جلق با طعم مستاجر جدید

1400/06/22

بیست و دو سالم بود ،دانشجوی سال آخر مهندسی مکانیک بودم. هیچ دوست دختری نداشتم.نمی تونستم با دخترها ارتباط بگیرم.نه بلد بودم و نه جراتش را داشتم. اما دلم شدیدا دوست دختر می خواست. وقتی تو خیایون دخترها را می دیدم یه عالمه حسرت می خوردم که چرا بین اینهمه دختر من نمی تونم با یکیش دوست بشم. هلاک این بودم که یه دوست دختر داشته باشم با ممه ها و باسن گنده که ممه هاش را بخورم بعد بخوابم رو باسنش و باهاش سکس بکنم . هر روز با فکر کردن به دخترهای مختلفی که دور و برم بودند جق می زدم. گهگاهی هم با تماشای پورن می زدم . با اینکه تخلیه می شدم ته دلم راضی نبودم.احساس بی عرضگی می کردم و جق هم بهم نمی چسبید، فکر می کردم جق زدن من بخاطر ضعفمه و این باعث می شد از جق زدن خوشم نیاد ولی خب چاره ای هم نداشتم .وقتی کیرم بلند می شد باید تخلیه اش می کردم .
خونه ما دو طبقه بود که طبقه دوم را اجاره می دادیم . راه پله طبقه دوم به جلوی ورودی ما می رسید و دو طبقه یک ورودی داشتند، با حیاط و دروازه مشترک .
اتاق من مشرف به حیاط بود میز مطالعه ام کنار پنجره بزرگ اتاقم بود که تقریبا سرتاسر دیوار را گرفته بود.
دروازه خونه در راستای دیوار پشت سر من بود و وقتی که من پشت میز می نشستم ، در سمت چپم دروازه را می دیدم .
بعد از رفتن مستاجر قبلی یک‌ مستاجر آورده بودیم که خانمی مطلقه بود با دو بچه.یکیش یه پسر پنج - شش ساله بود یکی هم یه دختر شانزده - هفده ساله.
مادره هم به نظر می رسید تقریبا همسن مادر من باشه که خرج خونه را با درست کردن کارهای دستی برای چند تا گل فروشی تامین می کرد.
با چوب و یک سری خرت و پرت جای تزئنی برای گل درست می کرد.
کارهاش قشنگ بودن همون هفته اول چند تا از جای گلدونی هاش را به مامان داد و مامان پشت پنجره اتاق من روی سکو روشون گلدون گذاشت.
هر روز یکی دو ساعت صبح یا غروب پسرش را برای دوچرخه سواری تو کوچه می برد و خودش دم در مواظبش می شد.
بقیه اوقات روز هم خیلی از اوقات پسره خودش در حیاط بازی می کرد.
خانمه اوایل وقتی داخل حیاط می اومد چادر سرش می کرد ولی کم کم بعد از مدتی که ببشتر با ما خودمونی شد چادر دیگه سرش نمی کرد .
من برای اینکه اون راحت باشه وقتی می اومد حیاط پرده اتاقم‌را کامل می کشیدم .
نمی خواستم فکر کنه چون مستاجر ماست سوء استفاده می کنم و هیز بازی در می یارم .
ولی معمولا پرده را طوری می کشیدم که لای پنجره باز باشه و طوری که اون من‌را نبینه من اون را دید بزنم.
سینه های بزرگی داشت بزرگتر از سینه هایی که مطلوب من بودند.
باسنش هم بد نبود تقریبا همون باسن ایده آل من بود.
معمولا شلوار راحتی پاش می کرد با پیراهن و روسری .
راه که می رفت باسنش زبر شلوارش تکون می خورد و من را حشری می کرد.
معمولا چراغ اتاقم‌را خاموش می کردم تا اتاق تاریکتر ار بیرون بشه و اون نبینه که من دارم از لای پرده دید می زنم.
از دید زدنش هم لذت می بردم هم عذاب وجدان داشتم .از طرفی نمی خواستم زنی را دید بزنم که نمی دونستم راضیه یا نه از طرف دیگه اونقدر نیاز داشتم که نمی تونستم ازش بگذرم .
از وقتی که اومده بود حال و هوام کلا عوض شده بود.
حضورش را دوست داشتم.
بلند قد بود و خوش اندام .
چندان زیبا نبود ولی چهره سفید و جذابی داشت .
هر روز لحظه شماری می کردم که برای بازی پسرش بیاد حیاط.
وقتی راه می رفت و حرکت باسن و سینه هاش را می دیدم حشرم بالا می زد و در اتاقم را قفل می کردم و شلوارک و شورتم را کلا در می آوردم و می نشستم پشت میز روی صندلی و شروع می کردم با تماشای بدن اون جق زدن .
شش ماه بود که اغلب روزها با تماشای اون جق می زدم بعد می رفتم سراغ درس هام.
خیلی خوشحال بودم که این مستاجر جدید اومده.
حضور او دنیای سکس بی عرضه من را جذاب تر کرده بود هر چند که یک عذاب وجدان به دنیای سکسیم اضافه کرده بود.
یه روز که برق یخچالشون مشکل پیدا کرده بود.
اومد در ما را زد، مادرم در را باز کرد، به مادرم گفت که برق یخچالمون قطع شده و یخچال کار نمی کنه می شه آقا روزبه یه نگاه بندازه ببینه چشه من سر در نمی یارم.
مادرم من را صدا کرد تا برم ببینم مشکل چیه.
دل تو دلم نبود تو آسمون ها دنبال همچین موقعیتی می گشتم تا بتونم بدون اینکه سوء استفاده و بی جنبگی باشه بهش نزدیک بشم شاید بتونم باهاش دوست بشم و من هم سکس واقعی را تجربه کنم .
بدو رفتم از توی جعبه ابزار یک فازمتر برداشتم و رفتم بالا تا ببینم مشکل چیه.
من یه شلوارک پام بود و یه تیشرت سورمه ای‌.
اون هم یک آستین کوتاه سفید داشت که برجستگی و بزرگی سینه هاش از پشتش بخوبی دیده می شد، شلوار راحتی خیلی نرمی را هم‌ که معمولا می پوشید پاش بود، همون که وقتی راه می رفت تکون های باسنش در زیرش کاملا معلوم بود و من بارها با تماشای باسنش در زیر اون جق زده بودم .
حشرم داشت هر لحظه بالاتر می رفت.
ولی من نمی خواستم تابلو بازی در بیارم، نا سلامتی عنوان دانشجوی مهندسی را یدک می کشیدم. سعی می کردم خیلی جنتلمن و آدم حسابی به نظر برسم و حسابی نظرش را جلب بکنم.
در ظاهر توجه خاصی به اندام اون نمی کردم ، اما نزدیک شدن به او و اینکه از من خواسته بود کاری براش بکنم هیجانم را به شدت بالا برده بود ولی من می خواستم با کنترل هیجان و احساساتم و با نمایش خیلی خوب از شخصیتم خودم را تو دلش جا کنم .
خانم در خودی بود و تقریبا همیشه سرش تو کار خودش بود به ندرت با ما ارتباط می گرفت مگر اینکه کاری پیش می اومد که اغلب بابا رسیدگی می کرد و اون روز هم چون بابا خونه نبود و او می دونست بابا صبح ها می ره سرکار خواست که من برم و برق یخچالش را چک بکنم .
به داخل آشپزخونه رفتم فازمتر را درون پریز کردم ودیدم برق نداره .
رویه پریز را باز کردم دیدم یکی از سیم های پریز که خوب وصل نشده بوده از جاش در اومده بود.
برق آشپزخونه را قطع کردم تا اون را جا بزنم.
دو سه بار از من عذرخواهی کرد که مزاحم من شده و من را از درس خوندن انداخته.
و من با خنده و تواضع بدون اینکه خیلی تابلو نگاهش کنم گفتم " خواهش می کنم وظیفمه کاری نیست "
همونطور که سر پا در حال کار بودم شروع کردم به حرف زدن تا بتونم به بهونه حرف زدن بهش نگاه کنم.
شلوارش طوری بود که وقتی راه می رفت برجستگی بالای کوسش در زیر شلوار دیده می شد.
هیچ وقت کوس را از نزدیک ندیده بودم هلاک بودم که اون شلوار لعنتی را بکشم پایین یه ساعت تمام اون کوس را نگاه کنم .
دست بزنم و بعدش کیرم را تا خایه بکنم توش.
خاک تو سر بی عرضه من ، دانشجوی مهندسی بودم ولی نمی تونستم یه زن مطلقه جوون تنها را که مستاجرمون هم بود و دائم جلوی چشمم در حال رفت و آمد بود بکنم .همه اش جق اه تف به این زندگی
چایی ریخت برام و گذاشت روی میز آشپزخونه و گفت : " بفرمایید"
با صدای اون از این افکار در اومدم و دوباره دیدن اندامش هیجانم را برد بالا.
کمی شکم داشت طوری که شکمش از پشت پیراهنش بیرون زده بود.
کاش می شد کف دستم را بذارم روی رون شکم و بمالمش.خیلی دوست داشتم پوست اون شکم را کف دستهام احساس کنم.فکر نافش حشرم را بیشتر کرد. فکر کردم پایین تر از ناف کوسش هست، ناف انگار همسایه و همراه کوس بود و در حس دادن به آدم کمک می کرد.
یکی دو دقیقه ای سیم را جا زدم و پریز را سر جاش بستم و برق را وصل کردم و یخچال بکار افتاد.
وقتی دید تونستم مشکل برق یخچال را حل کنم گفت" آقا روزبه اتومون هم هراز گاهی برقش قطع می شه شما که از برق سر در می یارید می تونید یه نگاهی هم به اون بندازید؟"
گفتم : " راستش من از اتو اینها سر در نمی یارم "
با خنده گفت: " حالا یه نگاه بندازید"
پیش خودم گفتم این دیگه چه بدشانسیه تا اومدم با درست کردن برق یخچال یه امتیاز بگیرم این اتوی لعنتی اومد وسط، آخه من کجا درست کردن اتو کجا.
البته از برق و سیستم کار اتو سر در می آوردم به هر حال اتو سیستم پیچیده ای نداره، ولی از این بند و بست و باز کردن و سر هم کردنش سر در نمی آوردم .
گفت : " بفرمایید تو هال بشینید تا بیارم اینجا راحت نیستید".
البته این پیشنهاد بدی هم نبود می تونستم به بهونه سر و کله زدن با اتو اونجا بمونم و حسابی برای دوست شدن باهاش تلاش کنم، تازه شاید هم مشکل خاصی نمی داشت با درست کردنش امتیاز بیشتری می گرفتم.
رفتم تو هال نشستم اتو را که آورد بده به من خم شد، سوتین نبسته بود سینه هاش زیر پیراهن آویزون شدن و افتادن پشت پیراهنش و سینه پیراهنش را کاملا دادن پایین.
سینه های بزرگی داشت، یقیه اش گرد و بزرگ بود و تا حدی می شد بالای سینه هاش را وقتی که خم شده بود لخت ببینی.
سینه های سفیدی داشت.باز کیرم حس گرفت چه سینه هایی کاش جرات می کردم بهشون دست می زدم.
به خودم گفتم تو حتما باید به این سینه های سفید برسی.
با خنده اتو را گرفتم همونجا گوشه هال زدم به برق و شروع کردم به کاویدن با سیم اتو در نقاط مختلف تا شاید بتونم قطعیش را پیدا کنم .
وقتی رسیدم به گلوش و محل اتصال سیم به اتو گهگاهی برقش وصل می شد فهمیدم انتهای سیم یه جایی یکی از رشته ها قطع شدن.
نگاهی به اتو انداختم، دیدم باز کردنش کار من نیست .
نمی خواستم بگم کار من نیست تا به بهونه اتو باز باهاش ارتباط بگیرم گفتم : " باز کردنش کار زیاد می بره اگر مشکلی نداره ببرم خونه سر صبر باز کنم ببینم چشه.
گفت : اگر کار زیاد داره می دم بیرون درست می کنن در اون حد دیگه نمی خوام مزاحم شما بشم می دونم گرفتار درس خوندنید".
گفتم:" حالا یه نگاهی می اندازم نتونستم درست کنم می دم بیرون درست می کنن "
گفت: " آخه نمی خوام خیلی زحمتتون بشه"
گفتم :" نه بابا زحمتی نیست، وظیمه" .
در حینی که حرف می زدیم برام میوه آورد گفت بفرمایید
تشکر کردم
داشت می رفت آشپزخونه چیزی بیاره که نگاه کردم به کونش.
با حرکت های باسنش فکرم رفت پیش کونش.
یعنی می شد کیر من سر بخوره لای اون باسن و بعد از اینکه حسابی کیرم را مالیدم لاش تا خایه بره تو اون کون.
وقتی برگشت نگاهم را از پشتش گرفتم و نگاه کردم به روبرو.
کنار هال یه عالمه از کارهاش قرار داشت .
در حالیکه نگاهشون می کردم گفتم : “کارهاتون خیلی قشنگن ،
کارتون درسته”.
تشکر کرد.
گفتم‌: " سودشون خوبه؟".
گفت: " بد نیست زندگیمون را می چرخونه"
پسرش داشت با صدای کمی کارتون می دید و اصلا حواسش به ما نبود.
چه کیس مناسبی، یعنی مخ این را می زدم چون آقا بالاسری نداشت خیلی راحت می تونستم ترتیبش را بدم.
گفت : " با درسهاتون چطورید خوب پیش می ره؟
گفتم : “بد نیست می گذرونیم یه جوری”
بلند شدم رفتم کنار میز کارش و وسایل کارش را نگاه کردم .
هویه چکش میخ انواع چسب پوشال های رنگی تخته توری و …پر بود روی میز.
گفتم: " چه وسایل کار جالبی داریدکارتون را دوست دارید؟"

گفت: " بله جذابه"
می خواستم باهاش حرف بزنم
از حرف زدن باهاش لذت می بردم
یه سری پوشال رنگی برداشتم گفتم:" اینها خیلی جالبن"

نزدیک من شد و کنارم وایستاد،
هیجان داشت من را می کشت،
یعنی می شد من بغلش کنم؟
می شد به اون سینه ها داست بزنم؟
می شد لختش کنم؟

چرخیدم طرفش و زیر چشمی حواسم به سینه ها و باسنش بود.تقریبا چسبیده به من ایستاده بود.
تنش بوی خاصی داشت،
یه بوی نرم زنونه که من را حشری تر می کرد.

گفت: " وسایل کار من کلا جذابن.
گفتم:" چرا این کار را پیشه کردید؟
گفت:" از ساختن خوشم می یاد، از اینکه من چیزی را خلق کنم.با سلیقه خودم
بدون روسری با موهای لخت قهوای و گردن بلند سفید خیلی جذاب تر بود
دلم می خواست گردنش را ببوسم
می خواستم ازش بخوام شماره واتس اپش را بده تا گهگاهی با هم حرف بزنیم.
چند بار رفتم بگم ولی جرات نمی کردم.
دلم هزار تا می زد.
لعنت به من، من چرا اینقدر بی عرضه و دست و پا چلفتی ام.
از خودم بدم اومد
ولی من آدم این کار نبودم‌.
نمی تونستم.

حالا دیگه شک نداشتم که هیچ وقت جرات نمی کنم از این جلوتر برم.
این فکر باعث شد سریع اتو را بردارم و بزنم به چاک.
وقتی که به اتاقم رسیدم‌ هنوز بوش تو دماغم‌ بود.
در ذهنم‌ با گردن سفیدی که ازش دیده بودم بدنش را تصور می کردم .
بدنی سفید و جذاب با باسنی نرم و گرد.

شورت و شلوارکم را در آوردم .
کیرم داغ شده بود، گرفتم تو دستم، یه فشار دادم.
فکرم رفت پیش باسن سفیدش .
کیرم تیر کشید،
سفت کیرم فشارش دادم.
چشم هام را بستم و در تصورم لای باسنش را باز کردم و سر کیرم را روی سوراخ کونش گذاشتم و فشار دادم .
آخ کون داغش کیرم را سوزوند.
کمی روغن سرخ کردنی که قایمکی در یک شیشه در اتاقم نگه می داشتم کفت دستم ریختم تا کیرم لیز بشه تا راحت تر بتونم جق بزنم‌.
جشم هام را بستم و در ذهنم شروع کردم به گاییدن کون داغ و سفید اون .
بویی که از او در ذهنم بود تصورم را قوی تر کرده بود.
تصور می کردم که توی هال خونه اش سر پا به صورت داگ استایل رو به مبل ایستاده و دستهاش را روی دسته های یه مبل گذاشته و کونش را داده عقب و من رفتم پشتش.
وقتی خم شده بود سوراخ کونش که قهوه ای شکلاتی و چین چین بود بیرون افتاده بود.
کیرم داشت داغ تر و داغ تر می شد.
سر نرم کیرم را روی سوراخ کونش گذاشتم و فشار دادم.
کونش باز شد و کیرم وارد کون داغش شد.
داغی داخل کونش از طریق پوست کیرم در همه وجودم دوید.
با همه توانم کیرم را فشار دادم و چشمم را بستم و کونش را می دیدم که کیر من تا خایه رفته توش.
در حالیکه در تصورم خوابیدم بودم رو کمرش و بوش در داماغم پیچیده بود تند تند همزمان با گاییدن کونش دستم را روی کیرم بالا پایین می کردم،
داغی کونش روی پوست کیرم دیوانه ام می کرد و دستم را تندتر و تندتر روی کیرم جابجا می کردم.
روغن روی کیرم کم شده بود،
برای اینکه تصورم پاره نشه سریع کفت دستم روغن ریختم و دوباره چشمم را بستم و خوابیدم رو کمرش و باز کیرم را در کون داغش حس کردم و تند تند شروع کردم به بالا پایین کردن دستم و تصور اینکه دارم تند تند کیرم را در کون داغش جابجا می کنم.
دستم را بردم زیرش و ممه های گنده اش را گرفتم.
هر لحظه داشت از کیر من بیشتر لذت می برد و کونش را بیشتر قومبول می کرد تا کیر من بیشتر بره توش.
با تصور لذتی که از کیر من می برد و کونی که قومبول کرده بود کیرم داشت می ترکید.
با سرعت هر چه تمام تر دستم را همراه با فشار بالا پایین می کردم که یه دفعه هر چی آب تو کمرم بود پاشید بیرون .
چند بار دستم را دور کیرم حلقه کردم و از پایین تا بالا روی مجرای کیرم کشیدم تا هر چی آب داشتم خالی بشه.
خیس عرق شده بودم
همونطور با شورت و شلوارک پایین دراز کشیدم و چشمهام را بستم و به خلسه رفتم
آخ چه جق لذت بخشی بود.

نوشته: باد سیاه


👍 4
👎 14
13001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

831895
2021-09-13 00:50:00 +0430 +0430

اینم یجورشه

1 ❤️

831899
2021-09-13 00:56:44 +0430 +0430

باورم نميشه اين كسشعرو تا اخر خوندم😂
تخيلات يك جقي

6 ❤️

831923
2021-09-13 01:51:58 +0430 +0430

خاک بر سرت مرد ،کاش من اونجا بودم ،استخوانام زانوهام و کمرم صبحا مثل پیرا سروصدا میکنه اینقدر سکس داشتم ،یه دور تو خیابون بزنی ۵۰ نفر مخ میزنی

1 ❤️

831930
2021-09-13 03:06:41 +0430 +0430

RANGO_021
خوشحالم که داستان من را تا آخر خوندی

0 ❤️

831931
2021-09-13 03:09:13 +0430 +0430

Armin_mhm
خوشحالم که داستان من را خوندید و نظر دادید.
این یک داستان بود نه خاطره . این زندگی من نبود.زندگی شخصی من طور دیگه ایه.

0 ❤️

831974
2021-09-13 10:47:33 +0430 +0430

جق نامه نویس تویی
بقیه این مجلوق ها اداتو در میارن

1 ❤️

831976
2021-09-13 11:00:36 +0430 +0430

عمو جون چند سالته؟ مطمئنی دانشجوئی؟؟
خودت میگی همسن مادرت بود، بعد میگی یه زن جوون کردنی؟ کم کم ۲۰ سال ازت بزرگتر بوده…

[من برای اینکه اون راحت باشه وقتی می اومد حیاط پرده اتاقم‌را کامل می کشیدم .
نمی خواستم فکر کنه چون مستاجر ماست سوء استفاده می کنم و هیز بازی در می یارم .
ولی معمولا پرده را طوری می کشیدم که لای پنجره باز باشه و طوری که اون من‌را نبینه من اون را دید بزنم.]
خداوکیلی خودت ببین چه کسشعری تف دادی… نمیخواستی فکر کنه سواستفاده میکنی و هیز بازی در میاری، ولی واقعا سو استفاده میکردی و هیز بازی میکردی… مطمئنی کسخل نیستی با این تحلیلهات؟؟؟
اون چادر سر نمیکرده، چون تو رو اصلا مرد حساب نمیکرده… اگه بغلش میکردی، میکردتت تو کون خر ، کسخول…
یعنی واقعا فکر کردی چکش زدن اینجوریه و زنا از این تیپ رفتاری، خوششون میاد؟ اونم زنی که همسن مادرته؟؟
با روغن سرخ کردنی میزنی؟؟؟ خیلی نامردی، مارکش و نگفتی که ماها تو کف ش بمونیم؟؟؟
عمو جون آدم جایی که غذا میخوره، همونجا نمیرینه…
شما رو عرضه خودت بیشتر کار کن و بیرون از خونه دنبال این کس کلک بازیا و چکش زدن باش. مگه نمیگی دانشجوئی؟؟؟ هر چند اینو که کس میگی… ولی خیابون رو که ازت نگرفتن…

1 ❤️

831985
2021-09-13 11:48:31 +0430 +0430

zede.haaaaal
درود عزیز
ممنون که داستان من را خوندی و زحمت کشیدی نقد کردی 😍 دمت گرم
اما پاسخ به نقدهای حضرتعالی
۱- خب صفت " جوانی" محدوده مشخص تعریف شده نداره. من نوعی می تونم ۴۵ ساله را جوون بدونم شمای نوعی ندونی. ولی ۲۰ سال بزرگتر از یک دانشجو که بیست ، بیست و دو سالشه می شه چهل و دو ، چهل و سه ساله که هم همسن مادر این شخص باشه هم جوون تلقی بشه

۲- در مورد کشیدن پرده، این شخص نمی خواست که واقعا هیز بازی در نیاره می خواست که اون خانم متوجه نشه و نسبت به این شخص بدبین نشه، شاید بتونه باهاش دوست بشه

۳- خب انتقادت در مورد اینکه باید بیرون از خونه خودت حالت را بکنی وارده ولی همه آدم ها که مثل شما فکر نمی کنن آدمی هم هست که با خواهر و مادرش هم سکس می کنه
من فقط خواستم همچین شخصیتی را هم به تصویر بکشم.

0 ❤️

832027
2021-09-13 19:46:08 +0430 +0430

کون بچه های جقی مثل تو لاید کون بدن فقط🍆
یکی رو پیدا کن کونتو بگاد تا درست بشی

0 ❤️

832037
2021-09-13 20:53:57 +0430 +0430

جالب بود ، از معدود داستانهایی که نویسنده خودش را الکی بزرگ و همه فن حریف معرفی نکرده و کاملا یک فرد عادی که در جامعه نمونه اش زیاد است نشان می دهد . و همینطور خانم مستاجر را هم از این نوع زنان که اخیرا توی نوشتارها مد شده تا چشمشان به یک مرد می افتد آب دهنشان کش میرود و بند لیفه اشان باز می شود نیست. از حقیقت گویی ات خوشم اومد. موفق باشی

0 ❤️

832042
2021-09-13 21:37:01 +0430 +0430

ذهنتو گاییدم حشری بی دستور پا جقی کونی
عرضه نداری کون بده حداقل

0 ❤️

832045
2021-09-13 21:57:56 +0430 +0430

kiredivoone
درود عزیز
ممنون که وقت گذاشتی و داستان من را خوندی
این صرفا یک داستانه که تلاش داره مشکل جنسی قشر عظیمی از جامعه ما را که به دلیل تابوهای حاکم بر جامعه امکان برآورده کردن نیازهای جنسیشون را ، اونطور که دلشون می خواد،ندارن، نشون بده.
این نه خاطره است و نه داستان شخص من .

0 ❤️

832047
2021-09-13 22:01:54 +0430 +0430

lamshirboy
درود و سپاس از اینکه داستان من را خوندید و وقت گذاشتید و نظر دادید.
البته پورنوگرافی باید بیشتر محرک و کمتر حاشیه داشته باشه، اما چون در این سایت حداقل داستان ها و خاطرات زیادی هستند که بر تحریک صرف متمرکز هستند من خواستم کمی از پورنوگرافی صرف فاصله بگیرم و درد قشری از جامعه را نشون بدم.

0 ❤️

832048
2021-09-13 22:05:08 +0430 +0430

آتیلا 2020
درودعزیز
ممنون که داستانم را خوندی
یاد تعزیه ای افتادم که تماشاچی بازیگر نقش یزید را گرفته بود و می زد که چرا با حسین جنگیده😃
این یک داستانه عزیز

0 ❤️

832151
2021-09-14 08:21:16 +0430 +0430

به جق زدن ادامه
دیگه چیزی نمونده تا تو تصورت ملکه انگلیسم بکنی

0 ❤️

832264
2021-09-14 20:22:44 +0430 +0430

ولی بی انصافی نکنیم جق قشنگی بود نویسندگیش یکم با اب و تاب بود

0 ❤️