پرونده آق قلا (۲)

    ...قسمت قبل


    پرونده آق قلا قسمت دوم
    ادمین عزیز این داستان جزو بهترین داستان های سایت شده لطفا بدون نوبت بذارش تو سایت


    سلام اپیزود قبلی این داستان پرونده آق قلا(1) نام داشت که این قسمت دومه. تلاش کردم تو این قسمت توصیفات بیشتری ارائه کنم.
    وقتی دیدم اسلحه رو گرفته طرف من همه چی از ذهنم پرید . هم مستی و هم شهوت. کلمات سیگار وینستون، رنگ رژلب روی فیلتر، عطر212 که در اوج شهوت برام بی معنی و بی سر وته بودند کم کم پاذل ذهنمو کامل می کرد اما اون لحظه هیچکدوم از اینها مهم نبود. مهم نبود که همارو نرگس کشته، مهم نبود که آیا اونقدر بی تجربه ام که نتونم یه کلت ساده رو از دست یه جنده بیرون بکشم و نه حتی مهم بود که از روی بی تجربگی دستش روی ماشه بره و بمیرم. نگران این بودم که هنوز پنج ماه از شروع کارم نگذشته به خاطر خوابیدن با یه جنده و خلع سلاح شدن توسط اون نه نه تنها اخراج بشم بلکه عبرتی خنده دار واسه افسرهای رویا پردازی بشم که میخواستن مثل من باشن. تنها در همین حد میتونم حس و حال اون لحظه رو براتون توصیف کنم. بعد از اون صدای تلقِ آماده کردن کلت رو شنیدم و به خودم اومدم. نرگس که حالا لخت و عور خیلی سکسی با اسلحه جلوی من ایستاده بود پرسید: اسلحه توی جیب کتت چیکار میکنه؟ همین سوال باعث شد کورسوی امیدی توی دلم شکل بگیره.
    توی دانشگاه باید چندواحد روانشناسی پاس می کردیم. یه استادی داشتیم که میگفت معمولا پرسیدن از نادونی نیست بلکه از دانشه...برای همه ما این جمله متناقص به نظر می رسید و حرفش رو نمی فهمیدیم. تا اینکه برامون یه مثال زد. میگفت یک جوان در یونان باستان پیش سوفیستی میره تا ازش فن سفسطه یاد بگیره و در ازاش مقداری سکه طلا به استادش بده. سوفیست ماه ها به جوان آموزش میده و وقتی آموزش تموم میشه ازش طلب طلا می کنه جوان اما میزنه زیرش و میگه بیلاخ. بالخره بعد از زد و خرد میرن در محکمه آتن و جریان رو برای قاضی تعریف میکنه. درپایان سوفیست میگه: جناب قاضی اگر حق را به من بدهید من پیروز می شوم اما اگر حق را به شاگردم بدهید حرف مرا اثبات میکنید که به او فن سفسطه را آموخته ام که توانسته در این محکمه پیروز بشه! پس در هر دوحالت باید سکه های طلا به عنوان دست مزد به من داده بشه
    جوان هم به قاضی میگه: اگر قاضی عادلی باشید رای به نفع من می دهید که این مرد هرگز به من فن سفسطه نیاموخته و شایسته سکه های طلا نیست اما اگر رای به پیروزی او بدهید ، شکست من دراین محکمه نشان می دهد که من از فن سفسطه چیزی نیاموختم و به همین دلیل شکست خوردم. پس او به من چیزی نیاموخته است...
    پرسش اینه که رای قاضی چی بود؟ استادمون هم نمیدونست! درواقع در طول تاریخ هیچکس نمیدونه! با اینکه هممون بر اساس فرض داستان می دونیم جوان ماهها شاگردی سوفیست رو کرده اما بازم میپرسیم رای قاضی چی شدو حق با کیه؟
    پرسش نرگس از همین دست بود. اگر هما رو کشته بود اگر میدونست من مسئول پرونده هما هستم اگر میدونست من افسر نیرو انتظامی هستم چرا این سوال رو پرسید: اسلحه توی جیب کتت چیکار میکنه؟ مگر بعیده که یه افسر با خودش کلت داشته باشه؟؟
    احتمال اینکه ندونه من پلیسم رو بالای شصت درصد تخمین زدم. گفتم به خاطر کارم باید اسلحه داشته باشم. گفت خفه شو خفه شو....پس همه اینا کار تو بود...چندتا فحش خواهر مادر هم بهم داد و من فقط میگفتم آروم باشه و خودش کنترل کنه. با داد و فریاد گفت تو یه روانی مریض هستی...می کشمت...میکشمت...خیلی وقته دنبالت بودم مذهبیِ کثافت...
    گفتم چی میگی؟ یعنی چی خیلی وقته دنبالم بودی من فقط چندماهه اومدم اینجا ... مذهبی کثافت کیه... گفت من روزی صدتا مشتری دارم فک میکنی از قیافت نمی فهمم مذهبی هستی؟ مدتهاست منتظر یه نفر با این مشخصات بودم. گفتم نمیدونم از چی حرف میزنی...اما بهم وقت بده تا صحبت کنیم. گفت بیخود مرتیکه مریض تکون نخور...
    حدس زدم منو با کسی اشتباه گرفته چون غیر از چندروزپیش تو ماشین اصلا نرگس رو تو عمرم ندیده بودم. گفتم نرگس یه جمله بگو چی شده بعد شلیک کن و منو بکش... گفت چرا میدزدیشون؟ مگه چه گناهی کردن به خاطر نیاز با این و اون خوابیدن... دیگه مطمئن شدم یه جای کار می لنگه... گفتم من هیچکس رو ندزدیدم...گفت هما خیلی وقته که نیست...بگو چیکارش کردی...گفتم هما؟ من به هما اصلا آسیب نرسوندم گفت دروغ میگی پس چرا اون روز توی ماشین از من راجع به هما پرسیدی چرا آمارش رو گرفتی...گفتم هما گم نشده اون به قتل رسیده...رنگش پرید اسلحه رو محکم با دستش فشرد انگشتش رفت رو ماشه...دیگه خایه کردم و سریع گفتم من پلیسم...من پلیسم من مسئول پرونده همام...گفت دروغ میگی گفتم من روی زمین دراز میکشم تا نگران نباشی...فقط کیف جیبیم رو دربیار و کارت شناساییم ببین. روی زمین دراز کشیدم و دستامو پشتم گرفتم. کارتمو نگاه کرد و زد زیر گریه... اسلحه رو گذاشت رو میز و نشست زمین... موهاش جلو صورتش ریخته بود ولی بازم می دیدم اشکاش داره میریزه.. رفتم کنارش دستم گذاشتم رو گردن سفیدش. دستمو برای همدردی کشیدم رو کمرش. از بالا تا پایین. میخواستم ازش چندتا سوال بپرسم راجع به رنگ رژ لب و عطری که داشت و پراید شوهر سابق هما. اما باید بیشتر اطلاعات می گرفتم تا اطلاع بدم. همینطور که موهای مش شده اش رو نوازش می کردم پرسیدم چرا دست تو جیبم کردی؟ گفت نباید می کردم؟ جنده ها چندوقته که امنیت ندارن و هرچند ماه گم میشن من تا الان خیلی دختر از دست دادم. مگه نمی گی پلیس هستی پس چرا خبر نداری از هیچی؟ دستشو گرفتم و بوسیدم گفتم من فقط چندماهه که اومدم اینجا...و از پرونده های قبلی اطلاعی ندارم حالا ازت میخوام سیر تا پیاز این اتفاقات رو واسم تعریف کنی.
    شالش انداخت روی پاهاش و گفت یک سال و نیم قبل، لیلا- یکی از دخترام- جنازه اش توی حاشیه جنگل توسکیستان پیدا میشه من مطمئن بودم که رفته بوده برای کار و به منم گفته بود قراره به یه بسیجی حشری بده تا پول خوبی بگیره. بعد از چندماه حوریه- دوست قدیمی ترم- گم میشه حتی نمی دونم زنده است یا مرده... تا همین چندروز پیش که فهمیدم چرا هما غیبش زده و فهمیدم اینا ارتباطی به هم دارن هما صمیمی ترین دوست من بود. از جام بلند شدم و گفتم من باید برم ... همون شب بلند شدم با لباسای عرق کرده رفتم اداره توی قسمت بایگانی... سه چهارساعت طول کشید تا پرونده های قتل در دوسال اخیر رو پیدا کردم. توی اونها پرونده لیلا رو پیدا کردم اما هرچی گشتم از حوریه هیچ چیزی پیدا نکردم. چیزی دیدم که پشمام ریخت... پرونده لیلا هنوز مختومه نشده بایگانی شده بود... (پرونده ها وقتی حل میشن مختومه میشن یعنی بسته میشن. اگه پرونده ای حل نشه باید بازبمونه و بررسی بشه مهم هم نیست چندسال طول بکشه) اما پرونده لیلا بدون اینکه به نتیجه برسه «مسکوت» شده بود. مسکوت شدن پرونده زمانی اتفاق میفته که قاضی یا نظامی های درجه بالا رسیدگی به پرونده رو صلاح نمی دونن (مثل سیاه نمایی و یا خرابکاری های آدمای کله گنده)
    می خواستم دستور آزادی شوهر سابق هما رو بدم اما حقیقتش خایه کردم. اگه مسکوت شدن پرونده لیلا(مقتول قبلی) کار یکی از کله گنده ها باشه حساب کار من با کرام الکاتبینه!
    فردا صبح زود به خانم حمیدی گفتم بیاد دنبالم. توی ماشین بهش قضیه رو گفتم. زیاد جدی نگرفت و گفت حتما قتل تو این شهرستان موجب تشویش افکار میشه پرونده رو مسکوت کردن... گفتم یه نفر کشته شده اونوقت اینا به فکر تشویش اذهان عمومی ان؟؟؟ وقتی رسیدیم کلانتری با صحنه عجیبی روبرو شدیم که هاج و واج موندیم...!
    شوهر سابق هما لباس شخصی ش رو پوشیده بود و آزاد داشت از کلانتری خارج می شد که بره دویدم سمت اتاق رئیس و گفتم چرا داره میره؟ گفت آزاد شده گفتم چرا؟ گفت به تو چه؟ چندماهه اومدی اینجا سین جیمم میکنی؟ هیچی نگفتم در اتاق محکم بستم و اومدم...
    عزیزان این قسمت یکم جذابیتش کم شد چون باید برای نقطه اوج بعدی این خاطره آماده تون کنم و هر ایپیزود بیشتر از این طولانی بشه بده اما واسه قسمت بعدی سورپرایز دارم.


    نوشته: ال گرکو

  • 35

  • 6




  • نظرات:
    •   kiredivoone
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کاراگاه جقی


    •   general_bu
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • زود بنویسش ، جالب بود ،


    •   Sassanid-Knight
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • آقای عزیز داستانت قشنگه و من پی گیرشم
      قسمت هاشو زودتر بذار


    •   _deniz_
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عاشق داستان هیجانی و پلیس بازی ام.زودتر بنویس بقیه اشو برامون خوش قلم


    •   barde_misham
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عه توسکستان کدوم قسمتش بریم سلفی بگیریم


    •   diioorre
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عاشقتم


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • بنویس دیگه کونی بازیا چیه در آوردی انتر خان
      نکبت . بیلاخ برعکس دادم بهت


    •   diioorre
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عاشقتم


    •   yaser345
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کسکش ننویس


    •   yaser345
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • راستی شیوا چی شد،،،،چرا حذفش کردن از اینجا


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی کوتاه کردی این پارت رو جناب ال گرکو بی صبرانه منتظر ادامه داستانم،23تقدیم شما


    •   Yasaman.1999
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • متیو مک کاناهی که بودی تو ؟؟؟؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو