دیگه هستم (۵ و پایانی)

1400/06/24

...قسمت قبل

امیرعلی باهام دست داد و من که شوک شده بودم ، تعارفش کردم داخل بیاد. ندا هم اومد و به امیرعلی خوشامد گفت .
ندا رفت تو آشپزخونه چای بیاره . از امیرعلی پرسیدم ، اینجا چه خبره؟ ، گفت الان ندا خانوم میاد برات توضیح میده. شدیدا نگران بودم ، نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته ، ندا سینی چای و ظرف شیرینی رو آورد و نشست کنارم ، تو سکوت داشتیم چای می خوردیم که متوجه شدم ندا رنگش پریده و حالش خوش نیست ولی چیزی نگفتم. بعد از چند دقیقه دیگه طاقتم تموم شد و گفتم ندا دیشب کی امیرعلی رو واسه امشب دعوت کردی که من متوجه نشدم؟ ، گفت دیشب دعوتشون نکردم ، امروز صبح تماس گرفتم و خواهش کردم که تشریف بیارن. گفتم عجیبه چون حتی متوجه نشدم که شماره بدید به همدیگه ، امیرعلی گفت : عرشیا ، ندا از همه چیز خبر داره! گفتم منظورت چیه ؟ ندا گفت چند وقت پیش متوجه شدم که روزمرگی هاتو یادداشت می کنی و یادم افتاد که از بچگی عادتت بود اتفاقای مهم و جالب هر روزتو بنویسی ، من هم فضولی کردم و یکی دو تا از دفتر هاتو خوندم که متوجه شدم با آقا امیرعلی … . بعدش ادامه داد ، من هم همون موقع از طریق اینستاگرامت با ایشون ارتباط گرفتم و خواهش کردم برام توضیح بدن که آیا ممکنه تو به من علاقه پیدا کنی یا نه ! که آقا امیرعلی گفتن تقریبا غیر ممکنه ، با خودم فکر کردم شاید چون هنوز به تو علاقه داره اینجوری میگه ولی خب با اتفاقاتی که تو چند ماه گذشته افتاده فهمیدم که قرار نیست تغییری تو این وضعیت ایجاد بشه. ندا گفت : عرشیا من تو رو بیشتر از همه دوست دارم ، از همون دوران نوجوونی عاشقت شدم ، از چهارده پونزده سالگی همیشه خودمو در کنار تو تصور می کردم ، اون شبی که با بابامامانت اومدین خواستگاری فکر کردم بالاخره به همه ی اون چیزایی که آرزوشو داشتم رسیدم ولی خب مثل اینکه سرنوشت من اینه که تا آخر عمرم حسرت داشتنتو بخورم. الان هم در حضور کسی که عاشقشی بهت میگم آماده ام هر طور که تو بخوای از زندگیت خارج شم و هیچی هم ازت نمی خوام ، هیچـــی.
دیگه دلیلی نداشت که بخوام این بغض چند ساله رو پنهان کنم ، دیگه تشت رسوایی من افتاده بود ، به قول امیرعلی : اینجا همونجاییه که بهش میگن آخر خط! شروع کردم به اشک ریختن ، امیرعلی و ندا هم باهام همراه شدن ، همه چیز تقصیر من بود ، من نباید به خاطر خودم آبروی ندا و خانوادشو نادیده می گرفتم ، من بودم که ندا رو قربانی کردم و با این شرایط ندا بازم نمی خواست تلافی کنه.
چند دقیقه ای که گذشت و فضا آروم شد به ندا گفتم : بابت همه ی این بلاهایی که سرت اومده متاسفم . باید اینو بدونی که تا آخر عمر شرمندتم و حاضرم هر کاری بکنم که منو ببخشی. هر چی تو این دنیا دارمو بهت میدم ، میدونم اشتباهی که من کردمو نمیشه با اینجور چیزا جبران کرد ولی خب شاید اینجوری من کمی آرامش پیدا کنم. ندا هم گفت : من از این دنیا فقط تو رو می خواستم که نشد ، دیگه چیزی از این دنیا نمی خوام، میخوام هر چه زودتر از زندگیت بیرون برم که بتونی برگردی به کسی که دوستش داری. به ندا گفتم : من در حال حاضر علاقه ای به هیچ کسی ندارم ولی می دونم که دیگه درست نیست من و تو کنار هم باشیم و بهتره هر چه زودتر تمومش کنیم تا گندش در نیومده. امیرعلی گفت : چرا مثل بچه ها برخورد می کنی ؟ یعنی چی علاقه ای به کسی ندارم ، من به خاطر تو جونمم میدم اونوقت تو اینجوری حرف میزنی؟ ، گفتم : اون روزایی که من بهت نیاز داشتم نبودی ، اون روزایی که زمین و زمان بر علیه من شده بود و همه میخواستن من ازدواج کنم تو نبودی ، اون روزایی که از بی کسی نصف شب خیابونای شهرو گز می کردم کجا بودی لعنتی؟؟ خودتو جای من بزار امیرعلی می فهمی که هیچ کس تو این دنیا اندازه تو بهم ضربه نزده ، الآن هم حالم خوب نیست ، بهتره این مهمونی با شکوه رو تعطیلش کنیم . امیرعلی بلند شد و یه خداحافظ گفت و رفت ، از حرفایی که بهش زده بودم خیلی راضی بودم ، حقش بود که این حرفا رو بشنوه ، هنوزم عاشقانه دوسش داشتم ولی دلم خیلی ازش پر بود .
ندا گفت : حالا برنامت چیه؟ چطوری از هم جدا شیم؟ در حالی که بلند شدم برم تو اتاقم گفتم : بهش فکر می کنم می گم بهت. داشتم می رفتم سمت اتاق که صدام زد : عرشیا! یعنی با نقشه قبلی اومدی خواستگاری من که از دست حرفای خانوادت راحت شی ؟ ، من هم که حوصله نداشتم براش توضیح بدم یا معذرت خواهی کنم و سردرد بدجوری اذیتم می کرد ، تو یه کلمه جوابشو دادم: آره. بعدم رفتم تو اتاقم.
صبح روز بعد، قبل از خروج از خونه بهش گفتم ندا باید خانواده خودت و خانواده منو یه شب دعوت کنیم و بهشون اعلام کنیم که ما به این نتیجه رسیدیم که به درد هم نمی خوریم و اخلاقامون با هم جور در نمیاد و تو این مدت فقط همدیگه رو تحمل کردیم و درست نیست بیشتر از این زجر بکشیم . اشک تو چشمای ندا جمع شد ، روشو ازم برگردوند و گفت : باشه . پس واسه پس فردا شب دعوتشون میکنم بیان اینجا.
تو این مدت امیرعلی دیگه نه پیامی داده بود و نه زنگی زده بود ، معلوم بود حرفام کار خودشو کرده و تونستم شدت ناراحتیمو ابراز کنم . به سرعت شب مهمونی رسید ، ندا فقط داداشش محسن و خواهرش نگار و پدرمادر من و خودشو دعوت کرده بود ، حتی محسن زنشو نیاورده بود. مهمونا متوجه شده بودن که یه خبری هست ، چون ندا وقتی دعوتشون کرده بود به پدرومادر من تاکید کرده بود که تنها بیان و بچه ها رو نیارن ، به محسن هم گفته بود تنها بیاد . تمام مدت مهمونی من نگران بودم و نمی دونستم که آخر عاقبت این تصمیم ناگهانی من و ندا چیه ، ولی از طرفی خوشحال بودم که بالاخره از این برزخِ بلاتکلیفی و سردرگمی در میام ، حتی اگه شده به قیمت ناراحتی همیشگی خانواده ی خودم و خانواده ندا.
بعد از این که شامو خوردیم ، ندا چای دم کرد و آورد و همه دور هم جمع شدیم ، کسی چیزی نمی گفت ، همه منتظر بودن من و ندا یه چیزی بگیم ، شاید پیش خودشون فکر کرده بودن دعوامون شده ، ولی خب خبر نداشتن که … . به تلویزیون خیره شده بودیم که ندا تلویزیون و خاموش کرد و از همه عذرخواهی کرد و گفت چند دقیقه حرف داره، احساس می کردم قلبم داره میترکه ، واقعا مضطرب بودم ، ندا گفت : حتما همه متوجه شدید که امشب یه خورده ای با مهمونی های دیگه ای که داشتیم فرق داره ، دلیلش هم اینه که من و عرشیا یه تصمیمی گرفتیم. اون هم این که ، بعد از حدود یک سالی که از ازدواجمون گذشته متوجه شدیم که از هر نظر با هم اختلاف داریم و نمیتونیم به این شرایط ادامه بدیم و حالمون کنار هم خوش نیست و اصلا دلمون شاد نیست و بهتره که زندگی مشترکمونو خیلی دوستانه تموم کنیم و از بروز اختلاف بین دو تا خونواده جلوگیری کنیم.
همه تعجب کرده بودن از حرفایی که از ندا شنیدن ، مادر ندا فورا گفت : دخترم حالا اگه با هم دعواتون شده که نباید حرف از جدایی بزنید و تازه اول زندگیتونه و زندگی از این پستی بلندی ها زیاد داره و … ، ندا حرف مادرشو قطع کرد و گفت : مامان جان ، من و عرشیا بچه نیستیم ، مدت ها به این مسئله فکر کردیم و بهترین تصمیمو گرفتیم ، مطمئن باشید همه راه ها رو امتحان کردیم و تنها راه چاره ای که داریم اینه که از هم جدا شیم. بابام گفت : عرشیا تو چرا انقد ساکتی ؟ یه حرفی بزن ، ندا جان چی می گه ؟.
گفتم : بابا حق با نداست، ما به آخرش رسیدیم ، دیگه نمیتونیم ادامه بدیم ، همین!
پدر ندا گفت : یعنی چی همین؟ مگه من و بابات آبرومونو از سر راه آوردیم که شما دو تا به خاطر هیچی حیثیتمونو به باد بدید؟ کدوم شیر پاک خورده ای همچین تصمیم بچگانه ای میگیره ؟ تا کی از دست شما دو تا باید حرص بخوریم ما؟ اون از ازدواجتون که سالها التماستون کردیم که برید خونه بخت اینم از زندگی مشترکتون که هنوز یک سال نشده می خواید تمومش کنید. این مسخره بازی رو کنار بزارید دیگه.
ندا گفت : بابا! هر کی ندونه شما می دونید که من از بچگی به عرشیا علاقه داشتم ، وقتی هم اومد خواستگاریم احساس می کردم خوشبختی در خونمو زده ، ولی مشکل اینجاست که عرشیا نمی تونه زندگی مشترک داشته باشه.
از این حرف ندا وحشت کردم ، ظاهرا می خواست انتقام بلایی که سرش آوردمو بگیره ، بهش حق می دادم ، ولی اصلا انتظارشو نداشتم.
ندا در حالیکه داشت اشک می ریخت گفت : عرشیا به دخترا علاقه نداره و … .
نتونست جملشو ادامه بده ، مادرم گفت : یعنی چه ندا ؟
من هم همه ی جرئتمو جمع کردم و گفتم : یعنی من همجنسگرام .
کسی چیزی نمی گفت ، بعد از چند لحظه مادر ندا به حرف اومد : چطور ممکنه همچین چیزی ؟ اگه «همجنسبازی» پس چرا با ندا ازدواج کردی؟ پس چطوری یک سال گذشته رابطه داشتید؟
نگار خواهر ندا گفت : مامان عرشیا و ندا هیچ رابطه ای با هم نداشتن و ندا هنوز باکرست.
مادر ندا با صدایی شبیه جیغ گفت : یعنی چی ؟ مگه همچین چیزی ممکنه! عرشیا تو یه چیزی بگو ببینم.
من هم گفتم : خاله جون من همه چیو گفتم ، من همجنسگرام و … . بغض مجال نداد ادامه حرفمو بزنم.
آقای مشفق که رنگش بدجور پریده بود بعد از چند لحظه سکوت به ندا گفت : دخترم پاشو وسایلتو جمع کن .
ندا هم بدون این که چیزی بگه رفت تو اتاق ، آماده شد و وسایلش که از قبل چیده بود تو دو سه تا چمدون رو آورد و خانواده مشفق در کمال سکوت داشتند خونه رو ترک می کردند که بابای ندا لحظه ای که می خواست از در خارج بشه گفت : زودتر باید همه چیو تموم کنیم ، بدون آبروریزی ، بعد هم رفتند.
من موندم و بابا و مامان . مامان داشت گریه میکرد ، حالش اصلا خوب نبود ، گفت : مادر خب زودتر میگفتی که بیفتیم به فکر دوا و درمون و مشکلتو حل کنیم. بابام لبخند تلخی زد و گفت : خانم خیر سر من شما روانشناسی خوندی! همجنسگرایی مگه بیماریه که بخوای درمانش کنی؟ بعد هم از جاش بلند شد و به مامان گفت بلند شه که برن ، بعد هم به من نگاه کرد و گفت : عزیزم ، من درک میکنم که در مورد همجنسگرا بودنت مقصر نیستی و این چیزیه که با آدم متولد میشه ، ولی پذیرش همچین چیزی واسه من غیر ممکنه. در مورد ندا هم حق و حقوقشو بهش بده و ازش بخواه که از ته دل ببخشدت ، ظلم بزرگی به این دختر کردی! ضمنا به نظرم بهتره از این شهر یا حتی از این کشور بری و دیگه هیچ وقت بر نگردی ، اینجوری به نفع همه ست. بعد هم راهشونو کشیدن و رفتن … .
سر جام نشسته بودم ، بار بزرگی از دوشم برداشته شده بود ، راز پنهان ، آشکار شده بود و من دیگه حتی پیش پدر و مادر خودم هم اعتباری نداشتم ، یک ساعتی همونجا نشستم و به اتفاقاتی که افتاده بود فکر می کردم که زنگ در آپارتمان به صدا درومد ، با خودم فکر کردم شاید یکی از همسایه هاست و نرفتم درو باز کنم ، دوباره زنگو زدن ، دیدم طرف ول کن نیست ، با بی میلی رفتم درو باز کردم که دیدم ، امیـــــــرعلی پشت دره ، بدون این که چیزی بگم ، رفتم جلو و لبامو گذاشتم رو لباش و بوسیـــــــــدمش.

نوشت: lover


👍 25
👎 4
10001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

832305
2021-09-15 01:05:05 +0430 +0430

وجدانا نویسنده محشری هستی
لایک عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی

1 ❤️

832310
2021-09-15 01:10:46 +0430 +0430

لاور ،حقا با اختلاف بهترین نویسنده سایتی
دمت گرم

0 ❤️

832311
2021-09-15 01:12:31 +0430 +0430

😑😑

0 ❤️

832313
2021-09-15 01:15:29 +0430 +0430

عالی بود عزیزم
خوشحالم خوب تموم شد

0 ❤️

832315
2021-09-15 01:18:45 +0430 +0430

حالا اگر ما بودیم‌…
چ قدر همه خوب و منطقی بااین قضیه کنار اومدن.
خاب اگر قرار به این بود ، از همون‌اولش میگفت دیگ یکسال خودشو‌عذاب نمیداد.

0 ❤️

832316
2021-09-15 01:19:43 +0430 +0430

خوشمان امد

1 ❤️

832317
2021-09-15 01:25:54 +0430 +0430

بالاخره انتظار ها به پایان رسید
خوشحالم داستان همونطوری که باید تمام شد
فقط کاش همه پدر و مادر ها مثل پدر و مادر عرشیاــ.
نمیدونم بگم بودن یا نبودن
شاد باشی

2 ❤️

832319
2021-09-15 01:29:09 +0430 +0430

صد در صد لایک
عالییییییییییی بود

0 ❤️

832322
2021-09-15 01:32:26 +0430 +0430

به به
خیلیم عالی

0 ❤️

832323
2021-09-15 01:33:18 +0430 +0430

Lover
نویسنده خوبی هستی و خوب مینویسی
ولی یه حسی بهم میگه همون شیوا هستی
امیر علی ، تو این داستان
امیرعلی ، تو داستان بدون مرز

0 ❤️

832326
2021-09-15 01:35:47 +0430 +0430

کاش همه مثل خودت عالی بنویسن
ممنونم که بازم برامون نوشتی
امیدوارم بازم ازت بخونم

0 ❤️

832328
2021-09-15 01:42:27 +0430 +0430

داداش نمیدونم مشغله داری یا نه که دیر مینویسی.ولی هرچی هست داستانات عالین و امیدوارن زودتر حل بشه مشکلت و اینکه داستانو حتما ادامه بده مطمئنم میترکونه⚘

0 ❤️

832336
2021-09-15 02:16:45 +0430 +0430

به به بی روح چقدر شیوا مینویسی…
آفرین پسر این اولین داستانته که خوندم البته خیلی اتفاقی…
نمیخوای پیام بدی…؟؟!!

1 ❤️

832417
2021-09-15 15:00:57 +0430 +0430

از نویسندگی و موارد دیگه اگر نخوام چیزی بگم بائد یک نکته رو مطرح گمم اونم در مورد آین عرشیا ویا بهتر بگم کاراکتر عرشیا هست که چنین مسخره ای می‌رود دختری و میگیره که چی بشه ؟

0 ❤️

832452
2021-09-15 22:18:08 +0430 +0430

عالی

0 ❤️