بخاطر میلاد (۱)

    از وقتی که یادم میاد دو خصلت آدما رو همیشه دوست داشتم.یکی معرفت و یکی هم راستگویی.و همه ی این دو ویژگی در وجود پسر یا بهتره بگم مردی به اسم میلاد خلاصه شده بود. فقط بخاطر اونه که وارد این ماجرا شدم و فقط بخاطر اونه ک دارم تعریف میکنم و امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه.
    در ضمن این ماجرا زیاد سکسی نیست برعکس خیلی طولانی خشک و جدی و به شدت تلخه و شاید اون چیزی نباشه که خیلیا دنبالشن. پس پیشنهاد میکنم یا نخونید یا اگه میخونید با اینکه میدونم در آخر شاید خیلیاتون از من متنفر بشید،ولی تا آخر بخونید...
    میلاد یه پسر فوق العاده ساده،محجوب،با ادب،خوش مرام،با معرفت،خوش سخن،راستگو ،خوش قلب پاک، درس خون و خانواده دار و با اوضاع مالی نه چندان خوب بود.اهل دختر بازی و زن بازی و کثافت کاریو، دود و عرق و این چیزا هم به هیچ وجه.
    بله!!دقیقا درست فکر میکنید!!! میلاد مثل فرشته ها که چه عرض کنم؛ دقیقا خودِ فرشته بود.اندام لاغر ولی قیافه ی معصوم و جذابی داشت.
    از رفاقت 8 ساله و آشناییو همسایگی من و میلاد فاکتور میگیرمو میرم سراغ اصل موضوع.
    موضوع برمیگرده به 4سال پیش.یعنی زمانی که من و میلاد 20 سالمون بود و تو فصل تابستون به سر میبردیم.
    من توی یه گروه مختلط توی واتس آپ عضو بودمو مخ یکی از دخترای اون گروهو زدم.مدتی از طریق واتس آپ و تماس و اس ام اس با هم در ارتباط بودیم و میلاد هم از این موضوع خبر داشت.در طی همین ارتباطات از رفاقتم با میلاد هم واسه ی مریم(دوس دخترم) تعریف میکردم و حتی خود میلاد هم بر خلاف میلش گاهی اوقات وادارش میکردم که یکم با مریم تلفنی صحبت کنه.گذشت تا اینکه یه روز قرار شد مریم با دوستش بره بیرون و از منم خواست که میلاد رو هم با خودم بیارم.با هزار جور مکافات و بدبختی و بده بستون، میلاد و راضی کردم که باهام بیاد و مدام توی مسیر بهم غر میزد و عصبانی بود.وقتی که به محل قرار رسیدیم میلاد کاملا سکوت کرده بود و حرفی نمیزد.فقط یه سلام و احوال پرسی ساده ای کرد و باهامون قدم میزد.اسم دوست مریم الهام بود.و هردو 19ساله بودن.و گویا مریم از اخلاق میلاد با الهام صحبت کرده بود که زیاد اهل صحبت کردن نیست و خجالتیه و به همین خاطر دخترا زیاد با میلاد صحبت نمیکردن.چون همش در حال قدم زدن و صحبت کردن بودیم زیاد به حرکات میلاد توجهی نداشتم فقط گه گداری وقتی چشمم میرفت سمتش میدیدم که یا به صورت الهام نگاه میکنه یا به راه رفتنش و وقتی که متوجه نگاه من میشد روشو میکرد اونور.بعد از اینکه حسابی قدم زدیمو صحبت کردیم.رفتیم واسه شام که آقا میلاد پیش دستی کرد و خودش غذاهارو حساب کرد. و این کار همیشگیش بود.بعد از سلام و احوال پرسیه اولش، تا آخر قرار به زور سه چهار کلمه حرف زده بود.
    بعد از خداحافظی با دخترا، من و میلاد تو مسیر برگشتن خونه بودیم و از اون غر زدنا و حالت های عصبی میلاد خبری نبود.برعکس میدیدم که خیلی آروم شده و وقتی که ازش پرسیدم بهت خوش گذشته یا نه گفت که آره عالی بود. و منم که اخلاقشو میدونستم، فکر نمیکردم دیگه تو فکرش چی میگذره.تقریبا به نزدیک خونه هامون رسیده بودیم که شماره ناشناسی به موبایل میلاد زنگ زد.بعد از اینکه میلاد شروع به صحبت کردن کرد متوجه شدم که داره با الهام حرف میزنه و سریع گوشمو چسبوندم به موبایلش که بفهمم چی میگه.و فهمیدم که الهام شماره میلادو از مریم گرفته و از میلاد بابات شام تشکر میکنه. دیگه تا ته قضیه رو خوندم
    _به به برو که بخت تو هم وا شد پسر
    _چرت و پرت نگو دانیال
    _برو آقا میلاد خر خودتی برو ما رو سیا نکن عمو
    _بخاطر همین مسخره بازیاته که باهات بیرون نمیاما.فعلا خدافظ
    _خدافظ
    دست دادیمو روبوسی کردیم و ازش بابت شام تشکر‌کردم.
    دو سه روز بعد از اولین قراره چهارتایی،متوجه شدم که بالاخره میلاد هم دم به تله داده و یه دل نه صد دل عاشق الهام شده.دیگه خودش قرار مدار ردیف میکردو دور هم جمعمون میکرد.کاملا روش باز شده بود و حرف میزد و شوخی میکرد با من و مریم و الهام.روزگار خوبی رو چهارتایی میگذروندیم و دوستیه خوبی داشتیم.و مهم تر از همه تغییراتی که میلاد کرده بود منو خوشحال میکرد.چون اون خوشحال بود.میلاد جونشو واسه الهام میداد.شدیدا وابسته و عاشق شده بود.و اگه الهام ازش میخواست که خودشو بکشه باور کنید که اینکارو میکرد.و این نقطه ضعف بزرگ میلاد بود.مهربونی و دلسوزی ها و سادگی های بیش از حدش همیشه کار دستش داده بود و همیشه ازشون ضربه خورده بود اما هیچوقت از این ضربات درد نمیکشید و از رفتار بد هیچکس ناراحت نمیشد و درواقع بدی های هیچکسو حس نمیکرد از بس که ساده و مهربون بود.
    برای هر مناسبتی مثل تولد مثه عیدی مثه سالگرد دوستیو این صحبتا، میلاد برای الهام حسابی تدارک میدید کادو و کیک و جشن و این چیزا.با اینک وضع مالی خوبی نداشتن و به زور شهریه ی دانشگاهش رو میداد.میدیدم که پولایی که باباش واسه خرج توی دانشگاه بهش میداد رو خرج نمیکرد و همه رو جمع میکرد تا بتونه واسه الهام کادو بگیره یا بتونه ببرتش بیرونو خرج کنه واسش. حاضر بود گشنگی و تشنگی رو تو دانشگاه تحمل کنه اما پولاشو خرج خودش نکنه .و یه مدت بعد هم متوجه شده بودم که حتی واسه الهام هم شارژ میخره و میفرسته و گاهی بهش پول هم میده بارها از خود من هم قرض گرفت اما نمیدونستم که اونا رو به الهام میده!! به حدی رسیده بود که مجبور شد کار پیدا کنه و پیدا هم کرد شبها بعد از دانشگاه توی یه مغازه کفش فروشی کار میکرد تا وقتی که با الهام میره بیرون شرمنده پول تو جیبش نباشه.دیگه نمیدونستم اسم این رفتارو عاشقی بزارم، سادگی بزارم یا خریت.مجبور شدم باهاش حرف بزنمو از این کارهاش تا حدودی منصرفش کنم. وقتی که باهاش صحبت میکردم متوجه شدم که اون میلاده منطقیه وجودش کاملا از بین رفته و کاملا کور و کر گنگ شده.تصمیم گرفتم به جاش با الهام صحبت کنم.سعی کردم خیلی دوستانه ازش بخوام انقدر میلادو تیغ نزنه که از حرفام ناراحت شد و دعوای حسابی ای راه انداخت.به حدی که باعث شد حتی میلاد هم باهام جر و بحث و دعوا راه بندازه و برای اولین بار من و میلاد رو به روی هم ایستادیم.اما یه ذره هم از رفتارش ناراحت نبودم فقط دلم واسش میسوخت و خودش هم اینو میدونست‌.رابطه ی ما چهارتا بهم خورده بود.دیگه باهم چهارتایی نمیرفتیم بیرون...
    تا اینکه یه روز حسن که یکی از دوستای مشترک من و میلاد بود زنگ خونه ی ما رو زد و از من خواست که باهاش برم تا یه جایی و توو راه بهم گفت که میخاد یه چیزیو نشونم بده و ازم قول گرفت که راجبش کنترلمو از دست ندم و به میلاد چیزی راجبش نگم.انقدر بهش اسرار کردم که بالاخره بهم گفت قضیه سر دوس دختره میلاده و وقتی که رسیدیم نشونم میده.هر چی بهش گفتم بگو چیه نگفت.
    ترس وجودمو گرفته بود گفتم نکنه میلاد یه غلتی کرده باشه.بالاخره رسیدیم به یه فروشنده لوازم موتور.صاحب اونجا یه پسر بود که بعد از سلام و احوال پرسی کوتاهی که من و حسن باهاش کردیم از لحنش متوجه شدم از این لاتای شرخره و هیکلش ده برابر من بود:
    _خب پس شما دوس پسر الهام هستین
    _نه دوست من باهاشه.من نیستم
    _خیلی ببخشیدا ولی رفیقت کسش خله که با این دوس شده
    _چطور مگه
    _بچه جون این الهام جنده ی محل ماست.با کل پسرای محلمون دوسته کسی نیست که انگولکش نکرده باشه(با خنده و تمسخر)
    بعد‌از اینکه اینو گفت حس کردم که جاذبه داره تمام خون بدنمو میکشه پایین.یه لحظه تمام حس از بدنم رفتو مغزم ایستاد.حسن به مصطفی (صاحب اون مغازه) گفت که اون فیلمو تووی گوشیش نشونم بده.من که اصن از جام نمیتونستم تکون بخورم.خیلی سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم.مصطفی با یه لحن تهدید آمیز انگشتش رو گرفت سمتمو بهم گفت که اگر راجب محتوای فیلم به کسی چیزی بگم مخصوصا خوده میلاد و الهام روزگارمو سیاه میکنه.دروغ چرا.واقعا ترسیده بودم.سرمو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که نزدیکم اومدو گوشیش رو گرفت جلوی چشام.نمیدونم واقعا چطور اون حالمو بعد از دیدن اون فیلم توصیف کنم.واقعا نمیدونم
    الهام لخت افتاده بود روی هیکل گنده مصطفی بود و داشتن با هم حال میکردن‌ و معلوم بود که الهام از فیلمبرداری خبر نداشت و مصطفی دوربینو جایی مخفی کرده.


    ادامه...


    نوشته: ؟

  • 7

  • 2




  • نظرات:
    •   Nazi.mirzayi3244
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقد شعر تلاوت کردی بچه.پسرم داستان مینوشت ازتوبهتر مینوشت


    •   Zhazha
    • 3 ماه،1 هفته
      • 3

    • بد نبود. لایک نمودیم باشد که رستگار شوید.


    •   روحم.شاد
    • 3 ماه،1 هفته
      • 3

    • همانا نام دیگر من میلاد است...


    •   روحم.شاد
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • ولی خدایی گرخیدم قشنگ بود........ زود بنویس !


    •   shaokahn98913
    • 3 ماه،1 هفته
      • 3

    • خب دیگه ننویس ادامه داستانت رو فهمیدیم چه خبره..


      دوست دوست دخترت جنده است!!!
      وچه بسا دوست دختر خودت هم جنده باشه.!!!!!!


      ملل دیگر باسلام از اینکه پرواز توپولف 40 سال حکومت آخوندی به شماره پرواز 57 را انتخاب کرده اید سپاسگزاریم..
      ما الان بر فراز آسمان ایران اسلامی آخوندیسم هستیم.
      در اینجا هرچه دیدید و شنیدید به هیچ عنوان تعجب نکنید مدیونید اگر تعجب کنید. این همون انسان ها و نسل بعد از اون انسان ها بودند که تمام دنیا حسرت روز و روزگارانشون رو داشتند ..


      وبعد به امید آب. برق مجانی و خونه نخرید خونه دار میشید و ما شما را به مقام انسانیت میرسانیم این شده شقه و حالشون ..


      به به چه مملکت گل و بلبلی قراره حسینه تو کاخ سفیدم بزنیم از آمریکا جاده به کربلا بزنیم به به به به...


      همه چی آرومه من چقدر خوشبختم


    •   مسیحی۰
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • کاربر بالایی;
      از کامنت زیبایت سپاسگزارم .


    •   shaokahn98913
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • قربونت کاربر بالایی..
      کوچولتم یاحق....


    •   milad FFF
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • موضوش تا حدودی تکراریه ولی بهتر از کصشرای بقیس خوبم نوشتی، منتظر ادامش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو