عشق با طعم خیانت (۱)

    " قسمت اول "
    راهنمای علامت های داستان:
    +نفس | ++ دوست حمید | +++ راننده تاکسی | ـ حمید
    با چشمان بسته ، به صدای زوزه ی باد در میان درخشش نور ماه گوش میداد ، قطره ای عرق از پیشانی اش آرام و آرام به سوی سرخی لبانش سرازیر شده تا با عشق ، لبان خونینش را ببوسد ... هوای گرم و مرطوب دریا ، انگار آرام و قرار ندارد ، همانندی که جلوی کشتی به موج های کوچک دریا برخورد میکند ، به سوی ساحل عشق نزدیکتر میشود.
    نفس ، چشمانش را باز میکند ، در میان آسمان ، دو پرنده را میبیند که در میان ستارگان هستی ، روزه ی سکوت فراگرفته اند و عاشقانه معشوق خود را دنبال میکنند ، در فاصله ای نه چندان دور ، چراغ های اسکله پیداست ، نور های زرد و سفیدی که آرامش را به دل نفس هدیه میدهند.
    بالاخره کشتی ایستاد ، مسافران نفر به نفر پیاده میشوند ، نفس چمدانش را بر میدارد ، چرخ کوچکش را باز میکند و آنرا به سمت تاکسی های کنار اسکله به صلیب میکشد ، شارژ موبایلش عمرش را به شما داده است ، از مغازه ی نزدیک اسکله یک کارت تلفن میخرد و با تلفن عمومی کنار تاکسی ها ، شماره ای را که در دفترچه تلفن داخل کیفش نوشته است را میگیرد.
    هوا گرم و مطوب است و اگر همینطور حمید موبایلش را بر ندارد ، صورت زیبای نفس تبدیل به هیولای فرانکشتین میشود ، نفس با چهره ای کلافه ، از همان دفترچه ، شماره ای دیگر را میگیرد ، اینبار موفق میشود تا از سیم های جادویی کیوسک با آن فرد صحبت کند:
    + الو سلام ، ببخشید من نمیتونم زیاد صحبت کنم ، حمید موبایلش در دسترس نیست ، آدرس یا شماره ای ازش دارید؟
    ++ سلام ، شما؟
    + نفس هستم دیگه
    ++ خوب هستید؟ خانواده خوب هستن؟ آدرس برای چی مگه شما ایران هستید؟
    + میگم شماره یا آدرسی از حمید داری ، چقد سوال میکنیا
    ++ بله ... شماره که یکی بیشتر نداره ، آدرس هم همون مجتمع پارس هستش ، واحد هشت
    نفس که از صدای گوش خراش آن بانوای که مدام میگفت " مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد " دلخور بود و رانندگان تاکسی کنار کیوسک تلفن ، مدام داد و بیداد میکردند ، تلفن را بدون خداحافظی قطع کرد و به طرف یک راننده ای قد کوتاه با موهای کم پشت و پیرآهن چهارراه آبی رنگ حرکت کرد ، چمدانش را با کمک راننده در جعبه ی ماشین گذاشت و پس از نشستن روی صندلی عقب ماشین ، از داخل کیفش کیف لوازم آرایشی اش را بیرون آورد و مشغول ترمیم آرایش از دست رفته اش شد.
    راننده که با زور جلوی ماشین را میدید ، آیینه را بر روی صورت نفس نشانه گرفت و با لبخندی که طول سبیل هایش را دو برابر کرده بود در آیینه به نفس نگاه کرد و باصدایی تقریبا کلفت گفت:
    +++ خانم جسارت نباشه ، از کجا تشریف میارید؟
    + از قبرستون ، به شما چه مربوطه آقا ، رانندگیتون رو بکنید
    سبیل های راننده به حالت اولش برگشت ، حتی طول آن کمتراز حالت عادی شده بود ، با اخمی تلخ ، کمربندش را بست ، استارت را زد و با جمله " الهی به امید تو" کلاچ را آرام رها کرد و با سرعتی به آهستگی لاکپشت به سمت مجتمع پارس حرکت کرد.
    +++ خانم اگر کتکمون نمیزنید ، فرمودید مجتمع پارس میرید؟
    + بله قبل از سوار شدن گفتم ، متشکرم
    همان زمانی که رژ لب سرخش را بر لبان تشنه اش حرکت میداد ، خاطرات بوسه بر لبان حمید را مرور میکرد ، به هنگام کشیدن خط سیاه رنگ چشمانش ، به یاد انگشت شست حمید افتاده بود که در آن روز خداحافظی ، اشک هایش را پاک میکرد ، در میان خیال بافی ها و مرور خاطراتش بود که راننده با صدایی خسته گفت رسیدیم.
    به کمک راننده چمدان را بیرون آورد و شال سفید رنگش را مرتب کرد ، از کیف مبارکش یک پنجاه هزارتومانی بیرون آورد ، چشمان راننده خیره به دستان نفس بود ، تا راننده شنید بقیه ی کرایه را لازم نیست پس دهد ، دوباره با لبخندی به درازای دوربرابر طول سبیلش ، سوار بر ماشین شد و مجتمع را ترک کرد.
    نفس مانتوی کِرمی اش را که به باسنش چسبیده بود به پایین کشید و با نفسی عمیق ، به سمت آسانسور مجتمع رفت و مدام زیر لب به زمین و زمان بد و بیراه میگفت ... مدام دکمه ی آسانسور را فشار میاد ، کم کم داشت صدای آه و ناله ی دکمه بیرون می آمد که از دور صدایی بلند اما خفه به گوش میرسید
    " خــــــــــــانم آســــــــانسور خـــــــرابه ، بـــــاید از پــــله ها برید بـــــــالا "
    حرص تمام صورت نفس را فراگرفته بود اما با لبخندی مصنوعی ، آن صدای خفه را ، بدرقه ی خانه اش کرد ، خانه ی حمید طبقه ی دوم بود ، با سختی و نفس زنان چمدانش را از روی پله ها به بالا میکشید و در دلش به زمین و زمان فحش میداد ، از مردانی که بیدار نمیشوند و به کمکش بیایند تا همان صدای خفه ای که تعارف کمک هم به او نکرد ، در لابه لای دلخوری هایش ، گاهی هم به حمید بد و بیراه میگفت ، به هر سختی بود به واحد هشت رسید ، نفسش را در سینه نگه داشت و با قدرت بیرون دمید ، لباسش را مرتب کرد ، از آینه ی کوچک همراهش ، آرایشش را برسی کرد ، چشمانش را گرد کرد و به بالا خیره شد ، انگشت اشاره
    اش را با تمام حرص و طمع بر روی زنگ نگه داشت و تا مرز خفگی ، زنگ بیچاره را عذاب میداد.
    ـ چته بابا اومدم ، چه خبرته نصف شبی دیوانه
    به هنگام باز شدن در، چهره ی پراز خشم حمید تبدیل به علامت هایی شده بودند که از دیدن نفس متعجب و ابروهای شعله کشیده اش ، بر چشمان متعجبش ، سجده فرود آورده بودند.
    + اهم اهم ، چیه جن دیدی؟
    ـ آره ... چیز ینی نه ... تو کجا ، اینجا کجا ، کی برگشتی ... مگه درسات تموم شد؟
    + آقا مارو توی راهرو نگه داشتی بازجویی میکنی؟ بذار بیام داخل حداقل خب
    ـ داخل؟ آهان ... بیا ، بیا داخل
    حمید که دست و پایش را گم کرده بود ، یقه ی چمدان نفس را گرفت و به داخل خانه کشاند ، در لحظه ای که نفس در اشپزخانه به دنبال قطره ای آب برای سیراب کردن خود میگشت ، حمید از روی میز اتاق خوابش ، چند تکه پلاستیک بازشده ی کاندوم را به داخل سطل آشغال اتاقش بدرقه کرد و با دستانی یخ زده ، به طرف نفس برگشت و از حال و احوالش میپرسید ، نفس که از گیج بودن و سردی رفتار حمید خسته شده بود ، یک نفس عمیق کشید و به چشمان لرزان حمید خیره شد.
    + چی میگی تو ، وای حمید دلم انقد واس بغلت تنگ شده ، واس دستات ... بذار بپرم تو بغلت ببینم میتونی بگیری
    ـ چی؟
    تا حمید خان میخواست زبان باز کند و چیزی بگوید ، خود را پهن بر روی تخت خواب و نفس را مچاله در آغوش خود دید
    + آخیــــش ، چه گرمه ، شیطون اون چیه زیر پام سفت شده؟
    ـ نمیدونم ، بنظرت چی میتونه باشه؟
    + بذار دستمو بذارم روش ببینم ... واااااای کیــــره
    ـ دختره ی دیوونه (باخنده)
    +بذار بیارمش بیرون ببینم از بیرون چه شکلیه ، همون شکل قبلیه یا خوشکل تر شده ... وااای خاک تو سرت حمید خجالت بکش ، چقد بی جنبه ای تو ، هنوز بهش دس نزدم انقدر سفت شده ... بذار میدونم چیکارش کنم
    آلت حمید را در دستش ، بی رحمانه فشار میداد و با چشمانی خمار ، به هنگامی که لب های خونینش را بر کلاهک آلت نزدیک میکرد ، به چشمان حمید نگاه میکرد ، آرام لبانش را از هم فاصله داد و تا نیمه ی آلت را بر دهان گرمش فرو برد و از داخل دهانش ، با زبان خیس و گرمش ، بر سر الت ، زبان میکشید ، نفس را میگویم
    ـ اوفــــــــــــ نفس هنوزم مثل قبل دیوونه ای ، حتی بیشتر ... نگفتی چیشد برگشتی؟
    آرام آرام لبانش را به عقب کشید ، به هنگام بیرون آمدن آلت از دهناش ، لبان زیبایش را غنچه کرد و بوسه ای رنگین ، نثارش کرد ، دکمه های مانتویش را باز کرد و آنرا به همراه شالش که به زور کمی از موهایش را پوشانده بود ، به پایین تخت پرتاب کرد ، پیرآهن کوتاه قرمز رنگش را بیرون کشید و با کمی حرص دکمه ی شلوار آبی رنگش را باز کرد.
    حمید که با دهنی باز خیره به اندام نفس ، دست به آلت شده بود ، مبهوت بیرون آوردن شلوار نفس بود ... نفس لباس هایش را به کنار پایه ی سمت راست تخت گذاشته بود و به چشمان حمید خیره ، آرام آرام شلوارش را به پایین میکشید ، هنوز نیمه ی شرت بنفشش پیدا نشده بود که حمید با هیجان به سمت نفس هجوم آورد ، او را محکم در آغوش گرفت ، شلوار نفس را تا نیمه پایین کشید و همانطور که گردنش را با زبانش معطر میکرد ، به سختی شلوار خود را بیرون آورد.
    ـ عــــــــــوم ، دلم واس خوردن گردن باریکت تنگ شده بود نفس من
    + آخ روانی یواش تر مگه برده گیر آوردی ، یواش نخوری لگد میزنم به تخمت ها
    حمید سرش را عقب گرفت و با نگاهی دروغین و مظلوم
    ـ دلم واست یه دنیا تنگ شده بود
    + واس من یا ...(با چشمک) ... اگر تنگ شده بود که انقدر نمیگفتی چرا برگشتی
    ابروهایش را در هم کرد ، خودش را جمع و جور کرد و محکم شلوار نیمه پایِ نفس را بیرون کشید
    ـ الان نشونت میدم بچه پررو دنیا دست کیه
    + جـــــــــون ، فدای این غرور پلاستیکیت تــــوله ... بذار بیام بشینم روت له شی
    ـ نه بابا ، له کننده ی کی بودی (با خنده)
    آرام باسن سفید و لطیفش را بر سینه ی حمید گذاشت و خودش را به سمت دهن او کشاند
    + بُـــخُــــورش
    ـ نمیــــخـــ....
    هنوز حمید حرفش تمام نشده بود که خیسی وسط پای نفس را در دور لبش احساس کرد ، آرام کف دستانش را بر روی ران های سفید و زیبای نفس حرکت میداد و با زبانش ، دنیای نفس را قلقلک میداد ، کم کم صدای ناله های واقعی نفس به گوش میرسید
    +عــــــاه ... تو که نمیخوردیش ... جــــون حمید حمید حمید یکم بالاترو زبون بزن ... عـــاخ آره آره همینجا ، جـــــــونمی تو
    ـ خوشت میاد نفس من؟
    + نه اصلا نمیاد ...اوفـــــــــ شوخی کردم آره گاز نگیر حیوون ، لیــــس بــــــــــــــزن ... زبونتو بکش به سوراخش ببین چه خوشمــــــزس
    همانطور که نفس از شهوت میسوخت ، با دستان لطیفش ، آلت حمید را گرفته بود وارام انگشت شستش را بر سر کلاهک آلت میکشید ... پاهایش را عقب کشید و روی سینه ی حمید دراز کشید ، برگشت و پاهایش را کمی بالا گرفت
    + اوم شیطون بذار ببینم این کیرت چه طعمی شـــده
    همانطور که با طمع ، آلت حمید را میخورد ، ناگهان چشمش به موبایل روشن حمید افتاد ، همان موبایلی که تا چند ساعت پیش در دسترس نبود ، انگار به یک لحظه تمام شهوت نفس فروکش کرد ، چندثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای ویبره موبایل حمید ، شکم میز را میلرزاند.
    ـ نفس یه دقیقه گوشیمو بهم بده
    + مگه دس نداری خودت بیا بردار ، عَــــه آخه وسط حال کردن چه وقت موبایل جواب دادنه ... راستی شمارتو عوض کردی؟
    ـ نه بابا همون شماره قبلی هست همون 3245 که واسم خریدی ... بده دیگه
    بانگاه کردن به صفحه ی موبایل ، رنگ از رخساره حمید برگشت و همینطور با جوابی که حمید به نفس داد ، شک تمام وجود نفس را فرا گرفت ، نفس قبل از رفتن به آلمان برای حمید یک سیم کارت هدیه گرفته بود اما نه با این شماره.
    هرچه ثانیه ها جلوتر میرفتند استرس نفس زیاد تر میشد ، هنگامی که حمید مشغول ارسال پیامک بود ، نفس از تخت پایین آمد ، لباسش را برداشت و شروع به پوشاندن آنها بر تَن بلورینش شد.
    ـ عِـــه دیوانه داری چیکار میکنی فقط یه اس ام اس بود
    + خیلی خسته ام ، دیگه نصف شب هست مامان اینا بیدار میشن ، میرم هتل تا فردا برم بهشون سر بزنم
    ـ خب بمون اینجا ، همه چیز هم هـــ...
    هنوز تعارف حمید تمام نشده بود که نفس درب اتاق حمید را بست و با یک خداحافظی سرد ، یقه ی چمدان بیچاره را گرفت و از اتاق حمید خارج شد ، آهسته داشت به سمت آسانسور میرفت که حمید دستش را گرفت
    ـ من معذرت میخوام ، وقت جواب دادن موبایل نبود ، آسانسور خرابه بذار کمکت کنم چمدونتو ببری پایین ، زنگ زدم آژانس
    نفس با لبخندی مصنوعی از او تشکر کرد و آرام پله های نفرت را به سمت طبقه همکفت با فکر کردن به شماره جدید حمید که گویا از زنی هدیه گرفته است ، طی میکرد.
    وقتی سوار تاکسی شد و از مجتمع خارج شد ، هنوز چند متری از آنجا فاصله نگرفته بود که راننده تاکسی گفت
    + آقا میشه لطفا چند دقیقه داخل پارکینگ مجتمع منتظر دوستم بمونید؟ ببخشید فراموش کردم اونجا بهتون بگم
    +++ عـِـی بابا ... باشه چشم خانم فقط کرایتون زیاد نشه
    + مشکلی نیست . مرسی
    پارکینگ مجتمع روبروی پنجره اتاق حمید بود. نفس خیره به درب ورودی مجتمع و پنجره اتاق حمید داشت خوابش میبرد ، انگار یک ندای درونی نمیگذاشت که نفس از آنجا خارج شود ... بعداز یک ساعت و درآمدن صدای گوش خراش راننده ی میانسال ، نفس دهانش را بازکرد که به راننده بگوید به سمت هتل برود که ناگهان یک خانم با ماشین 206 قرمز رنگ وارد مجتمع شد.
    قدی بلند و اندامی معمولی با روسری آبی و مانتوی مشکی ، البته قد بلندش از پاشنه ی کفشش منشاء میگرفت ، کفش قهوه ای رنگی که همانند قیافه ی آن دختر ، به چشم نفس ، شبیه به دلقک بود.
    آرام ارام به سمت ورودی پله ها با صدای تق تق قاب کفشش قدم بر میداشت ، انگار که میدانست آسانسور خراب است و نفس با چشمانی گرد و خیره به او از پشت نگاه میکرد و زیر لب آرام میگفت
    + این کیه ... نکنه حمید و این ...
    +++ خانم چیزی گفتی؟
    از دور حمید را دید که به سمت آن دختر نزدیک میشود
    + چی؟ نه ... آره ، لطفا برید هتل پلاس ، دوستم پیام داد نمیاد
    "پایان قسمت اول"
    یک متن کوتاه نوشتم ، امیدوارم ادمین تایید کنند.
    من جادوگرسفید هستم ، از سایت بخاطر یه سری دلایل شخصی و غیرشخصی دلیت اکانت زدم ، پس از کسانی که داخل داستان های قبل نتونستن وارد پروفایلم بشن معذرت میخوام . دیگه داخل سایت عضو نیستم و گاهی بدون عضویت شاید داستان بنویسم ، نظراتتون رو میخونم هرچند ادعایی در نویسنده بودن ندارم ، چه انتقاد کنید و چه تعریف کنید ازتون ممنونم... اگر صحبت خاصی به صورت خصوصی داشتید توی نظرات بیان کنید سعی میکنم باهاتون ارتباط برقرارکنم.


    ادامه...


    توجه: دوستانی که داستانی رو کپی میکنند ، لطفا اسم نویسنده رو ضمیمه کنند و داستان های دیگران رو به اسم خودتون چه با ویرایش چه بدون ویرایش انتشار ندید.
    داستان های قبلی من: ( چون عضو نیستم اینجا نوشتم )
    شب پر هیاهو ، بیسکوییت تلخ ، عجیب الخلقه (1) ، عجیب الخلقه (2) ، قاتل روح ، خاطرات جناب بکن ، شیشه شکست ، او یک فاحشه بود ، نکوهش (1) ، نکوهش (۲ و پایانی)


    نوشته: جادوگرسفید

  • 10

  • 4




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 6 روز،4 ساعت
      • 3

    • خوب بید!!


    •   joodiiabot
    • 6 روز،3 ساعت
      • 0

    • خوب بود. لاایک
      فقط دیالوگ سکسی نفس و حمید به نوع نگارش داستان نمیخورد!


    •   مسیحی۰
    • 5 روز،18 ساعت
      • 2

    • بد نبود خسته نباشی.


    •   آپو
    • 5 روز،11 ساعت
      • 1

    • بدک نبود جادوگر


    •   @Mr.King@
    • 5 روز،1 ساعت
      • 0

    • تا اینجاش که قشنگ بود ادامشو بنویس


    •   jerard96
    • 4 روز،17 ساعت
      • 0

    • قلمتون همیشه گرم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو