وقتی پیر میشوم (١)

1400/01/17

صفحه ۲۲۱ کتابمو ورق زدم .روی مبل خونه نازی حس میکردم که خودمم دیگه زنی نبودم که اسیر روزمرگی ها و اطرافیانشه من خودم بودم
کتابو از دستم گرفتو با لحن گله مندی گفت:
عه بهم توجه کن فقط اخر هفته ها میتونم یه دل سیر ببینمت
با حوله تن پوش نشست روی پام و انگشتاشو لابه لای موهام فرو برد با صورتم سینشو نوازش میکردم
بوی شامپو بدن عسلی با تنش مخلوط شده بود میخواستم بیشتر و عمیق تر نفس بکشم دستامو از زیر حوله دور کمرش حلقه کردم و پوست لطیف و گرمشو لمس کردم . نوک سینه هاشو بین لبام گرفتم و به نرمی شبنم فشار دادم سینه هاشو دوست داشتم گرد و نرم و صورتی که خیلی حساسن وقتی بین دستام فشارشون میدم رد انگشتام میموند
همین که خندید چشمامو باز کردم كه دستمو گرفتو گفت :
بريم رو تخت فرفری جونم
از جهان فارغ شدم به هیچ چیز فكر نكردم يه خلع ارامش بخش . نازنین بوی سردرگمی های بچگیمو میده حس پاکی و معصومیت های از دست رفته
بوی ناب عشق.
هربار که میبوسیدمش حس میکردم تازه متولد شدم دلم میخواست همه ی تنشو ببوسم و لیس بزنم و محکم به خودم فشار بدم درون خودم حلش کنم .
روی تخت سرمو توی گردنش فرو کردم و زبونمو تا لاله گوشش کشیدم ، سرشو جمع کرد و خمار زمزمه کرد:
قلقلكم مياد
بيشتر ميمكيدم و با دستام سينه های سفیدو نرمشو فشار میدادم زانومو لای پاهاش میکشیدم
اونقدر ارامش داشتم که میخواستم زمان حرکت نکنه و من تا اخر عمرم نازنینو تو بغلم داشته باشم.

تاپ و شرتک مشکیمو از تنم در اورد و با دست های نازکش سرم رو به سمت لب هاش هدایت کرد.
گرمای زبونش و روی زبونم حس میکردم و زبونمو بیشتر توی دهنش فرو میکردم هرچقدر بوسمون عمیق تر میشد تشنه تر میشدیم این عطش سیری ناپذیر نبود .
پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و تن هامون بهم فشرده شد سینه هام روی سینه هاش مماس بود بهم فشرده تر میشد. دستمو بردم و پایین تنشو لمس میکردم انگشتمو توش فرو کردم و با شستم كليتوريسشو مالیدم ، با ناله خودش رو روی تخت میکبوند بی قراریشو حس میکردم فقط وقتی تپش های قلبشو با تنم احساس میکردم بیشتر عاشقش میشدم دلم میخواست توی لحظه زندگی کنم و فردا و دیروز رو از زندگیم پاک کنم .

اسمش رو با عشق زمزمه میکردم: نازنین… نازنین من خیلی دوست دارم اگه منو تنها بزاری میمیرم.

توی چشم های عسلیش دلتنگی و عشق مشهود بود چونش رو بوسیدم ، سینه هاش رو بوسیدم و مارک کردم ، نوک سینه هاشو با دندونام گاز زدم
همینطور میرفتم پایین تر تا اينكه به قسمت نرم رونش رسیدم بین پاهاش زبونمو روی کلیتوریسش
میکشیدم صدای ناله هاش مثل لطافت گیوتین بود
همون صدایی که کل هفته از دلتنگی خفم میکرد
هرچقدر حرکت انگشت ها و زبونم تند تر میشد گیوتین بلند تر نوا میداد … كونشو هم دوست داشتم بعضی وقتا که گازش میگرفتم جیغش درمیومد مثل بچه ها تا نیم ساعت بعد سکس باهام قهر میکرد مجبورم میکرد کل ظهر باهاش برقصم تا اشتی کنه اما همیشه یه جور گله و ناراحتی توی چشمای عسلیش موج میزد انگار بهم میگفت تا کی میخوای تنهام بزاری؟

اروم همديگرو بغل كرده بوديم دستمو بین تار های نرم موهاش میکشیدم همه وجودم غرق ارامش بود
میدونستم وقتی پامو از خونه بزارم بیرون افکار بد و وجدان زخمیم بهم حمله میکرد اما من به صدای گیوتین معتاد شدم :
مژه هات خیلی بلنده حسودیم میشه
دلم میخواست لب و لوچه اویزونشو محکم گاز بگیرم اونقدر فشارش بدم که با تنم یکی شه اروم کنار گوشش گفتم : چه اهمیتی داره وقتی تو همه جات زیباست و داره نفسمو میگیره
همینجور که پوزخند میزدم دستمو بردم سمت شکمش و شروع کردم به غلغلک دادنش
وقتی کنارشم میتونم تا ابد بخندم دیگه هیچی مهم نیست…

از ساعت هشت شب متنفرم. کلید انداختمو و وارد خونه لعنتی شدم همینطور خریدارو میبردم اشپزخونه صدای یاسر و شنیدم که بلند میگفت گول گول شد بالاخره
حتما بازم داشت فوتبال میدید وقتی منو دید با یه لبخند مهربون اومد کمکم نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم حس میکردم یه عوضی خودخواهم یه خیانتکار کثیف بغض مثل تیغ توی گلوم چنبره زد

یاسر مرد خیلی مهربون و خوش برخوردی بود
گاهی حالم از خودم بهم میخورد وقتی صدای شاد
و مهربونشو شنیدم همه تنم از خجالت سرد شد :
به به همسر عزیزم شام کوکو سیبزمینی گذاشتم هرچند به دست پخت شما نمیرسه
یه لبخند تصنعی زدم و رفتم تا به صورتم اب بزنم

هیچوقت به عشق و این چیزا معتقد نبودم ادم ساکت و بی حاشیه ای بودم که سرم تو کار خودم بود
پدرم گفت با یاسر ازدواج کن ، منم قبول کردم یاسر مرد خوب و خوش چهره ای بود معقول و متقاعد کننده ، من به چشم همسر و یه دوست بهش نگاه میکردم توی روابط زناشویی هیچوقت پیشقدم نمیشدم اما مانعش هم نمیشدم فقط وظیفه خودم میدونستم. با یاسر زندگی خوبی داشتیم اما هیچ حسی جز مسئولیت نداشتم

یه گالری دارم اونجا عکاسی میکنم وقتی نازنین رو از پشت دوربینم دیدم حس میکردم زمین زیر پام داره میلرزه توی قلبم یه زلزله هشت ریشتری راه افتاد به خودم نحیب زدم و سعی کردم بهش فکر نکنم ولی نازنین یه روز درمیون میومد گالریم و من رو سردرگم تر از همیشه میکرد هیچوقت توی زندگیم تا این حد پریشون نشده بودم اما چیزی نمیگفتم چون خودمم از این که ازش عکس بگیرم لذت میبردم حتی بعضی وقت ها عکس هاشو توی گوشیم نگاه میکردم

یه شب تو دایرکتم یه پیام ناشناش داشتم وقتی به پروفایلش دقت کردم دمای بدنم رفت بالا اونقدر دست پاچه شدم که گوشی از دستم افتاد از اون روز به بعد خیلی درباره عکس ها و چیزای مختلف دیگه باهم حرف میزدیم وقتی فهمید متاهلم تا یه مدت کوتاهی بهم پیام نمیداد
حس میکردم یه چیز بزرگ و از دست دادم و قلبم دیگه قرار نیست بزنه بعد یه هفته وقتی اومد توی گالری حرف هایی رو بهم زد که باعث شد همه ذهنیتم از زندگی بهم بریزه ازم خواست که باهم رابطه داشته باشیم براش مهم نیست که متاهلمو
یا اینکه یه زنم ، و اینکه میدونه منم بی تمایل نیستم اینا همش برای یه مدت کوتاهه قراره تموم بشه اما برعکس اون چیزی
كه فكر ميكردم دیگه زندگی رو بدون نازنین نمیخواستم . پیش نازنین ارامش و احساسی که هیچوقت نداشتم پیدا کردم
اما هروقت ازش دور میشدم همه وجودم پر میشد از عذاب وجدان ، من یه زن عوضی هستم که به یاسر خیانت میکنه و اگه خانوادم بفهمن که من اخر هفته هامو با لذت و گرمای تن یه همجنس سپری میکنم نابود میشن
همیشه متوجه حالت ازرده نگاه نازنین میشدم حتی یه بارم سر اینکه من باید طلاق بگیرم بحث کردیم
نمیتونستم بدون دلیل طلاق بگیرم به این اسونی ها هم نبود زندگی منو یاسر خیلی وقته که از بین رفته اما جرئت اینکه طلاق بگیرمو ندارم یاسر اونقدر موجه خوب هست که نتونم با هیچ بهونه ای ازش جدا شم حتی از ابروی پدرم و خانوادم میترسیدم

این مدت اونقدر اعصابم مغتوش بود که به سیگار رو اورده بودم ، کنار پنجره داشتم به نازنین فکر میکردم که یاسر از پشت بغلم کرد
یه حس نفرت و گناه مثل مورچه روحمو میجوید
اروم کنار گوشم زمزمه کرد :
چرا سیگار میکشی مگه ترک نکرده بودی؟ سیگار مضره نکش این نیکوتینو
قلبم فشرده شد اگه نازنین کنارم بود سیگارمو شریک میشد :
فكرم درگيره ،چیز مهمی نیست
سیگارو از بین لبام کشید و خاموشش کرد درحالی که صورتمو میبوسید گفت:
هفته دیگه نرو خونه دوستات مادرمینا میخوان بیان
اینو که شنیدم برق از سرم پرید ناخوداگاه صحبتم تند شد:
اخر هفته سرم شلوغه ، میخوان بیان وسط هفته بیان

تعجب کرد با این که میدونستم ناراحت شده اما گفت باشه و لب هامو بوسید و دلجویانه گفت :
میدونم از شلوغی بدت میاد و یه مدت خسته ای پس زنگ میزنم میگم نیان .
از اينكه انقدر با ملاحظست، از شدت حس گناه
میخواستم سرمو بکوبم به دیوار ، وقتی لب هامو بوسید نتونستم پسش بزنم حس میکردم با این کار بهش بی احترامی میکردم یاسر مرد جذاب و قد بلند و مهربونیه مطمئنم یه روز با زنی بهتر از من اشنا میشه که لیاقتشو داشته باشه
با دستاش همه جای تنمو لمس میکرد سینه هام کمرم پهلو هام گردنم اما هیچ احساسی نداشتم فقط اون لحظه همه فکرم شده بود نازنین
وقتی توی من جنون وار تلمبه میزد وقتی سینه هامو فشار میداد
دستاش رو همه جای تنم میکشید و باز هم سخت تلمبه میزد
سرشونه هامو گاز میزد و مارک میزاشت
کاش مارک نزاره دلم نمیخواد نازنین بازم با دیدنشون گریه کنه

تنها چیزی که تسکینم میداد این بود که امشب اخرین شبه
اخرین باریه که من و یاسر روی این تخت جسم هامون یکی میشد
من با فکر نازنین و گیوتین صداش میتونستم در برابر تمام دنیا بایستم دیگه نمیتونستم تحمل کنم من عاشق نازنینمم
من برای نازنین هرکاری میکردم باید طلاق بگیرم …

ادامه…
ایرادامو واسه اولین کارم بگید تا برای پارت دومش
رفع کنم اگه این قابل تحمل باشه بعدی رو هم میزارم همه نظراتونو میخونم و مرسی که حوصله گذاشتید و خوندید شرمنده اگه بد بود سعی میکنم پارت دومی بهتر باشه

نوشته: مجله ٢٢١


👍 21
👎 5
14301 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

802076
2021-04-06 00:36:32 +0430 +0430

خوب بود،ولی یه توصیه به خانمهای عزیزی که به لز علاقه دارین،لطفا اگه این حسو دارین ازدواج نکنین و یه مرد بدبخته فلک زدرو عاشق خودتون نکنین،تا بعد ازش جدا شین،و زندگیشو و آیندشو به گوه بکشین😔

6 ❤️

802094
2021-04-06 00:59:19 +0430 +0430

Eldorado5555 اینجا خارج نیست که دخترا در انتخاب همسر آزادی کامل داشته باشن نصف ازدواج ها زور و اجبار والیدن است حتی برای پسرها!


802101
2021-04-06 01:09:59 +0430 +0430

بنده خدا یاسر ،تف تو سرنوشت

0 ❤️

802108
2021-04-06 01:39:47 +0430 +0430

من از همون دوران دبیرستان، احساس پیری میکردم

1 ❤️

802141
2021-04-06 08:15:14 +0430 +0430

shahx-1…حدااقل دراین داستان باتوجه به استقلال مالی ونوع طرز فکر این خانم وتصمیمی که درآخر گرفت.نشون میده که نباید از اون نوع خانمایی باشه که به زور شوهرش دادن.اصولا دختر یا پسری که شجاعت تصمیم گیری برای ازدواج نداره مسلما هرگز شجاعت طلاق اونم بی دلیل وبعد زندگی بایک همجنس رونخواهد داشت.
به نظر من این یک تناقض دراین داستانه.

1 ❤️

802150
2021-04-06 08:48:21 +0430 +0430

مغتوش#مغشوش

0 ❤️

802174
2021-04-06 12:52:14 +0430 +0430

خوب بود عزیزم 😘

1 ❤️

802213
2021-04-06 19:50:18 +0430 +0430

یه چیزی که برام مبهمه اینه که شخصیت اصلی داستان یعنی راوی،از قبل میدونسته که به همجنسش حس داره یا نمیدونسته؟!آخه معمولا افراد همجنسگرا وقتی بهشون پیشنهاد ازدواج داده میشه سعی به طفره رفتن میکنن و بهونه جور میکنن!

0 ❤️

802225
2021-04-06 22:01:25 +0430 +0430

دورو بر من چقدر پر از مریض های جنسیه
خدایا من این کیر بیست سانتی رو چکارش کنم
مردیم از کف دستی رفتن
این زنها هم بدتر از من یا جقی ن یا لز و کونی

0 ❤️

802702
2021-04-09 02:45:14 +0430 +0430

ببینین یه وصیعت به همتون میکنم که تو لحظه زندگی کن واسه امروز نه فردا نه دیروز فقط الان امروز و…

0 ❤️

803610
2021-04-13 01:41:03 +0430 +0430

خیلی خوب بود

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom