مستاجر ناخونده و اوس جعفر (۶)

    ...قسمت قبل


    مستاجر ناخونده و اوس جعفر ۶ (جدال جعفر)
    برف نرم نرم میبارید و مش قربون در حال بیل زدن و تمیزکردن راه جلوی خونش بود تو فکرش فقط نازنین و اوس جعفر بودن که باهم درکنار هم و دست در دست هم قدم میزدن یه حس حسادت خاصی به سراغش اومد ، و درحالی ک داشت جلوی در خونشو برای عبور و مرور راحتتر تمیز میکرد ، دوستای مش قربون در کنارش به سرعت ظاهر شدن و در مورد جعفر که چند لحظه پیش از کنارشون رد شد شروع به صحبت کردند.
    قربون: این اوس جعفر رو ببین سر پیری چه گوشتی نسیبش شده ! ولی میدونم این کسخل بکن نیست و این گوشت و حرومش میکنه فقط!
    مراد: واقعا چیز تمیزی بود من اگه همچین حوری تو خونم بود روزی صد دفعه براش تب میکردم! کل حساب بانکیمو خرجش میکردم!
    غضنفر: ناکس جعفر تا حالا رو نکرده بود!حیف که نسیب جعفر شده اگه دست من بود ترتیبشو همون روز اول میدادم !عجب چیزی بود ! جعفره کسخل وقتی زنه داشته دستشو میگرفته ترسیده بود انگار ! بدبخت این زن اگه سرت میشاشیدم نباید میترسیدی ! هاهاها
    قربون: من این زنو میارم خونه خودم مستاجری!و حتما میکنمش!
    مراد: کس نگو قربون نمیبینی مستاجر جعفره!اخه تو بکنی!؟
    قربون: محسنی دنبال خونه میگشته براشون ، به منم از قبل گفته بود ! در ضمن مراد روزی که من این زنو کردمش برات تعریف میکنم بری خونه بجقی!
    مراد: نگاه کن دارن میان دست به دست هم
    غضنفر؛ عجب چیزیه قربون ! اگه خواستی بکنیش بمن بگو بیام
    قربون: تو کیرت سال به سال شق نمیشه میخوای بیای اونجا ابرو منو ببری !
    غضنفر: قرص میخورم قربون شق میشه مثله شمشیر
    قربون؛ شما دیگه تاریخ انقضاتون تموم شده این زن جلوتون لخت بشه میترسم خون تو رگهاتون خشک بشه جا به جا سنگ کوب کنین خونتون بیفته گردن من!
    ولی من این زنو وقتی که کردمش حتما براتون تعریف میکنم شایدم گفتم بیاین از نزدیک به طوری که متوجه نشه ببینیدش!
    مراد: قربون یادته از زنای مستاجرتو دید میزدی تو حموم لخت بودن !
    قربون: خوب یادته مراد هاهاها
    مراد: لعنت برتو قربون هرموقع این زن رفت حموم منو بگو بیام ببینمش
    قربون: هاها شرمنده این گوشت مخصوص خودمه
    حیف کسخلایی مثه شما اینو ببینن
    در همین حین که دوستای جعفر در حال صحبت و بحث بودن جعفرو نازنین دست در دست هم از کنار دوستاش رد شدن و اون نگاهی سنگین و تو کف مونده ی پیرمردای تاریخ گذشته رو نازنین خیلی خوب احساس میکرد و با یک عشوه خاصی از کنارشون رد شد و مدل راه رفتنش طوری بود تا این پیرمردا بادیدن قمبلای کونش حسابی به وجد بیان
    غضنفر: لامصب چه بوی مست کننده ای داشت
    قربون: فقط میتونم بگم حیف
    اخه چرا جعفر؟!چرا این کسخل؟ این جعفر زنه خودشو نمیتونست بکنه! همین الان میرم پیش محسنی و بهش میگم هر موقع زمان اجاره نشینی این خانوم تموم شد مستقیما بیان پیش خودم !
    غضنفر و مراد با تعجب به حالتای قربون نگاه میکردن و میدیدن که چقد پای تصمیمی که گرفته مصممه!
    واقعا قربون دلش اون مستاجرو میخواست !بیلشو دستش گرفت و رفت سمت بنگاه محسنی !
    قربون: سلام محسنی ،
    محسنی: سلام مش قربون عزیز بفرمایید داخل
    قربون: به شرطی میام داخل که این کاریو که میگم برام درستش کنی والا شیشه مغازتو با این بیل میارم پایین این دسته بیلم تا ته میکنم تو کونت بعد میچرخونمش مثل ادم کوکی اینورو اونور بری!
    محسنی: چی شده مش قربون ؟ من کوچیکتم چرا عصبانی هستی!
    قربون : مرتیکه احمق وقتی یه همچین مستاجر درست درمون میاد بیارش خونه من اول نه اینکه ببریش پیش جعفر!
    محسنی : اخه مش قربون گفته بودی قراره پسرت بیاد خونت مستاجری
    قربون: اون پسر به قبر پدرش خندیده بیاد خونه باباش زندگی کنه ! کونش پاره بره جای دیگه !
    محسنی که گیج شده بود از دست این پیرمردای عجیب و غریب دیگه نمیدونست چیکار کنه ولی گفت جعفر برای یک ماه این خانواده رو جا داده و وقتی یک ماه تمام بشه قرار شد براشون خونه پیدا کنیم.
    قربون : اها حالا شد ، اینا میان خونه ی من! تمام
    محسنی: راست میگی مش قربون!
    قربون: اره محسنی ، هر چه زودتر برو پیش این خانوم بگو بیان خونم امادس!
    محسنی:باشه مش قربون فقط باید با مستاجر اوس جعفر صحبت کنم
    که یهو صدای تلفن محسنی به صدا در اومد
    محسنی : بفرمایید !
    شما؟
    به جا نیاوردم!
    اوس جعفر تویی !
    چی شد اوستا ؟ چشم چشم حتما حتما
    الان میام اوستا حتما
    محسنی که ریده بود به خودش رو کرد به قربون
    مش قربون خونت امادس؟
    قربون: جعفر بود؟
    محسنی : با صدای لرزون و لکنت خاصی !اره خیلی شاکی بود
    میگفت بیا این مستاجر ببرش تا وسیلشونو پرت نکردم تو خیابون
    قربون: عالیه بگو خونه من امادس!
    محسنی : من باید هرچه سریعتر برم تا نیومد این بنگامو به اتیش نکشید
    قربون : باشه فقط یادت نره محسنی اگه این مستاجر نیاد خونم اون تیکه های خورد شده شیشه مغازته که قبل دست بیل میره دونه دونه تو کونت بعدش میدونی چی میشه ؟
    محسنی:نه!
    قربون:تا عمر داری کونت با هر بار ریدن پاره میشه اونوقته که میفهمی باید به حرفم گوش میدادی
    پس برو و این قضیه رو حلش کن!
    محسنی که ریده بوده به خودش و تهدیدای این پیرمردای محل ،
    روشو به اسمون کردو گفت خدایا من تاوان کدوم گناه و پس میدم که اهل محل همه چیزو از چشم من میبیننن
    سریع کتشو پوشید و به سمت خونه جعفر رفت
    اوستا که از پشت پنجره خونه در حال دیدن محسنی و نازنین بود ولی متوجه حرف زدنشون نمیشد که چی بینشون رد و بدل میشه
    میخواست قاطی کنه بپره تو حیاط کس و کون محسنی و بهم پیوند بده ولی صبر کرد و منتظر عکس العمل نازنین شد
    محسنی:نازنین خانوم اوستا بهم زنگ زده
    خیلی شاکیه !
    چیزی شده ؟ شما تا چند ساعت پیش با اوستا بیرون رفته بودید و ظاهرا باهم صمیمانه قدم هم میزدید!
    منم با دیدن شما حسابی خیالم تخت شد که خلاصه یه خانواده پیدا شد تا با این پیر مرد ارتباط برقرار کرد و تونست این مردک رو از خونش بیاره بیرون !
    نازنین که به حرفای محسنی با دقت گوش میداد در جواب گفت اوس جعفر یکم کم طاقته ماشینمون تو حیاطه و بیرون محوطه هم پر برفه اوستا ازما خواسته بود ماشینو ببریم بیرون حیاط پارک کنیم و ما ازش اجازه گرفتیم یه روز به ما مهلت بده تا ماشینو جا به جا کنیم ولی میبینید با این اوضاع نمیشه ماشینو تکونش داد من خودم با اوستا صحبت میکنم حل میکنم
    محسنی : اگه نیازه من با اوستا صحبت کنم؟
    نازنین گفت نه اقای محسنی خودم حل و فصلش میکنم
    محسنی:راستی نازنین خانوم طبق قرارداد شما با اوس جعفر چیزی به پایان اجاره نشینی شما نمونده امروز یک نفر از همین همسایه های اوستا حاضره خونه رو به شما اجاره بده
    بابت پیدا کردن خونه نگران نباشید من خونه اماده دارم
    هرموقع اوستا قاطی کرد خونه امادس
    نازنین همینطور به صحبتهای اقای محسنی گوش میداد و نگاهش متوجه قربون و مراد و غضنفر هم بود که داشتن به اونو محسنی نگاه میکردن
    نازنین خندش گرفته بود اون سه تا پیرمرد بد جور قفلی زدن و نگاهش میکنن
    چ خوب ممنون اقای محسنی بابت اینکه بهم اطلاع دادین ولی باید صبر کنم تا شوهرم بیاد باهم مشورت کنیم بابت اوس جعفر هم خیالتون راحت باشه حلش میکنم قضیه رو!
    محسنی تا حدودی خیالش راحت شد و با نازنین خداحافظی کرد و رفت .
    نازنین دم در نگاهشو ب سه نفر دوخته شد و اوس جعفر هم با دقت به نازنین نگاه میکرد
    نازنین به قربون اشاره زد که بیا جلو
    قربون: با منی
    نازنین:اره با هر سه تای شما هستم
    قربون و مراد و غضنفر از اینکه نازنین بهشون گفته که بیان سمتشون شوکه شدن
    قربون: بریم ببینیم چی میگه
    مراد: جعفر دهنمو سرویس نکنه!
    غضنفر: من حاضرم پای این حوری جونمو بدم
    قربون:خفه شین دو دیقه ببینم چیکارداره
    وقتی پیرمردا نزدیک نازنین شدن با استقبال خوب و گرمی از طرف نازنین رو برو شدن
    پیرمردا که سر از پا نمیشناختن با گرمی به نازنین پاسخ دادن و هرکدوم خودشونو معرفی کردن و به نازنین خوش امد گفتن بابت اینکه تازه وارد این شهر شده بود
    جعفر با دیدن اون سه کفتار خونش ب جوش اومد میخواست بپره بره بیرون حساب همشونو بزاره کف دستشون ولی بازم صبر کرد
    علت اینکه نازنین اون سه نفرو دعوت کرده بود هنوز مشخص نبود
    نازنین:مش قربون اوس جعفر ناراحت شدن بابت اینکه ماشینمونو اوردیم تو حیاط میشه از شما درخواست کنم بهم کمک کنیم ماشینو هل بدین ببرمش بیرون
    قربون: چرا که نه خانوم! حتما !
    برگشت رو به مراد و غضنفر کرد بریم کمک خانوم!
    نازنین خندش گرفته بود از حرکت قربون ناگهان جلوی چادرشو باز کرد تا بیشتر دیونشون کنه
    قربون با دیدن دامن کوتا و رون پای نازنین یه لحظه خشکش زد دهنش باز موند مراد و غضنفر هم پاهاشون سست شده بود با دیدن این صحنه
    نازنین برگشت داخل حیاط و متوجه نگاه جعفر شد
    که از پشت پنجره داره نگاشون میکنه
    خنده ای کردو ب سمت ماشین رفت
    پشت سر نازنین وقتی اون سه نفر وارد شدن جعفر دیگه قاطی کرد پرید اومد بیرون
    جعفر: به به بسلامتی کجا با این عجله
    نازنین: اوستا مگه نگفتی ماشین بد جایی پارکه دوستاتون لطف کردن بیان کمک کنن منو
    قربون: بله اومدیم کمک خانوم
    جعفر: تو خفه شوووووو قربون ، هر وقت گفتم عن تو بگو من
    زود سریع از حیاط خونم برین بیرون
    هر سه تاتون
    این ماشینم همینجا میمونه
    از این به بعد پای هر غریبه ای جز مستاجرم تو حیاطم باز بشه عواقبش با خودشه
    قربون و مراد و غضنفر که خایه کرده بودن از این رفتار جعفر زود فرار و بر قرار ترجیح دادن و رفتن
    جعفر هم سریع رفت تو اتاق و نازنین هم از در و بست و به سمت خونه اوستا رفت.
    در زد ،ولی اوستا جواب نداد !
    درو محکم تر زد
    نازنین:جعفر دارم میام تو!
    جعفر :که پوک پوک در حال سیگار کشیدن بود جواب نمیداد
    نازنین درو اروم باز کرد و با خنده وارد اتاق شد
    جعفر یه نیم نگاهی بهش انداخت و به سیگار کشیدن ادامه داد
    نازنین چادرشو انداخت و با همون دامن جلوی اوستا واساده بود
    نازنین: خب حالا زنگ میزنی به محسنی میگی که میخوای پرتمون کنی بیرون؟
    جعفر:بله و همین کارو هم خواهم کرد
    نازنین: جعفر تو ادم بی درکی هستی ! تو هیچی نمیفهمی! اصن دلت از سنگ شده! هیچی برات مهم نیست!
    تو این هوا فکرشو نمیکنی که ما در به در میشیم!
    چیکار باید بکنیم!؟
    جعفر: برام مهم نیست!
    نازنین کمی نزدیک اومد و گفت ول کن اون سیگار لعنتیو بو گند سیگار گرفتی اه اه
    از بیست کیلومتری بو سیگار میدی
    جعفر مات و مبهوت رون گوشتی و سفید نازنین شده بودو حسابی با چشاش زوم نازنین شد
    نازنین دید اوستا باز غرق در اندامش شده دستاشو تکون داد جلو چشمای اوستا هی هی
    چته جعفر؟
    بوی تن نازنی حسابی گیجش کرده بود
    اون لبای صورتی
    اون تنه گوشتی و تو پرش
    قوس کمر و باسن تاقچه ای نازنین که وقتی راه میرفت حسابی به این طرف و اون طرف میرفت
    این اندام ناز و سکسی برای جعفر مثه یه رویا بود
    بهشت اومده بود دره خونش
    الت سیاه و پر از پشمش یواش یواش داشت بلند میشد و یاده اون صحنه که زیر پاهای نازنین در حال دید زدن بود اونو گیج و مست کرد
    به خودش میگفت هنوز شورت داره یا نه!؟
    دلش میخواست دوباره بخوابه و نازنین رو از پایین تا بالا برانداز کنه!
    اون سینه های پر و گوشتیش که چاکش از روی پیراهن معلوم بود وجعفر ارزو داشت که با صورت مثل زالو بچسبه به سینش و هی میکش بزنه !
    نازنین با لبخندی لوند نزدیک اوستا شد و گفت تو مارو از اینجا بیرون نمیکنی !
    اوستا یهو پرید !
    قیافه جدی به خودش گرفت!
    گفت حالا میبینی که بیرونتون میکنم!
    تو با چه اجازه ای اون کفتارهای گرسنه رو اوردی تو حیاط من!
    نازنین:مگه نگفتی جای ماشین باید بیرون حیاط باشه من که تنهایی نمیتونستم ببرم بیرون ماشینو
    از رفیقای عزیزت کمک گرفتم
    جعفر: از عصبانیت نفسشو بیرون دادو گفت تا زمانی که خونه من هستی از هیچ کس نه کمک میگیری نه با دوستای من حرف میزنی تمام!
    نازنین: خنده ای کرد و گفت چیه جعفر! تا چند لحظه پیش موضع ات چیز دیگه بود میخواستی شوتمون کنی بیرون
    نازنین در ادمه گفت:
    جعفر من بابت امروز ازت عذر خواهی میکنم و میدونم کارم اشتباه بود
    صورتشو نزدیک اورد وبا یه شیطنت خاص لباشو نزدیک لب اوستا اورد و لبای اوستا رو بوسید
    اوستا ک شوک شده بود به همون صورت ثابت موند و نفس نفس میزد
    نازنین که نزدیک بود حالش بهم بخوره ولی این کارو کرد
    تا دل اوستارو بدست بیاره
    بلند شدو برگشت به سمت در چادرشو گرفت و رفت پایین
    جعفر که چشاش خیره شده بود به عکس زنش دهنش باز مونده بود نمیدونست خوابه یا بیدار ؟
    نمیدونست مستاجر میخواد یا نه؟
    صدای زنگ در نازنین ب صدا در اومد محسنی پشت در بود
    محسنی: سلام نازنین خانوم اگه مشکلی ندارین امروز بریم و خونه مش قربونو ببینید
    نازنین: سلام اقای محسنی اره حتما کی میتونیم بریم؟
    محسنی : هر زمان شما اماده بودید!
    نازنین: من میرم اماده میشم و میام الان
    محسنی: باشه تا شما بیاین من منتظر میمونم
    اوس جعفر که بخاطر ضربه هولناک قربون تخماش رگ ب رگ شده بود لنگان لنگان خودشو رسوند به دم دروازه
    جعفر: محسنی اینجا چ غلطی میکنی؟
    محسنی: اوستا خبر خوش دارم برات
    دیگه راحت میشی از دست مستاجرت
    جعفر که با شنیدن این حرف محسنی خونش ب جوش اومده بود لنگون لنگون اومد جلو چی زر زر کردی؟
    محسنی: مگه چی گفتم اوستا
    جعفر: همون زری ک زدی و دوباره بگو
    محسنی: اوستا من طبق قراردادمون برای مستاجرت قبل اینکه یک ماه بشه خونه پیدا کردم
    جعفر: تو چ غلطی کردی؟! تو اصن بی جا کردی!
    محسنی که تخماش پریده بود پس کلش یهو از عصبانیت اوس جعفر تعجب کرد
    محسنی: اوس جعفر من فکر کردم الان خوشحال میشی!
    جعفر : محسنی اگه نمیخوای اون بنگاه و خودتو قربونو باهم اتیش بکشم زود برگرد برو پی کارت !
    این مستاجر اینجا میمونه هیجا هم نمیره!
    نازنین که رفته بود اماده بشه برگشت تا با محسنی برن سمت خونه قربون برای بازدید از خونه
    نازنین دید اوس جعفر دم دروازه پیش محسنی واساده رفت و سلامی به اوس جعفر کرد
    اوستا مثه همیشه جواب نداد
    نازنین گفت بریم اقای محسنی؟
    محسنی: نازنین خانوم ظاهرا اون همسایه پشیمون شدن از دادن اجاره خونش من باز باهاتون تماس میگیرم
    نازنین: ینی چی اقای محسنی تا چند لحظه قبل گفتین خونه مش قربون امادس!
    جعفر: مش قربون غلط کرده که خونش امادس ! بیخود و بی جاکرده که بخاد مستاجر منو بگیره!
    نازنین: که با تعجب به حرفای اوس جعفر گوش میداد متوجه شد جعفر مانع از این شده که محسنی ببرتش خونه قربون
    جعفر: محسنی تا وقتی من زندم این خانوم جز خونه ی من جای دیگه نمیره
    محسنی : چشم اوستا دیگه خودتون میدونید من رفتم
    نازنین: ینی چی جعفر من نمیخوام اینجا زندگی کنم زور ک نیست
    جعفر : اینجا نمیخوای باشی خونه اون مرتیکه لجن هم نباید بری!
    نازنین خندش گرفت و از اینکه میدید جعفر واقعا حرص میخورد و مانع میشد تا بره خونه قربون لذت میبرد
    نازنین گفت جعفر ایندفه من کوتا اومدم ولی اگه باز بخوای یک دنده باشی و حرف حرف خودت باشه من از اینجا مستقیم میرم خونه قربون!
    جعفر؛ راهی جز مصالحه نمیدید تازه میدونست اگه نازنین بره سمت قربون حتما قربون میکنتش
    جعفر گفت باشه بریم خونه تا کمی استراحت کنم واقعا تخمام درد میکنه!
    در همین حین که نازنین و اوس جعفر دروازه و بستن و رفتن داخل صدای دروازه اومد
    نازنین خواست بره درو باز کنه که جعفر جلوشو گرفت گفت تو همینجا بمون
    جعفر: کیه؟
    قربون هستم درو باز کن
    جعفر: بر شیطون لعنت
    لنگون لنگون رفت و دروازه رو باز کرد
    جعفر: فرمایش؟!
    قربون: به محسنی چی گفتی؟ مستاجرمنو منو میدزدی پیری!
    جعفر: خفه شو مرتیکه لاشخور تو ب من میگی مستاجر منو دزدیدی !؟؟؟ جعفر رفت جلو تا یه مشت نصار مش قربون کنه مراد و غضنفر پریدن رو سر جعفر و دستاشو گرفتن ! قربونم هی مشت میزد به صورت جعفر
    جعفر تو بد مخمصه ای گیر کرده بود
    نازنین وقتی این صحنه زو دید دستاشو مشت کرد و بسمت اون پیرمردا رفت تا جعفر و از چنگشون در بیاره
    نازنین گفت چ غلطی میکنین ولش کنین کشتینش بدیختو
    قربون که با مشت به صورت جعفر میزد نازنین با دستای پر زورش موهای غضنفرو مرادو کشید تا دستای جعفر ازاد بشه
    نازنین یه ضربه محکم به تخم غضنفر زد بلافاصه یه ضربه محکم به تخم مراد زد هردوتا چشماشون از کاسه در اومد و تخماشونو گرفتن رفتن بیرون جعفر وقتی دید دستش ازاد شد حمله کرد سمت قربون
    قربون وقتی دید تنها شده فرار و بر قرار ترجیح داد و زود معرکه رو خالی کرد
    جعفر که بد جور کتک خورده بود صورتش چند تا خراش پیدا کرده بود
    نازنین : جعفر حالت چ طوره! خوبی؟
    جعفرکه بی رمق شده بود و صورتش خونی شده بود چشاشو به حالت نیمه باز شده بودیهو نشست تو حیاط
    دست و پاهاش لرزید و بیهوش شد
    نازنین که شوک شده بود گریش گرفته بود سریع پرید ماشینو روشن کرد تا جعفرو ببره زودتر بیمارستان
    اومد تو حیاط هی صدا میزد جعفر سیلی زد تو صورت جعفر ولی جوابی و عکس العملی نمیدید
    به هر نحوی که بود خودش تنهاییی جعفرو بلند کرد و انداخت داخل ماشین
    با زحمت ماشینو از حیاط در اورد و بسمت بیمارستان رفت
    استرس و ترس بر نازنین قالب شده بود
    تو دلش اشوب بود
    نکنه بمیره!
    نکنه بلایی سرش اومده!
    وقتی نازنین به بیمارستان رسید سریع پرستارو خبر کرد حال جعفر رو به وخامت بود اونو تو برانکارد انداختن و رفتن بسمت اتاق مراقبتهای ویژه و درو بستن
    بعد از چند دقیقه جعفرو منتقل کردن به بخش جراحی
    دکتر گفت صدمات بشدت زیاد بوده و باید منتظر باشن
    نازنین با اضطراب زنگ زد به علی تا بعد کارش بیاد پیشش
    بعد ازاینکه به علی اطلاع داد علی خودشو رسوند پیش نازنین و درحالی که نازنین عصبی و دست پاچه بود علی راهی جز تسکین دادن و دعوت به ارامش به نازنین ندید
    ولی نازنین اروم و قرار نداشت
    وقتی کارمند بیمارستان به نازنین اجازه نیمیده تا به اتاق جراحی بره و کنار جعفر باشه علی و پرستارا دست به کار میشن تا اون زن عصبانی رو ارومش کنن
    در همین لحظه دکتر جعفر رسید و از نازنین خواست بنشینه و خودشو اروم کنه!
    نازنین با عصبانیت به صندلی اتاق انتظار لگد میزنه و خودشو خالی میکنه!
    در همین حین یک دکتر دیگه وارد میشه و به نازنین میگه باید خودشونو برای بدترین شرایط ممکن اماده کنن
    نازنین از خود بی خود شد و جیغ میکشید و خودشو روی زمین انداخت و دستشو جلو صورتش پوشند
    عشق پدیده عجیبیه ادما رو شگفت زده میکنه!


    ساعت چهار صبح شده بود یه پرستار اومد تا نازنین و ببره بیرون نازنین دلش نمیخاد اتاقو ترک کنه هرچند پرستاراری دیگه هم اومدن سمتش تا متقاعدش کنن که کمی بره قدم بزنه تا حال و هواش عوض بشه
    علی یه گوشه واساده بود اون نازنین و خوب میشناخت ولی خب بقیه که عصبانیت نازنین و ندیده بودن و نمیدونستن کاری که نخاد انجام نمیده و اگه بخواد حساب همشونو میزاره کف دستشون
    موهای نازنین ژولیده بود چشماش قرمز شده بود سیاهی ریملش دور چشماشو سیاه کرده بود
    خلاصه از جاش بلند شد تا چند قدمی اونورتر بره یه حالت ضعف بهش دست داد نزدیک بود بیفته ولی خودشو کنترل کرد با یک لبخند عمیق نگاهی به علی انداخت و گفت حالش خوبه
    یک قدم سمت اتاق بیمارها میره یه ثانیه صبر میکنه انگار برای اولین بار در این شب سخت انچکه امروز اتفاق افتاده بود و میخواست با تمام وجود درک کنه!
    اروم اروم سمت تخت اوس جعفر رفت و کنارش نشست چشماش پر اشک شده بود با هردوتا دستش با عصبانیت به بازوی اوس جعفر ضربه ای اروم میزنه!
    دوباره ضربه رو محکمتر میزنه!
    نامرد! تو نباید به همین راحتی بمیری و منو تنها بزاری!
    میفهمی پیر مرد لعنتی!!!!
    اوس جعفر انگشتای دستشو به ارومی تکون دادو نازنین انگشتای دست اوستا رو توی دستش گرفت و پیشونیشو روی کف دست اوستا گذاشت اروم زد به گریه!
    اوستا با صدای گرفته زمزمه کرد« زن حسابی خودتو جمع کن ! بسه انقد ننه من غریبم بازی در نیار! »
    نازنین که دستای اوستا رو ول نکرده بود و با چشمای پر اشک همچنان پیشانیشو چسبونده بود به دستای اوستا
    و قوز کرده رو صندلی نشسته بود و حالا حالاها قصد بیرون رفتن نداشت
    اوستا که به زحمت نفس میکشید دست دیگشو اورد بالا و با دستانش سر نازنین و دست کشید و گفت : حالا دیگه حاضری بری خونه مش قربون ؟
    نازنین لبخندی زدو گفت حسابشونو گذاشتم کف دستشون فرار کردن
    جعفر: از همون اولش میدونستم زن قلدوری هستی و نمیزاری کسی حقتو بخوره!
    نازنین: خنده کرد و گفت اوستا دیگه جز خونه تو هیجا مستاجری نمیرم فقط زودتر خوب شو
    دکترا گفتن باید خونه پرستار داشته باشی ازت مراقبت کنه
    منم قبول کردم جعفر
    زودتر خوب شو
    جعفر : خندیدو گفت تو میخوای پرستار من بشی
    یا اینکه بزنی ناقصم کنی


    در قسمت بعد فصل پایانی داستان و پرستاری نازنین


    ادامه...


    نوشته: ژاوی

  • 25

  • 9




  • نظرات:
    •   .سامان.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 13

    • این هنوز تموم نشده؟!!!!!
      مگه دنباله دار فقط تا پنج قسمت جایز نبود؟ (dash)


    •   amir21mash
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • این اوس جعفرم گایید مارو (dash)


    •   تنها-شب
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • اوس جعفر تو بجز اون مستاجر ماروهم کر دی چخبره 6قسمت سریع و خشن نیست که بینا موس


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 17

    • ادمین هوی! تو مگه نگفتی داستان بیشتر از 5 قسمت منتشر نمیشه؟ مال ما خار داشت، یا مال این نویسنده خیلی متناسب بوده؟ که اینطور هواشو داری؟


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 16

    • این یکی بد نبود تازه داری یاد میگیری!! (biggrin)


    •   Pabos_palis
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • دیگه کل داستان رو کردی حاشیه


    •   hot_top_boy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 12

    • فکر میکردیم اینجا پارتی بازی نداره که ..... ، فکر ما غلط از آب در اومد و بیشتر متوجه شدیم که ایرانی جماعت همیشه لابی گری میکنه


      اخه شیش قسمت و باز هم ادامه؟


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • چقدکشش میدی بده بکنن بره دیگه اه


    •   saeedno15
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • یا خدا این هنوز تموم نشده؟ بکش بیرون تروخدا.


    •   ممم64
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • اقا این ژاوی هرناندزه اومده ملت ایرانو اسکل کنه اخرشم جعفرو با یه خایه بدون تخم ول میکنه اون زنه هم نمیده بهش


    •   outcast-1060
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • ۶ تا قسمت بوده؟ تازه باز داری ادامه میدی؟ لامصب مگه سریال جومونگِ؟ عجب


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • داری با سریال پایتخت کورس میزاری
      بد نبود


    •   khodam2079
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • عشق؟ ریدی


    •   sexybala
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • قشنگ بود


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 12

    • دیگه زیادی یخمک شده داستانت.
      چرا قسمت ششم؟
      مگه داستان ها تا ۵ قسمت بیشتر مجاز نیستن؟ :-|
      ایکاروس بیا یه نامه بنویس (biggrin)


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 12

    • به قول آقا : خیلی کشش ندین !
      برم به ادمین نامه بنویسم ...


    •   sixhot69
    • 1 ماه
      • 2

    • شش قسمت اخه میگم کی تموموش میکنی این قسمت روفقط ی بالاپایین کردم عنم گرفت بقیه قسمتاشم اینجوری بوده باشه ضررنکردم که محل سگ بهشون ندادم (angry)


    •   sixhot69
    • 1 ماه
      • 2

    • خب ی بالا پایینش کردم دیدن چیزی از دست ندادم که بقیه قسمتاشو نخوندم حالا کی این خزئبلاتت تموم میشه؟ مگه سریال جمونگ داری میسازی قیچیش کن دیگه عه


    •   Hosein467356
    • 1 ماه
      • 5

    • خیلی فانتزیش کردی دیگه.پیرمردم باشه با چنتا مشت توی صورتش و چنتا خراش میره زیر تیغ جراحی؟؟؟!!!
      نازنین دیگه چش بود اون همه جیغ و داد و فریاد از کی تا حالا اوس جعفر واسش شده بود پرنس سوار بر اسب سفید!!!


    •   Analdriller2
    • 1 ماه
      • 1

    • انتظار بر باد رفته رو نداشته باشید دوستان اینجا ولی در خوب بود ارزش خوندن داره


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 10

    • خوارشو گاییدم
      حتما بعد از این اوس جعفر جاکش داستان مش قربونه کسکشه


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 2

    • من این داستان رو دوست دارم، ایراد ویرایشی کم شده بود اما داشت که خیلی اهمیت نداشت، اما نکته ای که در مورد نگارشش تو ذوق میزد، صحنه های بیمارستان بود که مثل فیلم نامه نوشته شده بود ، لایک دهم تقدیم شد.


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 5

    • این پیرمردا همشون کونین


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 6

    • نازنین داستانت یاد شهناز تهرانی رو زنده میکنه تو فیلم فارسی های قدیم چه کوسی بود
      خوشبحالش حالی نمونده بود که به کسش نه


    •   Dr.Soroush
    • 1 ماه
      • 6

    • این قسمت نصف بیشترش چکیده قسمت های قبلی بود


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه
      • 6

    • کوچیک بودیم یه سریال نشون میداد اوشین تانکورا
      رفتیم مدرسه، دبستان تموم شد این سریاله هنوز بود
      داش اوس جعفرت شبیه سریال اوشین نشه
      نوه هامون بیان بقیشو بخونن
      نگارش عالی بود
      لایک


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 8

    • بنظرم ادامه ندی بهتره، هرجور میخوای درستش کنی خراب تر میشه.
      این قسمت تقریبا با قسمت قبل یکی بود ولی خیلی جاهاش باهم نمیخوند.
      غلط املایی و تایپی هم تو این قسمت بیداد میکرد و معلوم بود ویرایش نکردی.
      برف سنگینی که اومده بود و نمیشد ماشین رو تکون داد یهو چطوری دختره ماشین رو بیرون کشید و جعفر رو برد بیمارستان؟؟؟
      خیلی بیشتر باید روی جزییات داستانت دقت کنی رفیق.


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 6

    • سریال


      بریم که داشته باشیم قسمت‌های بیشتر. همینطور ادامه بده. خوشحالم که هرگز داستان دنباله دار نمیخونم.


      تا خون در رگت هست
      یه چیز تو ماتحتت هست
      تازه ظهور کرده‌ای
      هزار قسمتت هست


      ها کـُ‌کا


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 3

    • شورشو درآوردی دیگه
      ریدم به خودتو داستانت
      گوه به وجودت


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه
      • 5

    • دوست عزیز چیزی بنام سنگ کوپ نداریم.
      درستش سنکوپ ه.یه لایک زوری زدم زیر داستانت.دیگه اون هیجانات س‌کسی رو نداره و حین خوندن، حس تکرار به آدم دست میده.
      لطفا سریعتر جمعش کن.


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه
      • 1

    • Caboos1 (rolling) (rolling)


    •   Smoker70
    • 1 ماه
      • 3

    • دوستان شمام احساس کردین تکرار شده جریان ماشین ؟


    •   mardvahshi
    • 1 ماه
      • 4

    • کس شعراچیه مینویسی؟ننویس دیگه داری گندشو در می‌اری پخ و عن نوشتی این دفعه لطفاً دیگه ننویس حالا آدم از نوشتن تو بهم میخوره جوری ریدی به داستان که با هفت دریا نمیشه تمیزش کرد


    •   Meysampor
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • باو من جای تو بودم تا حالا ۳۰۰ بار نازیو تو این ۶ قسمت گاییده بودم
      این خر بازیا چیه؟


    •   .bearSamy
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • عنشو درآوردی دیگه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو