داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

بای سکشوال (۲)

1399/04/14

…قسمت قبل

چند ماه بعد از نامزدی من و روشنک، سینا و الهه خواهر احسانم با هم نامزد کردن. دیگه شدیم یه خانواده ی واقعی. دوباره سه تفنگدار با همدیگه یه جا جمع شده بودیم. با هم می رفتیم بیرون و چون فقط احسان بینمون مجرد بود خیلی اذیتش می کردیم. خلاصه روزای خیلی خوبی داشتیم.در خواست اقامتم تو آلمان قبول شده بود و برام دعوت نامه فرستاده بودن. قرار شد یه روزو برای یه جشن کوچیک انتخاب کنیم و بعدش با با روشنک بریم آلمان.
یه روز ظهر از بیمارستان در اومدم و داشتم می رفتم خونه که دیدم گوشیم داره زنگ می خوره. شماره ناآشنا بود به خاطر همین جواب ندادم. چند دقیقه ی بعد بازم زنگ زد. اینبارم جواب ندادم. برام پیامک فرستاد:« آقا پدرام لطفاً جواب بدین مونا هستم.»
با خودم فکر کردم یعنی این دختره ی سیریش چیکار داره که این موقع زنگ زده؟ خودم بهش زنگ زدم:

  • الو مونا خانوم.
  • سلام آقا پدرام. ببخشین مزاحمتون شدم خوب هستین؟
  • خواهش می کنم چه مزاحمتی. شما خوبین؟
  • بله ممنونم. راستش زنگ زدم یه موضوع مهمی رو به شما بگم.
  • چه موضوعی؟
  • نمی دونم چطوری باید بهتون بگم.
  • خواهش می کنم حرفتونو بزنین. برای کسی اتفاقی افتاده؟
  • چی بگم! می دونین الان روشنک کجاست؟
    یه لحظه مکث کردم و با تعجب گفتم:« روشنک الان باید دانشگاه باشه. چطور مگه؟»
  • نه روشنک دانشگاه نیست. خونه ی ماست.
  • خونه ی شما؟! اونجا چیکار می کنه؟!
  • راستشو بخواین مامان و بابام خونه نیستن. جایی ناهار دعوت بودن. محسنم از موقعیت استفاده کرد و زنگ زد به روشنک که بیاد خونه ی ما. تازه محسن منم از خونه بیرون کرد که با روشنک تنها باشن.
    همونجا زدم رو ترمز و ماشینو کشیدم کنار خیابون. به قدری شوکه شده بودم که زبونم بند اومده بود. صدای مونا از پشت تلفن میومد:« الو… آقا پدرام… صدای منو می شنوین؟!.. الو…»
    گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو صندلی ماشین. با نهایت سرعت دنده عقب گرفتم و از اولین خروجی مسیرمو عوض کردم سمت خونه ی خاله ی روشنک. عین دیوونه ها رانندگی می کردم و از بین ماشینای دیگه لایی می کشیدم. گوشیم داشت پشت سر هم زنگ می خورد ولی اصلاً اهمیتی نمی دادم. وقتی پیچیدم تو کوچه شون مونا رو دیدم که جلومو گرفت. نگران به نظر می رسید. شیشه رو دادم پایین و گفتم:« روشنک الان تو خونه ی شماست؟»
    با نگرانی گفت:« تو رو خدا کار احمقانه ای انجام ندین.»
    دستمو گرفتم سمتش و گفتم:« کلید خونه تونو بدین به من.»
    مونا با همون لحن نگران گفت:« وای خدا! عجب اشتباهی کردم به شما زنگ زدم. می خواین چیکار کنین؟!»
    با عصبانیت گفتم:« من باید بفهمم زنم داره اون تو چه غلطی می کنه.»
  • تو رو خدا آروم باشین آقا پدرام.
  • مونا! کلید!
    مونا با تردید کلید خونه شونو بهم داد. منم گاز دادم و باسرعت خودمو رسوندم در خونه شون. قلبم داشت از سینه م می زد بیرون. دعا می کردم که مونا دروغ گفته باشه و روشنکو اونجا نبینم. کلید و انداختم تو قفل و درو باز کردم عین مأمورای گروه ضربت رفتم تو خونه و به محض اینکه وارد خونه شدم نگاهم افتاد به محسن و روشنک. هر دو تاشون روی مبل نشسته بودن.روشنک لباساشو در آورده بود و نشسته بود تو بغل محسن. محسن لباساش تنش بود، هر دو تا دستشو دور کمر روشنک قلاب کرده بود و سفت بغلش کرده بود. هر دوتاشون تا منو دیدن فوراً از جاشون پا شدن.
    نمی تونستم چیزایی رو که دیده بودم باور کنم. یه لحظه با خودم گفتم دارم خواب می بینم یا این واقعیته؟! یه حالی داشتم که تعریف کردنی نیست. هم شوکه بودم هم عصبانی و هم به شدت ناراحت. انگاری یکی داشت قلبمو با فشار از سینه م می کشید بیرون. هر دوشون داشتن با چشمای از حدقه بیرون زده به من نگاه می کردن که مونا نفس نفس زنون از راه رسید. روشنک می خواست یه چیزی بگه که فوراً رفتم جلو و یقه ی محسنو گرفتم. بهش مجال ندادم تکون بخوره. خون جلو چشمامو گرفته بود. همینطوری با مشت و لگد افتاده بودم به جونش و مشتامو می کوبیدم تو سر و صورتش. روشنک و مونا جیغ می کشیدن. مونا می خواست محسنو از زیر دستم بکشه کنار ولی زورش بهم نمی رسید.روشنکم فقط با گریه یه جا وایساده بود و التماس می کرد. بدون اینکه عکس العمل هیچ کدومشون برام مهم باشه فقط داشتم می زدمش. چند دقیقه بعد با دیدن خونی که از سر و صورت محسن راه افتاده بود و لباسای خودش و منو حسابی کثیف کرده بود دست از زدنش کشیدم و ساعدمو به دیوار تکیه دادم. محسن عین جنازه رو زمین افتاده بود و مونا با گریه بالا سرش نشسته بود و می زد تو سر خودش.
    روشنک دیگه حتی گریه نمی کرد فقط یه جا وایساده بود و از ترس می لرزید. اول واقعاً فکر کردم محسن مرده ولی وقتی دیدم داره تکون می خوره و آروم ناله می کنه خیالم راحت شد. دوباره به روشنک نگاه کردم. دلم می خواست همونجا خفش کنم. رفتم جلو و می خواستم بگیرمش که یه جیغ کشید و از دستم فرار کرد. با این کارش بیشتر عصبانی شدم می خواستم برم سراغش که مونا محکم بازومو گرفت و گفت:« تو رو خدا آروم باش پدرام.»
    با آرنجم پسش زدم و با صدای بلند به روشنک گفتم:« بیا کاریت ندارم.»
    روشنک که از ترس نفس نفس می زد خودشو پشت کمد قایم کرده بود. این بار آروم تر گفتم:« بیا لباساتو بپوش بریم خونه.»
    با ترس و لرز اومد بیرون و مانتوشو تنش کرد. داشت گریه می کرد. محسن آروم خودشو کشید بالا ونشسته به دیوار تکیه داد. صورتش انقدر خونی بود که قیافه ش دیده نمی شد. روشنک که داشت شالشو سر می کرد رفتم دستشو گرفتم و در حالیکه محکم مچشو تو دستم فشار می دادم با خودم کشیدمش و از خونه بردمش بیرون. در ماشینمو باز کردم و هلش دادم تو ماشین. بعد در ماشینو کوبیدم و خودمم سوار شدم. مونا دنبالمون اومده بود و داشت همینطوری التماس می کرد. می خواستم حرکت کنم که دستشو چند بار محکم کوبید رو شیشه. با حرص شیشه رو دادم پایین و گفتم:« چیه؟!»
    با گریه گفت:« من با این جنازه که رو دستم گذاشتی چیکار کنم؟»
    به ماشینی شیکی که جلو در خونشون پارک بود اشاره کردم و گفتم:«ماشین بابا جونتو بردار برسونش بیمارستان. نترس چیزیش نیست با دو تا بخیه رو به راه میشه.»
    بعد گاز دادم و با نهایت سرعت از اونجا دور شدم. با آستینم اشکامو پاک کردم و آروم گفتم:«چرا؟! چرا روشنک؟! واسه چی این کارو با من کردی؟! مگه همیشه نمی گفتی دوستم داری؟»
    روشنک که قبل از این بی صدا گریه می کرد، با شنیدن این جمله صدای هق هق گریه هاش بالا گرفت. این دفعه با هر چی توان تو بدنم داشتم داد زدم:« آخه چرا لعنتی! چراااا!!!»
    روشنک می خواست آروم دستشو بذاره رو شونم که با حرص برگشتم بهش نگاه کردم. فوراً با ترس دستشو عقب کشید. می خواست حرف بزنه که انگشتمو به نشونه ی تهدید گرفتم جلوشو گفتم:« فقط حرف نزن! یه کلمه حرف بزنی اینجا هردوتایی مونو آتیش می زنم.»
    با گریه گفت: پدرام…
    با پشت دستم محکم زدم تو دهنش. دندوناش لبشو برید و دهنش پر خون شد. نمی دونستم باید چیکار کنم. انقدر فکر تو کله م می چرخید که دیوونه م کرده بود. ماشینو جلو در خونه شون نگه داشتم. درو باز کردم و از ماشین پیاده ش کردم. زنگ درو چند بار پشت سر هم زدم. روشنک با التماس گفت:« می خوای چیکار کنی پدرام؟! تو رو خدا این کارو نکن.»
    با عصبانیت گفتم:« تو خفه شو. نمی خوام صداتو بشنوم.»
    وقتی در باز شد همینطور که دست روشنکو گرفته بودم و دنبال خودم می کشیدمش سریع رفتم تو خونه. مامان و بابای روشنک هر دو شون خونه بودن. مامانش یه نگاه به سر و وضع و لباسای خونی من و صورت خونی روشنک و قیافه ی درب و داغون هر دومون انداخت و با وحشت گفت:« یا امام زمان! چی شده؟!»
    دست روشنکو ول کردم و هم زمان هلش دادم جلو. یکم تلو تلو خورد و به زور تعادلشو حفظ کرد. باباش اومد جلو و با تعجب گفت:«چه اتفاقی افتاده پدرام؟! چرا شما دو تا این شکلی شدین؟! نکنه تصادف کردین؟! آره؟!»
    با عصبانیت گفتم:« از دختر دسته گلتون بپرسین چی شده.»
    بعد یه نگاه تنفر انگیز به روشنک انداختم. مامان روشنک بهش نگاه کرد و گفت:« چی شده روشنک؟! تو کجا بودی؟»
    روشنک ساکت بود و فقط گریه می کرد. با سر و صدای ما روژین فوراً از اتاقش اومد بیرون و با نگرانی گفت:« این جا چه خبره؟ چی شده پدرام؟»
    بعد زودی رفت روشنکو بغل کرد. ساعت و حلقه مو از دستم در آوردم و پرتشون کردم روی میز. بعد به پدر و مادر روشنک که داشتن با نگرانی و تعجب بهم نگاه می کردن با حرص گفتم:« من دیگه دخترتونو نمی خوام. می تونین بدینش به کسی که آرزو شو داره و قایمکی میره تو بغلش.»
    روشنک همینطور که با صدای بلند گریه می کرد روژینو زد کنار و از سمت پله ها دوید طرف اتاقش. منم بدون هیچ حرف اضافه ای از خونه شون زدم بیرون. مامانش چند قدم دنبالم اومد و دو سه بارم اسممو صدا کرد ولی اهمیتی ندادم و سوار ماشینم شدم. با نهایت سرعت از اونجا دور شدم. ولی نیم ساعت بعد که یکم آروم تر شدم از رفتارم خیلی پشیمون شدم. وقتی به این فکر می کردم که به این راحتی روشنکو که این همه برای زندگی با اون نقشه کشیده بودم از دست دادم داشتم دیوونه می شدم. اون شب حالم خیلی بد بود. طوری که حتی به خودکشی فکر می کردم. تا اینکه به احسان زنگ زدم. همیشه تو بدترین شرایط وجود احسان کنارم آرومم می کرد. می دونستم دیر وقته و احتمالاً اون خوابه ولی باید بهش زنگ می زدم که بیاد پیشم. گوشی رو برداشت و با یه لحن خوابالو گفت:« بله!»
    هیچی نتونستم بگم فقط دلم می خواست گریه کنم. احسان دوباره گفت:« چرا حرف نمی زنی؟! آزار داری زنگ می زنی نصف شبی مزاحم مردم میشی؟»
    با یه صدای گرفته گفتم:« پاشو بیا اینجا. ده دقیقه ای خودتو برسون.»
  • می دونی ساعت چنده؟ چرا صدات داره از تو چاه در میاد؟ چی شده باز نصفه شبی مرض گرفتی نمی ذاری بخوابیم؟!
  • باید ببینمت تا بهت بگم.
  • ولولوس گرفتی؟خب بنال ببینم چه مرگته؟!
  • حالم خیلی بده احسان.
  • شماره ی اورژانس 115 هه!
  • داری تو این وضعیت باهام شوخی می کنی؟
  • جون من بذار الان بخوابم. فردا صبح هر جا خواستی میام.
    با عصبانیت گفتم:« یا همین الان پا میشی میای یا…»
  • باشه! باشه! داد نزن! میام. الهی بمیری که تو خوابم ولم نمی کنی.
  • زودتر خودتو برسون.
    گوشی رو قطع کردم و به مبل تکیه دادم. نیم ساعت بعد احسان از راه رسید. شیشه مشروبی رو که دستش بود گذاشت رو میز و یه نگاه به قیافه ی درب و داغون من انداخت. با تعجب گفت:« چته پسر؟! این دیگه چه ریخت و قیافه ایه؟!»
    دیگه تحمل نداشتم خودمو انداختم تو بغل احسان و گریه کردم. احسان که هنوز تو شوک بود، شونه هامو گرفت و منو از خودش جدا کرد. دوباره به صورتم زل زد و وقتی دید واقعاً دارم گریه می کنم، دوباره بغلم کرد. گفت:« دیگه دارم نگران میشم. چیزی شده؟ نکنه واسه خونوادت اتفاقی افتاده؟»
    اصلاً نمی تونستم حرف بزنم. دوباره منو از خودش جدا کرد و گفت:« پدرام حرف بزن. به خدا الان سکته می کنم میمرما! واسه روشنک اتفاقی افتاده؟!»
    وقتی اسم روشنکو آورد صدای هق هق گریه هام بیشتر شد. هیچ وقت یادم نمیاد قبل از اون اونجوری گریه کرده باشم. اون اولین بار بود که داشتم جلوی یه نفر عاجزانه گریه می کردم. قبل از اون حتی احسان که صمیمی ترین دوستم بود هیچ وقت اشکامو ندیده بود. آروم منو کشوند طرف مبل و کمک کرد بشینم. بعد رفت آشپزخونه و دو تا استکان آورد. یکی شو نصفه پر کرد و گذاشت جلوم. یکم به خودم اومدم. دیگه گریه نمی کردم. رو به روم نشست و گفت: «بگو ببینم چی شده که رفیقم اینطوری بهم ریخته.»
    سرمو انداخته بودم پایین و نمی دونستم چی باید بگم. احساس ضعف می کردم. چطوری می تونستم به کسی بگم روشنک باهام این کارو کرده؟ استکانو برداشتم و سر کشیدم. احسان استکان خودشم برداشت و همینطور که پرش می کرد برای اینکه منو از اون حال و هوا در بیاره گفت:« یه ارگان قرمز بزرگ سمت راست شکم هست که بهش می گن کبد. الکل واسه اونجات ضرر داره.»
    به زور قورتش دادم. حس می کردم گلوم داره می سوزه. احسان با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: «دوست داشتی؟»
    استکانو هل دادم جلوش و با بی حوصلگی گفتم:«یکی دیگه بریز.»
    یه ذره ته استکانمو پر کرد. شیشه رو از دستش گرفتم و استکانو کامل پر کردم. چشماشو گرد کرد و گفت:«پدرام می خوای خودکشی کنی؟»
    گفتم:«کاش میمردم. کاش میمردم و دیگه حتی اسمی ازم باقی نمی موند.»
    احسان با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:« می گی چی شده یا نه؟»
    مشروبمو سر کشیدم و همه ی ماجرای اون روزو برای احسان تعریف کردم و گفتم:« احسان! روشنک از اولشم منو نمی خواست!»
    احسان دستشو کشید رو موهاشو دوباره با ناباوری گفت: «چرا روشنک باید اون پسره ی الدنگو به تو ترجیح بده؟»
  • شاید از خیلی وقت پیش عاشقش بوده.
  • تازگیا با هم به مشکل نخورده بودین؟ بحثتون نشده بود؟
    سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم. خیلی بهم ریخته بودم. فکر اینکه باید برای همیشه از روشنک جدا بشم داشت آزارم می داد. دوباره استکانمو پر کردم و سرکشیدم. سرم داشت حسابی گیج می رفت.احسان گفت:« انقدر خودتو اذیت نکن. این خاصیت زناست. اگه دلشون پیش کسی باشه نمی تونن هیچ وقت فراموشش کنن.»
    می خواستم دوباره شیشه رو بردارم که احسان از جلوی دستم کشیدش کنار و گفت:« دیگه بسه.خفه میشی خره. یه ذره خودتو جمع و جور کن. اینطوری از خودت ضعف نشون نده.»
    زیر بغلمو گرفت و منو می برد سمت اتاق خواب. کمک کرد رو تخت دراز بکشم بعد آروم کنارم خوابید. دست کشید رو صورتمو اشکامو پاک کرد.
    وقتی بیدار شدم آفتاب بیشتر از نصف اتاقو روشن کرده بود. به زور چشمامو باز کردم. سرم شدیداً درد می کرد. چند دقیقه ای طول کشید که به خودم بیام. یه نگاه به ساعت انداختم و دیدم ساعت یازده صبحه. فوراً گوشی رو برداشتم و به احسان زنگ زدم. یه نفر گوشیشو جواب داد و گفت که احسان سر عملِ جراحیه.
    دو سه تا قرص مسَکن رو با هم خوردم و دوباره رو تخت دراز کشیدم. سر گیجه ی دیشب هنوز همراهم بود. همون موقع دیدم یکی داره در میزنه. به زور از جام بلند شدم و همیطور که تلو تلو می خوردم درو باز کردم. نادر بود. یه نگاه به سر و وضعم انداخت و گفت:« چی شده آقا پدرام خدایی نکرده مریض شدین؟ وقتی دیدم امروز نرفتین سر کار نگرانتون شدم.»
    سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:« نه! خوبم.»
    با نگرانی گفت:« کاری هست که بخواین براتون انجام بدم؟»
    دوباره سرمو تکون دادم. با تردید راه برگشتو پیش گرفت و همینطور که عقب عقبی می رفت و هنوز نگاهش به من بود گفت:« پس هر وقت کاری داشتین صدام کنین.»
    درو بستم و رفتم تو. چند دقیقه ی بعد احسان بهم زنگ زد و گفت:« بعد از اون همه خَر خوری هنوز زنده ای؟»
  • سرم خیلی درد می کنه احسان.
  • چیزی نیست به خاطر الکله. برو یه دوش آب سرد بگیر درست میشه.
  • چرا صبح بیدارم نکردی؟
  • اتفاقاً صبح هر چی بیدارت کردم اصلاً از جات تکون نخوردی. البته نگران نباش به بیمارستان اطلاع دادم که حالت خوب نبود و نمی تونستی بیای. امروزو مرخصی. یکم استراحت کن من خودم میرم مریضاتو ویزیت می کنم.
  • دستت درد نکنه. نمی دونم چی باید بگم.
  • پدرام! از خونه بیرون نرو. هیچ کار احمقانه ای م نکن که اوضاع رو بدتر کنه. گوش ت با منه؟
  • آره… باشه.
  • عصر بازم میام بهت سر می زنم. مواظب خودت باش.
  • خداحافظ.
    نمی تونستم خونه بمونم. از خونه زدم بیرون. ولی حوصله ی رانندگی نداشتم. بخصوص که اثر الکل هنوز تو مغزم بود. هنوز نمی تونستم با تعادل راه برم با این حال قدم زنان راه افتادم. دستامو گذاشته بودم تو جیب کاپشنم و از سرما خودمو جمع کرده بودم. خیلی آشفته بودم. نمی تونستم افکارمو یه جا جمع کنم. اونقدر بی خودی تو شهر چرخ زدم که هوا تاریک شد. داشت آروم آروم برف میومد که یه پاکت سیگار خریدم و رفتم خونه. یه سیگار از پاکت بیرون آوردم و روشنش کردم. موقع سیگار کشیدن یه نگاه تو آینه انداختم و از خودم متنفر شدم. با خودم گفتم:« خاک تو سرت پدرام! عرضه نداشتی یه دخترو واسه خودت نگه داری حالا وایسادی داری سیگار می کشی؟ که چی بشه؟ که فراموش کنی چه گندی به زندگیت خورده؟»
    همونجا سیگارو جلوی آینه خاموش کردم و پاکتشو پرت کردم روی میز. احسان دو سه بار بهم زنگ زده بود ولی جواب نداده بودم. اون روزا بدترین روزای زندگیم بودم.

چند روز گذشت نه روشنک از من خبر گرفت نه من از روشنک. داشتم از دلتنگی دیوونه می شدم ولی غرورم اجازه نمی داد برم سراغش. تصمیم گرفتم با کار خودمو سرگرم کنم که زیاد بهش فکر نکنم. تو مطبم نشسته بودم و مریضامو ویزیت می کردم که یهو در اتاق باز شد و چشمم به بابای روشنک افتاد. پشت سرش بلافاصله منشی م اومد تو و با نگرانی گفت:« ببخشین آقای دکتر هر چی به ایشون گفتم شما مریض دارین و الان نمی تونین باهاشون حرف بزنین قبول نکردن.»
از جام بلند شدم و گفتم:« اشکالی نداره. تو بیرون باش.»
فوراً دفترچه ی مریضمو دادم دستش و ازش خواستم از اتاق بره بیرون. وقتی من و بابای روشنک تنها شدیم، آروم آروم اومد جلو و رو به روم وایساد. برگه ای رو که دستش بود بهم نشون داد و بعد پرتش کرد روی میز. همینطوری داشتم با تعجب بهش نگاه می کردم که گفت:« احضاریه ی دادگاهِ برای سه شنبه ی هفته ی بعد.»
می خواستم حرف بزنم که گفت:« فکر می کنم انقدر مرد هستی که پای حرفت وایسی و توافقی از روشنک جدا بشی. هر چند که خیلی زود زدی زیر همه چیز. روشنک بهم گفت که چی بینتون گذشته. باورم نمی شه که انقدر راحت دخترمو گذاشتم در اختیارت که هر کاری خواستی باهاش بکنی و بعد بگی دیگه نمی خوایش.»
سرمو انداختم پایین. نمی خواستم راز روشنکو بهش بگم. نمی خواستم بفهمه قبلاً به دخترش تجاوز شده بوده. گفتم:« من همه ی مهریه ی روشنک و تمام و کمال بهتون پرداخت می کنم.»
با عصبانیت گفت:« فکر کردی من محتاج اون مهریه ام؟! من یه تار موی دخترمو با صدتا دنیا عوض نمی کنم. پای آبروی دخترم و خانوادم وسطه ولی من بازم آرامش دخترمو ترجیح می دم. حالا جدا از همه ی این مسائل تو حق نداشتی دختر منو کتک بزنی.»
سرمو بلند کردم و گفتم:« شما خودتون یه مردین. می تونین احساس منو درک کنین. اگه خودتون همسرتونو تو بغل یه مرد غریبه می دیدین چیکار می کردین؟! چشماتون می بستین و وانمود می کردین چیزی ندیدین؟»
وقتی این جمله رو گفتم یه سیلی محکم زد تو صورتم. جوری که صورتم از درد بی حس شد. تا حالا حتی بابام اینطوری کتکم نزده بود. با عصبانیت داد زد:« تو داری با این حرفا کارتو توجیه می کنی. معلومه که جا زدی ولی حق نداری به دخترم تهمت بزنی. تقصیر کار اصلی خود تویی.»
دستمو کشیدم رو صورتمو و گفتم:« بد نیست گاهی چشماتونو باز کنین و واقعیتا رو ببینین. می دونم دخترتونو خیلی دوست دارین. منم اگه انقدر عاشقش نبودم شاید می تونستم ساده از این قضیه بگذرم و باورش نکنم. آقای نیک منش! من به کسی نمی گم چرا از روشنک جدا شدم ولی هر دومون دلیلشو خوب می دونیم. واقعیت اینه که روشنک به من خیانت کرده چه شما باور کنین چه نکنین.»
با نفرت بهم نگاه کرد و در اتاق و باز کرد. به یه نفر اشاره کرد و گفت:« بیا تو.»
همون لحظه یه دختر لاغر با صورت کشیده و سر و وضع خیلی معمولی اومد تو اتاق. داشتم همینطوری بهش نگاه می کردم که چشماش پر از اشک شد و چونه ش لرزید. با بغض گفت:«کثافت!»
با تعجب به بابای روشنک نگاه کردم. به دختره اشاره کرد و گفت:« در مورد این چی داری بگی؟»
نمی دونستم اصلاً چی باید بگم. دوباره به دختره نگاه کردم و گفتم:«چی باید بگم؟! من تا حالا تو زندگیم این دخترو ندیدم. شاید منو با کس دیگه ای اشتباه گرفته.»
دختره بازیگر خیلی خوبی بود. اومد رو به روم وایساد و با اعتماد به نفس گفت:«حق داری منو یادت نیاد آقای دکتر پدرام کامیاب. چون تو فقط به فکر برطرف کردن هوس ت بودی. ولی من ازت حامله شدم. تو به من تجاوز کردی.»
دیگه داشتم عصبانی می شدم. یه قدم بهش نزدیک شدم و با صدای بلند گفتم:«به چه حقی اومدی اینجا داری این مزخرفاتو به من می گی زنیکه ی هرزه؟!»
از ترس رفت عقب و خودش و پشت بابای روشنک قایم کرد. صدامو آروم تر کردم و دوباره به بابای روشنک گفتم: «قسم می خورم من این زنو نمی شناسم آقای نیک منش. داره دروغ میگه.»
بابای روشنک با اعتماد به نفس از بالا بهم نگاه کرد و گفت:« معلوم میشه! همین فردا می فرستمش آزمایش. بهتره دعا کنی ادعاش دروغ باشه چون در غیر این صورت برات خیلی گرون تموم میشه.در هر حال من دیگه به هیچ وجه اجازه نمیدم دخترم با تو زندگی کنه. پس بهتره دیگه سراغشو نگیری. روز سه شنبه تو دادگاه می بینمت.»


شب توی تاریکی تو خونه نشسته بودم و سیگار می کشیدم. چراغا رو روشن نکرده بودم. خونه انقدر بهم ریخته و درب و داغون بود که شتر با بارش توش گم می شد. خیلی وقت بود که دیگه از نادر نخواسته بودم تمیزش کنه. اون شبم مثل هر شب احسان اومد پیشم. تو اون مدت اصلاً تنهام نذاشته بود. تنها کسی بود که حس می کردم واقعاً بهم اهمیت می ده. درو با کلید باز کرد و اومد تو. اول یکم سرفه کرد. بعد چراغا رو یکی یکی روشن کرد و گفت:« چرا عین جغد تو تاریکی نشستی؟»
از شدت نور چشمامو بستم و گفتم:« از روشنایی بدم میاد.»
با پوزخند گفت:« از روشنایی بدت میاد یا از روشنک؟»
یه نگاه تیز بهش انداختم ولی هیچی نگفتم. سرشو به نشونه ی تأسف تکون داد و گفت:« واقعاً خاک تو سرت. تو مثلاً جراح فوق تخصص این مملکتی نشستی داری سیگار می کشی و مشروب می خوری؟ بد بخت! به جای اینکه خودتو این وسط نابود کنی زودتر واسه زندگیت تصمیم بگیر.»
یه پک به سیگارم زدم و گفت:« احسان! اصلاً حوصله ی زر زر کردنتو ندارم. میشه لطفاً خفه شی؟»
احسان اومد کنارم و گفت:« من خفه میشم ولی تو این وسط حیف می شی.»
سیگارو از دستم گرفت و روی بشقابی که رو میز بود خاموشش کرد. داد زد:« تو اصلاً چه مرگته؟»
زل زدم تو چشماشو گفتم:« می خوای بدونی چه مرگمه؟ دلم برای روشنکم تنگ شده. خیلی بهش احتیاج دارم احسان.»
فوراً گوشیشو از تو جیبش در آورد. می خواست شماره بگیره که پرسیدم: «به کی داری زنگ می زنی؟»
همینطوری که داشت با گوشی ور می رفت، گفت:« تو کاریت نباشه الان خودم درستش می کنم.»
داشتم با تعجب بهش نگاه می کردم که صدای یه دخترو از پشت خط شنیدم:« الو! الو احسان…»
صداش اصلاً شبیه صدای روشنک نبود خیلی صدای بلندی داشت. احسان شروع کرد به صحبت کردن باهاش: «سلام عزیزم خوبی؟ امشب بیکاری؟»

  • می خوای بیای پیشم؟
  • نه واسه خودم نمی خوام. یه آدرس می دم پاشو بیا اینجا.
    به خودم اومدم و گوشی رو از دستش گرفتم و با عصبانیت گفتم:« من می گم دلم واسه روشنک تنگ شده تو زنگ می زنی به یه جنده؟»
    احسان دستشو به علامت ایست گرفت جلوی منو و گفت:« آزمایشاتشو چک کردم سالمه سالمه. هم خوشگله هم کارش درسته. باب سلیقه ی خودته. کون قلمبه، سینه 85، تر و تمیز! مطمئنم ازش خوشت میاد …»
    دختره هنوز پشت خط بود:« الو… احسان… با کی داری حرف می زنی؟»
    فوراً گفتم:« ببخشید خانوم خط رو خط شده ما اینجا احسان نداریم.»
  • چی می گی آقا؟ گوشی رو بده به احسان ببینم.
  • بهتون گفتم اشتباه شده. دیگه ام با این خط تماس نگیرین. خداحافظ
    تماسو قطع کردم و با اخم به احسان نگاه کردم. نفسشو فوت کرد بیرونو گفت:« خیر سرم می خوام کمکت کنم.»
    با دلخوری بهش نگاه کردم و گفتم:« اینطوری؟!»
    دستشو گذاشت رو شونه مو گفت: « من طاقت ندارم ببینم به این روز افتادی. دیگه اثری از اون پدرامی که می شناختم نیست. واقعاً دیگه نمی شناسمت.»
  • من خیلی فکر کردم. نمی خوام از روشنک جدا شم. می خوام باهاش زندگی کنم.
  • می تونی این قضیه رو فراموش کنی و باهاش کنار بیای؟ شوخی که نیست بحث یه عمره. اگه الان گفت غلط کردم و فردا دوباره رفت سراغ پسره چی؟ اصلاً به این چیزا فکر کردی؟
  • بیشتر از هزار بار به همش فکر کردم. ولی دست خودم نیست. دوستش دارم. نمی خوام از دستش بدم.
  • یادمه همیشه می گفتی چیزی به اسم عشق وجود نداره. می گفتی عشق فقط بهم خوردن چند تا هرمون شیمیایی تو بدنه که باعث میشه احساسات بهم بریزه.
  • الان هرمونای بدنم خیلی بهم ریخته احسان.
    احسان یه لبخند زد و گفت:« می خوای خودم هرموناتو تنظیم کنم؟»
    می خواست لباشو بهم نزدیک کنه که سرمو هقب کشیدم و گفتم:« نه امشب اصلاً حوصله تو ندارم.»
    احسان که خورده بود تو ذوقش گفت:« چرا؟ امشب کس دیگه ای واسه ت ساک زده؟ یا قبل از اینکه بیام جق زدی؟»
    گفتم:« بابای روشنک امشب اومده بود مطب سراغم. یه دخترم همراهش بود که ادعا می کرد از من حامله ست.»
    احسان با تعجب پرسید:« واقعاً؟!»
    -واقعاً چی؟! تو فکر می کنی من دختره رو کردم؟
  • خوشگل بود؟
  • احسان!!!
  • میگم شاید مست بودی یادت نیست.
  • مهم نیست. روشنک هیچ وقت باور نمی کنه من به کسی تجاوز کرده باشم.
  • مگه تو حرفشو باور کردی؟ تو حتی نذاشتی حرف بزنه. اونوقت انتظار داری اون حرف تو رو باور کنه؟
  • من و روشنک همدیگه رو دوست داریم. باهاش حرف می زنم. این سوء تفاهمات باید یه جا تموم بشه. راستی باباش گفت سه شنبه روز دادگاهه. میشه توام بیای؟
  • چی؟! به این زودی؟مثل اینکه بدجوری گذاشتتت لای منگنه. می خوای بری؟
  • معلومه که باید برم. اگه نرم علیه م رأی می دن. می رم و میگم نمی خوام روشنکو طلاق بدم.
    احسان همینطور که به طرف در می رفت، گفت:« امیدوارم این دفعه دیگه گند نزنی.»
  • نگفتی میای یانه؟
    -من کی تا حالا تنهات گذاشتم؟
  • پس منتظرتم.
  • به این پسره بگو بیاد بالا یه دستی به خونه ت بکشه. دیگه کم کم داره طویله میشه.
    پاکت سیگارمو از رو میز برداشتم و گفتم:« داری میری چراغا رو خاموش کن. تاریک باشه راحت تر فکر می کنم.»
    دوباره با تأسف سرشو تکون داد و گفت:« تو آدم بشو نیستی. من دارم بی خودی وقتمو با تو تلف می کنم.»
    وقتی احسان رفت دوباره به روشنک فکر کردم. وقتی حرفای باباش یادم میفتاد و قیافه ی دختره میومد تو ذهنم، دوباره بهم می ریختم. نمی دونستم باید چیکار کنم. یاد اون شبی افتادم که برای گرفتن اون بلاستوسیت رفتم مرکز لقاح مصنوعی. اول از همه یکی از هم دانشگاهیای خودمو دیدم. یه دختر آروم بود که یکم لکنت زبون داشت و همین باعث شده بود خودم چند بار پیش بقیه مسخره ش کنم. ولی اون دختر اون شب باهام خیلی مؤدبانه رفتار کرد طوری که از رفتای گذشته م باهاش پشیمون شدم. منو برد پیش دکتر شکوهی. اونم همین که منو دید یه لبخند عمیق رو لباش نشست و گفت:«ببین کی اینجاست! دکتر کامیاب معروف! دیدن شما باعث افتخاره.»
    -کاش منم می تونستم اینو بگم.
    -گذر پوست به دباغ خونه می فته مگه نه؟ راستی حال بابات چطوره؟
    دستامو تو سینه م جمع کردم و خیلی جدی گفتم:«یه بلاستوسیت سه هفته ای. چیزی که قولشو به همکارم داده بودی.»
    -اوه! چه با عجله! بشین. می گم برات چایی بیارن.
  • من برای چایی خوردن اینجا نیستم خانوم دکتر و می دونم شمام مثل من سرتون شلوغه. چقدر باید بابتش بپردازم؟
  • پول؟! کی ازت پول خواست؟
  • پس چرا ازم خواستی خودم شخصاً بیام اینجا؟
  • پدرام! تو اصلاً عوض نشدی. هنوزم تلخ و حال بهم زنی. فقط می خواستم ببینمت.
    روی مبل رو به روم نشست و گفت:«تعریف کن ببینم از پژوهشکده چه خبر. تونستی سلولای بنیادی رو جایگزین پروژه ی کلونینگ کنی؟»
    همینطور که سر پا وایساده بودم گفتم:« البته! ما داریم تو کارمون پیشرفت می کنیم.»
    -ما؟! استاد صفایی یه پیرمرد اوراقیه که دیگه توان کار نداره. اون نیوشای احمقم حتی نمی تونه با کفش پاشنه بلند راه بره. کتابایی که در مورد سلولای بنیادین نوشته بیشتر شبیه قصه های شبونه ی بچه هاست خیلی مسخره و تخیلیه.
    -حداقل نیوشا یه دانشمند اخلاق مداره.
  • ولی تو نیستی درسته؟ به خاطر همینه که اومدی سراغ یه جنین زنده.
  • کسایی که تو اون پژوهشکده کار می کنن همه به اصول اخلاقی پایبندن اگه غیر از این بود، تو رو ول نمی کردن بیان اونجا.
    -آره می دونم. وحید پاکزاد! عضو اصلی مافیای قاچاقاق اعضای بدن انسان. این یکی خیلی به اصول اخلاقی پایبنده. یه دستیار بی عرضه که عینک ته استکانی می زنه و مثل دیوونه ها از همه چیز یادداشت بر می داره. به اضافه ی یه مشت پژوهشگر احمق که فقط اونجا نشستن تا موفقیتای تو رو باهات شریک بشن. اونا با من کار نمی کنن چون اگه من بودم هیچ وقت ازشون برای همکاری دعوت نمی کردم. باعث تأسفه که توی همچین جایی کار می کنی. تو اونا رو به کار کردن با من ترجیح دادی.
    -ما موفق شدیم سلولای لانگرهانسو با سلول بنیادین دوباره بسازیم.
  • واااای! چه موفقیت بزرگی. فکر می کنی چند سال طول می کشه بتونی تنهایی با این روش قلب و کبد و ریه و کلیه و قرنیه ی چشم تولید کنی؟ می تونی سلول اپیتلیوم پوست بسازی؟
    -دارم رو همه شون کار می کنم.
  • به خاطر خودخواهی تو هزاران نفر دارن هر روز تو صف پیوند میمیرن.
  • اگه می ذاشتم تو پروژه ی کلونینگو راه بندازی این تعداد به میلیون ها نفر می رسید. حالا حرف و اضافی رو تموم کن و بگو عوض اون بلاستوسیت ازم چی می خوای؟
    پاشو رو اون یکی پاش انداخت و با یکم مکث گفت:« تحقیق در ازای تحقیق. آزمایش در ازای آزمایش. ما انسان های مدرنی هستیم باید بتونیم با هم همکاری کنیم.»
    چشمامو تنگ کرده بودم و داشتم با دقت به حرفاش گوش می دادم:« ازت می خوام اسپرم اهدا کنی.»
    یه پوزخند زدم و گفتم: «می خوای منم کلون کنی؟»
    از جاش بلند شد و رو به روم وایساد. دستشو کرد تو موهام. فوراً خودمو عقب کشیدم. یه تار مو بهم نشون داد و با لبخند گفت: «برای کلون کردنت همین تار مو کفایت می کنه. ولی من اینو نمی خوام. اسپرم لازم دارم.»
  • چه نقشه ای تو سرته؟
  • نقشه؟! بیا تا بهت نشون بدم.
    منو کشوند با خودش به یه آزمایشگاه مجهز برد. نادیا بدون اینکه حرفی بزنه فقط دکتر شکوهی رو همراهی می کرد. داخل آزمایشگاه یه بانک ژنتیکی خیلی بزرگ بود که پر از نمونه های اهدایی بود. داشتم به دستگاها و تجهیزاتش نگاه می کردم که گفت: «پروژه ی کلونینگ دیگه شکست خورده. درست مثل پروژه های تو.»
    -نه! پروژه های من هیچ وقت شکست نمی خورن.
  • البته! میشه بگی برادرت تو آلمان داره دقیقاً چیکار می کنه؟ چند سال دیگه می خواد اونجا بمونه و فقط وقت تلف کنه؟ می دونم داری سعی می کنی همه چیزو درست کنی. داری یه کار جسورانه انجام می دی. مثل من.
    چندتا عکس از نقشه برداری ژنتیک انسانی رو بهم نشون داد و گفت:« منم دارم رو یه پروژه ی جسورانه کار می کنم. ارتقای ژنتیک انسان ها با استفاده از اسپرم و تخمک اهدایی. من کد ژنتیکی رو قبل از لقاح تغییر می دم. می خوام از انسان یه گونه ی بی عیب و نقص بسازم.»
    یه نگاه به کاغذاش انداختم و گفتم: «دختره ی بلندپرواز.»
    -اگه نمی خوای باهام کار کنی مجبور نیستی. تو به روش خودت کار کن منم به روش خودم. البته لازم نیست نگران باشی. این پروژه هنوز خیلی کار داره. این مال بعد از وقتیه که تو قهرمان بازی در آوردی و تمام دنیا رو نجات دادی.
    -پس من به چه دردت می خورم؟
  • نکته اینجاست که هر چی تنوع ژنتیکی بیشتر باشه نتیجه ی پروژه بهتر میشه. من دارم روی انسان هایی کار می کنم که از نظر ژنتیکی کمترین نقص رو دارن. یه بدن سالم و قوی، هوش بالا، خوش قیافه! حالا می فهمی چرا ازت می خوام نمونه اهدا کنی؟
    بهش نگاه کردم و گفتم:«از تعریفی که ازم کردی خوشم اومد ولی بهت اعتماد ندارم.»
    -بستگی داره چقدر به اون بلاستوسیت نیاز داشته باشی. تو به پروژه ی من کمک می کنی منم به پروژه ی تو. به نظرم معامله ی منصفانه ایه.
    یکم فکر کردم و گفتم:« خیلی خب. اول بلاستوسیت.»
    با جدیت یه ظرف نمونه داد دستمو گفت:« اول نمونه ی اسپرم.»
    بعد به نادیا نگاه کرد و گفت:«آقای دکترو راهنمایی کن به اتاق نمونه گیری.»
    تو اتاق نمونه گیری یه دستگاه بود که به یه پمپ مکنده وصل بود. نادیا بهم گفت لباسمو در بیارم. بعد رفت داخل اتاق پشتی. لباسامو در آوردم و به رخت آویز آویزون کردم. روی صندلی دستگاه که شبیه به زین دوچرخه بود نشستم. احساس سرما می کردم. چند لحظه بعد شکوهی خودش اومد داخل اتاق. فکر نمی کردم بیاد بالا سرم وایسه. معلوم بود نمونه ی اسپرم من خیلی براش مهمه. اولش بودنش برام مهم نبود ولی وقتی دیدم زل زده و داره به کیرم نگاه می کنه یکم خودمو جمع و جور کردم. با کمال تعجب اومد جلو و کیرمو گرفت تو دستش. چون انتظار این کارو نداشتم، نا خودآگاه تکون خوردم و خودمو عقب کشیدم. با اخم گفتم: «چیکار می کنی؟»
    دستشو عقب کشید و گفت:« ببخشید می خواستم ببینم کدوم کاپ برات اندازه ست.»
    بعد یه چیزی شبیه به لوله ی شیشه ای بزرگ از داخل دستگاه برداشت و کیرمو توش جا داد. بعد اون لوله رو به دستگاه مکنده وصل کرد. همینطوری داشتم به کاراش نگاه می کردم که دستامو با بند روی دسته ی صندلی بست. گفتم: «اینکار لازمه؟»
    بدون اینکه جوابمو بده دکمه ی استارتو زد و دستگاه شروع کرد به مکیدن کیرم. چند لحظه ی اولش احساس قلقلک می کردم ولی بعد احساس خوبی داشت. انگار یکی داشت برام ساک می زد. چشمامو بستم و سرمو به پشت تکیه دادم. شکوهی که بالا سرم وایساده بود گفت:« اگه بخوای می تونم کاری کنم فرایند نمونه گیری سریع تر انجام بشه.»
    نمی فهمیدم چی داره می گه. تو حال و هوای خودم بودم، گفتم:« هر کاری لازمه بکن.»
    یه دکمه ی دیگه رو فشار داد، یهو از قسمت پشتی صندلی یه وسیله ی بلند و ژله مانند اومد بیرون و مستقیم رفت تو سوراخ کونم. یه سوزش و درد وحشتناک احساس کردم. داد زدم: «آخ! این دیگه چه کوفتیه؟ خاموشش کن!»
    بدون توجه به حرفم داشت یه چیزایی رو رو دستگاه تنظیم می کرد. خیلی درد داشتم. می خواستم دستاموآزاد کنم و بلند شم ولی نمی تونستم. یکم تقلا کردم ولی فایده ای نداشت. با عصبانیت بهش فحش دادم و گفتم:« دختره ی جنده! می گم خاموشش کن. درد داره.»
    ولی اصلاً گوشش بدهکار نبود. اینبار با التماس گفتم:« آخ! خواهش می کنم صبا… دیگه نمی تونم…»
    بالاسرم وایساد. سرشو خم کرد سمت منو آروم تو گوشم گفت:« یکم تحمل کن الان بهتر میشه.»
    سرمو بلند کردم و از نزدیک بهش نگاه کردم. لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن لبام. اولش نمی تونستم سرمو عقب بکشم چون با دستش محکم گردنمو گرفته بود ولی بعدش که دستاشو از رو گردنم آزاد کرد، دیگه خودم دوست نداشتم سرمو عقب بکشم. همینطوری که لبامو می خورد دست می کشید روی سینه م . درد اون دیلدویی که داشت تو کونم عقب و جلو می رفت کمتر شده بود و قشنگ داشتم حس می کردم داره پروستاتمو ماساژ می ده. خون تو کیرم جمع شده بود و رگاش زده بود بیرون. داخل کاپ لوله ورم کرده بود و حس می کردم سایزش دو برابر شده. داشت همینطوری تو لوله مکیده می شد و عقب و جلو می رفت. انقدر داشتم حال می کردم که دیگه ازش عصبانی نبودم. محکم داشتم ازش لب می گرفتم و آروم ناله می کردم. خودشو عقب کشید و با لبخند گفت: «خب حالا بهتری؟»
    چشام خمار شده بود و حسابی داغ کرده بودم. سرمو بالا و پایین کردم و گفتم:«خیلی فوق العاده ست.»
    با لبخند گفت:« بهترم میشه.»
    همون موقع مکش دستگاهو بیشتر کرد و دیلدو رو گذاشت رو دور تند. نفس نفس می زدم و از شدت شهوت با صدای بلند آه می کشیدم. صدای ضربه زدن دستگاه و ناله های من تو فضای باز اتاق می پیچید. لبامو گاز می گرفتم و اونم داشت با لذت نگاهم می کرد. حس می کردم کم کم دارم ارضا می شم. صدای ناله هام بلندتر شده بود که دستگاهو خاموش کرد و دستامو باز کرد. حالم خیلی بد بود. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: «تو که هنوز به نمونه ی اسپرمت نرسیدی.»
    شروع کرد به در آوردن لباساش. کنارم لخت شد و گفت: «نمی خوام لذت اصلی شو از دست بدی.»
    انقدر حشری بودم که نمی تونستم به هیچی فکر کنم. حتی به این که اون زن دشمن خونیه من و پدرمه. گرفتمش تو بغلم و همینطور که لباشو می خوردم و سینه هاشو تو دستم فشار می دادم نشوندمش رو کیرم. کیرم سر خورد و رفت تو کسش که حسابی خیس شده بود. همون موقع نادیام لخت شد و اومد پیش ما. وقتی اندام لختشو دیدم از اینکه این همه سال تو دانشگاه مسخره ش کرده بودم از خودم متنفر شدم. سینه هاش سفید و سفت بودن. یه کمر باریک و شکم تخت با یه کس سفید و صورتی که داشت بهم چشمک می زد. همینطور که داشتم تند تند کیرمو تو کس شکوهی عقب و جلو می کردم چشمم فقط به بدن نادیا بود. شکوهی که دید خیلی تو کف نادیا موندم صداش کرد و ازش خواست بیاد جلو. نادیا کیرمو ساک می زد و شکوهی تخمامو تو دستش بازی می داد و ساک می زد همزمان با یه انگشتش سوراخ کونمو می مالید و هی انگشتشو می کرد تو کونم. دومین باری که این کارو کرد، بدنم شل شد و یهو هر چی مایع توی تخمام بود پاشید رو سر و صورتشون. انگار رو ابرا بودم. دو سه ساعتی تو اون اتاق باهاشون گذروندم و سه بار آبم اومد.هر بار ارضا می شدم نادیا نمونه رو جمع می کرد و می ریخت داخل یه ظرف نمونه. اون موقع انقدر احساس لذت می کردم که متوجه نبودم با اون نمونه ی اسپرم چیکار می تونه بکنه؛ ولی حالا که ضربه شو بهم زده بود با خودم فکر کردم چقدر احمق بودم که بهش اعتماد کردم.
    ادامه دارد…

نوشته: ش.ع. راد


👍 21
👎 1
9473 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

895648
2020-07-04 20:38:00 +0430 +0430

خدایش ننویس دیگه.

2 ❤️

895661
2020-07-04 20:51:00 +0430 +0430

چرا تو با هرکی می خوای ازدواج کنی لخت میشه میره توی بغل مردم؟؟؟؟

2 ❤️

895706
2020-07-04 21:24:19 +0430 +0430

موضوعش خاص وجالبه مرسی ادامه بده

2 ❤️

895793
2020-07-05 03:42:34 +0430 +0430

خیلی هم قشنگ بود ادامه بده.

1 ❤️

895802
2020-07-05 04:04:14 +0430 +0430

قدرت تخیلت خوبه…
اما داری داستان رو با تخیل تخمیت به قهقرا میبری…

2 ❤️

895822
2020-07-05 05:22:43 +0430 +0430

عالی بود منتظر بقیشم هستیم خیلی جذاب اصلا دلت نمی خادتموم بشه لایک۲

2 ❤️

895842
2020-07-05 06:36:38 +0430 +0430

جالب بود… داستان روند خاصي داره… به عنوان مثال خيلي زود به رابطه با هم جنس خود يعني احسان وا دادي و بعد اون همه درد و لذت با طرف مقابل خيلي عادي رفتار كردي… يا باباي روشنك خيلي اروبايي هستش و يا اينكه خيلي مغروره و خيانت دخترش و قبول نداره, اين باعث شده داستان كليشه اي بشه و به نوعي اغراق آميز شده… با اين كه داستان سكسيه و روند خاص خودش و داره اما زيادي رفته تو جلد سكسيش و نقش ها براي رسيدن به اهدافشون از رابطه استفاده ميكنن يا شايدم سو استفاده !.. به هر حال منتظر قسمت بعديشم…🌹

3 ❤️

895942
2020-07-05 12:21:33 +0430 +0430
NA

حتما ادامه بده
خیلی عالیه 🌹 (inlove)

2 ❤️

895980
2020-07-05 16:01:41 +0430 +0430

ادامه بده
امیدوارم تا آخر خوب پیش بره و از این پایانهای بی سروته نداشته باشه

2 ❤️

895981
2020-07-05 16:12:41 +0430 +0430

سه تفنگدار؟جالبه

0 ❤️

896041
2020-07-05 21:09:40 +0430 +0430
NA

ینی کل اون پژوهشکده ها جنده خونه هست و همه با هم حال میکنن؟؟؟؟؟ سواله واسم

0 ❤️

896173
2020-07-06 05:47:31 +0430 +0430

عالیییی بود ادامشم بزار 🌹

0 ❤️

896227
2020-07-06 10:08:12 +0430 +0430

بقیشم بنویس زودتر 🌹

0 ❤️

896231
2020-07-06 10:13:49 +0430 +0430

داستان خاص و زیبا البته تخیلت مث مال بلاد کفره یعنی مثه فیلمای امریکاییه ولی خوبه همینشو دوس دارم 🌹 🌹 🌹 👌

0 ❤️

896269
2020-07-06 12:24:17 +0430 +0430

دوس دارم بقیشم بخونم زودتر جان من بنویس

0 ❤️

896280
2020-07-06 13:36:23 +0430 +0430

قسمت بعدیشم بنویسیاااااااا
منتظریم (clap)

0 ❤️

896291
2020-07-06 14:33:23 +0430 +0430

دمتگم خیلی زحمت کشیدی ۳ شم بنویس دستت درد نکنه بابا طرف شورت مامانشو مینویسه ۷۰ تا لایک میخوره بعد داستان باحال تو ۱۶ تا :(

0 ❤️

896298
2020-07-06 15:59:25 +0430 +0430

یه جوری مخفف گذاشتی که یاد ف.الف.شلدره افتادم.
نوشته برادرزاده فریدون اکبری شلدره.

2 ❤️

898869
2020-07-14 10:28:19 +0430 +0430
NA

من الان یه سوال دارم
اونم اینه که تو اون بالا یکی از دسته ها رو زدی دوجنسه
الان دوجنسه این داستان کو ؟؟؟؟؟!!!

1 ❤️

898881
2020-07-14 10:57:05 +0430 +0430
NA

آغا پس چرا ادامشو نمیزاری

0 ❤️

900556
2020-07-20 23:19:52 +0430 +0430

چرا ادامش ننوشتی

0 ❤️






Top Bottom