داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

قاچاق دختران باکره ( 5 و پایانی )

1395/07/01

…قسمت قبل

ماشین سرمه ای رنگ کاپیتان واندِنبِرگ با سرعتی آهسته جاده ی کوهستانی تا خونشو که در حومه ی شهرِ سالزبورگ واقع شده بود ، میپیمود . راننده ی شخصی ماکسیم هرچند دقیقه یکبار از آینه ، نگاهی کنجکاو به دخترکی مینداخت که خودشو در منتهی علیه سمت چپ گوله کرده و با نگاهی یخ زده و پرترس مناظر زیبا و سرسبز بیرون رو از نظر میگذروند . ماکسیم اما بدون کوچکترین حرف ، با رعایت بیشترین فاصله از دختر به پشتی صندلی تکیه زده و مستقیم به جایی در مقابلش خیره مونده بود . چشمهای آبیِ روشنش لابلای چین و چروک صورتِ آفتاب سوختش برق میزد ” داشت به این فکر میکرد که به چه وسیله ای میتونه با دخترک غریب ارتباط برقرار کنه و بهش بفهمونه که اینجا ، جاش کاملا امنه و هیچ دلیلی برای ترسیدن وجود نداره “. یاد برخورد اولیَش با تارا سخت منغلبش میکرد و جایی ته دلش با این دخترِ بیپناه همدرد بود .
دخترک از همون لحظه ای که ماکسیم از داخل انبار بیرونش آورد تا به خونه ی جدیدشون منتقلش کنه ، به شدت از هرگونه برخورد فیزیکی با مرد خودداری میکرد . ماکسیم به یاد آورد که وقتی جلو رفت تا مچ دستهای دختر و کبودی گردن و زیر چشمهاش و زخم های احتمالی بدنش رو بررسی کنه ؛ دخترک چجوری شروع به جیغ کشیدن و گریه کردن کرده بود ، به طوریکه کاپیتان با حیرتِ تمام ، حسابی از رفتارش جا خورد . وقتی ماشین و مسافرانِ مسکوتش مقابل عمارت باشکوه منزلِ کاپیتان توقف کردن ، مرد لحظه ای تردید کرد و نگاهِ کوتاهی به دختر که بدنش در پتوی نخیِ بلندی مسحور شده بود و همچنان از شیشه بیرون رو نگاه میکرد ، انداخت . دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه اما بالافاصله منصرف شد . با تومانینه ماشین رو دور زد و درِ طرفِ دخترک رو باز کرد تا دستش رو بنشانه ی کمک برای پیاده شدن ، بطرفش دراز کنه . دخترِ ایرانی که نزدیک شدن کاپیتانِ میانسال رو به سمتش با وحشت نظاره میکرد ، بالافاصله خودش رو در جهت مخالف کشید و درحالیکه هنوز هم ترس در چشمان گشاد شده اش موج میزد به درِ سمت راست چسبید . ماکسیم لب پایینش رو گزید و با تمام وجود سعی کرد قیافه ای همدرد و مهربون به خودش بگیره . با اینکه مطمئن نبود دخترک انگلیسی بفهمه اما با کلماتی محبت آمیز بهش اطمینان خاطر داد تا اعتماد کنه و از ماشین پیاده شه . تارا هنوز بدونِ هیچ واکنشی دستگیره ی درِ ماشین رو چسبیده بود و با چشمانی ملتمس به صورت آفتاب سوخته ی کاپیتان نگاه میکرد . وقتی بالاخره ماکسیم دخترک گریون رو بعد از دقایقی کشدار ، جلوی چشمهای راننده و مستخدمه ی پیر منزل کشون کشون تا طبقه ی بالا برد و با باز کردن دری داخل اتاق هلش داد ، کاملا به این نتیجه رسیده بود که این ماجرا به اون آسونی که فکرشو میکرد نیست .
دخترِ زخم خورده چموش تر از اون بود که به مرد اجازه بده کمکش کنه و این رفتار محافظه کارانه اش از چشم ماکسیم پنهون نموند . هر روزی که میگذشت ، کاپیتان بیشتر به سختی این راه پی میبرد و گاهی اوغات واقعا* در مقابلِ لجبازیهای ناشی از ترسِ دخترک کم میورد . تارا از لحظه ی ورودش به خونه ، یه مقابله به مثلِ به تمام معنارو با مرد شروع کرده بود و روز به روز گاردی که در مقابل ماکسیم میگرفت ، به جای تحلیل رفتن ، محکم تر میشد .
« درست یک هفته از ورود تارا به خونه ی کاپیتان واندِنبِرگ میگذشت »

مرد روی راحتی وسط سالن لم داده بود و لیوانی مشروب رو با اعصاب خراب مزه مزه میکرد . گهگداری با صدایی توگلویی زیر لب ، به خاطر تصمیم اشتباهش غرولند میکرد ، لبهاشو میگزید و دوباره با شتاب کامی تلخ از مشروب میگرفت . جرعه ی آخر جام هنوز از گلوش پایین نرفته بود که صدای زنگِ درِ اصلی عمارت تو گوشش پیچید . دقایقی لیوان به دست منتظر موند ، با تکرار شدن صدای زنگ پیشِ خودش فکر کرد « پس این خدمتکار احمق کجاست که درو باز نمیکنه؟ » بعد با یادآوری اینکه خدمتکارش ”ترزا“ به طبقه ی بالا رفته بود تا به هر طریقی که شده دخترک رو وادار به لقمه ای غذا خوردن بکنه ؛ با اعصابی نا آروم به سمت در رفت . وقتی لولای در باز شد و خورشید وسط ظهر چشمهاشو آزرد ، از دیدن دوستِ نزدیکش فردریک که با چهره ای بشاش به سمتش هجوم آورده بود، اصلا تعجب نکرد . همونطور که روشو از در و نورِ تند آ‏فتاب برمیگردوند با ناراحتی سر تکون داد .
فِرِد با زبردستیِ تمام وسایل های دستشو روی میز کنار رختکن ول داد و با صدای شادی گفت : « اومدم حال تورو بپرسم اما از شمایلت مشخصه که حالت پرسیدن نداره ، پس بزار یراست برم سر اصل مطلب و حال مسافرِ کوچولومونو بپرسم ! »

ماکسیم همونطور که دوباره خودشو روی راحتی ول میداد غرید : ـ ” عــــــــــالیه ! از این بهتر نمیشه ! تا اونجایی که بتونه لب به غذا نمیزنه . دختره یجوری به من نگاه میکنه انگار قاتل پدر مادرشم . تا میام بهش نزدیک شم شروع به داد و فریاد میکنه . مثل یه اسبِ چموش لگد میندازه و بعد که میبینه زورش بهم نمیرسه مثل موشِ خرما خودشو پشت تخت گوله میکنه و اگه ترزا نره سروقتش از سوراخش بیرون نمیاد . از هر نوع ارتباط و کمکی هم فراریه ، حتی به دکتر اجازه نداده که زخم هاشو مداوا کنه . ساعتای باقی مونده ی روزم گریه میکنه و زیرِ جفت چشماش به اندازه ی یه گردو متورم و سیاه شده… بازم بگم یا کافیه؟

فِرِد کمی لبهاشو گزید و درحالیکه لیوانی شراب برای خودش پر میکرد گفت : ـ ماکس همه ی این رفتارا طبیعیه ! نکنه یادت رفته؟ این خودت بودی که بهم میگفتی دختری که از همچین شرایطی بیرون آورده میشه وضع اسف باری داره…فکر میکردم صبرت بیشتر از این حرفا باشه . چرا سعی نمیکنی در این مورد باهاش حرف بزنی؟

کاپیتان که انگار خنده دارترین جوک دنیارو شنیده با صدای بلند قهقهه زد : ـ حــــــرف؟؟!!! میدونی چیه فِرِد؟ چرا خودت نمیری یه نگاه بهش بندازی ؟ اونوقت ببینیم که بازهم میتونی انقدر واقع بینانه حرف بزنی یا نه!

دو مرد بعد مکالمه ای کوتاه پله های قوسی شکل سرسرارو بالا رفتند تا وارد اتاقی در منتهی علیه سمت راست بشن . درِ اتاق نیمه باز بود و از همونجا هم میتونستن صدای ناله های غرولند آمیز ترزارو بشنوند که به دخترک اصرار میکرد قاشقی از سوپ قارچ رو فرو بده . وقتی در اتاق ، چارطاق باز شد و ماکس و فِرِد توی چارچوب در جا گرفتن ؛ تارا با ناله ای از وحشت کاسه ی سوپی رو که خدمتکار به طرفش دراز کرده بود ، واژگون کرد و در کسری از ثانیه پشت تخت پنهان شد .
صدای مکالمه ی دو مرد که به زبان بیگانه ای با طعنه صحبت میکردند ، اونو به وحشت مینداخت . تمام این مدت سعی کرده بود بین همه ی اتفاقاتی که براش افتاده یه پل ارتباطی درست کنه اما همیشه انتهای این پل به یه ناکجاآبادِ بی انتها ختم میشد که تارارو بشدت میترسوند . از لحظه ی ورودش خیلی سعی کرده بود به این چهره ی غریبه ؛ به کاپیتانی که با موهای روغن زده و صورت جاافتادش ، با محبتی پدرانه بهش لبخند میزد و گهگداری هم چشمهای آبی روشنش با خشمی غیرقابل کنترل به خاطر نافرمانیهاش ، پر از عصبانیت میشد ؛ اعتماد کنه اما نمیتونست . تابحال هزار بار به طرق مختلف برای خودش روشن کرده بود که اگه کاپیتان آدمِ بدی بود میتونست تا همین لحظه ، بارها و بارها بهش تجاوز بکنه اما یه چیزی در اعماق قلبش میگفت ”هیچ مردی قابل اعتماد نیست ، حتی کاپیتان ؛ یه چیزی ته دلش بهش هشدار میداد که شاید اون منتظره یه فرصتِ طلاییه تا از دختر فقط کمی اعتماد بخره و بعد با خیالی راحت اونو تصاحبش کنه ، اصلا از کجا معلوم که اونم با این باندِ خلافِ قاچاقچی همدست نباشه؟ “ همین حس بود که باعث میشد تا دختر بشدت از هربرخوردی با صاحب این خونه بپرهیزه . فقط دلش میخواست از این قفس باشکوه و از این خدمتکار مسنی که یک لحظه راحتش نمیزاشت فرار کنه .
توی همین افکارِ تلخ غرق بود که مردِ موبوری که کنار کاپیتان ایستاده بود به سمتش اومد. تارا با وحشت همونطور چهارزانو کنار تخت لغزید و خودشو تو سه گوش دیوار قایم کرد . حالا مردِ غریبه داشت باهاش انگلیسی حرف میزد اما ترس و وحشتِ بیش از اندازه ی دختر مانع این میشد تا حرفاشو درک کنه . وقتی که مردِ موبور جلو اومد و با یکی از دستهاش بازوی دخترک رو لمس کرد ترسِ تارا به نقطه ی اوجش رسید و همونطور که اشکهایی پردرد بی اختیار از چشماش فرو میریختن به فارسی نالید :« ـ ولم کن…بهم دست نزن…خواااااهش میکنم…» درست لحظه ای که مرد موبور تارارو میکشید تا اونو به سمت تخت ببره ؛ کاپیتان با عصبانیت جلو اومد و مانعش شد ؛ جمله ای رو به همون زبانِ بیگانه سرِ مرد فریاد کشید و تارا هم به اندازه ای وقت خرید تا از زیر دستِ مرد به کنج دیگه ی اتاق فرار کنه و پشت میز تحریر بزرگی که روبروی پنجره بود ، پناه بگیره .

« ترکیه ؛ اســــتانبول »

ریحانه داخل اتوبوسی به مقصد بُدروم نشسته و صورت عرق کردشو به شیشه چسبونده بود . کنارش یه پسر تُرک و پرچونه با نگاههای گاه و بیگاه و با اصرار بر تعارف یه بسته بیسکوییت ، سخت کلافش کرده بود . ریحانه اخم کرد ، با نگاهی بدعُنُق بالاخره دستشو جلو برد و بیسکوییتی کرم دار رو از بسته ی داخل دستهای پسرک بیرون کشید تا بلکه آقا دست از سرش برداره ! هنوز بیسکوییت کرم دار رو به دهانش نبرده بود که حالش بشدت به هم ریخت و احساس کرد فَوَرانی عظیم از اعماق معدش داره به سمت گلوش هجوم میاره . بدون اینکه کنترل بدنش رو داشته باشه باشه عُق زد و با همه ی وجود سعی کرد از خالی شدن معدش داخل اتوبوس جلوگیری کنه . پسرِ کنارِ دستش با فریادی ناگهانی رو به راننده گفت : « نگهدارید نگهدارید ، انگار این خانوم حالشون خوب نیست »
وقتی ریحانه ؛ خم شده روی علف های کنار جاده برای بار هشتم با احساسی خفقان آورعق زد و با بیحالی چارزانو روی زمین افتاد ، متوجه شد پسری که توی اتوبوس کنارش نشسته بود داره آروم شونه هاشو ماساژ میده . یه نگاه کوتاه به راننده ی اوتوبوس و مسافرهای بی حوصلش ، که با اخم تماشاش میکردن ، کافی بود تا خودشو از روی زمین جمع و جور کنه و با سرگیجه دوباره سوار اتوبوس بشه . وقتی پسرِ غریبه با صدایی آهسته حالشو ازش پرسید ، خودش هم نمیدونست که باید چی جواب بده . اصلا نمیدونست که برای چی این همه احساس ضعف و خستگی میکنه . بقیه ی راه تو سکوتِ مطلق گذشت و دخترکِ رنجور پشت صورتکی از آرایش تنها به آدرسی فکر میکرد که میتونه سرنخی برای یه کشف بزرگ باشه . نزدیک غروب خورشید بود که ریحانه با مشقت و سختی زیاد خودشو رسوند مقابل منزل کوچکی که میباست خونه ی همون دختر باشه .
خونه ی قدیمی ساز با چنتا پله ی کوتاه به یه ایوان کوچک میرسید و میشد از پشتِ پنجره های قدیمیش که با بی دقتی به رنگ آبی آسمونی درومده بودن ، سوسوی نوری رو تشخیص داد . ریحانه دستشو جلو برد تا در بزنه . قلبش گرومپ گرومپ صدا میداد ، هنوز دست لرزونش جایی میون زمین و آسمون مردد مونده بود که درِ خونه با تقه ای محکم باز شد و دو تا دختر بچه ی کوچیک همراه پسری بزرگتر از خونه بیرون اومدن و با خنده از پله های ایوون پایین رفتن . کوچکترین دختر روی پله ی سوم زمین خورد و قبل از اینکه اشکاش سرازیر بشه ریحانه به سمتش دوید ، از روی زمین بلندش کرد و بهش خیره شد . دختربچه موهای بلوند بافته شده و جثه ای نحیف داشتو صورت لاغرش با حالتی مابین گریه و بُهت به غریبه ای که با محبت درآغوش کشیده بودتش دوخته شده بود . ریحانه یه جایی ته دلش از نگاه دختربچه لرزید . بیهوا متوجه شد که انگار خیلی وقته با یه همچین حسی ـ احساس محبت و پاکیِ یه بچه ـ بیگانست . سکوت ریحانه و بهت و حیرت دختربچه خیلی به طول نینجامید . ریحانه با شنیدن صدای زنی که فرزندش رو فرامیخوند از جا پرید و درست مقابل چهره ی زنی رنگ پریده از جا بلند شد .
دختربچه با حرکتی شتاب زده دستهاشو دور کمر زن حلقه زد و خودش رو به شکم برآمدش چسبوند . نگاه مبهوت ریحانه از شکم برآمده ای که ماههای آخر بارداری رو نشون میداد به سینه ها و بازوهای لاغر و از اونجا بروی چهره ی منجمد و بی احساس زن قفل شد . بعدِ دقایقی کشدار با زبونی که انگار کلمه هارو به زحمت ادا میکنه در جواب ابروی بالا انداخته ی زن زمزمه کرد : شیرین خانوم؟
چهره ی زن با تغییری ناگهانی رنگ باخت . گونه های استخونیش کمتر از چند ثانیه ارغوانی شدن ، یجوری که انگار دخترک کلمه ای رو تلفظ کرده که جزو منفورترین واژه های عالمه . همونطور که سعی داشت حیرتشو با ته رنگی از نگرانی از نظرها مخفی کنه با صدایی آهسته جواب داد : ـ تو کی هستی ؟
ریحانه همزمان با قوذت دادنِ آبِ دهانش رو به زن جواب داد : ـ توضیخ میدم اما قبلش باید باهاتون حرف بزنم
زن با بدگمانی در حالیکه دختربچرو به سمت خونه روانه میکرد غرید : ـ من حرفی برای زدن ندارم اشتباه گرفتی
ریحانه در آخرین لحظه ای که زن میخواست وارد خونه بشه و درو ببنده از پشت بازوشو گرفت و برای اولین بار طی این مدت اشکاش جاری شد : ـ خواااااهش میکنم شیرین خانوم…التمااااست میکنم به کمک احتیاج دارم و تنها کسی که میتونه کمکم کنه فقط تویی . به خدااااا فقط چند دقیقه مزاحمت میشم بعدش قسم میخورم که دیگه منو نبینی
زن نگاهی نفرت بار به ریحانه انداخت اما جایی در اعماقِ چشمان بیرحمش میشد برقی از تردید و همدردی رو دید . با نگاهی سرسری به درِ بسته ی خونه ی همسایه ها چشم دوخت ، اندکی تردید کرد و بعد با بدگمانی از مقابل در کنار رفت تا ریحانه داخل شه و پشت سرش در رو خیلی سریع بست .
خونه ی زن کوچیک و کمی بهم ریخته بود اما هرچی که بود ، خونه * بود و این لفظ ریحانرو آروم میکرد . مادامی که خیلی خلاصه ماوَقَعِ زندگیش رو برای شیرین تعریف میکرد ، زن با لیوانی قهوه در دست و صورتی که ازش هیچ چیز رو نمیشد خوند ، فقط به حرفهاش گوش میداد . زمانیکه ریحانه بحث رو به انتقام جویی و هدف زندگیش و روز و شبهایی که فقط با یک آرزو سپری میشدن کشوند چشمهای زن برقی زد و بعد از مکثی طولانی زمزمه کرد : ـ من از همه چی کشیدم بیرون…
ـ میدونم اما…بهم گفتن تو مدتی باهاشون کار میکردی
ـ کی بهت گفته؟
ـ این مهم نیست…فقط فقط ازت میخوام کمکم کنی . یه نشونی یا آدرسی که منو به مرکز این کثافت خونه برسونه… فقط همین . قول میدم هیچ دردسری واست درست نشه . فقط میخوام وارد این باند بشم . یکی از مهره های اصلی واسم کافیه
زن با حالتی بیتفاوت غرید : ـ هه فکر کردی به همین راحتیه ؟ مطمئن باش مهره های اصلی کیلومترها با اینجا فاصله دارن . حتی اگه به یکیشون هم دست پیدا کنی فکر کردی با دست خالی میتونی بلایی سرشون بیاری؟ زهی خیال باطل… فقط خودتو بدبخت میکنی…
ـ دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم
وقتی زن برای سرکشی غذا به طرف اجاق گاز رفت ، ریحانه دلش برای بار هزارم تو طول روز پیچ خورد و همون احساس وحشتناک حالت تهوع برای چندمین بار وجودشو گرفت . وقتی سعی کرد منشا بویی رو که باعث حال خرابش شده پیدا کنه ، زن با بدگمانی غرید :
ـ مطمئنی چیزی برای از دست دادن نداری؟
ریحانه مکث کرد . انگار که جرقه ای ته دلش روشن شده باشه یه آن ته دلش خالی شد اما نزاشت صحبتشون به حاشیه کشیده شه .
ـ نمیخوام در مورد گذشته حرفی بزنم اما میدونم تو تنها کسی هستی که میتونی حالمو درک کنی… مسیری از زندگی که خودت انتخاب نکردی و به خاطر یه مشت آشغال آلودش شدی . بدون اینکه لذت ببری باید همخوابه ی هزاران مرد باشی و شبهارو با کابوس اینکه چجوری پاکیتو ازت گرفتن صبح کنی…این انتخاب من نبود . حالا که اینجوری شده دیگه واقعا* چیزی برای از دست دادن ندارم .
شیرین پشتش رو به ریحانه کرده بود اما توی آنچنان رویای غریبی غرق بود که فقط صدای گوشخراش تلفن تونست از اون رویا بیرونش بکشه . وقتی بعد جواب دادن شتاب زده به سمت ریحانه برگشت ، توی قیافش برقی غیرطبیعی میدرخشید .
ـ بلند شو باید بری . شوهرم داره میاد خونه
ـ شیرین خانوم من…
زن اجازه نداد ریحانه حرفشو تموم کنه ، روی یه ورقِ پاره شده آدرس و شماره ای رو یادداشت کرد و گفت : ـ تنها کسی که میشناسم فقط همینه . فکر نمیکنم به این راحتیا بتونی ببینیش . سرکرده ی باند هم نیست اما اون زمانی که میشناختمش مسئول هر برو بیایی به ترکیه خودش بود. مهم ترین کسی که میشناختم و البته یکی از بیناموس ترینا الان از وضعیتش بی اطلاعم…
ریحانه ورق رو از دستای زن گرفت اما شیرین حتی اجازه ی کوچکترین حرفی رو بهش نداد و از خونه بیرونش روند . دخترک فقط به اندازه ی یه تشکر خشک و خالی تونست دهن باز کنه . همون شب بدون هیچ وقفه ای با اتوبوس به استانبول برگشت و با اینکه اصلا حال خوشی رو احساس نمیکرد ، از خستگی زیاد تمام طول راه رو خوابید و تمام مدت توی رویای نصفه و نیمش فقط یک اسم جلوی چشماش میرقصید : « فیرات آکین »

یک هفته از زمانیکه شیرین اسم و آدرس فیرات رو بهش داده بود میگذشت ، اما دختر جرات نداشت قدم از قدم برداره . میترسید تا رویای خوشش با خلا نبودن همچین مردی یا پیدا نکردن مهره ی اصلی این باند ، برای همیشه نابود بشه . ریحانه میترسید . دستش به هیچ جایی جز همین اسم و آدرس بند نبود و میترسید آخرین امیدش حبابی بیش نباشه اما در عین حال این رو هم خوب میدونست که باید جلو بره . توی این چند روز همه جوره خودشو برای این دیدار آماده کرده بود اما وقتی لحظه ی اجرای نقشه میرسید یجورایی پاشو از بازی پس میکشید . ته دلش احساس ضعف میکرد و نگران بود که نقشش تا اون اندازه ای که امید داره قوی نباشه . توی این یه هفته سعی کرده بود همه جوره به قیافه و هیکلش برسه و دیالوگهای دروغینی رو که در مورد گذشتش ساخته بود بارها و بارها مقابل آینه ی محل اقامتش تکرار میکرد . انقدر خوب توی نَقشِش فرو رفته بود که حتی اگه شبنم ـ همون دختری که اولین بار به سمت این منجلاب هدایتش کرد ـ هم اونو میدید ، محال بود بتونه بشناسدش . با اینحال شبِ قبل از رفتن برای ملاغات فیرات و بازی کردن سکانس اصلی ماجرا ، شور و استرس عجیبی رو توی وجودش حس میکرد . یه نگرانیِ عمیق ، درست از جنس همون نگرانی هایی که وقتی خانواده ای داشت و دختر پاکی بود با دعا کردن و راز و نیاز رفع میشد . الان یجورایی به حماقتو سادگی اونروزاش میخندید اما اونشب یکی از همون شبهایی بود که به حمایت همون خالقی که در حال حاضر ”دروغین“ میخوندش احتیاج داشت . خودش هم دیگه نمیتونست بود و نبود یک ”خدا“ رو باور کنه اما با اینحال برای تسکین روح زخم خوردش اونشب برای اولین یا شایدم آخرین بار دعا کرد تا مسیرش برای این هدف هموار باشه .
فردا حوالی غروب بود که با ظاهری خیره کننده به سمت خیابان تارلاباشی براه افتاد. وقتی مقابل آدرسی که شیرین بهش داده بود از تاکسی پیاده شد ، چنتا نفس عمیق کشید و موهای بلند و پیچیده شده اش رو از روی شونه کنار زد . دخترک انقدر غرقِ استرس و نگرانی بود که متوجه نشد با مردی که همون لحظه از در یکی از خونه ها بیرون اومده برخورد کرده . ریحانه درست وقتی به خودش اومد که یه پرونده ی کَت و کُلفت با ورق هاش زیر پاهاش پخش زمین شد . بدونِ اینکه حواسش باشه درحالیکه سرتاپاش از استرس میلرزید روی زمین خم شد و طبق عادتِ همیشگی و به فارسی تند تند نجوا کرد : « واقعا متاسفم ببخشید » بعد انگار که یادش افتاده باشه که نبایست فارسی حرف میزده سرشو بلند کرد تا از فرد مضروب به زبان خودشون عذرخواهی کنه اما وقتی لبخند مردی رو که باهاش تصادف کرده بود ، دید درجا خشکش زد .
مرد ، ظاهرِ چندان دلچسبی نداشت اما بسیار خوشپوش بود . موهای جلوی سرش ریخته و دماغی قوسی شکل و اندکی بزرگ داشت اما چشمان سیاهش پر از حیرت و لبخندی دوستانه به دخترکِ پریشون زل زده بودن . وقتی مرد خم شد تا پروندرو از ریحانه بگیره با صدایی آروم و کلامی شیرین به فارسی زمزمه کرد : « اشکال نداره خانومِ زیبا »
ریحانه که انگار حسابی جا خورده بود با تته پته نالید : ـ شش ش شم شما ایرانی هستین؟
مرد که حالا پروندرو با دقت زیرِ بغلش میزد خندید و زمزمه وار گفت : ‍ـ قیافم جورِ دیگه ای نشون میده؟
ریحانه بدون اینکه از جاش تکون بخوره با چشمانی گشاد شده جواب داد : ـ نه ینی بله… ینی راستش انتظار نداشتم… چه تصادف جالبی!
مرد دستش رو به رسم ادب جلو آورد و با همون لحن آروم اما کمی شوخ گفت : ـ بله تصادف جالبی بود… ـ اندکی مکث کرد و ادامه داد ـ انگار حواستون حسابی جای دیگه ای مشغول بود که منِ به این گندگی رو ندیدید!
دخترک با خنده ای عصبی حرفِ مرد رو تایید کرد : ـ درسته داشتم دنبال یه آدرس میگشتم واقعا متاسفم
ـ عیبی نداره ! همون عذرخواهی ناگهانیتون به زبان شیرینِ فارسی به تمام اینا میرزید! البته قیافه ی جاخوردتون هم بعد اون عذرخواهیه سرسری واقعا دیدنی بود . حالا کمکی از دستِ من برمیاد؟
ریحانه لبخند زد : ـ نه ممنون ، فکر میکنم آدرسی که دنبالشم همینجاست
ـ در هر صورت خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بهتون بکنم . به نظر میاد توی این شهر غریبید! ـ مرد کارتی رو از جیب کتش بیرون آورد و به سمت دخترک گرفت ـ منم ساکن ترکیه نیستم اما اینجارو مثل کف دستم میشناسم . این معرفتِ عمیق رو هم مدیونِ رفت و آمدهای مکرر به استانبولم!!! خلاصه اگه بتونم خدمت موقتی به یه هموطن بکنم خوشحال میشم!
ریحانه با دستی لرزون کارت رو گرفت و آهسته گفت : ـ ممنونم
ـ واقعا تصادفِ جالبی بود خانومِ راننده! ایندفعه بیشتر احتیاط کنید مبادا یکی دیگرو زیر بگیرید . الان همه مثلِ من خوش اخلاق نیستن!
ریحانه سعی کرد در جوابِ این شوخی بزور لبخند بزنه . وقتی مرد با قدمهایی تند ازش دور شد و کمی جلوتر ، داخل یه ماشین شیکِ مشکی رنگ نشست ، دخترک پیشِ خودش فکر کرد : ـ یه طعمه ی خوب و پولدارـ و کارت رو داخل کیفش چپوند غافل از اینکه این مرد چیزی بیشتر از یه طعمه بود که خدا سرراهش قرار داد .

پرس و جوی دخترک برای دیدارِ با « فیرات آکین » به هیچ نتیجه ای نرسید . روزی که ریحانه خسته و مغموم بعد بارها تلاشِ بیهوده برای دیدار با آکین روی تختخوابش ولو شد به خودش و همه ی نقشه هاش لعنت فرستاد . دیدنِ فیرات به همین راحتی هام که فکر میکرد نبود . حتی بعد از اون دیدارِ کوتاهِ با واسطه ای که به سختی تونست ترتیبشو بده ، به این نتیجه رسید که هیچ چیزی جز نگاههای بی تفاوت و جواب های تند از فیرات که مردی بسیار باهوش و آبزیرکاه بود نصیبش نمیشه ، چه برسه به اینکه بخواد داخلش نفوذ کنه و از اونجا به سردسته ی باند برسه . تقریبا از اجرای نقشه هاش ناامید شده بود که یه درگیری تازه به مشکلاتش اضافه شد .
اونروز عصر به خاطر ضعف و دلپیچه های مداومش تصمیم گرفت بره دکتر و همین ویزیتِ ساده بدترین اتفاق زندگیش رو رقم زد . به تشخیص پزشک ، ریحانه باردار بود و تازه وارد هفته ی هشتم حاملگی میشد . دخترک با رنگ پریده و برگه های آزمایش روی تخت خوابش ولو شد و حرفهای دکتر رو مرور کرد . ” یه جنین ، یه موجود زنده توی وجودش داشت شکل میگرفت و حتی قلب کوچیکشم تشکیل شده بود . یه بچه از جنس خودش ، یه موجود دوست داشتنی و بیگناه …“ / ریحانه لبهاشو جوری گزید که طعم گسِ خون در کمتر از چند ثانیه دهنش رو پر کرد . زیر لب با صدایی ماتم زده غررررید : ـ آره یه موجود بیگناه که از بزرگترین گناهِ عالَم بوجود اومده ، بچه ای که پدرش معلوم نیست میشه یه حروم زاده ی بیخانمان
همونشب با دلی پردرد تصمیم گرفت هرجوری شده از شر بچه خلاص بشه . از فکر اینکه این موجود زنده بچه ی یکی از اون عراقیهای متجاوز باشه به خودش لرزید . شاید این تحفه ی کوچولو ، بچه ی بازپرسی بود که اولین بار بهش تجاوز کرد…یا نطفه ی اون سربازهای وحشیِ لب مرز…یا پلیسهای بیرحمِ بازجویی…شایدم بچه ی اون پیرمردی بود که توی اون فاحشه خونه با دو تا تلنبه آبشو تو کسش خالی کرد چون از کاندوم خوشش نمیومد .
دخترک با بیاد آوردن این خاطرات نفرت بار به خودش لرزید و همونشب از اتاقش خارج شد تا از شر بچه ای که قلب کوچیکش مثل یه ماهی بیگناه میتپید ، خلاص شه .
ریحانه هرگز تصور نمیکرد توی زندگیش چیزی از تجاوز دردناک تر و مخرب تر وجود داشته باشه اما مادامی که روی تخت ، زیر نور مهتابی خوابیده بود تا تکه ای از وجودشو از بدنش جدا کنن ، متوجه شد از دست دادن موجودِ کوچکی که توی بدنش داشت پا میگرفت از تجاوز دردناک تره . با درد جسمانیش میتونست کنار بیاد اما هنگام سقط جنین ، انگار که دوباره شاهدِ تمام اون لحظه های دردناکِ تجاوز باشه ؛ تک تکِ اون ثانیه های زجرآور ، دوباره و با درد براش تکرار شدن . با یادآوری تک تکِ اون روزهای سیاه و احساسِ دردِ ناشی از خالی شدن رَحِم انقدر حالش رو به وخامت رفت که بی اختیار دنیا جلوی چشمهاش تیره شد و آخرین صحنه ای که دید ، پرستارهای هراسون بودن که با نگرانی ، چیزی رو داخل سرمش تزریق کردن…

دخترکِ رنجور داخل بیمارستانی چشم از هم گشود که تمام نقاطش واسش غریب و ناآشنا بود . کمی طول کشید تا بیاد بیاره برای چی اونجا بستریه . آخرین چیزی که یادش میومد یه مرکزِ خصوصیِ گمنام بود و دو تا پرستار و یه دکترِ بداخم . یادش اومد که قرار بود از شرِ مهمون ناخونده ی توی دلش خلاص شه ؛ اما پس اینجا چیکار میکرد؟ . ریحانه بی اختیار دستش رو بروی شکمش گذاشت و چشمهاشو بست و سعی کرد اتفاقات رو مثل جورچین کنار هم بچینه . دخترِ رنگ پریده دقایقی بعد با صدای آشنای کسی که حالشو میپرسید از خلسه بیرون اومد و با دیدنِ همون مردِ ایرانی که چند هفته قبل دیده بود به قدری شوکه شد که از روی تختش چند وجب به عقب پرید و آنژیوکد داخلِ دستش ، با شدت به میله ی کنار تخت گیر کرد . این برخوردِ ناجور باعث شد چشمهاش از دردِ زیاد خیس بشه . مرد ؛ با احتیاط دست ریحانرو تو دستاش گرفت و درحالیکه به آرامش دعوتش میکرد با خنده توضیح داد که ” دو شبِ پیش دکتری از یه مرکزِ خصوصی با موبایلش تماس گرفته و گفته که خانومی به اونجا مراجعه کرده و بدلایلی حالش رو به وخامت رفته و باید به بیمارستان منتقل بشه “.
ریحانه مادامی که مردِ ایرانی براش توضیح میداد که چرا اونجاست با دهان باز و بی هیچ کلامی نگاش میکرد : « مرکز بهم گفت چون اونا نمیتونن مسئولیت کسی که حالش رو به وخامت رفترو قبول کنن باید تورو سریعا به بیمارستان منتقل کنم . مثل اینکه شمارمو از داخل جیب کتت پیدا کردن و چون تنها شماره ای بود که توی وسایلت داشتی فکر کردن که حتما من باید از آشناهای نزدیکت باشم . منم خیلی سریع خودمو رسوندم و …» ریحانه دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه اما نتونست ، مرد همچنان لبخند بر لب داشت و خیلی آهسته پشت دستهای دخترک رو میمالید : « نگران نباش ، دکترا گفتن خطر رفع شده . روی منم تا هرکجا که بخوای میتونی حساب کنی… ، نمیدونم از شانست بود یا بختِ بلند من که کارتَم رو توی جیب کُتِت پیدا کردن… چی کار کردی با خودت دخترجون؟ »

ریحانه باز هم نتونست چیزی بگه . در عوض ، چند قطره اشک از چشماش به پایین غلطید و این سرآغاز آشناییش با مردی بود که سرنوشتشو برای همیشه تغییر داد . آغاز آشناییش با * پاشا بهرامی فَر* ، آشنایی ای که ظرف مدت کوتاهی به ازدواج انجامید و دخترک برای اولین بار در زندگیش ، کنار مردی که جز خوبی چیزی در بطنش نبود تونست سالی رو با عشق و آرامش سپری کنه ، غافل از اینکه سرنوشت براش بازیهای گریزناپذرتری رو زیر سر داشت . بازیِ تلخی که ریحانه خودش خواست به سرانجامش برسونه… شاید اگر همون بازیو نصفه نیمه ولش میکرد میتونست طعم این خوشبختی رو برای همیشه حفظ کنه ، اما نخواست .

ـ 1 ســـــــــــــــال بعـــــــــــــد ـ

« اتریش ، سالزبورگ »

تارا سرازیری میون بُرِ کوهستانو به طرف عمارتِ کاپیتان پرواز میکرد . چشماش غرق اشک بود و فقط میخواست هرچه زودتر به مرد برسه . کلِ راهِ دانشگاهِ بزرگِ سالزبورگ تا عمارتو یک نَفس دویده بود و جزوه ی کَت و کُلُفتِ زبان ، میون دستهای لرزونش سنگینی میکرد . با دست راستش هدیه ی ماکسیم رو جوری محکم نگه داشته بود ، گویی میترسید که اون ورقهایی که براش حکم طلارو داشتن ، از دستش در برن . وقتی با دو از مقابل راننده ی جوانِ کاپیتان رد میشد ، اصلا متوجه نگاه سنگین و حسرت بارِ مرد به روی خودش نشد . واقعیت این بود که تارا با دختری که درست ، یکسالِ پیش پاش رو توی این عمارت گذاشت ، زمین تا آسمون فرق میکرد. حالا اون دخترِ لاغر و تکیده ی زرد رنگ ، تبدیل شده بود به یه بانوی جوانِ 24 ساله که پر از شورِ زندگی و انرژیه . آبی که اینمدت زیرِ پوستش رفته بود ، گونه های تپلش رو گلگون میکرد و موهای بلندِ قهوه ایش با تابِ فوق العاده زیبایی ، اندامش رو تا پایین شونه ها زینت میداد . بدنِ کشیده و توپُرِش با اون ساق های زیبا و کمرِ باریک هر مردی رو مجذوب میکرد و راننده ی جوانِ کاپیتان هم از این صفِ مردان مستثنی نبود .
تارا اما بدونِ کوچکترین اهمیتی به پسرِ جوان ، خودش رو از پله های سنگیِ عمارت بالا کشید و از مقابل ترزا ، مستخدمه ی مسنِ منزل که با حیرت نگاش میکرد گذشت تا خودش رو به اتاقِ کارِ کاپیتان در طبقه ی اول برسونه . وقتی بی مقدمه درو باز کرد و خودشو داخل انداخت ، ماکسیم پشت لب تابش غرقِ گفتگوی تلفنی با شخصی بود که در ظاهر ، یکی از مافوق های نظام بنظر میرسید اینو از ژست های توام با احترام کاپیتان و سخنان مودبانه اش متوجه شد . دخترک بدونِ اینکه اهمیتی به شخصی که پشتِ خط بود ، بده با عتاب خودشو تو بغلِ مرد انداخت و باعث شد تعادلِ مرد بهم بخوره و تلفن از دستش بزمین بیفته . تارا با اشک دستهاشو دور گردنِ مردِ حیرت زده قلاب کرد و درحالیکه با تمام وجود اونو در آغوش میفشرد زمزمه کرد : ـ ماکسیم باورم نمیشه…باورم نمیشه…
کاپیتان با محبت دخترک گریون رو نوازش کرد اما تارا هنوز زیرِ لب داشت با بهت و حیرت و با گریه زمزمه میکرد ” واقعا احمق بودم که از روزِ اول تورو دشمنِ خودم میدونستم… من اشتباه میکردم و حالا میتونم قسم بخورم که عزیزترین شخص زندگی من تویی ماکسیم . این همه بهم محبت کردی و هیچ وقت اجازه ندادی کسی آزارم بده اما با اینحال من همیشه بهت بی اعتماد بودم . این کارِت ضربه ی آخری بود که باعث شد برای همیشه به خودم بیام و بفهمم که تو از دنیا هم برام با ارزشتری و اگه تا به امروز اینو نفهمیدم به خاطر احمقیِ خودم بوده . فقط حیف که نمیتونم بهت بگم الان چه حــــــــالی دارم . وقتی جزوَرو باز کردم و بلیطهارو لاش دیدم انقدر شوکه شدم که همونجا از کلاس اومدم بیرون و …“
دخترک نتونست به حرفهاش ادامه بده و با شدتِ بیشتری شروع به گریستن کرد . مرد ، با مهربونی انگشتهاشو لای موهای نرمش فرو برد و پیشونیشو بوسید . تارا تو بغلِ کاپیتان جا به جا شد و اجازه داد تا ماکسیم اشکهاشو از روی گونه های سرخش پاک کنه . وقتی دخترک به چشمهای آبی و صورتی که چین و چروک های 56 سالگی احاطه اش کرده بود خیره شد ، لبخند زد و خودش با اختیارِ خودش صورتشو جلو برد تا لبهای گرمِ مرد روی لبهاش چفت بشه .
ماکسیم بعد از کامی شیرین از لبهای دختر سرشو عقب برد و زمزمه کرد : « از تصمیمت مطمئنی؟ » تارا پیشونیشو به پیشونیه عرق کرده ی مرد چسبوند و جواب داد : « تابحال به این مطمئنی نبودم ، برمیگردم . نگاهِ دیگران برام مهم نیست . من از این به بعد سرنوشتمو فقط کنارِ تو قبول دارم ماکس » کاپیتان لبخند زد ، تارا هم در جواب لبخند زد ، اما لبخندش با دستِ ماکسیم که از زیرِ پیراهن به سمت کمرش میرفت تبدیل به قهقهه ای کشدار شد و وقتی مرد دخترک رو کامل بغل گرفت ، تا فارغ از کار ، دنیا و زندگیِ روزمره عشقِ تازشو به سمتِ تخت خواب ببره ؛ بلیطِ پروازِ به سمتِ ایران از دستهاش بروی زمین افتاد .

« شهر ولز ، بریتانیا ؛ اتاق بازجویی »

ـ از اول تعریف کن ، همه چیز رو از اول و دقیق .
ـ اسم اصلیم ریحانست . ریحانه معصومی نژاد اما از وقتی از ایران خارج شدم همه منو با اسم ”ریحانا“ میشناسن . تک دختر یه خانواده ی به اصطلاح با اصل و نَسَب…پدرم با اینکه از مادرم جدا شده بود اما هر وقتی که میتونست جایی گیرش میورد مثل سگ کتکش میزد… میدونین گاهی اوغات رو پیشونیت نوشته شده که…
ـ این چرت و پرتا چیه که میگی؟ برای درد و دل کردن اینجا ننشستی! از اونشب بگو . شبِ قتل
ـ منظورتون همون شبیه که مجبور شدم بچمو که یه تیکه از وجودم بود سقط کنم ؟ … شبِ وحشتناکی بود . حتما میدونین که مادر بودن با وجود هر زنی آمیخته شده اما باز هم با این وجود مجبور شدم بچه ای رو که از کودکی رویای بزرگ کردنشو تو سر میپروروندم بکشم . مجبور شدم با اینکه دوسش داشتم از بینش ببرم و همشم به خاطر اون کثافتا…نمیدونستم بچه از کودومشونه…اون شب تنها قتلی که مرتکب شدم قتل بچم بود…
ـ ببین دختر جون ، الان که اینجا نشستی جرمت به اندازه ای سنگین هست که با هیچ ترفندی نمیتونی از زیرش در بری حتی اگه خودتو بزنی به اون راه ! پس به نفعته با پلیس همکاری کنی . حتما میدونی که تنها مظنون به قتل * تیمور بهرامی فَر* هستی ! اونم به ضرب 36 ضربه چاقو . اونجوری که تو شواهد نوشته پسرِ ایشون ، جنابِ پاشا بهرامی فَر تنها شاهد این قضیه بودن . شما با آقای پاشا بهرامی فَر چه نسبتی داشتید و اونشب توی خونه ی تیمور بهرامی فَر چه اتفاقی افتاد؟

ریحانه بدونِ اینکه نگاهشو بالا بیاره و به بازپرس انگلیسی نگاه کنه ، بعد مکثی طولانی زمزمه کرد : ـ پاشا شوهرم بود . سالِ پیش خیلی تصادفی باهاش آشنا شدم . نمیدونستم قراره وارد خانوادش بشم . حتی درست نمیشناختمش فقط میدونستم که مرد خوبیه . 12 سال ازم بزرگتر بود و وقتی توی استانبول کسی رو نداشتم خیلی اتفاقی و مثل یه فرشته ی نجات سرِ راهم سبز شد . بعد که بیشتر شناختمش بیشتر ازش خوشم اومد . برام از خانوادش گفت از کارش و از زندگیش . تابحال هرگز اسم خانوادشو جایی نشنیده بودم . وقتی بیشتر بهش نزدیک شدم باهام درد و دل کرد . گفت با پدرش سرِ یسری مسایل مشکل داره . پدرش خیلی ثروتمند بود اما هربار که از پاشا میپرسیدم کارِ پدرت چیه بهم چیزی نمیگفت . آخرسر فهمیدم خودشم درست نمیدونه پدرش چیکار میکنه . چند ماه بعد از آشناییمون بهم درخواست ازدواج داد . باورم نمیشد که با اوضاع بدم یروز بتونم ازدواج کنم اما پاشا بهم یاد داد که اگه خودت بخوای دوباره هم میشه زندگی کرد . من تک تک روزای خوشِ زندگیمو مدیونشم و از تنها کسی که توی این ماجرا شرمندم فقط پاشاس . امیدوارم یروزی بتونه منو ببخشه .
ـ از تیمور بگو؟ از شبِ قتل؟
ـ بعد ازدواج با پاشا تقریبا همه چی داشت یادم میرفت . گذشته ی تلخِ زندگیم و روزای سختم… اما انگار خدا نمیخواست این پرونده بدون جواب تموم شه . انگار بین همه ی اون دخترای قربانی من انتخاب شده بود تا انتقامم رو بگیرم . جرقه ی همه چی هم از شبی شروع شد که پاشا یه مدتی بعد از عروسی به اصرارباباش منو برد به خونه ی پدریشون توی ولزِ انگلستان . پدرِ پاشا ؛ تیمور رو سرِ مراسمِ ازدواجمون دیده بودم اما تابحال نشده بود که باهم بریم خونش . مردِ عجیبی بود ، یه پیرمرد فوق العاده شیکپوش و مقرراتی . اخلاق های عجیبی داشت . زیاد حرف نمیزد اما با من به عنوان عروسِ تنها پسرش روابطِ خیلی خوبی داشت . همون اولِ ورودمون یه جشنِ بزرگ و باشکوه گرفت با کلی هدایای گرون قیمت . حس کردم بین اون و پاشا یه دلخوریه قدیمی وجود داره که باباش اینجوری و با این شیوه میخواد از دلش در بیاره . هنوز دو هفته بیشتر از اقامتمون نگذشته بود که مثل پدرِ خودم باهاش راحت شدم . انقدر دبدبه و کبکبه داشت که همیشه برام جای سوال میشد که چجوری تونسته این همه مقام و منزلت بدست بیاره . اونشب . همون شبی که همه چیرو فهمیدم تو اتاق ، کنارِ پاشا دراز کشیده بودم . پاشا خواب بود اما من نمیدونم چرا خوابم نمیبرد . بی اختیار رفته بودم توی فکر روزای سیاهِ گذشتم . به خودم فکر میکردم . به خودم و خانوادم و روزای سیاهم و باز سرنوشتی که باعث آشناییم با پاشا شد . نیمه های شب بود که از تخت و اتاقمون اومدم بیرون تا توی خونه یکم گشت بزنم بلکه بعدش بتونم یذره بخوابم . وقتی از راهرو میگذشتم دیدم تیمور بابای پاشا داخلِ تراسِ بزرگ تنها نشسته و سیگار میکشه . انگار که منتظر چیزی یا واقعه ای مخصوص باشه ، حسابی تو فکر بود و دودِ غلیظ سیگارش نمیزاشت صورتش درست دیده شه . رفتم پیشش و بهش گفتم بابا دکتر گفته سیگار برای قلبتون خوب نیست ، اونم اینموقع شب! . به حرفام گوش نمیداد ، کاملا واضح بود فکرش جای دیگه ای درگیره . میدونستم مشکل قلبی داره اما انگار این سیگار بزرگای برگ به جونش بسته بود . کم کم با چنتا پُکِ عمیق سُرفش گرفت و منم رفتم از تو اتاقش قرصاشو بیارم . اونجا بود که همه چیزو فهمیدم
ـ کامل توضیح بده . از کجا فهمیدی؟
ـ کنارِ میزِ دراور 3 تا موبایل بود . میدونستم به من ربطی نداره اما وقتی قرصارو برداشتم و اومدم برم بیرون یکی از همون موبایلا زنگ خورد . اول توجهی نکردم اما انگار دست بردار نبود . نه یه بار نه دوبار بلکه چندبار پشت هم زنگ میخورد . نمیدونم از سر کنجکاوی بود یا چیز دیگه اما گوشیو ورداشتم تا بگم که بابای پاشا تو اتاقش نیست تا جواب بده و بهتره که بعدا تماس بگیرن . دکمه ی پاسخو زدم و اولین چیزی که شنیدم خونو تو کل بدنم منجمد کرد : ” احتشام خان کار تموم شد . محموله رسید سلیمانیه عراق “

دیگه نفهمیدم چی شده . انگار تو یه لحظه یه واقعیت چندسالَرو فهمیده باشم ، زیرِ وزنش خورد شدم . اولین چیزی رو که توی یه بشقاب جلوی دستم بود ورداشتم و رفتم به سمت بالکن . دستام میلرزید و اشک تو چشمام جمع شده بود . اون مردی که منو و خیلیهای دیگه مثل منو به خاک و خون کشیده بود و با هزینه ی این خونها کاخ ساخته بود جلوی روم ایستاده بودو منم با یه چاقو درست پشت سرش . وقتی که برگشت طرفم یه آن قیافه ی اون بازپرسِ عوضیِ لب مرز که بدون رحم آلتِ کثیفشو با درد فرو کرد تو تنم ، اومد جلوی چشمام و اولین دشنه ی چاقورو با همه ی زورم فرو کردم تو تنش . بعدشو دیگه یادم نمیاد فقط همینو میدونم که پاشا بدن بیجون و غرق خون پدرشو بغل گرفته بود و گریه میکرد و من مثل مسخ شده ها با یه چاقو تو دستم کنارشون ایستاده بودم .
ـ 36 ضربه چاقو و یه جسد تقریبا مجهول الهویه! برای چی؟ اگه مجرم بود بهتر نبود تحویلِ قانونش میدادی؟
ـ اگه پاشا جلومو نگرفته بود تا آخرین ذره ی جونم تیکه تیکش میکردم . حقش بود . اون زندگی منو امثال منو به گُه کشید . هیچ قانونی نمیتونست حقمونو بگیره
ـ پشیمون نیستی؟
- حتی یذره . اگه دوباره به عقب برگردم بازم میکشمش …

** ریحانه تا تعیین حکم دادگاه به جرم قتلِ عمد با 36 ضربه ی چاقو به حبس تعویقی محکوم شد اما قبل از برگزاری اولین جلسه ی دادگاهش به شیوه ای عجیب خودکشی کرد و به زندگی تلخش برای همیشه پایان داد اما هنوز افرادی ، امثالِ احتشام خان یا تیمور بهرامی فَر به فعالیتشون در زمینه ی قاچاق انسان ادامه میدن و سالانه زندگی هزاران دختر دستخوش بازیهای سیاهِ فاحشه خانه ها و ترافیک های غیرمجاز جنسی قرار میگیره**

نوشته ی سیاه پوش


👍 23
👎 2
30350 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

557549
2016-09-22 20:19:35 +0330 +0330

آقا انشالا تا پس‌فردا که تمومش کنم نظرمو میگم درباره رمانت (rolling)

1 ❤️

557556
2016-09-22 21:22:43 +0330 +0330

کپی ه قشنگی بود.دستت درد نکنه

1 ❤️

557577
2016-09-23 05:04:58 +0330 +0330

حبس تعویقی جالبه

1 ❤️

557594
2016-09-23 11:31:14 +0330 +0330

جالب بود دمت گرم سیا رازیم اذت

2 ❤️

557599
2016-09-23 14:08:49 +0330 +0330

khyli khob bod mersi

2 ❤️

557618
2016-09-23 16:23:44 +0330 +0330

بسیار عالی بود سیاهپوش 🌹
واقعیت تلخ اجتماع به زبان یک داستان

1 ❤️

557645
2016-09-23 20:54:11 +0330 +0330

ایول دست مریضا

خوب بود ولی اگر باز هم ادامه دار بود خوب بود
باز هم ایول

2 ❤️

557739
2016-09-24 16:53:29 +0330 +0330

ای ول سیاه پوش مثل همیشه عااالی بود

1 ❤️

557744
2016-09-24 18:36:33 +0330 +0330

این داستانت خیلی دردناک بود سیاهپوش کاش اینجور راحت نمینوشتی اینچیزارو :( خیلی از بخشهاشو نتونستم بخونم واقعا حالمو بهم ریخت

0 ❤️

557782
2016-09-24 23:59:50 +0330 +0330

سیاه پوش عزیز ، درود بهت
مثل تمام داستان هات ، این داستان هم فوق العاده زیبا بود ، تک تک قسمت هاش رو لایک کردم (مثل تمام داستان هات و واقعا دلم نیومد توی این آخرین قسمت بهت خسته نباشید نگم)
مثل همیشه سبک خاص و زیبای خودت رو داری که مجذوب کنندست و واقعیات رو جوری بیان میکنی که میشه لحظه لحظش رو جلوی چشم دید و زشتی ها و زیبایی ها و فراز و فرودهاش رو با تمام وجود حس و درک کرد
نمیدونم بالاتر از فوق العاده زیبا دیگه چه چیزی میتونم بگم
انشاالله همیشه سلامت باشی و پاینده
بی صبرانه منتظره نوشته های جدیدت هستم (نمیگم داستان چون خیلی هاش از واقعیت غیر قابل انکار نشات میگیره)
موفق و موید باشی سیاه پوش عزیز .

3 ❤️

557836
2016-09-25 10:32:02 +0330 +0330

تمام حرفارو s_o_l_t_a_n داداشمون گفت 👌

خواستم اضاف کنم که غلطهای معدود نگارش- املا از شوما یکی بعید بود داش سیا 😁

اما بازم لایک

1 ❤️

557992
2016-09-26 18:29:08 +0330 +0330

نظر شما چیه؟**نظر شما چیه؟**نظر شما چیه؟**نظر شما چیه؟**نظر شما چیه؟**نظر شما چیه؟**نظر شما چیه؟**نظر شما چیه؟**نظر شما چیه؟
نظر شما چیه؟عالی بودی مستر…دمت گرم…فوق العاده بود
من که گذاشتم ۵ قسمت رو آپ کنی بعد بخونم که تو کفش نمونم…دمت گرم بازم…لایک داری

1 ❤️

557993
2016-09-26 18:33:59 +0330 +0330

ببخشید نظرم اینجوری شد

1 ❤️

558772
2016-10-02 13:47:45 +0330 +0330
NA

سیاهپوش عزیز حبس تعویقی چیه؟ یعنی حبسی که میشه به تعویق انداخت؟ تو دادگاه های ایران تا جاییکه من میدونم چنین امکانی وجود نداره ، البته اطلاعات من محدوده و شاید شما درست بگی،اما
بعضی وقتی یه چیزهایی ازت میبینم که علامت سوال ایجاد میکنه برام ، در هر صورت موفق باشی ، چون میدونم تمرکز داشتن برای این حجم نوشتن کار سختیه…

1 ❤️

560486
2016-10-14 09:56:29 +0330 +0330
NA

داستان ماکوپولو نوشته قرمساق 🤮 🤮 🤮 🤮

0 ❤️

788698
2019-08-11 06:11:06 +0430 +0430

چ جوری میتونم بقیه داستانایه این نویسنده رو بخونم؟

0 ❤️

907203
2020-08-10 03:37:59 +0430 +0430

داستانت خیلی قشنگ بود

0 ❤️

913571
2020-09-02 21:41:04 +0430 +0430

درد جامعه
نویسنده وقتی با وجدان کاری با اعتقاد جلو می یاد تو همچین سایتی با قلمش می تونه تاثیر بزاره مهم نیست تاثیر برای یک نفر باشه یا دونفر یا …
سیاهپوش عشقه دلتنگشم عاشق داستان هاش شدم وآرزوی دیدنش از نزدیک تو دنیا اگه ده نفر ادم بی خود پیدا می شه یدونه ادم حسابی هم پیدا می شه
با اشتیاق هفتگی به سایت سر می زنم تا شاید داستان جدیدی فرستاده باشی

0 ❤️







Top Bottom