رویای اشکان (۲)

    1395/10/22

    ...قسمت قبل


    _سلام دکتر عماد خوبین؟
    _سسسسسلام مرررسی خووووش اومدین از این طرفا؟چند سالی میشه همدیگرو ندیدم
    _آره دقیقا از جشن فارغ تحصیلی،بهتون تبریک میگم چه مطبی چه کسب و کاری،راستی شنیدم استادم شدین
    _مرسی لطف دارین حالا چی شد یاد فقیر فقرا کردین
    _راستش اگه بگم از این طرفا رد میشدم و گفتم یه سری به دوست قدیمیم بزنم که دروغ گفتم حقیقتش برای لمینت دندونام اومدم
    _با کمال میل من در خدمتتونم
    نمیدونستم خوشحال باشم یا نه خوشحال از این که دوباره دیدمش و ناراحت اینکه یادش دوباره میفته به جونم،بعد از معاینه قرار شد سه جلسه دیگه بیاد تا کارش تموم شه،تو اون سه جلسه هم اتفاق خاصی نیفتاد فقط سلام و احوال پرسی بعدشم مرسی و خدافظ،تنهایی چیزی که فهمیده بودم این بود که تو هیچ کدوم از ای جلسه ها حلقه دستش نبود،بالاخره جلسه آخر رسید و کارش تموم شد،رفت جلوی آینه و دندوناشو نگاه کردو گفت وای دکتر دستت درد نکنه عالی شده
    _خواهش میکنم وظیفه بود
    _یک دنیا ممنون
    _دیگه خجالتم نده
    _خوب دکتر فک کنم هرچیزی حسابی داره،الانم وقت حسابه،البته فک کنم به همکلاسیتون باید خوب تخفیف بدین
    _راستش ما که برای دوستامون 100 درصد free حساب میکنیم،برای شما هم همینطور
    _نه نفرمایید منظورم یک تخفیف کوچولو بود،خوب حالا چقد باید تقدیم کنم
    _راستش قیمت اصلی این کار 4.5 میلیون هس که1.5میلیون پول لابراتوارش هس،که شما همون 1.5 میلیون رو پرداخت کنین
    _ینی چی؟ینی نمیخواین دستمزد کار خودتون بگیرید
    _نه گفتم که 100 درصد فیری هس
    _نه من شوخی کردم که تخفیف میخوام بعدشم نه دیگه انقد خواهش میکنم پول خودتونم بگیرین اینجوری من ناراحت میشم
    _خوب اصن بیا یکار دیگه کنیم
    _چیکار کنیم؟
    _راستش من چنتا دندون خراب دارم میسپارمش به شما در عوض این کار
    _اوه دکتر من یکی دوساله که کار نمیکنم
    _واقعا چرا؟
    _داستانش طولانیه،خوب حالا که مرغت یه پا داره و نمیخوای پول قبول کنی،میتونم یه شب شام دعوتت کنم،چطوره؟
    _عالیه دسپخت همکلاسی خوردن داره
    _نه دسپختم خوردن نداره،بیرون دعوتت میکنم
    _اوکی پس جاش و زمانش با خودت
    _اوکی فعلا
    _خداحافظ
    نتونستم ازش بپرسم هنوز شوهر داره یا نه ولی خیلی خوشحال بودم از اینکه بازم دیدمشو میبینمش، برای اون شب لحظه شماری میکردم تا این که بالاخره زنگ زدو شب جمعه به یک رستوران دعوتم کرد،روزش نرفتم سر کارو رفتم آرایشگاه موهامو درست کردم بعدم حمومو ریشمو زدم بعدش یه کت تک زرشکی با شلوار و تیشرت و کفش مشکی با یه عطر خوشبو.تو آینه به خودم نگاه کردم تو عمرم انقد به خودم نرسیده بودم،اصن تو عمرم با دختر قرار نذاشته بودم همیشه کلم تو درس و کتاب بود،خوشتیپ شده بودم،مادرم اومد دیدمو چنتا ماشالا گفت و گفت نکنه خبریه گفتم نه جمع دوستانه با همکلاسی های قدیمی داریم،گفت ولی قبلنا که همچین تیپیا نمیزدی،گفتم خب شاید خبری هم باشه،گفت واقعا الهی که قربونت برم
    بنده خدا مادرم خسته شده بود از بس رفته بود دنبال دختر واسه من.
    سوار ماشین شدم تو راه یه دسته گل گرفتم و رفتم به رستوران،میدونستم اگه تنها باشه و شوهری نباشه حتما اتفاقی افتاده،رفتم داخل دیدمش تنها بود،درست حدس زده بودم.رفتم جلو سلام و احوالپرسی کردیم و اول یه کافی سفارش دادیم و شروع به صحبت کردیم.اول از کارو درس و دانشگاه و اینا پرسید بعدم به خاطرات دوران عمومی تا اینکه ازش پرسیدم چرا کار نمیکنه؟
    گفت:هوممم و سرشو تکون داد گفتم اگه دوس نداری نگو نمیخوام فوضولی کنم
    گفت:نه میگم گفتنش شاید آرومم کنه،راستش من بعد فارغ تحصیلی ازدواج کردم ولی این ازدواج 2 سال بیشتر دوام نداشت و پارسال طلاق گرفتم
    گفتم:اوه متاسفم،ولی این چه به کار نکردن تو داره؟
    گفت:بعد ازدواج که شروع به کار کردم پدرام کم کم ازم ایراد میگرفت چرا اینقدر کار میکنی خودتو خسته میکنی،اوایل فک میکردم چون دوسم داره اینو میگه ساعت کاریمو کم کردم بیشتر خونه بودم ولی بازم ایراد گیریهاش کم نشد،حتی سروقت گوشیم میرفتو اس ام اسا و تماسامو چک میکرد،روز به روز شکاک تر میشد،هرروز که ازسر کار میومدم باید کلی سوال جواب میشدم تا این که یه روز سرکار دنبالم و دید با یکی از همکارای دکتر آقا دارم صحبت میکنم دیگه بدترم شد همه جور انگی بهم چسبوند از خیانتکار،فاسد و...
    برای همین تصمیم گرفتم سر کار نرم نشستم خونه به پدرام میرسیدم،اخلاقش بهتر شده بود و کمتر حساسیت نشون میداد بعد یه مدت قرار شد پدرام برای یه پروژه به یه سفر کاری بره اونم یه هفته،منو رسوند خونه مامانم و گفت تا هفته دیگه اینجا بمونم تا خودش بیاد دنبالم،شب همون روز که رفت،رفتم سراغ ساکم دیدم شارژرمو یادم رفته بیارم یه آژانس گرفتمو رفتم خونه درو باز کردم دیدم بعضی از لامپا روشنه،اول فک کردم دزد اومده خواستم برم به همسایه ها خبر بدم که دیدم کفش پدرام دم دره و یه بوی عطر زنونه میاد بو رو دنبال کردم و رفتم سمت اتاق خواب درو باز کردم چیزیو که میدیم باور نمیکردم پدرام با با یک دختر درحال معاشقه بود،شک شده بودم کسی بمن انگ خیانت میزد خودش داشت جلوی چشمام با یک زن معاشقه میکرد.با گریه از خونه زدم و سریع ازش طلاق گرفتم هرچی اصرار و التماس کرد قبول نکردم بعد طلاقم انقدر افسرده بودم که دیگه دل و دماغ کارو نداشتم ولی خب تصمیم دارم کم کم شروع کنم
    من:اول خیلی خیلی بابت این اتفاقات متاسفم ولی خوشحالم که بهزندگی عادیت برگشتی،این اتفاقات تقصیر تو نبوده پس نباید خودتو سرزنش کنی
    گفت:اره خودمم همین فکرو میکنم،اصن نمیدونم چرا این راز زندگیمو دارم به تو میگم
    من:پشیمونی؟
    رویا:نه به ادم قابل اعتمادی رازامو گفتم
    من:از کجا میدونی قابل اعتمادم؟
    رویا:از چشمات میفهمم،خب من که ریز و جز زندگیمو گفتم تو نمیخوای چیزی بگی؟اصن چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
    من:خب موقعیتش جور نشده
    رویا :عاشقم شدی یا نه؟
    من:آره،10 سال هسکه عاشقم.
    رویا:خب کی؟من میشناسمش؟
    من:آره میشناسیش
    رویا :خب کی؟
    من:فک نکنم کسیو بهتر از خودت بشناسی
    رویا:ببین من گیج شدم گفتی عاشق کی؟
    من:اب دهنمو قورت دادمو به بدبختی گفتم:عاشق تو
    صورتش سرخ شد و گفت باورم نمیشه ینی تو ده ساله عاشق منی؟ینی بخاطر من تا حالا ازدواج نکردی؟
    سرمو تکون دادم و گفتم آره
    رویا:خب چرا چیزی نگفتی؟
    من:چی میگفتم اون موقع من یه پسر آسمون جل هیچی ندار بودم توهم یه دختر پولدار نازنازی که تازه عاشق یکی دیگه هم هس.
    تو این مدتم هربار خواستگاری میرفتم الکی عیب میگرفتم و دنبال کسی بودم که شبیه تو باشه
    رویا:پیدا نکردی؟
    من:نه هیشکی شبیه تو نیس
    رویا:خب میگردم یکی شبیه خودمو پیدا میکنم
    من:وقتی خودت هستی چرا یکی دیگه؟
    خندید و گفت:ینی واقعا با تمام این حرفایی که برات زدم بازم منو میخوای؟
    من:آره
    رویا:ینی میخوای با یه زن مطلقه ازدواج کنی؟
    من:آره چه اشکالی داره؟
    رویا:اونوقت مطمینی خانوادت قبول میکنن؟
    من:تو قبول کنی کافیه،رویا اگه توهم منو بخوای نمیذارم چیزی مارو از هم جدا کنه،اگه نه هم که همینطور که عاشقت بودم عاشقت میمونم و برات آرزوی خوشبختی میکنم
    رویا:باید فکر کنم
    من:فکر کن،ولی اینو بدون اگه با من ازدواج کنی خوشبختت میکنمو تمام زندگیم رو به پات میریزم


    بالاخره اون شب تموم شد و بعد چنروز رویا بهم زنگ گفت اشکان نیتونی با خانواده بیای خواستگاری.
    اونقدر خوشحال بودمکه تو پستم نمیگنجیدم،این وسط فقط یچیز مونده بود اونم راضی کردن پدر مادرم
    رفتم موضوعو گفتم اول فک میکردن دارم شخی میکنم بعد که فهمیدن جدیه سریع جبهه گرفتنو مخالفت کردن ولی با کلی عذر و التماس و تهدید راضی شدن بیان خواستگاری.
    تو خواستگاری هم قرار مدار عقدو گذاشتیم و قرار شد بعد عقد یه جشن کوچولو بعدش بریم ماه عسل.
    ماه عسل و اتفاقات بعد از ازدواج در قسمت بعد


    ادامه...


    نوشته: اشکان

  • 2

  • 5




نظرات:
  •   1366razor
  • 4 ماه،2 هفته
    • 0

  • با دوستان موافقم حس خوندنش نی (inlove)


  •   sharkxxx
  • 4 ماه،2 هفته
    • 0

  • موضوع وداستان جالبی میتونست باشه اگه اینقدر هول هولکی همه چیز رو تموم نمیکردی.


  •   Mani_blackrose
  • 4 ماه،2 هفته
    • 0

  • دروغ محض بود
    عاشق ترين مرد دنيا هم باشه ده سال خودشو حبس نميكنه تو انزواي يه عشقي كه فقط احساس بوده
    يعني نه سكس داشتي نه هيچي!
    توهمي بيش نبود ننويس بي زحمت


  •   kiircombo
  • 4 ماه،2 هفته
    • 0

  • فااککککک
    حال به هم زن بود
    ملورین نیست از خارج برامون بگه؟؟/


  •   toranjam
  • 4 ماه،2 هفته
    • 0

  • Harfamo Mani_blackrose zad :D


  •   _SEXIRO_
  • 4 ماه،2 هفته
    • 0

  • فقط اومدم این داستانو بخونم ببینم امپراتور داستان های گی این سایت هنوزم همونه یانه که دیدم نه تنها سرجاشه بلکه با مقایسه داستانش امان از اولین عشق با این داستان دیدم امپراتوریش بزرگتر هم شده :/


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو