سیاوش (۱)

1400/07/16

خواننده ی عزیز این داستن عاشقه و طولانیه و چند قسمتیه. اگه دنبال هیجان سریع هستید سراغش نرید.

داشتن برادر یه موحبتیه که نصیب هر کسی نمیشه…هیچ وقت از دسته سیاوش نرنجیده ام. همیشه مهربونه، همیشه مظلومه و یه آرامش خاصی تو وجودش داره و من، البته امید وارم که فقط من! میتونم ازش بگیرم. 17 سالم بود. یه خونه کلنگی دوبلکس بزرگ داشتیم که از پدربزگم به ارث رسیده بود. از اون خونه قدیمی های سید خندان تهران که کلی اتاق های تو در تو، زیر زمین بزگ، حیاط پشتی، انباری های بزگ و توالت هایی که میشد توش عربی برقصی و به جایی گیر نکنی. تقریبا با یه نگاه کلی به خونه می شد به عمق فاجعه ی اوستا کاری بودن معماری های قدیمی پی برد. در حدی که تو وسط پذیرایی بدون مرزش یه در دو لنگه داشت که باز میشد به یه پزیرایی دیگه! مگه چه خبره ؟ اسبتل پروش اسب مسابقه ایه انگار و این طرف در، خوابگاه اسب هایه که که اون طرف در تمرین داده شده بودند. مگه جفتشونم پزیرایی نبودند؟ پس چرا باید بینشون دیوار باشه که روش در بزنن؟ بگذریم. واما دوست داشتنی ترین جاش به نظرم حیاط و باغچه ی بزرگ جلوی ورودی خونه، پراز درختای گل بود. زر هایی به رنگ های زرشکی، سفید و صورتی که از دید من تلفیق بهشت و زمین بودن. یه درخت گل بوته هلندی بزرگ، چنتا کاج و مهمترینش درخت یاسمن که تا بالکن طبقه دوم قد کشیده بود و هر بهار گل هایی بنفش تیره ی درشت می داد که عطرش محله رو زیر و رو میکرد و عقل از سر آدم می برد. بهار که میرسید و گل ها لب باز میکرند وقتی از پشته بوم به حیاط نگاه میکردی، احساس میکردی رو کاغذ قهوه ای سوخته از جنس خاک رنگ های زیادی مثل ابرو باد درهم آمیخته شدند. نقاش تابلوی بهاری، پدربزرگم بود. وگرنه اگه به بابام بود فقط بلد بود کتاب بخونه و بی بی سی نگا کنه. راستی پدر مادرم هر دو تاشون معلم ادبیات هستند و حسابی عاشق هم! برام عجیب بود که چه جوری اینا این همه سال با حجم توصیف ناپذیری از عشق کنار هم زندگی کردند و میکنن. مامانم یه مدل خاصی رو از افسردگی داره که درمان نمیشه و فقط با خوردن روزانه یه مشت قرص میشه کنترلش کرد. به خاطر همین گاها رفتار های عصبی نشون می ده. بابامم با این که آدم تحصیل کرده ای بود اما مثل زنش همش غر میزد، با دیسیپلین بود و روش های تنبیه و تشویق شدیدی داشت. کلا رفتای عجیبی داشتن و دارن، مثلا اگه خونه رو بذاریم کنار که با یه قسمتی از ارثی که از طرف پدربزرگ مادریم به مادرم رسیده بود، پدرم حق خواهراشو داده بود و خونه رو زده بود به نام خودش، وضعیت مالی متوسطی داشتیم چرا که خانواده ام هیچ پس اندازی برای بچه هاشون نکردند. همه ی در آمدشون به علاوه ی پول های باد آورده از مرگ پدرهاشون رو خرج تفریح، کتاب و خرت و پرتای به درد نخور مثل چیدمان دکور خونه با کتاب خانه هایی از جنس چوب گردو، نقاشی های رنگ روغن مسخره، فرش های دست بافت و هزار جور آت اشغال دیگه ای کرده و تو اون خونه بزرگ بی هوده چیده بودند. سر بچه هاشون با هم بحث نمی کردن. همیشه طرف همدیگه رو نگه میداشتن و ککشون هم نمیگزید که طرف مقابلشون چی میگه. البته با همه ی این ها من و سیاوش واقعا دوسشون داریم با اینکه تا جایی که یادم میاد هیچ وقت آبم با هیچ کودومشون تو یه جوب نرفته؛ من (تهمینه) و سیاوش تنها بچه هاشون هستیم. سیاوش 1 سال و 11 ماه و 23 روز از من بزرگ تره. دقیقا یه هفته قبل از سالگرد تولد سیاوش، مامانم رو برای زایمان من سزارین کردن. البته روز تولد منو با سیاوش تو شناسنامم یکی گرفتن، که دقیقا دو سال اختلاف داشته باشیم، نمیدونم چرا! انگار که مثنوی سروده باشن. من و سیاوش با هم بزرگ شدیم. تو کل فامیل ادب سیاوش زبون زده عامه. خیلی مهربونه، تا به این سن که رسیدم هیچ وقت نشنیدم دل کسیو شکسته باشه، دروغ گفته باشه، آزارش به احد الناسی رسیده باشه. همه ی بچه های فامیل تا اونجایی که یادم میاد دوسش داشتن. یعنی میشه گفت هرکسی که شناختتش دوسش داشته و داره. سر تا مخه، هیچ وقت هیچ مشکلی تو درساش نداشت و با سخت کوشی تمام، همه ی مسولیتی که بهش واگذار شده باشه رو با کمال میل انجام میده. مظلومه، تو حقشم بگیری، سکوت میکنه. گاها اعصابم بابت این موضوع خورد میشه که چرا شبیه پخمه ها و آدم های دست و پا چلفتی دنبال حقش نمیره. روی هم رفته آدم درون گراییه و ندرت حرف از احساساتش میزنه و اونارو بروز میده ولی من مطمنم سر تا پاش پر از احساس و مهم تر از همه بخشندگی و سخاوتمندیشه. همیشه بار مشکلات منو به دوش گرفته. مثلا با اینکه آدم شکموییه ولی تا جایی که یادم هست روزی نبوده که در نبود من بستنی بخوره. باید بگم بستنی تنها خوراکی یا ماده ی قابل خوردنی که من دوست دارم و میشه گفت با خوردنش مشکلی ندارم. یا مثلا یه بار وقتی 8 سالم بود خمره شراب بابامو که از جونش بیشتر دوست داشت موقع گرگم به هوا بازی تو زیر زمین شکستم یادم میاد از ترس بابام خودمو خیس کردم. از شانس گنده من جمعه و بابام خونه بود. با صدای افتادن کوزه بزرگ یا همون خمره شراب به زمین صدای شترقی تو اون زیرزمین ترسناک پیچید و قلپ قلپ شراب مثل خون از بدن سرزده گوساله نر رو کف زیرزمین کاشی کاری شده جاری شد. از ترس بند بند بدنم به رعشه افتاده بود. صدای بابام تو راهپله پیچید که باز چیو زدین شکستین؟! اون لحظه سیاوش با خونسردی تمام انگار که روزی یه دونه خمره نشکنه خوابش نمیبره اومد کارم و دستمو گرفت و داد زد: بابا ظرف شرابت شکست! صدای گوروم گوروم قدم های بزرگ بابا به همراه لرزش نرده های آهنی کنار پله ها رو زانو هامم زلزله راه انداخته بود. اومد پایین و از صورت سرخ و چروکش معلوم بود چرت سر ظهرش در هم شکسته که آتیش حرصش و چند برابر میکرد. همه ی توان و جمع کردم، اب دهنمو قورت دادم و علی رقم عرق سردی که رو تنم جاری بود، خواستم بگم بابا بخشید، دستم خورد که سیاوش بلند گفت دستم خورد بابا، ببخشید. اون فقط 10 سالش بود و میدونست که این کار چه عاقبتیو براش داره اما آرام، مثل دریاچه پوشیده از مه جملشو گفت و با صورتی که حتی کوچک ترین نشونه از ترس توش به چشم نمیخورد به بابا نگاه کرد. یادم میاد بابام حمله کرد و سیاوش رو زد. تا جایی که میخورد زد! بد زد! نحوه ی حرکتش دستاشو مدیدم که مثل شلاق به تن سیاوش میخورد و صدای عذاب آوری که داشت با داد های سیاوش مخلوط می شد. با هر ضربه به سیاوش، درد رو تمام سلول های بدنم حس میکردم. اما عوض اون، من زجه میزدم. جیغ میزدم و گریه میکردم و یه جور خاصی به زمین میخکوب شده بودم. اولین باری بود که هردومون بابامو انقدر عصبی میدیدم. بعد از دو دیقه بابا دست از سر سیاوش برداشت و غر زنان از پله ها بالا رفت. بوی الکل می پیچید و حس من رو که گریه نفسم رو بریده بود تشدید میکرد. از پشت اشک هام به سیاوش نگاه کردم. درد قیافه ی آرومش رو به هم زده بود اما گریه نمی کرد. منو نگاه کرد یه پوزخندی زد. حق حق کنان به سمتش قدم ورداشتم. اولین چیزی که گفت این بود که: حواست کجاست خنگ خدا؟ زدی خمره رو شکوندی! به زور تونستم حرف بزنم و گفتم ببخشید. گفت اشکالی نداره. باید بگم که جمله ی هیچ اشکالی نداره تکیه کلام سیاوشه. همچنان نفسم قطع و وصل میشد که سیاوش بلند شد و تو روشنایی ای که نور حیاط از پنجره های ده سانتی بالای دیوار زیرزمینو روشن میکرد منو نگاه کرد و متوجه شلوار نخی خیسم شد. خودم حواسم نبود که خودمو خیس کردم. به زور خنده ش رو جمع و جور کرد گفت بریم حیاط لباساتوعوض کنیم که متوجه منظورش شدم. خجالت زدگی این موضوع منو یه کمی به خودم آورد. اون لحظه حس عجیبی داشتم. مخلوطی از حرص، ناراحتی، غم و اندوه و شرمندگی با احساسات خوبی مثل امینت و آرامش آمیخته شده بود. پاهام جون نداشت و سیاوش دستمو گرفت از پله هایی که از زیرزمین به حیاط راه داشت کشان کشان منو برد. شینگ آب رو آورد و شیر باز کرد و گرفت روی شلوارم. خنکی آب حالمو یکمی بهتر کرد چون سر ظهر تابستون داغ بود. از من خواست که شلنگ رو براش نگه دارم و بعدش یکمی و به سر و صورت خودش آب زد و بگی نگی جفتمونم آروم تر شدیم. شروع کردم به صحبت کردم با لحنی طلبکارانه گفتم:
+چرا تو گردن گرفتی ؟
-تقصیر من بود… نباید سریع دنبالت میدوییدم
+نخیرم، دسته من خورده بود
-فرقی نداره. دوس داشتی جای من کتک میخوردی ؟
+نه. ولی نمیخواستم بابا تورو بزنه
-اشکالی نداره
+جاییت درد نمیکنه ؟
-نه بابا. انقدرهاام درد نداشت
+تی شرتت بده بالا ببینم
-نمیخواد
که به زور تی شرتشو دادم بالا که کمرشو نگا کنم. چون بابا بدجور دو سه تا سیلی مانند به کمرش زده بودتش. دیدم کمرش سرخه سرخه. شرمندگی اومد سراغم و با همه ی اندوهی که داشتم کمرشو ناز کردم و گفتم کاش زود خوب بشه
-نکن بابا خوبم. نگران نباش
اشک هامو بی صدا پاک کردم و چمباتمه نشستم.
+نه نظرت چرا بابا انقدر عصبانی شد. همش یه خورده شرابه دیگه
-یه خورده کودومه. اون شرابا 2 سال از من بزرگ تر بودن
+…
-نگران نباش. حاضرم شرط ببندم بابا عصری میبرتمون بیرون بستنی بخره برامون. همیشه اینجوریه
+فک نکنم. این سری واقعا فرق داشت. تا الان اینجوری ندیده بودم بابارو
-راستش منم در این حد عصبانی نیدیده بودمش
جفتمون به زمین خیره شدیم و جاری شدن آب رو از سر شلنگ رو پستی و بلندی های کاشی ها رو تا رسیدن به باغچه نگا می کردیم. نمیدونم تو سر سیاوش تو اون لحظه چی داشت می گذشت اما یه هویی خندید و گفت پاشو بریم تو. الان که مامان برگرده و اونم شرع کنه به غر زدن که الان سرما میخورین. من همچنین جون نداشتم بلند شم از طرفی شلوارمم هنوز خیس بود. بلند شد و دستشو دراز کرد. به طرز قرار گرفتن دستش با لبخند حاوی غروروش نگاه کردم. اولین باری بود که به قدرت دادشم افتخار می کردم. دستشو گرفتم و بلند شدم و را افتادم. بدنم از شوق گر گرفته بود. خوشحال بودم کسیو مثل سیاوش تو زندگیم داشتم. معنی ایثار رو فهمیدم و درک کردم که سیاوش کیه یا بهتره بگم چیه!
تو وردی خونه صدای جارو و خاک انداز میومد. بابا داشت دسته گلم رو تمیز میکرد. لباسامو که عوض کردم عصر شده بود اما صحنه ی کتک خوردن سیاوش از جلوی چشام جم نمی خورد. تو سکوت 4 – 5 ساعت گذشت و بابا همونجوری که سیاوش پیشبینی کرده بود، دلش به رحم اومده و تا حدودی پشیمون بود من و سیاوش و مامان و برداشت و برد که از دلمون در بیاره. برامون از یه آبمیوه فروشی معروف شیرموز گرفت و طبق معمول برای من بستیه ماشینی که براش جونمو میدادم. بعدش مخصوص به خاطر سیاوش، رفتیم بازار و براش از یه دوچرخه فروشی گنده یه دوچرخه خوشگل قرمز رنگ خرید که بوق بادی داشت و تو عالمه کودکی آپشن خفنی به حساب میومد. به هر سختی ای که شده دوچرخه رو تو صندق عقب جا داد و برگشتیم خونه. گذشت اون دوران، بعد ها به بابام گفتم که اون کار من بود اما اون حتی یادشم نبود، شایدم به روش نمی آورد. اما بعضی صحنه ها هست که هیچ وقت از تخته سیاه ذهن پاک نمیشن. انگار که رو تار و پود مغزم یکی اون صحنه رو مثل تابلو فرش ابرشم با تمام جزئیات بافته بشه.
بگذریم، خلقیات من تقریبا 180 درجه با سیاوش فرق میکنه. عصبی هستم، زود از کوره در می رم. پرخاش گرم، مغرور هستم و بگی نگی بی خیال نسبت چیز هایی مثل درس و مشق.
علاوه براخلاق، قیافه و ریخت متفاوتی هم داریم. سیاوش چهار شونه و قد بلنده و استخون بندی واقعا درشتی داره. پوستش گندم گونه و ابرو های پهن و چشم ها درشت بادومی، دماغ و لباش بزرگه وصروت گوشتی و خشن مردونه ی خوشگلی داره. البته شاید من که خواهرش هستم اینطور فک میکنم. شاید از دید شخصه دیگه ای انقدر هاام قشنگ نباشه. بگی نگی تپل مپل و خوش خوراکه، دقیقا برعکس من! که لب به غذا نمیزنم، جثه ی ریزی دارم. استخون های لگنم و دنده های بیرونه. صورتم نحیف و استخونیه و موهام خرمایی روشنه و به قدری سفید هستم که رگ های آبی و سبز روی تنم تو ظلمات شب هم معلومن.
پاییز بود و من داشتم آروم آروم یا به قول دیالوگ کلاه قرمزی ویلون و سیلون از مدرسه به سمت خونه می اومدم. تازه یادم افتاد که دفتر ریاضیم دسته حنانه جا مونده. قرار تمرینایی که سیاوش از طرف من حل کرده بود رو از رو بنویسه و برگردونه که به کل از یاد جفتمون رفته بود. من که رقبتی زیادی به برگشتن نداشتم، دفترو بهونه ای خوبی دونستم که مسیرمو طولانی تر بکنم و یه سر به دوستم بزنم. خیلی با حنانه صمیمی نبودیم و تازه دو ماه بود که هم کلاس بودیم و تو کلاس بغل هم می نشستیم . راستیتش خیلی رفیق و دوست نداشتم. اگه سیاوشو بذاریم کنار واقعا تنها بودم، چون دختر خالم به خاطر دعوای مسخره ی پدرم با خاله م کینه شتری پرورش داده بودن و دیگه رفت آمد زیاد نداشتیم. سارا رو هم نمیذاشتن بیاد یا من که برم بیرون باهاش. البته سیاوش همه ی تنهایی منو یه تنه تو خودش حل میکرد و نیازی نمیدیدم که بخوام به پدر مادرم دروغ بگم که برم دختر خالمو ببینم! به هر حال، گوشی دکمه ای مو از داخل مخفیگاهش که درز داخل کوله پشتی بود در آوردم و حنانه رو گرفتم. خیلی از موبایل استفاده نمیکردم فقط به خاطر حس جنون و سرکشی بود که با خودم مدرسه میبردم. می دونستم که زود تر از من به خونه رسیده چون با سرویس برمیگشت و من تمایلی به استفاده از سرویس نداشتم، از طرفی هم مدرسه نزدیک خونه بود. جواب داد و موضوع رو بهش اطلاع دادم. تو حالت نچندان گرم گفت که خونه س و با معضرت خواهی گفت نمیتونه از خونه بیاد بیرون و اگه اورژانسی لازم داری بیا ببرش. از صحبت های حنانه احساس کردم که والدین متعسبی داره. به هرحال راهمو کج کردم و مردد به سمت خونه شون رفتم. اوایل یکی دو بار با هم پیاده برگشته بودیم و خونشون میشناختم البته قبل اینکه پدرش به زور براش سرویس بگیره. رسیدم در آپرتمان و چون واحدشون رو نمیدوستم زنگ زدم. ازم خواست که بیام بالا. گفتم که دفترو بذار تو آسانسور و من برش دارم. اسرار کرد که بیا بالا کسی خونه نیست و من هنوز کپی نکردم. یه جوری شدم، اما قبول کردم. رفتم بالا حنانه رو دیدم که موهای بلند و خیلی خیلی لختشو گوجه ای بسته. دو تا هم دسته موی بلند تا پایین سینه ش از طرفین صورتش رو باز نگه داشته که حالت خیلی خوبی به صورتش میداد. سلام و احوال پرسی کرد و رفتم تو. خونشون نقلی و شیک بود و اتاق حنانه دکراسیون صورتی داشت. حنانه برامم چایی ریخت و داخل یه سینی پر از نبات و گل محمدی و این جوز خزفلات با خودش به اتاق آورد. من چایی دوست نداشتم اما یه بار که دقیق یادم نسیت کی سیاوش داشت کتاب یا مجله ای رو میخوند که یه هو گفت: تهمینه! اینو گوش کن، اگه جایی دعوت بودید و میزبان از شما فقط با چایی پذیرایی کرد اون رو حتما قبول کنید. ممکن است در خانه چیز دیگه ای برای پذیرایی نداشته باشند. منم از اون موقع بد غذاییمو مهمون رفتنی کنار گذاشته بودم و به رسم ادب یه قلپ از چایی خوردم تا خنک بشه. حنانه سر صحبت رو باز کرد
-امتحان ریاضیو خوندی ؟
+نه والا. یه چیزایی داداشم بهم یاد داده همونارو فقط بلدم
-خوش به حالت. چه داداش خوبی داری. فقط همون یکیه ؟
+اره. تو چی ؟
-منم یکی دارم. سربازه الان. رسما خیاره
+ا ؟ چرا ؟!
-مثل کارد و پنیریم با هم. ازش متنفرم. خیلی اذیتم میکنه، غیرتیه تره از بابام. پدرمو در آورده. باورت میشه سال پیش هر روز یه مسیریو حدود 1.5 کیلومترو میدویید که وقتی من از مدرسه در میام منو بپاد ؟!
+خوب الان این خوب بود یا بد ؟
-کجاش خوبه ؟! تا یه سال پیش اجازه ی نفس کشیدن نداشتم. الان ترسم از اینه که برگرده بازم روزگارمو سیاه کنه مردتیکه.
+آهان از اون جهت.
راستش یکمی شوکه شده بودم. اولین باری بود که از دهنه یه دختر میشندیدم که از داداشش متنفره. بگی نگی میتونستم درکش کنم ولی بازم برام عجیب بود که چرا یه دختر 16 -17 ساله بخواد بره تنهایی ولگردی. شایدم طرز تفکرم بد بود. چون بالشخصه اگه سیاوش میومد دنبالم از خوشحالی بال در میاوردم. ولی دنباله کسی رفتم و اونو پاییدن کلی با هم فرق دارن.
-یه چند بار ازش اوتو گرفتم رسما حالشو گرفتم. با دوسدخترش خونه بود منم کلاس داشتم زود برگشته بودم. درو باز کردم کف حال دراز کشیده بودن. منو دید به تته پته افتاد.
یکمی از حرفش جا خوردم و احساس ناراحتی کردم. ادامه ی داستان با آبو تاب تعریف کرد که به داداشش چی گفته و دختررو چه جوری انداخته بیرون و این حرفا ولی من داشتم به این فک میکردم که اگه سیاوشو تو اون موقیعت ببینم واکنشم چی میشه. حرفاش که تموم شد بی مقدمه پرسید دوسپسر داری ؟. باید اعتراف کنم که یه اخلاق بدی بین دخترا هست که با همه ی وجود ازش متنفرم. اینه که همیشه بحث های دوسپسر دوسدختری از نشونه های صمیمی شدنه. یعنی تا از یکی راجب دوسپسرش نپرسی و او داستاناشو برات تعریف نکنه و حتی برخی موقع ها زندگی شخصی و وابط جنسی، یعنی اینکه صمیمی نیستین. همیشه بی مقدمه و یه هویی از روابط عاشقانه سوال میپرسن. حرسمو قورت دادم و جواب دادم
+نه.
-عه چرا ؟
+دوست ندارم
-حتما تا حالا امتحان نکردی.
رو صندلی چرخدارش چرخید و با نوکه شسته پاش کامپیوترو روشن کرد. اون موقع ها ADSL تازه تازه داشت جا میوفتاد و اکانت فیسبوک و یاهو مسنجر تو بورس بود. کامپیوتر که نفتی به حساب میومد بالاخره بالا اومد و حنانه وارد اکانت فیس بوکش شد. اسمشو به نام حنانه آیس نوشته بود فامیلیشو ننوشته بود. عکس یه پسره بیست و خورده ای ساله رو داخل اکانتش نشونم داد. گفت دو ماهی هست که با این یارو دوستم. به نظرم با یکی دیگه ام دوسته. همش بهم میگه بیا خونه قلیون بکشیم، بیا فلان مشروبو دارم. ( به قوله امروزیا بیا یه طوطی دارم روپایی میزنه) ادامه داد: فقط یکی دو بار به جای کلاس زبان رفتیم بیرون با هم و دیگه ندیدمش. برام عجیب بود که چرا انقد اختلاف سنی داشتن. از طرفی تو فرهنگ خانوادگی ما خونه رفتن بد به حساب نمیومد و اگه یه پسر و دختر زیر یه سقف باشن دلیل بر خوابیدنشون با هم نمی شد. بی میل سری تکون دادم. پرسید تو ام اکانت داری ؟
+اره دارم.
اسسمو بالا سرچ کرد از بین اکانت هایی که با اسمه تهمینه بودن منو با فامیلم پیدا کرد و وارد پروفایلم شد. با دیدن عکس پروفایلم که یه عکس دو نفره با سیاوش بود چشاش برق زد. تو اون عکس رفته بودیم دماوند و سیاوش منو رو کولش گرفته بود، جوری که پاهام دو طرف شونه هاش افتاده بود هر دوتامون قهقه میزدیم و بابام تو اون حالت ازمون عکس گرفته بود.
-داداشته ؟!
-اره
-اسمش چیه ؟
-سیاوش
-چن سالشه ؟
-19
-دانشجوه ؟
-نه هنوز پشت کنکوره.
-دوسدختر داره؟
-نه !
یکمی تند جواب داده بودم و از این حالتم خیلی راضی بودم که تونسته بودم منظورمو برسونم که سرتو از زندگی من بکش بیرون
-چرا انقد دوستات کمه همش 102 تاس
-خوب چون کساییو که میشناسم همینا ان
-همینه دیگه دوسپسر نداری
داشتم دیوونه میشدم که بحثو عوض کرد. گفت: یه بار دیگه از محسن یه اتو دیگه گرفتم. تو دلم گفتم به یه ورم!. داشت سوپر میدید منو دید صفحه رو داد پایین. وقتی رفتش اومدم هیستوری موررگرو نگاه کردم بعد موچشو گرفتم. نگا کن چه سایتایی میره
یه صفحه فیلم پورن و لود کرد. من فقط یکی دو بار از این فیما دیده بودم اونم با کیفیت پایین. برام اصلا جذابیتی نداشت چرا باید یه شخص با دیدن این صحنه که یه آلت به کلفتی اله میره تو شخص دیگه و جفتشون مثل گراز گشنه سر و صدا راه بندازن حشری بشه ؟! اصلا منطقی نبود برام. بعدا ها راجبش فکر کردم و فهمیدم من آدم عاطفی هستم. احساس میکنم خیلی از دخترای دیگه شبیه من باشن و برای تصاحب تنم یه مرد اول باید قلبمو فتح کنه. رو چنتا فیلم کلیک کرد و خوشبختانه با شرایط گوه فیلترشکن تیکه تیکه لود شد. یه هویی یه چیزی به ذهنم رسید. نکنه سیاوشم نگا میکنه ؟! دوباره تو ذهنم مسیر چک کردن هیستوریو مرور کردم. ازش پرسیدم که اینجا کودوم سایته ؟ پوزخندی زد و گفت: خوشت اومد ؟ گفتم نه.
-مارو سیاه نکن. ما خودمون اند عالمیم
-گفتم خوشم نیومد
-باشه بابا تو راس میگی. نمیدونم کجاست. یه عالمه سایت هست که توش فیلم سوپر میذاره. اکثرشون تو اسمشون x دارن یا اسمه پورنو نوشتن
قشنگ این تیکه از حرفاشو تو ذهنم یادداشت کردم. بعدش یه هویی و بی مقدمه ازش خدافظی کردم. با تعجب گفت چی شد بهت ؟! گفتم هیچی الان بابام میبینه دیر کردم شروع میکنه به غر زدن. سرشو تکون داد گفت آهان، پس هم دردیم، فهمیدم باشه برو. پاشد و منو تا دمه در راهنمایی کرد و گفت چاییتم نخوردی. گفتم ببخشید عجله دارم اصلا یادم نبود ساعت چنده. خدافظی کرد و با یه شیطنته خاصی گفت به سیاوش سلام برسون! جواب ندادم و سوار آسانسور شدم. وایسا ببینم ! اصلا یادم رفت دفترو ازش پس بگیرم. برام مهم نبود چون نیازی بهش نداشتم. از در که دراومدم قدم هامو بلند تر برداشتم که هرچه سریع تر برسم خونه و برم سر وقت کامپیوتر سیاوش. متاسفانه برنامم به شکست رو به رو شد و سرکوچه سیاوشو دیدم که از بقالی بیرون اومده بود و داشت کلاه بستنی عروسکی رو گاز میزد. طبق معمول برا منم یکی خریده بود و داخل پلاستیک گذاشته بود. منو با لباس فرم مدرسه دید یکمی تعجب کرد که چرا دیر کردم. برام دست تکون داد و لبخند زد. به سمتش قدم برداشتم و سلام کردم
-سلام. چرا دیر کردی ؟
-رفتم خونه دوستم ازش دفترمو پس بگیرم
-آهان اشکالی نداره.
یه نگاهی به روم انداخت و با یه نگاه باراندازم کرد. همه ی سعیمو میکردم که هیجانات به جود اومده تو تنم رو مخفی کنم ولی کارساز نبود که نبود. سیاوش منو حس میکرد.
-چیزی شده ؟
-نه
-پس چرا راه نمیایی بریم خونه
دیدم هنوز سر جام وایسادم و سیاوش شروع به قدم زدن کرده
-رنگت پریده
+نه بابا حتما فشارم افتاده
دستشو کرد تو پلاستیک و بستنی منو داد. بازش نکرده بودم هنوز
-مطمنی چیزی نشده ؟
-گفتم نه دیگه !
سیاوش چیزی نگفت و تا خونه تو سکوت رفتیم ولی فهمیده بود که چیزیو ازش مخفی میکنم. سلام کردیم و رفتیم بالا. اتاق منو سیاوش رو به روی هم بود. لباسامو سریع در آوردم و جای رد سوتیینم رو که از صبح تنم بود رو یکمی خاروندم اما همه ی حواسم جای دیگه ای بود. مامان صدامون کرد که بیاین ناهار. سیاوش از اتاقش در اومد و بهم اشاره کرد بیا بریم. گفتم نمیام و میل ندارم یکمی خرت و پرت خونه ی حنانه اینا خوردم و میخوام برم اینترنت. سیاوش چپ چپ بهم نگا کرد و با طمانینه از پله ها پایین رفت. وقتی که مطمن شدم که رفته وارد اتاقش شدم و سریع کامپیتورش رو روشن کردم. باید بگم که مودم از این سیم دار ها بود و فقط کامپیوتر سیاوش بهش وصل بود. منم لپتاپ قدیمی بابا بهم رسیده بود. نمیدونم چه مرضی بود که بابام هر سال لپتاپ نو میخرید و نهایتش باهاش پاسور بازی میکرد و شاید وسط ها یه سوالی برا شاگرداش طرح. در نتیجه منم هر سال یه لپتاپ جدید داشتم. رمز کامپیوترو که زدم با سرعت فیلترشکن گوه رو که با مکافات وصل می شد رو وصل کردم و رفتم تو مسیر هیستوری. دلم نمیخواست سیاوش به اینجور چیزا علاقه داشته باشه همش خدا خدا میکردم که چیزی پیدا نکنم. یکی دو سطر بیشتر نگا نکرده بودم که انگار بهم الهام شد حنانه سیاوشو تو فیسبوک ادد کرده! سریع رفتم فیسبوک و وارد اکانته سیاوش شدم. رمز همه چیزشو میدونستم هر چند که داخل مرورگر ذخیره شده بود. حسم درست از آب در اومد. با فوش جنده درخواستشو پاک کردم و بلاکش کردم. انگار آب رو آتیش ریخته باشی خیالم راحت شد. تو این قیری بری که داشتم اکانته سیاوشو چک میکردم یادم رفت که 20 دیقیه س دارم با کامپیوتر ور میرم و نهار خوردن سیاوش تموم شده و به اتاقش برگشته که یه هو گفت چرا رفتی تو اکانته من؟! نیم متر پریدم هوا. گفت نترس نترس منم! ببخشید. گفتم سیاوش زحلم ترکید. گفت من صدات کردم دیگه، حواست نبود. اومدم یکمی پررو بازی در بیارم و گندی که زده بودمو لاپوشونی کنم. سیاوش دوباره ریلکس پرسید چرا رفتی تو اکانته من ؟ گفتم حواسم نبود فک کردم مال خودمه. بعدش اروم و بی حوصله پاشدم و در اومدم. سیاوش که حاج و واج مونده بود نگاهشو تا خروج من و ورودم به اتاق خودم روم حس می کردم. بهم شک کرده بود. تو تاریخ نشون نداده بود که چیزیو ازش مخفی کنم یاام به ندرت اتفاق افاده بود. مثلا یه بار مامانم برای پز دادن به عمم که برای بچش تولد سورپیریز گرفته بود اومده بود واسه منو سیاوش اون مدلی تولد بگیر که قضیه برای من لو رفت. ولی مامانم ازم خواست که به سیاوش نگم و شب خودمم الکی مثلا سورپیریز بشم. با هیجان خاصی به اتاقم برگشتم و همش فک میکردم که چی کار کنم نفهمه. کسی نبود که بگه هیچ کاری نکن، فقط به تمرگ تو اتاقت و مجله های لعنتیتو بخون و جوری که همیشه هستی رفتار کن. سیاوش اومد تو اتاق من که مدل اسباب بازی کشتیو برداره منو دید و با یه لب خند گفت چیو ازم قایم میکنی پدرسوخته ؟ منم که تو اون لحظه گوز ملق شده بودم با تته پته گفتم هیچی به خدا!
-کشیتمو شکستی ؟
-نه به خدا
-دوچرخمو زدی زمین؟
-نه بابا
-با مامان دعوات شده؟
-نه به جانه تو
یکمی فک کرد و ادامه داد
-آهان فهمیدم. مامان برامون از اون تولدای لیلا گرفته
بهتم زد. بهت! قربونش بشم، کثافت دوس داشتنی! برای چند لحظه به صورتش خیره شدم و هیچی نگفتم و یه هویی جفتمون زدیم زیر خنده! گفتم سیاوش توروخدا معلوم نکن مامان گفت بهت نگم. گفت باشه و اومد کنارم که رو تخت زانو هامو بغل کرده بودم، دراز کشید. تمام ظهر رو داشتیم نحوه ی سورپیریز شدن تمرین میکردیم و قشنگ منتطر بودیم که بابا بیاد و ببرتمون بیرون که مثلا مهمونا اومدنی ما خونه نباشیم. تو ماشین سیاوش صندلی جلو نشسته بود همش زیر چشمی منو از ایینه بقل دید میزد که تو صندلی عقب نسشته بودم. هی قهقه هامونو قورت میدادیم وقتی برگشتیم عینه تمرین نهاییمون سورپیریز شدیم و بعد سلام و رو بوسی همه ی قهقه هایی و که قورت داده بودیم رو بالا آوردیم. همه فک میکردن از این قضیه خوشحالیم ولی اصل قضیه جای دیگه ای بود. به هر حال یکی از بهترین خاطرته تولدمه اون روز. فردای اون روز سر ناهار به مامان گفتیم که جریان و سیاوشم فهمیده. یکمی به من غر زد. گفتم من چی کار کنم؟! اومدم آب بخورم دیدم یه کیک دو طبقه تو یخچاله! میخواستی بذاریش جای دیگه. گفت چرا به سیاوش گفتی! سیاوش بوسم کرد و گفت این نگفت که من خودم از زیر زبون این وروجک بیرون کشیدم. بازم خندیدیم. ولی گفت خدارو شکر تابلو نکردین وگرنه ابرومون میرفت. از حرف مامان خوشم نیومد. چون داشت تاکید میکرد هدف مهمونی چی بوده. با تلخی صبحونه رو خوردم اومدم بالا. جمعه بود و مدرسته نداشتیم. سیاوش در زد اومد تو تقربا لخت و بی حال دراز کشیده بودم. با اون لبخنده شیطونش نگام کرد. و یه جعبه ی متوسط که حسابی کادو پیچ شده بود رو سمته من گرفت. بازش کردم. مدل یه ناو بود که من خیلی دوست داشتم. سیاوش داشت کلکسیون اینا رو جمع میکرد و از بین همه ی اونا من یه ناوی و خیلی دوست داشتم. چون وسطش یه دکل خیلی بلند داشت و تو عالمه بچه گی همش میگفتم کاش من این بالا بودم و این وکشتی وسط اقیانوس آرام. سیاوش علاقه خاصی به کشیتی و دریانوردی و مهندسی کشتیو اینجور چیزا داشت. اون موقع هم پشت کنکور مونده بود که تو رشته ی مورد علاقه ش تحصیل کنه. باید بگم این مدل هارو از اول دبیرستان داشت جمع می کرد و حسابی گرون بود و فقط چنتا مغازه ی لوکس از اینجور چیزا داشت. از اونجایی که اینجا ایران بود همه ی کشتی ها موجود نبود و باید کلی صبر میکردی که جنس های یارو فروش بره که بره چین جنس جدید بیاره! اون موقع اگه میاورد (که معمولا نمی آورد و جنس هاییو می آورد که زیاد فروش رفته بودن) و تو تقریبا کل پول تو جیبی چند ماهتو پس انداز کرده بودی می تونستی یه کشتی جدید بخری.
خلاصه بگذریم، ساعت شد 6 عصر. گشنم بود و تو عالمه نوجوانی فکر کن و کاو هستوری ولم نمیکرد. نتونسته بودم بگردم. برنامه چیدم فردا خودمو بزنم به موش مردگی و مدرسه نرم و وقتی سیاوش برا کلاس کنکور میرفت بیرون برم سر وقت کامپیوترش. صبح که شد الکی شروع به سرفه کردم و همییجوری که تو تخت بودم مامانو صدا کردم. از اونجایی که سابقه ام خراب بود وقتی مامان اومد بالا سرم اوتوماتیک دست به سینه شد و گفت :
-بازم برنامه داری مدرسه نری؟
-نه به خدا. حالم بده
آروم نزدیکم شد و دستشو گذاشت رو پیشونیم که ببینه تب دارم یا نه.
-آره یکمی تب داری. دیگه کجات درد میکنه ؟
-گلوم خیلی درد میکنه
-عصری میام میبرمت دکتر. برات دمنوش دم میکنم میارم. یکمی استراحت کن بعد پاشو یه چیزی بخور برات لقمه میگیرم میذارم تو آشپزخونه. حتما بخور
شانس آورده بودم که گرمی سرم بعد از بیدار شدن از خواب هنوز روی پیشونیم مونده بود. یاام واقعا تب داشتم، تب شوق و هیجان مسخره ی نوجوانی. همه ی خونواده یه سری بهم زدن و بعدش همزمان از خونه خارج شدن. به محض شنیده شدن صدای در مثل جنازه ای که بهش شوک میدن از تختم بیرون پریدم. بدو بدو یکی دو لقمه غذا خوردم، چون از دیروز هیچی نخوره بودم دلم ضعف میرفت. بعد پله های یکی در میون اومدم بالا و پریدم پشت کامپیوتر. نمیتونستم صبر کنم ویندوز بالا بیاد و تو سریع ترین حالت تحقیقات خودمو شروع کردم. واقعا کار حوصله سر بری بود. دونه دونه لینک هایی که باز شده بودن رو چک کردم. هر چیزی که با x شروع می شد و نگاه کردم. معنی خیلی از لغات رو نمیدونستم یا بهتره بگم چون فیلم سکسی ندیده بودم نمیدونستم برای سرچ اینجور چیز ها چی می نویسن و تن تن مجبور می شدم کلمه های انگلیسی رو دوباره سرچ کنم که ببینم معنیش چیه. ولی هیچ! هیچی پیدا نکردم. و تقریبا همه چی راجب ماشین و موتور و مهم ترین چیز کشتی بود. سرعت کشتی فلان چند گره ی دریایی است؟ قدرت باربری فلان کشتی چند تن است؟ نحوه ی کار رادار کشتی. خیالم راحت شد. ولی نمیدونم چرا از این که هیچ چیزی پیدا نکردم یکمی اعصابم خراب بود. پاشدم سر پا، دیدم سرم داره می ترکه. یه راس 4 ساعت پشت اون کامپیوتر بودم. اومدم دراز کشیدم و منتظر شدم جماعت برگردن. معمولا مامان زود تر از همه می رسید و همون طور هم شد. مامان سر موقع برگشت و اومد بالا حالمو چک کنه. دید که بهترم یکمی غر زد که باز مدرسه رو پیچوندی و فلان و رفت که بساط نهار رو جور کنه. صدا آیفون اومد گفتم به به سیاوش رسید که سرمو از پنجره بیرون کردم. پنجره ی من بالای تختم بود و مستقیم به حیاط باز میشد. دیدم مامان داره می ره سمت در حیاط. تعجب کردم چون بابا آیفونو تازه درس کرده بود و قبل اون یه ماه اگه کسی در میزد باید میفتی درو با دست باز میکردی. همینجوری که نگاه میکردم دیدم حنانه س! اومده خونه ما که به من سر بزنه یاام دفترمو پس بده! نمیدونستم با مامان چی میگن به هم ولی از لبخند حنانه فهمیدم دارن خوش و بش گرمی با هم میکنن. مامان با دستش تعارف کرد که حنانه بیاد تو. از قیافه ی حنانه معلوم بود که منتظر شنیدن این جمله س و با کمال میل پذیرفت و اومد تو. فهمیدم که گاوم زایید. دستمو انداخته گوشیمو برداشتم دیدم چنتا اس ام اس و تماس بی پاسخ از حنانه دارم. مامان از زیر پله ها داد زد تهمینه مهمون داری! میفرستمش بیاد بالا. میگن مار از پونه بدش میاد دمه لونه اش سبز میشه همینه ها ! حنانه اومد بالا و مثل خر بدون در زدن اومد تو اتاقم. و با حالتی که مثلا بخواد سورپیریزم کنه گفت: هلوو! خیلی دلم میخواست اون روی سگم رو نشون بدم ولی جز این که باهاش سرد برخورد کنم چاره ای نداشتم و چیزی به ذهنم نمیرسید. بالاخره مهمون بود. بعد از سلام و احوال پرسی حنانه مانتوشو در آورد. یه تاپ صورتی خیلی تنگ پوشیده بود که روش طرح یه موز داشت که نصفه پوست کنده شده بود. می می هاش به طور متوسط، نسبت به جثه و سنش خیلی بزرگ بود که توی اون تاپ خیلی برجسته تر دیده میشد. از بالای تاپش چاک سینه های معلوم بود که یه مدال نقره ای رنگ بینش افتاده بود. یه شلوار لی چسب ناک و تیره هم پوشیده و مهم تر از اون تو این فصل جوراب پاش نکرده بود. لاک صورتی تقریبا ست با تاپش به دست و پاهاش زده بود و تا جایی که یادم میاد روز قبلش لاک نداشت. یه آرایش ملایم داشت و موهاشو سشوار کشیده بود. تو اولین باراندازم احساس خواهرانه ام بهم می گفت برای چی اومده اینجا زنیکه ی پسرخاله! برعکس اکثر دخترا خیلی کم پیش اومده بود که به مدل لباس مردم توجه کنم اما اون روز قضیه فرق داشت. البته الان که فک میکنم میبینم اصلا آدم بدی نبود و اگه من رو سیاوش حساس نبودم و یا حسم غلط از آب در میومد میتونستیم دوستای خیلی خوبی برای هم باشیم. ولی باید نهایت سعیمو میکردم که قبل اومدن سیاوش گورشو گم کنه. سر صحبتو باز کرد که :
-حالت بهره الان ؟
-اره خوبم
-دیروز حسابی جو گیر شدی. بعد از در اومدنت فهمیدم اصلا دفترتو نبردی
-اوهوم (گوه بگیرن هرچی دفتره رو)
-چرا اکسپت نکردی ریکوستمو ؟
-آنلاین نشدم هنوز
-عه ؟ چرا
-حوصله ندارم
داخل این مکالمه همش داشتم دنباله یه راحل میگشتم که سیاوش و این همدیگه رو نبینن! که یه هو یه فکر بکر به سرم رسید. اینکه به سیاوش بگم بره خرید و دیر بیاد. ولی مهم تر از اون، این بود که بفرستمش دنباله چی که دیرتر بیاد که یادم افتاد من فقط نواربهداشتیه خارجی استفاده میکنم که تو داروخونه های محله پیدا نمی شد چون یه بار دونه دونه شونو گشته بودم و پیدا نکرده بودم. ولی خوب ممکن بود تابلو باشه. چون هرچقدم که راحت باشم با سیاوش تا الان ازش نخواسته بودم برام نوار بخره. از یه طرفم مامان با کارتون میخرید و تقریبا همیشه تو خونه پیدا میشد. ولی خوب تو اون لحظه فکر بهتری به ذهنم نمی رسید و نمیتونستم به عواقب اینکه ممکنه گنده قضیه در بیاد چی میشه فکر کنم. از طرفی هم خرید نوربهداشتی حتی واسه دخترای نوجون سخته، چه برسه واسه پسر هاش! با خودم گفتم الان ممکنه کلی دست پاجه بشه و سعی کنه بره از جایی خرید کنه که کسی نشناستش، که به نوعی به نفعه من بود، چون بیشتر دیر میکرد. این فکر باعث میشد که دلم واسه سیاوش کباب بشه ولی می دونستم از این جور ادم های نبود که برای این چیزای مسخره تو رودرباستی گیر کنه. گوشیمو برداشتم به سیاوش اس ام اس زدم که پول داری همرات ؟ جواب داد که دارم چی میخوای؟ مگنوم، عروسکی یا کیم یا از این کیلویی ها بخرم. فک کرده بود ازش میخوام که بستنی بخره. با یه متن شرمناک گفتم که مریض بودم نتونستم برم بیرون و ازش خواستم برام نواربهداشتی بخره و مدلشو تو یه پیام براش اس ام اس کردم و تاکید کردم حتما همین مارک باشه. قبول کرد. تو دلم یکی دوتا بشکن زدم و با لبخند سرمو از گوشی روی حنانه آوردم. نمیدونم چی داشت میگفت ولی کل این مدت داشت یه چیزی تعریف میکرد که حتی به یه کلمه اش هم گوش نداده بودم. ادامه داد:
-چی شد ؟ گوشت با منه؟!
-اره بابا، بگو
-با کی حرف میزدی شیطون ؟ شارژ شدی
-هیچی بابا سیاوش بود.
-( با شنیدن اسمه سیاوش چشاش برق زد) چی میگفت ؟ کی میاد؟
میخواستم بگم که به تو چه ولی گفتم: گفت کلاسش تموم نشده و تا عصر نمیاد
-(برق از چشاش پرید ) …
-راستی چه جوری اومدی؟ تو که مامانت اینا نمی ذاشتن یه قدم از خونه بیشتر برداری
-بابام خودش رسوند منو. دیروز که تو رفتی به مامان اینا انقدر چاخان کردم! گفتم دوستم اومده بود و کلی بهم ریاضی یاد داد. بابا مامانش معلم ان و فلان. امروز که برگشتم خونه بهشون گفتم که مریض بودی نیومدی، خود بابام پیشنهاد داد که بیام ببینمت. اولش گفت که زنگ بزنم، بعدش که فهمدید دفرتم جا مونده گفت بیا بریم یه سر بزنیم. دمه درم مامانت یه جوری لفظ قلم ب حرف زد و ازم خواست بیام تو که خوده بابام کم کونده بود برگرده بره کمپوت بخره بیاد ملاقاتت! و انگار یه شکم سه قلو سزارین کردنت…
حنانه داشت به چرت و پرتایی که می گفت پرو بال میداد و من تو ذهنم مرور میکردم که کی بهش گفتم پدر مادرم معلمن. تو این حین صدای در حیاطو شنیدم. فک کردم باباعه ولی سرمو که بیرون کردم دیدم نه، متاسفانه سیاوشه ! تو دستشم دو تا پلاستیک که یکیش بی رنگه و توش بستی هست و اون یکی ام مشکیه و توش نواربهداشتی ای هستش که من سفارش داده بودم. اون موقع بود که فهمیدم گاوم که قبلا زاییده بود این دفعه رید! تو این لحظه که کسو شعر های حنانه قطع شده بود اومد کنارم و از پنجره سیاوش رو دید. یه لب خندی زد و برگشت و تو آیینه ی قدی، دم در ورودی اتاق یه نگاهی به صورتش انداخت و دستی به موهاش کشید و برگشت سر جاش نشست. میتونستم حس کنم داشت تو دلش به من میخندید و می گفت دروغتو در آوردم. تو که میگفتی سیاوش کلاس داره و تا عصر نمیاد؟ چی شد پس ؟! یاام دلش میخواد الان در باز کنه بدو بدو بره پایین و به سیاوش بگه سلام، من الان اینجام که به شما کون بدم، آیا مایل هستید من رو پاره کنید ؟! شایدم تو ذهنه ناقص من قضیه خیلی شدت گرفته بود. سیاوش اومد تو و یه راست به آشپزخونه رفت. فک کنم مامان بهش گفته بود که من مهمون دارم. این قضیه یکمی عجیب بود و سابقا، جز دختر خاله ام و دختر عمم، و چند تا از بچه های همسایه و علی که دوسته صمیمی سیاوش بود، کسی بی مقدمه از دوستای منو و سیاوش به خونمون نیومده بودن. قلبم داشت تند تند می زد. یه حس ترس خاصی داشتم که قابل وصف نیست. صدای پاهای سیاوش توو راهپله حس صدای پاهای بابا تو قضیه خمره ی شراب رو برام تداعی می کرد. سیاوش که رسید بالا ولوم زر زدن حنانه بیشتر شد. سیاوش با این که در باز بود و من رو به روش نشسته بودم در زد و صدام کرد. سریع پاشدم و دمه در اتاق رفتم و به نوعی مانع اومدنش به تو شدم. با غضب کامل گفتم:
-از کجا خریدی ؟!
-سلام. خوبی؟ از آقای صداقت.
آقای صداقت اسمه بقالی دمه کوچه بود و از شانس گوهه من، از همون مدل نواربهداشتی ها آورده بود و داشت تو مغازش میفروخت که سیاوش به عنوان اولین مغازه ای که رفته بود، ازش خرید کرده بود. اصلا به این موضوع فک نکرده بودم که ممکنه سیاوش به جای داروخونه از سوپرمارکت بخره و شاید سوپری های محله، از این مدل نواربهداشتی داشته باشن. التبه بیشتری بد شانسی من بود. اخه چیزی که داروخونه نباشه تو سوپرمارکت چه گوهی میخوره رو نمیدونم. بدون این که چیزی بگم از دست سیاوش نواربهداشتیو گرفتم. اعصابم خراب شد. همه نقشه هامو آقای صداقت به گای سگ داده بود. منتهی جای بدش اینجا بد که کسی نمیدونست که چرا اعصابم خربه ؟! و مهم تر از همه، هر موقع که اعصابم خراب بود به سیاوش پناه میبردم، الان مثل موش آبکشیده، سیاوش رو هم نداشتم. حنانه ادب به خرج داد و تا دمه در نیومد که سیاوش رو ببینه. برگشتم تو اتاق با اعصاب خراب به تهمینه نگاه کردم. همه از این رفتارم حاج و واج مونده بودن. پرسید اون چیه تو دستت ؟
-هیچی، وسایل سپرده بودم، سیاوش برام خرید
-یعنی سیاوش برا تو نوار بهداشتی ام میخره ؟!!
-(الکی) آره همیشه
هیچی نگفت. به احتمال زیاد اون موقع از این موضوع جا خورده بود و به دلیل نداشتن همچین رابطه ای با برادرش، براش عجیب میومد که همچین چیزی بین خواهر برادرا روال باشه. یکمی از این موضوع خوشش نیومده بود، تو نگاهش میشد این رو فهمید. مامان صدامون کرد که بریم سر میز غذا بخوریم. من طبق معمول میل نداشتم اما چون یه مهمون پر رو داشتم هیچ دلم نیمخواست میدونو برای این بشر باز کنم که تا بخواد بتازونه، پاشدم به رسم ادب به حنانه گفتم که پاشه بریم پایین و اونم بلند شد تو آیینه، باز خودشو یه چک کرد، لب و لوچشو غنچه کرد و رژشونو چک کرد، بند سونتینشو جا به جا و سینه هاشو قلمبه تر کرد، و بعدش با هم رفتیم پایین. برام عجیب بود. آدمی بودم که تو در بایستی گیر کنم. اگه من تو شرایط حنانه بودم، معمولا باید انقدر تعارف می کردن که نهار بمونم و از اون مهم تر این که چیزی بخورم. خلاصه اومدیم پایین. سیاوش قبلا سر میز نشسته بود و داشت با کاردو و چنگالش ور میرفت. یه بار تو بچگی گفته بود تخیل میکنه که بقشاب یه قایقه و قاشق و چنگال دو تا پارو هاشن و با اونا ور میرفت و تصور میکرد که مردی تنها تو اون قایقه و پارو میزنه که از اون مخمصه نجات پیدا کنه. لبخندی به این قضیه زدم که داداشم، هنوز تخیلات بچگیشو داره. خواستم حنانه رو به سیاوش معرفی کنم که مامان پیشدستی کرد و اومد جلو و گفت حنانه جان این پسر منه، سیاوش. سیاوش از جاش بلند شد سلام کرد و دستشو به رسم ادب دراز کرد. تو عرف خونواده ی ما، از هر مرد و زنی جدا، همه با هم دست میدن. به هرچی که شک داشته باشم از این مطمنم که پدر مادم نهایته سعشونو کردن که منو و سیاوش رو مودب بار بیارن و یقینا موفق شدن. چون همه ی این مضخرفاتو چندین بار بهمون تمرین داده بودن که عید دیدنی اینا پز بدن و مردم بگن بچه های اینا چقد مودبن! هیمن ! حنانه بعد یکمی تامل دستشو دراز کرد و باهاش دست داد و با عشوه خرکی سلام کرد. و هردو نشستن. مامان رو به من کرد و گفت: تهی (مخفف تهمینه) دخترم بیا یکمی سالاد شیرازی درست کن، کنار قرمه سبزی می چسبه. سمت سینک رفتم و با حرص شروع به پوسکندن پیاز کردم. حواستم 6 دانگ پیشه بقیه بود که ببیم چی میگن. مامان که سرگرم کشیدن پلو تو دیس بلوری گرون قیمتش بود ، لاکردار میخواست از هر موقعتی استفاده کنه و به داراییشو به رخه بقیه بکشه. د بگو آخه دیس بلوری که واسه خواهرشوهرت و شوهر آبجیات توش مرغ و برنج میریزی چه تاثیری رو یه آدم حول و خیلی خاکی میذاره؟ اعصابم کیری تر شد و تو این هین باباهم رسید سرشو کرد توی آشپزخونه و بلند سلام داد. حنانه و سیاوش بلند شدن، منو و مامانم که بلند بودیم ذاتا… سیاوش گفت: ایشون حنانه س، دوست تهمینه. بابا لبخندی زد و گفت سلام دخترم خوش اومدی. قیافه بابام رو باید میدید انگار که یه سری کامل از کتابهای ناصرخسرو چاپ اول بهش دادن. یعنی اینقدر خوشحال شد که من یه دوست رو برای ملاقات آورده بودم. چون حتی اگه به روش نمی آورد واقعا گاهی اوقات فک میکرد که من افسرده و تنهام و حسابی نگران این موضوع بود. یکمی صحبتو با لحن مهربونی ادامه داد و رفت که دستاشو بشوره و لباسشو عوض کنه که برگرد همه دور هم ناهار بخوریم … اصلاً حوصله غذا خوردن و فضای این میز مسخره رو نداشتم. برگشتم سمت سینک شروع کردم به باقی کارا. خورد کردن گوجه و خیار و نمک مونده بود تا سالاد درست کنم. وقتی که داشتم سالاد را خورد میکردم متوجه صحبت های سیاوش و حنانه شدم آروم حرف می‌زدند و منم دستم چاقو و پیاز و گوجه و اینجور چیزا بود نمیتونستم همه حواسم رو به سمت اونا بدم.
سیاوش: کلاس چندمی؟
حنانه: همکلاسی تهمینه ( با عشوه )
-پس هم سنین
-اره، شما چند سالتونه ؟
-19
-دانشگاه میرین ؟
-نه والا. سال پیش رشته ی مورد علاقمو قبول نشدم برا همون موندم اسمال قبول شم
-عه !؟ پزژکی میخوای قبول شی ؟!
-نه والا. رشته فقط مهندسی دریا / کشتی سازی دانشگاه امیرکبیر
-جدی ؟! من عاشقه کشتی و قایقو اینجورچیزام
تو دلم گفتم هرکی دروغ میگه زیر خواب عالمه
-چه جالب! من کلی مدل کشتی دارم. تا الانم دارم کلکسیونشونو جمع میکنیم
-اویولا. بریم نشونمشون بده.
-حتما
بالاخره بابا برای بار آخر اومد و سر جای همیشگی‌اش پشت میز نشست، بالا شهر میز. من سالاد رو را به بهترین نوع تزیین کردم و روی میز گذاشتم و کنار صندلی سیاوش نشستم. خیلی صحبت هایی بین مردم نمی شد مامان برای همه پلو کشید و از من خواست که روشون خورشت بذارم. اندازه ی غذای من و سیاوشو میدونست. از حنانه پررسید چقدر بکشم دخترم؟ که با عشوه جواب داد زیاد نمیخورم، فقط یه کفکیر کافیه. ولی مامان دست از تعارف ور نمی داشت هی میریخت، انقدر ریخت که دختر بیچاره گفت نمیتونم بخورم تورو خدا کمش کنین که مامان دست برداشت. برام اصلا مهم نبود که چه اتفاقی میویفته، فقط من دوست داشتم که از اینجا بیام بیرون، احساس کردم این جا جای من نیست بمونم حتماً دعوام میشه که بابا شروع کرد:
لقمه تو دهننه بابا: مامان بابا خوب هستن دخترم ؟
حنانه: بله همه خوب هستند، شکر الهی
-بابا کجا کار میکنه ؟
-مدیرت یه نجاری رو به عهده دارن
-چه خوب. مامان جایی مشغولند ؟
-اره معلم ادبیات هستند
گوشهای مامان چند تا شد و تاعجب پرسید : مامان اسمش چیه ؟
حنانه : نرگس گلچنان
گوشهای مامان هشت تا شد: منو مامانت همکلاسی بودیم! بعد دانشگاه هم دیگه رو گم کردم و انقدر دنبالش گشتم که از کتوکول افتادم، کجاست؟ چی کار میکنه ؟!
-اتفاقا مامانم دنباله شما می گشت چند وقته،
-یه فکری به سرم رسید. بهش نگو که من کیم. یه روز دعوتش کنم بیاد آشنا بشیم، احساس میکنم سورپیریز بشه خیلی خیلی خوشحال.
مامان جمله آخرشو با قرنی لفظی حذف کرده بود که بگه من خار مادر ادبیات هستمو بلدم قلمبه سلمبه حرف بزنم. معمولا تو این شرایط منتظر میشد طرف مثلا بگه خیلی خیلی خوشحال چی ؟ که این برینه به طرف و بگه: شد، به قرابت لفظی حذف میشه و از این آرایه در مناظزه های رسمی استفاده میشه!
تو این لحظه قبل اینکه نرگس چیزی بگه، سر ریز شدم و با یه لحن تلخ به حنانه گفتم میشه… خیلی خیلی خوشحال میشه مامان میشه جمله دوم رو به غرابت لفظی حذف کرده و در مناظرات روزانه از این نوع استفاده می کند. بعد از این جمله سکوت مطلق شد سرمو که داشتم با ولع غذا میخوردم بالا آورده و دیدم دماغ مامان باد کرده و منو نگاه میکنه، سیاوش و بابا هم کلی تعجب کرده بودن. سیاوش اومد جو عوض کنه و از حنانه پرسید: داداش یا خواهر داری ؟
حنانه لقمشو قورت داد: اره یه داداش دارم. الان سربازه
دلت برات تنگ نمیشه ؟
چرا خیلی… درسته گاها اذیتم میکنه ولی خیلی دوسش دارم
تو دلم گفت دروغ گوی پسفترت، همین دیروز میگفتی از پادگان برگرده زندگیمو سیاه میکنه
سیاوش: کی برمیگره ؟
حنانه حدود یک ماه دیگر
حواسم به نگاه های سیاهش بود گهگداری میدیدم نگاش به سمت چاک سینه حنانه است. اعصابم خراب تر میشد داشتم از درون خودم رو میخوردم خواستم پاشم یه سیلی بزنم در گوشه حنانه یک سیلی در گوش سیاوش اما از دلم نمی اومد. سیاوش دوست‌داشتنی تر از اون بود که بتوانم دست روی اون بلند کنم. بابام یه نگاهی به مامان کرد و بلند گفت: چه طوره با مامان اینا صحبت کنی پنشبنه بیای اینجا شام؟! انگار که تو چراغ حنانه نفت ریخته باشن، از خوشحالی داشت بال در می آورد. و من تونسته بودم شکست بخورم. کسی که ازش متنفر شده بودم نه تنها به اجبار با من دوست شده بود بلکه خانواده شو تونسته بود بچپونه اینجا و برنامه داشت مخ سیاوشو بزنه که به هدفش نزدک تر شده بود. و من توانایی تحمل از دست دادن تنها آدم زندگی رو نداشتم. سیاوش همه چیز من بود به خودم اجازه نمی دادم که کسی بخواد نظر و نگاه سیاوش را به هر نحوی که بود چه عشق چه دروغ از من بگیرد و من تنها دوستم را از دست داده باشم. دنیا داشت رو سرم خراب می شد تحمل اون جور دیگه نداشتم نا خوداگاه سیخ پاشدم گفتم: من دیگه میل ندارم میرم بالا سرم خیلی درد میکنه دستت درد نکنه مامان.
از سمت میز که دور می شدم احساس می کردم تعجب، فضای میز سمی رو فرا گرفته. حق نداشتم چون علناٌ من بعد مدت ها یه دوستی پیدا کرده بودم که به چشم آنها جزوه خانواده خوبی بود و برنامه چیده بودند که فضای مناسبی برای دوستی ما مهیا شود. یه جورایی میخواستن به من لطف کرده باشن. هیچ وقت به ذهنشان نمی رسید که این دختر ممکنه، نقشه ی پسرشان را داشته باشه. ترس و نفرین روی تک تک سلولهای بدنم رخنه کرده بود. اومدم بالا و بیحال وارد اتاقم شدم قبل از هر چیز جلوی آینه رفتم تیشرت سیاوش که تنم بود رو زدم بالا. با تمام غم و غصه ای که تو سینم بود، خودم را نگاه کردم. تو مقایسه با حنانه، کوچک بود. گردیشون به اندازه نون خامه بربری. نوکشون صورتی روشن بود ست با لبهای آلتم. با دستام شروع به بازی با سینه هام کردم همون جور که داشتم مثل ابر بهار اشک می ریختم، محکم اونارو به هم نزدیک می کردم میدادم شون بالا میدادم شون پایین… سوتین اسفنجی تنم کردم حتی زیرشون جوراب ساق کوتاه فرو میکردم اما نشد که نشد تو ذهنم اون موقع سینه هام به زیبایی و جذابیت سینه های اون هرزه نبود که نظر سیاوش رو جلب کند. شاید هم من اشتباه میکردم ولی تو این عالم وقتی که هورمون های بلوغ کل مغزت رو فتح کرده، آدم نمیتونه درست فکر کنه درست ببینه و درست تصمیم بگیره. هرچی بود مثلا این بود که سیاوش متوجه آنها نشده. البته کسی نبود که بهم یاد آوری کنه که سیاوش برادر خونی منه و به من نبایدم نظر داشته باشه! از همه مهم تر هرچقدر هم منو و سیاوش برعکس خیلی از خواهر برادر های عادی با رابطه ی معمولی به طور غیر عادی صمیمی باشیم ، این کار 100% غلطه! درسته که خواهرا غیرتی میشن و همیشه برای عروس ها خواهر شوهر بازی در میارن اما نه در این حد که انتظار داشته باشن داداششون جلب تنشون بشه و نظرش به سمت کسه دیگه ای نره! همه چیز داشت برای من با پیاز داغ خیلی زیاد اتفاق می افتاد. در یک جمله خلاصه کنم بچه بودم فقط همین !
دست خودم نبود نمیتونستم گریه ام را متوقف کنم کجا اتاق به گوشه تختم کز کرده بودم. زانو هامو بغل کرده بودم. به ترسی که باعث این گریه بود فکر می کردم. ترس نبود سیاوش! من دنیامو را بر اساس وجود سیاوش ساخته بودم و همه چیز حول اون می چرخید. به نبودش فکر میکردم، به اتفاقات بد زندگی بدون سیاوش. گریم قطع شده بود و محو تماشای سقف سفید بی رحم اتاقم بودم. متوجه نشده بودم که ناهار خوردن مردم تمام شده. حنانه اومد تو اتاق، حالمو پرسید و گفتم که خوبم. مانتو شو تنش و شالشو سرش کرد و گفت: بابام دمه دره، باید برم، بهت اس ام اس میزنم، کاری داشتی بگو، خدافظ! بدون اینکه منتظر جواب من باشه، در اومد با بقیه خدافظی کرد و رفت. ساعت ۶ شده بود هوا داشت تاریک میشد، حسابی سرد. سرما غمبادم را چندین برابر کرد. هیچکس بهم سر نزده بود کسی ناز مرا نکشیده بود و من تو قصه ی به ظاهر زشت با تمام وجود غوطه ور بودم، حتی سیاوش! این غم نوجوانی ام را چندین برابر می کرد. تا این که سیاوش مثل همیشه معجزه وار بدون در زدن اومد تو اتاق تاریکم. چشمانم پر شد و آروم شروع به گریه کردم. همچنان متعجب بود پرسید چی شده ؟!
با دستم اشاره کردم که بیاد نزدیک به کنار تخت بشیند. اومد و نشست و ناخودآگاه دستشو برد لای موهام. کار همیشه گیش بود. از بچگی وقت‌هایی که من گریه میکردم چه برای زخم روی پاهام یا عدم تحمل حرفهای مامان بابا، منو ناز میکرد و من حتی یادم می رفت که برای چی ناراحت بودم. ناخودآگاه سرم را روی پاهایش گذشتم. آرام و بی صدا پرسید چی شده مهربونه داداشش ؟
-….
-بگو چی شده دیگه ؟مامان خیلی بد حرف زد که اونجور جوابشو دادی؟
-نه
-من کاری کردم ؟
-نه بخدا
-پس چی ؟
-+…
-اه ده بگو دیگه…
-سیاوش ؟
-بله؟
-سیاوش…. ؟
-جان سیاوش. د بگو دیگه کشتی مارو
تی شرتمو دادام بالا بهشت گفتم: سینه های من قشنگن ؟
سیاوش داشته شااااخ در میاورد. از این حرکت من، نمیدونست چی کار کنه، بهتش زده بود. قبلا تا همین چند سال با هم حموم میرفتیم و بار ها بدنه منو دیده بود. اما این دفعه فرق داشت
-چی کار داری میکنی ؟!
-یه سوال ساده. به سینه هام اشاره ای کردم و گفتم: تو ذهنه تو به عنوان یه مرد، جذابن ؟
-چته تهمینه ؟! اره خوشگلن.
-پس گوه خوردی به میمی های اون جنده نگا کردی ! انیو گفتم و بغضم ترکید ! سیاوش که دوزاریش افتاده بود که جریان از چه قراره زد زیر خنده
-زهرمار! چرا کردی ؟ چشاتو از هدقه در بیارم ؟!
-من کجا نگا کردم ؟!
-خودم دیدم. موقع سوپ کشیدن زل زده بودی به میمی هاش
-اشتباه میکنی. داری تهمت میزنی
-بگو جونه تهمینه نگاه نکردم
-جان تهمینه نگا نکردم. خودت می دونی من تو این فازا نیستم
-انگار آب خنک روی آتش افروخته ی حس نوجونی ام ریخته شد. اما گریه امونم نمیداد.
-تعریف کن عشقم
-(حق حق کنان) اون روز که رفتیم خونه حنانه اینا، اون داشت تعریف می کرد که چقدر از داداش متنفره ام اینجا راس راس تو رو همه دروغ گفت. بعدش رفتیم فسیبوک تورو دید آب از لبو لوچش ریخت. اصلا نیومده بود منو ببینه امروز جنده خانوم. (من تنها کسی ام تو خونه که فحش میده، بقیه مودبن) اومده بود تورو ببینه، از تو خوشش اومده بود
-سیاوش از این قضیه که یه دختری ازش خوشش اومده باشه خوشحال شد و انظار پرسید: خوب… بعدش چی شد ؟
-خوب سلامتی شد! چی قرار بود بشه ؟! اومد کلی بهات لاس زد میمی هاشو نشون داد و هفته ی بعد با خانوادش برمیگرده
-(پوزخنده) خوووب ؟ بعدش به نظرت چی میشه ؟!
-……
پوزخند سیاوش تبدیل به قهقه شد و گفت: تو که مشکلی نداری، ریکوستشم پاک کردی و به من نگفتی. منم امروز رزمو عوض میکنم که نری موضوعات شخصیم
اون لحظه دعا میکردم این حرفش خالی بندی باشه چون چند باری همین مشکل برای پیشم آمده بود و تو صفحه ی سیاوش و جاهای دیگه ش گوه کاری در آورده بودم. اما اون فقط تهدید به تعویض کرده بود و این کار رو نکرده بود. دید که حرفی نمی زنم با عصبانیت پرسید: دردت چیه ؟!
-(با گریه) نمیخوام تورو از دست بدم. تو تنها دوست منی. جز تو من هیچ کسیو ندارم. فقط تویی اون چیزی که به این دنیا نگه داشته. تو نباشی من میمیرم که شدیدتر گریه کردم
-بیا بغلم…
-آروم تو بغل سیاوش خزیدم. سرمو رو رو سینه اش گذاشتم و اون داشت موهای سرمو ناز میکرد که گریه ام بند بیاد. تو اون لحظه گفت میدونی چیه تهمینه ؟
-از زیر موهام با صدای بند اومده: نه
-من و تو واقعا جز همدیگه کسیو ندارم. دوست زیاد داریم اما تحملشون برام خیلی سخته. فقط با تو راحتم، هیچ وقت حوصلم باهات سر نمیره. مامان اینا که افسرده ان، قبلا که بچه بودیم نمی دونستیم اما الان میدونیم چی به چیه. یادته من پارسال قبول نشدم چه جنجالی بود ؟ خون به راه افتاد ! خون… بابا منی که 18 سال سن داشتم رو زد. منی که سعیممو کرده بودم قبول بشم اما خوب نشده بود. نه اینکه مخالف حرف اونا حرف زده باشم. یادته هی مامان میگفت پسرعمت شریف هوافضا قبول شد تو یه سالتو از دست دادی. خاک تو سرت. تصمیمو گرفته بودم که برم. شاید بچه گونه بود این تصمیمم ولی خوب می خواستم فرار کنم. برم تو مغازه ی یه مکانیکی که بالاش جای خواب هم داشت و دنبال شاگرد می گشت. برم اونجا زندگی کنم و صبا کار کنم و شبا درسمو بخونم. روز آخری که میخواستم عملیش کنم اومدم تو اتاق، خواب بودی، آروم خوابیده بودی. عصر روز قبلش رفته بودیم دوچرخه سواری خسته بودی، پاهات لاک صورتی داشت و پف کرده از لحاف بیرون زده بود. روی صورت مثل ماهت دو تا تار موی لخت مثل کاغذ سایه زده شده ریخته شده بود. صورتتو بو کردم. بوی صورت یه دختر بچه رو می داد. یه احساس عجیبی داشتم. اولین بار بود اینجوری با دقت تورو نگا می کردم. یه موجود زنده ی ریزه میزه و دوست داشتنی که منو خیلی دوست داره. چشام پر شد و خم شدم آروم لپتو بوس کردم یه قطره اشک چشم چیکه کرد رو صورتت. تو بیدار شدی و تو حالت شوکه ازم پرسیدی کجا میری ؟! ناخودآگاه گفتم میرم کوه با دوستم. تو خابالو بودی گفتی باشه بعدش بازم چشاتو بستی و خوابیدی. اینو تا الان به تو نگفتم اما اون روز تو بودی که منو تو این چهار دیواری نگه داشتی. هرچند میدونم اگه اون روز می رفتم، حتما از سر کوچه برمیگشتم. چون میدونی دیگه، انقدر با عاطفه هستیم که این کارارو نکنیم. یا به عبارتی گشاد =)) … اما باز هم از در خونه به قصد ترک در اومده بودم. تو بودی که نذاشتی من برم.
-اشک های غم تبدیل به اشک های شوق شد برام. صورتم گر گرفت، احساس میکردم لپام گل افتاده.
-چرا تعریف نکرده بودی تا الان اینو بهم ؟
-همینجوریش لوس تشریف داری، اینم می گفتم دیگه لوس تر می شدی. نمیشد جمعت کرد
-دیگه گفتی دیگه ( با خنده)
-دستمو بالا آوردم و روی سینه ی سیاوش گذاشتم.
-به حنانه چی گفتی ؟
-چیو چی گفتم ؟
-وقتی گفت ریکوستشو پاک کردی چی گفتی ؟ اصلا تعریف کن ببینم چی شد ؟!
-هیچی بابا، تو که از میز رفتی همه گوه گیجه گرفته بودن که این چی شد. مامان به بابا اشاره کرد که چیزی به تهمینه گفتی که بهش برخورده باشه؟ بابا سرشو انداخت بالا و همین سوالو از مامان پرسید اونم گفت نه. منتهی چون مهمون داشتیم تو همه تو خفا داشتن تعجب می کردن :))، بعد ناهار پاشدم بیام بالا حنانه ام اومد کشتی هارو ببینه. نشون دادم خیلی مصنوعی داشت خودشو علاقه مند نشون میداد
-امیدوارم شروع نکرده باشی تعریف کنی که موتور کشتی چه جوری کار میکنه ؟ :)) (سیاوش عادت داشت این چیزارو با آبو تاب تمام تعریف کنه که واقعا حوصله سر بر بود)
-ساکت!، نه فقط داشتم اندازه هاشونو می گفتم
-د بد تر…
-جفتمون خندیدیم.
-خلاصه بعد اون پرسید فیس بوک داری، گفتم اره و فلان گفت دیروز درخواست دوستی دادم اما رد کردی. اولش یکمی هنگ بودم، اومدم دهنمو باز کنم بگم والا من ندیدم تورو، قیافه ی تابلوت که اون روز پشت سیستم بودی یادم افتاد. سریع یه دروغ سر هم کردم و گفتم من کسایی و که نمیشناسمو فبول نمیکنم و از این حرفا. تو اون حین باباش زنگ زد گفت که اومده دنبالش. اونم بدو بدو در اومد رفت.
-خوب پس. میگفت مامانش اینا غیرتی ان، اذیتش میکنن و این جرفا.
-باهاش خیلی حرف نزدم.
گوشی سیاوش زنگ خورد و پاشد رفت سمت اتاقش. فک کنم دوستش بود و داشت یه چیزایی راجب کامپیوتر می پرسید. راستشو بگم تازه تازه به خودم اومدم. واقعا از کاری که کرده بودم خجالت می کشیدم. چرا سینه مو اونجوری به سیاوش نشون دادم و اونجوری گفتم؟! حسابی از خجالت داشتم آب میشدم. سیاوش قطع کرد و برگشت اتاق من. جلوی در وایساد و ازم خواست چشامو ببندم. بعدش چراغو روشن کرد و گفت: چیه تو تاریکی نشستی ؟ روشن کن دیگه. تو نگاهش می دیدم که اونم از این کار من یه جوری شده. سعی میکردم نگاش نکنم. ازش پرسیدم:
-سیاوش دوسدختر داری ؟
-بازم هنگ کرد و گفت: این چرتا و پرتا چیه می پرسی ؟ نه… معلومه ندارم
-…
-تو چی ؟!
یکمی جا خوردم و گفتم: معلومه که نه. برام عجیب بود. درسته با سیاوش راجب هرررر موضوعی حرف میزدیم اما هیچ وقت راجب سکس و دوسدختر و اینجور چیزا حرف نزده بودیم. چون اصلا تو این فازا نبودیم. واقعا نبودیم. ادامه دادم:
-چرا تا الان راجب اینجور چیزا حرف نزدیم ؟
-چون نداریم و نمیخوایم.
-…
-تهمینه ؟
-بله ؟
-میمی هاتو به کسه دیگه ای نشون ندی هااا
صورتم سرخ سرخ شد از خجالت. مال سیاوشم همین طور.
-باشه.
-یکمی ام اعتماد به نفس داشته باش. تو جز خوشگل ترین دخترایی هستی که تو عمرم دیدم
-جزء شونم ؟! بقیه خوشگلا کین مثلا ؟!
-باشه تو خوشگل ترینی
-نه پس. حنانه خوشگل ترینه
-کثافت (با خنده)
-میگم مامان اینارو چی کار کنیم ؟ سر ظهر بد کاری کردم
-هیچ اشکالی نداره. پاشو برو پایین بقیه ی غذاتو بخور و چیزی از تهیمنه و این قصیه ی مسخره نگو
-باشه
-تی شرته منم در بیار
-عمرا. گشاده، جنسشم از این نخیای نرمه.
-بله… ممنونم که مدل لباسه منو یاد آوری کردی.
-در نمیارم
سیاوش دور خیز کرد و پرید روم و شروع به قلقلک دادنم کرد. شدیدا قلقلکی ام. هی می گفتم نکن، تورو خدا بس کن بیشتر می کرد. مجبورم کرد اخرش داد بزنم: باشه باشه، اصلا هرچی تو بگی. در میارم قبوله که سیاوش قطع کرد و از روم پاشد. بلند شدم و زارتی تیشرت سیاوش رو در آوردم. یادم نبود سوتین نبستم و میمی هام دوباره در اومد بیرون. سیاوش اولش دید و سریع سرشو چرخوند اون ور. منم دستمو گذاشتم رو سینه ام که نبیه. بازم سرخ شدم ولی به روم نیاوردم. رفتم از تو کمد یه چیزی پوشیدم و تی شرته سیاوشو پرت کردم رو پس گردنش. گفتم: بیا، گدا اصلا نخواستیم. سیاوش پاشد و خندید، دو تا بشکن زد و رفت بیرون. تو راه گفت پاشو بیا یکمی درس بخونیم. لباساو که عوض کردم رفتم پایین. مامان داشت چایی دم میکرد. ازش پرسیدم بقیه ی غذام کجاست؟ با دستش به ماکروفر اشاره کرد. رفتم از پشت بغلش کردم و صورتشو بوس کردم. بنده خدا تعجب کرد. زدم ماکروویو غذامو یکمی گرم کنه. بابام که داشت مارو نگا میکرد با مامان بای بای کرد و هردوتاشون خندیدن. انگار که درک کرده بودن هورمون های بلوغ چقدر میتونه تاثیر گذار باشه. غذامو ورداشتم گذاشتم رو میز و شروع به خوردن کردم. مامان رد شدنی یه دست رو سرم کشید و بدون اینکه چیزی بگه برا خودش و بابا چایی برد. غذامو که خوردم پاشدم برگردم از مامان تشکر کردم و اونم جوابمو داد. اوایله پله ها بودم که بابام داد زد: آهای ! کجا با این عجله ؟! برگشتم گفتم چی شده ؟ ظرفارو بشورم ؟
-نه خیر، سهم من چی میشه ؟!
-کودوم سهم ؟
-مامانتو ماچ کردی منو نمیکنی ؟!
دلم قنج رفت. سری سمت بابا رفتم و بغلش کردم و صورتشو بوسیدم. هر دوتاشون تبسم کردن و بدو بدو به اتاق سیاوش برگشتم. اون شبو تا ساعت 12 درس خوندیم و صحبت کردیم. خیلی پر انرژی بودم. الان که فک میکنم، میبینم واقعا بد اخلاق بودم و مامان بابا اونقدرام بد نبودن. اما شبش طبق معمول کابوس میدیدم. همیشه همچین اتفاقی افتادنی خواب بد میبینم. تو خواب میدیدم که یه چیزی شبیه جن دنبالم میکنه و منم توی یه راهپله ی بدو بدو از پله ها بالا میرم و از دستش فرار میکنم. آخرشم که از نفس افتادم منو گرفت و تا دستش بهم خورد از خواب پریدم. پاشدم خیس عرق بودم. اولین باری نبود که کابوس میدیدم. لاحافمو ورداشتم و رفتم اتاق سیاوش. در باز کردم خواب بود. رفتم سمتش آروم صداش کردم سیاوش، چشاشو باز کرد می که لحافمو دورم پیچیده بودم یکمی ترسوندتش.
-چی شده ؟! باز خواب دیدی ؟
-اره…
بدون اینکه چیزی بگه رو تخت جا به جا شد و برام جا باز کرد. با دستش لاحافشو بلند کرد که من برم زیرش. دراز که کشیدم گرمای تخت خواب سیاوش بهم امنیت کافی رو میداد که دوباره بتونم بخوابم و خوابم برد. تقریبا نزدیکار صب بود که دیدم یه چیزی داره تو رونم فرو میره. جا به جا شدم. یکمی بعد باز هم خورد بهم. که بیدار شدم سرمو برگردوندم سمته سیاوش. متوجه شدم که آلته شه. شوکه شدم! یکمی فاصله مو بیشتر کردم. سیاوش دیشب از حموم در اومده بود و باشرت خوابیده بود. هوا گرگ میش شده بود. تو روشنایی سو سو زنان خورشید، همه سعیمو کردم بفهمم خوابه یا عمدا داره این کارو میکنه. بعده که یکی دو بار خر خر کرد فهمیدم خوابه و داره خواب میبینه. لحافو کشیدم کنار و زل زدم به شرت سیاوش. یواش یواش داشت حوصلم سر میرفت و خوابم میگفرت که نفس های سیاوش تن تر شد و با یه تکون خیلی ریز ارضا شد. نوکه شرتش که خیس شد، سریع برگشتم و خودمو زدم به خواب. سیاوش بیدار شد. آروم بلند شد و به وسط اتاق رفت. پشتش به من بود. دیدم که شرتشو کشید کنار و خودشو یه نگا کرد. غرلند کنان یه شرت تمیز از تو کمد ورداشت و رفت دسشویی. اون لحظه از روی کنجکاوی خیلی دلم میخواست به آلتش دس بزنم و خوب نگاه و بررسیش کنم که چه شکلیه و چه جوری کار میکنه. تا جایی که یادم میومد قبل بلوغ اینقدر هاام بزرگ نبود. شاید تو این فاصله ای که از من مخفیش کرده، قد کشیده بود. دلم میخواست آبشو لمس کنم، جنسشو بفهمم و حتی طعمشو امتحان کنم. با چشای باز کمودو نگاه میکردم که صدای خاموش شدن کلید چراغو شنیدم. چشامو بستم و خودمو به خواب زدم. سیاوش برگشت کنار تخت. یه نگاهی به من انداخت و که مطمن شه که خواب بودم. دراز کشید و لحافو کشید روش و دوباره چک کرد که روی من هم لحاف باشه و خوابید. اما من خوابم نمی برد. همش فک میکردم که چرا باید اینجوری شه؟ چرا باید سیاوش ارضا شه ؟ من تحریکش کرده بودم ؟ چی شده بود… اصلا نمی دوستم.

ادامه...

نوشته: پرنده ی مجهول


👍 34
👎 5
49201 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

836263
2021-10-08 00:55:23 +0330 +0330

محارم =دیس

0 ❤️

836271
2021-10-08 01:06:18 +0330 +0330

از همون دو خطّ اوّل و غلطای فاحشش، معلومه داستان چیه!
این قسمت اوّلشه؟ اسنپ نود می‌گیره تا ته داستان ببره!
بی‌سواد!!

2 ❤️

836329
2021-10-08 05:52:22 +0330 +0330

داستان قشنگ و روونی بود. یه کم غلط املایی ها زیاد بود ولی قابل درکه. منو برد به دوران نوجوونی. لذت بردم 👋 👋

0 ❤️

836354
2021-10-08 09:05:38 +0330 +0330

آفرین 👏
یه چندتا غلط املایی دیدم اما مهم نیست.
مثل خیلی از داستان‌های آبکی اینجوری شروع نشد که: “با حس مالیدن پام بیدار شدم دیدم داداشم داره منو میماله”
بنویس به کصشرای بقیه‌ام اهمیت نده

3 ❤️

836373
2021-10-08 13:03:34 +0330 +0330

لایک ادامه بده

1 ❤️

836402
2021-10-08 17:09:21 +0330 +0330

موحبت؟؟؟ موهبت منظور نظره؟؟؟
تو معلومه از اونایی هستی که خیلی دوست داری حرف بزنی، ولی اونقدر حرف میزنی که حوصله حضرت ایوب رو هم سر میبری و صبرش و به گا میدی…
معلومه که خیلیم بیکاری و هیچکسم دم به تله ت نمیده که بشینی و براش ببافی… بنابر این اومدی اینجا ببافی…
اونقدر موضوعات پرت ، از خونه و فامیل و شهر و کشور گفتی و حرفات بیربط بود، که حتی اگه این نوشته جایزه نوبل ادبیات م بگیره، من یکی خواننده ش نیستم… غلط غلوط املائی و انشائی هم که قربونش برم، حاکی از سوات موات زیادت داره و …
به هر حال نا امید نشو… بنویس… شاید بلاخره یکی م پیدا بشه ، بخونه، خدا رو چه دیدی…

1 ❤️

836426
2021-10-08 22:57:23 +0330 +0330

اگر کونمون میشد اینقدر این طومار رو بخونیم ، درس می‌خوندیم

1 ❤️

836444
2021-10-09 00:27:53 +0330 +0330

عالیه.
منتظر ادامه اش هستم.
به دیس ها توجه نکنید.

1 ❤️

836638
2021-10-10 01:00:01 +0330 +0330

بسیار زیبا و جزئیات دقیق. ممنون از زمانی که برای ما میزارید

0 ❤️

836800
2021-10-11 01:05:45 +0330 +0330

عه چقدر زیاد بود

0 ❤️

836857
2021-10-11 05:15:47 +0330 +0330

بازگویی این روایت اگه از تراوشات ذهنی نویسنده که شما باشی بوده باشه زیبا بود واگه حقیقت پشت این روایت باشه فقط ی جمله
خوش به حال سیاوش که چون تویی رو داره و خوش به حال تو کهبی مثالی مث سیاوش رو داری همیشه خوش خرم سبز باشی

1 ❤️

836924
2021-10-11 15:45:15 +0330 +0330

ادامشم بزار دیگه

1 ❤️

837616
2021-10-15 16:49:48 +0330 +0330

بازم بنویس لطفا 🙏

1 ❤️

837665
2021-10-16 00:31:40 +0330 +0330

سلام دوستان خسته نباشید. چند دقیقا پیش قسمت دوم رو هم بارگذاری کردم. ممنونم از ایراد گیری ها و واقعا باید بگم که صورت اشتباه، فایل غلطی رو بار گذاری کردم، چون دو تا فایل بود یکیشو مو مو اصلاح کرده بودم و اصلیشو وقتی که کاملا نعشه ی قرص خواب (زولپیدم) بودم رو نوشتم. فک کنم به جای فایل اصلاح شده، اون اصلیه رو بار گذاری کردیم. مرسی از این همه انرژی +
انشالله یکمی بعد پارت دوم هم روی سایت قرار میگه حتما بخوندید، خوبه و داستان تازه بد از جالب میشه.
خواستم این خاطره ام رو تو قالب یه رمان سکس دار منتشر کنم و همه ی این سایت و امکاناتش تونست این کمک رو بهم بکنه

3 ❤️

837980
2021-10-17 23:12:07 +0330 +0330

چجوری دلت میاد رابطه خواهر برادری به این کیوتی رو به یه رابطه ی شهوتی تبدیل کنی؟؟

2 ❤️

840381
2021-11-02 10:58:09 +0330 +0330

غلط املایی و انشایی زیادی داشتی و خیلی جاها اسامی رو اشتباه گفته بودی اما خب در کل خوب بود

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها