آموزش با سکس (۱)

1399/09/08

سلام اسم من تیناست. بیست سالمه و لزبینم. دو سال پیش با یه تامبوی آشنا شدم که ده سال ازم بزرگ تر بود. اولاش دوست عادی بودیم و فقط حرفای معمولی با هم میزدیم؛ از حرفای روزمره گرفته تا درد و دل کردن و…
یه بار وقتی داشتم براش درد و دل میکردم یهو بهش گفتم که لزبینم. اولش خیلی تعجب کرد ولی حرفی از اینکه با هم باشیم نزد و تغییری تو رابطمون به وجود نیومد. من هر چی بیشتر میگذشت بیشتر جذبش میشدم. هیکل فوق العاده سکسی ای داشت؛ چشماش واقعا جذاب بود. وقتی نگام میکرد نمیتونستم چشمامو از چشاش بردارم. دو سه تا خال جذاب روی صورتش داشت. یکی بالای لبش و یکی هم رو گونش، نزدیکای گوشش. گردنش فوق العاده سکسی بود؛ وقتی سرشو کج میکرد با تمام وجود دلم میخواست گردن سکسیشو بخورم. جدای اینا خال بالای سینش دلمو برده بود. یه خال بالای سینه ی چپش داشت که واقعا تحریکم میکرد. البته همیشه تو چشم نبود و فقط یه وقتایی که خم میشد میتونستم خالشو ببینم.
ما زیاد خونه ی همدیگه نمیرفتیم و بیشتر همدیگرو بیرون میدیدم. مخصوصا که اون تامبوی بود و خانوادم برای همین اجازه نمیدادن خیلی خونمون بیاد. وقتاییم که میذاشتن بیاد، اگه میرفتیم تو اتاق مامانم همش میومد بهمون سر میزد. اونم دو بار بیشتر منو خونشون نبرده بود و هر دو بارش هم به جز من دوستای دیگشم دعوت کرد. دو دل بودم که بهش بگم میخوامش یا نه، میترسیدم قبول نکنه با هم باشیم. از طرفی هم انقدر دیوونش شده بودم که نمیتونستم برای بوسیدن گردنش بیشتر از این صبر کنم.
بالاخره یه روز هیوا منو برای سومین بار دعوت کرد خونشون. دل تو دلم نبود؛ احساس میکردم این دفعه قراره یه اتفاق خیلی خاص بیفته، یه حسی بهم میگفت از وقتی که فهمیده لزبینم نگاهش بهم عوض شده. روز قبلش کل بدنمو شیو کردم و حسابی به خودم رسیدم. میخواستم بی نقص به نظر بیام. هیکل خوبی دارم و تقریبا لاغرم. خیلی سکسی نیستم ولی امیدوار بودم هیوا خوشش بیاد. روز بعدش اتفاق خاصی که منتظرش بودم افتاد و حالا میخوام اون خاطره ی قشنگو براتون تعریف کنم:
از در که وارد شدیم از سوت و کوری خونه فهمیدم کسی خونشون نیست. با تعجب پرسیدم: کسی نیست؟
هیوا یه لبخند زد و گفت: نه!

  • مامان بابات کجان؟
    شونه ای بالا انداخت و جواب داد: رفتن جایی. حالا حالا ها نمیان. بعد به سمت اتاق خواب رفت تا لباساشو عوض کنه. منم شال و مانتومو درآوردم و به چوب لباسی کنار در آویزون کردم. زیر مانتوم یه تاپ سفید یقه باز پوشیده بودم و شلوارمم که لی بود. یه نگاه تو آینه به خودم انداختم؛ یکم سکسی شده بودم. باسنم تو شلوار لی تنگ کاملا مشخص بود و تحریک کننده بود. چاک سینمم از یقه ی تاپ مشخص بود و جذاب شده بودم. مشغول بررسی خودم بودم که هیوا از اتاق اومد بیرون. یه تیشرت جذب پوشیده بود با یه شلوارک مشکی. از همیشه جذاب تر شده بود. پاهاش کشیده و سکسی بودن. دلم میخواست هر چی زودتر شلوارکشو در بیارم و روناشو بخورم.
  • بیا بشین چایی بیارم.
    لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم. تصمیممو گرفته بودم، امروز سعی خودمو میکردم. گفتم: نه هیوا جون تو برو تو اتاق، من یه سورپرایز برات دارم.
    با تعجب نگام کرد و گفت: چی؟
  • برو دیگه زود میام.
    قانع نشده دوباره به اتاق خواب برگشت.
    فکری به سرم زده بود. هیوا همیشه تو حرفاش از این میگفت که صبور نیست و دوست داره آدم صبوری باشه. میخواستم با سکس بهش صبوریو یاد بدم. برای اینکار نیاز به طناب داشتم. امیدوارم بودم بتونم توی آشپزخونه پیداش کنم. اول به سمت کشو ها رفتم؛ خوشبختانه تو کشوی سوم تونستم دو تا طناب پیدا کنم. شمعایی که تو کشو بود وسوسم میکرد، ولی بیخیالش شدم و با همون طنابا به سمت اتاق رفتم. اینجور فانتزیا رو دوست داشتم ولی نمیخواستم هیوا رو به چشم بردم ببینم. از ارباب بودن خوشم نمیومد، فقط دوست داشتم خیلی کم و ملایم هیوا رو کنترل کنم. یکم از اینکه بدون اجازه گرفتن ازش میخواستم بی مقدمه باهاش رابطه داشته باشم، استرس داشتم. ولی خب فوقش میگفت نه و من کنار میکشیدم. دیگه از منتظر بودن و اینکه ندونم اون منو میخواد یا نه خسته شده بودم.

ادامه...

نوشته: Tina


👍 4
👎 3
16501 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

779246
2020-11-29 00:39:51 +0330 +0330

اموزش صبوری با طناب 😕

0 ❤️

779428
2020-11-30 03:09:14 +0330 +0330

عالی بود. ادامه بده

0 ❤️

779484
2020-11-30 15:08:21 +0330 +0330

خا

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom