اشتباه پشت اشتباه

    داستانی را که میخوام براتون تعریف کنم در اصل زندگی خودمه. مدتی هست که میام تو این سایت و بیشتر خواننده هستم و داستان هایی که میخونم بیشتر رویاها و تخیلات نویسنده را بیان میکنه. اما من این را نوشتم تا درس عبرتی بشه واسه تمام جوونهای دوست داشتنی کشورم که عاقلانه به مقوله عشق نگاه کنند و اگر کیرشون راست شد فکر نکنند که عاشقن.
    مسئله ای که همه وقتی عاشق میشن ، تو تشکیل زندگی فراموش میکنند اختلاف سطح خانوادگیه. شاید بگین وقتی دو نفر هم را دوست داشته باشن این حل میشه. اما باور کنید حل نمیشه بلکه دفن میشه و روزی سر باز میکنه.
    از خودم بگم که نگید داره نصیحت میکنه. من شهرام 43 ساله و ساکن تهران با قد 178 و بقول دوستان و آشنایان خوش تیپ و خوش قیافه هستم. خودم نمیدونم درسته یا نه اما همین چهره و تیپ کار دستم داد و در نهایت رید تو زندگیم.
    سال 78 بود که تو دانشگاه با دختری به اسم ناهید آشنا شدم. در ابتدا به خاطر درس های عمومی که کلاسهامون مشترک بود باهاش صحبت میکردم و باید بگم ناهید دختری لاغر و معمولی با قدی حدود 165 و نوزده ساله و از اونجا که من لاغر پسند بودم و ناهید هم خوش رو و خوش خنده بود جذبش شدم. از نظر مالی اوضاعم خوب بود و برای کلاس گذاشتن هر بار با ماشین یکی از برادرهام میرفتم دانشگاه. ما 5 تا برادریم که همه شغل آزاد داریم و من برادر چهارم هستم.
    تو دانشگاه خیلی از دخترهایی که میشناختم از دوستی من و ناهید تعجب کرده بودن و چند باری هم بهم متلک انداخته بودن که میخواد سوزن را با طناب نخ کنه!!! اما چه کنیم که جوونیه و کله خرابی. شش ماهی از دوستیمون میگذشت که برای مهمونی خواهر بزرگترش آناهیتا که فارغ التحصیل شده بود دعوتم کرد خونه خواهرش.
    ناهید هم سه تا خواهر بودن که وسطی بود و یک خواهر کوچکتر به اسم میترا داشت که 17 ساله و دانش آموز بود. آناهیتا دوسال از من بزرگتر بود و بیست و پنج سالش بود و شوهر داشت .

    اون روز که وارد خونه خواهرش شدم برام قابل هضم نبود که این سه خواهر از یک پدر و مادر باشن! آناهیتا فوق العاده خوشگل و خوش هیکل و میترا هم مثل ناهید خوش برخورد و شاد و بسیار زیبا. از اون شب مهمونی دیگه جور شده بود که هفته ای دو سه روز میرفتیم خونه آناهیتا و او هم به بهونه خرید میرفت بیرون و ما با هم قل میخوردیم. بیشتر عشق بازی میکردیم و سکس در سطح بسیار ابتدایی. همون اول متوجه شدم از ساک زدن خوشش نمیاد و تو سکس هم آدم بسیار سردیه.
    یکسالی از دوستی ما گذشته بود و درس من تمام شده و به کار مشغول بودم. تو این مدت اصلاً حرفی از ازدواج و این حرفها نزده بودیم و من هم حرفش را پیش نمیکشیدم اما ناهید چیزهایی تو سرش بود. با رفت و آمدهای بیشتر متوجه شدم برخلاف تیپ و سر و وضعش از نظر خانوادگی وضع مالی خوبی ندارن و پدر و مادرش هم شدید با هم اختلاف دارن.
    برام اهمیتی نداشت چون شخصیت ناهید برام مهم بود و از کنار این مسائل گذشتم که ای کاش نمی گذشتم. این اولین اشتباه . رفت و آمد ما به خونه آناهیتا اکثر اوقات زمانی بود که شوهرش مهدی سر کار بود و معمولاً تا دیر وقت خونه نمیومد.
    اواخر تابستان 79 بود که مثل هر یکشنبه که قرار داشتیم رفتم خونه آناهیتا تا ناهید هم بیاد و دو ساعتی با هم باشیم. در که باز شد از پله ها رفتم بالا وداخل که شدم کسی تو سالن نبود و صدای آناهیتا از تو حموم اومد که شهرام جون راحت باش تا من بیام. چند دقیقه بعد با حوله ای که دور خودش پیچیده بود اومد بیرون و بی تفاوت از سر و وضعش باهام دست داد و کنارم نشست.
    حسابی جا خورده بودم و وقتی گفت ناهید امروز نمیاد و قراره مادرش را ببره دکتر هزار تا فکر اومد تو سرم. اینکه میخوان منو امتحان کنند که ببینند عکس العمل من چیه و شاید ناهید تو یکی از اتاقها باشه و نکنه میخواد فیلم بگیره و ...
    اما با به حرف اومدن آنا فهمیدم هیچکدوم از این حدس ها نیست و خانوم میخواد کس بده! مدتی بود که از رفتارهاش حس کرده بودم و خیلی راحت بهم گفت: ناهید از بچگی رفتارهاش پسرونه بوده و من هم میدونم تو سکس باهاش مشکل داری اما به مرور زمان درست میشه و باید تردیدت را کنار بذاری . وقتی بهش گفتم من هم ناهید را دوست دارم خندید و گفت: نگران نباش من بهش یاد میدم که چه جوری از پس پسر خوشگل و خوردنی مثل تو بربیاد!!!
    تو این میون حوله از روی ران پاش کنار رفته بود و من هم اسپرم کشیده شده بود به مغزم و دهنم خشک شده بود. نفهمیدم چطور شد اما چند دقیقه بعد من هم لخت شده و سرم لای پاش بود و روی تختخواب از ترشح کسش لذت میبردم. ساعت 5 بعداز ظهر شده بود و دوساعتی بود که سکس میکردیم و خسته نمیشدیم. وقتی لباسهامون را پوشیدیم گفت: میخوام فراموش کنی که چکار کردیم و این رابطه به ارتباط تو و ناهید لطمه نزنه. من هم با مهدی خیلی مشکل دارم و گرچه مدتهاست میخواد بچه دار بشیم اما چون برنامه من برای رفتن از ایران هست میخوام صبر کنم و دوست دارم از امروز با من راحت تر باشی و حرفهامون را به هم بزنیم.
    از خونه که اومدم بیرون گیج بودم و همین گیجی باعث شد تا چند روزی جواب تلفن های ناهید را ندم. از طرفی ازش خجالت میکشیدم و از طرف دیگه تو تردید افتاده بودم. ای کاش این تردید کار خودش را میکرد اما با گذشت یک هفته آنا تماس گرفت و خواست برم خونش تا ناهید را ببینم. کاش قلم پام میشکست و نمیرفتم چون قضیه همانجا تمام میشد.
    دوباره رابطه ما شروع شد و بهانه من از قطع ارتباط سرد مزاجی اون بود که البته بیراه هم نبود. شاید چند جلسه ای تن به سکس گرم تری داد اما باز روز از نو و روزی از نو. سال 81 بود و دوسال و نیم از دوستی ما میگذشت و دیگه با آنا تنها نشدم اما راستش را بخواهید الان افسوس میخورم که چرا رابطه ام را باهاش بیشتر نکردم.
    کار و بارم گرفته بود و آپارتمان کوچکی تو قیطریه خریده بودم و تنها زندگی میکردم. ناهید هم دیگه درسش داشت تموم میشد و اکثر اوقات میومد خونه من و راستش را بخواهید نسبت به قبل بهتر شده بود و گرچه نذاشته بود بکارتش را بردارم اما عاشق حموم رفتن با هم بود.
    یک شب که تا دیر وقت دفتر بودم و خسته رسیدم خونه تلفن زنگ خورد و ناهید با عشوه و ناز ، برخلاف همیشه پای تلفن خواست تا با حرفهام آبش را بیارم. ساعت دو شب بود و جفتمون گرم شده بودیم. وقتی گفت دوست داشتی من و میترا با هم تو رختخوابت باشیم تعجب کردم انتظار این حرف را ازش نداشتم و گفتم: میترا برای من خیلی عزیزه و اصلاً نمیتونم فکرشو بکنم. دروغ هم نمیگفتم و واقعاً میترا هم زیباتر و خوش هیکل تر و هم طنازتر و با محبت تر بود. حرفهای ناهید منگم کرده بود و به خواسته اش تن دادم و پای تلفن از تن و بدن میترا گفت و هردومون ارضاء شدیم. آخر سر هم گفت دلم میخواد این حرفها همین جا تموم بشه و حتی وقتی همدیگر را دیدیم به روم نیاری و حرفش را هم نزنی.
    فردای اون روز خیلی عادی برخورد کرد و من هم اصلاً حرفی نزدم. اما باز ساعت یک شب زنگ زد و باز هم حرف میترا را پیش کشید. آخر کار هم خواست صبح بمونم خونه که بیاد و تا ظهر باهاش سکس کنم و موبایلم را هم از همون موقع خاموش کنم تا کسی مزاحم نباشه.
    ساعت هشت صبح زنگ در خونه زده شد و وقتی گوشی را برداشتم صدای ناهید بود که گفت: عزیز دلم منم! در ورودی را باز گذاشتم و رفتم تا صورتم را بشورم. طبق معمول با شورت تو خونه میگشتم و وقتی از دستشویی بیرون اومدم خشکم زد. میترا روی کاناپه نشسته بود و غش غش میخندید.
    مثل آدمهای بهت زده نگاهش میکردم و حواسم نبود که لخت جلوش ایستادم. با خنده گفت: دیدی باز هم صدای منو با ناهید اشتباه گرفتی؟ راست میگفت. چند باری که خونشون زنگ زده بودم صداش را با ناهید اشتباه گرفته بودم و کلی قربون صدقش رفته بودم.
    تازه فهمیدم اون دو شب سکس تلفنی من با میترا بوده و حسابی تو شوک بودم. بلند شد و اومد منو بغل کرد معذرت خواست که این کار را کرده و وقتی اظهار علاقه کرد و منو تو بغلش فشار میداد هاج و واج مونده بودم. فقط تو این فکر بودم که دیگه نمیتونم با ناهید به فکر زندگی مشترک باشم و رابطه با آنا از یک طرف و الان هم میترا تو بغل لخت من، دیگه باید از فکرش بیرون میومدم.
    لباس پوشیدم و نشستم و با میترا صحبت کردم. عاشق شده بود و حرفهایی میزد که سرم داشت درد میگرفت. تازه فهمیدم ناهید قبل از من با پسری به اسم مهرداد رفیق بوده و هنوز هم باهاش تماس تلفنی داره. البته به قول خودش فقط یک دوستی ساده بوده و رابطه دیگه ای نداشتن. مغزم نمیکشید و فقط به فکر انتقام بودم. ساعت از ده صبح گذشته بود که دست میترا را گرفته و به اتاق خواب بردم.
    برای اولین بار سکسی را که دوست داشتم و شهوتی را که انتظار داشتم توسط میترا بهم هدیه شد. بارها تلفن خونه زنگ خورد و میدونستم چون موبایلم خاموشه ناهید داره تماس میگیره. حاضر نبودیم لحظه ای از بدن هم جدا بشیم و هنوز صدای خنده ها و دلبری های میترا تو گوشمه.
    ای کاش میترا را به عنوان شریک زندگیم انتخاب میکردم و متاسفانه کمتر از یک ماه بعد به اصرار ناهید بکارتش را برداشتم و کاش این کار را نمیکردم. تابستان سال 82 با ناهید پای سفره عقد نشستیم. اشتباه دوم من بعد از رابطه با میترا ، ادامه دوستی با ناهید بود. برای بار دوم باید رابطه ام را قطع میکردم و به جای خواستگاری از ناهید از میترا خواستگاری میکردم.
    روزی که رفته بودیم خونه اونها برای خواستگاری، میترا اشک میریخت و در جواب مادرش گفت: از شوق ازدواج ناهید گریه میکنه. هنوز اون چهره دوست داشتنی و زیبای میترا جلوی چشمهای منه. حتی زمانی که شرط 1359 سکه مهریه را ناهید بیان کرد میترا مخالفت کرد و کارشون داشت به دعوا میکشید.
    من احمق هم قبول کردم و خانواده ام شدیداً مخالف بودن و پدرم میگفت برابر عرف باید اونها هم معادل همین مهریه جهاز بدن. راست میگفت و این را سالها بعد فهمیدم. اما به خاطر من سکوت کردند. قبول کردن این مهریه باعث شد تا چند سال از طرف خانواده طرد بشم و دیگه مثل سابق باهام نبودن.توجیه ناهید این بود که قبول کن چون برای من مهریه ارزش نداره و فقط به خاطر دخترهای فامیله تا پوزشون را بزنم! آنا هم مدام همین را تکرار میکرد و خلاصه خام شدم. این سومین اشتباهم بود. حق هم داشتن چون تنها چیزی که تو فامیلشون بود دختر بود و تنها دوتا پسر دایی داشتن که اونها هم سنشون کم بود.
    آره دوستان، چشم بستن روی کارهای ناهید پایه ای شد برای تکرار های مکرر او در زندگی مشترک و در نهایت جدایی.

    شش ماه از ازدواجمون میگذشت و هر روز پی میبردم که تو انتخابم اشتباه کردم اما خودم را گول میزدم و چون عاشق ناهید بودم سعی میکردم گذشته را فراموش کنم و بیشتر بهش اهمیت بدم. تو همون شش ماه اول براش ماشین خریدم و رفت دماغش را هم عمل کرد. اون زمان درآمدم عالی بود و تمام فامیل حسرت زندگیمون را میخوردن. خونه را هم عوض کرده و خونه بزرگتری خریده بودم و هر آخر هفته مهمونی میگرفت و دوستاش را دعوت میکرد.
    میدونستم میخواد بهشون فخرفروشی کنه و راستش منم بدم نمیومد. میترا معمولاً خونه ما بود و دیگه جفتمون از رابطه ای که با هم داشتیم صحبتی نمیکردیم. اما به سال اول ازدواج که رسیدیم متوجه شدم ناهید تمام جزئیات سکسمون را برای دوستاش تعریف میکنه. این را هم میترا بهم گفت و حسابی غیرتی شده بود که ناهید داره با این کارش توجه دوستاش را به تو جلب میکنه.
    دروغ نمیگفت چون دو تا از دوستان قدیمیش که از دبیرستان با هم بودن رفتارشون همه چیز را نشون میداد. گرچه تو یکسال اخیر شاید هفته ای یکبار با هم سکس داشتیم و اون هم به اصرار من بود اما تو سکس چیزی کم نمیذاشتم. بیشتر مثل یک تکه گوشت میفتاد و بیشتر من تلاش میکردم.
    مدتی به این رفتارش مشکوک شده بودم و بعد مدتها به زبون آوردم. خیلی راحت بهم گفت: باید یاد بگیری اگه سکس میخوای قبلش باید برام کادو بخری!!! چیزی براش کم نذاشته بودم اما این حرف مال خودش نبود. با میترا در میون گذاشتم و فهمیدم به اون هم نصیحت کرده که اگر شوهر کردی کستو مفتی در اختیارش نذار!
    پاییز سال 83 میترا هم دانشگاه رشته کامپیوتر قبول شده بود و خیلی کمتر پیش ما میومد. شاید اگر صحبتهای میترا نبود همون سال اول به فکر جدایی از ناهید میفتادم. آنا هم با شوهرش برای اقامت گرفتن رفته بودن مالزی تا از اونجا برن استرالیا.
    نزدیک به دوسال از ازدواجمون گذشته بود و کار من بیشتر شده بود و مدام تو سفر بودم و مشغول خرید و وارد کردن لوازم یدکی بودم. همه به ما فشار میاوردن که باید بچه دار بشین و دیر میشه. ناهید دیگه اون دختر لاغر و نحیف سابق نبود و حسابی آب زیر پوستش افتاده بود. وقتی باهاش سکس میکردم با تمام وجود و عاشقانه بود و حتی تو اون دوسال یکبار به فکر خیانت بهش نبودم. گرچه من حرارتی بودم و روزی چهار دفعه هم برام کم بود اما هنوز همون هفته ای یکبار بود که بعضی وقتها به دو هفته هم میکشید. شاید تو اون دوسال بیشتر از یک کیلو طلا و سکه براش خریده بودم و هر بار قبل سکس بهش کادو میدادم
    .
    تابستان سال 84 بود که بعد از یک سفر با ناهید به امارات ،برای کارم راهی چین شدم. یکسالی بود که باید هربار که قصد سفر داشتم قبلش ناهید را میبردم مسافرت و معمولاً این سفرها یا ترکیه بود یا دوبی. معمولاً وقتی میرفتم مسافرت میترا میومد و پیش ناهید میموند. فرودگاه که رسیدم به میترا زنگ زدم تا ازش تشکر کنم و ببینم چیزی میخواد تا براش بیارم یا نه. اما بهم گفت ناهید بهش گفته که نیاز نیست بیای پیشم چون سودابه میاد پیشش تا من برگردم. حسابی جا خوردم چون سودابه یکی از همون دوستاش بود که بارها و بارها بهم نخ داده بود و وقتی هم میومد خونمون با سر و وضعی میگشت که خودم خجا
    لت میکشیدم.
    میترا بهم دلداری میداد که به دلت بد نیار چون من حتماً میرم پیش ناهید و بهش سر میزنم. سه ماهی بود که با سودابه آرایشگاهی راه انداخته بودن و دیگه این کار هم بهانه ای شده بود براش تا دیگه به خونه هم توجه نداشته باشه. مدام در گوشم میگفت باید یکی را پیدا کنم تا کارهای خونه را انجام بده!
    دختری که روزی آرزوی خریدن یک مانتو یا داشتن یک خط موبایل را داشت دیگه دنبال کلفت میگشت! شاید همه بگین آدمها دنبال پیشرفت هستن اما این روشی که ناهید پیش گرفته بود پیشرفت نبود. لااقل از نظر من پیشرفت نبود و بیشتر جبران کمبودهای گذشته خودش بود.
    به چین که رسیدم خیلی کلافه بودم و دوتا از دوستانم که معمولاً با هم میرفتیم کاملاً متوجه پریشونی من شده بودن. اون یک هفته مثل یک عمر برام گذشت و آخرین روز مقداری از سفارشها آماده نشده بود. تلفن زدم و به ناهید گفتم احتمالاً مجبورم یک هفته دیگه بمونم و اون هم با خنده گفت باشه عزیزم مواظب خودت باش.
    تو آخرین لحظه کارمون انجام شد و با پرواز برگشتم. بعد از هجده ساعت پرواز و معطلی که تو فرودگاه هانوی ویتنام داشتیم بالاخره ساعت یازده شب تو فرودگاه مهرآباد پیاده شدیم. ماشین را از پارکینگ برداشته و دوستان را سر راه رسونم و به خونه رسیدم .ساعت از یک گذشته بود و آروم در واحد خودم را باز کردم که ناهید بیدار نشه.
    چراغها خاموش بود و بی سر و صدا کادویی را که براش خریده بودم درآوردم و آروم رفتم طرف اتاق خواب تا با بوسیدنش بیدارش کنم و تو بغلش آروم بگیرم. داخل راهرویی که به اتاق میرفت شدم که صدای ناله های خفیفی تمام فکرم را بهم ریخت. دراتاق بسته بود و پشت در ایستادم. چراغ خواب قرمزی را که برای سکس کردن گذاشته بودم روشن بود و نورش از زیر در بیرون میزد.
    دستهام میلرزید و نمیدونستم پشت اون در لعنتی چه چیزی انتظار جفتمون را میکشه. صدای خنده و ناله های ناهید بدنم را یخ کرده بود. چند بار سعی کردم در را باز کنم اما دستم توان بالا اومدن نداشت. جعبه کادو کوچکی که تو دستم بود با اینکه یک گردنبند مروارید بود اما انگار تو دستم صد کیلو شده بود.
    صدای ناهید را که مدام تکرار میکرد محکمتر بکن ، محکمتر بزن .این تکه کلام ناهید قبل از ارضا شدنش بود. صداش چشمهام را میسوزوند و بی اختیار اشک میریختم. من که از وقتی ازدواج کردم حتی به خواهش های میترا خواهرش نه گفته بودم سزاوار این دیوانگی بودم. تمام این شش سال از پیش چشمم میگذشت و نفسم سنگین شده بود.


    ادامه...


    نوشته: شهرام 43

  • 47

  • 4




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 3 ماه،1 هفته
      • 15

    • . توصیه من به همه مجردا ازدواج نکنید . تو دنیا هر کسی به جز پدر مادرتون بهتون گفت دوست دارم بهش بگین گوه خوردی . هیچکس دوستتون نداره . این جونکها هم که میگن زیدم میاد بالای کوه باهام زندگی میکنه و خیلی دوستم داره بدونید رو سر کیرم باهاتون زندگی نمیکنخ . جق بزنید هر گهی بخورید و قدر پدر مادرتون و بدونید .


    •   Quf_x
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • حاجی زرت و زرت داستانت پرش داشت ! ریدی توش با طرز تعریفت و اینکه بنظرم کمتر برو پورن هاب که اینطور مغزت نگوزه و کوستان منتشر کنه !


    •   روحم.شاد
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود ...


    •   Mr.Holmes
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • ادامه نده داداش، خودمون تا تهش رو خوندیم، الان تو هم میری میترا و آنا رو تا دسته میچپونی از عقب و جلو.... پسره رو هم لابد از کون میکنیش....


    •   pepsi1975
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • بد بختی که ما داریم یکی دوتا ک نیس که . بنویس اقا بنویس . عشق مزخرفترین واژه و رابطه بین زن مرد . به تار مو که چه عرض کنم به تار گوز بنده .


    •   milad FFF
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • آخرشم میگفتی دیگه


    •   kalash
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب بود ولی تو که همشون رو گاییدی نگفتی کس تشریف دارن خونوادگی زن گرفتنت چی بود??


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • تگ ازواج هم اضافه شد به تگ ها
      ادمین کلمه رو اشتباه تایپ کنه ، دیگه از بقیه چه انتظاری میتونیم داشته باشیم


    •   Mahsasadr
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • همین کس شرارو مینویسین که همه نسبت به زنا و دوست دختراشون شکاک میشن دیگه .....معلوم نیست راستا یا دروغه که صد در صد مطمئنم دروغه


    •   abbbbbcc
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • جدای از واقعی و غیر واقعی بودنش،اینجور داستانها خیلی اموزندن،من استفاده کردم و مفید بود،لطفا ادامشم بنویسید


    •   DAmirksdk
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0


    • طلاق نگیری کسخلی



    •   ardeshir1305
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستانت خوب بود


      متاسفانه جنس مونث در این دوره همشون اینطوری هستن


      فقط پول رو میبینن


      من به واسطه کارم که تو دادگاه ها رفتوامد دارم هر روز مثل مورد تورو میبینم


      خواهشا موقع ازدواج با چشمای باز برین جلو و دقت کنین اقایون


    •   aliaaz
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • ۱ تیر ۳ نشون


    •   radiocock
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • چی چیو کصشعره هرکی میرسه اینجا نمکدون درمیاره میپاشه ! روزگاری مردها تا میتونستن گاییدن از هشتاد به بعد زنها دارن دوبل میگان مرد بدبخت رو اون پسر لشی که میاد تو این زمونه ی گوه مال میگه حقوق زنان تهش باد میده کونیه ، یا لنگ پی وی چهارتا رقیه ی کص کف کرده س، خوب میکنی که مینویسی چندسال بهت چی رفته
      نگیرید آقا اینارو نگیرید میزنن میرینن تو زندگیتون ، یارو دختره خونه ی باباش گوشت رو کاغذ مینوشتن میذاشتن تو ماهی تابه سرخش میکردن ده نفری میخوردن خوگه پسر نرفته خرج بی اف کونیشم از شوهرش میخواد و مهریه ی تعداد بالا چی شد همه دخترا که آتئیست و بی خدا شدن پای این چیزا میرسه دین محمد رو مو به مو اجرا میکنن؟ مگه خریم؟ بسه باج ندید آقا جقتو بزن عبرتتم بیگیر سوراخ هم افتاد بزن جا واسش تلافی کردن کار پدربزرگامونم تلافی کردن از اینجا به بعد باج بدی خری و تمام


    •   radiocock
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • به ما رفته پسر بدبختی که اینجا مث عن ملاغلام زرد میکنی اسم کص میاد میشی حامی حقوق زن ، یه سربازی میفرستنت میشی هیچ و پوچ برمیگردی بست نیس؟ یه عمر سگ دویی میکنی واس اینکه کیر لاپات داری جای کص، بدبختی که میمالی اینا روش عن فکری نیس، جا اینکه عر وتیز کنی بشین ببین چرا باس خرج بدی؟ چرا دابرکت هر کدوم از این بزک کرده ها که میری پی وی هرکدوم که میری با شوهر مث شاخ شمشاد به منو تویی که سیگار از دهنمون نمیفته راه میدن؟ چشونه؟ چون سیر نمیشن تو خرج بده گوشی بخر واس زنت پنج صبح برو حمالی تا ده شب زنت ساعت یک بیدار بشه بره بشاشه بهت چقد آمار دادن زنها زیاد شده؟ با خودمونم رودروایسی داریم؟ خرج میدیم که چی بشه والا جز خواهر و مادر که چشم آدمه خرج واس زنی دیگه حرامه میخورن بهتم میشاشن ، اگه حامی حقوق زنانی کص ننه ت چون داری مفتی باج میدی من از بیخ خودم خدا میِمبر حالیم نیس تمام عمرمم با این کافه نشینها نشستم و بلند شدم تو این جمعهای روشنفکری هم قد موی سرت رفیق دارم ولی اینا بازیه حقوق زن و حقوق برابر و اینا رو ساختن که سوارت شن


    •   shiraz-m-m
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان رو تا آخر خوندم کاش اصرار به واقعی بودن داستان نمیکردی جناب! آخه حداقل برای من خواننده این داستان کاملا مشخصه این داستان زاییده تخیلات شماست،شما جناب شاید از اقلیت افرادی باشی که به گفته خودت 2 تا از خواهر خانمات رو کردی!!!ههههه لایک میکنم با عشق البته ن عشقی که دختر و پسرا موقعه ازدواج دارن که توهم محضه،16مال منه


    •   girl+angel
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • لایک ۱۹ نصیبت.صداقت رو از داستانت متوجه شدم.متاسفانه زندگیت مثل فیلمهای ترکیه ای شد.انسان اشتباه میکنه ولی "عبرت" باید بگیره از اشتباهاتش.مهم ترین اشتباهت گوش ندادن به حرف خانوادت بود.منتظر ادامه اش هستم.موفق باشی


    •   danial1382
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود


    •   sikir
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • عاخه کونیه همه سرخراب، یه مشت دست به کیرو معطل کردی کسوشعر تفت میدی که چی؟ تو زنای متاهل همه متعهد نمیشن، بعضیاشونم جنده درمیان، یکیشم گیر تو اومده، تازه مطمئنم بی لیاقتی خودت بوده زنت زیرخواب این و اون شده، وقت ما رو تلف نکن برو ایراد کارتو پیدا کن...


    •   vitas
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • با خانومی که متاهله نباشید لعنتیا
      زمین بیش تر از اون چیزی ک فکر میکنید گرده


    •   Amooo.janiii
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدر کس گفتی


      کس نگو مومن


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 ماه،1 هفته
      • 3

    • خخخ تو با قد ١٧٨ خوش تيپي و دختره خيلي معموليه !!!


      بعد با جفت خواهرش سكس كردي و درنهايت اين تو بودي ك سرت كلاه رفت !!! هم خيانت كردي هم طلبكاري ك چرا زنت ب اين و اون داده!!!!


      بعد خيلي وضعت خوبه و كار درستي و كادو ميخري و زنت بدرد نميخوره و سطح پايينه !!!و مدام سعي داشته كمبودهاشو جبران كنه چون ميگفته كلفت بيار !! !


      والا بيشتر بنظر ميرسه تو عقده اي هستي تا زنت!!!! كمبود و عقده از تك تك كلماتت كاملن واضح بود!!!


      بعد غلط كردي رفتي از خونواده اي ك هنوز دامادشون نشدي تك ب تكشون بهت دادن زن گرفتي!!! فقط مونده بود پدر زنه هم بياد واست ساك بزنه!!!


    •   _deniz_
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا اخه خامی و بی عقلی تا چه حد؟رابطه داشتن با هر سه خواهر اخه واقعا درسته؟شاید خیانت ناهید بهت جواب تمام خیانت هایی بوده که تو به ناهید کردی در حالی که اون ،اون موقع خیلی دوستت داشته...


    •   nilajooni
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • متاسفانه بعضیا جنبه ندارن و از جای خودشون درمیرن
      این خانوم و خونوادش کلا مشکل داشتن


      لایک ٣١


    •   nilajooni
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • ولی ببین خیانت کنی محاله ممکنه خیانت نبینی


    •   m...h...a...
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • یک داستان واقعی و کاملا متفاوت با ساید داستان های شهوانی...غلط املایی خیلی کم و داستان پردازی مناسب..من معمولا زیر داستان ها فحش می نویسم اما اینجا لازم میدونم ازت تشکر کنم به خاطر داستان خوبت...موفق باشی


    •   kiredivoone
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • میترا چی شد


    •   darya54
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستانتون یه واقعیت تلخی بود که شبیه زندگی خیلی از دوستان و‌آشناهاس.البته نه قسمتهای سکس با خواهر زن.قسمتهای بی جنبه بودن طرف مقابل برای محبت .
      متاسفم
      امیدوارم الان به آرامش رسیده باشید.


    •   SCALLETA54
    • 3 ماه
      • 0

    • من قصد توهین و بی احترامی ندارم ولی اگه دانستانت واقعیه بدون که لایق خیلی بدتر از اینا هستی بابت حماقتت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو