فروزان (۱)

    قسمت اول
    فروزان ١٤ ، ١٥ سالشه
    صورتش گل انداخته و سرخی گونه هاش به سبزه ى صورتش میچربه
    بدنش باد داره ، باسنش قلمبه و درشت با سینه هایی سفت . وقتی توی حموم یا جلوی آیینه به بدن خودش نگاه میكنه بی اختیار گوشه ى لباشو گاز میگیره و از دست زدن به جاهای خصوصی خودش خوشش میاد .
    چشمهایی كنجكاو و سری پراز هیجان .
    همیشه یواشكی به خلوت بزرگترا سرك میكشه تا معماهای جنسی خودش رو حل كنه !
    وقتی از لای در یا سوراخ كلید مادرش رو میبینه كه خوابیده و پاهاشو دور كمر پدرش حلقه كرده ، سؤالهای بیشتری براش پیدا میشه !
    از اون حركاتى كه به بدنشون میدن ، از نفسهای پرصدا و ناله های عمیق ، سر در نمیاره ! حرفایی هم میزنن كه بنظر بد میاد .
    البته فروزان جسته و گریخته از دوستاش چیزایی شنیده و میدونه كه اینكارا بخشی از ارتباط آدم بزرگاست . با خودش فكر میكنه كه وقتی بزرگ بشه و شوهرش بدن ، حتما همچین كارایی رو باید بكنه .
    دم غروب وقتی قایم باشك بازی میكردن ، احمد یكی از پسرای محل همیشه با فروزان یه جا قایم میشد و معمولا كسی نمیتونست تا آخرش پیداشون كنه ! گرچه فروزان از اینكه احمد دائم بهش چسبیده و دستاش لای باسن فروزان رو چنگ میزنه اظهار نارضایتی میكرد و با پرخاش اونو دور میكرد ولی ته دلش بدش نمیومد و با جدیت هرشب بچه هارو به بازی دعوت میكرد .
    فروزان با دخترای هم سن و سال خودش زیاد گپ میزنه . گاهی هم به تقلید از اونچه كه در خلوت والدینشون دیدن به اندامهای خصوصی هم یه ناخنكی میزنن و دیده ها و شنیده هاشون رو برای هم تعریف میكنن .
    حرفای یكی از دخترا كه همیشه برای درس خوندن میرفت پیش اصغر پسرعموش ، شنیدنی تر بود!
    میگفت عموم معمولا دیروقت میومد خونه .
    همیشه بین ساعت یك و دو بعدازظهر، زن عمو با شنیدن صدای كلید كه به شیشه ى پنجره ى رو به كوچه میخورد از جا میپرید و به اصغر میگفت منو ببره پشت بوم تا جوجه كفترا رو ببینم . اولا زود خسته میشدم و آفتاب هم اذیت میكرد ولی اصغر میگفت نمیشه بریم پایین . بیشتر اوقات انقدر میموندیم تا زن عمو صدامون میكرد و میگفت بیایید پایین یه چیزی بخورید . یه روز كه یكی از كفترا از قفس بیرون پرید و اصغر سرگرم گرفتنش بود، من اومدم پایین تا آب بخورم . صدای آخ و اوخ زن عمو نظرمو جلب كرد ! معلوم نبود از درد صدا میده یا از لذت . به آرومی لای در اتاق رو باز كردم ، به یكباره سرم پر شد از سؤالهای جورواجور .


    چشمام از تعجب گرد شده بود ، هیچوقت فكر نمیكردم زن عمو با اون كپلهای گنده ش بتونه اونجوری دولا بشه خودشو عقب جلو كنه !
    به اون جوونه ، بدن پشمالوش و اونجوری كه خودشو از باسن زن عمو بالا و پایین میكشید خیره شده بودم كه دستای اصغر رو روی شونه هام حس كردم . با اشاره ى دستاش بمن فهموند كه ساكت باشم و دنبالش برم .
    یه گوشه كنار خرپشته كه سایه بود نشست و با صدای بغض آلود برام تعریف كرد ؛ از بی توجهی های باباش و ناتوانی خودش ، تكرار هر روزه ى این ماجرا و تأثیرات روانیش ، از شبهایی كه تا صبح با نگاه به باسن مادرش بیدار بوده !
    میگفت اولا سر در نمیاوردم جریان چیه و میرفتم پشت بوم و خودمو با كفترا مشغول میكردم . بعدا فهمیدم كه بزرگترها هم اشتباه میكنن . مدام با خودم كلنجار میرفتم اما خیلی زود انكار جای خودشو به باور داد . شبها به باسن مامانم خیره میشدم و اونچیزایی كه از لای در دیده بودم رو هزار بار تا صبح مجسم میكردم . دلم میخواست لمسش كنم ، تجربه كنم . اوایل فقط نگاه میكردم ، ولی بعدها كه یاد گرفته بودم چطوری دامنشو یواشكی كنار بزنم كه بیدار نشه ، حال دیگه ای داشتم .
    پدرم از خستگی زود میخوابید و من كم كم شبها رو با لمس بدن مادرم به صبح میرسوندم . نمیدونم مادرم از خستگی خواب بود و یا به روم نمیاورد ولی همش دلم میخواست ببینم اون آقا مصیب كه هرروز میاد پیش مامانم چه حسی داره !
    همینطور كه اصغر برای من تعریف میكرد ، برجستگی خشتكش برای من پیامی بود تا همه ى اونچه كه میخواستم رو بفهمم .
    اصغر ضمن اینكه از كارهای اونا میگفت ، اشاره ای هم به اوضاع خودش داشت ! كنجكاوی من برای دیدن زیر شلوارش ، باعث شد تا اصغر هرآنچه كه پشت در اتاق از مصیب یادگرفته بود رو به من نشون بده .
    دفعه ى اول خیلی میترسیدم . همه چی غریب بود . اما اصغر میگفت مطمئنه كه مشكلی پیش نمیاد . خیلی هم درگیر نشدیم چون مادرش صدامون كرد ولی اونشب من تا صبح هزارتا كابوس دیدم . صدبار با خودم عهد كردم كه نه خونه ى عمو برم و نه به این كارها نزدیك بشم . چند روزی هم مقاومت كردم اما یه حسی منو میكشید بطرف اونجا . خلاصه دفعه ى بعد اصغر برام یه سورپرایز داشت . یه جوجه كفتر خیلی خوشگل . و یه جاكلیدی كه از مصیب گرفته بود. من دلم نیومد از فكرایی كه كرده بودم برای اصغر بگم و اصغر هم خیلی سریع رفت سر اصل ماجرا !
    از خودخواهی اصغر بهم برخورده بود و دیگه دلم نمیخواست برم پیشش ولی وقتی دیدم مامانم بدجور پیله كرده و اصرار میكنه ، مجبور شدم برای اینكه شك نكنه بطور عادی برم و بیام . یكی دوبار اول هم كراهت داشتم ولی رفتار اصغر و هیجان اینكار مشتاقم كرده بود .
    این ماجرا یواش یواش هر یكی دو روز درمیون روال شده بود تا اینكه یه روز كه رفتم خونه ى عمو كسی نبود . دو سه بار هم رفتم كه در رو باز نكردن . مامانم میگفت چندروزی رفتند قم . دفعه ى آخر هم زن عمو در رو باز كرد و گفت اصغر نیست و كار داره و نمیرسه درس بده و از این حرفاا . منم دیگه نرفتم . راستش همونوقتا یكی از پسرای كوچه بالایی كه اسمش رحیم بود خیلی بمن اظهار علاقه میكرد و یه بار هم منو یواشكی برد خونه شون . از اصغر هم چیزی كم نداشت . برای منم كه میخواستم یه جورایی حال اصغر رو بگیرم بد نبود .
    یه روز مامانم صدام كرد كه بیا اصغر اومده .
    رفتم پایین و میوه هم بردم و نشستم اما روم نمیشد بهش نگاه كنم . خلاصه مامان از همه جا گفت تا زنگ در رو زدند و مامانم رفت باز كنه و گویا وراجی زن همسایه شرایط رو مساعد كرد تا اصغر حرفاشو بزنه !
    با من من كردن شروع كرد . كمی از خوبیهای من گفت و از بدبختیهای خودش . از بی عرضگی باباش و زیاده خواهیهای مامانش .
    خلاصه معلوم شد كه همونروزا یه جورایی همسایه ها ماجرا رو به زن مصیب خبر داده بودند و اونم چادر به كمر میاد دم خونه ى اینا و اگرچه مامانش هیچ رقم زیربار نرفت و ماجرا با نگاه سرد و مملو از بدبینی خاتمه پیدا كرد اما نتیجه این شد كه مصیب دیگه اونورا پیداش نمیشد .
    بعد هم مامانش یه دفعه هوای خونه ى مادربزرگش به سرش زد و جمع و جور كرد كه باید بریم قم .
    اصغر میگفت ؛ روز دوم كه اونجا بودیم بابام برگشت و مادربزرگم هم كه از صبح تا شب از دست درد و پادرد ناله میكرد سر شب خوابش میبرد .
    من جامو كنار مامانم انداخته بودم و به بهانه ى اینكه از تاریكی میترسم فانوس رو خاموش نمیكردم . مامانم پشتش بمن بود و طوری قلمبه شده بود كه انگار تمام باسنش توی حلق منه ! گاه گداری هم یه تكونی به خودش میداد و كونش رو بمن نزدیكتر میكرد .
    من آروم ملافه رو كنار زدم ، حتى دامن مامانم هم كنار زدم ، از اینكه شورت پاش نبود خیلی متعجب شدم . نفسم داشت بند میومد . آروم دستم رو به چاك باسنش نزدیك كردم . قلبم طوری میتپید كه خونه رو تكون میداد .
    خلاصه دلمو به دریا زدم و گفتم اگر هم چیزی بگه خودمو به خواب میزنم تا فكر كنه تصادفی دستم بهش خورده . دستمو به چاك باسنش مالیدم ، حتى پایین تر هم بردم اما مامانم بیدار نشد ، لای پاش خیس خیس بود . نزدیكتر شدم . تصمیم گرفتم بجای دستم آلتم رو بذارم لای باسنش ، اما بیدار نشد . همینطور كه خودمو سفت كرده بودم و به باسنش چسبیده بودم یه دفعه مامانم حركتی به خودش داد كه احساس كردم آلتم داغ شد . اولش فكر میكردم مثل كاری كه با تو میكنم باشه ، اما انگار یه جای دیگه رفت .
    از حركات باسن مامانم متوجه شدم كه آلتم عقب و جلو میشه و یه حس عجیبی بهم دست میداد . كم كم ترس از مامانم رو فراموش كرده بودم و سعی میكردم هرچه بیشتر خودمو به باسنش بچسبونم و آلتمو بیشتر فرو كنم . اما متوجه نمیشدم كه مامان باسنش رو تند تند تكون میده یا منم كه عقب جلو میكنم و تا اینكه مامانم یه دفعه آروم شد و منم ارضاء شدم اما نفهمیدم آبم كجا ریخت . زود خودمو جمع و جور كردم و ملافه رو كشیدم روی مامانم و خوابیدم .
    فردا شب هم تكرار شد اما من به یه بار بسنده نكردم . یه ساعت بعد دوباره دیدم دارم خفه میشم و دوباره ملافه رو كنار زدم اما اینبار مامانم یهو دمر شد و من یه حس جدیدی رو تجربه میكردم .
    شب بعد مامانم نه دمر خوابید و نه پشتش رو بمن كرد . بلكه رو بمن خوابیده بود و من نمیدونستم چكار كنم . ولی كوتاه نیومدم ، انگار كه معمایی بود تا هوش منو محك بزنن ! بازم ملافه رو كنار زدم ، مامان هیچی نپوشیده بود و سینه هاش با كورسوی روشنایی فانوس میدرخشید . مثل دوتا گلوله ى آتیش شده بود . مثل همونموقع ها كه مصیب میخوردشون ! همش كارای مصیب جلوی چشام بود .
    مونده بودم چكار كنم . با زبونم نوك سینه هاشو به آرومی لیسیدم و بعد لای لبام گرفتم و شروع به میك زدن كردم . بعد مامان غلطید و طاقباز خوابید . شكمش هی بالا و پایین میشد و با دستاش سینه هاشو میمالوند . من ترسیدم . فكر كردم بیدار شده و الان یه حرفی میزنه . زود خودمو بخواب زدم اما دست منو گرفت و كشید روی خودش ! صورتم روی سینهاش بود و طوری خودشو جابجا كرد كه آلتم لای پاهاش رفت . ولی انگار خواب بودنش بمن جرأت میداد تا دوباره شروع كنم . مكیدن سینه هاش و تلمبه زدن لای پاش . گرچه شكمش بالا و پایین میرفت تا جاییكه كمرش بارها از زمین كنده میشد ، اما چشماش بسته بود من مطمئن بودم تا قرار گرفتن نفسش ، اونارو باز نمیكنه !
    و همینطور هم شد . مامانم تا زمانیكه قرار گرفت چشماش بسته بود و منم بعد از اینكه ارضاء شدم فورا اومدم سر جام و خودمو بخواب زدم . چند دقیقه ى بعد مامانم بلند شد و ملافه رو پیچید دور خودش و فانوس رو برداشت و رفت دستشویی . وقتی هم برگشت نور رو بطرف صورت من گرفت تا ببینه خوابم یا بیدار !
    بعد فانوس رو خاموش كرد و خوابید . نیم ساعت بعد دوباره آتشی در درونم زبانه میكشید . آلتم سفت تر از همیشه شده بود . ملافه رو از روی مامان زدم كنار و آروم خوابیدم روش . سینه هاشو كه میمكیدم متوجه شدم كه پاهاش اومد بالا و من بین پاهاش قرار گرفتم و آلتم براحتی فرو رفت بین پاهاش و ...
    توی تاریكی چشماش برق میزد ولی خودمو زدم به اون راه و اونم به روی خودش نیاورد !
    تا صبح یه بار دیگه اینكار تكرار شد و دیگه مامانم ، هم صدا میداد و هم با دستاش منو میكشید به خودش . وقتی اومدیم تهران ، شب اول یواشكی به جون كندنهای بابام روی باسن مادرم نگاه میكردم و صبح اول وقت كه بابام رفت سر كار ، مامانم طبق معمول خواب رفت و نوبت من بود . نزدیك ظهر كه نون گرفته بودم و اومدم خونه خیلی پشت در منتظر شدم و وقتی مادرم در رو باز كرد گفت یه سر به كفترا بزن .
    از بالای پله ها دیدم كه مصیب مثل گلوله از در زد بیرون و از اونروز تا حالا مامان جای منو توی حیاط میندازه تا بخوابم .
    اصغر با گریه تعریف میكرد و قسم میخورد كه مصیب رو میكشه . بالاخره حرفای مامانم با زن همسایه تموم شد و با صدای بسته شدن در خونه ، اصغر هم صحبتهاشو جمع كرد و گفت قول بده منتظرم میمونی .
    مامان اومد و اصغر رفت و چند روز بعد هم پچ پچ بابا و مامانم و زندان و دیه و .... !
    اصغر مصیب رو درحال سكس با مادرش چاقو زد ولی مصیب نمرد و طبل رسوایی اون و زن عمو افتاد و بعداز مدتی جمع و جور كردند و رفتند قم . منم با رحیم بهم زدم و یكی دیگه رو پیدا كردم و هر روز بعداز مدرسه یه ساعت میرم خونه شون .
    اما ماجرای اصغر منو به همه بدبین كرد تا حتى بیخودی نسبت به مامانم هم شك میكردم
    وقتی میدیدم هر روز بچه رو بمن میسپره و دو سه ساعت میره خرید و وقتی برمیگرده صورتش گل انداخته و هیچی هم نخریده و فورا میره دستشویی و یه ساعت فقط خودشو میشوره ، قیافه ى آقامصیب میومد جلوی نظرم .


    نوشته: یلدا

  • 6

  • 9




  • نظرات:
    •   VIDCO
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • اینقد که تو گوه خوردی
      دستشویی های حرم امام رضا در روز گوه نمیخوره خواهرم !


      و باز هم ، سر اسم های مرد و زن داستان شاکیم
      یلدا / اصغر ؟؟؟ کیری اخه اصغر ؟


      اون وسط داستانتم که گفتی "مونده بودی چیکار کنی"
      همونجا کیر ابن ملجم و فرعون و سایر بروبچ عرب ، تو همه ورودی خروجیهات


    •   shrm
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • مصیب فقط مادر بزرگتو نکرده یا اونم کرده دستو پاش درد گرفته؟


    •   Ares.1
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • دقیقا چیزیه که از اولین داستان امشب دارم میگم
      تصور کنید در آینده چه اتفاقی برای بچه هایی ک از خیانت والدینشون مطلع میشن میوفته....
      فقط اون لحظه نیست و فقط شما نیستید که خراب میشد ، از اون لحظه زندگی بچه خراب میشه . بجز خودش ، به همه ی مرد ها و زن های عالم بدبین میشه ، چون پدر یا مادرشون که ازشون داخل ذهنش الگو ساخته ، بزرگترین گناه ممکن رو در حقشون کرده .
      یکم فکر کنید ، فکر چیز بدی نیست


    •   ARYA52
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • بالاخره فروزان یا یلدا؟
      کستان رو کامل نخوندم چون جقولانه و بی سر ته بود
      ولی تو همون جسته گریخته که خوندم فکر کنم محل وقوع کستان تو جنده خونه بود چون همه در حال دادن بودن.
      بدبختانه انگار قسمت های بعدی هم داره. اگر اصغر و اکبر و رحیم و کریم و مصیب و تمام شومبدل به دستای شهوانی قول بدن روزی هشت بار، هر بار سه مرتبه بکننت ، قول میدی دیگه ننویسی لطفاً. (dash)


    •   J44
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • ريتم ، تنوع و شخصيت پردازي داستان بسيار عالي بود
      خيلي خوب به جزئيات پرداخته شده و فضاسازي ها مناسب است . در حاليكه احساساتو تهييج ميكنه ، تأثير رفتار اشتباه بزرگترها را به تصوير ميكشد . جمله : " متوجه شدم بزرگترا هم اشتباه ميكنن و انكار جاي خودش را به باور داد " آموزنده ست .
      لذت بردم . ممنون


    •   Sh82
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • من نميدونم اين چ اطواريه تو شهواني!!! ك مياين داستان دنباله دار مينويسيد و فقط هم قسمت اول!!! بعدشم ميذاريد ميريد


      سايت پرشده از داستانهايي ك فقط قسمت اولش هست و تموم!!! اين داستان دنباله اي نداره ديگه !!! ميتونست تموم بشه همينجا


      ولي خود داستان خوب بود بنظرم من خوشم اومد،،


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو