داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

تکه ای از بهشت (۱)

1399/09/01

داستان دنیای زیرزمینی بدون ابر، بدون بارون، بدون افتاب،
اما رنگی، تپنده زیر پوست خاک، تصویر چهره های رنگی با نقاب سفید و سیاه
این داستان خیلی جلوه های سکسی و جنسی نداره و صرفا بازتاب دنیای رنگی اما خاکستری یه فرد همجنسگراست که در مدنیتی سیاه و سفید زیست میکنه
افراد توی این داستان شاید خیلی از ماها باشیم شخصی که نشونه درد رنج نامیدی و … و شخصی که مضحر زندگی و خوشحالی و مهربانیس.
امیدوارم از خوندنش لذت ببرید گه جایی غلط املایی داشت به بزرگی خودتون ببخشید.

یک روز افتابی بود و خنک، نسیم می وزید بصورتم میخورد و پوستم مورمور میشد، هم زمان هم جریان گرم خون رو تو صورتم حس میکردم که احساس ارامش حال هوای پاییزی بود که با صدای خش خش برگ ها زیر پا یک ملودی از حس زنده بودن رو به انسان میده؛ نمیدونم چرا به پاییز فصل غمگین میگن، اولین روز دوم دبیرستان بود، البته برای من بدلیل اینکه بخاطر شغل پدرم مجبور به اسباب کشی شدیم من مجبور به گرفتن انتقالی شدم، بعد از کمی پیاده روی ه مدرسه رسیدم، طبق معمول هیاهوی دانش آموزا برای پیدا کردن دوستاشون یه حسه غریب برای من بود من احساس یک نقطه سیاه رویه یک برگه سفید رو داشتم، نگاه ها، متلک ها، نقشه ها، بازی ها و …، اکثر اوقات ادمه تنهایی بودم و علاقه ای به اشنایی با ادم هایه جدیدرو نداشتم بیشتر با دوستایه دوران مهد کودکم که تا الان باهم دوست بودیم،وقت میگذروندم اما اونم ندارم چون دیگه تو یک شهر زندگی نمیکنیم. زنگ خورد همه رفتن، که سره صف وایسن منم بلند شدم به سمت صف رفتم اما با هر قدم نگاه های اطرافو قدم هامو سنگین تر میکرد کلاس بندی ها اعلام شد هرکسی به یک طرف میرفت که سره جایه خودش قرار بگیره، که این برام یکم جالب بود چون منو یاده مورچه ها مینداخت، اسممو همراه کلاس خوندن ، آوان ، دوم انسانی ۲۰۱، رفتم جاهمو پیدا کردم به سمت کلاس رفتم یه صندلی تکی کنار کلاس بود رفتم و اونجا نشستم که کنار کسی نشینم و تنها باشم، اینکه بیشتر اوقات تنها هستم یه دلیل تاریکه یه، یه، خفقان از گذشته که صدای متن کابوس های شبانه منه، و تعبیر وارانه اجتماع از گفته های من، کشیدن انگشت اتهام به سمت من، منو وادار به مهر خاموشی زدن به زبونم کرد، فقط منتظر بودم اون روز بگذره که برم به امن ترین جایه دنیا، اتاقم، که برای من یه دنیا بود و گربه عزیزم وایولت که همدم کلی رازهای منو بود، کسی که تا اخر حرفامو گوش میکرد و چیزیم نمیگفت
همیشه یه بغض خاصی تو اون چشمای آبی یخیش بود که ته نداشت انگار میخواست گریه کنه اما نمیتونست نمیدونم شاید اونم از دردل های من دلش میگیرفت. و اون روز بلاخره زنگ خورد، وایسادم همه برن بعد من بلند شدم و راهی شدم به سمت خونه، خیلی رویاپرداز بودم تقریبا طوری که حس میکنم در یک رویایه واقعی زندگی میکنم تا واقعیت، عادت داشتم تو مسیر برگشت به خونه از همون مهدکودک سرمو بندازم پایین و با خودم حرف بزنم از خودم سوال میکردم جواب خودمو میدادم میدونم غیرعادی بنظر میاد اما برای یه آدم منزوی که واقعا سخته براش به راحتی با دیگران ارتباط بگیره همینم غنیمته و هم درد ، چون کسیو نداری که در پاسخ به تلألو بیان دردهات غروبی بشه برای پایانش، تو افکار خودم بودم که پام گیر کرد به یک آجر و خوردم بهش هردومون افتادیم، زود بلند شدم کمکش کردم بلندشه عذرخواهی کردم ولی نگاهش نکردم که صورتشو ببینم و خیلی زود خواستم اونجارو ترک کنم که گفت: وایسا کجا میری قمقمه ابتو جا گذاشتی خیلی زود برگشتم و به مسیرم ادامه دادم، سرم همیشه پایین بود اما میدیدم که اونم هرجا من میرم میاد، تا به کوچمون رسیدم با اینکه سرم همیشه پایین بود اما حواسم همیشه به اطرافم بود، دیدم که خونشون ساختمون ویلایی کنار خونه ما بود، وارد خونه شدم و دره حیاطو بستم طبق معمول داداش کوچیکم اوستا اومد دوید به سمت من بغلم کرد، واقعا حس زلالی احساسات شکننده بچه ها با هیچ چیز قابل وصف نیست، وارد خونه شدم و سلام کردم و به سمت اتاقم رفتم، وایولت هم که همیشه پشت دره اتاق منظر بود که من درو باز کنم و بامن بیاد تو اتاق و ساعت ها رویه صندلی کامپیوتر بخوابه، لباسامو عوض کردم و گوشیمو برداشتم و اهنگ باران بنفش رو از پرینس پلی کردم برای من واقعا ارامش بخش بود، پشت میزتحریرم نشستم دفتر شعرمو باز کردم خیلی علاقه زیادی به نوشتن شعر دارم و ادبیات آمریکا برای همین تمام شعرام انگلیسی هستن شروع کردم اما نمیدونم برای الهام گرفتن که شروع به خیال پردازی کردم اون لحظه افتادن به ذهنم اومد چشمامو بستم متنو مثله یه فیلم تو ذهنم تصور کردم :
اقلیم خزان
ما برگ خزانیم،
تو اقلیم خزان من باش،
بوز، بدم،
که در نی وزیدن خوش است،
در گوش برگ ها خواندن مرغان خزانی ناخوش است.
هر کجا باشم، رویه این درخت،
بوز، بدم،
در آغوشم بگیر، مرا به سبزه بسپار.
ندای وجودت هوا را پرکرد،
تشویق به سقوط برگ ها را ریخت،
وجودم را لرزاند، ترس ها گریخت.
چشم گشودم عریانی دیدم،
درخت ها را می گویم،
چه نارنجی دیدم.
آسمان آبی شده بود، همان طوری که بود،
مانند غم هایت،
ساکت، عمیق و پر،
در اقلیم خزان محو.
چشمامو باز کردم شروع کردم به نوشتن شعر (البته اینی که نوشتم ترجمه فارسیش هست)، وقتی شعرو تموم کردم یه حس عجیبی داشتم یه کور سویی از حسه تغییرات روحی تویه خودم انگار یه چیزی درونم عوض شده بود، تلاشم برای پیدا کردنش بیشتر منو تو خودم گم میکرد پس بیخیال شدم چون داشتم برای پیدا کردن چیزی که نمیتونم پیداش کنم خودم گم میشدم، اما میشد جرقه های از یه حسه ناآشنارو دید، صدام زدن ازون حالو هوا دراومدم و رفتم پایین برای غذا، فسنجون بود با اینکه خوشم نیومد اما خوردم، همه درحال خوردن بودنو سوالای تکراری که مدرسه چطور بودو اینا، طبق معمول گفتم خوب بود، من زیاد دنباله حاشیه های مدرسه نبودم میرفتم درسو میخوندمو برمیگشتم، غذا تموم شدو کمک کردم میزرو جمع کنن دوباره راهی اتاق شدم، دره کمدمو باز کردم که یه لباس انتخاب کنم بپوشم که برم پیاده روی. اماده شدم و رفتم پایین خدافظی کردمو رفتم برای اکتشاف محله ای که توش زندگی میکردم، بچه ها فوتبال بازی میکردن، دخترا لی لی میکردن بعضی از پسرا هم یه گوشه دوره هم جمع شده بودنو حرف میزدن میخندیدنو از چیزایه مختلف میگفتن، به یه پارک کوچیک رسیدم که سره کوچه بود یه صندلی تاب مانند داشت رفتم روش نشستم گوشیمو دراوردم هندزفری هامو گذاشتم و اهنگ فقط خوب برای خدافظی از
سم اسمیت رو گذاشتم، شروع به مرور خاطراتم کردم دوباره اون لحظه افتادن به ذهنم اومد، چرا اخه چرا تو چرا همش این لحظه تویه زهنم تداعی میشه چیه تو هست که تورو تو ذهن من این همه پرتکرار کرده، یک لحظه حس کردم کسی رویه تاب نشسته اول برنگشتم اما اینکه کی بود داشت منو از درون میخورد، برگشتم خودش بود همونی که هروقت چشمامو می بستم متن تکرار خاطراتم میشد.
+سلام، خوبی!؟
_سلام مرسی شما خوبی!؟
+مرسی منم خوبم، چرا تنهایی نشستی اینجا میخوای بیای پیش ما بشینی.
_ممنون تنهایی راحتترم.
+باشه هرجور مایلی، راستی انگار امروز خیلی ذهنت مشغوله ازون برخوردی که امروز داشتیم معلومه خیلی مشغولی.
_نه فقط یکم دردگیر فکر کردن به یه سری مسائل بودم، دیگه شما هم ببخشید.
+نه بابا اشکال نداره پیش میاد، راستی شما تازه اومدین اینجا چون قبلنا هیچوقت ندیده بودمت!؟
_اره ما تازه دیروز اومدیم بخاطر کاره پدرم مجبور به اسباب کشی شدیم چون دوست نداشت خانوادش ازش دور باشن.
+بله خیلیم عالی، راستی همسایه هم هستیما.
_اره امروز متوجه شدم.
+راستی من ساموش هستم و در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشودم…😅😅 میتونم اسمتو بپرسم(ساموش یه اسمه یهوی هست و درواقع ساموشین هست)
-آوان هستم، از اشنایی با شما خوشحالم.
+همچنین، امیدوارم بیشتر همو ببینیم، من فعلا مرخص بشم میرم پیشه دوستام با اجازه.
_خدافظ تا بعد.
بنظر پسر شوخ و خوبی میومد، منم بعد از رفتن اون بلند شم قدم زنان رفتم به سمت خونه. وارد حیاط شدم مادرم در حال ابپاشی باغچه بود سلامش کردمو رفتم سمت اتاقم، لباسامو عوض کردم مسواک زدمو یکی از ریسه های اتاقمو روشن کردم معمولا هم رنگ بنفشو روشن میکردم چون تویه تاریکی مطلق خوابم نمیبره حتما باید یه نوره لایتی باشه، رویه تختم دراز کشیدم وایولت اومد کنارم خودشو پهن کرد، شروع کردم به نوازشش اونم خرناس میکردو به خوابت هفت پادشاه رفت،منم کم کم خوابم برد صبح ۶.۴۵ ساعتم زنگ خوردو بیدارم بلند شدم اماده شم برای مدرسه دستو صورتمو یه اب زدم مسواک زدم بعد لباسایه مدرسمو پوشیدم یه صبحانه مختصری خوردم یه خدافظی کردمو راهی مدرسه شدم به نصف کوچه نرسیده بودم که صدا میومد که : آواان آوااانننننن، برگشتم دیدم خودشه.
+سلام صبح بخیر چطوری!؟
_علیک سلام مرسی خوبم شما خوبی!؟
+هیی بدک نیستم، بیدار شدن صبح یکم…
_دیگه مجبوریم چکار میشه کرد!
+ترک تحصیل(البته بگم که درسش عالی بود و بعدا ها هم پزشکی قبول شد)
_پس چرا هنوز میری مدرسه!؟
+دکتر شم ، شایدم جراح.
_چه امیداری، موفق باشی.
+مرسی، راستی یادم رفت بپرسم چند سالته من ۱۹ سالمه!؟!
_من ۱۷ سالمه.
+رشتت چیه!؟
_انسانی میخونم.
+دوست داری چیکاره بشی!؟
_معلم زبان بشم، نویسنده، وکیل، روانشناس،…
+خیلیم عالی موفق باشی.
رسیدیم به مدرسه صف گرفتیم، طبق معمول شستوشوهای مغزی اول صبح مدارس که فقط تخم نفرت تو ذهن دانش اموزا میکاره که فقط ذهن ادمو فاسد میکنه که ۹۰درصد هم تاثیری رویه دانش اموزا نداره، مرگ بر امریکا مرگ بر اسرائیل، مسخره بازیه مدیرو اخوند مدرسه تموم شد رفتیم سره کلاس و اون روز هم مثله برقو باد گذشت، نمیدونم چرا منتظرش بودم منتظر اینکه زودی زنگ اخر بشه، زنگ اخر کلاس روانشناسی داشتیم اوم روز بحث درس سره رپابط انسان ها بود، پنج دقیقه مونده به زنگ دبیر حرفاشو تموم کرد و یه جمله گفت که منو تویه افکارم غرق کرد : « شما باید بزارید کسایی که دوستشون دارید بدونن که دوستشون دارید چونکه شما زنده هستید، حس میکنید، قلب تون می تپه.»
جایی ورایه افکارم بودم تویه وحشی ترین خیالات بدنبالش بودم، گوش کردم:
+آوان آوان آوان
_…
+آووووواااااااااننننننن
پنجه ها صداش پرده افکارمو درید یه تکون بهم داد :
+کجایی تو اخه، تو هپروتم بودی اینقدر غرق افکارت نمیشدی، چیزی شده؟!؟
_ ببخشید داشتم فکر میکردم، وقتی عمیق فکر میکنم خیلی متوجه اطرافم نمیشم
حالا چرا اینجایی زنگ نخورده !؟
+نه خب اگه قابل بدونی منتظر بودم بیای باهم بریم خونه همسایه
_ای بابا نباید منتظر میموندی میرفتی خب پس دوستات چی میشن
+نه بابا اشکال نداره یه امروزو با اونا نرم که نمی میرن که ههههه
_خب باشه مرسی من جمع کنم کیفمو بریم فقط میشه یکم صبر کنیم همه برن یکم خلوت شه
+اااوومممم باشه
موقعی که ما اومدیم بیرون تقریبا همه رفته بودن، راه افتادیم به سمت خونه، یه لحظه فراموش کردم که اون کناره منه نمیدونم شاید چون یه کور سویی از احساس راحتی کنارش حس میکردم اما نمیدونم چرا باعش میشد، طبق معمول شروع کردم به صحبت کردن با خودم بدون توجه به اون، خیره شده بود به من، افتاب باعث شده بود که چشمایه عسلیش حسه یه تابستونه غربار آلود رو بهم بده، همچنان نگاه میکرد به نغمه های زیرلب من:
_نه نمیام نه مامانم دعوام میکنه باید نونارو ببرم عمو نه نه نه نه «اون لحظه قطره ای اشک بیابون لم یرزع گونمو خیس کرد»
گذر حرفارو دیگه از گلوم حس نمیکردم، نایم گرفته بود شروع کردم به سرفه کردن، نفس کشیدن برام مثله کابوس شده بود، اون هول شده بود :
+یا علی آوان آوان خوبی آوان چی شد آوان کمک، کمک کنید
_اسسس ااسسسپپرر اااسسپپررییی ککک کیف اسسپرییی
+ببباشه عزیزم باشه، کجا کدوم زیپ؟
_وووسس ووسسطط
+بببیاا آوان زودی اسسپری کن
اسپری آسمم رو ازش گرفتم چمدتا اسپری گرفتم، انگار هوارو بهم هدیه داده بودن هه حتی نفس کشیدن هم برام شرطی بود، گرچه تقصیر من نبود اما من باعث شده بودم حتی قربانی هم خودشو مقصر میکنه،
+آوان خوبی پسر میتونی نفس بکشی، بابا نباید یع ندایی بدی که آسم داری داشتم میمردم
-خیلی ببخشید سامان که ترسوندمت از قصد نبود بخدا وقتی بهش فکر میکنم اینجوری میشم ببخشیید
+اشکال نداره اگه من نبودم میخواستی چیکار کنی پسر
_نمیدونم هرچی خیر بود
+درد بابا، دستتو بده من بلندشو بریم خونه برات دارم به مامانت میگم
-باشه دستت دردنکنه زحمتت دادم
+نه بابا این چه حرفیه وظیفه هر دوستیه خودتو تمیز کن خاکی شدی بیا خودمم کمکت میکنم.
تمام دنیا محو شد با یک کلمش: «دوست»، داشتم خاکامو تمیز میکردم اونم کمکم کرد یه حسه عجیبی داشتم حسه زمانی که خورشید در حال طلوعه برای اسمونی که یه شب منتظرش بوده،
+بیا اب بخور، ای بابا قمقمت که خالیه، اشکال نداره بیا این ماله من تازه یخم داره، بیا جلو به ابم به صورتت بزن.
چند قلوپ اب خوردم، صورتمو شستم، اون هوای پاییزی کمی پوستم از سوز سرما داغ، سرحال اومدم قبل از حرکت از حال من خاطرشو اسوده کرد.
+چند وقته آسم داری !؟
_از ۶ سالگی تا الان «کمی ناراحت شدم»
+متاسفم واقعا نمیدونم چطوری ابراز همدردی کنم
_اشکال نداره نیازی نیست متاسف باشی چون تو که کاری نکردی
+چطوری اینطوری شد!؟
-نمیدونم شاید یروزی اماده بودم بهت توضیح بدم یا هیچوقت تو ادمه خوبی هستی افکار پوچ منو وارد ذهنت نکن
+راحت باش اصلا اجباری نیست من میتونم صبر کنم هروقت اماده بودی بگو، بعدشم افکاره پوچ!!! نظرت افکارت خیلی مهمه چرا مهم نیست مگر توهم انسان نیستی مگر گوشی نمیخوای برای شنیدن.
_تو خیلی خوبی، مرسی واقعا خیلی نسبت به خوبی
+قابلی نداشت پسر توهم خوبی
-خدافظ
+خدافظ فرداهم باهم بریم مدرسه
-باشه ساعت چند!!
+همون ساعتی که امروز رفتیم
_باشه خدافظ
+خدافظ
همیشه تلخی های گذشته مثله تاریکی سایه ها زمانی که نور افتاب خوشحالی میتابه نمایان میشن، اون تاریکی ها، تلخی ها، انگ ها به گوشت تنت میخ میشن تا بازافریننده حسه نفرتت باشن، حسه اینکه داری تو اسارت زندگی میکنی اسارت میخ هایی که خودم به تنم فرو کردم تا مبادا فراموش کنم خفقان تنهایی رنج و نفرت رو، زخمی که درمانش فقط یه زخمه دیگس اما جایی میرسه که باید عشق بورزم تا قفس بپوسه و پاهام رو ببرم تا بال دربیارم و پرواز کنم به وارای کوهای این دنیای سیاه و سفید

ادامه دارد…

نوشته: میخک های پژمرده


👍 9
👎 2
4901 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

777848
2020-11-21 00:42:09 +0330 +0330

اوللللل

1 ❤️

777916
2020-11-21 09:02:07 +0330 +0330

thanks for sharing your story, I truly enjoyed it! Based on what I just read, I find you an introvert who is suffering from self defeating personality disorder. Life shouldn’t be bitter an twisted all the times! Tty to enjoying yourself every now and then. Cheer up! Have a laugh

2 ❤️

777930
2020-11-21 10:26:51 +0330 +0330

عالی بود ففط چند تا نصیحت برا قسمت دوم
عزیزم داستانو سریع پیش نبر مثلا اینکه سریع با یه برخورد احساس نزدیکی با سامان کردی یه کم غیر منطقی بود هرچند واقعیه برای افرادی که تنهان .
قلمت خوبه جزئیاتو بع تصویر کشیدی امیدوارم همینجور قوی پیش بری
بی صبرانه منتظر پارت دوم هستم ❤️

1 ❤️

777949
2020-11-21 14:47:59 +0330 +0330
Cmb

دوست عزیز ه کسره رو رعایت نکردی، برای ترکیب اضافی و وصفی باید ه نزاری مثلا شما به جای ادم تنهایی، نوشتی آدمه تنهایی!
داستانت قشنگ بود و دلم میخواد قسمت بعدشو بخونم…لایک چهارم

0 ❤️

778177
2020-11-23 00:10:19 +0330 +0330

خیلی متن ادبی فراتر از سایت شهوانی خخخ

0 ❤️







Top Bottom