دید زدن مفصل زندایی تو عید

    اسمم امیره،25 سالمه،
    قد بلندم و لاغر، و با یه چهره و تیپ معمولی
    خاطره ای که میخام براتون تعریف کنم مربوط میشه به همین عید پارسال که برام اتفاق افتاد،
    ما همیشه چن روز قبل عید میریم و چند روزی رو باغ می مونیم، و یه سری به پدربزرگم اینا میزنیم،
    خونه ی پدربزرگم یه طرف یه باغه تقریبا کوچیکه
    و خونه ی داییمم اون طرف باغه، و این وسط یه حیات مشاعی هست که هردوشون استفاده میکنن...
    سرتونو درد نیارم
    در ورودی اصلی اول از خونه ی داییم باز میشه و بعد میره اونور خونه ی بابابزرگم،
    تو روستا هم دره خونه ها بیشتر وقتا بازه و بچه ها همش دم در و تو کوچه ولن
    واسه همین
    بیشتر موقع ها که می خواستیم بریم خونه شون و در باز بود،
    اول مادرم میرفت که یه وقت زن داییم با لباس راحتی تو ایوون و تو حیاط نباشه
    و اما از اصل کاری بگم،زن داییم
    با اینکه دو تا بچه داره که خیلی هم کوچیک نیستن، و سنش فک کنم 37 یا هشت باشه
    یه زن توپر ، تقریباخوشگل،با یه پوست خیلی سفید...و یه کون گنده و سینه های بزرگ که من هر وقت دیدمش تو دلم گفتم دایی نوش جونت...هه!
    چون تو روستان خیلی آرایش نمیکرد اما بدون آرایش عالی بود
    پارسال یکی دو هفته قبل عید که رفتیم یه سری بهشون بزنیم دیدیم از زیر در حیاطشون آب و کف میاد،گفتیم حتما دارن فرش میشورن،
    به داداش کوچیکم گفتم برو یه یالا بگو تا ما بیایم، رفت و بعد چن دقه زن داییم گفت بفرمایین
    رفتیم تو...چشمتون روز بد نبینه...!
    گویا زن داییم با تاپ و شلوارک بوده و یه چادر گلدار نازک سرش کرده بود و از زیرش مشخص بود یه چیزایی...و اون چادر نازک خیلی سکسي ترش کرده بود
    سلام کردیم و یه دید ریز زدم و گفتم کمک نمیخوای؟گفت نه دایی الان میاد ، مرسی
    و ما هم رفتیم خونه...
    ولی دلم طاقت نمی آورد لامصب...به بهونه ی دسشویی رفتم بیرون تو حیاط و دیدم بعله...با تاپ و شلوارک داره فرش میشوره
    پشتش به سمت من بود...
    وقتی هی خم و راست می شد یکم از تاپش میرفت بالا و.بالای کونش مشخص میشد که خیلی خیلی سفید بود لامصب
    فرچه که می کشید بازی سینه هاش روانیم میکرد به زور جا شده بودن تو تاپش
    سیخ کرده بودم ناجور...ولی داییمم بود و نشد درست حسابی دید بزنم و بیخیال شدم و.رفتم خونه
    بعد یکی دوساعت که اومدیم بیرون، کارشون تموم شده بود...و ما هم رفتیم خونه خودمون
    اما فرداش دوباره رفتم ولی کسی نبود،
    پدربزرگم گفت اگه وقت داری بمون چند روزی خونه تکونی کنیم گرد گیری کنیم دست تنهاییم،
    گفتم چشم میمونم...ولی خونوادمون کلی کار داشتن و رفتن...
    و من موندم تنها و...
    شب شد و داییم و زن داییم اومدن و دیدن منم هستم ، داییم گفت موندی کمک؟
    گفتم آره دیگه
    زن داییم که اسمش مرضیه بود گفت عه چه خوب پس فردا میام خونه بابابزرگو یه روزه تمیزش کنیم که بعدش بیای کمک ما...
    گفتم ای به چشم...
    فردا صبح زود بیدار شدم و لباس پوشیدم و مرضیه هم اومد با یه مانتو بلند و چسب قرمز که برجستگی کونش و سینه هاش دیوونه کننده بود یه روسری گلگلی هم سرش بود که بیشتر وقتانصف موهاش بیرون بود
    داییم هم رفته بود سر زمین و باغشون سر بزنه
    با هم دیگه کلی وسایل جابجا کردیم و تمیز کاری کردیم تا ظهر که حسابی گرم شد و خیس عرق شدیم زن داییم روسریشو درآورد و گفت امیرجون از خودمونه دیگه پختم از گرما...! معلوم بود موهاشو تازه رنگ شرابی زده بود...
    که بدجوری منو مست کرد...
    موهای شرابی روی صورت سفیدش ترکیب فوق العاده ای بود
    داشتیم با یه سطل آب کف آشپزخونه رو تمیز میکردیم که دستم خورد و ریخت روی مرضیه و مانتوش خیس شد،
    گفتم آخ ببخشید عزیزم!
    یهو با تعجب نگا کرد و بالبخند گفت خواهش میکنم عزیزم
    سرمو انداختم پایین مثلا خجالت کشیدم هههه
    رفت اون اتاق که یه مانتو از مادربزرگم بگیره گفت همه لباسارو جم کردم پیدا نمیکنی الان که
    منم ذوقمرگ شدم که الانه که بیخیال شه وبا بلوز شلوار بیاد،
    که بعلهههه...طبیعی کرد دیگه
    اومد یه بلوز مشکی یقه باز که بالای سینه های مرمریش مشخص میشد و البته یکمی گشاد بود
    کونشم که اصلا تو شلوارش جا نمیشد خم که میشد میخواست جر بخوره خخخ
    رفتیم سراغ کابینت ها و ظرفاش،
    آشپزخونه،که یکم کوچیک بود و منم فرصت طلب،دیگه طاقت نداشتم
    پشتش به من بود و سر راه ورودی رو گرفته بود،منم نگفتم بروکنار تا رد شم!
    به زور خودمو جا دادم و کیرمو مالوندم به کون نررررم مرضیه و یه کوچولو هلش دادم و باخنده گفتم جلوراهو گرفتی چاقالووو
    یهو با تعجب نگام کرد و بعدش خندید گفت نه توخوبی نی قلیون
    گفتم البته شما چاق نیستیاااا مث پژو 206 اس دی میمونی!صندوقت بزرگه
    پاره شد از خنده و گفت دیگه پررو نشو
    روی کابینتارو دستمال میکشید و منم چشام زوم شده بود رو کونش که سرپا توش جا میشدم هههه
    وقتی تند تند دستمال می کشید سینه هاش اینور و اونور میرفتن و صحنه ای بود ک نگو...دلم میخواست با کله برم تو ممه هاش
    آخرای کار بود و خسته شده بودیم حسابی و مرضیه نشست رو صندلی،و.شونه هاشو گرفت،
    رفتم پیشش.گفتم میخای یکم ماساژ بدم؟ گفت نه مرسی
    ولی.من شرو کردم گفتم تعارف میکنی
    شونه هاشو و.گردنشو می مالیدم وااااای که چقدنرم بود بدنش
    از بالا سینه هاشو.دید میزدم دیگه.شق درد.گرفته بودم ازبس ک همش کیرم راست بود اخ اخ اخ
    مادربزرگم اومد و بلند شد و.رفت ،مانتو پوشید و گفت خسته نباشی امیرجان گفتم سلامت باشي،کنارشما آدم خسته نمیشه خندید و.گفت شیطون
    من که
    دلم میخاست کار اصلا تموم نشه...
    ولی شد،مرضیه رفت خونه شون و منم شبش به یاد اون صحنه ها کیرم بدجوری سیخ شده بود و مجبور شدم یه دست جق بزنم...
    صبح زود بیدار شدم و منتظر بودم که صدام بزنه برم کمکش، ولی تا ظهر خبری نشد که یهو اومد و صدام زد امیر گفتم جان
    گفت بیا کمک گن همین فرش کوچیکه رو بشوریم
    رفتم با خوشحالی اما دیدم منظورش من و پسرش بودیم خخخخ
    چ ضد حالی خوردم
    خودش تو خونه مشغول بود و ما تو حیاط
    فرشو شستیم و تموم شد و داییم از سرکار اومد و منم رفتم خونه، و خسته و کوفته خوابیدم به امید فردا
    فرداش دیگه صبح زود اومد و صدام زد واسه کمک، با انرژی رفتم
    دیدم این دفه دیگه بلوز و شلوار چسب خونگی پوشیده ،خیلی حال کردم
    گفت چهارپایه رو.نگه میدارم
    با جارو سقفو تمیز کن لطفا
    گفتم چشم،ولی لامصب یکم کیرم باد کرده بود و خیلی تو چشم بود و هی با دستم جابجاش میکردم
    چن جای سقفو زدم یه فکری زد به سرم یهو انگار یه چیزی رفته باشه تو چشمم گفتم اخ اخ گفت چی شد
    دستم.گرفتم به چشمم و اومدم پاییین و.رفتم صورتمو شستم
    گفتم یه فوت میکنی تو.چشمم
    صورتشو آورد جلو صورتم و.یه فوت کرد توچشمم، و چشممو واکردم
    چشم تو چشم شدیم
    تودلم.گفت اخ یه لب بگیرم الان...یه زبون دور لبم چرخوندم و فاصله گرفت،
    گفتم نمیدونم چی رفت تو چشمم نمی تونم برم بالا من نگه میدارم شما برو بالا
    با تعجب گفت من برم؟
    گفتم آره دیگه نترس هواتو دارم
    اومد و پاشو گذاشت رو پله ی اول،
    یه نگا کردم دیدم بچه ها تو حیاط مشغولن و حواسشون نیس،
    پاشو ک رو پله ی سوم گذاشت
    نفسم بالا نمیومد کونش جلوی صورتم بود
    واااای خیلی با حال بود
    یه لحظه تعادلش بهم خورد و منم دستمو گذاشتم زیر کونش و گفتم برو هواتو دارم
    وااااای که چقد نرم و گرم بود دستم چهار پنج سانت فرو رفت لامصب
    چشماش گرد شده بود ولی هیچی نگفت!
    و رفت بالا...
    مشغول تمیز کردن شد و منم از زیر کس و کونشو دید میزدم...خط چاک کونش دیوونه کننده بود ،با دقت به کسش زل زده بودم معلوم بود کسش ازاون تپل مپلای خوشمزست
    از بس کیرم سیخ شده بود کم مونده بود شلوار و جر بده
    سقف تموم شد و اومد پایین یواش یواش، و یه نگاهی کرد بهم و گفت حواست کجاس امیر؟
    گفتم حواسم به شماس ک.یه وقت نیفتی خدانکردههههه
    گفت آره جون خودت
    گفتم دیگه کجا مونده تمیز کنیم؟
    گفت بالای کابینتا...
    منم چهار پایه رو بردم همونجا و گفتم من نگه میدارم برو بالا هواتو دارم!
    خندید و گفت خسته نشی یه وقت خودت برو بالا بچه پررو مثلا اومدی کمک
    اینو گفت و رفت تو حال، و من خودم رفتم بالا و سریع تمیز کردم و برگشتم پیشش،
    گفتم دیگه کجاها مونده مرضیه خانوم؟
    گفت مرسی امیر جون الان دایی میاد کمک میکنع وسایلارو میچینیم ،دیگه کار زیادی نمونده
    منم بادم خالی شد و برگشتم خونه اونم فهمیده بود یه چیزایی و بدشم نمیومد من دید بزنمش
    رفتم خونه مادربزرگم ،تا شب که پسرش اومد و گفت امیر یه دقه میای تلویزیونمونو وصل کنی؟
    گفتم بابات کجاس مگه؟
    گفت خسته بوده خوابیده بابا
    گفتم مامانتم خوابه؟
    گفت نه ، گفتم الان میام
    رفتم تو خونه و تا مرضیه خانومو دیدم برق از سرم پرید...با یه تاپ شلوارک مشکی، دوزانو حالت داگی نشسته بود جلو تلویزیون و هی الکی سیخ میکرد ...کونشو داده بود عقب و کمرشو قوس داده بود مطمئنم از قصد اونجوری نشسته بود، با اون پوست سفیدش تو اون لباس مشکی خیلی سکسی شده بودا...خیلی دستا و بازوهای سفیدش ، ساق پاهای گوشتی و خوشگلش آب از لب و لوچم آویزون شده بود...گفتم سلام، بزارین من درستش کنم
    گفت مرسی امیر جون
    یکمی سیخ گردم گفتم فک کنم از آنتن باشه،گفت یعنی باید بری بالا پشت بوم؟
    گفتم میخای شما برو من از پشت هواتو دارم! هههه یه خنده ی ریزی اومد و گفت عوضی نمیخاد خودت برو
    گفتم شوخی کردم الان درست میشه
    درستش کردم و بلند شدم که برم گفت کجا؟ یشین یه میوه بخور الان فیلم داره ببینیم بعد برو
    گفتم چشم!
    نشستیم و اون فیلم نگا می کرد و منم اونو...خیره شده بودم به سینه هاش که یهو گفت امیر؟ پشمام ریخت
    تلویزیون اون طرفه هااااا
    برق از سرم پرید بلند شدم و خداحافظی کردم و رفتم خونه...
    دیگه از بس تو کفش بودم داغان شده بودم...
    همش دوروز مهلت داشتم و بعد باید برمی گشتم شهرخودمون،اعصابم تخمی بود باید یه کاری میکردم...
    صبح روز بعد زودتر بیدارشدم و رفتم تو حیاط دیدم خبری نیس،
    ولی صدای آب میاد...نیگا کردم و دیدم بعععععله، صدای مرضیه و بچه هاشه که رفتن حموم، آخه حمومشون تو حیاطه...
    گفتم امروز دیگه روز منه
    یه گوشه قایم شدم
    و منتظر شدم بیاد بیرون،
    پسر اولی با یه حوله دورش از حموم اومد بیرون و دوید سمت خونه،
    دومی هم همینطور،
    و یه نیم ساعت بعدش، لحظه ی دیدار رسید...
    زن داییم سرش رو از در حموم آورد بیرون و یه این ور و اونور نیگا کرد و ااومد بیرون...
    چه اووووووومدنی آخهههههه
    یه حوله ی نسبتا کوتاه نارنجی پیچیده بود دور خودش، که از نصف سینه هاشو پوشونده بود تاااا بالای زانوش،
    تنش تو آفتاب برق میزد و می درخشید...
    کیرم داشت منفجر می شد...
    دلم میخاس برم همونجا بکنمش، داشت میرفت سمت خونه اما یهو برگشت! رفت
    تو حموم و یه سبد کوچیک لباسه شسته رو دراورد و میخواست با همون وضع لباس پهن کنه...!
    دیدم نه دیگه اینجوری نمیشه
    دلو زدم به دریا و یواشکی پا شدم و رفتم سمتش،پشتش به من بود و داشت لباس روی طناب پهن می کرد...یواش گفتم
    عافیت باشه مرضیه جون
    یهو لباس از دستش افتاد و یه جیغ کوچیک زد و پرید تو حموم!
    و گفت دیوونه ی بیشور از کی اینجایی؟ گفتم از اولش
    گفت خیلی خری نمیگی یه وقت دایی بیاد ببینه
    گفتم یعنی خودت مشکلی نداری اگه ببینم؟ جواب نداد
    گفت برو زشته امیر میخام برم خونه
    گفتم خب بیا اول لباسارو پهن کن کاریت ندارم تو پهن کن منم هواتو دارم از پشت
    خندید...
    گفتم جون...
    بیا دیگه الان یکی میاد
    در حمومو وا کرد و اومد بیرون و رفت سمت طناب...پشتش به من بود
    تا خم شد لباس از تو سبد برداره زیپ شلوارمو بازکردم و کیرمو از پشت چسبوندم به کونش و بغلش کردم ،
    لباسو برداشت پهن کنه و منم از پشت کونشو گرفته بودم تو دستام ...کیرمم لای کونش بود
    چ لحظه ای فراموش نشدنی بود
    تو خوابم نمیدیدم این لحظه رو، استرس اینکه یکی ببینه لذتش رو بیشتر کرده بود
    از پشت بغلش کردم دستمو بردم از زیر حوله و سینه هاشو مالیدم و اون هیچی نمیگفت...
    دستشو گرفتم و بردمش تو حموم و دروبستم لبامو چسبوندم به لباش،فقط چند ثانیه...شیرین بود مثل عسل
    حولش افتاد و لخته لخت روبه روم بود
    بدنش سفید و فوق العاده خوشگل بود مثل یه حوری،
    برگردوندمش
    بغلش کردم دستمو گذاشتم دهنش و خیسش کرد و آوردمش پایین و انگشتمو کردم توکس تروتمیزو خوگلش...یکم بازی کردم آهش دراومد
    وقت نبود شاید کسی میومد،انگشتم تو کسش بود و ازعقب کیرمو گذاشتم لای پاش، از بس داغ کرده بودم پنج ثانیه نشد ارضا شدم و آبم پاشید لای پاش و
    یهو صدای زنگشون اومد!
    پشمام ریخت سریع کشیدم بالا و از حموم زدم یبرون ولی مرضیه موند تو حموم
    یه گوشه حیاط قایم شدم قلبم رو هزار میزد
    پسر کوچیکش رفت درو باز کرد...داییم بود، شانس آوردم کلید نداشت! واگرنه بگا میرفتیم
    خواستم برم خونه دیدم داییم رفت سمت خونه زنداییمو صدازد ، مرضیه از تو حموم جواب داد و داییمم رفت تو حموم...!
    اوه گفتم ای کاش دیرتر میومدی دیوث خخخ
    عملیاتو آغاز کرده بود، چند باری از جلوی درحموم رد شدم که چ سروصدایی میومد،،،
    رفتم خونه و دیگه مطمئن بودم فرصتی پیش نمیاد و بی خیال شده بودم و قانع بودم به همون یه بار
    داشتم وسایلامو جم می کردم که فرداش بابام اینا بیان دنبالم و برگردیم ،
    شب شد و دپرس تو گوشیم بودم که یهو
    داییم اومد خونه و گفت، بابات اینا کی میان؟
    گفتم فردا میان دنبالم ،
    گفت جا دارین؟
    گفتم چطور؟
    گفت زن دایی و بچه ها بیان واسه خرید عید، من باید به باغ برسم وقت نمیشه...
    من خشکم زده بود...توکونم عروسی بود
    گفتم بله که جا داریم...
    فرداش مرضیه آماده شده بود و تیپ زده بود و یه نگاه معناداری کرد به من ؟ گفت سلام امیر جان،...
    اومدن دنبالمون و زن دایی چند روزی شد مهمون ما
    که ادامه شو اکه دوست داشتین میگم که چییییی شد و....چه.کردیییییم مااااا


    نوشته: امیر

  • 37

  • 9




  • نظرات:
    •   Heyyy
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • دیگه ننویس،بروهمان جغ بزن بیادزن دائیت. تابلو که تو نخش هستی و تابه حال دستت بهش نخورده.ولی صابون یاشامپوئی که باهاش جغ میزنی راعوض کن...


    •   Aber11
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • من که همون دو سطر اول رو بیشتر نخوندم وقتی دیدم داهاتی هستی ولی یه دید زدن بوده و اینقدر کسشعر نوشتی؟ اگه کرده بودی چه گهی میخواستی بخوری کونی... کیرم تو سردر داهاتتون و تو شعورت بچه کونی


    •   as B sa
    • 1 سال،7 ماه
      • 1

    • ببین طبق داستانت میگم اول اینکه زندایی جنابعالی یه جنده ی به تمام معناست
      دوم اینکه هیچ زنی نمیاد چنین کارای ضایعی رو انجام بده که بگه بیا منو بکن
      سوم اینکه اینا همش توهمات یه ذهن جقیه
      وگرنه اون 2 تا بچه ی داییت نیومدن توی عوضی رو ببینن
      یا مادربزرگ احمقت یه سر به عروسش بزنه وقتی تو حمومه و تو نره خر اونجایی؟؟


    •   lidal51
    • 1 سال،7 ماه
      • 1

    • سیکتیر بابا
      هر بچه ای میاد اینجا چرت پرت سرهم میکنه
      خاک تو سرت


    •   هههههههههههه
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • ادامه داستانتو لوله کن بکن تو کون پارت


    •   هههههههههههه
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • ‏ ‏T1A3N6H7Aکسخل شیارای کونت صاف شد،انقد این کامنتو گذاشتیو هیچکس پشم خایه هم حسابت نکرد


    •   Orginalboy
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • ‏ ‏T1A3N6H7A عام سی کو گاییدیمون بسه


    •   eyval123412341234
    • 1 سال،7 ماه
      • 1

    • اين زبون فارسي هم عجب زبان مسخره ايه! اسم داستانو خوندم با خودم ميگم كدوم مَفصَل زنداييشو ديد زده؟ آدم يه عالمه مفصل داره خوب. بعد ديدم منظورش مُفَصل بوده. مسئولين يه رسيدگي بكنن.


    •   heraxi
    • 1 سال،7 ماه
      • 1

    • سال ۹۷ سال حمایت از کوس خل ایرانی باید نام گذاری میشد (dash)


    •   mannamanam1
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • سر ملجوق یکم ِ پاسدار امیر ِ ملجوقیان دیگه ننویس (dash) (dash) (dash) (dash)


    •   undertaker1
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • فانتزی خوبی بود


    •   farhad_farhad76
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • من تا الان اگه دو به شك بودم داستانارو همه رو يكي مينويسه الان مطمين شدم، همه يكي اهل حال هست دورو برشون كه اماده دادن به اوناست... اين جملات تو اكثر داستانا تكرار ميشه:"شربت برام اورد"، "گوشيش يا كامپيوترشو داد درست كنم"، " واييي چي ميديدم"، " فلاني از خودمونه بذار راحت بپوشيم جلوش"، قد و وزن گفتن احمقانه كه نميدونم چه تغييري تو اصل قضيه ميده بماند... داشتم فك ميكردم الان نويسنده داره به ريش ما ميخنده اين همه سال يه مشت شرو ور ميدم به خوردشون اينام تا ته ميخونن... شايدم نويسنده خود ادمين هست اگر نه اگه تا الان به بازديدكنندن هاي سايتشو شعورشون اهميت داده بود، يا داستانارو درست ميكرد يا دكون داستان نويسيو كلاً ميبست


    •   دلنوشته_های_گلنار
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • این شاه ایکس کجاس؟سقت شده دور از جونش؟ داستان درست حسابی پیدا نمیشه.نویسندهای خوب این سایت کوفتی کجان ک چار تا بچه کونی میان کسشعر تفت میدن جا داستان ب خورد ملت میدن


    •   hamid35520
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • خوب بود


    •   amirmahtab
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • بقیه شو بگو بگو زود بگو
      وای که لذتی بالاتر از کردن زن شوهردار نیست


    •   ashkan27shiraz
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • ننویس جقی


    •   ElnaAzari
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • براوو!
      خیلی جالب بود. به عنوان یه جقی که از تخیلاتش کمک گرفته واقعا خوب بود اما چندتا نکته برای اینکه مخاطبان بدونن و یه وقت فکر نکنن به همین راحتی میشه یه زنو کرد:
      متاسفانه از منطق داستانی خبری نبود. زن دایی روز اول با چادر تو حیاط بوده و روز دوم با بلوز و شلوار تنگ! اینکه در عرض یه روز این چنین در پوشش تحول ایجاد کرده جالبه!
      اینکه از پشت کیرش رو چسبونده بهش و زن دایی هم فقط لبخند زده ( زن دایی که ابتدای داستان با چادر بوده) خیلی جالبه!
      و اون قسمت حیاط و حمام رو که دیگه بهتره اصلا بهش نپردازم..
      من خودم زن دایی هستم و تو فامیل هم کاملا متوجه میشم که اهی اوقات بعضی از نوجوان ها یا مردهای فامیل بهم نظر دارن که خیلی عادیه اما تا بحال کسی کیرش رو نچسبونده بهم و شک ندارم اگر تو فامیل کسی این کار رو بکنه به جای لبخند ملیح یدونه میکشم تو گوشش وجیغ میزنم تا بیان کونش رو پاره کنن!
      نوجوانان عزیز، خواهشا با این داستان های تخیلی خام نشید و یه وقت این کارهارو تو خونه انجام ندیدن که دهنتون سرویس میشه.


    •   Plasman
    • 5 ماه
      • 0

    • موهای عرقی یا ویسکی ایش رو نریخت بیرون؟
      تو روستا آرایش نمیکرد اما موهاشو شرابی میکرد؟
      گوزو
      ههه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو