پرستاران (۴)

1400/09/03

...قسمت قبل

دوباره از همه‌ی دوستان بابت دیرکرد عذرخواهی میکنم.

-آخریم زهراست، بچه‌ی تهرانه، ولی همه صداش میکنن فندق، البته اونم خوشش نمیاد.
+(با خنده) فندق؟! فندق چرا؟! مگه خنگه؟
-هه خنگه؟ نه بابا اون از همه خرخون‌تره. به خاطر بدنش ریزه میزش و بخاطر چشماش بهش میگیم فندق!.
+خوشگله؟
-(ابروهاشو انداخت بالا) وووف. باید ببینیش! بدن ریزه میزه، صورت و چشای خوشگل، موهای بلند مشکی، اخلاق ساکت و سر به زیر، مثل این پری‌های تو قصه میمونه فقط دیدنش آدمو دیوونه میکنه. پسرای دانشگاه براش میمردن، یادمه یکی از خرپولای دانشگاه برا تولدش گوشواره طلا گرفته بود. تازه عوض چی؟! فقط برا یه روز دور دور، حقم داشتن من که دختر بودم و برا خودم یه اسب داشتم که منو میکرد باز وقتی میدیدمش حشری میشدم…اوووه
+(با لبخند)اگه واقعا اینطوری که میگی باید بیاری ببینمش.
-هه…بشر تو کی آدم میشی؟…تازشم با اون بدنی که اون داره فکر کنم با بار اول بکشیش!

مرده نشست روی زانوهاش و دور کمر مرضیه رو با دستاش محکم گرفت و شروع کرد به فشار دادن، مرضیه هم لرزان لرزان با دودستش مرده رو به عقب هل میداد، هرچند که فایده‌ای نداشت.
کم‌کم داشت عقب و جلو کردنا شروع میشد! یه کم میومد بیرون، دوباره میرفت تو. مرضیه از درد داشت دست و پا میزد و میگفت “صبر کن” مرده که اونو دید، یه دفعه تمام کیرش رو کشید بیرون و بلند شد سرپا.

مرضیه دست گذاشت روی واژنش و به بغل افتاد. مرده سریع رفت سمت قوطی روغن و با کیر چرب و براق برگشت. به مرضیه گفت روی شکم بخواب، اونم که بی‌حال و خمار بود زیاد در جریان نبود و کامل روی شکمش خوابید. مرده دوتا بالشت آورد و گذاشت زیر شکم و زیر صورتش. واژن قرمز مرضیه افتاده بود بیرون و لپ‌های گشاد شدش رو میشد دید. مرده با همون دستای چربش شروع کرد به مالش دادن باسن و واژن مرضیه که هر از چند گاهی سه چهارتا انگشت رو هم میفرستاد داخل، مرضیه هم که در حال ریکاوری بود و زیاد توجه نمیکرد.
مرده از پشت رفت روی پاهای مرضیه و کیر گنده‌اش رو میزد روی باسن عضله‌ایش، اونم که تازه چشماش باز شده بود…

-اوووو…هنوز هیچی نشده این حالتی؟! ولی ما که تازه شروع کردیم؟
+ثابت وایس. اگه تقلا کنی پاهات رو میبندم به تخت.
-(مرضیه با تقلا و نگرانی)صبر کن!..یه دفعه چت شد؟!..بخاطر روغنه؟…نکنه بخاطر زهراست؟!..

مرده رفت دوتا پارچه آورد و پاهای مرضیه رو به زیر تخت بست، بعدش دوباره همون حالت قبلی نشت روی پاهای مرضیه…

-(با چشمای خیس و صورت نگران)اووه…یه لحظه صبر کن…چرا اینطوری میکنیییی؟!

من همیشه مرضیه رو آدم سرسختی که جلوی هیچ چیز کم نمیاره دیده بودم، دیدن مرضیه تو این حالت برام تازگی داشت. مرده دستای مرضیه رو کشید پشت کمرش و با یه پارچه دیگه به حالت دستبندی به هم بستشون.

+مگه خودت نگفتی هر کاری دلم خواست؟! هاااا؟!
-(با صدای بریده)میی…میدونم…فقط…
+نترس!.. کاریت میکنم که امشب رو هیچوقت یادت نره؟!..میخوام جرت بدم.
-یه لحظه صبر ک…

مرده با دستش گردن مرضیه رو گرفت و صورتش رو به بالشت زیر سرش فشار داد. بعد با دست دیگش کیرش رو که دیگه داشت منفجر میشد گذاشت بین پاهای مرضیه. اون کیر بلند و کلفت که وقتی روی باسنش میزاشتش تا زیر کمر مرضیه میرسید. من نگران مرضیه بودم. قطعا امشب رو خیلی خوب یادش میمونه.
مرده روبه جلو خم شد و وزنش رو انداخت روی مرضیه که باعث شد کیرش یواش یواش بره داخل. مرضیه با اینکه دست وپاش بسته بود ولی شروع کرد به تکون خوردن و صدای جیغ زدنش از توی بالشت میومد.

+آهااااا…حالا سرحال اومدی؟! یه طوری هم بستمت که تکون نخوری. تازه! حالا که من اسبم؟! پس باید بهت نشون بدم اسبا چطوری میکنن.

مرده خودش رو از تخت جدا کرد که کیرش تا نوک بیاد بیرون، بعد یه دفعه با قدرت تمام فروش کرد داخل، مرضیه جیغ بلندتری از داخل بالشت کشید که دلبم آب شد. دوباره درآورد و دوباره با قدرت تمام فرو کرد داخل. با هر ضربه صدای پایه های تخت میومد که تکون میخوردن و بدن مرضیه به داخل تخت فرو میرفت. سعی میکرد خودش رو تکون بده و پارچه ها رو هی میکشید ولی فایده نداشت و فقط از داخل بالشت جیغ میکشید، مکان وحشتناکی برای یه دختر بود، اینکه دست و پات بسته باشه و نتونی کاری کنی از یک طرف، اینکه کیر به اون بزرگی با وزن یه مرد دو متری به زور بره داخل شکمت طرف دیگه.

من دیگه اینقدر آب از دست داده بودم که داشتم از سردرد میمردم، بدون اینکه متوقفش کنم بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه دو سه لیوان آب کشیدم بالا تا حالم جا بیاد و گه‌گداری با صدای جیغ زدن مرضیه برمیگشتم و نگاه میکردم بینم چه خبره، به همون حالت قبلی ولی با سرعت بیشتر داشت پاره میشد، گاهی اوقات هم صدای ضربات از صدای جیغ کشیدن مرضیه بلندتر بود.

نیم‌ساعت از فیلم با ضربات شدید و صدای جیغ زدن مرضیه که دیگه صداش گرفته بود، گذشته بود. مرده دیگه از نفس افتاده بود و به زور داشت ادامه میداد، مرضیه هم مثل اون اول دیگه صدای جیغ زدنش نمیومد. اولش همش تقلا میکرد و جیغ میکشید ولی فکر کنم بعد نیم ساعت دیگه انرژیی براش نمونده بود.
بی حرکت و بی سروصدا وایساده بود و مرده داشت همچنان میکرد. یه دفعه ضربات شدیدتر شد، به حدی که تخت که به دیوار چسبیده بود داشت از دیوار فاصله میگرفت. مرده خوابید روی کمر مرضیه، من که میدونستم اون یکی از پوزیشنایه که کیر عمیق‌ترین حالت خودش رو داره و برای افرادیه که کیرهای کوچیک دارن. مرده شروع کرد آبش رو خالی کردن و مرضیه که زمان زیادی ساکت بود آه بلندی کشید و پاهاش شروع کرد به لرزیدن که معلوم نبود برای بار چندمه که داره ارضا میشه.

مرده کم کم خودش رو از مرضیه جدا کرد و کیرش یواش‌یواش بیرون اومد تا سرش افتاد بیرون، مایع سفیدی از واژنش جریان گرفت و میریخت روی بالشت که انگار تمومی نداشت. مرده بلند شد و نفسی تازه کرد که مرضیه از اون پایین خیلی آهسته…

-(از توی بالشت)…منو باز کن…
+هااااا؟…اووه…

رفت طرف مرضیه و پاهاش رو باز کرد، انقدر پارچه ها رو کشیده بود که دور پاهاش قرمز شده بود بعد رفت سراغ دستاش و بازشون کرد. مرضیه یه کمی همون حالتی موند و بعد دستش رو گذاشت زیرش و خودش رو بلند کرد تا چرخ بخوره به پشت بیوفته.
صورت مرضیه قرمز و در حال انفجار بود و نصفش طرح برجسته بالشت رو به خودش گرفته بود، قیافش طوری بود انگار که یه گله اسب از روش رد شدن. اینقدر گریه کرده بود که چشاش شیشه ای شده بود و باد کرده بود و رد اشک خشک شده رو میشد روی گونه‌هاش دید. مرده نزدیک مرضیه شد و…

+ای وای بر من…یه دفعه نمیدونم چم شد؟…خوبی؟ چیزی نمیخوای؟
-(به آرومی) از جلوی چشام گم شو…
+من غلط کردم…تو فقط بگو چی میخوای برات بیارم…برات آب بیارم؟.
-فعلا بزار به حال خودم باشم…برام آب بیار.

مرده بلند شد و سریع رفت.

مرضیه یواش یواش دستش رو آورد پایین و گذاشت رو شکمش و شروع کرد به ماساژ دادن. انگار که داشت چک میکرد همه چیز هنوز سر جای خودشه یا نه ،گاهی اوقات هم دست میزد به واژنش و میورد بالا نگاه میکرد که خونی نباشه.
مرده با یه بطری آب اومد و کمکش کرد از جاش بلند شه و بشینه لبه تخت. در بطری بسته بود و مرضیه انگار دیگه حتی زور نداشت در بطری رو باز کنه، مرده هم بطری رو گرفت و باز کرد داد دستش، مرضیه چند قلپ آب نوشید و بطری رو دوباره داد دست مرده و به پشت افتاد رو تخت. مرده بطری رو انداخت زیر تخت و رفت دراز کشید پیش مرضیه.

+امشب خیلی زیاده‌روی کردم ببخشید…اصلا خودمو نمیتونستم کنترل کنم…
-نمیدونم چرا هی این کارو انجام میدم؟!
+نگو که لذت نبردی!؟ خب دلم برات تنگ شده بود…
-(خیلی آروم)آها؟…الان دل منو گشاد کردی دل تنگیت رفت؟ پاهامو حس نمیکنم، کل بدنم بی حس شده تازه آخرش دیگه فکر کردم رحمم رو پاره کردی.
+(دستش رو گرفت و بوس کرد)میدونم…میدونم…معذرت!..خب وقتی 6 ماه میری همین میشه دیگه؟ من که بجز تو دیگه کسی رو ندارم. تقصیر خودته.!
-الان انداختیش گردن خودم؟!..کلا مردا چیزی رو گردن نمیگیرن یا فقط تو اینطوری؟ حالش و میبری و غرغرش رو به من میزنی؟
+(با خنده)یعنی تو هیچ حال نکردی؟!..بگو بینم چندبار ارضا شدی؟!..بدنت که هنوز داره میلرزه.!
-نمیدونم…وسطاش دیگه شمارشش از دستم در رفت. تا یکی تموم میشد یکی دیگه شروع میشد، دیگه فکر نکنم تا یه هفته چیزی حس کنم…

یه کمی گذشت و مرضیه که حالا یکم سرحال تر شده بود اومد لبه تخت و سعی کرد بلند شه، وقتی از تخت جدا شد پاهاش زیرش میلرزیدن و تعادلش هی بهم میخورد. وقتی کامل بلند شد آب مرده از بین پاهاش سرازیر شد که اونم انگشتش رو کرد داخل خودش که نریزه رو زمین…

-آاااه…آبت سرازیر شد…آخه چطور اینقدر آبت میاد؟! نمیتونی کمترش کنی؟!
+عزیزم…شیر که نداره کم و زیاد بشه!..دست من نیست!..

وسط حرفش بود که متوجه شدم کیرش داره کم کم سفت میشه، مرضیه با تعجب و نیشخند پایین رو نگاه کرد…
-(با تعجب) تو که همین الان آبت اومد!.. چطوری انقدر سریع سفت شدی؟

کیر مرده دوباره داشت سفت میشد و جون میگرفت. فقط تصور دوباره‌ی اینکه با اون داشت مرضیه رو میکرد منو به مرز ارگاسم میرسوند.
+فکر کردی من با یه بار آتیشم میخوابه؟!
-خب من دیگه نمیتونم…ولی نترس یکم استراحت میکنیم بعدش دوباره اگه تونستم ادامه میدیم…

مرضیه اینو گفت و رفت طرف در حموم که مرده یه دفعه از پشت گرفتش و چسبوندش به دیوار…
-چیکار میکنی؟!..گفتم یکم استراحت بده…
+با این بدن، اونم برهنه جلوی من راه میری انتظار داری خویشتن‌داری کنم؟!
-حداقل بزار خودمو تمیز کنم…داره آبت همین طوری ازم میریزه رو زمین؟!.
+ولش کن بزار بریزه…بعدش خودتو تمیز کن…هنوز از آبم خیلی مونده…

­­­مرده سینه‌ی مرضیه رو فشار داد به دیوار و از پشت نگهش داشته بود. سرش رو آورد کنار صورت مرضیه و گوشش رو گاز گرفت. مرضیه با این که داشت تقلا میکرد که فرار کنه آه سکسی کشید که البته مرده هم اونو به عنوان چراغ سبز برداشت کرد. مرد دستش رو گرفت به کیرش و تنظیمش کرد بین پاهای مرضیه، اونم با این که قبلش تمام مدت داشت تقلا میکرد، همکاری میکرد. مرده زانو هاشو خم کرد تا بتونه فرو کنه تو که مرضیه با دستش سر کیرش رو گرفت و خودش شروع کرد به کمک کردن حتی باسنش رو کمی خم کرده بود به عقب، انگار که بدش نمیومد. مرده کمر مرضیه رو با دو دست محکم گرفته بود و منتظر بود که مرضیه سر کیرش رو فرو بکنه تو خودش.

مرضیه همش با اون کیر با خودش ور میرفت انگار که براش سخت بود بکنش تو خودش ولی با کمی فشار از طرف مرده تونست سرش رو بکنش تو خودش، مرده هم مرضیه رو سفت گرفت و یواش یواش داخل شد. کیری که اولش به زور میکرد داخل الان با یه لحظه رفت داخل. مرضیه هم پیشونیش رو چسبوند به دیوار و چشاش رو بست. چون قدش کوتاه تر بود همش مجبور بود که روی پنجه بمونه. مرده هم که کیرش رو تا نوک درمیاورد و آروم میکرد داخل(سیستم یواش و عمیق). مرضیه هم گاهی اوقات وقتی خیلی عمیق میشد از جا میپرید و بلند آه میکشید.

-آه…شهریار دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم…پاهام دیگه جون ندارن…
+پا برای چیته؟!..نترس من نگهت میدارم…
-شوخی نکن…بزارم زمین…الان میوفتم…
پاهای لرزان مرضیه دیگه داشت خم میشد ولی مرده کوتاه نمیومد. مرضیه یواش یواش داشت میومد پایین و مرده هم داشت باهاش خم میشد.
+چی شد!؟…خودت رو نگهدار یکم دیگه…
-دیگه نمیتونم…دیگه نا ندارم…خودموو…هاااااااا…

مرده یه دفعه مرضیه رو بغل کرد و با فشار کیرش مرضیه رو مجبور کرد دوباره بیاد بالا تا جایی که دوباره روی پنجه هاش باشه، بعد اتفاقی افتاد که اگر با چشمای خودم نمیدیدم باور نمیکردم.
پاهای مرضیه از زمین جدا شد و مرده کاملا صاف وایساد، مرضیه جیغ بلندی کشید و همش داد میزد که نمیتونم…ولی تو یه لحظه نمیدونم چی شد؟! یه دفعه انگار تمام انرژیش گرفته شد.
من دهنم باز مونده بود دیگه نمیدونستم چی ممکنه و چی غیر ممکن. پاهاش به اندازه آرنج دست از زمین فاصله داشت، چشماشم نیمه باز بود و انگار که دیگه انرژی برای مصرف کردن نداره و شرایط رو قبول کرده. به نظر میرسید که حتی با تجربه قبلیشم تا حالا چیزی با این عمق تجربه نکرده، الان فکر کنم واژنش حتی با اینکه از یه واژن معمولی بزرگتره، در مرز پارگیه باشه تازه اگر تا همین الانش سالم باشه. راستش اگر مرضیه بخواد از این عمیق‌تر و بزرگتر تجربه کنه فکر کنم باید بره دنبال یه اسب واقعی اونم اگر تا همین حالا نرفته باشه.

شکم و سینه مرضیه چسبیده بود به دیوار و مرده هم با دو دستش سینه مرضیه رو محکم بغل کرده بود. مرده شروع کرد به فشار دادن مرضیه به دیوار که باعث شد آه بلندی بکشه و پاهاش شروع کنه به لرزیدن مرضیه هم با دستش شکمش رو گرفته بود و داشت خودشو ماساژ میداد، مرده هم از پشت باهاش عشق بازی میکرد.
مدت زیادی گذشت و مرضیه همین طوری روی هوا بود که مرده یه دفعه دستش رو از زیر بغل مرضیه رد کرد و گردنش گرفت. مرضیه که شوکه شده بود دستش رو گرفت که باعث شد مرده بیشتر فشار بده. مرده با یه دست سینه ی مرضیه رو گرفته بود و با دست دیگه گردنش رو. گردن مرضیه تو دستش مچاله شده بود و مرضیه هم همش داشت تقلا میکرد. ضربه های مرده بدن مرضیه رو به سمت دیوار میکوبید و صورت مرضیه داشت از فشار کبود میشد…

-(با فشار) خخخخخ…نننمممممیییی…تتتتوووننمم…نفسسس…بکشممممم…

مرده وحشیانه به ضربه هاش ادامه داد که دفعه محکم گرفتش و یه اربده ی بلند کشید و چسبوندش به دیوار و همون طوری نگه داشت. مرضیه دیگه داشت از حال میرفت و با مشت میزد به دست مرده که مرده دستش رو رها کرد. مرضیه شروع کرد به نفس نفس زدن و صورتش دوباره رنگ گرفت، بدنش از شدت ارگاسم به رعشه افتاده بود و دیگه کنترل نداشت…

+هااااا…هاااااا…هاااااا…در چه حالی؟!
-(نفس نفس) مغزم داره…منفجرمیشه…هاااا…هااااا.دیگه نمیتونم ادامه بدم…هاااا.خواهش…بسه دیگه.

مرده همون حالتی مرضیه رو برد تو حموم و آوردش پایین و کیرش رو درآورد. آب مرده از بین پاهای مرضیه اومد بیرون و داشت میریخت پایین. مرضیه افتاد کف حموم. موهاش صورتشو پوشونده بود ولی بدنش شدت ارگاسم داشت میلرزید مرده هم رفت آب وان رو باز کرد و اومد مرضیه رو بغل کرد و گذاشتش توی وان حموم و در حموم رو بسته شد.
دیگه چیزی مشخص نبود و فقط صدای آب میومد و گاهی اوقات باهم حرف میزدن که نامفهوم بود.
من دیگه داشتم دیونه میشدم…الان چی دیدم؟…این دیگه چطور سکسی بود؟!..فکر نکنم زندگیم بعد از دیدن این دوباره مثل قبل بمونه. انگار که کنارشون بودم و داشتم نگاه میکردم. اون لحظه ای که اسم من میومد از شدت ارگاسم نفسم بند میرفت. اون کیر اسب، اون وحشیگری و اون تقلا های مرضیه…

فیلم همچنان ادامه داشت و دوتاشون تو حموم بودن که من کمی زدمش جلو…اتفاقی نیفتاد ولی بعد از مدتی صدای آه کشیدنا و جیغ زدنای مرضیه باز داشت از توی حموم میومد و معلوم بود که هنوز ادامه داره ولی فیلم تموم شد.
من به پشت دراز کشیدمو چشامو بستم. …هوا چقدر گرمه…اینقدر عرق کردم که دیگه بدنم داره میسوزه…برم خونه‌‌ی خودم یا همینجا دوش بگیرم؟…اگه برم خونه خودم تو مسیر همسایه ها منو ببینن چی میگن؟…همینجا دوش بگیرم…لباس ندارم که؟!..مگه اینکه لباسام هم بشورم بمونم تا خشک بشه اگه از لباسای مرضیه بردارم شک میکنه…حالا تا مرضیه بیاد طول میکشه…

بلند شدم و اول گندی که زده بودم و جمع کردم بعد لباسامو انداختم تو ماشین لباسشویی و برهنه رفتم تو حموم…حموم مرضیه از حموم من قشنگ تر بود…وان داشت دستشویی فرنگی داشت و دوش دستی داشت از مال من خیلی بهتر بود که فقط یه جای دو متری بود با یه دوش که حتی آب ازش درست نمیومد…آب رو باز کردم و موندم تا خنک بشه…
هنوز بدنم از شهوت چیزی که دیده بودم پر شده بود و به چیز دیگه ای نمیتونستم فکر کنم، دستم بین پاهام بود و خودمو میمالوندم. تصویر اون کیراسب همش تو ذهنم بود، خودمو بجای مرضیه تصور میکردم…وااااای…چی میشد؟!..داخل من اصلا جا میشه؟…فکر کنم فقط با دیدنش از حال برم.
کمی گذشت و من داشتم خودمو میشستم، دوش دستیش برای خودارضایی عالی بود که یه دفعه…

+بانووو…تو حمومی؟!
هااا؟! صدای مردست…اینجا چیکار میکنه؟…چطور اومده تو؟!..واای…چه غلطی کنم حالا؟!
+مرضیه؟!..میشنویی؟!..

من هول شده بوده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. چی بگم؟!..چی کار کنم؟!..مغزم دیگه قفل کرده.
مرده با انگشتش چند بار زد به در و صدا زد. من دیگه داشتم از استرس از حال میرفتم، زبونم بند اومده بود. نه لباسی نه حتی یه حوله که به خودم بپیچونم…وااااای به فنا رفتم…

به زودی…

نوشته: endالمومنین


👍 8
👎 1
15001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید


نظرات جدید داستان‌ها