داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

بای سکشوال (۱)

1399/04/13

این داستان یک خاطره ی سکسی نیست. من یک نویسنده هستم و این رمان شرحی خیالی از داستان زندگی یک جراح و دانشمند برجسته ی سلول های بنیادین است که به جرم قتل و تجاوز در زندان است و داستان زندگی اش را برای وکیلش که دختر جوانی است بازگو می کند:
وقتی نگهبان از اتاق بیرون رفت، ستاره به پدرام تعارف کرد که روی صندلی بنشیند. پدرام سرش را پایین انداخته بود و منتظر بود که اول او حرف بزند. ستاره در حالیکه پرونده ی پدرام را در دست داشت و آن را ورق می زد گفت:« دکتر پدرام کامیاب! متخصص جراحی داخلی و فلوشیپ پیوند میکروسرجری سلول های بنیادین. عضو هیئت علمی و عضو اولین و بزرگترین پژوهشکده ی سلول های بنیادین در خاورمیانه.»
سپس با کمی مکث ادامه داد: «توضیح دادن هر کدوم از این عنوانا یه ساعت طول می کشه. توی رزومه ت نوشته تو اولین کسی هستی که موفق شده از سلولای بنیادین، سلول پانکراس تولید کنه و تا حالا تعداد زیادی از بیمارای دیابتی رو با میکرو سرجری همین سلولا درمان کردی. من که از این چیزا زیاد سر در نمیارم ولی به نظر میاد تو کارت حسابی واردی. حتی از بیش از 80 کشور ویزای افتخاری گرفتی.»
پدرام سکوت کرد. ستاره با حسرت به او نگاه کرد و گفت:« خیلی جوون به نظر میای. با این سن کم خیلی زود پیشرفت کردی. اصلاً بهت نمیاد که جراح متخصص باشی. سی و یک سال برای یه جراح با این همه شهرت سن کمیه. »
پدرام گفت:« مثل اینکه به اندازه ی کافی براش وقت داشتم.»
ستاره آهی کشید و گفت:« چرا این کارو کردی؟ حیف نیست جوون نابغه ای مثل تو توی اوج جوونی و وقتی می تونه سال ها کار کنه و جون هزاران نفرو نجات بده، بره پای چوبه ی دار؟»
پدرام همچنان سرش را پایین انداخته بود. آقای توکلی دوباره پرسید:« این دختری که کُشتیش، روشنک نیک منش کی بود؟ چه نسبتی باهات داشت؟
پدرام با بغض گفت:« روشنک همه ی زندگیم بود!»
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: آشنایی م با روشنک زندگیمو عوض کرد. من اون موقع نامزد داشتم. اسم نامزدم فرناز بود. از همکلاسیام بود. پدرش با پدر من دوست بود و با اصرار خانواده م باهاش نامزد کرده بودم ولی دوستش نداشتم. تا اینکه یه روز تعطیل با بهترین دوستام که کل دوران دانشگاه همراهم بودن یعنی احسان و سینا قرار گذاشتیم بریم بیرون. سینا اون روز هر دو تا برادرزاده شو که دخترای جوونی بودن با خودش آورد بیرون. یکی شون روشنک بود و خواهر کوچیک ترش روژین. اون روز کلی گفتیم و خندیدیم و تفریح کردیم. حس می کردم عاشق روشنک شدم. چهره و اندامش واسه من مثل یه ملکه ی زیبایی قشنگ و بی نظیر بود.
برگشتم خونه وداشتم لباس عوض می کردم، فکرم حسابی مشغول بود که موبایلم زنگ خورد. یه نگاه به گوشی انداختم و دیدم فرنازه. از صبح چند بار زنگ زده بود ولی جواب نداده بودم. اصلاً حوصله ی حرف زدن باهاشو نداشتم ولی برای اینکه بعداً گیر نده چرا به تلفنام جواب نمی دی، گوشی رو برداشتم:« سلام خانوم خوشگله! چطوری؟»

  • کجایی پدرام؟ باید ببینمت.
  • فرناز به جون تو تازه رسیدم خونه خیلی خ…
  • آره می دونم خیلی خیلی خسته ای! من همیشه این جمله رو می شنوم. دیگه برام تکراری شده. هر وقت می خوام بشینم باهات حرف بزنم خسته ای . خودت بگو تا حالا یه دفعه شده جدی بشینیم با هم حرف بزینم؟ تو اصلاً بهم اهمیت نمی دی…
    فرناز داشت پشت گوشی جیغ جیغ می کرد. گوشی رو با فاصله از گوشم نگه داشته بودم ولی هنوز صداشو واضح می شنیدم. نفسمو با کلافگی فوت کردم و گوشی رو گذاشتم رو تخت. گفتم بذار حرفاشو بزنه و یه ذره خالی شه. لباسامو تا کردم گذاشتم تو کمد و روی تخت نشستم. فرناز همچنان داشت حرف می زد. گوشی رو برداشتم و گفتم:«آره حق با توئه عزیزم.»
    فرناز با عصبانیت گفت:« چی چی رو حق باتوئه؟! اصلاً گوش میکنی من چی می گم؟ پرسیدم چرا بهم نگفتی امروز دست جمعی رفتین کوه؟»
    یکم هول شدم با این حال خودمو جمع و جور کردم و گفتم:« خب اون یه جمع دوستانه بود. من و احسان و سینا…»
  • آره می دونم با برادرزاده های سینا. حالا خوش گذشت؟
    تعجب می کردم که کی اینا رو به فرناز گفته با یکم مکث گفتم:«فرناز خیلی اتفاقی پیش اومد که دخترا باهامون بیان باور کن اگه از قبل برنامه ریزی کرده بودیم بهت می گفتم. گفتم شاید اون روز کار داشته باشی…»
  • همش بهونه میاری پدرام. من می خوام حتماً فردا باهات حرف بزنم. اگه بازم جوابمو ندی پا میشم میام خونه تون.
  • باشه عزیزم. فردا ظهر از بیمارستان میام دنبالت میریم بیرون ناهار می خوریم خوبه؟
  • فردا تنهام بیا خونه مون. دیر نکنیا.
    فردای اون روز نزدیک ظهر داشتم آماده می شدم برم پیش فرناز که دیدم احسان داره حسابی به خودش می رسه. رفتم جلو و گفتم: «کجا داری می ری اینطوری تیپ زدی؟»
    یه ژست برام گرفت و گفت: «با یه دختر خوشگل قرار دارم.»
    -خوش به حالت! حالا کی هست؟
  • حدس بزن.
    -من که از روابط تو سر در نمیارم.
  • روابط من به اندازه ی روابط تو پیچیده نیست.
    کیفمو و برداشتم و گفتم:« سلام منم بهش برسون.»
    یه کادوی حسابی واسه فرناز گرفتم. یه شاخه گلم گذاشتم روش و وقتی رسیدم در خونه شون احسان درو برام باز کرد. با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم:«تو اینجا چیکار می کنی؟»
    لبخند زد و گفت:«گفتم که با یه دختر خوشگل قرار دارم.»
    فرناز فوراً گفت:« من دعوتش کردم بیاد.»
    همینطوری داشتم با تعجب به جفتشون نگاه می کردم که احسان با خنده گفت:«تو با اومدن من مشکل داری؟»
    نفسمو با کلافگی فوت کردم و رفتم داخل. وقتی لباس پوشیدن فرنازو دیدم جا خوردم.یه دامن کوتاه پاش کرده بود و سینه هاش از بالای تاپی که تنش بود زده بود بیرون. فرناز دختر خوشگلی بود. موهاش بور بود و چشماش عسلی. بدنش مثل بلور سفید بود و همیشه صورتش آرایش کرده بود خیلیا آرزوشو داشتن ولی همیشه انقدر بهم گیر می داد که اصلاً دلم نمی خواست بیشتر از هفته ای یه بار ببینمش. فرناز به احسان نگاه کرد و گفت:« از دیروز برام بگو احسان.»
    احسان با تعجب یه نگاه به من انداخت و بعد سریع خودشو جمع و جور کرد: «آهان! پس مشکل اینه. جمعه قرار بود من و پدرام و سینا با هم سه تایی بریم بیرون که یهو برنامه عوض شد. و سینا بادرزاده هاشو آورد .ولی خیالت راحت باشه. پدرام نه با هیچ دختری حرف زد نه به کسی نگاه کرد. از اول تا آخرشم همش اسم تو رو میاورد.»
    فرناز قیافه شو کج کرد و با یه لحن مسخره گفت: «تو که راست می گی؛ ولی می تونست به جای اینکه همش اسممو بیاره بهم زنگ بزنه تا بیام. نمی تونست؟»
    با عصبانیت داد زدم: «آره نمی خواستم باشی چون همیشه اعصابمو بهم می ریزی.»
    اونم داد زد:«من اعصابتو بهم می ریزم؟ تو یه پسر هیز و هرزه ای.»
    فرناز داشت گریه می کرد و احسان سعی می کرد آرومش کنه. حوصله ی جر و بحث کردن باهاشو نداشتم رفتم تو بالکن و یکی دو تا سیگار پشت هم کشیدم وقتی یکم بهتر شدم اومدم داخل ولی قبل از اینکه پامو تو اتاق پذیرایی بذارم، همونجا خشکم زد. فرناز نشسته بود رو پای احسان وداشتن از هم لب می گرفتن. احسان دستشو می کشید رو کون فرناز و با لذت لباشو می خورد. چند دقیقه همونجا وایسادم. به احسان حسودیم می شد چون بر عکس من اون خوب می دونست چطوری باید با زنا رفتار کنه و آرومشون کنه. وقتی رفتم جلوتر احسان فوراً بلند شد. هر دوشون خودشونو جمع و جور کردن. با کنایه گفتم:« راحت باشین. من دیگه داشتم می رفتم.»
    فرناز سرشو پایین انداخته بود ولی احسان فوراً گفت: «پدرام! وایسا برات توضیح می دم…»
    بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:« زر نزن. من دیگه اون دخترو نمی خوام. مال خودت.»
    موقع رفتن به میز پذیرایی لگد زدم. میز چپه شد و گل و کادویی که واسه فرناز گرفته بودم افتاد رو زمین.
    مستقیم رفتم پژوهشکده ی سلولای بنیادین. یه بخش تأمین منابع اونجا داشتیم که مسئولش باهام دوست بود و حسابی هوامو داشت. اسمش وحید پاکزاد بود. کارای غیر قانونی زیاد انجام می داد. ازجمله قاچاق اعضای بدن انسان. منم چون برای تحقیقاتم زیاد سراغش می رفتم، کاری به کارش نداشتم. تقریباً چیزی وجود نداشت که نتونه برام پیدا کنه. همین که منو دید گفت:« به به! دکتر کامیاب بازم تشریف آوردن. امروز چی بدم خدمتتون؟ قلوه، ماهیچه، دل و روده، کله پاچه!»
    رفتم جلو و گفتم: «هیچ کدوم. امروز اومدم دنبال یه چیز خیلی خاص.»
    چشماشو گرد کرد و گفت:« از قیافه ت معلومه که قراره حسابی منو به زحمت بندازی.»
    -برام یه جنینِ زنده جور کن.
    -چی؟! پدرام می دونی ازم چی می خوای؟! جنین؟! خودشم زنده؟! این خودش جرمه.
    -آره. تو ام عاشق جرم و جنایتی مگه نه؟
  • اصلاً داری چیکار می کنی؟ جنین به چه دردت می خوره؟
  • برای آزمایشات جدیدم لازمش دارم. بیشتر از این چیزی نپرس.
    یه آه کشید و یکم فکر کرد. گفتم:«تو حتماً می دونی چطوری میشه یکی گیر آورد مگه نه؟»
    سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:«فقط یه راه داره. خانوم دکتر شکوهی.»
    با اخم گفتم:«اصلاً فکرشم نکن وحید.خودتم می دونی که من با اون زن مشکل دارم. بعد از اون پروژه ی کلونینگ دیگه امکان نداره بهش رو بندازم.»
    -خودتم می دونی که مرکز لقاح مصنوعی تنها جاییه که میشه توش یه جنین زنده پیدا کرد.
  • باشه! بهش زنگ بزن.
    وحید گوشی رو برداشت و یکم شکوهی حرف زد بعد گوشی رو قطع کرد. بلافاصله گفتم:« بگو که جورش کردی.»
    -بلاستوسیت سه هفته ای به دردت می خوره؟
  • معلومه که به درد می خوره. خیلی ام عالیه! تو فوق العاده ای پسر…
  • قبل از اینکه خیلی هیجان زده بشی باید اینو بهت بگم. خانوم دکتر شکوهی گفت شرطش اینه که خودت باید بری مرکز لقاح مصنوعی. گفت فقط به خودت تحویلش می ده.
  • چی؟! تو بهش قول دادی من برم اونجا؟ من پامو اونجا نمی ذارم.
  • بی خیال پدرام. مگه اون بلاستوسیتو نمی خوای؟
  • دهنت سرویس وحید.
  • راستی خانوم دکتر خیلی تأکید کرد حتماً خودت بری. فکر کنم دلش برات تنگ شده.
    رفتم سمت مرکز لقاح مصنوعی، بلاستوسیتو گرفتم. ولی اتفاقاتی که اون شب اونجا افتاد، بعدها منو تا مرز نابودی کشید.
    ستاره حرف پدرام را قطع کرد و با کنجکاوی پرسید:« اون شب چه اتفاقی افتاد؟»
    پدرام سرش را پایین انداخت و گفت:« به وقتش به اونجاشم می رسیم.»
    بعد ادامه داد: بلافاصله رفتم پژوهشکده. فریبرز دستیارم تو آزمایشگاه نشسته بود و داشت کارشو انجام می داد. همیشه یه عینک ته استکانی گرد رو صورتش بود و عین پیرمردا لباس می پوشید. وقتی منو دید از جاش بلند شد. انتظار نداشت اون وقت شب منو تو آزمایشگاه ببینه. همینطور که اخمام تو هم بود، یه شیشه ی یخ زده رو گذاشتم روی میز و گفتم:«این یه بلاستوسیت سه هفته ایِ فریز شده ست. شیش تا محیط کشت آماده کن و بقیه شم دوباره فریز کن.»
    با تعجب به شیشه نگاه کرد و دوباره به من زل زد:«اینو از کجا آوردین آقای دکتر؟! چطوری تونستین…»
    حرفشو قطع کردم و با بی حوصلگی گفتم:«نپرس چطوری. فقط کارتو انجام بده.»

روز پنجشنبه بود که یه زنجیر و پلاک خوشگل خریدم، یه تیپ حسابی زدم و رفتم خونه ی روشنک. دیدم حسابی شلوغه. هوا اون شب زیاد سرد نبود، همه ی جوونا تو حیاط جمع شده بودن. حیاط خیلی بزرگی داشتن. دور استخرشو میز و صندلی چیده بودن و همه دور تا دور نشسته بودن. دختر و پسر قاطی بودن. یه دی جی م آورده بودن و خلاصه حسابی سنگ تموم گذاشته بودن. روژین منو برد جایی که سینا و احسان با یه عده پسر جوون دیگه نشسته بودن سر یه میز. خوشحال بودم که اونجا هیچ کس منو نمی شناسه. احسان از اینکه منو می دید تعجب کرده بود. یه نگاه به اطراف انداخت و گفت:« تنها اومدی؟»
گفتم:« تو چی؟ فرناز باهات نیست؟»
احسان چشماشو تنگ کرد و گفت:« پدرام تو اشتباه می کنی. بین من و فرناز هیچی نیست.»
خیلی جدی بهش گفتم:« ببین احسان، یه ارگان تو بدن هست که بین معده و کبده اسمش پانکراسه. واسه من چرت و پرت نگو وگر نه بدونه بی هوشی پنجه مو می کنم تو شکمت، پانکراستو می کشم بیرون.»
سینا گفت:« شما دو تا چی دارین به هم می گین؟»
احسان با خنده گفت:« هیچی بابا! پدرام امروز یه جراحی پانکراس داشته داره اونو تعریف می کنه.»
سینا گفت:« یه شب پانکرانسو ول کن پدرام. از خودت پذیرایی کن. ناسلامتی اومدی جشن. »
احسان با خنده دم گوشم گفت:« روشنکو دیدی؟»
یه لحظه برق از سرم پرید و با تعجب نگاش کردم. آروم گفتم:« نه از وقتی اومدم ندیدمش. چطور؟»
یه لبخند موزیانه زد و دوباره سرشو جلو آورد و آروم گفت:« شده عین پریِ دریایی. جای فرناز جون امشب واقعاً خالیه. حالا اون یکی رو نمی گم. »
با آرنجم محکم زدم تو شکمش که دستشو گذاشت رو شکمش و گفت:«آخ! پانکراسم له شد. »
گفتم:« نترس خودم برات پیوندش می کنم.»
چشمم مدام بین دخترا می گشت ولی روشنکو نمی دیدم. از جام بلند شدم و یکم نزدیک تر رفتم. آهنگ با صدای بلند تو حیاط پخش می شد و یه عده اون وسط داشتن می رقصیدن. داشتم سمت دخترا رو نگاه می کردم که با صدای یه دختر به خودم اومدم:« دنبال کسی می گردین؟»
نگاه کردم و دیدم یه دختر با آرایش غلیظ و یه قیافه ی مصنوعی و یه لباس لختی تو فاصله ی چند سانتی متریم وایساده. یه نیم نگاه بهش انداختم که لبخند زد و دستشو گرفت سمت من. بعد خودشو معرفی کرد و گفت:« من مونا هستم. دختر خاله ی روژین و روشنک. »
دماغ عملی و لبای پروتز شده ش خیلی تو ذوق می زد. یه جوری نگام می کرد که انگار می خواد با نگاهش منو قورت بده. هیچ وقت از این جور دخترا خوشم نمی اومد. باهاش خیلی سرد دست دادم و گفتم: «منم پدرامم. »
چشام هنوز دنبال روشنک می گشت ولی پیداش نمی کردم. حتی خبری از روژین و پریام نبود. مونا دوباره گفت:« من شما رو جایی ندیدم؟ قیافه تون خیلی آشناست.»
من که هیچ علاقه ای به هم صحبتی باهاش نداشتم و می خواستم زودتر از سرم بازش کنم یه لبخند کج تحویلش دادم و گفتم:« نه خانوم من کس خاصی نیستم. راننده ی سرویس آقای نیک منشم. شاید منو با کس دیگه ای اشتباه گرفتین. »
یه لحظه جا خورد. انتظار داشت یه چیز بهتر بشنوه. رفتم اون طرف حیاط و دیدم همه جمع شدن دور یه میز و دارن دست می زنن. خودمونو قاطی جمع کردیم حالا می تونستم روشنکو ببینم که روی صندلی نشسته بود و یه کیک سه طبقه ی بزرگ جلوش روی میز بود که شمع روش شماره ی بیست و سه رو نشون می داد. نگاهم فقط به صورت روشنک بود. همش می خندید و دندوناش مثل مروارید برق می زد. موهاش قهوه ای تیره بود و مثل ابریشم لخت و براق بود. یه لباس طلایی بلند پوشیده بود و رو صورتش زیاد آرایش نداشت ولی از همه ی دخترایی که اونجا دیده بودم خوشگل تر بود. نمی تونستم جلو تر برم. همونجا وایساده بودم و محو صورت قشنگش شده بودم که چشمش تو جمع به من افتاد. چند لحظه هر دو مون به هم خیره شدیم که صدای همه بلند شد:« زود باش فوتش کن! زود باش فوتش کن!»
بقیه ی کسایی که جامونده بودن خودشونو رسوندن سر میز. اونم شمعاشو فوت کرد. همه دست می زدن. دخترا جیغ می کشیدن، یکی سوت می کشید. خلاصه حسابی شلوغ بود. دی جی آهنگ تولدت مبارکو پلی کرد و همه باهاش هم صدا شدن. وقتی دور روشنک یکم خلوت تر شد، جلو رفتم و رو به روش وایسادم. همینطور که به من نگاه می کرد از جاش بلند شد. نمی دونم چرا ازش خجالت می کشیدم. به زور زبونمو چرخوندم و بهش گفتم:« تولدتون مبارک. »
با یکم مکث گفت:« مرسی. خیلی خوش اومدین. »
جعبه ی کادوشو از جیبم بیرون آوردم و بلافاصله گرفتمش سمت روشنک. گفتم:« قابل شما رو نداره. »
یه نگاه به جعبه انداخت و گفت:« دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدین؟»
دوست داشتم عکس العملشو موقع باز کردن کادو ببینم. می خواست در جعبه رو باز کنه که مونا همراه یه پسر قد بلندو لاغر اومد جلو و منو بهش نشون داد:« داداش محسن ایشون آقای دکتر کامیاب هستن. یکی از بهترین جراحان خاور میانه.»
بعد به من نگاه کرد و گفت:« آقای دکتر ایشونم برادرم محسن. »
با تعجب بهش نگاه کردم. یه چشمک بهم زد و گفت: دوستتون شما رو بهم معرفی کرد. دلم می خواست بزنم احسانو له کنم. به محسن نگاه کردم ولی تو همون نگاه اول ازش بدم اومد. اصلاً نه خودش نه خواهرش هیچ کدوم به دلم نمی نشستن. محسن بلافاصله رفت جلو و خودشو پیش روشنک جا کرد. دستشو گرفت و گفت:« بچه ها همه جمع شدن دارن اون طرف می رقصن اونوقت شما نشستین اینجا؟! پاشین بریم پیششون.»
روشنک به جعبه ی من اشاره کرد و می خواست یه چیزی بگه که محسن جعبه رو از دستش گرفت و اونو پرت کرد روی میز. بعد گفت:« الان که وقت کادو باز کردن نیست. بیا بریم برقصیم.»
بعد رو به روژین کرد و گفت:« زود باش روژین توام بیا.»
روشنک با دودلی دنبال محسن رفت ولی همش بر می گشت و پشت سرشو نگاه می کرد. روژین به من نگاه کرد و فهمید که ناراحت شدم. جعبه رو از روی میز برداشت و گفت:« ببخشد آقا پدرام این محسن ما یه خورده خُل و دیوونه ست. تو یه فرصت مناسب می دم روشنک بازش می کنه.»
حس بدی نسبت به محسن داشتم. مثل حس یه رقیب که اصلاً در حد خودم نمی دیدمش ولی چیزی که ناراحتم می کرد این بود که خیلی رو روشنک تسلط داشت. یه جورایی بهش حسودی م می شد. یه لحظه نگاه کردم و دیدم مونا داره با لبخند نگام می کنه. وقتی با تعجب نگاش کردم گفت:« ببخشید آقای دکتر داداشم پسر خوبیه فقط یکم شیطونه به قول روژین بعضی وقتا دیوونه بازیش می گیره. راستی می تونم پدرام صداتون کنم؟»
با بی حوصلگی گفتم:« هر چی دوست دارین صدام کنین.»
بعد گفت:« نمیای بریم برقصیم؟»
من که دلم می خواست برم و کنار روشنک باشم، بدون چون و چرا رفتم دنبالش. همه اون وسط جمع بودن و می رقصیدن. مونا منو انداخت وسط و خودشم اومد. چسبیده بود بهم و با ناز و عشوه می رقصید ولی من اصلاً حواسم بهش نبود. داشتم به روشنک نگاه می کردم که دورش حسابی شلوغ بود. بعد همه دورش حلقه زدن. اونجا فقط به این فکر می کردم که چی می شد اگه روشنک فقط مال من بود؟ خودمو انداختم تو شلوغی که مونا دست از سرم برداره ولی دست بردار نبود. هر جا می رفتم دنبالم میومد. اون وسط چشمم به احسان افتاد. خودمو رسوندم طرف راستشو وقتی حواسش نبود یه تنه بهش زدم که چند قدم تلو تلو خورد و پای مونا رو لگد کرد. همینطوری داشت ازش عذرخواهی می کرد و با نگاهش واسه من خط و نشون می کشید که با خنده براش دست تکون دادم و خودمو رسوندم به روشنک که این دفعه داشت با دوستاش می رقصید. از پشت سرمو بهش نزدیک کردم و در گوشش گفتم:« یادم رفت بهتون بگم امشب خیلی خوشگل شدین.»
یه لحظه جا خورد. برگشت و وقتی منو دید شوکه شد. نمی دونست باید چی بگه. دستشو گرفتم و گفتم: «افتخار میدین؟»
بدون هیچ مقاومتی اومد طرفم. فکرشم نمی کردم که انقدر راحت باشه. با خودم گفتم:«روشنکم دوستم داره. چون هیچ پسری جرأت نکرده بود بهش نزدیک بشه.» همون موقع دی جی آهنگو قطع کرد. دلم می خواست فحشش بدم. وقتی نگاهش کردم تو بلندگو اعلام کرد:« با یه رقص عاشقانه ی دو نفره چطورین؟(صدای سوت و تشویق زیاد شد) مداد رنگیِ ابی خوبه؟»
بعدش صدای دست و جیغ و شلوغی و یه موزیک ملایم. یه دست روشنکو گرفتم و دست دیگه مو انداختم پشت کمرش. همه ساکت شده بودن. انگار داشتم خواب می دیدم. خیلی نزدیک هم بودیم. حتی حرارت نفساشو حس می کردم؛ ولی سرشو پایین انداخته بود واصلاً بهم نگاه نمی کرد. دستشو گرفته بودم و اون وسط می چرخوندمش و اونم خیلی نرم و قشنگ می قصید؛ ولی صورتش حسابی عرق کرده بود. همه انگشت به دهن وایساده بودن و فقط به ما نگاه می کردن. آروم صداش کردم و گفتم:«روشنک!»
وقتی سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد، دوباره تپش قلب گرفتم. می خواستم بهش بگم دوستت دارم ولی نتونستم. لعنت به این دو دلی! چشمم افتاد به روژین که با یه لبخند عمیق داشت بهمون نگاه می کرد و همراه دی جی آهنگو با خودش زمزمه می کرد. وقتی دید دارم نگاش می کنم بهم چشمک زد. همون لحظه لباس روشنک که خیلی بلند بود گیر کرد زیر پاشنه ی کفشش و داشت می خورد زمین که رو هوا گرفتمش. صدای دست و جیغ و سوت دوباره همه جا رو پر کرد. روشنک که خجالت می کشید زود خودشو از بغلم جدا کرد و فقط با گفتن یه کلمه ی مرسی ازم دور شد. من موندم یه رویا که نمی دونستم تهش به کجا می رسه. دوستای روشنک تند تند بادش می زدن و با خنده زیر زیرکی یه چیزایی بهش می گفتن. یه لحظه دیدم احسان با یه لبخندِ یه طرف تو صورتش وایساده رو به روم. یه مشت محکم زد تو بازوم و گفت:«بابا ایول! بلاخره کار خودتو کردی. ترکوندی پسر.»
هنوز به حالت طبیعی بر نگشته بودم که چشمم افتاد به محسن. با تنفر بهم زل زده بود و داشت نگام می کرد که تا برگشتم سمتش روشو برگردوند.
چند روز بود که از فرناز خبری نداشتم. حالم اصلاً خوب نبود. تا چشمامو می بستم قیافه ی روشنک میومد جلو چشمام. هر چقدر می خواستم فراموشش کنم و به فرناز فکر کنم نمی تونستم. خندیدنش، رقصیدنش، حرف زدنش کل حرکاتش جلو چشمم بود. تنها تو خونه ی خودم نشسته بودم که در باز شد و احسان اومد تو. کلید خونه مو داشت.هیچ وقتم در نمی زد. یه نگاه بهش انداختم و هیچی نگفتم.
احسان بهم نگاه کرد و گفت:« چته؟ چرا پکری؟ از دوست دختر جدیدت چه خبر؟»

  • دوست دختر چیه بی تربیت؟! منو روشنک قراره همین روزا نامزد کنیم.
  • پدرام از من می شنوی انقدر عجله نکن. اول درست و حسابی دختره رو بشناس بعد برای بدبخت کردن خودت اقدام کن.
  • من روشنکو می شناسم دقیقاً همون کسیه که می خوام.
    سرشو تکون داد و گفت:« معلومه خوب خرت کرده.»
    یه لیوان آبو کشیدم سرم و با خونسردی گفتم:« کاش یه خری ام واسه تو پیدا می شد. کنار هم می شدین یه جفت خرِ کامل. اونوقت منم یه نفس راحت می کشیدم.»
    از کیفی که توی دستش بود یه شیشه مشروب گذاشت بیرون و گفت:« پس امشب باید جشن بگیریم.»
    یه نگاه به مشروب انداختم و بعد به احسان نگاه کردم. با یه لحن مسخره گفت:« واسه من ادای تنگا رو در نیار. تو باید مهمونم می کردی حالا که خودم آوردمش ناز می کنی؟»
    گفتم:«باشه. خیلی کم برام بریز تا برم دستشویی و برگردم.»
    وقتی برگشتم یه لیوان نصفه رو گذاشت جلوم و لیوان خودشو زد به اون. گفت: «به سلامتی رفیقم.»
    بعد کل مشروبشو سر کشید. یکم ازش خوردم و گفتم: «عین زهر ماره!»
    -بخور لوس بازی در نیار.
    به زور یکم دیگه خوردم ولی حس می کردم چشمام داره سیاهی میره.احسان اصرار داشت همه شو بخورم. بعد از اینکه آخرین جرعه شو خوردم همه جا سیاه شد. وقتی چشامو باز کردم حس می کردم سرم سبک شده. چند ثانیه طول کشید تا هوشیار بشم و تشخیص بدم رو تخت اتاقم خوابیدم. حال خوبی داشتم مثل این بود که مواد زدم. صدای احسانو شنیدم که گفت: «بلاخره بیدار شدی خوش تیپ؟»
    می خواستم بلند شم که متوجه شدم دست و پاهام به پایه های تخت بسته شده. احسان بالا سرم وایساد و با لبخند گفت: «حالت خوبه؟»
    یه کش و قوس به بدنم دادم و گفتم:« تو دست و پامو بستی؟»
    -آره.
    -مرض داری؟ بازم کن.
    اینبار وقتی داشتم تلاش می کردم دستامو آزاد کنم متوجه شدم، لباس تنم نیست. لخت لخت بودم. دوباره با تعجب به احسان نگاه کردم و گفتم:« چه مرگته؟ واسه چی لباسامو در آوردی دیوونه؟»
    روی تخت نشست. دستشو آروم کشید رو بازوهام و گفت: «از هیکلت خوشم میاد.»
    نمی فهمیدم داره چی می گه هنوز فکر می کردم کاراش شوخیه؛ تا وقتی که خوابید روم و شروع کرد به لب گرفتن. با مقاومت می خواستم سرمو عقب بکشم ولی نمی تونستم. تلاش می کردم بند دستامو باز کنم ولی نامرد خیلی سفت بسته بودشون. حتماً می دونست قرار نیست باهاش همکاری کنم. وقتی لباشو از رو لبام برداشت شروع کردم به فحش دادنش. با عصبانیت گفتم:«روانی مادر جنده! این کارا چیه داری می کنی؟ همین الان دست و پامو باز کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.»
    با خونسردی دستشو کشید رو کیرم و گفت:« مثلاً می خوای چیکار کنی؟»
    داد زدم: «به من دست نزن عوضی.»
    بدون توجه به فحشایی که بهش می دادم همینطوری داشت با دست کیرمو بازی می داد. نمی خواستم تسلیم بشم ولی بعد از یکی دو دقیقه کیرم حسابی شق شده بود. احسان لباشو گاز گرفت و همینطوری که کیرمو تو دستش بازی می داد گفت:«اوف! خیلی سکسیه. حیف که این همه مدت ازش استفاده نکردم.»
    اینو که گفت سرشو برد پایین و کل کیرمو یهو کرد تو دهنش. داشت با لذت برام ساک می زد. هر چی فحشش می دادم و تلاش می کردم خودمو خلاص کنم فایده نداشت. سرشو آورد بالا و گفت: «داری جفتمونو خسته می کنی پدرام. چشماتو ببند و لذت ببر.»
    با عصبانیت گفتم:«کیرم تو دهن خواهر و مادرت! کس کش! ولم کن!»
    با آرامش گفت:« الان که کیرت تو دهن خودمه با دهن خواهر و مادرم چیکار داری؟»
    دوباره چند تا فحش ناموسی بد بهش دادم. این دفعه از جاش بلند شد. یه چسب 5 سانتی آورد و دهنمو چسب کاری کرد. هر چی داد می زدم صدام به جایی نمی رسید. بعد از یکم تقلا دیگه خسته شدم. اشکم داشت در میومد. این دفعه به عجز و ناله افتادم. نمی تونستم درست و حسابی نفس بکشم. نگاهش کردم و با اشاره بهش حالی کردم که دهنمو باز کنه. چسبو از رو دهنم کند و گفت: «اگه دوباره داد و بیداد کنی این دفعه محکم تر می بندمش.»
    چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم:« باشه دیگه داد نمی زنم.»
    دوباره شروع کرد به ساک زدن. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم که با چه لذتی کیرمو می کرد تو دهنشو در میاورد. خیلی حرفه ای بود. گفتم: «تا حالا هیچ دختری اینطوری واسم ساک نزده بود. چقدر خوب می خوری لامصب.»
    حسابی حشری شده بودم. دیگه اصلاً مقاومت نمی کردم. نفسام تند شده بود و از لذت آه می کشیدم. وقتی مطمئن شد آروم شدم دوباره اومد بالا و لبامو بوسید. در گوشم گفت:« قول می دم امشب بهت خوش بگذره.»
    گردن و گوشامو و نوک سینه هامو می خورد و دستاشو می کشید رو تنم. وقتی میومد رو لبام منم همراهش می کردم و لباشو می خوردم. با خنده گفت:«حالا شدی پدرام خودم.»
    با بی حالی گفتم: «میشه دستامو باز کنی؟»
    ابروهاشو داد بالا و گفت:« شرمنده رفیق. با دستای بسته بیشتر باهات حال می کنم.»
    یه ابزار خودارضایی مردونه رو بهم نشون داد. یه لوله ی ژله ای تو خالی بود. بهم گفت:«می دونی این چیه؟»
    بهش نگاه کردم و گفتم: «یه اسباب بازی سکسی.»
    سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت: «نه! این کس روشنکه.»
    همین که این جمله رو گفت قاطی کردم. دوباره با عصبانیت داد زدم:«گوه نخور تخم سگ! به چه حقی اسم روشنکو میاری؟ به جون همون روشنک دستمو باز کنی پدرتو درمیارم…»
    همینجوری داشتم یه ریز بهش فحش می دادم و تهدیدش می کردم که دوباره چسبو برداشت. فوراً لحنمو عوض کردم و گفتم: «نه! تو رو خدا دیگه اونو نزن رو دهنم نمی تونم نفس بکشم. »
    بدون توجه یه تیکه چسب برید و می خواست بزنه رو دهنم که با التماس گفتم:«غلط کردم احسان.گوه خوردم دیگه فحش نمی دم. نزن!»
    چسبو گذاشت کنار و گفت: «یه بار دیگه ادا در بیاری کل دهنتو چسب می گیرم بازشم نمی کنم شوخی ندارم.»
    گفتم: «باشه! قول می دم.»
    تو دلم داشتم فحشش می دادم ولی قدرت دست اون بود. نمی تونستم چیزی بهش بگم. کیرمو کرد توی اون اسباب بازی و بالا و پایینش کرد. انقدر لذت بخش بود که سرمو چسبوندم به بالش و چشامو بستم. خودم داشتم کمرمو بالا و پایین می کردم و ناله می کردم گفتم: «آااااه احسان! این خیلی چیز خوبیه.»
    همینطوری که کارشو انجام می داد گفت: «از کس روشنک بهتره؟»
    نمی دونم چرا این دفعه دیگه مثل دفعه ی اول عصبانی نشدم. گفتم:« تا حالا نکردمش ولی می دونم که اون بهتره.»
    -از کجا می دونی؟
    -آااه…خب کس دخترا داغ و خیسه…آااااخ…
    -آره منم فکر می کنم کس روشنک از این بهتره ولی هر چی که هست الان خوب داره بهت حال می ده.
  • تند تر تکونش بده احسان…آآاااااه… آبم داره میاد…
    خیلی جدی گفت:«جوووون پدرام. آبتو می خوام. بریزش بیرون. یالا پسر…»
    حسابی رفته بودم تو فضا و آماده بودم آبمو بپاشم بیرون که کشیدش بیرون و محکم تخمامو گرفت. داشتم می لرزیدم نفس نفس زنون گفتم: «چیکار می کنی؟! داشتم ارضا می شدم.»
    با لبخند گفت:«چه خبره؟ هنوز خیلی زوده. من هنوز لختم نشدم اونوقت تو می خوای ارضا شی؟»
    یه دیلدوی بزرگ از تو وسایلش بیرون آورد و دوباره پرسید:« حدس بزن این چیه!»
    گفتم:« لابد اونم کیر توئه.»
    با خنده گفت:« تو خیلی با هوشی. بی خود نیست که بهت میگن جراح نابغه!»
    بعد یکم روغن مالیش کرد و گفت: «حالا حدس بزن این قراره کجا بره.»
    ملتمسانه بهش نگاه کردم و گفتم:« نه! این کارو نکن احسان خیلی درد داره.»
    -اولش آره ولی بعدش خیلی لذت بخشه. تو که نمی خوای لذتشو از دست بدی.
  • نه خواهش می کنم بس کن.
    یه انگشتشو چرب کرده بود و داشت با سوراخ کونم ور می رفت. هیچ کاری از دستم بر نمیومد حتی نمی تونستم دیگه فحشش بدم. فقط با عجز و لابه التماس می کردم ولی گوشش اصلاً بدهکار نبود. یکم با انگشتش مسیرو باز کرد و سر دیلدو رو گذاشت توش. از درد داد کشیدم. با اون یکی دستش یکم کیرمو مالید و گفت:« انقدر خودتو سفت نکن. اینطوری دردش خیلی بیشتر می شه. شلش کن تا راحت تر بره تو.»
    -آااااخ… نمی تونم… خیلی درد داره.
  • انقدر مقاومت نکن! شل کن.
    کم کم بیشتر از نصفشو کرد تو کونم. بی حال شده بودم. همش سعی می کرد آروم انجامش بده که درد نکشم. گفت: «جوووون! چقدر تنگه! اولین بارته داره کون می دی؟»
    وقتی سکوت کردم سرشو بالا و پایین کرد و گفت:«می دونستم! حالم خیلی گرفته شد. همیشه دوست داشتم نفر اول خودم باشم. حالا طرف کی بود؟»
    -ولش کن! آااااخ … بگم حالت بیشتر گرفته میشه.
    -باشه نگو بذار تواین توهم بمونم که اولی ام.
    حس کردم دردم داره کمتر میشه. وقتی با دست عقبو جلوش می کردلذت می بردم. دیگه از درد ناله نمی کردم، ناله هام از روی شهوت بود. وقتی فهمید آروم شدم اون وسیله ی ژله ای رو برداشت دوباره کیرمو فرو کرد توش. سرعت دستشم بیشتر کرد. بدنم داغ شده بود. حس می کردم که سر و صورتم سرخ شده. برای چند ثانیه ساکت شدم و فقط تند تند نفس می زدم. چشمامو بسته بودم و داشتم حسابی حال می کردم. انقدر لذت داشت که دیگه طاقت نیاوردم با صدای بلند آه کشیدم و گفتم:«بکن احسان! تند تر!آااااااه… بکن…»
    حس می کردم بدنم داره شل میشه. حسابی عرق کرده بودم. احسانم داشت تند تند دیلدو رو تو کونم عقب و جلو می کرد و با اون یکی دستشم اون وسیله رو روی کیرم بالا و پایین می برد. وقتی فهمید دارم ارضا میشم. حرکت دستشو آروم تر کرد. گفتم: «نه! درش نیار…تو رو خدا احسان…آاااااه… حالم خیلی بده…ااااوووه خواهش می کنم بذار آبم بیاد…»
    بدون توجه به خواهش و التماسم هر دو تا وسیله رو ازم بیرون کشید و گفت:« نمیشه! هنوز به قسمت اصلیش نرسیدیم.»
    انگار همه ی انرژیم ته کشیده بود. با بی حالی گفتم:«آااخ مُردم.»
    -نمی دونم دخترا چطوری انقدر از تو خوششون میاد. فکر نمی کنم با هیچ کدومشون بیشتر از ده دقیقه سکس کرده باشی.
    -همون ده دقیقه ام براشون کافیه.
    -نه ده دقیقه کافی نیست. بذار یادت بدم چطوری کنترلش کنی تا هم خودت بیشتر لذت ببری هم به دخترا بیشتر حال بدی. دفعه ی اولی که خواستی با روشنک بخوابی اینجوری بی جنبه بازی در نیاریا. یکم براش مایه بذار تا حال کنه. حتی منم می تونم بیام کمکتون کنم.
    خیلی جدی گفتم: «احسان! روشنک دخلی به فرناز نداره. اون روز گذاشتم با فرناز هر کاری دوست داری بکنی ولی روشنک فرق داره. حواستو جمع کن.»
    با دلخوری از جاش بلند شد و داشت از اتاق می رفت بیرون که گفتم: «کجا داری می ری؟ حداقل دست و پامو باز کن.»
    بدون توجه به حرفم از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه ی بعد بدون لباس با یه لیوان مشروی تو دستش اومد بیرون. چشمم فقط به کیرش بود. خیلی بزرگ و کلفت بود. داشتم با تعجب نگاهش می کردم که گفت: «چیه؟»
    گفتم:«تو اون کیر خرو این همه مدت کجا قایم کرده بودی؟»
    خندید و بقیه ی مشروبشو سر کشید. بعد گفت: «تو ام یکم می خوای؟»
    سرمو تکون دادم و گفتم:« نه! همون یه ذره ای که خوردم واسه هفت پشتم بسه.»
    دوباره اومد رو تخت نشست و گفت: «بی خیال پدرام! انقدرام بد نیست مگه نه؟»
    -زر نزن بابا.
    کیر خودشو با دست یکم مالید و بالا و پایینش کرد. دوباره بهم نگاه کرد و گفت: «می خوای یکم برام ساک بزنی؟»
    سرمو ازش برگردوندم و گفتم: «عمراً.»
    با بی خیالی گفت: «مهم نیست. یه روز بهم التماس می کنی. »
    از حرفش خنده م گرفت. یکم دیگه کیرشو بازی داد و وقتی حسابی شق کرد، یه کاندوم از بسته در آورد و کشید رو کیرش. پرسیدم: «واقعاً می خوای اینکارو بکنی؟»
    رفت خودشو وسط پاهام جا داد و گفت:« معلومه که می خوام.»
    دوباره یکم سوراخ کونمو چرب کرد و آروم کیرشو سُر داد تو.یه آه بلند کشیدم ولی دیگه مثل دفعه ی اول درد نداشت. اصلاً بدم نمیومد با اون کیر گنده ش منو بکنه. آروم کیرشو عقب و جلو می کرد و با دستش کیرمو می مالید. دوباره داشتم می رفتم تو حس. هر دو تامو ناله می کردیم. گفتم:«اصلاً فکرشم نمی کردم یه روز …آاخ… با بهترین رفیقم… رو تخت خواب خودم…آااااااه…»
    احسان لبخند زد. چشماش خمار شده بود. گفت:« اوووممم ولی من… همیشه تصورش می کردم.»
    -اگه دست و پامو نمی بستی… عمراً بهت پا نمی دادم.
    -می دونم…ولی اونوقت خیلی حیف می شد.
    سرعت تلمبه زدنشو بیشتر کرد.دوباره کیرم قرمز و متورم شده بود و حس می کردم داره منفجر میشه. داد زدم:« بکن…آاااه… تندتر…»
    -جووووون! کیرمو می خوای؟
    -آااره… معلومه که می خوامش…آاااخ
    دوباره چیزی نمونده بود آبم بیاد که کیرشو کشید بیرون و خوابید روم. با لذت ازم لب می گرفت. نوک سینه هامو می خورد و با دست می مالید. دیگه داشتم دیوونه می شدم. عادت نداشتم انقدر واسه ارضا شدن صبر کنم. با بی حوصلگی گفتم:« بسه دیگه احسان! تمومش کن.»
    دوباره لبمو بوس کرد و گفت:« تو که هنوز منو نکردی. دلم می خواد هر دوتامو با هم ارضا شیم.»
    یه کاندوم دیگه در آورد وکشید رو کیر من. فقط داشتم به کاراش نگاه می کردم که سوراخ کونشو چرب کرد. گفتم:« چرا تو این همه سالی که با هم دوست بودیم بهم نگفته بودی همجنس گرایی؟»
    بهم نگاه کرد و گفت:« نه! من همجنس گرا نیستم. من از دخترام به اندازه ی پسرا خوشم میاد. به من میگن بای سکشوآل.»
    ابروهامو دادم بالا و با کنایه گفتم: «چه غلطا!»
    پاهاشو گذاشت روی تخت وکیرمو با دست روی سوراخ کونش تنظیم کرد. بعد آروم نشست روش. حس خیلی خوبی داشت. سوراخ کونش تنگ بود و به کیرم فشار میاورد. وقتی بالا و پایین می رفت، نفسام به شماره می افتاد. صدای ناله های پر از شهوت احسانم بیشتر تحریکم می کرد. دوباره اون وسیله ی ژله ای رو از رو تخت برداشت و گفت:«ااااوووف! الان فقط جای کس روشنک خالیه.»
    گذاشتش رو کیر خودشو و همزمان که رو کیر من بالا و پایین می رفت، اونم رو کیر خودش بالا و پایین می کرد. هر دو تا مون نفس نفس می زدیم و آه می کشیدیم. صدامون انقدر بلند شده بود که می ترسیدم همسایه هام بشنون ولی اون لحظه هیچی مهم نبود. وقتی احسان حرکتشو تند تر کرد یه لحظه بدنم شل شد و آبم با فشار زد بیرون. اعتراف می کنم که لذت بخش ترین لحظه ی زندگیم بود. ولی احسان هنوز داشت تکون می خورد و با شهوت ناله می کرد: آااااه! پدراااام…آااااخ… آبم داره میاااد…آااه…اوووووف…آااااااااااااااااااااااه
    یهو همه ی آبش پاشید رو سر و صورت من. چشمامو بستم. از روم اومد پایین و با دستمال صورتمو تمیز کرد. گفتم: «واسه این کارتم که شده باید حسابتو برسم.»
    خندید و گفت:« خیلی حال داد. باید یه عکس ازت می گرفتم.»
    بعد کاندممو که توش پر از مایع منی شده بود از رو کیرم برداشت. با تعجب گفت:« چرا هنوز کیرت شق وایساده؟ مگه ارضا نشدی؟»
    لبمو گاز گرفتم و گفتم:« چرا ارضا شدم ولی هنوز خیلی داغم.»
    کیرمو گرفت تو دستش و با خنده گفت: «خیلی فوق العاده ست! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.»
    -آاه… به جای اینکه انقدر حرف بزنی برام ساک بزن…
    بدون معطلی کیرمو کرد تو دهنشو شروع کرد به ساک زدن. عاشق ساک زدنش بودم انقدر با لذت کیرمو می خورد که کیف می کردم. به دقیقه نکشید که برای بار دوم آبم اومد. احسان همینطوری هاج و واج مونده بود. برای خودمم عجیب بود. تاحالا نشده بود دوبار ارضا بشم. احسان با خنده گفت: «تو دیگه چه موجودی هستی؟! همیشه دوبار ارضا می شی؟»
    با بی حوصلگی گفتم:« نه! فقط اون وقتایی که یه خری سه بار جلوی ارضا شدنمو می گیره اینجوری میشم. حالا دست و پامو باز کن.»
    همینطوری که آروم پاهامو باز می کرد گفت:« ایول! خیلی با این یه تیکه ی آخرش حال کردم.»
    وقتی دستامم باز کرد یهو از جام پریدم. از ترس چسبید به دیوار.آب دهنشو قورت داد و گفت:«پدرام! غلط کردم!»
    همینطوری که به با اخم به چشماش زل زده بودم، محکم لبامو چسبوندم به لباش. وقتی دید کاریش ندارم چشماشو بست. چند ثانیه ازش لب گرفتم و بعد آروم تو گوشش گفتم: «شانس آوردی امشب خیلی بهم خوش گذشت. ولی دیگه با اسم روشنک شوخی نکن. من به این یکی واقعاً حساسم.»

همش دنبال بهونه می گشتم که یه بار برم در خونشونو بازم ببینمش ولی هیچ بهونه ای نبود. حتی راضی بودم که برم جلو درشون وایسام و از دورم که شده نگاش کنم ولی چند روز بعدش یه اتفاقی افتاد که اصلاً فکرشم نمی کردم.
ستاره که با اشتیاق به پدرام زل زده بود و به داستان او گوش می کرد فوراً پرسید:«چه اتفاقی؟!»
پدرام ادامه داد:« یه روز بعد از ظهر که تو مطبم داشتم مریضا رو ویزیت می کردم، روژین زنگ زد و گفت روشنک حالش خوب نیست. گفت مدام بالا میاره و نمی دونم باید چیکارش کنم. هر چی ام که به سینا زنگ می زنم گوشیش در دسترس نیست. فوراً روپوشمو در آوردم و کیفم و برداشتم. وقتی از اتاق بیرون اومدم دیدم کلی مریض تو مطب نشسته. به منشی گفتم:« من یه کار خیلی اورژانسی واسم پیش اومده باید برم. ویزیت مریضا رو بهشون برگردون و اگه خواستن واسه فردا بهشون وقت بده.»
منشی گفت:« مریضای فردا رو چیکار کنم آقای دکتر؟»
همینطور که با عجله بیرون می رفتم گفتم:« خودت یه جوری جا به جاشون کن.»
سوار ماشینم شدم و اول جلوی یه دارو خونه نگه داشتم. چند تا داروی تب بر و ضد تهوع با یه سرم قندی نمکی خریدم و خودمو رسوندم خونشون. همین که ماشینو دم در نگه داشتم، روژین در حیاطو باز کرد. نگرانی از قیافش می بارید. دارو ها رو برداشتم و دنبالش راه افتادم. همینطور که داشتیم از حیاط می رفتیم سمت خونه پرسیدم:« حالش چطوره؟ هنوز تب داره؟»

  • آره. یه ساعته همینطوری داره می لرزه.
  • چیزی خورده که باعث مسمومیتش بشه؟
  • فکر کنم ظهر غذای کنسروی خورده.
  • مگه تو پیشش نبودی؟
  • نه من ظهر تو دانشگاه کلاس داشتم ناهارمو همونجا خوردم وقتی اومدم خونه دیدم روشنک حالش بده.
    به اتاق روشنک رسیدیم. رفتم تو اتاق و دیدم خیلی بی حال روی تختش خوابیده. صورتش از تب گل انداخته بود. لرزش تنشو حس می کردم. نشستم بالا سرشو پشت دستمو گذاشتم رو صورتش. حسابی داغ بود. دستشو گرفتم و آستینشو زدم بالا. داشتم تو دستش دنبال رگ می گشتم که چشماشو باز کرد. گفتم:« سلام روشنک خانوم حالتون خوبه؟»
    دوباره با بی حالی چشماشو بست. می خواستم آنژیوکتو بزنم تو رگش که دیدم روژینم از ترس چشماشو بسته. سِرُم رو بهش وصل کردم و گفتم:«تموم شد می تونی چشماتو باز کنی.»
    روژین چشماشو باز کرد و گفت:«وقتی خون می بینم حالم بد می شه. شما چطوری این کارا رو می کنین؟»
    خندیدم و گفتم:« تو به این می گی خون؟! من اگه روزی سه چهار لیتر خون تو سر و صورتم نپاشه روزم شب نمی شه.»
    قیافه شو جمع کرد و با چندش گفت:«اَه! آقا پدرام تو رو خدا. حالمو بهم زدی.»
    با خنده سرمو تکون دادم. پاشد و از اتاق رفت بیرون. هیچ وقت خودم به مریضا دست نمی زدم. حتی یادم نمیومد آخرین بار کی از کسی رگ گرفتم یا بهش دارو تزریق کردم. این کارا رو معمولاً پرستارا و تکنسینا انجام می دادن. ولی اون روز دلم می خواست خودم مثل یه پرستار مراقب روشنک باشم.
    یکی دو تا از آمپولایی رو که گرفته بودم کشیدم تو سرنگ و زدم تو سرُم؛ بعد یه جایی از بالای تخت آویزونش کردم. از تو کیفم فشار سنجمو در آوردم و داشتم فشارشو می گرفتم که روژین با یه فنجون چایی اومد تو اتاق و گفت:« حالش چطوره؟ وضعش که خطر ناک نیست؟»
    فشارش یکم پایین بود. گوشی رو گذاشتم رو قفسه ی سینه ش و صدای قلبشو گوش کردم. قلبش تند تند می زد. گفتم:« بذار این سرُم تموم بشه اگه تا اون موقع حالش بهتر نشد می بریمش بیمارستان که معده شو شست و شو بدن. ولی فکر می کنم نیازی به این کار نباشه. هر چی خورده بوده تا حالا بالا آورده.»
    روژین گفت:« دستتون درد نکنه آقا پدرام اگه شما نبودین نمی دونم باید چیکار می کردم.»
    گفتم:« خواهش می کنم من که کاری نکردم.»
    روژین گفت:« من می رم واسه روشنک سوپ درست کنم. اگه باهام کاری داشتین صدام کنین.»
    وقتی روژین رفت بیرون دوباره به صورت روشنک خیره شدم. به نظرم خیلی ناز و دوست داشتنی بود. برق یه زنجیر از زیر یقه ی لباسش دیده می شد. یقه ی لباسشو با دست یکم کنار کشیدم و دیدم زنجیر و پلاکی که برای تولدش خریده بودم تو گردنشه. انقدر ذوق زده شده بودم که حد نداشت. دستشو گرفتم تو دستم و صورتمو بهش نزدیک تر کردم. آروم گفتم:«روشنک! بیداری؟ صدامو می شنوی؟»
    چشماش یکم تکون خورد ولی جوابی نداد. گفتم:« نترس من پیشتم. انقدر بالا سرت می شینم که حالت خوب بشه.»
    خواب نبود. چشماش تکون می خورد. فکر کنم همه ی حرفامو می شنید ولی هیچ عکس العملی نشون نمی داد. یه ربع گذشت. تبش خیلی پایین اومده بود. دستشو همچنان بین دو تا دستم گرفته بودم. آروم دستشو آوردم بالا تر و نزدیک صورتم گرفتمش. وقتی چشماشو باز کرد دستشو بوس کردم. می خواست دستشو از دستم بکشه ولی اصلاً نا نداشت. یه لبخند بهش زدم و گفتم:«نترس. من که کاریت ندارم.»
    دوباره چشماشو بست. دستشو همینطوری جلوی صورتم نگه داشته بودم که روژین اومد تو اتاق. فوراً دست روشنکو گذاشتم کنار تخت و وانمود کردم دارم نبضشو می گیرم ولی روژین متوجه شد و با خنده گفت:«راحت باشین آقا پدرام به هر حال دکتر محرمه دیگه.»
    منم از حرفش خندم گرفت. گفتم:« تونستین با سینا تماس بگیرین که شب بیاد پیشتون بمونه.»
  • نه هنوز از دسترس خارجه ولی اگه حال روشنک خوب بشه دیگه لازم نیست بیاد اینجا. من و روشنک زیاد خونه تنها می مونیم. از چیزی نمی ترسیم.
  • پدر و مادرتون زیاد می رن مسافرت؟
  • آره خب اون دو تا توی شرکت بازار یابن هر ماه از طرف شرکت یکی دو تا مأموریت می رن کشورای دیگه. می رن با شرکتای دیگه قرار داد می بندن. به هر حال من و روشنک دیگه به تنهایی عادت کردیم. حتی دیگه شبا از تنهایی نمی ترسیم.
  • به هر حال اگه یه نفر کنارتون باشه بهتره. خطرناکه دو تا دختر شب خونه تنها بمونن.
    روژین گفت:«آقا پدرام روشنک فعلاً حالش خوبه. تشریف بیارین بشینین تو اتاق پذیرایی.»
    گفتم:« نه. اینجا راحت ترم. می خوام بالا سرش باشم که اگه چیزی لازم داشت بهش بدم.»
    روژین گفت:« نیازی نیست شما زحمت بکشین اگه چیزی لازم داشت من براش میارم.»
    خیلی جدی گفتم:« ببین روژین خانوم یه نوع حبوبات هست اسمش نخود سیاهه. تو سوپ بریزی خیلی خوشمزه میشه.»
    روژین یه لبخند ملیح زد و گفت:« چشم!»
    بعد از اتاق بیرون رفت. روشنک خواب بود. بلند شدم و یکم تو اتاقش قدم زدم. اتاقش یه پنجره ی بزرگ داشت که یه گوشه از حیاط کاملاً ازش پیدا بود. دوباره به اونجا نگاه کردم و یاد اون شب افتادم که داشتم باهاش می رقصیدم. یکی دو ساعت اونجا بودم سِرُمش که تموم شد، آنژیوکتو از دستش باز کردم. یه بار دیگه علائم حیاتی شو چک کردم. حرارت بدنش کاملاً پایین اومده بود و دیگه تب و لرز نداشت. فشارشم خوب بود و ضربان قلبش به حالت عادی برگشته بود. دوباره دستشو گرفتم تو دستم و بوسش کردم. کنارش آروم دراز کشیدم و به هوای اینکه خوابه آروم لبامو گذاشتم رو لباش. چشماشو باز کرد و از ترس خودشو عقب کشید. با صدای یواش گفتم: «هیس! به خدا نمی خوام اذیتت کنم.»
    چشم تو چشم داشت بهم نگاه می کرد. دوباره بغلش کردم این دفعه بدون مقاومت خودشو تو بغلم جا کرد. خیلی حشری شده بودم دوباره یکم ازش لب گرفتم ولی اینبار قبل از اینکه روژین بیاد تو از جام بلند شدم و یه نفس عمیق کشیدم.
    روژین در زد و اومد تو اتاق. فوراً خودمو جمع و جور کردم. روژین با لبخند گفت:«آقا پدرام شما به همه ی مریضاتون انقدر محبت دارین یا فقط سفارشیا رو اینطوری تحویل می گیرین؟»
    هیچی نگفتم. هوا دیگه داشت تاریک می شد. از جام بلند شدم و گفتم:« فکر می کنم روشنک دیگه باید خوب شده باشه. با اجازه تون من دیگه رفع زحمت می کنم.»
    روژین گفت:«کجا؟! شام درست کردم. حالا که انقدر زحمت کشیدین بمونین با هم شام بخوریم.»
    گفتم:« نه ممنون ایشالا وقتی روشنک حالش بهتر شد تو یه فرصت دیگه بازم میام. راستی اگه بازم مشکلی پیش اومد یا حالش بد شد به من زنگ بزنین. تعارف نکنین هر وقتی که باشه مهم نیست.»
  • چشم دستتون درد نکنه. فقط اگه لطف کنین شماره ی موبایلتونو به من بدین ممنون می شم.
  • آهان! بله خوب شد یادم انداختین.
    از کیفم یکی از کارت ویزیتامو در آوردم و بهش دادم. فوراً شماره رو زد تو موبایلش. خداحافظی کردم و از خونه اومدم بیرون. همین که تو ماشین نشسته بودم گوشیم زنگ خورد. شماره نا آشنا بود. یه نگاه به روژین کردم که دم در وایساده بود. با خنده گوشیشو نشون داد. فهمیدم خودش بود که بهم زنگ زده بود. شمارشو ذخیره کردم و راه افتادم.

دلم آشوب بود. مونده بودم تو دو راهی. از یه طرف دلم همش پیش روشنک بود. بدجوری عاشقش شده بودم ؛ جوری که نمی تونستم فراموشش کنم. از طرفیم نمی دونستم باید با فرناز چیکار کنم. خسته بودم ولی حوصله ی خونه رو نداشتم. راهمو کج کردم سمت خونه ی مهتاب.
ستاره همانجا حرف پدرام را قطع کرد و گفت:« مهتاب دیگه کیه؟ تا حالا حرفی ازش نزده بودی.»
پدرام آهی کشید و گفت:مهتاب یه زن شهرستانی بود که حدود یک سال قبل از آشنایی مون با شوهرش برای کار اومده بود تهران. ولی همون سال اول شوهرش تو جاده تصادف کرد و مرد. خودش تکنولوژیست جراحی بود و تو اتاق عمل ما کار می کرد. منم اولین بار همون جا دیدمش. یادمه تو راهرو با احسان وایساده بودیم و داشتیم حرف می زدیم که مهتاب یه سلام داد و از کنارمون رد شد.
وقتی داشت ازمون دور می شد چشمم فقط به پیچ و تاب بدنش بود. به کمر باریکش وکون قلنبه و خوش فرمش. همینطوری داشتم نگاهش می کردم که احسان یه مشت زد تو بازومو گفت:«ازش خوشت میاد نه؟»

  • من کی گفتم ازش خوشم میاد؟
  • لازم نیست چیزی بگی. من یه نگاه به چشات بندازم تا ته قضیه رو می خونم.
    ازش خوشم میومد؟! نمی دونم. ولی می دونستم یه جورایی جذبش شدم. هنوز نمی دونم چی شد که رابطه مو باهاش شروع کردم و ادامه دادم. عاشقش نبودم ولی پیش اون یه آرامش خاصی داشتم. حتی چند بار دعوتم کرد که برم خونه ش. یه بار بهش پیشنهاد دادم که خونه شو عوض کنه و یه جای نزدیک تر به محل کارش واسه خودش خونه بگیره. یکم پول بهش قرض دادم که یه آپارتمان کوچیک وسط شهر اجاره کنه. اینطوری رابطه مون صمیمی تر شد تا اونجایی که یه روز ازم خواست صیغه ش کنم. بهم قول داد هیچ کس چیزی در این مورد نفهمه. منم که رابطه م زیاد با فرناز خوب نبود و باهاش راحت نبودم عوضش پیش مهتاب خیلی حس خوبی داشتم، قبول کردم. یه صیغه ی شیش ماهه با هم خوندیم احسانم شاهدمون شد. هیچ کس به جز احسان از رابطه ی من با مهتاب خبر نداشت. تا اینکه شیش ماه تموم شد خیلی از این که فرناز یا خونواده ی خودم به رابطه م با مهتاب پی ببرن می ترسیدم؛ به خاطر همین علارقم اصرارش برای تمدید کردن صیغه یه مدت بود می پیچوندمش و زیاد سراغش نمی رفتم. سر کارم کلاً زیاد با هم حرف نمی زدیم که کسی متوجه رابطه مون نشه. بهش سپرده بودم هیچ وقت به گوشیم زنگ نزنه. خلاصه اون شب هوس کردم دوباره برم سراغش. با خودم گفتم فقط مهتاب می تونه باعث بشه یکم حالم بهتر شه. ماشینو جلو در خونه پارک کردم و زنگ درشو زدم. فوراً در و برام باز کرد. برعکس فرناز که هر وقت منو می دید غرغر می کرد مهتاب همیشه با روی باز ازم پذیرایی می کرد. اصلاً اهمیت نمی داد که چه ساعتی از شبانه روز میرم پیشش. با اینکه چند وقت بود زیاد محلش نمی ذاشتم هیچ وقت شکایت نمی کرد. اون شبم با اینکه ساعت یازده بود مثل همیشه با روی خوش ازم دعوت کرد که برم خونه. برام چایی ریخت و رو به روم نشست. یه نگاه به قیافه ی درب و داغونم انداخت و گفت:«چته پدرام؟ دوباره از چی ناراحتی؟ بازم فرناز ناراحتت کرده یا با مامانت دعوا کردی؟»
    سرمو به مبل تکیه دادم و گفتم:« چیزیم نیست فقط یکم خسته ام.»
    ازم پرسید:« شام خوردی؟»
    سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم. از جاش بلند شد و گفت:«می رم یه چیزی برات درست کنم.»
    فوراً دستشو گرفتم و گفتم:« این روزا خیلی ذهنم مشغوله مهتاب. مسائل کاری یه طرف، مسائل شخصی و خانوادگی ام یه طرف. اومدم پیشت که فقط یکم آرومم کنی.»
    کنارم نشست و دستشو انداخت دور گردنم.می خواست لبامو ببوسه که همون موقع گوشی م زنگ زد. مهتاب گوشیمو از روی مبل برداشت. با بی حوصلگی پرسیدم:«کیه؟ فرنازه؟»
    همینطور که نگاهشو به صفحه ی گوشی م دوخته بود جواب داد:« نه! دکتر نیوشا عالمیان.»
    بعد گوشی رو داد دستم. فوراً رد تماس دادم و گفتم:« ولش کن مهم نیست.»
    ولی سی ثانیه بعد دوباره زنگ زد. مهتاب گفت:« جواب بده. شاید خانوم دکتر کار واجبی داره.»
    مهتاب به بازوم تکیه داده بود. دوباره گفتم:« گفتم که عزیزم مهم نیست. الان فقط می خوام با تو باشم.»
    گوشی رو سایلنت کردم و دوباره انداختمش روی مبل، دیدم مهتاب با اون چشمای سیاهش زل زد تو چشمام. با شیطنت گفت:«اومدی شبو پیشم بمونی؟»
    گفتم:« نه حتماً باید برم خونه و مقاله یی رو که نوشتم و بردارم. فردا باید برای تکمیل کردنش برم پژوهشکده.»
    خندید و گفت:«پس دکتر کامیاب بازم یه شب مهتابی هوس کرده.»
    یه پوزخند زدم و گفتم:«یه چراغ چشمک زنم واسه ما کفایت می کنه.»
    چشمامو بستم و سعی کردم تصور کنم که روشنک کنارمه. دستمو کردم تو موهای فرفریشو حسابی بهم ریختمشون. با خنده گفت:«دوباره موهای پریشون؟!»
    همینطور که می کشیدمش سمت اتاق خواب گفتم:«هر چی پریشون تر بهتر.»
    انداختمش روی تخت و لباساشو از تنش درآوردم. عاشق اندامش بودم. کمر باریک و کون قلنبه ش دیوونه م می کرد. انقدر داغ و آتیشی بود که نمی ذاشت خودم کاری بکنم. تا به خودم بیام لباسامو ازتنم در آورد و پرید روم. یکم کیرمو ساک زد و فوراً نشست روش. دستاشو گذاشته بود رو سینه م و تند تند خودشو بالا و پایین می کرد و آه می کشید. با دستم سینه هاشو گرفتم و فشار دادم. انقدر محکم زده بودم رو کونش که جای دستام روش مونده بود. بعد از چند دقیقه حس کردم الانه که آبم با فشار بزنه بیرون. یاد حرف احسان افتادم. اون شب که دست و پامو به تخت بسته بود و سه بار لب مرز نگه م داشت و نذاشت ارضا بشم بهم گفت باید سعی کنم خودمو کنترل کنم و بیشتر به دخترا حال بدم. بلند شدم و مهتابو خوابوندم رو تخت. کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون و شروع کردم به خوردن سینه هاش. یه دستمم کردم تو چاک کسش که حسابی خیس شده بود. همینطور که ناله می کرد گفت: «آاااه…امشب چته؟»
    -می خوام یکم جنتلمن باشم اشکالی داره؟
    -اوومممم…نه خیلی م خوبه.
    با یه دست، دستمو که رو کسش بود گرفت و دو تا از انگشتامو سر داد تو واژنش. سرمو آوردم پایین و همینطور که انگشتمو تند تند توش عقب و جلو می کردم، چوچولشو با زبونم بازی می دادم و لیس می زدم. آه و ناله ش تقریبا به جیغ تبدیل شده بود. همینطور که خودش سینه هاشو گرفته بود تو دستشو فشار می داد گفت:« آآااااااه پدرام…تند تر…»
    چندثانیه بعد بدنش لرزید و کسش انقدر تنگ شد که انگشتام توش گیر کرد. همینطور که انگشتامو توش نگه داشته بودم و به لیس زدن ادامه دادم. یه آب شفاف داشت قطره قطره ازش می زد بیرون.صدای ناله هاش شهوتمو بیشتر می کرد. کیرمو گرفته بودم تو دستم و داشتم آروم می مالیدمش. با یه صدای بی حال ولرزون گفت: «بسه پدرام…آااااااه… دیگه نمی تونم…»
    -اوووومممم خیلی شیرین وخوشمزه س.
    -آااه…ااوووه…بس کن…مُردم…آااااه
    خیلی حالم بد بود سرمو بلند کردم و گفتم:« دیگه نمی تونم واسه کردنت صبر کنم.»
    خودمو انداختم روش و کیرمو تا ته کردم تو کسش… چشمامو بستم و سعی کردم روشنکو تصور کنم. تند تند عقب و جلوش کردم و ده ثانیه طول نکشید که آبم اومد.
    قصدم این نبود که اون شب اونجا بمونم ولی اونقدر خسته بودم که خوابم برد. صبح ساعت پنج بود که مهتاب به زور از خواب بیدارم کرد. گیج و منگ اطرافمو نگاه کردم. هنوز نمی دونستم خوابم یا بیدار. دوباره پشتمو کردم بهش و گفتم:«هنوز که هوا تاریکه بذار یکم دیگه بخوابم.»
    دوباره شونه مو تکون داد و گفت:«پاشو پدرام مگه نمی خواستی بری از خونه مقاله تو برداری؟ تا بری خونه ودوباره برگردی سمت بیمارستان دیرت میشه. نمی خوای قبلش یه دوش بگیری؟»
    تازه یادم افتاد باید مقاله مو بر می داشتم. هراسون از جام بلند شدم و گردنمو مالش دادم. گفتم:«پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟»
    مهتاب از جاش بلند شد و گفت:«آخه خیلی خسته بودی دلم نیومد نصفه شبی بیدارت کنم.»
    وقتی مهتاب چراغو روشن کرد، از شدت نور چشمامو بستم و گفتم:« اَه! روشنش نکن.»
    با خنده گفت:«پس چرا دیشب تو خواب همش از روشنایی حرف می زدی؟»
    چشمامو تنگ کردم و گفتم:«چی؟! روشنایی؟!»
    مهتاب دست به سینه رو به روم وایساد و گفت:«یه چیزایی می گفتی که درست متوجه نشدم. روشن، روشنا، شایدم روشنک.»
    یه تکون خوردم و دوباره یاد روشنک افتادم. تمام شبو فقط به فکر اون بودم. وقتی اسمشو می شنیدم قلبم تند تند می زد. با تعجب به مهتاب نگاه کردم که مثل همیشه داشت لبخند می زد. از جام بلند شدم و با بی حوصلگی گفتم:«به جای اینکه انقدر حرف بزنی. برو یه حوله برام بیار.»
    با یه لحن آروم گفت:«حوله رو گذاشتم تو حموم. حمومم برات گرم کردم.»
    بی تفاوت از کنارش رد شدم. شونه هاشو انداخت بالا و گفت:« خدا تو بیمارستان بهمون رحم کنه. امروز بازم دکتر از دنده ی چپ بلند شده.»
    فرداش روشنک خودش بهم زنگ زد. ازم تشکر کرد و وقتی ازش خواستم با هم قرار بذاریم قبول کرد. تازه بعد از این همه سال داشتم عشق واقعی رو تجربه می کردم. تازه داشتم می فهمیدم این که می گن آدم وقتی عاشق یه نفر باشه با دیدنش قلبش تند تند می زنه یعنی چی. تازه داشتم می فهمیدم انتظار کشیدن برای دیدن یه نفر یعنی چی. اینکه وقتی می بینیش حالت از این رو به اون رو میشه. خودتو فراموش می کنی، بقیه رو فراموش می کنی اون یه نفر میشه همه ی دنیات.
    نزدیک ظهر می خواستم از اتاق عمل برم بیرون که مهتاب سر راهم وایساد. یه نگاه به اطراف انداختم و با صدای آروم گفتم:« تو اینجا چیکار می کنی؟! مگه بهت نگفتم نمیخوام کسی ما رو با هم ببینه؟»
    گفت:« نترس کسی اینجا ما رو با هم نمی بینه.»
  • مهتاب! هر چی می خوای بگی زود بگو. من باید برم دیرم شده.
    ملتمسانه بهم نگاه کرد و گفت:« می خواستم در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم. ولی دیشب خسته بودی و زود خوابت برد.»
    دسته چکمو از جیبم در آوردم و گفتم:« بیا هر چقدر می خوای خودت بنویس.»
    با دلخوری دستمو پس زد و گفت:« دست چکتو بذار تو جیبت. من ازت پول نمی خوام.»
    -پس چی؟
  • می خوام در مورد خودمون حرف بزنم. در مورد ازدواج…
    یه نگاه به ساعتم کردم و با صدای آروم گفتم:« عزیزم من الان باید برم. یه روز میام که در موردش با هم حرف بزنیم باشه؟»
    گفت:«ولی…»
    اجازه ندادم دیگه چیزی بگه فوراً گفتم:« خسته نباشید خانوم رحمانی.»
    همینطور که داشت با ناراحتی نگاهم می کرد، از کنارش رد شدم و رفتم. وقتی کارم تموم شد، رفتم سراغ احسان ولی توی بخش نبود. وقتی از پرستارا سراغشو گرفتم گفتن رفته کتاب خونه ی بیمارستان. رفتم دنبالش. اون ساعت معمولاً هیچ کس تو کتابخونه نبود. احسانو با روپوش سفید کنار قفسه ی کتابای پزشکی پیدا کردم. یه کتاب جلوی صورتش بود و به هیچ جا توجهی نداشت. یه پق کردم از ترس تکون خورد و برگشت سمت من. همینطوری داشتم بهش می خندیدم که با اخم گفت:«هیس! یواش اینجا کتابخونه ست بی فرهنگ.»
  • زر نزن بابا! برو لباستو عوض کن بریم یه دوری بزنیم حوصله ندارم برم خونه.
    گفت:« دیروز که رفتی دکتر نیوشا عالمیان اومده بود اتاق عمل.گفت می خواد باهات حرف بزنه.»
    بعد لبخندشو پررنگ تر کرد و با شیطنت خاص خودش گفت:« ببینم این نیوشا خانوم همونی نیست که یه بار دعوتت کرده بود بری خونه شون مهمونی…
    حرفشو قطع کردم و گفتم:« اون مال یک سال و نیم پیش بود من دیگه باهاش رابطه ندارم.»
    احسان دوباره یه لبخند نصفه و نیمه زد و گفت:«راستی شنیدم رفتی مرکز لقاح مصنوعی پیش دکتر شکوهی. موضوع چیه؟»
    با تعجب پرسیدم:«تو از کجا فهمیدی؟»
    یه ژست مغرورانه گرفت و گفت:«منو دست کم گرفتیا. من همه جا آشنا دارم. نادیا رو که یادت میاد، شاگرد دکتر شکوهیه. تو آزمایشگاه لقاح مصنوعی کار می کنه. بهم زنگ زد خیلی م بهت سلام رسوند. حالا نگفتی واسه چی رفتی.»
    می خواستم یه فحش درست و حسابی بهش بدم که گوشیم زنگ خورد. شماره ی روشنک بود. فوراً گوشی رو برداشتم و گفتم:«دارم میام دنبالت عزیزم.»
    یه پوزخند زد و گفت:« روشنک بود؟! شدی راننده ی خصوصی دختر نیک منش؟»
    با همون لبخند حرص درارگفتم:« بله و همینطور پزشک خانوادگیشون.»
    داشتم ازش دور می شدم که با شوخی گفت:«پدرام! فرناز می دونه دیشب پیش مهتاب بودی؟ آخ آخ خدا کنه تو آسانسور یه موقع مهتابو نبینم چون مجبور می شم بهش بگم رفتی سراغ روشنک. راستی شماره ی نیوشا جونو تو گوشیم سیو کردم.»
    همینطور که با سرعت ازش دور می شدم گفتم:« زنگ بزن باهاش قرار بذار؛ ولی قبلش حتماً وصیت نامه تو بنویس.»
    اون روز چند ساعت با روشنک بیرون بودیم، بعد از اینکه ازش خداحافظی کردم، رفتم سمت پژوهشکده، وقتی وارد آزمایشگاهم شدم فریبرز فوراً از جاش بلند شد و بهم سلام کرد.فوق العاده پسر با هوش و دقیقی بود و خیلی ازم حرف شنوی داشت. ولی من مثل بقیه ی همکارام باهاش خیلی خوب تا نمی کردم. خوشم میومد اذیتش کنم. اون شبم فقط می خواستم بهش گیر بدم. یه نگاه به گزارش روزانه ش که خیلی دقیق نوشته شده بود انداختم و پرسیدم:«بین ساعت دوازده و نیم تا یک دما و رطوبت داخل انکوباتور چقدر بوده؟ چرا تو گزارشت ثبت نشده؟»
    با دستپاچگی گفت:« آقای دکتر من اون موقع فقط یه ساعت از آزمایشگاه رفتم بیرون تا…»
    حرفشو قطع کردم و گفتم:« برای من بهونه تراشی نکن. گفته بودم دما و رطوبت هر نیم ساعت باید چک بشه. این سلولای نئوبلاست خیلی حساسن ممکنه آسیب ببینن می فهمی؟ نه معلومه که نمی فهمی.»
    سرشو انداخت پایین و گفت:«بله خیلی معذرت می خوام آقای دکتر از این به بعد بیشتر حواسمو جمع می کنم.»
    همون موقع نیوشا بدون در زدن اومد داخل آزمایشگاهم و در حالیکه معلوم بود عصبانیه دست به سینه وایساد رو به روم. نیوشا فلوشیپ ارشد پژوهشکده و مدیر پروژه ی سلولای بنیادین دیپارتمان سی بود. چند سالی از من بزرگتر بود و هر چی که از کار آزمایشگاه و کشت سلولا یاد گرفته بودم در واقع چیزایی بود که اون بهم یاد داده بود. خیلی خوشگل و فوق العاده نبود در ظاهر خیلی معمولی بود ولی از خونواده ی سر شناسی بود و روابط زیادی داشت. خودشم دختر سخت کوشی بود. به خاطر همینم خیلی مغرور و از خود راضی بود. من با اینکه اون موقع با فرناز نامزد بودم ولی همون سال اولی که وارد پژوهشکده شدم با نیوشا دوست شدم و یه مدت با هم رابطه داشتیم؛ ولی خیلی زود سر مسائل مختلف به اختلاف خوردیم و دیدیم که دیگه نمی تونیم با هم کنار بیایم. اعتراف می کنم که من عادت کرده بودم برای رسیدن به جایگاهی که می خواستم، یه جورایی از آدمای اطرافم سوء استفاده کنم. در واقع من فقط بهش احتیاج داشتم که بتونم جای پامو توی پژوهشکده محکم کنم. رابطه ی من و نیوشا به سه ماهم نکشید. بعد شم همه چیز با دعوا و دلخوری تموم شد. از اون به بعد نیوشا روی کار من حساس شده بود و مدام کنترلم می کرد که بتونه ازم آتو بگیره. نمی دونم از کجا فهمیده بود که من دارم قایمکی روی پروژه ای که پیمان( برادرم) ازم خواسته بود کار می کنم. چون فقط من و فریبرز ازش خبر داشتیم و البته وحید. همینطوری زل زده بودم تو چشماش و بهش نگاه می کردم که با یه لحن طلبکارانه گفت: « دکتر کامیاب! سه روزه که دارم باهاتون تماس می گیرم ولی جواب منو نمی دین. اگه این اسمش بی احترامی نیست پس چیه؟»
    از جام بلند شدم و گفتم: «ببخشید خانوم دکتر. قصد بی احترامی نداشتم. شاید سرم شلوغ بوده.»
    بدون اینکه حرفی بزنه با حالت چهره اش مسخره م کرد. مثلاً می خواست بهم بگه:« آره جون خودت! من که تو رو می شناسم و می دونم عمداً بهم جواب ندادی!» پرسیدم:« حالا بابت چی انقدر اصرار داشتین با من صحبت کنین؟»
    با همون لحن گفت:«نگفته بودین قراره هنوز پروژه ی قبلی رو تموم نکرده یه کار جدید شروع کنین.»
    با خونسردی جواب دادم:«عه! نگفته بودم؟! حتماً یادم رفته بهتون بگم.»
    با عصبانیت گفت: «می خوام باهاتون خصوصی صحبت کنم. همین الان!»
    وقتی با حرص از آزمایشگاه رفت بیرون یه نگاه تیز به فریبرز انداختم. اون بیچاره ام فقط دستشو به علامت تسلیم بالا آورد و سرشو تکون داد که بگه من چیزی بهش نگفتم. نفسمو با صدا دادم بیرون و دنبال نیوشا راه افتادم. یه گوشه از سالن وایساد. با فاصله ی کمی رو به روش وایسادم و دستامو تو جیب شلوارم فرو کردم. یه جور با بی خیالی بهش نگاه می کردم که بگم حرفایی که می خوای بزنی اصلاً برام مهم نیست. منتظر موندم که اول خودش شروع کنه. یه نگاه به اطراف انداخت و چون کسی رو ندید با یه صدای آروم اما پر از حرص گفت: «تو قوانینو خوب می دونی. این پژوهشکده پروتکل داره و طبق این پروتکل هر دیپارتمان موظفه صرفاً روی پروژه ای که از طرف وزارت علوم و فناوری بهش سپرده شده کار بکنه ولاغیر.»
    یه لبخند زدم و گفتم: «تو می تونی خیلی از این مواردو زیرسیبیلی رد کنی. بدون اینکه کسی بفهمه.»
    با اخم گفت:« آوردن بلاستوسیت زنده به داخل پژوهشکده مسأله ی ساده ای نیست که بتونم نادیده بگیرمش.»
    یه پوزخند زدم و گفتم:« خوب واسه خودت آدم جمع کردی. فکر نمی کردم وحیدم آدم تو باشه و بهت راپورت بده.»
  • مگه یادت رفته این پژوهشکده برای چی تأسیس شده؟ استفاده از یه انسان زنده برای پرورش ارگان یه کار غیر اخلاقیه. این پژوهشکده تأسیس شد تا با پروژه ی کلونینگ مقابله کنه. همه ی ما قسم خوردیم از این کار جلوگیری کنیم و فقط از سلولای بنیادین برای ساخت ارگان استفاده کنیم.
  • لازم نیست اینو بهم یادآوری کنی. من خودم اولین کسی بودم که با پروژه ی کلونینگ مخالفت کردم. فکر می کنی چرا شکوهی از من متنفره؟ چون من باعث شدم پروژه ی چند میلیاردیش بهم بخوره.
  • بله! و حالا رفتی و به صورت غیر قانونی یه بلاستوسیت ازش گرفتی. کشتن یه جنین زنده چه فرقی با کشتن آدمای شبیه سازی شده داره؟
  • من دارم سعی می کنم کاری کنم زودتر به نتیجه برسیم. کار کردن روی جنین یه راه میانبره. بعضی وقتا آدم مجبور میشه یه چیزایی رو قربانی کنه و یه خرده غیر قانونی و غیر اخلاقی رفتار کنه.
  • برای شهرت بیشتر؟
  • من دارم برای کل پژوهشکده این کارو می کنم.
  • اگه اینطور بود می تونستی مجوزشو از استاد صفایی بگیری.
  • نیوشا! امشب حالم خوبه سعی نکن اعصابمو بهم بریزی.
  • با اعصاب تو کاری ندارم. دارم به عنوان مدیر پروژه بهت اخطار می دم.
    خیلی آروم و شمرده شمرده گفتم:« ببین خانوم مدیر! من دکتر پدرام کامیاب هستم. پروتکل من با پروتکل پژوهشکده فرق داره. من روی هر چیزی که دلم بخواد کار می کنم.»
    یه پوزخند زد و گفت:« منم دکتر نیوشا عالمیان هستم و می دونم با آدمایی مثل تو چطوری باید رفتار کرد. فکر کنم بد نباشه استاد صفایی بفهمه اینجا چه اتفاقایی داره میفته.»
    سرمو بردم نزدیک گوشش و آروم گفتم: «اگه دلت واسم تنگ شده لازم نیست بد اخلاقی کنی. می تونی امشب بیای پیشم.»
    سرشو کنار کشید و گفت:«منتظر عواقب کارات باش.»
    بعد همینطور که با نگاهش برام خط و نشون می کشید ازم دور شد. عصبانی بودم. بلافاصله رفتم سراغ وحید. تو زیر زمین یکی از دخترای کارآموزو گرفته بود و داشت ازش سوء استفاده می کرد. دختره همینطور که سینه هاش از رو پوشش بیرون بود، نشسته بود و داشت براش ساک می زد. سر دختره رو با دستاش گرفته بود و هی می گفت:«جوووون… بخور… قشنگ دهنتو باز کن…اوووووف… دندون نگیر فقط با لب و زبونت…»
    وقتی چشمشون به من افتاد فوراً خودشونو جمع و جور کردن. دختر از جاش بلند شد و با خجالت روپوششو مرتب کرد. وحید زیپ شلوارشو کشید و گفت: «دکتر کامیاب! زنگ می زدین خودم میومدم خدمتتون.»
    همینطوری دست به سینه وایسادم و به دختره گفتم:« میشه چند دقیقه تنهامون بذاری؟»
    دختره فوراً گفت:« چشم آقای دکتر.»
    تند تند از پله ها بالا رفت. وحید با لبخند گفت:« چی شده بازم چیزی لازم داری؟»
    آروم گفتم:« آره. یه ترسوی کس کش لازم دارم که هر کاری می کنم بره به نیوشا خبر بده.»
    وقتی با عصبانیت رفتم جلو، یه قدم رفت عقب. یقه ی لباسشو گرفتم با حرص گفتم:«خیلی آشغالی.»
    با ترس گفت: «پدرام یقه مو ول کن مثله آدم باهم حرف بزنیم.»
    -فکر کردی اگه به نیوشا بگی بهت جایزه می ده؟
  • مجبور شدم بهش بگم. خودت که می دونی بیشتر تجهیزات و لوازم این پژوهشکده رو بابای نیوشا تأمین می کنه. منم فقط به لطف اون اینجا موندگار شدم.
    -تو می دونستی شکوهی عوض اون بلاستو سیت ازم چی می خواد درسته؟
  • نه! قسم می خورم به من چیزی نگفت. مگه چی ازت خواست؟
    یقه شو ول کردم و گفتم:«کار من دیگه با تو تمومه.»
    داشتم می رفتم که دنبالم اومد و گفت:«پدرام! به خدا مجبور بودم. نمی تونستم به نیوشا دروغ بگم.»
    بدون اینکه جوابشو بدم برگشتم آزمایشگاه.

فردای اون روز نزدیک ظهر بود که احسان با عجله اومد سراغمو گفت:«پدرام! برو لباساتو عوض کن و از بیمارستان برو بیرون.»
گفتم:« چی شده مگه؟»

  • فرناز اومده داره در به در دنبالت می گرده. خیلیم عصبانیه. تا پیدات نکرده فقط برو.
    خیلی خونسرد وایسادم و گفتم:« بی خود عصبانیه. مگه چی شده؟ الان کجاست؟»
    با تعجب نگام کرد و گفت:«پدرام مثل اینکه تو اصلاً تو باغ نیستی. فرنازو نمی شناسی؟ میاد اینجا آبرو ریزی راه میندازه پیش همکارا برات بد میشه ها.»
    همون موقع فرنازو دیدم که با عصبانیت داشت بهم نزدیک می شد. احسان یکی زد تو پیشونیش و گفت:«بدبخت شدیم.»
    اومد جلو و بدون اینکه سلام کنه به احسان گفت:«پس از صبح ندیدیش و نمی دونی کجاست؟»
    احسان داشت سعی می کرد آرومش کنه. بهش نگاه کردم. قیافه ش خیلی پریشون و تو هم بود. اولین باری بود که می دیدم آرایش نکرده. لنز تو چشماش نبود. وقتی به چشماش نگاه کردم تازه فهمیدم رنگ چشمای خودش از اون لنزای رنگی که می زنه خیلی قشنگ تره. حتی یه کرم به صورتش نزده بود. موهای طلایی ش رو صورتش ریخته بود و نگران به نظر می رسید. تو اون حالت خیلی چهره ی معصومی داشت. اصلاً حواسم نبود که دارم عاشقانه بهش نگاه می کنم. انگار اولین بار بود دارم می بینمش. به خودم اومدم و گفتم:«چی شده فرناز؟ اینجا چیکار می کنی؟»
    با چشمایی که از عصبانیت به سرخی می زد بهم نگاه کرد و گفت:« خیلی کثافتی پدرام. حیف که تو این چند سال نشناخته بودمت.»
    یه نگاه به اطرافم انداختم و دستشو گرفتم. با صدای آروم گفتم:« هیس! آروم باش! بیا بریم بیرون با هم حرف بزنیم ببینم چی میگی.»
    دستشو با حرص از دستم کشید و گفت:« به من دست نزن. من با تو دیگه هیچ حرفی ندارم. تو بهم ثابت کردی که لیاقت منو نداشتی.»
    همه ی پرستارا یه جا جمع شده بودن و به ما نگاه می کردن. صدای پچ پچا رو می شنیدم. کم کم اخم کردم و گفتم:« صداتو بیار پایین. زشته من اینجا آبرو دارم.»
    ولی فرناز ول کن نبود صداشو بلند کرده بود و هر چی دلش می خواست می گفت. داد زد:« با من از آبرو حرف نزن. تو روی هر چی آدم عوضیه سفید کردی. خیال کردی من انقدر احمقم که نمی فهمم؟»
    کاراش داشت عصبی م می کرد. احسان دوباره اومد جلو و گفت:«فرناز! خواهش می کنم برین بیرون حرف بزنین. اینجا اصلاً واسه این حرفا مناسب نیست.»
    فرناز با حرص به احسان نگاه کرد و گفت:« تو یکی حرف نزن. همه ش تقصیر توئه. توام باهاش همدستی.»
    احسان اخم کرد و گفت: «به من چه ربطی داره؟! اصلاً به من چه که دارم خودمو قاطیه دعوای شما می کنم؟ هر جا خواستین دعوا کنین به درک.»
    بازوی فرنازو گرفتم و کشون کشون از بخش بردمش بیرون که به زور خودشو ازم جدا کرد و داد زد:«گفتم به من دست نزن کثافت.»
    منم صدامو بلند کردم و گفتم:« به چه جرأتی با من اینجوری حرف می زنی؟ تو اصلاً چه حقی داری پاشی بیای تو محل کار من سرو صدا راه بندازی؟»
    کم کم عصبانیتش کمتر شد و شروع به گریه کرد. مثل یه بچه یتیم داشت گریه می کرد. وقتی یه زن پیشم گریه می کرد نا خودآگاه عصبی می شدم. دستمو با حرص کشیدم رو موهامو گفتم: «می گی چه مرگته یا نه؟»
    -مهتاب زن صیغه ایت دیروز بهم زنگ زد و گفت یه دوست دختر جدید پیدا کردی. روشنک! فیلم رقصتونو تو مهمونی دیدم.
    یکم هاج و واج نگاهش کردم ولی نمی خواستم خودمو ببازم. با عصبانیت گفتم: «آره! وقتی که می دیدم هر روز باید تو رو از تو بغل یه نفر جمع کنم چرا نباید می رفتم سراغ یکی دیگه؟»
    همون لحظه با حرص یه سیلی محکم بهم زد و گفت:«دیگه حق نداری اسممو بیاری. ولی یادت باشه کسی که نامزدیمونو بهم زد من بودم نه تو.»
    حلقه شو در آورد و پرت کرد تو صورتم. شوکه شدم. اصلاً انتظار همچین حرکتی رو نداشتم. به قدری عصبانی بودم که اگه اون همه آدم اونجا جمع نشده بودن و نگامون نمی کردن، همون جا کارشو تلافی می کردم؛ ولی خودمو کنترل کردم. نگاهم به مهتاب افتاد که دست به سینه وایساده بود و بی تفاوت بهم نگاه می کرد. فرناز با قدمای محکم دور شد و از اونجا رفت. احسان برگشت و به همه ی اونایی که اونجا جمع شده بودن گفت:«چیه؟ مگه فیلم سینماییه وایسادین دارین و نگاه می کنین؟ مگه کار ندارین؟ برین سر کار خودتون.»
    همه در حالیکه پچ پچ می کردن از اونجا پراکنده شدن. مهتابم که تا لحظه ی آخر چشمش به من بود با یه لبخند تلخ ازم دور شد. انگار می خواست با نگاهش بهم بگه لیاقتت در حد همین دختره ست که پیش همه تحقیرت می کنه. احسان اومد پیشم و دستشو گذاشت رو شونه م. گفت:« بی خیال پدرام. برو لباساتو عوض کن بریم خونه.»
    دست اونم پس زدم و گفتم:« کاری به کارم نداشته باش می خوام تنها باشم.»
    -پدرام…
    -خفه شو.
    انقدر کلافه بودم که داشتم دیوونه می شدم. احساس تحقیر می کردم. مدام خودمو لعن و نفرین می کردم. با عصبانیت رفتم سراغ مهتاب و گفتم:«حالا دیگه کارت به جایی رسیده که زنگ می زنی به فرناز منو می فروشی آره؟ با این کارا می خوای چیو ثابت کنی؟»
  • من اینکارو نکردم پدرام.
  • مگه بهم قول نداده بودی هیچ کس چیزی از رابطه مون نفهمه؟ این بود قول و قرار گذاشتنت؟ فکر کردی اگه این کارا رو بکنی من باهات ازدواج می کنم؟ کور خوندی.
  • پدرام یه دقیقه به حرف من گوش کن…
  • تو گوش کن. اگه نسل همه ی آدمای رو زمین منقرض بشه و تو دنیا فقط من و تو بمونیم بازم باهات ازدواج نمی کنم. پس دیگه این پنبه رو از تو گوشت بیرون کن.
    دیگه اجازه ندادم چیزی بگه. حرفامو زدم و رفتم بیرون. شب وقتی درو باز کردم و رفتم تو خونه چشمم به احسان افتاد که رو کاناپه لم داده بود. بلافاصله گفت: « یه استادی یه روز بهم گفت شعور هیچ ربطی به تحصیلات دانشگاهی نداره. بنده خدا راست می گفت. عقل و فهم و ادبم دقیقاً همینطوره. اینا رو امروز خودم با چشم خودم دیدم.»
  • بازم اومدی یه ریز تا صبح کس شعر بگی؟
  • خیلی بی شعوری.
  • عصبانی بودم.
  • می دونم! حداقل آدم باش با کسی بد رفتار کردی بگو ببخشید.
  • عمراً! دیگه کاری نداری؟
  • از اولشم باهات کاری نداشتم. اشتباه کردم اومدم اینجا.
  • خب پاشو با یه خداحافظی خوشحالم کن.
    پاشد و اومد رو به روم وایساد. خیلی جدی گفت: «ولی من یه نظر دیگه دارم. چطوره یکم برات ساک بزنم. شاید اون سیلی که از فرناز خوردی رو فراموش کنی.»
    یکم همینطوری نگاهش کردم و گفتم:« نه خیلی ممنون. از تو و فرناز از جفتتون متنفرم. سادیسمیای لعنتی!»
    کیرمو با دست از رو شلوار گرفت تو دستش و گفت:« مجبورم نکن دوباره ببندمت به تخت.»
    یه پوزخند زدم و گفتم: «اسباب بازیاتو با خودت نیاوردی؟»
    فوراً کمربند شلوارمو باز کرد جلو پام زانو زد و بدون مقدمه شروع کرد به ساک زدن. خیلی خوب و حرفه ای ساک می زد. چشمامو بستم و پشتمو به دیوار تکیه دادم.گفتم:« اووووف! خیلی خب! ولی نمی تونی مجبورم کنی بعدش بهت کون بدم.»
    با چشمای خمارش از اون پایین بهم نگاه کرد و گفت:« اگه ازت بخوام منو بکنی چی؟»
    لبمو گاز گرفتم و گفتم: «در موردش فکر می کنم.»
    دوباره گفت:« قبل از اینکه با فرناز تموم کنی باید یه تری سام با هم می زدیم.»
    خیلی جدی پرسیدم: «قبل از اینکه باهاش تموم کنم چند بار بهت کس داد؟»
    آب دهنشو به زور قورت داد ولی قبل از اینکه حرف بزنه کل کیرمو فرو کردم تو دهنش و گفتم: «نگو دیگه برام مهم نیست.»
    با دستش تخمامو گرفته بود. با هر دو تا دستم سرشو نگه داشتم و کیرمو تو دهنش عقب جلو می کردم. چندبار بار عق زد سرشو عقب کشید ولی بازم گرفتمش. دوباره نگاهم کرد و گفت:« چته وحشی؟»
    -اوووممم…حشری ام…می خوای لخت شی یا آبمو همینجا رو صورتت خالی کنم؟

ادامه…

نوشته: ش.ع. راد


👍 14
👎 4
13077 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

895308
2020-07-03 20:43:58 +0430 +0430

خدایی انگشتات فلج نشد با این همه نوشتن

2 ❤️

895309
2020-07-03 20:44:13 +0430 +0430

لینک داستان رو بوکمارک کردم تو مرورگر که حتما برگردم سراغش. خیلی درازه. خیلی خیلی درازه (dash)

0 ❤️

895313
2020-07-03 20:46:30 +0430 +0430

آخه اسکول اگه میخواستیم رمان بخونیم که نمیومدیم شهوانی

0 ❤️

895362
2020-07-03 21:16:12 +0430 +0430

چقدر زیاده
یک ساعته دارم می خونم هنوز نصفش رو هم نخوندم مگه لحظه آخر زندگیت بوده که همه رو باهم آپ کردی؟ دوتا که کمه سه یا چهارتا پارتش میکردی هم جواب میداد

0 ❤️

895385
2020-07-03 21:47:28 +0430 +0430

دوتا داستانش میکردی خب!!! شصتم درد گرفت از بس کشیدم پایین ببینم تهش کی تموم میشه. اینقدر طولانی هم خسته کننده است

1 ❤️

895388
2020-07-03 21:52:53 +0430 +0430

خوشمان آمد،ادامه بده، خاصه داستانت

1 ❤️

895401
2020-07-03 22:27:46 +0430 +0430

راضیم
بقیشو بذار ک مث مانی هیست خمار نمونیم

2 ❤️

895457
2020-07-04 03:33:59 +0430 +0430

آقای توکلی دوباره پرسید
آقای توکلی؟
دوباره؟
همین جا قاط زدم.
کی هست اصلا؟کِی پرسیده بود که دوباره بپرسه؟
خیلی طولانیه.تازه قسمت اولش هم هست.
نمی کِشم.نخوندم دیگه.
هنوز توی آقای توکلی گیرم

3 ❤️

895467
2020-07-04 04:30:19 +0430 +0430

فکر کنم بتونم حدس بزنم ک اون فیلمو خود روشنگ فرستاده برا فرناز.

0 ❤️

895510
2020-07-04 08:08:40 +0430 +0430

خداقوت
چقدر طولانی بود
دیشب خوندم ولی حال نداشتم با نام کاربری وارد شمو نظر بدم از بس طولانی بود.
موفق باشی
خوب بود

1 ❤️

895520
2020-07-04 09:40:41 +0430 +0430

بااینکه طولانی بود ولی خیلی عالی بود من که از نویسندگی هیچی حالیم نیست خیلی کیف کردم نسبت به بقیه داستانهای پیزوری وحال بهم زن خیلی بهتر بود بقیش رو سریع تر بزار

1 ❤️

895530
2020-07-04 10:24:00 +0430 +0430

الان کو بخش دو جنسه؟!!!

0 ❤️

895839
2020-07-05 06:06:25 +0430 +0430

یعنی هر کاری کنی ملت ایران یه غری بهش می‌زنن
یارو میگه خاطره‌س میان فحش رو می‌کشن بهش (که البته ۹۹ درصد موارد حق دارن و یارو خودش جق می‌زده و مغزش سکس می‌کرده)
اما دیگه این بنده خدا اومده میگه داستانه و من نویسنده‌م، حجم داستانم از همون اول معلومه از اندازه‌ی اسکرول‌بار.
خب چتونه دیگه؟ :( :( (dash)

2 ❤️

895962
2020-07-05 13:49:06 +0430 +0430
NA

حواشیح زیاد داره ولی درکل نگارش خوبی داره

0 ❤️

896172
2020-07-06 05:43:41 +0430 +0430

عالی بود

0 ❤️






Top Bottom