتشر کرد :
      میتونی داستاناتو با اسم های مختلف منتشر کنی ، همون کاری که من کردم ...
      مطمئن باش کسایی که پیگیر داستان هات هستن با خوندن اولین جمله میفهمن


    •   غمگین_و_تنها
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • مسافر عزیز
      انتظار داشتم که این قسمتم مثل قسمت اول خیلی حرفه ای بنویسی...به قول یکی "استعداد شما تو این سایت داره هدر میره"
      در جریانم که قرار بود داستان در ده قسمت منتشر بشه...مهم این نیست که از این به بعد متن داستانت زیاد باشه...مطمئن باش اوناییکه واقعا از داستانت خوششون اومد ، تا آخر دنبالش میکنن...
      موفق باشی


    •   Sara_shahi
    • 5 ماه
      • 1

    • چرا داستان جذاب مینویسین ادامه نمیدینش:(نمیگین یکی اینجا از داستان خوشش اومده (dash)


    •   god of death878
    • 5 ماه
      • 1

    • پس کو ادامش؟
      قشنگ بود! این حس استرسی که امین داشت خیلی ملموس بود.


    •   melissa_taaj
    • 4 ماه
      • 0

    • ادامه شو زودتر بنویس خواهشا
      البرز داستانت چقد بد اخلاقه .....نگارشت قشنگه
      -لایک


    •   Gankr koy
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • از داستانهای گرم وآتشینت میشه استنباط کرد که عاشقانه عشق می ورزی و اهل بی بند وباری نیستی .
      داستانها مثل آیینه معکس کننده شخصیت آدمه،
      میستایم اون حس زیبای درونیتو .
      همونی که من احساسش کردم.
      بازم موفق
      باشی گل.


    •   Shadi.rhnm2
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • ادامه اش پس؟
      من واقعا جذب داستان شدم...


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو