زجر کشم کرد (۲)

    ...قسمت قبل


    بعد از اون خواستم ب پدر مادرم بگم که همچین اتفاقی برام افتاده اما نتونسم... اصلا نمیتونسم بگم... فقط خودمو تسکین میدادم ک میتونم ی جوری درسش کنم... از ترس اینکه حامله نشم ی دوره کامل قرص زد بارداری میخوردم.. هر روز چایی زعفرون میخوردم ک ی وقتی حامله نشم.... ب هیچ کس هیچی نگفتم و اجیم هر چی میگفت بیا خونمون نمیرفتم یا اگ اونا میومدن من نمیموندم خونه میرفتم بیرون یا خونه دوستم ک باهاشون ارتباط خانوادگی داشتیم...دوسال بعدش ک مدرک گرفتم و ‌‌شدم معلم زبان میرفتم سر کار و از دم خونه تا سرکار حس میکردم یکی دنبالمه... اما اینقد مشغله داشم که زیاد اهمیت نمیدادم.. ی بار ک داشتم بر میگشتم ب جا اینکه برم دم اژانس نزدیک اموزشگاه زنگ زدم ماشین بیاد... رفتم بیرون وایستادم دیدم ی ماشین اومد بهم گفت اژانسم برای خانوم سعادت... منم سوار شدم..اینقدر خسته بودم ک خوابم برد.... در اثر تکونای شدید ماشین چشامو باز کردم دیدم اصلا جاش اشنا نیست... ترسیده بودم و از اون اتفاق ب بعد استرس ک میگرفتم معدم درد میگرفت..زنگ زدم ب دوستم گذاشتم رو اسپیکر... ب راننده گفتم اقا کجا داری میری... با خشم برگشت سمتم و گفت میبرمت جهنم خفه شو دهنتم ببند... دیگه مطمعن شدم کاره محمده....بعد از دوسال فکرشم نمیکردم.... مطمعن بودم دوسم کمکم میکنه.. لوکیشنمو روشن کردم...شروع کردم جیغ جیغ کردن بند کیفمو از پشت انداختم گردنش... ی حورایی داشت خفه میشد ک از لاین خارج شدیم و کوبید به جدول... فقط سرم خون اومد زخمی شد ولی اون شیشه جلو رفته بود تو صورتش... مردم هم جمع شده بودن... ب هر جوری ک بود در ماشینو باز کردمو پیاده شدم... زنگ زدمو ب دوسم گفتم ک چیشده و وضعیت فعلیمو گفتم. وقتی رسیدم خونه مامانم و بابام و اجیم اومدن جلو در... وقتی دیدن سرم زخمیه و اینا عصبانیتشون خوابید و منم گفتم تصادف کردم.اون اتفاق تموم شد.. هر خواستگاری ام ک میومد رد میکردم... میترسیدم.. من دختر نبودم.. سقط کرده بودم... اگ میرفتم دکتر همه زندگیم بهم میریخت... صب ک از خواب پاشدم با دیدن شخصی ک رو به روم بود سکته کردم... چونم میلرزید.. گفتم تو اینجا چی کار میکنی... نیم خیز شدم ک هولم داد.. گفت هیچی هوس تورو کردم... بش گفتم غلط کردی بی پدر گوه خوردی کثافت جیغ میزدم گریه میکردم...بهم گفت هار شدی نکنه یادت رفته... گفتم نه هنوز یادمه یادمه تو چجوری زنده زنده روحمو خاک کردی یادمه فقط ولم کن.... سرشو تکون داد و گفتم اومدم تجدید خاطره کنم برات... گریه میکردم نگاش میکردم... گفت اونجوری نگام نکن ب خدا دلم میشکنه ها... بهش گفتم ولم کن ولم کن جون هر کی دوست داری ولم کن... نچ نچی کرد و پتو رو کنار زد... خودشو ول کرد روم و سرشو کرد تو گردنم.. گردنمو میک میزد... زبونشو کشید تا زیر لبم و گفت اخ اخ چقد دلم برات تنگ شده بود... بهش گفتم اما دل من برات تنگ نشده بود ازت متنفرم... گفت من عاشق کسایی ام ک ازم متنفرن... بعدش لبامو خورد.. با دستاش سینه هامو میمالید.. چنگش انداختم ی ذره کشید عقب بهش گفتم تورو خدا ولم کن.. قسمت میدم ولم کن لعنتی ولم کن... دستو پا میزدم ک ولم کنه... داستامو برد زیر کمرم شلوارشو کشید پایین شرتشم دراورد.. بعدش شلوارمو و شرط منو با هم کشید پایین.. با دستش کیرشو گرفتم ی ذره مالید دم کسمو فشار داد تو.. اه کشیدم سرمو بردم بالا فشار دادم رو بالش. اول اروم اروم بعد تندش کرد... دستام زیر کمرم تکون میخورد... داشتم له میشدم... نفسمم بالا نمیومد.... لب میزدم ول کن یهو واقعا ولم کرد... از روم پاشد با تمام نیروم پاشدمو اومدم بدوام که از موهام گرفت چسبوندم ب دیوار... سینه هام درد گرفت اینقدر فشار داد.. دوباره گریم گرفت دلم میخواست بمیرم..زمزه میکردم خدایا منو بکش بکش راحت شم.... کلشو کرد تو گردنمو گفت چی میگی.. جوابشو ندادم... پاهاشو گذاشت پشت پام کیرشو اروم کرد تو باسنم و اروم اروم میکرد.... با دستم دیوارو چنگ میگرفتم... حق حق میکردم...اخرین زربه تو باسنم زد و ولم کرد... افتادم رو زمین ک گفت پاشو عشقم هنوز مونده... ی ذره رفت عقب....گفت من خسته شدم... سکانس دوم باشه برا ی ذره بعد تر... رفت بیرون... لباسامو پوشیدم... داشتم دنبال راه میگشتم راه فرار... پنجره رو ک دیدم... ب سمتش پرواز کردمو همین ک خواستم خودم. پرت کنم پایین از عقب کشیده شدمو و یه سیلی خوردم... دستشو گذاشت رو گردنم.. داشتم خفه میشدم... گفت داشتی چ غلطی میکردی.خودتو میکشتی ک بیمری... مردتم میکردم...محکم کوبیدتم ب دیوار و ولم کرد کمرم درد گرفته بود ب همون حالت رو زمین موندم... گریه میکردم... برای بار دوم تجاوز کرد بهم...دیگه همه چیو باختم.. حتی روحیه و اعتماد ب نفسی ک زبان زد همه بود... دلم میخواست بمیرم هیچکسی جلو دار این خواسته نبود... محمد ک دید اینجوریه وضعیتم و نمیتونم تکون بخورم رفت اشپز خونه و با اب برگشت و گفت ی کاری نکن رو مخم بری بزنم لهت کنم... بهش گفتم ضعف کردم گشنمه.
    گفت الان برات ی چیزی میارم بخوری... ب محض رفتنش دولا دولا پاشدم رفتم رو تخت بعد رفتم لبه پنجره و خودمو از طبقه 5 پرت کردم پایین.اما زنده موندم....


    ادامه دارد...


    نوشته: قلب سیاه

  • 0

  • 7




  • نظرات:
    •   عاشقجورابنازک
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • توکسی نداری حساب این عوضی برسه،بفهمه باکی طرفه؟؟کیربکنه توکون کوس خواهرمادرش،،ای بابا،،بعضیا چقدرحیونن،،امثال اینوبایدازخایه برید کیرشونو،،،خواهرزن یعنی خواهرواقعی،یعنی ناموس،،لعنت به پدرش برای تخمی که کاشته کونی زاده


    •   homayoon2222
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • من حاضرم بکشمش جلوی همه ی خواننده ها میگم . مردونه میکشمش توانایی شو دارم .


    •   رقصنده-با-گرگ
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • بهبه...از طبقه پنجم پریدی بیرون و زنده موندی


      یعنی ببین چند نفر زیر این کامنتا شدن فردین


      قیصر کجاییی که دااشتو کشتن


    •   PayamSE
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • داری کارتون تعریف میکنی یا اینا واقعا اتفاق افتاده؟ ینی چی چشامو صبح باز کردم دیدم یکی روبرومه؟مگه کجا خوابیده بودی؟مگه بابا ننه نداری،خانواده نداری؟ینی چی نتونستم به کسی بگم؟مگه میشه کسیو به همچی روزی بندازن اونوقت کسی نفهمه؟یجوری نوشتی که انگار وسط جنگل آمازونه و جز تو و اون نردبون کس دیگه ای اونجا نیست، آخه اینا چیه سرهم کردی دختر؟


    •   leonmark
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • فیلم زیاد میبینی انگار :)


    •   Freezed
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • تو که دادی دیگه برو به یه گنده منده هم بده بزنه این یارو رو کیری کنه


    •   Yase3fid2
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • تو قسمت قبل گفتي يه دوره كامل قرص خوردي كه حامله نشي، هر روز چاي زعفراني خوردي ، بعد اين قسمت ميگي سقط كردي؟


    •   Sss6691
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • قسمت اول داستانت خوب بود ولی این قسمت باور پذیر نبود گفتی میخواستم حامله نشم قرص میخوردم بعدشم گفتی که سقط کردم مگه آدمم از 5طبقه سقوط میکنه زنده میمونه ؟؟؟


    •   Mr.Dr
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • اصن نمیتونم باور کنم به یه دختری تجاوز بشه اونم از طرف شوهر خواهرش بعدش هم چیزی نگه پیش هیچکس!!!حداقل به خواهرت بگو تا از یه همچین حیوونی طلاق بگیره


    •   Robinhood1000
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • این صحنه های داستان یهوویی، چجوری عوض میشن،کلید اسرار تعریف نمیکنی؟


    •   افشینsmh
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • شرط منو دراورد؟ از طبق پنجم پریدم پایین زنده موندم حتما بخاطر این بوده که شرط پات بوده و طیشرت خدایا خودت ظهور کن


    •   PAYAMBARAN
    • 5 ماه
      • 0

    • زنده موندی ! خوب حالا بایدمنتظر قسمت سومشم باشیم ؟


    •   Malèna.b
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • همش با خودم میگم اینکه انقد گاف زیاده تو نوشته ات یعنی واقعیت نداره،بعدشم خدارو شکر میکنم!
      خداکنه فقط برای اینکه یه داستان جور بشه، اینا رو الکی از خودت گفته باشی!
      وگرن اگه واقعیت بوده و تو هیچ کاری انجام ندادی باید بگم اشتباه وحشتناکی انجام دادی!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو