ضربه ی اول سربازی (۲)

1399/12/23

...قسمت قبل

امیدوارم با حمایتتون بتونم ادامه بدم
نظراتتون رو برام بنویسید
و ممنون که میخونید

یاد روز اخرو و خدافظی کردنمون امد تو فکرم سرمو با شماره چهار زدم و فرداش اعزام بودم به خدمت ساعت چهار قرار گذاشتیم تو خیابون…

رفتم و چند دقیقه ی منتظرش شدم ک امد…من سمت راست خیابون ماشینو پارک کرده بودم و تو ماشین منتظر ٬ی واحد زرد رنگ سمت چپ خیابون بیست متر بالاتر از اونجای ک من بودم وایساد و خاطره پیاده شد و راهشو کشید امد سمت من و حسابی به من خیره شد و داشت بهم نگاه میکرد
همیشه خوشکل بود…امروز خوشکلتر…ی شلوار جین ابی پاش کرده بود با ی کفش اسپرت سورمه ای ک زیبایی پاهای کشیده و زیباشو چند برابر میکرد…ی فالتوی مشکی ک دستهاشم توی جیبش کرده بود و تا وسطای رون پاش میومد و ی شال و کلاه قهوه ای ک صورتش رو به شدت بازیگوش نشون میداد…امد و از جلوی ماشین رد شد توی چشام چند لحظه نگاه کرد و من منتظر بودم سوار بشه ولی از ماشین رد شد و با همون ارامشی که توی صورتش بود دوباره برگشت ی نگاه بهم کرد و رفت… هر لحظه دور تر میشد پیاده شدم و بهش نگاه میکردم ک هر لحظه دورتر و دورتر میشد و پیچید سمت چپ خیابون و از چهاراه هم فاصله گرفت و دیگه ندیدمش
تیر اول یروز قبل از سربازی…اون لحظه از درون شکستم…ادم قویی شده بودم توی درد ولی بازم زورم نرسید به تفکراتی ک غرورمو نشونه گرفته بود…هجوم تفکرات منفی با قدرت زیاد به مغزم جلوی منطقی فکر کردن رو ازم گرفته بود ما واسه ی لذت بردن از اون دوران رابطه داشتیم و اصلا واسه اینده هیچ برنامه ی نداشتیم ولی تو این مدت با این همه دلبری و شیطونی ی حس قوی بینمون بوجود امده بود البته الان مطمئن بودم یطرفه بوده
نشستم پشت فرمون و رفتم تپه خیره شده بودم به شهر ٬همه ی شهر زیر پام بود…سیگارو با سیگار روشن میکردم …کم کم چراغ های تو شهر روشن میشدن و تاریکی داشت میومد شهرو بگیره ولی اون لحظه از درون داشتم با این تاریکی همراه میشدم و حس میکردم فقط تاریکی میتونه درد توی وجودمو درک کنه
به چراغ های چشمک زن شهر خیره بودم…سر و کله ی ارمان و محمد پیدا شد و دوباره رول پیچیدیمو دوباره خراب شدیم
-هی چه فاز سنگینی
همه چی سفید سیاه چیزی رنگی نی دوبازم منو ی جسم لش و بیحال
دوباره رنگ پوسته شده گچه دیوار
وااااای اونقد کشیدم ک دیگه نمیگیره خندم
با چشمام قفلم به این اتیش رو فندک
دوباره حصین

خب مامان چه خبر؟؟؟؟با صدای مامان به خودم امدم …اینو گفت و با ی ظرف میوه نشست کنارم
بهش نگاه کردم ی لبخند زدم گفتم سلامتی و کلی دلتنگی واسه مامان گلم
+مامان شعر بخونم برات
_به به پسرم شاعر شده
+نه مامان نشدم ولی شاید بعدا شدم
-خب بخون ولی شعر بخون نه اون اهنگای مسخره

با همه ی بی سر و سامانیم باز به دنبال پریشانیم
طاغت فرسودگیم هیچ نی در پی ویران شدنی انیم
.
.
.
.
ها به کجا میکشیم خوب من
ها نکشانی به پشیمانیم
شعر که تموم شد به تمام وجود تقدیمش کردم به مامان …مامان یکم با تعجب نگام کرد و گفت
چه عجب چه سوپرایز خوبی چه سلیقه ی خوبی چه شعر زیبایی لذت بردم ،دقت کردی حالا بعد از سربازی حتی سلیقه ی ادبیتم تغییر کرده ؟
مامان کاش این بود فقط دنیام تغییر کرده قول میدم تمام اون اذیت کردنهارو جبران کنم
شب همه دور هم جمع شدیم و ی شام مفصل با دسپخت مامان ک کلی اتظارشو میکشیدم و به دلم قولش رو داده رو خوردیم و کلی با خانواده گفتیم و خندیدیم ،چه حس خوبی بود حس امنیت،تعلق خاطر،حس دوست داشته شدن و دوست داشتن …چقدر حالا قدر این لحظه ها رو میدونستم …چقدر دلتنگ این لحظه ها بودم …چقدر دور بودم از تفکر واقعی خوشبختی…خوشبختی ،ارامش،ثروت ،سعادت،رفاه همه چی بود …چرا؟؟؟؟؟؟واقعا چرا قبل از سربازی اینهمه دست و پا میزدم و خودمو توی مواد و رفیق بازی غرق کرده بودم ؟؟؟چرااااااا؟؟؟؟؟ اونموقعه ها حس ادمهای شکست خورده رو داشتم ولی اصلا شروع نکرده بودم که شکست بخورم …راه نرفته بودم که زمین بخورم…فقط داشتم توی تاریکی دست و پا میزدم …

صبح زود نزدیکای 6 صبح از خواب بیدار شدم این سحر خیز بودن حالا تبدیل شده بود ب یه عادت و من از این عادت خوشحال بودم میدونستم واسه بدست اوردن رویاهام ک حالا به هدف تبدیل شده بودن سحر خیز بودن ی شرطه… بقول دارن هاردی سحر خیزی یکی از ده اصل موفقیت و رسیدن به اهدافه
چقد ذهنم لبریز بود از موفقیت…ولی واقعا موفقیت چیه!؟
همه خواب بودن ک صبحونه خوردم و زدم بیرون پیاده راه افتادم به سمت تپه
تپه واسم شده بود ی نقطه ی رویایی تو این شهر
تپه ی نور الشهدا ک حالا معراجگاه شهدای گمنام شده و هشت شهید گمنام اونجا خاکن و از اون بالا به کل شهر مسلطی و ی حس قدرتمندی باخودش همراه داره وقتی خودت رو بالاتر از همه ی شهر میبینی و تسلط داری رو کل شهر…تو خیابونای شهر درختا و ساختمون ها جلوی دیدت رو میگرفتن و تو نمیتونستی به هیچ جا دید داشته باشی اما از اون بالا افق دیدت همه ی شهرو با شهرک ها و روستاهای اطراف رو زیر نظر میگذروند…ی حس ازادی…حس رهایی…پایین تپه ی پارک جنگلی ک تا خیابونهای اصلی شهر میرسید و زیبایی تپه رو دو چندان میکرد
سر بالایی های پارک و رد کرده بودم و نصفه های راه تپه بودم ک از پارک تا تپه ی جاده خاکی میره و پارک و تپه رو بهم متصل میکنه …برگشتم و شهرو دیدم شهر تو خواب بود و تک و توک ادم دیده میشد و ماشینا تازه داشتن با سر و صداشون ارامش شهرو بهم میرختن …خورشید ک تازه داشت طلوع میکرد سرزندگی رو با خودش تزریق میکرد به همه ی شهر زیبا و دلفریب من…یاد طلوع خورشیدی میفتم ک توی خدمت تجربه کردم:؛

یکی دستشو گذاشته بود روی شونم و تکونم میداد و بهم میگفت بلند شو سردار پستی…چشامو نیمه خواب باز کردم و نگاه ب صورتش کردم پاسبخش بود ک امده بود پستهای تعویضی رو خبر کنه…بدترین جمله ی دو سال سربازیمو ب زبون میوورد و مدام تکونم میداد
پاشو پستی
پاشو پستی
پاشو پستی
+اه لعنتی خفه شو دیگه گاییدی
با لباس سربازی و به صورت اماده باش معمولا میخوابیدم…پاشدم جوراب پوشیدم و تو تاریکی سنگر رفتم و به ساعت دیواری سفید رنگ اویزون به دیوار نگاه کردم ساعت 5و 20 دقیقه صبح رو نشون میداد…ساعت تعویض پست 5 و نیم بود و من ده دقیقه تا شروع پستم وقت داشتم…توی اون تاریکی امدم بیرون و تو راه روی دژ پوتینامو پیدا کردم
پشت پوتینام با ی رنگ سفید نوشته بودم قدم های اجباری
نیاز نبود زیاد دنبالشون بگردم چون تو اون لحظه با چشمای نیم خواب هم نوشته ی پشت پوتینم تو ذوقم میزد
راه روی تنگ و کوچیک دژ رو ک با مهتابی های نیمه سوخته روشن میشد رو قدم زنان به سمت بیرون میرفتم…ی راه روی دالان مانند ک سقف حلالی شکل داشت و عرض یک متر و سقف کوتاه ک به زور دومتر میشد…نور مهتابی ها مدام کم و زیاد میشد و اگه کسی نمیدونست توی این دژ ک زیر مقدار زیادی خاکم دفن شده ادم زندگی میکنه با خودش فکر میکرد ترسناک ترین جای دنیاست…طول دژ تقریبا 1 کیلومتری میشد و به فاصله ی دویست متر به دویست متر درهای ورودی واسش درست کرده بودن و یه سمت دیوار کلا از بتن خالص با عرض یک متر بود…حس خفگی و زندانی بودن به شدت تو اون لحظه ها واسم تداعی میشد…تو روزهایی ک برق نداشتیم واقعا ترسناک میشد چون ذره ای نور توان عرض اندام بین اون همه تاریکی نداشت
از در نزدیک ب سنگرمون خارج شدم و به سمت پست میرفتم هوا گرگ و میش بود و روشنایی داشت تقلا میکرد سیاهی شب رو ازش بگیره و همه جا رو روشن کنه
رفتم بالا روی دژ پستو تحویل گرفتم …توی تحویل گرفتن پست باید ی اسحله کلاش و یه جلیقه ی هفت هشت کیلویی ک چهارتا خشاب پر داخل جیباش قرار میگرفت به همراه 88 تا تیر جنگی و 12 تیر گازی و 20 تیر رسام تحویل میگرفتی و اجازه میدادی پست قبلی بره…سر پست نگهبانی ی اسحله ی دوشکا 100 کیلویی هم روی سه پایه مستقر بود ک فقط ی نگاه بهش مینداخیم و چکش نمیکردیم
جلیقه رو تنم کردم و اسلحه رو ی گوشه ی پست گذاشتم و لبه ی دیواره ی پست نشستم
هنوز خواب تو چشمام بود ولی روشنایی به سرعت جای تاریکی رو میگرفت و کم کم خواب از تو چشمام میپرید برگشتم و به پشت سرم خیره شدم تا چشم کار میکرد اب بود اب… از امدنم به جزیره یکی دو ماهی میگذشت …وقتی داشتن تقسیممون میکردن منو صدا زدن و گفتن جزیره ابوموسی
انگار میدونستن من واسه چی خدمت امدم میدونستن من ب تنهایی نیاز دارم میدونستن باید تا جای ک ممکنه منو از تمام هیاهوی دنیا دور کنن و ببرن ی جای ناشناخته واسه من…من توی دل کوه بزرگ شده بودم و روحیه ی سرکش و جسوری داشتم اینو همون روزای اول اموزشی به همه ثابت کرده بودم و بعد از یکی دوتا دعوای حسابی گذاشته بودنم ارشد گروهان تا ی ادم با روحیه ی یاغی گری سربازا رو کنترل کنه…ولی الان دریا و ارامش و دور از هیاهو…
روی دریا قفل کرده بودم و افکار نامنظم و نامرتبم رو مرور میکردم
اونروزا کتاب کویر رو از دکتر شریعتی میخوندم و به اینکه دکتر شریعتی وقتی تو زندان بود خوشحال بود ک میتونه الان درون خودش غرق بشه و لذت ببره فکر میکردم…خودم رو مقایسه میکردم الان هیچ فرقی نداره منم زندانم ولی امدم تا به درون خودم غرق بشم امدم افسار زندگی ک حالا از دستم خارج شده بود رو دوباره بدست بگیرم…خورشید کم کم از پشت کوههای عمان بالا میومد چقد زیبا داره اتفاق میفته خورشید به قرمزی دیده میشد و کامل شده بود چقد حس خوبی داشتم ی حس گم شده از اعماق وجودم داشت پدیدار میشد خیره شده بودم و پلک نمیزدم اینهمه زیبایی چرا من قبلا نمیتونستم ببینم…رنگ زرد و طلایی داشت کم کم جای قرمزی رو میگرفت و خورشید روشن تر و روشن تر میشد …انعکاس نور خورشید به سطح دریا و بازتابش به چشم های من توی اون لحظه ی صبح ی خط موازی تا خورشید واسم ترسیم میکرد ک ی مقداری هم چشمامو اذیت میکرد
اب دهنمو قورت دادم و هنگ داشتم به منظره نگاه میکردم مگه زیباتر از اینم میشد اتفاق بیفته؟؟؟؟؟؟
لنچی ک تک و تنها وارد خط دید من شد و وارد روشنایی خورشید روی سطح دریا شد و قلبمو سرشار از زیبایی گم شده ی میکرد که هیچوقت چشم دیدنشو نداشتم
یه خاطره ی موندنی ،یه خاطره ی فراموش نشدنی،یه خاطره ی رفتنی

-ی فکری امد تو ذهنم حالا وسط راه بودم بین رسیدن تا روی تپه و پارک.
با خودم گفتم برگردم خونه باید اولین باری ک میخوام بعد از سربازی برم اون بالا رو با ی اتفاق خیلی جذاب همراه کنم
راهو گرفتم سمت خونه و هندز فریام تو گوشم
دوست دارم زندگی رو از سیروان خسروی واسم میخوند…بازم تفکراتم سرجنگ داشتن ی طرف کامل رو به تاریکی و پوچی ک شاید یکمیشو از کتاب های مسخ کافکا و تنهایی پر هیاهو از موهیول هرابال میگرفت و افکار سیاه و‌تاریکمو طبقه بندی میکرد
از یطرف نور و روشنایی و امید زندگی ک شاید تفکراتم شبیه به دارن هاردی٬زیگ زیگلار و کمی عرفانی مثل پائلو کیلو
ولی مگه شدنیه ،مگه اصلا پیروزی اتفاق میفته
پس سیاه و سفید چی میشه
پس یینگ‌یانگ‌چی میشه
اصلا اگه درد وتاریکی وجود نداشت مگه انسان به هوشمندی انسان الان میرسید؟؟؟مگه نه اینکه جد انسان برای فرار از درد و تاریکی پیشرفت کرده بود و دست به اختراع زده بود؟؟؟مگه نه اینکه درد محرکه ؟؟
+اصلا مگه از انسان حال حاضر خوشبخت تر وجود داره؟؟؟مگه بیشترین امکانات و بروزترین تجهیزات و بیشترین ثروت ها در اختیار انسان امروزی نیستن!؟؟؟؟ پس چرا درد ؟؟؟؟پس چرا نباید احساس خوشبختی کنه؟؟؟

ولی هیچکدوم خیال پیروزی نداشتن.

نوشته: sardar


👍 6
👎 3
6201 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

797073
2021-03-14 00:32:06 +0330 +0330

لایک❤

1 ❤️

797482
2021-03-16 03:59:14 +0330 +0330

لطفا نظراتتون رو بنویسین برام

مرسی از همه ❤️❤️❤️🌺🌺

0 ❤️