یک زندگی جدید (۳)

1400/03/17

...قسمت قبل

(تاریک، روشن، شهوانی)

صبح با صدای آواز خوندن الهام چشمامو باز کردم.
همیشه عادت داشت بعد از بیدار شدن، صبحونه و چایی تازه دمش رو بچینه روی میز و بعدش منو با «سلطان قلبها» بیدار کنه
-سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه‌های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستیییییی
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
ای یار زیبا…
بعد از خوندنش مینشست روی تخت و با یه لب جانانه صبحمو بخیر میکرد
-آقاجون پاشو که صبحونه آماده کردم، دیر بیای از دهن میفته.
+قربونت برم که انقد به فکر خورد و خوراکمی دلبر جان.
-به فکر تو نباشم به فکر کی باشم؟ مگه من به جز تو کسی رو دارم تو این شهر؟
+ینی بیرون از این شهر داری؟😉
-حالا نمیخواد دنبال زیر بغل مار بگردی 😂 پاشو که دیرمون شد.
+چشم عزیزم. صبحتم بخیر
صبحمون همنقدر زیبا شروع می‌شد، همیشه و در هر حالتی.
دنیام با ورود الهام تو زندگیم رنگ و بو گرفته بود. انگار قبل از اون وجود خارجی نداشتم.
شده تو زندگیتون انقدر یکی رو بخواید که حتی وقتی میره تو آشپزخونه تا غذا درست کنه دلتون براش تنگ بشه؟
رابطه‌ی ما این بود، حد اقلش از طرف من…
.
‌.


.
.
اشکان مثل همیشه کارشو خوب بلد بود. یه جوری تو چند ساعتی که با سارا وقت گذرونده بود مخشو زده بود که انگار یه عمره دیوونه‌ی همدیگه ن.
سارا بعد از بغل کردن سارا باهام دست داد و حالمو پرسید.
مثل همیشه تظاهر به خوب بودن کردم، یا شایدم واقعا حالم بهتر بود؛ نمیدونم.
دوست نداشتم کسی حال بدمو ببینه اما اشکان همیشه بهم میگه زور الکی میزنم، چون قیافه م داد میزنه تو دلم چی میگذره.
بگذریم.
-ما یه برنامه ریختیم! ( همینقدر بی مقدمه)
من و فرشته با تعجب به همدیگه و بعدش به اشکان نگاه کردیم
+خیره ایشالا، بگو ماهم بدونیم.
-من و سارا دیشب درمورد خودمون، یعنی هرچهار نفرمون صحبت کردیم و به نتیجه‌ی جالبی رسیدیم.
+کنجکاوم کردی اشکان، بگو ببینم چی تو سرته؟
-حالا عجله نکن، بزار بعد از شام مفصل در موردش حرف میزنیم.
فرشته که انگار بیشتر از من کنجکاو شده بود نتونست جلوی خودشو بگیره
+آقا اشکااااان بگو دیگه اذیت نکن
-حالا دندون به جیگر بزارید بهتون میگیم.
طبق برنامه‌ای که اشکان ریخته بود از خونه زدیم بیرون و برای شام رفتیم به بهترین و لوکس‌ترین رستوران شهر و کلی گفتیم و خندیدیم و خوردیم.
من و اشکان و سارا و فرشته به ترتیب دور میز نشسته بودیم.
وسط صحبت و گپ و گفتمون یهو یه چیزی خورد به پام. با تعجب به بقیه نگاه کردم. وقتی با سارا چشم تو چشم شدم، سارا گوشه‌ی لبشو گاز گرفت و یه چشمک بهم زد. گیج شدم. چی شد؟
دوباره اون جسم رو بین پاهام حس کردم. پای سارا بود. آروم پاشو آورد بالا و گذاشت روی کیرم. داشتم شاخ در میاوردم. تا شاممون تموم شد چندبار دیگه هم سارا این کارو کرد و عشوه میومد برام.
شامو خوردیم و سوار ماشین شدیم و دوباره رفتیم سمت ویلا.
به محض رسیدنمون، اشکان و سارا رفتن توی یکی از اتاق خواب ها
و از ما خواستن ده دقیقه دیگه توی تراس باشیم.
چند دقیقه‌ای طول کشید تا لباسامونو عوض کنیم.
-امیر به نظرت اشکان چه برنامه ای ریخته؟
+فک میکنم بدونم ولی تا چند دقیقه ی دیگه مشخص میشه.
از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم سمت تراس.
وقتی وارد تراس شدیم یه لحظه خشکمون زد…
.
.


.
.
امروزمو مرور میکنم؛ چند روزه الهامو ندیدم. دمدمای ظهر بود که گوشیم زنگ خورد
-سلام امیر جان خوبی؟
+سلام ستاره جان، ممنون تو خوبی؟
-قربونت، میخواستم ببینمت.
+خیره ایشالا، اتفاقی افتاده؟
-نه چیز خاصی نیس. میخواستم در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم.
+باشه پس یه جا هماهنگ کن که عصر ببینمت.
-باشه، پس ساعت ۵ کافه ساحل منتظرتم.
+چشم سر تایم اونجام.
-فقط اگه ممکنه به الهام چیزی نگو.
+باشه.
قطع میکنم. ستاره یکی از هم اتاقی‌های الهامه که همیشه شخصیتش برام مجهول و غیر قابل درک بوده.
میرم دوش میگیرم و خودمو برای ملاقات عصر آماده میکنم و سر تایم اونجام.
کافه تقریبا خلوت بود و به جز سه چهار تا میز بقیه خالی بود.
با نگاهم دنبال ستاره میگردم و پیداش میکنم. میرم سمتش. ستاره بلند میشه و باهام دست میده.
میشینیم سر میز. ستاره انگار حالش خیلی خوب نیس، یا شاید تظاهر میکنه خوب نیست. بعد از احوال پرسی، چند دقیقه تو سکوت سپری میشه. گارسون میاد و سفارشامونو میگیره و میره.
+ستاره جان من در خدمتم.
-ممنون که اومدی
+مشکلی پیش اومده؟ انگار سرحال نیستی!
-راستش با یگانه و الهام بحثم شده، از خونه زدم بیرون. گفتم شاید بتونم باهات درددل کنم.
+لطف داری که منو انتخاب کردی برا درددل. میشه بپرسم سرچی؟
-راستش باهم سر یه سری چیزا به مشکل خوردیم. بحثمون شد. منم عصبی شدم و به فحش کشیدمشون و از خونه زدم بیرون. الانم پشیمونم، اما روم نمیشه برگردم. میخواستم ازت بخوام اگه ممکنه امشبو خونه‌ی تو بخوابم، فردا برم ازشون عذرخواهی کنم از دلشون در بیارم.
یه لحظه سکوت کردم و داشتم فکر میکردم چی جوابشو بدم
-اگه نمیشه که اشکال نداره میرم مسافرخونه
منم برا اینکه دلشو نشکسته باشم گفتم
+نه بابا این چه حرفیه، خونه خودته. فقط اگه راحت نیستی خودمم میرم خونه‌ی …
نذاشت حرفمو تموم کنم
-واااا امیرخان این چه حرفیه. اگه راحت نبودم که بهت نمیگفتم
+خب باشه هر جور راحتی
صحبتامون ادامه پیدا میکنه و بعد از تحویل گرفتن سفارشامون و خوردنشون بلند میشیم و از کافه میریم بیرون و حرکت میکنیم سمت خونه.
وقتی میرسیم، بلافاصله ستاره رو راهنمایی میکنم سمت اتاق تا راحت باشه.
-امیرجان لباس راحتی داری تو خونه؟
+والا یه تعداد از لباسای الهام هستش، نمیدونم مناسب باشه و خوشت بیاد یا نه. یه نگاه بنداز خودت.
-باشه دستت درد نکنه.
آدمک درونم داره غرولند میکنه (ای بابا عجب گیری افتادیم. الهام خوشش نمیاد کسی لباسشو بپوشه. ولی خب اشکال نداره قرار نیس به الهام بگم)
از اتاق میرم بیرون و توی پذیرایی روی کاناپه لم میدم.
نیم ساعتی میگذره که ستاره از اتاق میاد بیرون. یه لحظه نگام قفل میشه روش. از بین لباسای الهام، یه نیم تنه زرد با یه شلوارک بنفش فوق العاده چسب انتخاب کرده و پوشیده.
میاد و میشینه رو مبل تک نفره روبروی من
+درسا چطور پیش میره؟
-والا دیگه تقریبا آخر ترمه و همه دنبال اینن با استادا و زرنگای کلاس بریزن روهم.
بازم جا خوردم. همونطور که قبلا حس کرده بودم، شخصیت ستاره اصلا قابل پیش بینی نیست.
برای اینکه ضایع نباشه یه خنده تحویلش دادم
-تازه مورد داشتیم ترم قبل یکی از دخترا از یه پسره ی خرخون حامله شده!
سرخ و سفید میشم. توقع همچین چیزی رو نداشتم. آخه من قبلا با ستاره همچین شوخیایی نکرده بودم.
+جدی!؟
-اره والا همه ی دانشگاه خبردار شدن. دختره کلی بدبختی کشید تا کورتاژش کرد. البته که دیگه اینجور چیزا عادی شده! الان همه میدن و میکنن.
دوباره رنگ عوض میکنم. چرا این داره اینجوری میکنه!
+والا زمون ما که اینجوری نبود ولی خب حتما درست میگی
-جدی میگم… میخوای بهت ثابت کنم؟
+ثابت کن
یه دفعه ستاره از جاش بلند میشه و میاد سمت من و بدون مقدمه میپره روم و شروع میکنه به لب گرفتن.
خشکم میزنه. با دست پسش میزنم
+ستاره چیکار میکنی؟
-ثابت میکنم
+یعنی چی ستاره؟ من با دوستتم. متوجهی داری دقیقا چه کاری انجام میدی؟
بدون توجه به حرفام با سرعت برق و باد لباساشو در میاره و در کمتر از چند ثانیه لخت مادرزاد جلوم وایستاده. نمیدونم داره چه اتفاقی میفته. فقط میدونم چیزی نیست که بهش رقبتی داشته باشم.
بدون اینکه بهم فرصت بده دکمه شلوارمو باز میکنه و کیرمو درمیاره و شروع میکنه به ساک زدن…
صدای چرخیدن کلید توی قفل، سرمو برمیگردونه به پشت سرم…
.
.


.
.
اشکان با یه شرت هفتی تکیه داده بود به ستون و داشت سیگار میکشید و سارا هم با یه شرت و سوتین صورتی سکسی روی کاناپه نشسته بود و انگشت اشاره شو با یه حالت حشری کننده توی دهنش گذاشته بود.
من و فرشته یه نگاهی به هم انداختیم و رفتیم نشستیم روی کاناپه.
یک سکوت محض حدود سی ثانیه به جو حاکم میشه.
اشکان در حالی که با لبخند مرموزانه ش به ما نگاه میکنه:
-خب، اول از همه بگم که این تصمیم قابل رد شدن نیست، ینی شاید باشه ولی میدونم رد نمیشه. رک و راست میرم سر اصل مطلب. من و سارا باهم سکس داشتیم. حدس میزنم شما هم داشتید؛ الان همه‌مون وارد یه رابطه‌ی احساسی شدیم اما از این می‌ترسیم که تکراری و سرد بشه. مثل اتفاقی که برای اکثر رابطه‌ها میفته. پس نشستیم و با هم فکر کردیم که شاید بتونیم این رابطه‌ها رو جذاب‌ترش کنیم؛ مثلا چه اشکالی داره اگه سارا با امیر سکس داشته باشه، یا من با فرشته، یا همه مون با هم یا هر مدل دیگه‌ای؟ تا وقتی خودمون از این رابطه راضی باشیم و لذت ببریم پس گور پدر دنیا و آدماش. با یه خنده‌ی بلند صحبتشو تموم میکنه.
من و فرشته که کمی جا خورده بودیم به هم یه نگاهی انداختیم. لبخند رو لب فرشته بود و این نشون میداد که از این برنامه راضیه.
فقط من موندم که خب منم از بقیه ی آدما سوا نیستم. والا !
در همین حین گرمای نفس یه نفر گوشم رو قلقلک داد.
سرمو برگردندم. سارا لبشو گذاشت رو لبام و یه لب نسبتا کوتاه ازم گرفت.
اومد کنارم و رو به فرشته گفت:
-فرشته، عشقم اجازه هست؟ ( نیش‌خند تحریک کننده‌ش).
+اجازه ی منم دست توعه بلا
سارا بدون معطلی دستشو برد سمت کمربندم و بازش کرد.
یه چشمک سکسی زد و دکمه ی شلوارم و باز کرد و شروع کرد به درآوردنش.
با این که فقط چند ساعت از آخرین سکسم گذشته بود، بدجوری تحریک شده بودم و کیرم مثل سنگ سفت شده بود.
وقتی سارا کیر نسبتا بزرگمو تو دستش گرفت، یه جوووون طولانی گفت و افتاد به جونش.
دهنشو باز کرد و گذاشتش توی دهنش و با ولع خاصی شروع کرد به خوردن. جوری میخورد که انگار قراره آخرین‌بارش باشه.
دارکوبی و با سرعت زیاد، سرش بین پاهام بالا و پایین میشد.
نگاهم افتاد به اشکان که اومده پشت کاناپه‌ای که ما بودیم و داره سینه‌های سفت و خوش‌فرم فرشته رو با دستاش ورز میده.
این تازه شروع یک شب پر از هیجانه.
بلند شدم و سر سارا رو گرفتم بین دستام و آوردم بالا و یه لب طولانی ازش گرفتم. دستامو بردم سمت بند سوتینش و بازش کردم و بدون معطلی درش آوردم. حالا نوبت من بود که اونو غرق لذت کنم. یکی از ممه‌هاش توی دستم بود و اون یکی توی دهنم. وحشیانه میخوردم و میمالیدم. سارا که دیگه داشت فقط لذت می‌برد سرمو گرفت و به سمت پایین فشار داد. من که میدونستم منظورش چیه، سرمو آوردم پایین و با یه حرکت شرتش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن. با همون فرمول خاص همیشگی خودم کوسش رو تو دهنم حبس کردم و با زبونم بازیش میدادم.
انقدر این کارو خوب انجام دادم که بعد از فقط دو دقیقه سارا پاهاشو سفت کرد و بعد از کمی فشار آوردن به سر و گردنم، ارضا شد و ولو شد.
صدای آه و ناله‌ی فرشته سرمو به سمت اونا چرخوند. اشکان پاهای فرشته رو گرفته بود بالا و داشت با تمام سرعت تو کوسش بالا و پایین می‌کرد. فرشته هم که معلوم بود داره بدجوری حال میکنه با آه و ناله‌هاش آتیش اشکان رو شعله‌ورتر می‌کرد.
منم برای تحریک بیشتر فرشته دستمو بردم سمت سینه ش و یکیشو گرفتم تو دستم و شروع به مالیدنش کردم.
فرشته با همون حال خرابش بهمون فهموند که یه دونه کیر کمشه.
اشکان رو کنار زدم و شروع کردم به بازی کردن با سوراخ کون فرشته. یه سوراخ صورتی تنگ که دل هر پسری رو میبرد. انگشتمو خیس کردم و با ملایمت و خیلی آروم فرو کردم تو کونش. جیغ فرشته حاکی از این بود که دردش اومده. بعد از کمی مکث، شروع کردم به جلو و عقب کردن. وقتی حس کردم که آماده‌ی فتح شدنه، به اشکان اشاره کردم که روی کاناپه بغلی لم بده. فرشته رو بغل کردم و گذاشتم روی اشکان. وقتش رسیده بود که فرشته لذت توأم با دردی رو تجربه کنه. اشکان کیرشو تنظیم کرد و با یه حرکت بی‌رحمانه، تا ته فرو کرد توی کون فرشته و نتیجه‌ش یه جیغ بنفش بود که احتمالا تا دو تا کوچه اونورتر همه شنیدنش. وقتی حس کردم تلمبه‌های اشکان برای فرشته عادی شده، منم از جلو گذاشتم تو کوسش و شروع کردم به عقب و جلو کردن.
ریتم تلمبه زدن اشکان تند تر شده بود و مشخص بود داره ارضا میشه. یهو کیرشو تو عمیق‌ترین نقطه‌ی کون فرشته نگه داشت و کل وجودشو خالی کرد توش. فرشته در حالی که دیگه نای تکون خوردن نداشت، فقط داشت لبخند میزد و منم با دیدن این صحنه ریتممو تند کردم که ازشون عقب نمونم. وقتی دیدم داره آبم میاد، درش آوردم و گرفتم رو صورت سارا که بی حس و حال افتاده بود روی کاناپه بغلی. خالی شدم، شاید بیشتر از هروقت دیگه‌ای.
نمیدونم چجوری اون لحظات رو توصیف کنم. همه مون حس رضایت داشتیم و پر بودیم از لذت؛ لذتی که تا حالا نچشیده بودیم… .

ادامه دارد…
کامنتاتون برام مهمه ❤️

نوشته: Shaer


👍 7
👎 0
20901 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

814192
2021-06-08 01:56:14 +0430 +0430

ممنون از همه‌ی کسایی که دارن پیگیری میکنن داستانو. قسمت بعد قسمت آخر این سری خواهد بود. امیدوارم خوشتون اومده باشه. منتظر داستان بعدی باشید.
دوستون دارم ❤️ #شاعر

0 ❤️

814248
2021-06-08 11:00:13 +0430 +0430

وقتی سویچ میکنی حداقل اولش تیتر کن خواننده گیج نشه
سه بار بالا پایین کردم تا بفهمم چی به چیه…

سارا بعد از بغل کردن سارا باهام دست داد
اینجارم متوجه نشدم.
در کل خسته نباشید🌹

1 ❤️

814298
2021-06-08 19:25:38 +0430 +0430

Eldorado5555 عزیزم مرسی از نظرت.
جاهایی که سوییچ کردم فاصله انداختم دیگه.
اون یکی هم که اشتباه تایپی بود و بابتش عذر میخوام❤️

1 ❤️

821588
2021-07-21 18:59:22 +0430 +0430

👌

0 ❤️