فامیل باحال ما (۳)

    ...قسمت قبل


    خودمم با این تعریفایی که فرشاد کرده بود کیرم سیخ شده بود و دستمو برده بودم تو شلوارم و داشتم کیرمو میمالیدم. فرشاد از بس حشری شده بود دیگه کیرشو دراورده بود و داشت جلق میزد. گفتم: پس بگو چرا مقصودی (همون دوست داییم) داییم که برمیگرده 24 ساعت اونجا تلپه... نامرد وقتی که داییم نیست هم میاد زن داییم رو میکنه... فرشاد گفت: نوش جونش... همچی کس و کونی رو باید کرد... مسعود اگه زن داییت به تو بده تو نمیکنیش؟... گفتم: من الان اینقدر حشری ام که اگه مامان بزرگ تو ام بیاد میکنمش... خنده اش گرفت و تند تر کیرشو میمالید. گفتم: فرشاد یهو کسی نیاد ما داریم جلق میزنیم؟... گفت: اگه موافقی بریم تو پستو بزنیم؟... گفتم: بریم... رفتیم تو پستو. اونجا فقط میوه ها و سبزیجات رو نگه میذاشتن. من فقط کیرمو دراورده بودم و داشتم میمالیدم ولی فرشاد شلوارشو تا زانو داده بود پائین و داشت جلق میزد. یه پلاستیک هم دستمون بود که آبمون که اومد بریزیم توش. اون کون گنده و سفیدش باز جلو چشام بود. دست گذاشتم رو کونش و با انگشتم شیار کونش رو باز کردم و با سوراخش بازی میکردم. دیدم داره کیف میکنه و سرعت مالوندن کیرشو زیاد تر کرد. رفتم پشت سرش. کیرمو گذاشتم لای کونشو بالا و پائین میکردم. تو همون حس و حال بهش گفتم: زن این مقصودی هم عجب چیزیه ها... شاه کسه... فکر کنم اگه یه بار به داییم بده داییم حاضر باشه قبول کنه که مقصودی بیاد جلو چشش هم زنشو بکنه... ولی فکر کنم یه نگاه هم به داییم نکنه... فرشاد گفت: بیچاره داییت... این وسط سرش کاملا بی کلاهه... با این حرفامون دیگه فرشاد فوق حشری شده بود. گفت: دوست داری بکنی توش؟... من گفتم: دردت نمیاد مال عصر که کردمت؟... گفت: نه... گفتم: پس بیشتر خم شو... حسابی خم شد و کونش رو داد سمت من. منم کیرمو حسابی تف مالی کردم و یه تفم انداختم رو سوراخ کونش و کیرمو گذاشتم رو سوراخش. سوراخش مال عصر هنوز قرمز بود. یه کم که فشار دادم سرش رفت توش. یه آخی گفت کمه باعث شد من یکم مکث کنم. تا اینکه خودش گفت: فشار بده بیاد توش... منم کم کم تا ته کیرم رو کردم تو کونش. خایه هام که چسبید به کونش شروع کردم تلمبه زدن. طبق معمول اولش آروم میزدم ولی بعد به درخواست فرشاد سرعتم رو زیاد ترش کردم. کون فرشاد یه خاصیتی که داشت این بود که اولش تنگ بود ولی با چند تا تلمبه زدن گشاد و روون میشد و حس خیلی خوبی به من و خودش میداد. چند بار که کیرم خشک میشد درش میاوردم و باز خیسش میکردم و باز با یه فشار تا ته میفرستادمش تو کونش که آخ فرشاد بلند میشد. 4-5 دقیقه که داشتم میکردمش باز کیرمو دراوردم تا باز تفیش کنم که فرشاد گفت: صبر کن برم کرم بیارم... کیرمو از تو کونش دراوردم و اونم شلوارشو داد بالا و رفت از تو میز مغازه یه کرم آورد. یه کم مالید به کیر منو اونو رو تو تمام قسمتای کیرم پخش کرد و یه کمم با انگشت فرستاد تو کونش. کیرمو که کردم تو کونش بهش گفتم: کرما مال کیه؟... گفت: مال مامانمه... کرم صورتشه... این رو گفت چنان حشری شدم و از خود بیخود و چنان با سرعت تو کونش تلمبه میزدم که مطمئنم خوذشم فهمید که به خاطر بردن اسم مامانشه. باز هیکل لخت ناهید خانم و اون پستونای گنده اش اومد جلو چشام. چشامو بستم و به این فکر کردم که الان ناهید خانم جلوم خم شده و من دارم تو کونش تلمبه میزنم. کاملا از فکر زن داییم اومدم بیرون. دست بردم جلو فرشاد و کیر سیخش رو گرفتم . همون طور که تو کونش میکردم کیرشم میمالیدم. از فکر اینکه این کیر میره تو کس و کون مامانش داشتم دیوونه میشدم. اینقدر به ناهید خانم فکر کردم که دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و آبم اومد. اینقدر حشری بودم که زیر لب همه اش میگفتم: ناهید خانم آبم اومد... ناهید خانم دارم آبمو میریزم تو کونت... کون گنده ات رو پر آب کردم ناهید خانم... البته اینا رو خیلی آهسته زمزمه میکردم طوری که فرشاد نشنوه. آروم که شدم کیرمو درنیاوردم. فرشاد که فهمیده بود من آبم اومده و ریختم تو کونش کیرشو داشت تند تند میمالید تا آبش بیاد. یه چند تا آه کشید و آبشو ریخت تو پلاستیک. منم کیرمو که دیگه کوچیک شده بود رو از تو کونش کشیدم بیرون و با دستمال کاغذی کیرمو تمیز کردم و شلوارمو کشیدم بالا و رفتم تو مغازه. فرشادم گفت: حواست به مغازه باشه تا من بیام... و از در پشتی رفت تو خونشون تا کونشو تمیز کنه. منم پشت میز نشستم. تا اومدن فرشاد کسی نیومد تو مغازه.
    فرشاد که اومد یه کم دیگه پیشش نشستم و بعدش اومدم خونه. مامان بزرگ هنوز از خونه دایی برنگشته بود. رفتم حموم و یه شستشوی حسابی کردم کل بدنم رو. اومدم بیرون دیگه اینقدر خسته بودم که یه راست رفتم تو رختخواب. کولر رو زدم و رو تشک دراز کشیدم. اتفاقات این چند روز اخیر بدجور ذهنم رو درگیر خودش کرده بود. از قضیه ی فرشاد و مامانش که قبلا یه چیزایی شنیده بودم اما الان یه چیزایی داشتم میدیدم! قضیه ی زن دایی مینا که خودم به اون و مامان بزرگ و رابطشون با خسروخان یجورایی شک کرده بودم و حالا با این جریاناتی که فرشاد واسم تعریف کرد شکم داشت به یقین تبدیل میشد. مخصوصا از زن دایی که فرشاد اونو با دوست دایی دیده بود و فرشاد تو این قضایا به من دروغ نمیگه. تو یه سردر گمیه عجیبی گیر کرده بودم. یه حسی تو ذهنم بود که منو ترغیب میکرد که هر طور شده از رابطه ی اونا سر در بیارم. اما چطوری؟ خسروخان که هر وقت میومد خونه بابابزرگ کاملا مواظب من بودند که دست از پا خطا نکنم. همون چند باری هم که با سامان یا تنهایی رفتم پشت پنجره سرک بکشم چیزی دستگیرم نشد. مگه اونا از زیرزمین بیان بیرون و تو ساختمون بیان اون وقت شاید بتونم اونا رو ببینم. بازم چطوری؟ این مامان بزرگی که من میشناسم زرنگ تر از این حرفاست که بخواد گزکی دست کسی بده. جدیدا هم که بیشتر وقتش رو با زن دایی میگذرونه و اکثرا هم میرن بیرون. تنها راهش اینه که یه روز که اونا میرن بیرون تعقیبشون کنم. بازم اونا برنامه خاصی ندارن و منم صبح ها مدرسه ام و عصر ها عم سرگرم بازی و اینا. قضیه مامان بزرگ رو باید ببینم چی پیش میاد. باید شانسی اونو گیر بیارم. طوری دیگه اون دم به تله نمیده. اما رابطه زن دایی با دوست دایی. حداقل کاری که من میتونم انجام بدم اینه که با فرشاد هماهنگ کنم که مواقعی که من مدرسه نیستم و اون یارو میاد خونه داییم و فرشاد میبیندش به من خبر بده. خونه دایی پنج تا خونه با خونه مامان بزرگ فاصله داره و چسبیده است به خونه فرشاد. منتها تمام این خونه ها در امتداد هم هستند و پشت بوم های همشون از این سر خیابون تا اون سر خیابون به هم راه داره. بنابراین اگه من بدونم که اون یارو تو خونه دایی هست میتونم راحت برم تو خونشون و سر و گوش آب بدم. تو این فکر بودم که فردا این رو به فرشاد بگم که خوابم برد.
    فردا تو مدرسه دو ساعت آخر معلما جلسه داشتند و ما تعطیل شدیم. برگشتنی خونه پیش مامان بزرگ نرفتم و رفتم مغازه ی فرشاد. تنها بود. وقتی نشستم اون از کون درد دیشبیش مینالید. گفت: دیشب بد جور کونم درد میکرد... مجبور شدم پماد بمالم.... الانم چربه... منم به شوخی گفتم: جووون... میخوای الانم یه کله بکنمت؟... گفت: خفه شو بیشعور... برو اون زن داییت رو بکن... اسم زن داییم که آورد یاد دیشب افتادم و اون ماجرایی که میخواستم بهش بگم. گفتم: فرشاد یه کاری میخوام برام انجام بدی... میتونی؟... گفت: اگه ازم بربیاد چرا که نه... حالا چه کاری هست؟... گفتم: این یارو رفیق داییم کیا میاد پیش زن داییم؟... گفت: چند باری که من دیدم صبح ها که کسی خونشون نیست میاد؟... حالا واسه چی میپرسی؟... گفتم: میگم برات... میخوام از این به بعد اگه اون اومد و دیدیش و منم خونه مامان بزرگم بودم سریع بهم زنگ بزنی... گفت: باشه... ولی اون بیاد و تو هم مدرسه نباشی و خونه مامان بزرگت هم باشی چشم میگم... ازش جدا شدم و رفتم پیش مامان بزرگ. ناهار آماده بود خوردم و بعدش هم تا عصر گرفتم خوابیدم.
    عصر با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. مامانم بود. گفت: شب بیا خونه... شام خونه عمه ات اینا دعوتیم... گفتم: باشه... و مامان بزرگ رو صدا کردم دیدم خونه نیست. حتما رفته بود خونه دایی. لباسامو پوشیدم و کتابای دو روز آخر هفته هم برداشتم و راه افتادم سمت خونه دایی. تو راه دیدم که ناهید خانم و دو تا از زنای محل تو مغازه نشستند و دارن وراجی میکنند. به خونه دایی که رسیدم زنگ در خونه رو زدم و چند لحظه بعد دختر داییم مرجان در رو باز کرد. سلام و احوال کردیم و تعارف کرد که برم تو. خیلی با هم صمیمی نبودیم واسه همین نرفتم. سراغ مامان بزرگ رو گرفتم. مرجان گفت: با مامانم رفتند یه چند تا ظرف و اینا بخرند... الاناست که پیداشون بشه... بیا تو... گفتم: نه مزاحمت نمیشم فقط اگه اومد بهش بگو که من رفتم خونمون... این مرجان یه سه سالی از من بزرگتره. قیافش کپی برابر اصل مامانشه. خیلی خوشکل و خوش هیکله. اخلاقش هم یه خورده مغرور و از خود راضیه. ولی در کل دختر خوبیه. سامان هم اصلا رابطه ی خوبی باهاش نداره و همیشه مثل سگ و گربه به هم میپرند. پیاده داشتم میرفتم. یه کم که راه اومدم مانی یکی از همکلاسیام با موتور داداشش داشت میومد. اومد پیشم و گفت: کجا میری برسونمت؟... ترک موتورش سوار شدم و گفتم: میرم خونمون... اونم گازش رو گرفت و رفت. تو راه دیدم که مامان بزرگ و زن داییم دارن میان. به مانی گفتم: بغل مامان بزرگم نگه دار... اونم وایساد. بهش گفتم: که من دارم میرم خونه و به مرجانم گفته بودم که بهتون بگه... خلاصه راه افتادیم . مانی منو تا خونه رسوند.
    خونه که رسیدم مامانم یه بوس آبدار رو لپم کرد و گفت: اینقدر دیر به دیر میایی که هر وقت میبینمت باید ببوسمت... منم بوسیدمش و سراغ آبجی هام رو گرفتم. مامان میخواست بگه که آبجی فریبا از تو اتاقش اومد بیرون. سلام و احوال کردیم که فریبا کرم ریختناش شروع شد. یه سال ازم کوچیکتر بود و13 سالش بود ولی ناکس هیکل به هم زده بود عین دخترای 18-19 ساله. همیشه وقتی دیگه اذیت کردن رو از حد میگذروند من به شوخی به مامان میگم: مامان خواستگاری چیزی واسه این دختر ترشیده ات پیدا نشده هنوز؟... فریبا هم که رو این قضیه حساس بود بیشتر آتیشی میشد. رفتم سراغ آبجی مهسای گل و کوچولوم که 2 سالشه و خواب بود. تو خواب بوسیدمش و به مامان گفتم: بابا پرویز برنگشته؟... گفت: نه... زنگ زد چند جا بار داشته خالی کنه میاد... بذارید اصلا خونواده ام رو معرفی کنم. بابام پرویز که اون زمان 42 سالش مرد آروم و خوش اخلاقی بود. راننده مینی بوس بین شهری بود. صبح زود میرفت یکی از شهرهای اطراف و عصر هم برمیگشت. هم مسافر میبرد و هم بار. کلا سرش تو کار خودش بود و هنوزم همین شغلش رو داره. البته تو این سالها چند بار مینی بوسش رو عوض کرده. مامانم ثریا خانم اون زمان 36 سالش بود. یه زن خوش اخلاق و خوش کل و خوش هیکل. من که پسرشم نظرم اینه پس ببینید بقیه چه در موردش فکر میکنند. من که به دنیا اومدم بلافاصله مهسا رو هم باردار شد و بعد بگفته ی خودشون دیگه قصد بچه دار شدن نداشتند که تا دو سال پیش از دستشون در رفت و مامان حامله شد و مهسا کوچولو به دنیا اومد. زندگی خوب و آرومی داشتیم و البته داریم. خلاصه حول و حوش ساعت 6 بابا اومد. خوش و بشی با هم کردیم و بعدش رفت حموم و ساعت 7 با مینی بوس بابا راه افتادیم سمت خونه عمه زینت. این عمه خانم ما اون زمان 56 سالش بود و از همه ی برادر و خواهراش بزرگتر بود طوری که دختر بزرگش هم سن مامان من بود. خونشون اون سر شهر بود. ما گاهی به شوخی به عمه زینت میگیم مامان بزرگ. شوهرشم هم سن خودشه و بازنشسته ی نیروی انتظامیه. دختر بزرگش که گفتم هم سن مامانمه اسمش هما هستش و حدود 6 ساله که طلاق گرفته. شوهرش مال یه شهر دیگه بود و تو یکی از ادارات شهر ما کار میکرد و با هما ازدواج کرد. چند سال بعد رفتند شهر شوهره و دیگه خیلی کم میدیدیمش. تا 6 سال پیش که از شوهرش جدا شد و برگشت شهر خودمون و پیش مامان و باباش زندگی میکنه. یه چند تا خواستگار هم داشت تو این چند سال ولی دیگه کلا قید ازدواج رو زد. یه دختر هم داره که 2 سال از من بزرگتره و پیش باباش بود و هرازچندگاهی به مامانش سر میزد. بچه ی بعدیه عمه آقا جاویده که 3 سال از هما کوچیکتر بود و اونم راه باباشو ادامه داد و رفت تو نیرو انتظامی و سالی به زحمت دو بار میدیدیمش. اونم بعد از دانشگاهش با دختر عموش ازدواج کرد.بعد با یه وقفه ی 10 ساله زهره جون به دنیا میاد که اون زمان دانشجوی شهر خودمون بود و تازه عقد کرده بود با پسر عموش. بعد باز با یه وفقه ی 10 ساله ی دیگه پسرشون ارسلان به دنیا میاد که یه سال از من کوچیکتره. این ارسلان هم مطمئنم که از دست عمه و شوهرش در رفته. مطمئنا عمه زینت تو 43 سالگی قصد بچه دار شدن رو نداشته...
    خلاصه کلام ما اونشب وقتی رسیدیم خونه عمه بجز جاوید و زنش بقیه بودند. با عمه و شوهرش روبوسی کردم که هما هم اومد منو بوسید. منو خیلی دوست داشت. اون شب لامصب خیلی هم خوشکل شده بود. مامانمم تلافیش رو سر ارسلان در آورد و کم مونده بود که اون بیچاره رو لهش کنه از بس بوسیدش. بین فامیل پدری مامان با خونواده عمه زینت رابطه ی خیلی خوبی داره. بیشتر هم با هما پایه است. هما هم هر هفته یه بار رو سعی میکنه به مامان سر بزنه. یادمه مهسا که به دنیا اومده بود تا 2-3 ماه هما خونه ما بود و مامان رو تر و خشکش میکرد. اون شبم یه کم که مجلس گرم شد مامان و هما با همدیگه رفتند تو آشپزخونه تا به شام برسند ولی بیشتر به خاطر پچ پچای درگوشیشون بود که من موندم اینا چی دارن به هم بگن که هیچ وقت حرف کم نمیارن. بگذریم... همه گرم صحبت کردن بودند که مامان و هما و زهره غذا به دست اومدند تو هال. سفره رو پهن کردند و رفتیم واسه خوردن شام. من و ارسلان و بابام کنار هم نشسته بودیم. هما و مامان و فریبا هم روبروی ما. من اونشب هرازگاهی زیر چشمی هما رو دید میزدم. آخه اون شب خیلی خوشکل شده بود. یه لباس یه سره گل گلی تنش بود که کیپ چسبیده بود به بدنش و تمام برجستگی هاش رو نشون میداد. یه شالم روسرش بود که اگه نبود سنگین تر بود. یه لحظه من سرمو بالا آوردم و تو کسری از ثانیه دیدم هما میخواد جابجا بشه و لباسش تا زانوش اومد بالا!!! چی میدیدم من؟!! ساق پاش سفید مثل برف بود!!! نزدیک بود لقمه تو گلوم گیر کنه. سریع لباسشو کشید پائین. مطمئن بودم که زیر لباسش هیچی نپوشیده بود. چون من قبلش هر چی دقت کردم خط شرتش پیدا نبود...
    بعد از شام مامان و هما رفتند تو آشپز خونه تا ظرفا رو بشورند و احیانا به ادامه حرفاشون برسند. بابا و عمه و شوهر عمه هم بحث های همیشگی خودشون رو داشتند. زهره و فریبا هم مهسا رو برده بودند تو حیاط پشتی خونه عمه تاب بازی کنه. من و ارسلان هم یکم تلویزیون دیدیم و بعد رفتیم به زهره اینا پیوستیم. یه ده دقیقه با هم خوشی و مسخره کردیم و منم گاهی به کون خوشتراش زهره نگاه میکردم. فکر اینکه کیر نامزدش میره تو این کون زیبا خود به خود کیرمو از جا بلند میکرد. اونا خیلی سریع رفتند تو ساختمون و من و ارسلان با هم تنها شدیم. حدود ربع ساعت با هم صحبت کردیم. باهاش خیلی راحت نبودم واسه همین بیشتر حرفامون دور و بر فوتبال میچرخید. ارسلان دستشوئیش گرفت و گفت: بشین تا من برم دستشوئی و بیام... ارسلان که رفت من یه کم دیگه تاب خوردم و یهو یاد هما افتادم که الان با مامانم تو آشپز خونه است. گفتم برم از پنجره ی آشپزخونه یه خورده دیدش بزنم تا ارسلان نیومده. خیلی آروم رفتم پشت پنجره تا متوجه من نشن. پرده هم نداشت. آروم سرک کشیدم. دیدم که هما داره لباس یه سره اش رو میکشه پائین!!! مگه داشتند با مامان چیکار میکردند که اون داشت لباسشو پائین میکشید؟!! هر دو شونم از خنده روده بر شده بودند. اگه میدونستم چه قضیه ای بین این دو نفره خیلی خوب میشد... چند ثانیه بعد زهره وارد آشپزخونه شد. اونا ساکت شدند. دیگه آخرای ظرف شستناشون بود که زهره رفت بیرون. به محض بیرون رفتن اون باز مامان و هما پقی زدند زیر خنده. کارشون که تموم شد دیدم مامان قشنگ پشت لباس هما رو صاف کرد و دیدم که هما هم همین کار رو پشت دامن مامان کرد!!! خوب که دقت کردم پشت دامن مامان هم چروک شده بود. انگار که اونو بالا جمع کرده باشی!!! یعنی اونا تو آشپزخونه با هم...!!!! تو این فکر بودم که اینا چیکار ممکنه با هم کرده باشند که صدای در دستشوئی اومد. سریع پرسدم رو تاب و ارسلان هم اومد کنارم نشست. یه کم دیگه حرف زدیم و بعدش بلند شدیم و رفتیم تو ساختمون پیش بقیه. به جز مهسا که خواب بود بقیه با هم گرم صحبت کردن بودند. ساعت نزدیکای 12 بود که ما بلند شدیم که بریم. تو حیاط بودیم که شنیدم که هما به مامان گفت: جمعه عصر یه سر میام پیشت... تو راه برگشتن مامان صندلی کناری بابا نشسته بود و داشتند با هم حرف میزدند. فریبا و مهسا هم رو بوفه خواب بودند و منم بیرون خیابونای شهر رو نگاه میکردم .لی همه اش تو فکر اتفاقات این چند روز بودم. مامان بزرگ... زن دایی مینا... فرشاد و مامانش ناهید خانم... و الانم مامان خودم و هما... تو همین فکرا بودم که رسیدیم خونه. شب موقع خواب تصمیم گرفتم که دیگه زیاد بهشون فکر نکنم. تو این چند روز داشتم داغون میشدم از لحاظ فکری. با خودم میگفتم هر چه پیش آید خوش آید... فقط باید هر طور که شده حداقل از روابطشون سر در بیارم...




    خلاصه اون دو روزم گذشت . من میرفتم مدرسه و برمیگشتم خونه خودمون. تا جمعه صبح که من داشتم تو اتاقم تکالیفم رو انجام میدادم که تلفن زنگ خورد. چند لحظه بعد مامان داد زد: مسعود بیا فرشاده... تا مامان اسم فرشاد رو گفت نمیدونم با چه سرعتی خودم رو به تلفن رسوندم. با عجله گفتم: سلام فرشاد... چه خبرا... چی شده؟... اونم اون ور تلفن گفت: هوووی چته سرمو بردی... هیچی... گفتم که امروز عصر فوتبال داریم یادت نره... خیلی آهسته و آروم بهش گفتم: ای کیرم تو اون کونت... گفتم خبری از زن داییم آوردی... خیلی خوب میام... اونم به شوخی چند تا فحش داد و تلفن رو قطع کرد. سریع رفتم تکالیفم رو انجام دادم و ناهارم رو خوردم و به مامان بزرگم زنگ زدم که دارم میام اونجا. چند بار زنگ زدم اما تلفن رو برنداشت. وسایلم رو برداشتم و تو راه یه موتور گرفتم و رفتم سمت خونه مامان بزرگ. سر خیابون پیاده شدم و رفتم سمت مغازه فرشاد. خودش تنها تو مغازه بود. حال و احوال کردیم و ازش پرسیدم: تو این دو روزه خبری نشد؟... گفت: نه... اون یارو پیداش نشد... حتما مکان جور نشده... یه لحظه تو ذهنم اومد که مرجان دختر داییم پیش دانشگاهیه و سه روز آخر هفته کلاس نداره واسه همین اون دوست داییم نیومده پیش زن داییم. به فرشاد گفتم: من یه سر برم خونه داییم ببینم مامان بزرگم اونجا نیست؟... هر چی زنگ زدم خونه جواب نداد... فرشاد گفت: اتفاقا پیش پای تو اینجا بود... یه کم میوه خرید و رفت سمت خونه اش... برو دو تا موز بخور واسه عصر جون داشته باشی... از فرشاد جدا شدم و به سمت خونه مامان بزرگ رفتم. کلید رو انداختم و وارد شدم. خیلی آروم در رو بستم. تو حیاط دیدم که مامان بزرگ تازه لباساش رو شسته بود و رو طناب پهن کرده بود. در ساختمون هم باز بود. یهو یه حس عجیب اومد سراغم. نمیدونم چی بود ولی اون حسه اصرار داشت که خیلی آروم وارد ساختمون بشم!!! تصمیم گرفتم بی سر و صدا وارد بشم ببینم مامان بزرگ داره چیکار میکنه؟. نهایتش منو میدید که بهش میگفتم میخواستم بترسونمت... آروم رفتم تو. یه سر و صداهایی از تو آشپزخونه میومد. سرک کشیدم. واااااایییی!!!!!!! چی میدیدم من؟!!! مامان بزرگ وسط آشپزخونه بود. همون پیراهن آبی تیره اش تنش بود و دو تا پستونای گنده اش رو هم انداخته بود بیرون!!! میخواست چیکار کنه مامان بزرگ؟... حسی بین ترس و هیجان تو وجودم بود. دیدم دست برد و از رو زانوش پائین لباسشو گرفت و میخواد اونو دربیاره. لباسشو که دراورد دیدم زیرش هیچی تنش نیست!!! شرت هم پاش نبود. سوتین هم که تو خونه هیچ وقت نمی پوشید. کس و کون لختش رو میدیدم. بارها به صورت اتفاقی دیدش زده بودم ولی این دفعه فرق میکرد. دیدم دیتشو برد سمت پستوناش و داره اونا رو به هم میماله. یه کم که مالید چشاشو بست و رفت تو حس. کونش رو هم به میز غذاخوری وسط آشپزخونه تکیه داده بود. بعد با یه دستش پستوناش رو میمالید و یه دستشم برد سمت کسش و مشغول مالیدن اونجاش شد. پاهاشو بیشتر باز میکرد تا کسش بیشتر باز بشه و بعدش با انگشت میکرد توش. بعد یه نگاه پشت سرش انداخت و دستشو برد سمت یه چیزی. دیدم یه موز رو از تو جا میوه ای برداشت. اونو برد سمت دهنش و مثل یه جنده ی حرفه ای مشغول ساک زدن اون شد. طوری ساک میزد اون موز رو که انگار داره کیر میخوره!!! حسابی که خیسش کرد اونو برد سمت کسش و چند بار محکم کشید لای کسش. یه آه و اوه آرومی هم میکشید. بعد با یه دستش لای کسش و باز کرد و موز رو خیلی راحت تا ته کرد تو کسش. یه کم اونو تو کسش چرخوند و بعد کم کم شروع کرد به عقب و جلو کردن. همزمان میدیدم که با اون یکی دستش داره چوچولشو هم میماله. پشاشو بست و یه چند تا آه بلند کشید و سرعت حرکت موز رو بیشتر کرد. دستش که خسته میشد با اون یکی دستش موز رو میگرفت و عقب و جلو میکرد. سرعتش رو زیاد تر کرده بود و بلندتر آه میکشید. منم سر جام تکون نمیخوردم. کوچک ترین حرکتی نمیکردم که مامان بزرگ متوجه من بشه. میخواستم تو کیف تمام کارش رو انجام بده... کم کم اون حس ترس ازم دور شد و کیرمم داشت سیخ میشد... مامان بزرگ یه چند تا آه کشید و موز رو از تو کسش دراورد. با دستش یه کم اونو خیسش کرد. بعد بلند شد و پوزیشنش رو عوض کرد. بلند شد دستشو گذاشت رو میز و به عقب خم شد. دستشو از زیر برد سمت کسش و موز رو وارد کرد. این حالت باحال تر بود. من تمام کون گنده اش رو داشتم میدیدم. پستوناش هم تو هوا داشتند بازی میکردند. سایزش 95 بود. شکمش هم افتاده بود پائین و صحنه ی جالبی رو نشون میداد. رفت و اومد موز تو کسش تند تر شده بود. خودشم نگاش به پائین بود و داشت به حرکات موز تو کسش نگاه میکرد. ساکت بود و هرازگاهی یه آهی میکشید. بعد چند لحظه کامل سرشو گذاشت رو میز و کونشم داد بالا تر راحت تر بتونه موز رو بکنه تو کسش. پستوناش هم رو میز کشیده میشد. کم کم داشتم صدای نفساش رو میشنیدم که داشت تند میشد. با رفت و اومد موز تو کسش یه قری هم به کونش میداد. معلوم بود تو اوج حاله. گاهی هم موز رو تا ته تو کسش نگه میداشت. فقط دم موز پیدا بود. موز به اون گندگی تو کسش گم شده بود. بعد دیدم همون طور که موز تو کسش بود بلند شد و رو میز نشست و باز شروع کرد به تلمبه زدن. کونشو آورده بود لب میز تا موز راحت تر بره ته کسش. نگاهش هم فقط به سقف بود. به نوبت پستوناش هم میمالید. آه و اوهش بلند تر شده بود. موز رو تو کسش نگه داشت و مشغول مالوندن چوچوله اش شد. چشاشو هم بسته بود و زبونش رو دور لبش میچرخوند. انگشتاشو خیس میکرد و میکشید بالای کسش. حسابی که کسش رو حال آورد کامل خوابید رو میز. یه پاش رو صندلی بود و یه پای دیگه اش رو هم داد بالا و باز شروع کرد به تلمبه زدن موز. موز رو تا ته میکرد تو کسش و بعد دمش رو میگرفت و میکشید بیرون. چند بار که این کار رو تکرار کرد مجددا تلمبه زدن رو از سر گرفت. دیگه من صدای خیسی کسش رو هم داشتم میشنیدم. مرتب هم پستوناش رو میمالید. دیگه تو اوج حس و حالش بود. اون پاش رو که تو هوا بود تکون میداد. نوک پستوناش رو فشار میداد. سرعت دستش زیاد تر شده بود. حدود یه دقیقه تو همین حالت بود و بعدش یه جیغ کوتاهی کشید و پاهاشو محکم بست. تا 30 ثانیه تو همین حالت بود. بعد خیلی آروم موز رو از تو کسش دراورد و برد سمت دهنش. چند بار مزه ی آب کس خودش رو چشید. منم داشتم کم کم لذت میبردم. کیرم بد جور سیخ شده بود. هر دومون تو اوج هیجان بودیم که یهوبا صدای زنگ تلفن یه تکونی خوردم. سر جام نشستم و آروم اومدم بیرون. خواستم بلند بشم و برم بیرون که با صدای مامان بزرگ با تلفن سر جام میخکوب شدم... به به خسروخان... باز چی شده؟... خسروخان پشت خط بود!!! به دقت گوش دادم ببینم مامان بزرگ چی میگه. ... آره سر راه که میومدیم گیرش اومد... نگران نباش... بعد مکثی کرد و سپس با خنده گفت: چیه امروز خیلی هوای مینا رو داری کچل خان؟... امروزم که همشو دادی به مینا . به من چیزی نرسید... باز چند لحظه مکث کرد و باز هم با خنده گفت: ببینیم و تعریف کنیم... تلفن رو که قطع کرد من آروم رفتم تو دستشوئی تو حیاط تا چند دقیقه بعد برم تو. تو دستشوئی کیرمو دراوردم. حسابی بلند شده بود. باورم نمیشد روزی از دیدن بدن لخت مامان بزرگم خوشم بیاد و کیرم بلند بشه. چند دقیقه ای اون تو بودم. بعدش خودمو مرتب کردم و اومدم بیرون و رفتم تو ساختمون. با صدای بلند مامان بزرگ رو صدا کردم. تو حموم بود. جوابم رو داد. منم لباسامو عوض کردم و رفتم جلو تلویزیون. مامان بزرگ اومد بیرون و گفت: کی اومدی؟... گفتم همین الان... گفت: ناهار خوردی؟... گفتم: آره... و بعدش بلند شدم و رفتم یه چرتی بزنم. دیگه مطمئن بودم که مامان بزرگ و زن دایی مینا با خسروخان رابطه دارند. تازه زن دایی که با دوست دایی هم هست. حس عجیبی اومده بود سراغم. به جای اینکه از کاراشون بدم بیاد داشت خوشم هم میومد...
    خلاصه روزها پشت یر هم میگذ شت و منم سرگرم درس و مدرسه بودم و از کوچکترین فرصتی هم واسه دیدن مامان بزرگ و زن دایی استفاده میکردم ولی اونا هنوز خیلی با احتیاط عمل میکردند و جلو من کاری نمیکردند که من شک ببرم هر چند که من دیگه ماملا از کاراشون یر در میاوردم و به روشون نمیاوردم. دیگه نگام به اونا کاملا فرق کرده بود. بعضی روزا اینقدر حشری میشدم که میزد به سرم که برم و با مامان بزرگ سکس کنم. ولی تو برخوردام باهاشون مثل قبل بودم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. اونا هم همون روال قبلی رو در پیش گرفته بودند. چند بارم تونسته بودم زن دایی رو لخت ببینم ولی اونجور که باید و شاید راضی نشدم. یه بارش که داییم داد تمام لوله کشی آب خونه شون رو عوض کنند و اونا تا چند روز واسه حموم کردن میومدند خونه مامان بزرگ.
    یه روز ظهر که از مدرسه میومدم گفتم سر راه یه سر هم خونه دایی بزنم ببینم کاراش تا کجا پیش رفته. اونجا که رفتم دیدم مامان بزرگم اونجاست. داخل ساختمون تموم شده بود و کارگرا داشتند بیرون کار میکردند. روز آخر کارشون بود. داییم گفت: مسعود... خانم جون هم اینجاست... تو هم ناهار بمون همین جا... منم قبول کردم. یه کم موندم دیدم زن دایی پیداش نیست. از مرجان پرسیدم: زن دایی کو؟... گفت: رفته خونه مامان بزرگ حموم... آخ جوون!!! بهترین خبری که میشد به من داد. گفتم: من برم خونه لباسام رو عوض کنم و بیام... و سریع و با دو رفتم خونه. آروم در رو باز کردم و رفتم تو. با نهایت احتیاط در ساختمون رو هم باز کردم تا صدا نده. وارد که شدم زن دایی هنوز تو حموم بود. آروم رفتم تو آشپزخونه. یه کم آب خ.ردم. چند دقیقه بعد صدای در حموم اومد. خودمو پشت یخچال قایم کردم و آروم سرک کشیدم. داشت میرفت سمت اتاق مامان بزرگ. حتما لباساش رو اونجا گذاشته بود. یه حوله رو سرش بود و یه حوله هم دور بدنش. شونه ها و ساق پای سفیدش داشت دیوونه ام میکرد. با دیدن لمبرای کونش که مثل الاکلنگ بالا و پائین میشدند کیرم مثل فنر از سر جاش بلند شد. وارد اتاق شد. از سر جام تکون نخوردم تا اون بره بعد من برم. هنوز چند ثانیه از رفتنش تو اتاق نگذشته بود که تلفن زنگ خورد. چند تا زنگ که خورد زن دایی از اتاق اومد بیرون تا گوشی رو برداره. حالا با چه وضعی اومد بیرون؟!!! حوله ی دور بدنش رو باز کرده بود و هنوز فرصت پوشیدن لباساش رو پیدا نکرده بود و اونم که خیالش راحت بود که کسی تو خونه نیست همون جور لخت اومد بیرون. پستونای گنده و کون سفید و بزرگش هوش از سر هر کی میبرد چه برسه من که مدت ها تو کف اونا بودم. کیرم اینقدر سیخ بود که اگه دست بهش میزدم آبم میومد. نگام فقط به لای شیار کونش بود. آرزوم بود که فقط یه بار دست بکشم اونجا. خلاصه گوشی رو برداشت و چند بار الو... الو... کرد و گوشی رو گذاشت. معلوم بود طرف پشت خط قبلا قطع کرده بود. داشت برمیگشت تو اتاق و منم تو همین چند ثانیه نگام فقط رو کونش بود. تو اتاق که رفت من دو دقیقه بعد رفتم تو هال و بلند گفتم: زن دایی سلام... اونم از تو اتاق جوابمو داد: سلا مسعود جان... من اینجام... دارم لباس میپوشم الان میام... از اتاق که اومد بیرون یه لباس یه سره مشکی پوشیده بود که صد برابر خوشکل ترش کرده بود. روسریشو هم انداخته بود رو شونه اش و داشت موهاش رو شونه میکرد. پیش من زیاد خودش رو نمیپوشوند. باز سلام کردم. اونم جوابمو داد و گفت: خانم جون خونه ماست.. تو هم بیا ناهار بریم اونجا... گفتم: منم الان اونجا بودم... لباس عوض کنم میام... گفت: پس زود باش تا من موهامو درست کردم تو هم حاضر شو با هم بریم... رفتم تو اتاقم و سریع لباسامو عوض کردم و اومدم و با زن دایی راه افتادیم سمت خونشون. شانسی که داشتم این بود که کیرم خوابیده بود والا حسابی ضایع بود.
    خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا اون چیزی که من میخواستم اتفاق افتاد. یه روز صبح که من مدرسه نبودم ساعتای 9 بود که فرشاد زنگ زد. مامان بزرگ گوشی رو برداشت و منو صدا کرد. گوشی رو که برداشتم فرشاد خیلی آروم و آهسته داره به میگه: دوست داییت همین الان رفت خونه داییت!!!... گفتم: مطمئنی؟... گفت: آره کونی خودم دیدم رفت تو... من الان تو مغازه ام... مامانمم هست نمیتونم بلند صحبت کنم... حالا میخوایی چیکار کنی؟... گفتم: از رو پشت بوم میرم تو خونه داییم... گوشی رو قطع کردم. حالا باید طوری میرفتم رو پشت بوم که مامان بزرگ نفهمه. اون تو آشپزخونه بود. به هر بهونه ای میرفتم باید زود میومدم پائین. زمان به کندی میگذشت. دیگه اعصابم داشت خراب میشد که دیدم مامان بزرگ رفت تو دستشوئی. منم سریع رفتم پشت در دستشوئی و بهش گفتم: من دارم میرم پیش فرشاد و دیگه منتظر جوابش نشدم و مثل موشک از نردبون رفتم بالا. کاملا به صورت خمیده و با احتیاط داشتم میرفتم جلو. مشکل اصلی همین همسایه بغلی خونه آقا جمشید بود. یه نگاه تو حیاطشون انداختم دیدم کسی نیست. پاورچین پاورچین رد شدم از رو پشت بومشون طوری که صدای پام رو نشنوند. خونه بعدا آقای صمیمی بود که هم خودش و هم خانمش معلم بودند و یه دختر هم داشتند که اونم دبستان میرفت و اون ساعت روز خونه نبودند. اونجا رو با سرعت رد شدم. خونه بعدی خونه ی فرشاد اینا بود که میدونستم اون مامانشو به هر بهانه ای هست تو مغازه نگه میداره. بدون هیچ مشکلی از اونجا هم رد شدم و رسیدم به پشت بوم خونه ی داییم. خیلی با احتیاط اومدم سمت پشت ساختمون که هم آشپزخونه اشون بود و هم اینکه سایبون داشتند که ماشین داییم زیر اون بود. آروم پریدم رو سایبون و بعدش هم از رو نوک پام پریدم تو حیاط. یه صدایی داد ولی مطمئنم که اونقدر نبود که اونا بشنوند. از جلو در ساختمون که نمیشد رفت چون ممکن بود منو ببینند. برگشتم سر جام و از تو پنجره پشتی آشپزخونه نگاه کردم. تنها جایی که من میتونستم ببینم. هیچی معلوم نبود. صدایی هم نمیومد. چاره ای نبود. باید همون جا مینشستم تا اونا بیان بیرون و از پشت دیوار ببینمشون. رفتم پشت ماشین دایی نشستم و منتظر صدای در ساختمون شدم. حدود 20 دقیقه نشسته بودم. خسته بودم ولی باید اونا رو میدیدم. نیم ساعت شد که یه صدایی رو از تو آشپزخونه شنیدم. سریع پریدم و از گوشه پنجره داخل رو دیدم. زن دایی مینا بود. لخت لخت. یه چند تا دستمال کاغذی هم لای پاش و رو کسش گذاشته بود. دو تا لیوان گذاشت تو سینی و پارچ شربت رو از تو یخچال دراورد و ریخت تو لیوانا. همزمان هم دستمال کاغذیا رو کشید لای کسش و بعدش انداخت تو سطل آشغال. تمام پر و پاش خیس شده بود. یه آبی هم به صورتش زد و سینی رو برداشت و رفت. یه چند دقیقه بعد باز همه جا ساکت شد. صدایی از تو خونه نمیومد. حدود 4-5 دقیقه بعد صدای باز شدن در ساختمون رو شنیدم. سریع رفتم سر نبش دیوار و آروم سرک کشیدم. دوست داییم لباساشو مرتب کرده بود و داشت میرفت و پشت سرش هم زن دایی همون طور که فرشاد گفته بود یه چادر انداخته بود رو سرش و اومد. زن دایی در رو باز کرد و دوست دایی خیلی ریلکس رفت بیرون و زن دایی هم سریع در رو بست. باز مثل همون روز که فرشاد گفته بود همون دم در چادرشو از رو سرش برداشت و لخت لخت حیاط رو طی کرد و رفت تو ساختمون و منم باز به فیض دیدن اون بدن سکسیش رسوند. یه چند دقیقه صبر کردم تا مطمئن بشم زن دایی رفته حموم بعد از همون راهی که اومده بودم برگشتم. مامان بزرگ متوجه رفتن من رو پشت بوم نشده بود. بدجور حشری شده بودم. به فرشاد زنگ زدم و تمام ماجرا رو واسش گفتم. گفتم: بدجور حشری ام... موقعیت جور نیست بیام پیشت؟... گفت: چی میگی؟... دارم وسایلم رو جمع و جور میکنم... عصر میخواییم بریم اردو... راست میگفت. پاک فراموش کرده بودم. از طرف مدرسه شون داشتند واسه 4-5 روز میرفتند اردوی اصفهان. تنها راه چاره این بود که برم تو اتاقم و بیاد اون هیکل ناز زن دایی یه جلق درست و حسابی بزنم.


    ادامه...


    نوشته: مسعود

  • 18

  • 7




  • نظرات:
    •   MatinHot1996
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان رو از سایت دیگه دزدیدی بوبو (dash)


    •   مهتاب عشق
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • واقعا از رو نرفتی تو قسمت دوم انقدر برو بچ شهوانی قهوه ایت کردن بازم اومدی قسمت سوم رو دادی
      مسعود جلقو


    •   soonia_eps
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ریدم دهنت 2 خط هم نخونم . کمر برات مونده انقد زدی و نوشتی ؟ کور نشدی


    •   kiredivoone
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • پدر جق ايران


    •   yaser7474
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • جالبه ادامه بده


    •   boy.t0p
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • فامیل باحال شما را شناختیم. بیخیال نوشتن بشو دیگه. مثل جومونگ هرشب رو آنتنی!


    •   _KING_WOLF_
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خدایی خودت جایه من بودی چنتا فحش خواهر مادر حوالیه خودت میکردی؟ دیوث مجبورت ک نکردن ننویس خو
      شرکت برازرز هم انقد سکس تو سکسش نکرده ادم داستانتو ک میخونع کون گیجه میگیره


    •   Miki66
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • سکس چت
      حضوری ?
      تلگرامم پیام بدین ?
      @Zzzzzz3321


    •   losetareol
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • دیوانه خهخهه


    •   shahvanii139797
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوبه ادامه بده جالب تقریبا


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • اصلاً فكرشو نميكردم يكروز بيام شهواني وخودارضائي ي پيرزن را بخونم
      دوستان بهتره بجاي مجسم كردن ي پيرزن با بدن چروكيده اش جنيفرلوپز را مجسم كنن


    •   Ządza
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • بازم بنویس .


    •   mohamad_0016
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • این حجم از کوس و شعر حیرت انگیزه!! کیر خر ملا نصرالدین و روباه مکار و گربه نره و البته کیر پدر ژپتو تو کونت


    •   Taghato
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ببخشید ببخشید ببخشید خیلی .......میزنی این قدر طولانی و چرت و پرت نوشتی که نگو


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • نظر دوستان محترم ولی من داستانهات رو دنبال میکنم خیلی مشتاقم سرانجام این3شخصیت،ناهید،مامان بزرگ،زن دایی،الانم که یه شخصیت جدید اضاف شد بنام هما چی میشه،لایک هشتم با احترام تقدیم شما


    •   Zhazha
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • داداش یه ناشر پیدا کن بده اینو واست چاپ کنه. یهو دیدی مثل نویسنده هری پاتر معروف شدی. ما اینجا از بس گشادیم نظرارو میخونیم داستان رو حدس میزنیم.


    •   kokarostam
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • بچه کونی


      یک جلقوی ابله که از بچگی فقط کون دادی و حالا اومدی اینجا حماسه تعریف میکنی؟ شاشیدم توی جگرت با این کونکونک بازیهایی که داشتی.


      ها کوکا


    •   salar.alizadeh1991
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • لطفا ادامشو بزار منتظرم سکس مامان بزرگت با خسرو خان یا مامانت با یه مرد بشنوم مرسی


    •   badman.pir
    • 2 ماه
      • 0

    • با حاله منم منتظر مامانت با هما هستم ببینم قضیشون چیه .ادامه بده .خوب مینویسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو