خاطرات مخفی یک خانم (۴)

    1395/10/23

    ...قسمت قبل


    "این داستان بر اساس خاطرات واقعی و روزمره یک فاحشه نوشته شده و احتمالا فاقد آن چیزی هست که شما به دنبال آن هستید، اگر همچنان مایل به خواندن آن می باشید توصیه میکنم قسمت های قبلی را مطالعه کنید "


    ای دوست
    بر جنازهٔ دشمن
    چو بگذری
    شادی مکن
    که با تو
    همین ماجرا رود
    تو تمام مدتی که شهروز داشت دکمه های پیراهنشو می بست به این فکر می کردم که کاش دنیا مهربون تر بود! کاش واقعا می تونستیم برای همیشه مال هم باشیم! اما نه ! دنیا خیلی بی رحم تر از اونه که فکر می کنی! من رو لبه میز توالت نشسته بودم و بهش نگاه می کردم!به چشم های درشتش ، ابرو های پر پشتش و اون لب های اغواگر!
    به چی زل زدی دیوونه؟
    وای که این صدای خمارش بد جوری دیوونم میکنه! بدون هیچ حرفی لبهامو رو لباش می ذارم‘هولم می ده عقب!
    -باز شروع نکن ! تازه دوش گرفتم، کلی دیرمه!خدا می دونه تو این ترافیک کی می رسم خونه، مامانو که می شناسی زود نگران می شه!
    یه لبخند شیطنت آمیز تحویلش می دم..
    -چیه؟ تقصیره منه تو جنبه لب گرفتن نداری؟؟
    -حیف که الان خیلی دیره وگرنه یه جنبه ای نشونت می دادم... همزمان دو تامون می زنیم زیر خنده..
    کفششو می پوشه، یه بوس روی پیشونی و خداحافظ...
    چرا هر بار که ازم جدا می شه احساس می کنم یه تیکه از وجودمو می کنه و با خودش می بره، چرا من انقدر ضعیفم ؟؟ گوشیم زنگ می خوره ، کیارشه.. کیارش دوست پسر قبلیمه یا می شه گفت نامزد قبلی!بیچاره پدرم هنوز امید داره من به کیارش برگردم..
    کیارش پسر خوبی بود، درس خون و کاری! ولی هیچ وقت عاشقش نبودم! مطمئنم که در حقش لطف کردم که با هاش بهم زدم! لیاقتش خیلی بهتر از من بود!یکی که واقعا دوسش داشته باشه!البته فکر کنم با وجود اینکه از قضیه من و شهروز خبر داره ، به خاطر شرایط شهروز‘ هنوز هم به رابطمون امیدواره ! تقصیره خودمه! نباید سیر تا پیازو بهش می گفتم.. اصرار داشت که دوست معمولی بمونیم! خوب تو این دنیا هر چی دوست داشته باشی کمه! با وجود اینکه عاشقش نیستم اما خیلی بهش اعتماد دارم! حتی بیشتر از شهروز، می دونم انقدر دوستم داره که حتی اگه بدونه چی کار می کنم ولم نمی کنه!البته شاید در حد مرگ منو بزنه ولی ولم نمی کنه!الانم هفته ای دو سه بار بهم زنگ می زنه و حالمو می پرسه..
    سلام چطوری؟
    سلام مرسی بد نیستم ، تو خوبی؟
    صدات که به نظر نمیاد خوب باشی، همه چیز اوکیه؟دوباره بچه ننه ولت کرد رفت پیش ننش؟
    نمی دونم چه جوری همیشه ذهنمو می خونه...
    کیارش! هزار بار بهت گفتم راجبش اینطوری صحبت نکن!
    خدا شانس بده... پیشونی منو کجا می شونی ...باشه بابا بی خیال، نمی خواد آمپر بچسبونی.. چه خبر دیگه؟
    سلامتی، زنگ در میزنن!بعدا بحرفیم؟
    ای بابا ، باز ما یه حرفی زدیم زنگ در شما زده شد؟ بعدا دفعه پیشت هنوز نرسیده ها!
    باشه، مراقب خودت باش
    تو هم همینطور
    آخیش راحت شدم،اصلا حوصلشو نداشتم! دلم آغوش می خواد، آغوش شهروز، لبخند شیطون و صدای خمارش!وقتی بهش فکر میکنم تنم داغ می شه! می رم و تو تختمون یا بهتره بگم تختم دراز می کشم، اره این تخت فقط ماله منه، اون اینجا یه مهمونه که دیر یا زود منو تنها می ذاره، الان دوست ندارم به این فکر کنم ..بوی ادکلنش مشاممو پر میکنه و بی اختیار دستم میره لای پام..-
    مشتری: تو دختر زیبا و تحصیل کرده ای هستی.. چی تو رو کشوند تو این کار؟
    من:دقیقا نمی دونم
    مشتری:خوب حداقل یه جوری خودتو راضی کردی!به خودت چی میگی؟
    دیوس واسه من بحث فلسفیش گرفته.....
    من: شاید چون من از اون آدم هایی هستم که برای هر کاریش دلیل محکمی لازم نداره‘همین که دلیل کافی برلی نکردن یه کاری داشته باشم واسم کافیه!چرا می پرسی؟
    مشتری:دلیل خاصی نداره.. حالا برام ساک می زنی؟


    این بهتره... اینو می تونم... اینو بلدم... اینو بهش عادت دارم ، اما اینکه بخوام واقعا فکر کنم که دارم با خودم و زندگیم چی کار می کنم برام سخته... دوست دارم تو خلصه بمونم ... تو انکار ...
    امروز با شکیب قرار دارم، تنها چیزی که ازش می دونم اینه که تو یه شرکت مدیر عامله و فانتزش اینه که به عنوان منشیش مصاحبه کنه و طرفشم یه دختر مظلوم و حرف گوش کن باشه که هر چی رئیسش بگه گوش می کنه و کلا نتونه در برابر اغواگریه رئیسش مقاومت کنه و آخر هم گول بخوره... اینا رو بهزادی بهم گفت.
    رفتم خرید، یه دست از این مانتو شلوار های فرم که معمولا مهماندار ها می پوشن با یه دونه از این مقنعه ها که بالاش یه نوار داره گرفتم! اخه تیپم باید مثل منشی شرکت باشه! تو آینه نگاه میکنم! چقدر این تیپ رسمی بهم میاد! یه لحظه فکر می کنم کاش واقعا مهماندار هواپیما بودم! اونوقت با شهروز کلی می رفتیم و همه دنیا رو می گشتیم ! خیال پردازی بسه! باید تمرکز کنم دیرم می شه
    قرار اول تو کافی شاپه ، یه مرد پنجاه و خورده ای ساله که خیلی تر و تمیز و خوشتیپه، عاشق بوی ادکلنشم، یادم باشه مارکشو بپرسم و یکیشو واسه شهروز بگیرم....
    -خوب عزیزم گفتی چه کاریایی بلدی..؟
    -هر کار که شما بخوایین قربان..
    -هر کاری ...
    -بله ، هر کاری ... چشمام برق می زنه... الکی یعنی من خیلی مشتاقم!.
    اه ،این فانتزی های مسخره چیه! ملت هم چه بیکارن.. ، بالاخره مصاحبه مسخره تموم شد وراه افتادیم سمت آپارتمانش، به محظ رسیدن آدرس رو واسه بهزادی پیام می دم
    سوای فانتزی مسخرش و اینکه منو دخترم خطاب می کنه که اعصابمو خرد می کنه‘ کلا آدم دلنشینیه،یه ته لحجه قشنگ قزوینی داره که خیلی به دلم می شینه، خیلی هم احترام گذاره ، خودش در و وا می کنه و کنار می ایسته
    خانم ها مقدم هستن...
    بله مرسی...
    چیزی می نوشی دخترم...
    هر جور شما صلاح بدونی..
    پس من تا یه چیزی آماده میکنم تو راحت باش، فکر کن خونه خودته..
    چشم
    مانتو و شلوارمو در میارم و تو جالباسی دم در آویزون میکنم
    زیرش یه تاپ دکلته قرمز که حسابی سینه های درشتم توش خود نمایی میکنه و یه شلوارک چسبونه کوتاه پوشیدم، موهامو هم باز میکنم، حسابی بلند شده و وقتی صافش میکنم ، تقریبا تا کمرم می رسه
    به سمت آشپزخونه میرم ، داره جام هارو پر میکنه
    کمک نمی خوایین، نگاهم میکنه، از برق نگاهش متوجه می شم که از انتخابش خوشحاله، بالبخند می گه..
    -من واقعا خیلی از همکارمو درک نمی کنم که بایکی می ریزن رو هم یا میرن زن دوم می گیرن! اخه چه کاریه وقتی ادم هر وقت اراده کنه می تونه یه حوری مثل توداشته باشه بی دردسر ، فرداشم نگران نیست که یکی زنگ بزنه و زندگیشو بهم بریزه...
    بی اختیار به دستش نگاه میکنم و جای رد حلقه که به وضوح از پوستش روشن تره خود نمایی میکنه..
    شایدم راست می گه، اما من چی؟ تکلیف دختر هایی مثل من چیه که وقتی کارت باهاش تموم می شه باید جسم و روح تیکه تیکشو جمع کنه و ببره خونه...
    البته تو تقصیری نداری، اینم شغل منه ، مثل اون کسی که انتخاب می کنه پاک بان باشه.... نمی تونه اعتراض کنه که چرا آدم ها انقدر اشغال درست می کنن..
    حسابی تو فکرم که دست گرمش پشت شونم منو به خودم میاره..
    بیا دخترم بشینیم امروز حسابی خسته شدی.. چه نگاه مهربونو گرمی داره ، امروز باید حسابی بهش حال بدم تا مشتری دائمم بشه، مستقیم تو چشاش زل می زنم..
    آدم از بودن کنار شما اصلا خسته نمی شه..
    پیک و از دستش می گیرم و یه جا میرم بالا
    هنوز داره با تعجب بهم نگاه می کنه..
    زل می زنم تو چشماش و با ولع شروع می کنم به خوردن لباش،بعد گردنش با ولع می مکم و دستم لای پاهاشه...
    حسابی هیجان زده شده،چشمامو بستم ، دستشو پشت کمرم احساس می کنم که آروم آروم می ره تو شلوارکم
    بلندم می کنه و می برتم تو اطاق ..... .....
    ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... .....
    پژمان اولین مشتری خشنی بود که من داشتم، یه پسره بیست و هفت هشت ساله با یه بابای پولدارو پر نفوذ...
    مادرش وقتی اونو دنیا آورده بود از دنیا رفته بوده،خونش یه خونه ویلایی وسط یه باغ بود ، البته من هیچ وقت تو ساختمون اصلی نرفتم
    پژمان یه سوییته خیلی شیک ته باغ واسه خودش داشت، معمولا وقتی با من قرار می ذاشت که پدرش ماموریت بود یا رفته بود مسافرت..
    اولین بار که دستامو به بالای تخت بسته بود و آلت سفت شدشو آورده بود جلوی صورتم فکر کردم می خواد اونو با فشار بکنه تو دهنم اما به جای دهنم چونمو نشونه گرفته بود و محکم زدش به صورتم، نمی دونم چی بود که به شدت تحریکم کرد نمی دونم چرا یهو دلم غنج رفت و بیشتر می خواستم... دلم می خواست تکه تکم کنه... این شروع رابطه خشن ما بود....
    یکبار ازم پرسید وقتی میزنمت چه احساسی داری؟
    گفتم هیچی
    اما به لحظه ای فکر می کردم که منتظر ضربه هستم ، اون چند ثانیه ای که دستشو عقب می بره و دقیقا اون لحظه ای که دستش با شدت به پوست صورتم برخورد میکنه، به اون سوزش و دردی که اشک رو نا خودآگاه توی چشمم میاره و حتی اون ذوغ ذوغ کردن و گرمای بعدش... به نظرم این لحضات تنها وقتی بود که ذهنم خالی خالی می شد، به هیچ چیز فکر نمی کردم ، انگار برای چند لحظه هم که شده آزاد آزاد بودم ، البته درد میگرفت اما یک درد خنثی.. هیچ احساس انزجار یا خشمی پشت این درد نبود.. یک درد خالص و رها کننده..مثل همه تجارب فیزیولوژیکی.. مثل وقتی که با خستگی نفس بکشی..یا مثل لحظه ارگاسم که خودت،پارتینرت و حتی دنیا رو فراموش می کنی... مثل لبخند و برق چشم های شهروز...
    ازمن عصبانی می شی؟
    نه به هیچ وجه.. ولی خوب بهتره توی صورت کمتر بزنی.. توجیهش یه کم سخته
    بله می فهمم، تو واقعا منو تحریک می کنی؟ اینو می دونستی؟ نه به خاطر ظاهر سکسی یا قیافت! به خا طر اینکه وقتی تو چشم هات نگاه می کنم عطش رو با تمام وجودم می بینم.. شاید اگر جور دیگری آشنا شده بودیم ، تو می تونستی واسه من بهترین همسر باشی..
    یه لبخند تلخ بهش تحویل می دم و به عادت همیشگی پشت لبمو گاز میگیرمو نگاهش می کنم ، چقدر دلم می خواد الان منو بذاره رو پاهاش و محکم بزنه...
    ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... .....ر..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... .....
    دروغ ،دروغ و باز هم دروغ! بعضی وقت ها خودمم فراموش می کنم واقعیت چیه!فکر می کنم دروغ یکی از حیاتی ترین سلاح های بشره که واسه بقا ابداع کرده!
    یه قانون کلی هست که هر چی آدم های دورو برت فوضول تر باشن مجبوری بیشتر بهشون دروغ بگی! یکی از صفات خوبه شهروز اینه که کلا تو کارت فوضولی نمی کنه! ولی اینجا همه می خوان هر جور شده سر از کارت در بیارن و اگه بشه یه دو تا نصیحتتم بکنن! کلا همه خودکار دوست دارن نظرشونو راجع به شخصی ترین موضوعات زندگیت بچپونن تو حلقت! واسه اینکه هر کی بیشتر فوضوله بیشترم دروغ می شنوه!از فوضول ترین آدم های روزگار همین متصدی های محترم بانک هستن که وقتی دو سه بار رفتی پیششون باهات پسر خاله می شن و زود می خوان بفهمن کارت چیه و پول را از کجا میاری.. اونم من که همیشه یه مشت پول نقد می برم ..
    یه بار شهروز پشت یکی از تراول های من که رو میز بود یه طراحی قشنگ کرده بود، اونوقت ها که مسولیت همه زندگی رو دوشش نبوده نقاشی کار می کرده، دلش می خواسته بره رشته هنر و یه نقاش معروف بشه، ولی تقدیر هم آرزو های اونو ازش گرفته هم آینده اونو از من! خلاصه وقتی پول دادم به متصدی بانک یه لبخندی رو لبش نشست انگار بمب اتم کشف کرده..گفت اینو شما طراحی کردین؟
    بله
    چه عالی... بهتون میاد هنرمند باشین
    ممنون
    نمونه کارتونو ندارین ببینم؟
    چرا ، نمونه کارم الان دستتونه!
    خودمم خنده ام گرفته از این همه دروغ، تو این دنیایی که حتی آدمس رو ملت با کارت می خرن ، کدوم نقاشی برای طرحاش پول نقد می گیره، ولی خدا رو شکر که شر قیافه کنجکاوشون از سرم کم شد!
    ولی مگه فقط اینا هستن که فوضول آدمن!مثلا همین میوه فروشی سر خیابون، هر دفعه به یه بهانه ای می خواد از کار آدم سر در بیاره
    خونتون دوره؟
    چطور؟
    اخه همیشه از اینجا خرید می کنین گفتم اگه خونتون دوره بگم بچه ها تا دم در بیارن براتون
    نه مرسی، اخه داداشام خیلی غیرتین شر می شه!
    یهو رنگش عوض میشه، یکم خودشو جمع میکنه
    والا دخترم من واسه خودت گفتم که اذیت نشی ، حالا هر چی صلاح می دونی....
    من همسایه ها رو زیاد نمی بینم، معمولا وقتی می بینمشون که با عجله با آرایش کامل و یه لباس سانتی مانتال دارم می رم سر قرار
    بیرون تشریف می برید؟
    با اجازتون، نامزدیه دوستمه..
    خوش بگذره دختر جون ..
    مرسی .. و توی راه دارم فکر میکنم که قراره به رانده تاکسی، شهروز و مشتریام چه دروغ هایی بگم...
    -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------[]
    بعضی از دختر ها هیچ وقت مشتری هارو نمی بوسن! چون دوست دارن یه چیزی رو واسه مخاطب خاصشون نگه دارن! از نظر من بوسیدن چیز مسخره ای هست.. به قول شاعر می گه
    بوسه مگر چیست فشار دو لب این که گناه نیست چه روز و چه شب!
    نه به نظر من بوسیدن چیز با ارزشی نیست که بخواهی واسه عشقت نگه داری! من ترجیح می دم ارگاسممو واسه اون نگه دارم، معمولا با مشتری ها ارگاسم نمی شم! البته به جز پژمان! اون دیگه دست خودم نیست .. اما تو حالت عادی فقط فیلم بازی می کنم، جسم ماله اوناست، ولی روحم هرگز!...
    بعضی از ما هها انقدر مشتری دارم که مجبورم خیلی هاشونو ردکنم، یه وقت هایی هم می شه که یه نفرم نیست! تا جایی که خودم مجبور می شم به یه بهانه ای به مشتری ها زنگ بزنم و وسوسشون کنم!
    الان یه دو هفته ای می شه که از بهزادی خبری نیست، گوشیم زنگ می خوره
    سلام خوشکل خانم چه خبرا؟
    سلام، خبر ها پیش شماست، یه مدت خبری نیست ازتون..
    والا خودت که می دونی، نزدیک عیده و همه درگیر،واوضاع یه کم کساد شده
    خوب خوش خبر باشی..
    والا هم خبر خوب دلرم هم بد
    اول خبر خوبو بگو...
    یه مشتری خوب دارم، حاضره دو برابر نرخ بده، اگه ازت راضی باشه فکر کنم انعام خوبی هم بده
    ته دلم خالی می شه، اینایی که اینجورین معمولا یه چیز عجیب غریب می خوان....
    خوب خبر بد چیه؟
    دوست داره روت بشاشه؟
    دوست داره چی کار کنه؟(نه اینکه دفعه اول نشنیده باشما نه! فقط از شوک یه بار دیگه پرسیدم!! بعد کلی وقت اخه اینم شد مشتری؟؟؟؟!)
    چیز مهمی نیست،کار سختی نیست، چشم هاتو ببند فکر کن منی هست، لازم نیست حتی دهنتو باز کنی.
    بالاخره قبول کردم.. مشتری خیلی مودب و به طور عجیبی خجالتی بود...!
    برای من یه گلاس نوشیدنی و برای خودش یه بطری آب جو آورد، فکر کنم می خواست مثانش پر پر بشه
    وقتی زمان موعود رسید هر دومون لخت شدیم و من توی وان خالی جلوش زانو زدم
    یه چند دقیقه ای گذشت اما هیچ خبری نشد، کم کم داشت لرزم می گرفت
    مشکلی پیش اومده؟
    خیلی ارکت شدم ، نمیتونم ...وقتی بهت نگاه میکنم سفت می شم ، وقتی هم نگاه نمی کنم باز به کاری که می خوام باهات انجام بدم فکر میکنم و سفت می شم
    خوب به یه چیز دیگه فکر کن
    مثلا چی؟
    به مادرت فکر کن که تو این سن تو رو برده برات شرت بخره
    هر دو با هم می زنیم زیر خنده و من اولین قطره رو روی گردنم حس می کنم ک به سمت پایین و روی سینه ام روون می شه...
    بوش تو دماغم می پیچه و حالمو بد میکنه ، دوست دارم بالا بیارم اما خودمو کنترل میکنم
    نمی دونم کودومش سخت تره، اینکه تحمل کنم وبالا نیارم یا اینکه نشون بدم چقدر از این کار لذت می برم...؟؟!!
    بعدش همینجور که وایستاده و نگاهم می کنه دوش می گیرم، خوشحالم که تموم شد...همینجور که مو هامو خشک می کنم و لباس می پوشم
    یه صدای ناله ای از خودش در میاره
    چیزی شده؟
    هنوز یه مقدار دارم.. اگه بخوای می تونم برات تو لیوان بریزم
    واقعا می خوام روش بیارم بالا! با خودم تکرار می کنم، اون یه بیماره ، اون یه بیماره! ظاهرو حفظ کن
    نه مرسی عزیزم ، انگار هنوز قانع نشده
    بعضی ها دوست دارن مقداری بنوشن، می گن واسه سلامتی خوبه
    همینطور که دارم مانتو و روسریمو می پوشم و جلوی خودمو می گیرم که به حد مرگ نزنمش با یه عشوه و لبخند می گم ایشالله دفعه بعد، فعلا کلی دیرم شده
    باشه، مرسی واسه همه چیز ، تو فوق العاده ای
    گونمو می بوسه و میام بیرون
    تقریبا اندازه هزینه انعام داده، دمش گرم کثافت مریض!!!
    ----------------------------------------------------------------------------------------


    پ.ن 1 ببخشید اگه کمی طولانی و دیر شد
    پ.ن 2 تمام اسامی و مکانها ساختگی هست و هر گونه تشابه اسمی با فرد یا افراد خاصی کاملا تصادفی می باشد


    ادامه...


    نوشته:‌ راهبه

  • 35

  • 6




نظرات:
  •   rose.hot
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • اوه بلاخره آپ شد...
    ممنون راهبه جان... زندگی روزمره افراد عادی زیاد تعریف کردن نداره... ولی خب شاید زندگیه یه فاحشه واسه خیلیا جالب باشه...
    من یه نکته دیگه فهمیدم !بعد از سکس ،دروغ راز بقاس...
    واقعا همینطوره... امیدوارم یه تغییر حسابی تو زندگیش اتفاق بیافته. منتظر ادامه داستان هستم.


  •   1366razor
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • از کجا ميدوني ما دنبال چی میگردیم که گفتی فاقد آن چیز است؟کدوم چیز؟ :)


  •   _SEXIRO_
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • خوب بود :)چیزی که بقیه نقص میدونن من نقطه قوت داستان میدونم اگه طولانی باشه و جذاب خواننده لذت هم میبره ولی اگه طولانی و کسل کننده باشه معلومه که همه بدشون میاد


  •   راهبه
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • rose عزیزم مرسی،واقعا همینطوره ولی ای کاش نبود، واقعا فشاری که به روح و روان آدم در اثر این دروغ ها میاد بسیار زیاده،چشم عزیزم سعی می کنم در اسرع وقت ادامشو بذارم!


  •   راهبه
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • 1366razor دوست خوبم، به هر حال این سایت یک سایت سکسی هست که اکثریت به دنبال داستان اروتیک هستند و نه داستان اجتماعی، به همین دلیل همان ابتدا اعلام می کنم که دوستانی که مایلند بخونن! همانطور که خودتون می بینید تعداد افراد زیادی مطلب رو می خونن اما تعداد لایک ها و حتی دیسلایک ها خیلی کمه! البته من قصد نداشتم ادامه رو اینجا بذارم اما به علت اصرار زیاد دوستانی که به من پیام خصوصی دادن و خواستار ادامه داستان شدند و به علت احترامی که براشون قائلم بقیشو نوشتم


  •   راهبه
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • sexiro مرسی دوست عزیز، لطف داری


  •   MISS RAMESH
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • عالي بود فقط يه مشكل لطفا زودتر قسمت بعديو اپ كن چون با وجود خوندن قسمت قبلي داستانت تقريبا همه ش فراموش شده بود
    ممنون (rose)


  •   hot_top_boy
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • پیرمونو در اوردی راهبه
    خیلی منتظر بودیم
    لایک هم فراموش نشد
    خیلی داستانت جذابه
    دمت هم گرررررررررررررررم


  •   TIRASS
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • درووود بر راهبه بانوی عزیز


    گمونم مدتی تشریف نداشتید خوشحالم که باز میبینمت و ممنون ام واسه داستان جذابت
    یه لایک نا قابل با چاشنی محبت و احترام تقدیم شد !


  •   mohammad321
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • نمیدونم چی بگم نویسنده این داستان به نظر حرفه ای میاد. ای کاش نویسنده وقتشو میذاشت برای چیزای دیگه حتما موفق میشد


  •   mahya321
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • از اين قسمت خيلي چيزها ياد گرفتم واقعا عالي مينويسين
    فقط خيلي دير دير مينويسين قسمت قبل ياد آدم ميره


  •   sami_sh
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • گفته بودم خیلی خوب و روون مینویسی جانم؟ (rose)
    اصلا نفهمیدم کی تموم شد!به جز چندتا غلط املایی همه چی عالی بود،مرسی عزیزم...
    دوستان لطفا لایک بفرمایید که قسمت بعدی زودتر آپ بشه.


  •   Asatirx69
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • راهبه مهربان سلام ، حقیقتا کلیت داستانت قلبم رو به درد میاره ، بطوریکه طاقت خوندنش رو ندارم ، متنفر میشم از زمونه ای که راهبه ها ر‌و به فاحشه بدل میکنه ، هرچند مطمئن هستم که قلبشون همیشه راهبه می مونه. دلم نمیخواست این عدد مال من باشه ، اما سیزدهمین لایک رو خدمت شما دادم. امیدوارم تو لیست برترینها بیاد تا شما هم بتونی به سرعت اپ کنی.
    شاد باشی عزیز...


  •   meysam.mo12
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • داستانتون خیلی خوب و قوی نوشته شده
    لطفا قسمت ها رو در فاصله زمانی مناسب آپلود کنین چون دنبال کردنش خیلی سخت میشه


  •   saman_hp2002
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • من داستانهای اینجاروزیاد خوندم ولی اولین باره که هم کامل خوندم و هم لایک زدم.تجربیات زنده جامعه رو هرچند تلخه ولی قشنگ بیان کردین.


  •   مهرسانام
  • 3 ماه،1 هفته
    • 2

  • شونزدهیم لایکم از من :)


  •   sarbaz35
  • 3 ماه،1 هفته
    • 2

  • ☺کارت خوان سیار تهیه کن تا دیگه نخوای بغل بغل پول نقد ببری تو بانک.


  •   راهبه
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • دوستان عزیز سلام خوشبختانه موضوع این داستان زندگی من نیست بلکه داستان رو از روی نوشته های روزمره فرد دیگری روایت می کنم و هدفم اینه که دوستان رو به جنبه های دیگر زندگی این فرد ببرم و اثراتی که این زندگی روی اون داره!


  •   راهبه
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • به هیچ عنوان توصیه نمی کنم که این روش سکس رو جایگزین روابط صحیح انسانیتون کنین چون در نهایت لذت واقعی نداره و اثرات خیلی بدی روی ضمیر ناخود آگاهتون می ذاره


  •   راهبه
  • 3 ماه،1 هفته
    • 2

  • Miss RAMESH چشم همه تلاشمو می کنم
    hot top boy عذر منو بابت تا خیر بپذیر، واقعا گرفتار شدم
    تیراس عزیز مرسی که وقت می ذاری ، مرسی از لایکت دوست نویسنده من!گر چه من مثل شما توانایی خلق اثار ادبی ندارم اما همه تلاشمو می ذارم امیدوارم در کامنت های بعدی نقد های سازنده ای از شما ببینم که به بهبود نگارشم کمک کنه
    محمد جان دوست عزیز مرسی از تعریفت اما من به هیچ وجه در ضمینه نویسندگی حر فه ای نیستم واتفاقا وقتم رو بیشتر صرف کار های دیگه می کنم
    مایای عزیز حق با شماست پوزش من را به علت تاخیر بپذیر
    سامی گفته بودم مثل برادر کوچک هرگز نداشته ام به شدت دوستت دارم؟ البته من سن تو رو نمی دونم شاید حتی از من بزرگتر باشی ولی حسم نسبت به تو این است از تو توقع نقد خیلی بیشتری داشتم چون خیلی هول هولکی نوشتم


    اساطیر دوست داشتنی خجالت می کشم وقتی کامنت نویسنده قابلی مثل شما رو زیر نوشته ام می بینم خیلی برایم لذت بخش است خیلی


    سامان و مهرسانام عزیزم مرسی بابت لطفتون


    سرباز دوست خوبم اگر قسمت دوم رو خونده بودی دلیل اینکه همیشه نقد کار می کنه رو گفته بود(برای اینکه مدرکی از خودش به جا نذاره)


  •   aghayedoktor
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • خیلی خوب بود راهبه عزیز.مخصوصا اونجایی که گفتی دروغ راز بقاست واقعا لایک داشت


  •   ramin.shayanfar
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • سلام راهبه عزیز,بیستمین لایک مال من,عالی بود,لطفا ادامشو زودتر اپ کنین وطولانی تر بنویسین,جز معدود داستانایی هستش که طولانی بودن جز امتیازاتشه و این مدیون تواناییه شما در نویسندگیه,ممنون


  •   arshmor949494
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • ممنونم


  •   جورواجور
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • فقط در برابر این همه زیبایی نگارش و نوشتن، یه لایک ناقابل تونستم تقدیم کنم. دمت گرم رفیق... عالی و عالی و عالی... فقط همین....


  •   mytologhy
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • تــو فاحشه این شــهری
    پـر از شهــــوت . . .
    پر از جســارت. . . . .
    تاریکی کــه ترس نـــداره


    از مردهایی بترس که تـــوی روزه روشن


    قصـد تاراج احســــــــاست رو دارن ...


  •   سیاوش-راستگو
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • ممنونم.خیلی عالی بود.لطفا ادامه بدید


  •   PELANO
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • خیلی وقت بود منتظر ادامه این داستان بودم و به دلیل اینکه کم به کم میام توو سایت با وروود دوباره به سایت با تیتر داستانت مواجه شدم و خوشحال به خوندنش ادامه دادم.. اگر بنده جای شهروز باشم،این حسایی که میگی دقیقا برای من پیش اومده و به صورت واضح با دلایل و مدارک موجود بهم ثابت شده ولی هیچوقت نتونستم کاری کنم چون دیگه دیر شده بود... خلاصه بیشتر به خاطر همینه که این داستان رو دنبال میکنم.. خیلی خوب نوشتی منتظر دامه داستان هستم... موفق باشی


  •   shivanaa
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • سلام راهبه عزیزم... اول لایک به داستان عالیت...
    خیلی خوشحالم که قسمت ۴ رو گذاشتی... از اپ شدنش نا امید شده بودم...
    واقعا از خوندنش لذت بردم گلم...
    لطفا برای قسمت آخر چشم انتظارمون نذار...


  •   ghooghnooss.sm
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • عاااالی
    ممنون که با وجود مشغله ادامشو گذاشتی البته دیر گذاشتی و چون در این زمان کلی داستان دیگه خونده بودم از اول شروع کردم خوندن
    امیدوارم قسمت بعد رو زود بزاری تا نیاز نباشه بازم از اول بخونم


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو