تلخ و شیرین زندگی علی (۳)

    ...قسمت قبل


    دوستان سلام .نمیدونم از واقعیت زندگیم خوشتان اومد یا ن اما خدایش عند واقعیته شاید بامن همدردی کردین شاید گفتین دروغه شاید.....بریم سر ادامه تلخ و شیرین ۳.....نمی خام داستان سرایی کنم یا رمان بنویسم یا واج آرایی کنم فقط میخام مطلب و برسونم...سخته تو مدرسه همه ب چشم ی بچه کونی بهت نگاه کنن اونم اگه مثل من با زجر و تحقیر همراه باشه .همه یه روزی تصمیم اشتباه میگیرن اما ای کاش بعد بتونن جبران کنن.اما من نتونستم .دیشب بود ک اکبر آقا ب معنی واقعی کلمه جر داد کونمو جوری که راه رفتن برام سخت بود سخت!.خبر ب سرعت پیچید تو مدرسه صبح رفتم ک صورتم و بشورم متوجه نگاه سنگین بچه ها شدم نگاها متفاوت بود بعضی نگاها از سر دلسوزی بود بعضیها شهوت و کینه .بچه‌ها بهم بدو بیرا میگفتن یکی میگفت بچه کونی خوشگل منم میخام !!اون یکی میگفت خاک بر سرت ک مثل سگ خوابیدی زیر کیر اون مریض روانی تو ابرو خانوادتم بردی اگه جا تو بودم خودمو دار میزدم با خودم می گفتم کدوم خانواده مادری ک از دستش دادم یا پدری ک جز فحاشی ب روح مادرم و کتک زدن کاری برام نکرد یا نامادریم ک ن خیر داره ن شر .تا مدتها بچه ها زخم زبون میزدن اکبر و داروستش کاری باهام نداشتن مدتها تنها بودم مثل سابق کم حرف بودم کم حرف تر شدم کم میرفتم سالن غذا خوری .ی پسر با معرفت ب اسم رضا غذا برام می گرفت میاورد برام باهام حرف میزد کم کم بهش اعتماد کردم پسر خوبی بود ب اکبر پلنگ التماس کردم ک کاری با رضا نداشته باشه اونم چون تا ی مدتی عذاب وجدان داشت کاریش نداشت رضا پسر خوبی بود یا لااقل من اینجوری فکر میکردم ۳ هفته از رفاقتمان می گذشت ب خاطر من با چن تا از بچه ها دعوا کرد وقتی باهم بودیم احساس آرامش میکردم قشنگ مثل برادر بزرگتر بهش نگاه میکردم یه روز ۵شنبه گفت اگه میخای این هفته بیا بریم؟ خونه ی ما منم قبول کردم .دوستاش بش تبریک میگفتن ک کون ب این نازیو از زیر کیر اکبر کشیدی بیرون اونم باشون دعوا میکرد و داد میزد این پسر مثل داداشمه. خونشون اول روستا بود از اون خونه های زیبای روستایی با گل کاری زیبا اما متاسفانه داخل خونه خبری از زیبایی نبود رضا هم مثل من مادر نداشت پدرش معتاد بود ب پدرش سلام کردم گفت علیک بااخم ب رضا گفت داشتیم هنوز هیچی نشده برا من رو دست میایی منظورشو نفهمیدم ب رضا گفتم بابات چقدر بد اخلاقه رضا خندید و گفت ن بابا کلی باحاله بابام .تا اومدیم ب خودمون بجنبیم شب شد اتاق رضا بالا بود ی اتاق نقلی رو ب حیاط اتاق قشنگی بود بعد از خوردن غذا رفتیم تو کوچه با دوتا از دختر خاله و ی پسر خالش اشنا بشیم .پسره مثل خیلیا هیز بود دختر اولیه چند سال از من بزرگتر بود دختر دومیه هم سن من بود نمیدونم چرا ازش خوشم اومد دیگه خیلی دیر وقت بود چند بار موقع رفتن بر می گشتم تا دختر دومیه رو ببینم .موقع خاب بود ب رضا گفتم خیلی دوستت دارم تو با بقیه فرق میکنی بعد از چند وقت راحت سرم و گذاشتم خوابیدم خاب عمیق بدون نگرانی خودمو ول کردم تو بغل رضا نیمه های شب بود از خاب پریدم دیدم رضا بیداره تا منو دید خودشو زد ب خاب شک کردم با خودم گفتم نکنه رضا بهم نظر داشت نمیدونستم الکی خودمو زدم ب خاب بعد ۵ دقیقه رضا شلوارمو کشید پایین کیرشو گذاشت لا کونم باورم نمی شد کسی ک بش می گفتم داداش انقدر پست فطرته زدم زیر گریه و برگشتم و گفتم خیلی پستی رضا. میخواستم بزنم تو گوشش ک دستم و گرفت و گفت چته تو چیه نصفه شبی بش گفتم خیلی نامردی رضا تو نامردی دست اکبر رو از پشت بستی لااقل ا‌کبر ......داشتم گریه میکردم اومدم ک برم بیرون پاهامو گرفت زدم زمین و افتاد روم و میزد تو گوشم ک این همه نقشه ریختم برات کس کش تا کون بم ندی ولت نمیکنم ی چند دقیقه ای مقاومت کردم اما چون ظریف بودم تسلیم شدم خودم برگشتم ب پشت خوابیدم اونم مثل سگ هار افتاد تو جونم از قبل هم همه چیو آماده کرد بود فقط گریه میکردم برا این ک باباش نشنوه دم دهنمو گرفت شروع کرد ب کردن کیرش سیاه بود یکی دو بار مجبورم کرد بخورمش بعد سرشو شامپو زد و چند بار خاست بکنه تو سوراخ ک نمیرفت گفتم تو رو روح مادرت ولم کن رضا گوش نمی کرد اخرش سرشو کرد تو جیغم دراومد دوباره دهنمو گرفت .سرم و کرد زیر پتو و گفت بچه کونی اگه بابام بفهمه بیچاره ای دوباره مشغول کردن شد خیلی عرق کردم با فشار داشت میکرد کل بدنم سست شده بود این خشت کج رو اکبر گذاشته بود انگار قسمت بود هرکی میخواست منو بکنه باید زجر میکشیدم رضا داشت کون رویاهاشو با نابودی کردن رویاهای من نسبت ب دوست رو جر میداد خیلی درد کشیدم یه باره یه صدا زمختی پشت سر ما گفت چشمم روشن مهمون میاری خونه ک این بلا رو سرش بیاری توله سگ برگشتم از خجالت آب شدم ای کاش میمردم. رضا از دست باباش در رفت من موندم و بابای رضا از شرم شلوارمو نکشیدم بالا بهم گفت چی شده چرا تو این وضعیت باید ببینمت تو پسر کی هستی مال کدوم روستایی جواب نمی دادم دوباره گفت مال کدوم روستایی گفتم فلان گفت پسر کی تو!!!! با گریه گفتم پسر یونس ...کدوم یونس ...یونس.....پسر یونس کریمی ام تا اینو گفتم خشمش دوبرابر شد اومد کنارم نشست و پاهامو گرفت و گفت یونس کریمی تو پسر اون حروم لقمه ای انگار دیونه شده بود دندوناشو ب هم فشار میداد و زیر لب میگفت الان وقت انتقامه تند تند نفس میزد منم از ترس جرات نمی کردم تکون بخورم فقط التماسش میکردم ک ولم کنه بهم گفت تکون نخور تا بیام داشتم میلرزیدم نمیدونم چی شده بود قضیه چی بود این مرد کیه چ ربطی ب پدر من داره یه لحظه به خودم اومدم و گفتم باید فرار کنم اگه اینم بخاد بزاره کونم دیگه حتما زیر کیرش بیهوش میشم آروم رفتم پایین دیدم تو اتاقه داره دنبال ی چیزی میگرده چشم ازش بر نمیداشتم همین ک عقب عقب میرفتم سراغ درب ورودی افتادم فهمید با تمام توان بلند شدم دویدم اونم افتاد دنبالم لخت بود داد میزد وایسا کارت ندارم تا دم کوچه دنبالم اومد صدای نفساش تو گوشمه آخ ک اگه یه بار زرنگی کردم تو زندگیم همون شب بود رسیدم دم خونه خاله رضا با تمام قدرت در زدم پشت سر هم لگد میزدم به در شوهر خاله رضا ی مرد ۳۵ ..۴۰ ساله میخورد در و باز کرد گفت چ خبره درو از پاشنه در آوردی پریدم تو خونه مرده گفت کجا وایسا ببینم خاله رضا بغل راه پله بود تا دیدمش زدم زیر گریه مثل ابر بهار اومد بغلم کرد اخ.....مثل مادر....خدا .....چه حسی چرا انقدر بدبختم من خدا چی کارت کردم چه دشمنی با من داری خدایا.......انقدر اون چند دقیقه آرامش داشتم ک هنوز خاطره دارم نوازشم میکرد گریه میکرد برام بهم گفت عزیزم پسرم نترس جات امنه چی شده چرا انقدر رنگت پریده گریه کردنم کم شد شوهر خاله رضا گفت این کیه موضوع چیه این پسر کیه اومد دستم و گرفت از دامان پر مهر (همانند مادرم)کشید بیرون گفت چی شده پسر رنگ تو صورتت نیست چی شده میگی نترس ما اینجاییم قفل زبونم باز شد گفتم من هم مدرسه ای رضا م دعوتم کرد اومدم خونشون خودشو باباش ......خودشو باباش چی هان چی.....می خاستن بهم تجاوز کنن خاله زد تو صورتش صورتش و بر گردوند داشت گریه میکرد شوهر خاله رضا شدیدا عصبانی شد رفت ی چوب برداشت و زیر لب داشت میگفت مرتیکه معتاد نجس رحم ب ی پسر بچه هم نمیکنن خاله رضا افتاد ب دستو پاش و التماسش میکرد ک ابرو ریزی نشه اما شوهر خاله رضا اصرار داشت ک بره اون میگفت اون کثافت کاری کرد خواهرت دغ کرد تو جوونی مرد.. این ی نمونه ش پدر و پسر مهمون آوردن خونه می خاستن بزارن......استغفرالله. ‌..ده بزار برم سقطش کنم تا دیدم اوضاع اینجوریه منم ب التماس افتادم ک تو رو خدا نرو من غلط کردم خیلی طول کشید ک منصرفش کردیم منو بردن تو اتاق دختر کوچیکه ک هم سن خودم بود اومد کنارم نشست بهم گفت ک نترس بابام ازت محافظت میکنه سرم و کردن لا دوتا زانوهامو گریه میکردم دختره دست کشید رو سرم گفت نترس داداشی ............................................................... صادقانه ترین جمله عمرم رو شنیدم...شب از بی آبرویی خابم نبرد ساعت ۴ صبح ک همه خواب بودن آروم بلند شدم از خونه ی (زهرا خانوم) دختر دومیه زدم بیرون نصف گوشت بدنم اب شد تا اومدم از بغل خونه ی رضا و باباش رد بشم هوا تاریک بود وایسادم بغل جاده ک شاید ی ماشین بیاد باهاش برم خونه خبری نبود هوا تاریک بود تنهای تنهای تنها بودم... تو هفت آسمون خدا کسی و نداشتم ..از تاریکی ب شدت می ترسیدم صدای زوزه گرگها جیغ شغال ها ک انگار چند زن با هم برای بدبختی من ضجه میزدن صدای پچ پچ جانوران ناشناس تاریکی مطلقی بود.. نورهایی از دور سو سو میزدن و مثل ستاره ی بخت من در حال افول بودن ..داد زدم و گفتم خدایا گرگهایت را بفرست تا منی که ازش متنفری را تکه تکه کنن .صبح شد پیاده جاده رو گرفتم ب سمت خونه نزدیکای ساعت ۱۰ بود ک وسط جاده ی نیسان وایساد گفت برو کنار اوزگل وسط جاده چی کار میکنی میخای خودتو بکشی برگشتم وقتی صورتم و دید دلش سوخت سوارم کرد تو راه هر چی میگفت جوابشو ندادم فقط گفتم مال ده بغلم رسیدم خونه در باز بود پدرم وایساده بود بدون اینه که نگرانم باشه خوشحال بشه از دیدنم کمربند شو باز کرد افتاد تو جونم اما این بار دیگه التماسش نمی کردم ک نزنه میزد میزد سیاه و کبودم میکرد انقدر میزد ک نعشه گیش بپره هر وقت هم میزد باید کل لباسامو در می آوردم ک پدرم سیاهیشو رو بدنم ببینه ....کجا میتونستم فرار کنم بهترین جایی ک میشد پناه ببرم مدرسه بود که اونم میدونید چه بلاهایی سرم اومد......خدایا با خوشگل کردن قیافم بدترین ظلم و ستم رو در حقم کردی.........دوستان اینم تموم شد حوصله داشته باشین ۱۵ داستان دیگه دارم اگه هم ن ک شما رو ب خیر و منو ب سلامت.ببخشید اگه ناراحت شدین یا اگه سکسی نبود ‌.شاید داستان بعدی تمش سکسی تر باشه اما غم وغصه حتما توشه...مرسی ک داستانمو میخونید شاید تنها رفقای واقعیم شماها هستین........................


    ادامه...


    نوشته: خخخخ

  • 5

  • 3




  • نظرات:
    •   Wonderfull
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • والله تا حالا هرچی بوده تلخی بوده، قسمت شیرینش رو تعریف کن


    •   loverider
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • داستانت قشنگ بود همه احساس خواننده رو درگیر میکنه .ولی خب به شخصه از تجاوز متنفرم.نمیدونم چس بگم شاید اگه خونه میموندی کتک میخوردی بهتر از اون بود که بری تو یه همچین مدرسه ای .چرا مدرستو انتقال ندادی به جای دیگه؟


    •   Nazman
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • مدرسه ات بیشتر شبیه زندان گوانتامو هستش


    •   shrm
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • ناموسا تموم شد؟
      ولی باز دمت گرم
      توکه کامنتترو میخونی اگه انتقادی میبینی پاسخگو باش و استفاده کن دوست خخخخخ


    •   darya54
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • خیلی تلخ بود.امیدوارم خدا بهتون آرامش بده و‌یه پناهگاه امن پیدا کنین.
      خیلی خیلی متاسف شدم.ای کاش میتونستم کاری برای نجاتتون از این وضعیت انجام بدم.
      خدا پشت و پناهتون


    •   Surosh.007
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • روستاهاتون سرعت نتش چه قویه ک میای شهوانی داستانم مینویسی/:


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو