رخت شور (۲)

    1396/10/21

    ...قسمت قبل


    ...... انه که اسم کاملش اناستازیا هست ،مثل یک ماده شیر دستای ظریفش رو محکم بالا بردو کوبید رو میز طوریکه قوری قهوه افتاد زمین و خورد شد، در این حین که مردمک چشمش دورانی و تند تند در کاسه ی چشمش میچرخید و هر لحظه الفبای نامفهومی از دهنش بریده بریده بیرون می اومد،.....! لغتی رو پیدا نمیکرد که بیان کنه ،چشمهاش رو بست و فقط گفت وحشیییییی، چند لحظه مکث کردو چشمهاش رو باز کردو گفت اره تو حیوونی ،وحشی ، انسان نیستی، اره اره خوب شد اصلا این اتفاق پیش اومد ...
    انه با سرعت دستکشهاشو دستش کرد که از بار خارج شه
    جو هم از شدت استرس کلاهش رو از سرش دراوردو بین دستاش و انگشتهاش بی اختیار میچرخوند و چشم به دهن انه دوخته بود که چرا تا این حد عصبیه ،اصلا این خوب شد که این اتفاق افتاد یعنی چی ؟ جو بینوا به اندازه ی سه سال بین مردم زندگی نکرده بود که کوچکترین خواستش رو بتونه مودبانه بیان کنه، تمام ارادش رو جمع کرد و فقط یک کلمه متاسفم.....
    انه در حین اینکه در بار رو باز کرد این رو شنید و مثل اب رو اتیش در لحظه اروم شد ، خشم چشمهاش کنار رفت و ابی اسمانی چشمهاش و ارامشش جو روهم اروم کرد ، جو از اینهمه تضاد خشمو محبت سر در نمیاورد ......انه اومد کلاه بین دستهای جورو بیرون کشید و با لبخند گفت خواهش میکنم ....حالا بشین کارت دارم....
    انه: اسمت چیه...
    جو:جو هستم خانوم و چشمهاش رو از انه میدزدید، و خدا خدا میکرد میخاییل زودتر صداش بزنه و از این معذب بودن فرار کنه ، ....
    انه:نمیخوای اسمم رو بپرسی؟ ....
    جو::بله اسمت چیه مگه !!!....
    انه اینبار بجای عصبانیت کلی به سادگی و طرز صحبت جو خندید...
    انه:،اسمت چیه نه ! خودتونو معرفی کنید خانوم .... من اناستازیا هستم، و ای کاش اینچنین وقیحانه سر میز من نیومدی و چنین درخواستی رو نمیکردی، فاحشه های اینجارو با من به چه علت یکی کردی جو؟ من با پول چرم سموری که برای درست کردن این دستکش خرج کردم مزد یک هفته ی تمام فاحشه های اینجارو میدم، اونوقت ، انه بقیه صحبتش رو خورد و هیچی نگفت و سرش رو یه پیچو تابی دادو یه لبخند تحویل جو داد ....
    انه: اشکالی نداره جو ،منم خیلی زیاده روی کردم تو جوونی و از کلاهت و این دستهای زبرو خشن قوی و رگهای درشت روی ساعدت و صورت افتاب سوخته حدس میزنم که ملوان هستی،
    جو: ماتو مبهوت انه رو تماشا میکرد و از زکاوت و هوش یه دختر حسابی جاخورد ،چرا که زنهارو با چشم همچشمی و حسودی در بین خوشان میشناخت و فکر میکرد تمام ریزبینی زنان در دقت در دیدن و زشتی و زیبایی دوستانشان و اضافه و یا کاسته شدن طلاها و لباسهای جدید اشنایان یا نزدیکشان هست و تمام .....
    جسمش روح وحشی جو به تمدن ،اداب معاشرت ،عادت نداشت ،در هرجا که به طبقه ای از قشر مرفع برخورد میکرد ، مثل درختی که خرسی پنجه هاش رو در پوسته تن درخت فرو میکند و به نوعی قلمرو طلبی میکند روحش را با ان درخت ساکن یکی میدانست چرا مکالمه ی طبقات بالاتر جامعه و نیشو کنایه ها روحش را مانند ان درخت خدشه دار میکرد .جو کوه پیکر برای سختی و مبارزه با زندگی ، و شکست دادن کارهای سخت افریده شده بود چنین جایی در میان این طبقه از اجتماع نداشت ، جو روحش پر میکشید برای سفر در دریا و کشف ناشناخته ها، تا چند دقیقه پیش بدنبال فاحشه ای و ارضا شدن روح سرکشش بود و حالا مثل یک بره خودش رو در چنگال شیری میدید ،تا این حد جو سرخورده شده بود...
    انه: جو..جووو
    جو: بله قربان
    انه:قه قههه ای زدو رو به جو کردو گفت ،به قربان! من خانومم اولا و قربان نیستم ،اخه چرا تا این خودت رو باختی،
    جو:راستش من تاحالا با امثال شما صحبت نکردم ، حقیقتش دوست ندارم اصلا هم صحبتم مردمانی از قشر شما باشه، چرا که همش فک میکنید دنیارو برای شما ساختن،همش فخر میفروشید، قشر مرفع و طبقه بالای اجتماع فرقش با من کارگر در ادا کردن کلمات قشنگ و مجاوره ایه، من دوس دارم ازاد باشم ،روحو زبانم در قالب زبان اسیر نباشه، همه چی رو اونچه که هست نشون بدم ،جو تمام این حرفهارو با بغض خاصی و نفرت میزد ، و انه ته قلبش میدونست جورو بخاطر همین رها از هر قیدو بندی پسندیده ، و در عمق وجودش خودش رو مثل جو میدونست که تنها فرقش اسیر مادیات و زبان شده.....
    جو: من با اجازتون برم ،و خم شد یه لنگ دستکش انه رو از روی زمین ورداشت و با طنز خاصی گفت ، پوست سمور بیچاره رو بگیرید خااانم .... انه دستکش رو با دست جو گرفت و با خواهش لحن خاصی گفت میشه یه شام مهمونت کنم .
    جو از این برخوردهای ضد نقیض سردر نمیاورد ،و فقط بخاطر چشمان ابی رنگ انه نشست،پیش خودش فکر میکرد رنگ چشمهای انه به وسعت دریای ارام و ابیه ، به موهای بافته شده و طلایی رنگ انه نگاه کرد ،و تک تک اجزاء صورتش رو بررسی، چه پوست نرم و لطیفی ،چه دندانهای سفید و مرتب،لبان قرمز و دماغ کشیده خوش تراشی، جو از درون یک نوری رو تو قلبش روشن دید، و فکر میکرد چقد زیباست این دختر، خون در رگهاش بجوش اومد ،باز مثل چند لحظه پیش شده بود چشمهاش رو به سینه انه دوخته بود ، و انه رو عریان مجسم میکرد ،
    جو: تو ذهنش با خودش حرف میزد ،چه سینه درشتی ،میشه حدس زد سینه های سفت و لیمویی داره ، چه رونهای پرو کشیده ای ، چه گردن کشیده ای ،جون میده برا لیسیدنش، کم کم التش داشت دل دل میزد ،.... تمام این مدت انه افکار جو را با زیر نظر گرفتن خط نگاهه جو داشت میخوند ،انه تمام چند لحظه سکوتی که ایجاد شده بود بینشون رو دوست داشت و خودش رو رها از قید بند درجه اجتماعی که داشت مثل یک پرنده ماده که در حال مسخ شدن برای جغتش و تماشای رقص پرهای جفتش بوده به رگهای روی ساعد جو و دستان تنومند جو فک میکرد ،و ارزو میکرد در جزیره ای دور افتاده با جو تنها میبود و جو این دستهای زمخت رو بروی سینه های لطیفش بکشه و اندام ظریف خودش رو بروی سینه جو جا بده و با عشوه های زنونه جو را دیوانه و شهوتی کنه برای لمس تنش و بوییدن و بوسیدن تمام جسمش، جو رو میخواست، انتخاب انه درست بود از هر جهات، جو نمونه کاملی از یک مرد قوی و بدوی بود که فقط تنها مزیتش قدرت و سکس بود ، ارزو میکرد خودش و جو انسانهای اولیه ای بودند بدور از تمدن ،جو با قدرتو زوری که داشت به شکار میرفت و هنگام برگشت از شکار با دست پر برای بدرقه و جشن غذا تمام شب رو سکس کنند ،یه سکس وحشیانه و بدون تکلم که فقط صدایی از روی شهوت و لذت بینشون ردو بدل بشه....
    جوسکوت رو شکست....خانم اگه کاری ندارید با من برم ،این رو گفت چون میترسید بگه سفارش شام چیشد که باز انه ناراحت نشه ، جو با وسواس از دایره صحبتهاش کلمات رو کنار هم میچید که نکنه یوقت باز حرفی بزنه که زشت باشه
    انه: جو فقط به من بگو انه...
    انه: منو باید ببخشی جو یادم رفت پیتر رو صدا کنم برای سفارش غذا،
    انه، پیتر غذای اماده امشب چی هست ،
    پیتر : لوبیا و گوشت غاز خانوم
    انه: نه پیتر اگه میشه گوشت گوزن سرو میکنم ،اونهم کباب شده روی باربیکیو... و باز رو به جو کردو گفت خیلی خیلی عذر میخوام که اینطوری بی ادبی کردم و از تو نظر نخواستم ، جوی عزیز چی میل داری
    جو : همون که گفتید خوبه
    پیتر: بله خانم غذا تا یک ربع دیگه اماده میشه ،دسر چی میل دارید،
    انه: جو دسر چی میخوری، جوی بینوا اصلا نمیدونست دسر چی هست ،فقط به رستوران میومد یه مرغ کباب شده و عرق نیشکر سفارش میداد با میخاییل ،و هیچ وقت هم پیتر این سوالو ازس نپرسیده بود...
    جو: همین غذا که گفتید کفایت میکنه خانم..
    انه: چشم غره ای رفت و گفت انه هستم جو با من راحت باش ....انه حدس جریان دسر رو و فورا به پیتر گفت پای سیب شکلاتی اگه دارید اگه نیست هرچی خودت سرو میکنی با شراب فرانسوی
    جو: پیش خودش یه لعنت فرستاد که چرا شراب فرانسوی ،هم گرونه هم گیراییش خوب نیست ....
    پیتر: خانوم دسر رو که خوردید غذارو بیارم خدمتتون ،
    انه: لطف میکنی ، اره بیار غذارو..
    مشغول غذا خوردن بودن که جو نصف دسر و غذاش رو برای میخاییل برد بدون اینکه بفهمه زشته و یا حداقل اجازه بگیره،
    انه تحت تاثیر این دل مهربون جو قرار گرفت ، و ناخوداگاه چشمهاش ملهتب شد، چقد سادگی و مهربونی جو رو دوس داشت و اصلا بخاطر جو بود که در دو هفته گذشته به بار میومد و جو رو زیر نظر داشت ، و تمام اون ناراحتی اول هم برای کشتن گربه دم حجله بود ، چون تا حدی رفتار جو رو فهمیده بود و اگه راحت خودش رو تسلیم جو میکرد بدون زهره چشم ، برای موقعیت اجتماعیش خیلی بد میشد......
    جو یک سوم شراب فرانسوی رو خورد و انه فقط یک گیلاس شراب همراه با غذا خورد ،و بقیه شراب رو ورداشت و به سر میز میخاییل برد، وقتی برگشت انه گفت ،من هنوز شرابم رو نخورده بودم جو، جو دستپاچه شد و برگشت که به سر میز میخاییل بره ،انه دستش رو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت. شوخی کردم جو ، انه میخواست با نشون دادن اشتباهات جو بعضی از رفتار جو رو اصلاح کنه و گرنه هیچ وقت این بی ادبی رو نمیکرد ‌...جو یکم چشمهاش گرم شده بود و تازه یخش وا شده بود و وقتی دید انه دستش رو گرفته جرعت بیشتری پیدا کرد و یک دستش رو دور گردن انه انداخت، با همون یک دستش تمام هیکل انه رو در برگرفته بود و احتیاجی به دو دستش نداشت برای لمس تمام تن انه .....جو با صدای بلند به پیتر گفت یک بطری عرق نیشکر بیار پیتر پیر و لبخندی از روی رضایت زد از بدست گرفتن اوضاع و روبه نوازنده پیانو بن کرد و گفت بن یه اهنگ ملایم بزن برامون..... انه داشت تو بغل پیتر گرم میشد و چقد دوست داشت اون لحظه رو و این دستی که تمام هیکلش رو به جو نزدیک کرده و فقط به لبان جو که یک لبخند همراه مستی بروی لبش بود رو نگاه میکرد و دوست داشت مثل تیر رها شه و به لباش رو به لبای گرم جو بچسبونه ،و انقد با لبای جو عشق بازی کنه که زمان به پایان برسه........... بازم معذرت میخوام داستان یک و دو زیاد سکسی نیست ،من خیلی تو بههر جزییات میرم و طولانی میشه ،اگه دوست ندارید تا ادامه ندم ....


    ادامه...


    نوشته: فرود

  • 6

  • 1




نظرات:
  •   eyval123412341234
  • 1 هفته،3 روز
    • 0

  • فرود جان ايندفعه اي خيلي بهتر شده! دمت گرم! داستان قشنگي هم هست. خيلي دوست دارم بقيه اشو بدونم لطفا ادامه بده. باشه؟


  •   Takmard
  • 1 هفته،3 روز
    • 2

  • چه دستپخت خودتون باشه و چه ترجمه داستان قوی و خوبیه
    بازی های ذهنی و ذکاوت کاراکترهاش با ذکر جزئیات فضا اثر خوبی خلق کرده هر چد اتمسفر داستان شرقی نیست و اسم کاراکترهاش همذات پنداری اونو کمتر میکنه اما کار خوب ارزش خودشو از دست نمیده
    لایک


  •   لالهزار
  • 1 هفته،2 روز
    • 0

  • ادامه بدید عالیه لطفا زود به زود بذاریدش


  •   DreamDark
  • 1 هفته،2 روز
    • 0

  • ممنون از کامنتهای دلگرم کننده تون ،داستان بعدیش و اخری با یک روز اختلاف اپلود شد ،مطمعنن فردا چاپ شه، شادی جان سپاس، تک مرد ،داستان فی البداهه بود و در یک ساعت جمع شد ، یک تا سه .‌.لاله زار عزیز سپاس


  •   Ebrahim58
  • 1 هفته،1 روز
    • 0

  • فقط ادامه بده لايك


  •   DreamDark
  • 5 روز،14 ساعت
    • 0

  • من با فاصله یک شب قسمت سوم و پایانی رو نوشتم نمیدونم چرا منتشر نشد ،و اینکه چرا یکی دوروزه از داستانهای تازه حذف شد


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو