شراره (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    با تعجب کاغذ رو باز کردم......
    (( برهان لعنتی ...برهان عزیزم...نمیدونم کدوم صدات کنم. فقط میدونم کاش نمیدیدمت..... پشیمونم برهان...از چیزی که بینمون اتفاق افتاد..... با اینکه با همه ی وجودم میخواستمت و با اینکه لذت بخش ترین رابطه عمرم رو باهات تجربه کردم ، ولی باز میگم کاش اصلا ندیده بودمت که کار به اینجاها بکشه..... هیچوقت تو عمرم خیانت نکرده بودم که توی لعنتی باعث شدی برای اولین بار خیانت کنم...... نمیدونم میتونم ببخشمت یا نه.......اگه نتونم ببخشمت به بهای جونت تموم میشه و اینو اصلا نمیخام....... کلافه ام......... مجبورم تا خوابی برم......سراغمو نگیر که ممکنه برات خیلی خیلی گرون تموم بشه ))


    نمی فهمیدم.....منگ بودم ....اصلا نمیتونستم بفهمم یعنی چی ..... رکابی و شلوارکمو پوشیدم و با اینکه مطمین بودم نهال رفته بازم یه نیم نگاهی تو اتاقا انداختم. رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و یه سیگار آتیش کردم و دوباره نامه رو شروع کردم به خوندن.... این بار با مکث و دقت بیشتر ..... لعنتی ..... عزیز ..... پشیمونی ...... خیانت ........ خیانت؟؟؟؟؟؟ چرا؟ خیانت به کی؟ نهال که گفت جدا شده ...... یعنی چی واقعا؟؟؟؟ به قیمت جونم تموم میشه؟؟؟؟
    اصلا سردرنمی آوردم از حرفاش ...... باید فکر میکردم..... از اول شروع رابطه ..... حرفایی که تو این مدت زده بود.... نحوه تماسهاش...... یهو قطع کردناش...... قسمی که وسط سکس داد بهم و گفت جون شراره !!! جرقه ای تو ذهنم زده شد که حتی فکر کردن بهش پشتمو لرزوند.... نکنه.... نکنه این اصلا نهال نبوده باشه...... نکنه خاله اش یعنی شراره باشه!!
    ای وااااای .....خداااااااا......نکنه این حدسم درست باشه؟؟؟
    چاره ای نداشتم جز اینکه بیفتم دنبال ماجرا و ته و توی اونو دربیارم..... علیرغم هشدار آخر نامه اش ، باید میفهمیدم چی به چیه.... با هزار بدبختی و جوری که حساسیت برانگیز نباشه طی دو سه روز از دوست و آشناها آمار کامل خونواده جعفرپور و عروسش رو درآوردم. همه چی درست بود... حداقل به ظاهر..... شراره عروس جعفرپور بود که دو تا دخترخواهر داشت به نامهای نهال و مارال...... فقط باید نهال رو پیدا میکردم که ببینم اونی که با من رابطه داشته نهال واقعی بوده یا شراره ای که خودش رو نهال جا زده بوده. تو این چندروز خواب و خوراک نداشتم و خدا خدا میکردم حدسم اشتباه باشه....... به شدت به حریم خونواده و زن شوهردار وسواس داشتم و اگه رگ گردنمو میزدن ، به زن متاهل حتی نگاه هم نمیکردم...... بار روانی این ماجرا از خواب و خوراک انداخته بودمو داشت لهم میکرد...... به کمک خواهر یه دوست صمیمی که آشنایی دوری با نهال داشت یه قرار تو یه کافی شاپ دنج و ساعت خلوت گذاشته شد و من باید چند دقیقه بعد از وقت مقرر میرفتم تا ببینم نهال واقعا خودش بوده یا نه....... دل توی دلم نبود .... ساعتی که بهم گفته بودن وارد کافی شاپ شدم...... میزشون رو دیدم و خواهر دوستم که رو به من بود و نهالی که پشتش به ورودی بود........ بر خلاف قول و قرارم با دوستم و خواهرش که گفته بودن از دور ببینم و برم ، رفتم سمت میزشون........ اضطراب و دلهره رو تو صورت خواهر دوستم میشد حس کرد....... نتونست نگاهشو از من که داشتم میرفتم سمتشون بگیره و همین باعث شد نهال رد نگاهشو بگیره و گردن بچرخونه که ببینه دوستش به چی نگاه میکنه........... وقتی به سمت من برگشت دنیا رو سرم خراب شد......... نهال بود...... نهال واقعی....... همونی که اون روز اول لعنتی سوت زده بود......... ناخودآگاه ایستادم..... خیلی خیلی سخت بود ولی همه ی توانم رو خرج کردم و رفتم جلو..... به خواهر دوستم گفتم شما لطفا برو....... بی هیچ حرفی به من یا نهال به سرعت پاشد و رفت. نشستم جاش ، دقیقا روبروی نهال....... انگار عزراییل دیده بود..... رنگ به صورت نداشت........ پرسیدم چرا؟؟؟؟ سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت........ سوالمو دوباره پرسیدم ولی گویا بدون اینکه متوجه باشم داد زده بودم چون صاحب کافی شاپ از آشپزخونه اش اومد بیرون و گفت چیه داداش چیزی شده؟؟؟؟ عذرخواهی کردم ازش و گفتم نه مساله ای نیست..... باز به نهال گفتم چرا؟؟؟؟ چرا اینکارو با من کردین؟؟؟ با صدای لرزونی گفت بخدا ...بخدا من تقصیری ندارم...... اصن اصن اصن من کاره ای نبودم از اولشم به شراره گفتم نکن اینکارو ولی گوش نکرد همش تقصیر خودش بود........
    یه ساعتی با نهال حرف زدم .... همه چیزو تعریف کرد... از اینکه اولش یه گپ و گفت ساده بین اون و خواهرشو خاله اشون بوده که خاله اش حرف منو پیش میکشه و اینکه آمارمو کامل داره و بیاین یه کم سر به سرش بزاریم و اینحرفا.... که بعد نهال متوجه میشه خاله اش واقعا علاقمند شده ولی بدجور هم سر دوراهی ادامه یا قطع کردن مونده بوده ..... حتی ماجرای سکس رو هم گفته بوده و پشیمونی بعدش رو..... اینجور که نهال می گفت بعد از اون ماجرا ، شراره خیلی بهم ریخته شده و کارش به بیمارستان کشیده ..... نامه شراره دنبالم بود...به نهال نشون دادم و پرسیدم منظور شراره از اینکه گفته بود اگه نتونم ببخشمت به بهای جونت تموم میشه چی بوده؟ جواب داد دروغ نگفته...اگه خودش رو مقصر نمیدونست و تو رو باعث پیش اومدن این ماجرا تشخیص میداد اونقدر نفوذ و آدم داشت که اینکارو بکنه و تو یه تصادف ساختگی مثلا ، تو رو از بین ببره.
    شماره تلفن نهال و ساعتهایی که میتونه صحبت کنه رو ازش پرسیدم که اگه لازم شد بتونم باهاش تماس بگیرم .... از کافی شاپ زدم بیرون..... حالم خیلی بد بود.... ندونسته و ناخواسته با زنی متاهل ....... خیلی چیزا برام معلوم شده بود دیگه..... اینکه نهال دروغین یهو وسط مکالمه قطع میکرد چون شوهرش از راه میرسیده و بعدا بمن الکی میگفت شوهرخاله ام سر زده اومد....... اینکه چرا شماره تلفنش رو به من نداده بود..... و خیلی چیزای دیگه. فقط چیزی که برام سوال موند این بود چرا وقتی بعنوان نهال اومد پیشم تو اون روز لعنتی ، بمن میگفت حق نداری کاری بکنی ولی خودش شروع میکرد به ور رفتن با من........
    فشارهای عصبی بعد از متارکه با نسرین کم بود که آوار سنگین این ماجرا هم بهش اضافه شد. با اینکه من روحم از متاهل بودن اون خبر نداشت ولی باز هم از رخدادن این ماجرا عمیقا متاثر بودم و نمیتونستم خودمو ببخشم......
    نهال واقعی خیلی بهم کمک کرد تا با این داستان کنار بیام و اتفاقات دیگه ای چند ماه بعد با نهال واقعی رقم خورد که از حوصله این مقال خارجه. اگه عمری باقی بود شاید یه روز اونها رو هم به قلم بیارم.


    نوشته: جغد تنها

  • 9

  • 3




  • نظرات:
    •   As-pikc
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • .......کیرم.......تو.....این.........روزگار.......تخمی........


      نقطه سر خط


      این نامه تا بیست ثانیه دیگه منفجر میشه گجت


    •   A.t1363
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • داداچ فيلم اكشن زياد نبين !
      تصادف ساختگي مال فيلماست


      همه چي خوب بود تا اينجا كه به تصادف ساختگي رسيدي
      البته تيمارستان رفتن اونم خيلي شور بود


      خلاصه كه اب هست اما كم است ...


    •   Sin_shin
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • نوشتن این داستان اوتم با همچین پایانی زیاد فرقی با ننوشتنش نمیکردا:/باید تا ته تهش بگی،وگرنه به چه درد میخوره


    •   ssonna
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • دوستاي ديگه رو نميدونم ولي من يكي به رمان و رمان خوني علاقه اي ندارم،اينجا عضو شدم چون تصورم اينه كه قراره خاطرات و تجربه هاي " خاص " سكسيمون رو به اشتراك بذاريم .
      حالا دوحالت داره يا من آدرسو اشتباهي اومدم يا بعضي از دوستان مستعد رمان نويس!!
       البته اصلا قصدم بي ارزش جلوه دادن ويا خداي نكرده كوچك شمردن هنر و نبوغ امثال شما خوبان نيست ، فقط برداشت خودم از خط مشي اين سايت و سليقه ي خودم رو بيان كردم كه ميتونه همش توهمات غلط من باشه.
      ومن ا... التوفيق


    •   bidelll
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود عالییییییییییییییی


    •   shiraz-m-m
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • گرچه انتظارم پایان پیچیدتر و قشنگتر بود اما بازم عالی بود جناب جغد، دیالوگ ها قسمت دوم رو هنوز یادمه بی نظیر بود،لایک ششم تقدیم شما


    •   shahx-1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • جغد تنهای عزیز خوشحالم که دوباره هنر نماییتون رو ایتنجا میبینم کارتون مثل همیشه عالی بود درود بر شما. لایک که قابلتون رو نداشت در مورد سکس هم عذاب وجدان نداشته باشید شما از شوهر داشتنش مطلع نبودید پس گناهی به گردن شما نیست. به امید دیدن کارهای جدید از شما.


    •   Takmard
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • لایک 9 ,,
      خوب مینویسین ، شروع داستان تا اواسط فوق العاده بود وقتی توی داستان یه سوژه معمایی مطرح میشه بهتره یهویی رها نشه ،البته توی متن سر نخا رو دنبال کردین و پاسخ دادین اما بخوبی خود ماجرا نبود
      دیگه اینکه وقتی قهرمان قصه ندانسته وارد کاری شده اینهمه خودخوری چرا !
      و آخر اینکه دست مریزاد


    •   .sauron.
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • خبرداری دنریس تارگرین مرد؟
      داستانی که با اون داشتیو هم به قلم بیار


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو