آره من لزبینم...!

    (ادامه ی داستان قبل نیست ولی برای گنگ نبودن این داستان، بهتره به "من کی ام؟" مراجعه کنید)


    پارتی:
    یه گوشه روی صندلی نشسته بودم و شیشه ی آبجو دستم بود.
    شهاب اومد سمتم و دستمو کشید و برد وسط، با بی حوصلگی فقط شونه هام رو چپ و راست میکردم، یه دقیقه هم نگذشته بود که محمد اومد و شهاب رو بغل کرد و شروع به بوسیدن همدیگه کردن.
    با لبخند بهشون نگاه میکردم( هشت سال پیش تو یکی از همین پارتی های lgbt که مریم راه انداخته بود باهاش آشنا شدم،هیچ وقت فکر نمیکردم تبدیل به بهترین دوستم بشه، حتی با وجود اینکه مریم ده سال باهام دوست بود و خیلی به خودش و خانوادش مدیون بودم اما شهاب برام اولویت اول رو داشت) چهار سال پیش شهاب با محمد آشنا شد و دو سال بعد هم حلقه دستِ هم انداختند.
    نگاهم به درِ ورودی خشک شد، لعنتی!
    معین اینجا چیکار میکرد؟
    رفتم سمت دیوار تکیه دادم و با لبخند به معین خیره شدم، بلاخره نگاهش بهم افتاد، خندید و اومد سمتم:
    _ نگفته بودی پارتی میای
    -دوستم مجبورم کرد و....
    یهو مریم با یه جیغ پرید بغل معین!
    با بهت نگاهشون کردم، همدیگه رو میشناختن؟
    مریم بهم نگاه کرد و گفت: اِ؟ با نیوشا آشنا شدی؟
    معین هم مثل من بهت زده شد گفت: نیوشا...چطور یادم نیومد! همونی که تو بیمارستان بستری بود...
    با پوزخند و نفرت ادامه داد وصف شجاعت هات رو شنیدم از مریم،فرار از خونه و لز بودن و...
    و بلافاصله رفت!
    لعنتی به خاطر همین صداش برام آشنا بود، وقتی بهوش اومدم و چشام باز نمیشد معین من رو معاینه کرده بود...


    رو به مریم گفتم: خاک تو سرِ منِ احمق که دوستِ صمیمیِ ده سالم باید زندگیِ منو برای کسی تعریف کنه،خاک تو سرم
    مریم با تته پته گفت:بخدا...
    صدای دادم بین اهنگِ بلند گم شد: خفه شو! قسم نخوووور!
    پاکت سیگارمو با زیرسیگاری چنگ زدم و دویدم به سمتِ اتاقِ طبقه ی بالا.
    در رو قفل کردم. نگاهِ تنفر آمیز معین از جلوی چشمام کنار نمیرفت.
    زدم زیر گریه و داد زدم:لعنت بهت مریم،لعنت...
    حالا چه فکری راجبِ من میکرد؟!
    سیگار رو روشن کردم


    کام اول...کام دوم...کام سوم...حبس...
    از قصد گفته بود "لز" میدونست وقتی لزبین رو مخفف کنی یه جور توهین هست و کلمه ی مخصوص هموفوب ها(افراد همجنسگرا ستیز)هست!


    کام اول...کام دوم...کام سوم...حبس...
    تو آینه به خودم نگاه کردم!
    حق داشت ازم خوشش نیاد، یه ترنس با یه گرایش استریت(دگرجنسگرا)
    از یه دختر با یه موهای بلند و تیپ خانومانه خوشش میاد
    نه یه دختر با موهای کوتاهِ پسرونه و تیپ لش و هفت تا پیرسینگ تو گوشش...
    گریم شدت گرفت!
    یه ساعت بعد صدای شهاب اومد:
    نیوشا، مهمونی تموم شد بیا بیرون، مریم برام تعریف کرد...بیا عزیزم
    (در رو باز کردم)
    _انقد دوسش داری؟
    -( تند تند توضیح دادم) ما سه ماهه با هم بودیم، نگفته بودم لزبین بودم چون نبودم!!خیلی سخت بود،رفتم پیش روانشناسم و بعد کلی حرف و بحث...فهمیدیم پنسکشوال هستم(یعنی فقط عشق براش مهمه و جنسیت طرف و گرایشش اصلا براش مهم نیست، پسر،دختر،گی،و نود جنسیت شناخته یا ناشناخته...)
    میدونم شایان، میدونم، ده سال فکر میکردم لزبینم اما اشتباه بود، من عشق رو تو دخترا میخواستم پیدا کنم اما الان...الان تو....تو معین پیدا کردم، من فقط دنبال عشق واقعی بودم....(بغلم کرد و شونه هام رو نوازش کرد)
    سرشو کنار گوشم آورد و زمزمه کرد: _قبولت دارم، تو بهترینی،بهترین
    با بغض گفتم:خیلی بد نگام کرد...
    بغض نکن لعنتی مگه ما غیر از همدیگه کسی رو داریم؟ به درک مگه خودش چه گوهیه؟...
    .........................
    کتابخانه:


    وارد سالن دخترا شدم، ساعت 6 بود، شعت!!چقد شلوغ شده!! با زور یه میز پیدا کردم و وسیله هام رو گذاشتم روش، کلاه و شال گردن و دورس رو دراوردم و کلید کمد رو برداشتم، کتاب پایه ی اندرودانتیکس و میکروب شناسی رو برداشتم و به سمت میز رفتم...
    به میز رو به روم نگاه کردم!!چه جایی هم نشستم(آیینه های دق رو به روم بودند! یعنی: مهدیه، الهه، معین...)
    کنار ستون وسطِ سالنِ دخترا همیشه من و دوستام مینشستیم ولی، در کل علاقه ای به کتابخونه نداشتم، چون من تو این جور مکان های عمومی خیلی تابلو هستم ولی یه مدت اومدم اینجا که به اصرار مریم واسه آزمون تخصص بخونم، حدسم درست از آب درومد و نصف کتابخونه من رو شناختن و من حتی نمیشناختمشون...
    از طرفی اکثرشون کنکوری بودن و فاز مسخره ای داشتن و خیلی فضول بودن!!
    ولی میومدم این مدت تا فقط معین رو حتی شده از دور ببینم...
    سه ماه پیش معین وارد زندگیم شد،خیلی سریع شناختمش!
    نمیدونم عاشق شدید یا نه!؟
    ولی اگه به عشق واقعی نسبت به شخصی رسیدید، هر چقد اون آدم مرموز باشه بازم براتون مثل کف دستِ، چون یه روح هستید تو دو تا بدن!!من به جایی رسیدم که با فرسخ ها فاصله حال و هواش رو میفهمم...و این...
    فقط میتونه معجزه ی عشق باشه!!
    چه برسه به منی که با کلی آدم سر و کله میزنم به واسطه ی شغلم یا تو جامعه یا هرچی...
    وقتی با یه ترنس وارد رابطه میشی باید تموم تجربه های قبلیت رو توی روابط بریزی دور و با کلی سیاست و فکر و تحقیق وارد رابطه جدیدت بشی!!
    چون هر جمله ی اشتباه ممکنه باعث کات کردنتون بشه!!
    معین ادم گوشه گیری بود! یکی دیگه از دوستای ترنسم که هورمون تستوسترون میزد و مجوز عمل تطابق جنسیت گرفته بود پیشنهاد داد ببرمش کتابخونه و با بچه ها آشناش کنم.
    ای کاش هیچ وقت، هیچ وقت به کسی اعتماد نمیکردم و به حرف کسی گوش نمیکردم!
    ای کاش...
    دوباره به میز رو به رو نگاه کردم!
    و حالا معین بعد یه هفته که از پارتی گذشته بود حتی بهم سلام هم نمیداد
    و جایِ من، کنارِ دوستایی نشسته بود که یه روزی سهمِ من بودن و الان تو جناح معین!!
    منم دیگه حتی به قیافشون نگاه هم نمیکردم!
    و فقط میسوختم...
    متاسفانه رابطه ی من و معین هم مخفی بود تا بیشتر تو کتابخونه معروف نشیم، این باعث شده بود همه فکر کنن من دنبال معین هستم...
    ساعت هشت بود و بارون ریز ریز میومد،
    بیتا (یکی از بچه های کتابخونه) اومد سمتم: معین کارت داره بیا بیرون.
    لبخند ریزی زدم قلبم تند تند میزد یعنی بعد یه هفته میتونستم زُل بزنم تو چشمای سبزِ لعنتیش؟بلاخره تموم شد این مسخره بازی...
    سریع دورس رو پوشیدم و کلاهم رو گذاشتم و رفتم سمت حیاط...
    رو به روش وایستادم
    به چشماش نگاه کردم و گیج شدم!
    چشماش نگرانی رو فریاد میزد و وقتی شروع به حرف زدن کرد پارادوکس بین حرفایِ زبونش و حرفایِ چشماش من رو توی باتلاقِ سیاهی انداخت: ببین! به گوشم رسوندن پشت من حرف میزنی!!دیگ درباره ی من با هیچ کس حرف نزن!
    پوزخند زدم: صبر کن!!من یه هفته با هیچ خری حرف نزدم و همه ی بچه ها نگرانم بودن میگفتن چته، حتی سلام نمیدادم به بچه ها، بعد بشینم درباره ی جنابعالی حرف بزنم؟بیکارم؟یا بچم؟
    _ به هر حال شاید هم طرف دروغ گفته من نمیدونم خواستم تذکر بدم، ازین به بعد هم انقد راجب خودمون خیالبافی نکن!(مکث)هر چند کردی هم مهم نیست، هر کاری میخوای بکن...
    پس نقشه هامون یادش بود،اینکه تو همین سه ماه برای آیندمون نقشه کشیده بودیم!!


    مهدیه(دشمن خونیِ من): معین یه لحظه بیا!
    عصبانی شدم، سگ شدم، مگه من جُذام داشتم که نمیذاشت با هم حرف بزنیم،الانم که معین جلوی بیتا رید بهم...
    هجوم بردم سمتِ مهدیه: ببین خوب گوشاتو وا کن! پا رو دم من بذاری برام مثل آب خوردنه که زیر پاهام لِهِت کنم، بکش بیرون...
    مهدیه: فکر نکن نفهمیدم از معین خواهش کردی بیاد بیرون باهات حرف بزنه!!!
    من: چی کس میگی بچه؟مگه من هَوَلم؟ جنابتون هوس کرده حرف بزنه، انقد بچه نباش!! قضاوت هم نکن!!
    معین: بسه نیوشا، بسه!
    تو از من بکش بیرون فقط...
    من: کشیدم!!!!
    معین: خوبه، پس عمل کن به حرفت،الکی گفتی پنسکشوالی ولی حقیقت اینه تو لزبینی و....و.... حالِ من رو....حال من رو بد میکنی، تاپ(فاعل تو رابطه) هستی و پسرونه رفتار میکنی و من نمیتونم تحمل کنم میفهمی؟


    با بهت نگاهش کردم، اشک تو چشمام جمع شد، بارون شدید شد، بقیه بچه ها ساکت بودن و ناراحت، معین چشاشو بسته بود و نگاهم نمیکرد...
    هر لحظه ممکن بود بزنم زیر گریه و فقط داد زدم تا فرصت به مغزم ندم واسه دستورِ انعکاسیِ اشک ریختن!!
    : آرههههههه...آرههههه من لزبینم، من همینم! ده سال همین بودم و بهش افتخار میکنم! من به جاهایی رسیدم تو این سنم که همین دوستایِ مزخرفت تو خوابشون هم نمبینن، اره من لزبینم، حال جامعه رو بد میکنم فقط تو نیستی که، تو حماقتتون غرق شدید، مشکلات جامعه و گرسنگی و فقر مردم رو نمیبینید و به ما حال بهم زنا گیر میدید، اره من تبوهم و حرام، نماز نمیخونم و روزه نمیگیرم مثل شما، ولی کسی رو قضاوت نمیکنم، مسخره نمیکنم،توهین نمیکنم اونم به خاطر گرایشش،من عاشورا واسه حسین سینه نمیزنم و نذری نمیگیرم ولی شماها که خودتون رو تو صف جر میدید و سر و دست میشکنید چجور برادران و خواهران دینی هستید؟
    تُف به این همه پستی و حقارت...
    اسمت زیر گروه اسم lgbt هاس و مثلا رنگین کمونی ای؟بعد ما رو حال بهم زن میدونی؟
    تُف تو این همه دو رویی و حماقت


    دویدم داخل وسیله هام رو جمع کردم
    گریه میکردم و همه نگاهم میکردن
    داد زدم: چیه؟ اومدید درس بخونید یا سرتون تو کار بقیه باشه؟
    کلید کمد رو پس دادم.
    کتابامو انداختم تو ماشین، رفتم داخل تا کوله ام رو بردارم....
    الهه و مهدیه (بچه های کتابخونه) با ناراحتی نگام میکردن: رفتم سمتشون
    الهه جان
    امممم....(سعی کردم بغض صدام رو کنترل کنم) معین روز های فرد از باشگاه میاد و خیلی خسته و گشنه میشه، لطفا ببرش تو حیاط و باهم یه چیزی بگیرید بخورید، هر دو ساعت یه بار برو سراغش و یه ذره باهاش شوخی کن تا کلافه نشه از درس...(بغضم خودش رو نشون داد)کنار خودتون براش جا بگیرید و مواظبش باشید...عاشق شکلاته...


    نتونستم و با قدم های تند به سمت در رفتم...سوار ماشین شدم و گریه میکردم
    اهنگ هم باعث میشد گریه هام شدید تر بشه، واقعا نمیدونستم چه حرفایی زدم و تا چه حد چرت و پرت گفتم...
    بارون چشمام و آسمون تمومی نداشت، چشمام رو فشار دادم تا تاریِ چشمام از بین بره و خیابون رو بهتر ببینم...
    سردم شده بود...
    لعنتی دستم رفت سمت بخاریِ ماشین که بلافاصله عرق روی بالا ی لبم و پیشونیم نشست...
    نفسم گرفت...نه نه! خواهش میکنم الان نه، حملات پانیک... یه سال خبری ازش نبود...چشام بسته شد و...
    ..........................


    خونه ی شهاب و محمد( ساعت´9:20)
    از زبان شهاب:


    میز شام رو جمع کردم و رفتم تو اتاق، برای محمد لباس آماده کردم و گذاشتم رو تخت، در حموم رو زدم: آقامون(خندیدم) بیا بیرون منم یه دوش بگیرم دیگه!!
    محمد: همین الان اومدم که، ولی جا برای جفتمون هستاااا
    خندم بیشتر شد، در حموم رو باز کردم و تو رختکن لباسامو دراوردم و پریدم تو حموم دوش آب رو به سمت دیوار هدایت کردم و خودم رو چسبوندم به بدن خیسش، تنش گرم بود و منم سرمایی بودم و عاشق گرما،دستاشو انداخت دور کمرم و زیر گردنم رو مکید، نجوای اومممم گفتنم تو حموم پژواک شد، لبمو به دندون گرفت! شونه هام رو گرفت و هول داد زیر شیر آب، چشمام رو بستم و تنم رو به گرمای آب و دستای محمد سپردم، چنگ زد به کمرم و زانو زد، دستش رو دور کمرم حلقه کرد و... شروع کرد به ته حلقی زدن، لعنتی!!زبون اون خیلی گرم تر از آب بود، نفس عمیقی کشیدم و موهاش رو نوازش کردم،خدایِ اورال و آنال بود این بشر!
    با دستش تخمام رو میمالید و مکش دهنش رو بیشتر کرد.
    نفس بریده زمزمه کردم:محمد؟بقیش رو بریم بیرون؟
    با سر تایید کرد...
    رفتم رو تخت و زیر پتو خودمو مچاله کردم، بغلم کرد وگفت: 69 یا داگی؟
    -هیچکدوم، بیوفت روم!!
    پاهامو باز کرد و با دستش مچ پاهام رو گرفت، و شروع کرد به تلمبه زدن و... بهترین سکسِ ما وقتیه که با هم ارضا میشیم!!
    رو سینه هاش خوابیدم و در گوش همدیگه نجواهای عاشقانه زمزمه میکردیم!گوشیم زنگ خورد!
    نیوشا بود به ساعت نگاه کردم که عدد 10 رو نشون میداد!
    جواب دادم: به به، زنگی زدی به ما زندگی!
    صدای غریبه:سلام شما با خانومِ...نسبتی دارید؟
    با بهت سر جام نشستم: بله بله چیزی شده؟
    لطفا به این آدرس... بیمارستان... تشریف بیارید!
    گوشی رو قطع کردم: محمد بدبخت شدیم، بچم بچم...
    تند تند لباس پوشیدم، یعنی چیشده بود؟
    ...................


    بیمارستان:
    خانوم خسته نباشید، نیوشا...کدوم اتاقه؟ طبقه چندم؟
    _ ایشون تو اتاق عمل هستن جناب، وضعیتشون وخیم بود و مجبور شدن ببرنش تو اتاق عمل، لطفا به بستگانشون بگید بیان واسه امضا کردنِ...
    پریدم وسط حرفش و با حالت زاری گفتم: بدید من امضا کنم
    _شما شوهرشی؟
    -نخیر دوستشم
    _جناب اقوامشون رو خبر کنید!
    دلم واسه مظلومیتش کباب شد با بغض چرت و پرت پروندم: پرورشگاهیه، بعدشم کدوم قانون درست بوده که این یکی باشه بدید من...
    با دکترش حرف زدم،حمله ی پانیک پشتِ فرمون... ماشین دچار انحراف شده بود و ماشین دیگه به سمت در ماشینِ راننده خورده بود، ضربه ها و فرو رفتن قطعات به پهلوش باعت پارگیِ درجه ی 5 کلیه اش شده بود...
    گریه کردم و لعنت فرستادم به باعث و بانیش که هنوز نمیدونستم کیه!!
    چقد تلاش کرده بودیم که این حملات به حداقل برسه...لعنتی!!




    اینم تاوان سنگینِ عشق ما...


    "در عشق واقعی انسان از خود فارغ است و هیچ ترسی به خود راه نمیدهد و بدون هیچ چشم داشتی یا توقعی محبت می کند"
    فلورانس اسکوال شین


    نوشته: Niusha_sh

  • 79

  • 19




  • نظرات:
    •   hamid30gari
    • 8 ماه
      • 10

    • نیوشا خانم ببخشید لزبین نمیخونم.
      امیدوارم دوستان که اهلش هستن خوششون بیاد
      ولی یه لایک افتخاری دادم
      موفق باشی


    •   mehdi.98
    • 8 ماه
      • 2

    • فقط بخاطر اینکه نویسنده دختر بود لایک میدن


    •   Kosdat
    • 8 ماه
      • 1

    • اسمش انگار تکراریه یا تقلید


    •   marjan_aydin
    • 8 ماه
      • 4

    • از ضعف توی عشق خوشم نمیاد چون آدم خودشو غرورشو جایگاهشو همه چیزو فراموش میکنه ب قول معروف کور میشه
      قشنگ بود عزیزم خسته نباشی
      منتظر داستان بعدیت هستم ^_^


    •   Shahab_m
    • 8 ماه
      • 1

    • گی که باشه، تو هم نوشته باشی، اصلا چی میشه!
      وقتی تو بنویسی هر چند بار بخونم سیر نمیشم، ولی دیگه خدا اون لحظه هارو بهم نشون نده
      لایک 9


    •   Nima.naji40
    • 8 ماه
      • 3

    • بی نظیر مثل همیشه
      ترکوندی، ترکیب سه تا تگ حرف نداشت
      اصلا نمیتونم توصیف کنم
      لایک13


    •   sepideh58
    • 8 ماه
      • 9

    • لایکت نحس بود 14 کردم .هرچند تو به نحسی اعداد اعتقادی نداری ...به نحسی ادما چی؟!
      داستانت خوب بود دوسش داشتم ....عشق گرایش نمیشناسه دل ک بتپه تمومه ...عشق حد و مرز و گرایش نمیشناسه میاد و تکیه میزنه بر مسند دل و فرمانروایی میکنه.وفاداری به عشق یک نفر و موندن به پاش و هرز نپریدن خیلی سخته ...اما اگر کفتر جلد شدی دگ شدیا...


    •   Minow
    • 8 ماه
      • 3

    • قشنگ بود لایک منم عشقمو از دست دادم بخاطر اینکه اونموقع اصلا همینقدرم فرهنگسازی نشده بود


    •   Wishmaster67
    • 8 ماه
      • 2

    • خیلی خیلی خیلی زیبا بود عزیزکم جیگرت وبا این نوشتت اولین بود که احساس راحتی وصداقت کردم قربون مظلومیتت


    •   زندگی+فانتزی
    • 8 ماه
      • 10

    • کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم


    •   rezahot1981
    • 8 ماه
      • 1

    • نخوندم حیف که طولانی بود، کستونا وقتی مچسبونید بهم چه حسی داره


    •   reza 84
    • 8 ماه
      • 2

    • مزخرف بود اصلا معلوم نبود کی به کیه


    •   nima_rahnama
    • 8 ماه
      • 5

    • نیوشا سلام مخلصیم
      خوب نوشتن یکی از حُسنهاش اینکه برات آگاهی ایجاد میکنه میخونی و یاد میگیری
      قبلا سامان از گی مینوشت و با خوندن داستانهاش خیلیا با گی آشنا شدن و حتی نظرش درباره اونا عوض شد
      حالا
      نیوشا اومده ک خوب مینویسه درباره گرایش های مختلف هم مینویسه همین ناخودآگاه باعث میشه اطلاعات و آگاهیت بالا بره
      من شما رو فالو میکنم نیوشای عزیز و امیدوارم زود ب زود بنویسید
      ب دوست خوبم حامد سیگاری هم پیشنهاد میکنم دنبال کنن کارهای نویسنده های خوب سایت رو ک بیس کارشون نویسندگی درباره گرایشهای مختلفه مطمئنم نظرش عوض میشه
      موفق باشی دوست من


    •   Plasmid
    • 8 ماه
      • 0

    • کاری به داستانت ندارم چون چیز زیادی از نوشتن سرم نمیشه
      با لز یا گی یا... هم مشکلی ندارم
      فقط از فازت خوشم نیومد
      درهرصورت موفق باشی


    •   nasrin1980
    • 8 ماه
      • 2

    • شبیه گزارش بود


    •   Paranam
    • 8 ماه
      • 2

    • باز من دیر رسیدم!فقط همین رو میتونم بگم که ازم دوری و این داستانم نوشتی بد تر دلم تنگ شد، ای کاش معینِ داستان حرف چشماش با زبونش یکی بود و انقد احمقانه گند نمیزد!
      خیلی خوب شرح داده بودی و نگارشت حرف نداشت،توضیحاتت به اندازه ی کافی بود و دیگه مغزم بیشتر یاری نمیده بخوام چیزی بگم ❤


    •   hirssaa1
    • 8 ماه
      • 1

    • پارت بندی و چیدمان داستانتون خاص و جالب بود. خسته نباشین. لایک 37


    •   m...h...a...
    • 8 ماه
      • 6

    • نیوشا تو دل تسلایی هستی برای همه یlgbtهای این سایت‌..البته lgbtهای واقعی...هرموقع داستان هاتو میخونم واقعا همه ی بدبختی های ما هوموسکشوال ها میاد جلوی چشمم..اینکه حتی گاهی صمیمی ترین دوستای ما به خاطر گرایشمون ترکمون کنن یا حتی نتونیم گرایشمون رو بهشون بگیم و خیلی چیزای دیگه...واقعا دمت گرم..لایک تقدیمت


    •   royajooon
    • 8 ماه
      • 2

    • از کجا میتونم بفهمم گرایشم چیه؟
      دسترسی به پزشک ندارم میشه دقیق توضیح بدن فقط مثلا


    •   Baby_unicorn
    • 8 ماه
      • 1

    • نیووووشا :(
      این دو سه روز اخیر روزای گندی بود برام. اینم خوندم حال بدم بدتر شد
      امان از این آدما ک میپرن وسط روابط... (dash)
      فک کنم ته یکی از داستانات انگاری معین صدات کرده بود که از اتاق بیای بیرون و... (فک کنم دومین داستانت بود. )
      میخوام توهم بزنم که اون نقل قول مال زمان حاله :(
      بذا فک کنم هنوز با همین.
      شهاب و ممد... گی دوووس (biggrin) (biggrin)

      شادی و آرامش برایت آرزومندم.
      روزات رنگی رنگی (rose)


    •   yazd.nima
    • 8 ماه
      • 2

    • واقعا لذت بردم با اینکه حسم گی.. اما خب عشق ارزش وق گذاشتن داره مرسی بخاطر وقتی که گذاشتی


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 8 ماه
      • 2

    • از داستانت و عشق و عاشقی و اینا خوشم اومد
      قلم خوبی داری و به قول خودت فرهنگ سازیت هم روی من تاثیر گذاشت
      هر چند از همجنس گرایی چه لزبین و چه گی بدم میاد اما داستان شما رو خوندم


    •   Khan_bokon
    • 8 ماه
      • 1

    • خوب به کیرم که لزبینی


    •   botbox
    • 8 ماه
      • 0

    • فقط میتونم بگم زیاد کصیدی . اخه کصکش بی ناموس شهاب احمد کین این همه شخصیت از تو کص ننت زد بیرون اخ چند بار گفتم از موتوری جنس نگیر .
      .
      .
      . افکار یک پسر بچه جقی (cry)


    •   m...h...a...
    • 8 ماه
      • 1

    • خدمتkhan_bokonو botboxعرض کنم که شما عزیزان در منتهی درجه ی بی شعوری قرار دارید..اگه نمیدونید باید خدمتتون عرض کنم که خانم نیوشا از کاربران بسیار کاردرست سایت هستن..پس لطفا دهنتون رو ببندید و بدونید که هر داستانی جای مزه پرونی امثال شماها نیست..به جای اینکه به ایشون فحش بدید برید به گی نماها و لزنمای خیلی زیاد سایت فحش بدید که دست از بردن آبروی ما بردارن..


    •   Man.to.ok
    • 8 ماه
      • 1

    • داستان زیبا وطولانی بود در کل امیدوارم ما انسانها بجای اینکه بجای کسی تصمیم بگیریم وبخاطر عقایدش که با ما همخوانی نداره نقدشون کنیم یکم به خودمون بیشتر توجه کنیم چون خدای اون بالا انسانها رو آزاد با علایق فراوان آفریده من چکاره هستم که فضولی کنم یا بگم چی خوبه چی بده همه بدی ها وخوبی ها یه چیز نسبی هستش خیلی چیزها که به نظر من بده یسری آدما میگن خوبه وبلعکس.


    •   qwee021
    • 8 ماه
      • 0

    • حالا اگه ی پلشتی یه داستان مینوشت اره من گی ام...! همه زیرش مینوشتن خو ب کیرم همه شصتارم برعکس میکردن تو کونش تا ته


    •   NONameD
    • 8 ماه
      • 1

    • چه عجب یه داستان غیر سکسی واسه ما اسگلایی که میاییم سایت سکسی دنبال چیزای غیر سکسی میگردیم... خوب بود لایک


    •   Shamim.20
    • 8 ماه
      • 1

    • اميدوارم يه روز اين تابوهاي جنسيتي لعنتي شكسته بشه
      اميدوارم همه ما درك و فهم اينو پيدا كنيم كه به گرايشات هم ديگه احترام بذاريم


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 8 ماه
      • 2

    • نوشین خانم برای اینکه بتونی دیدگاه افرای مثل من رو نسبت به افرادی مثل خودت تغیر بدی باید داستان هااا بنویسی.. (biggrin)


    •   بچه-ای-خوب
    • 8 ماه
      • 1

    • باور کنید چهار پنج تا کامنت اول رو بخونید به این موضوع پی میبرید که:
      چون بچه ها به اول گفتن واکنش نشون میدن یک ترفند دیگه به کار میبرند هم کامنت اول بشن و هم کسی بهشون گیر نده!
      برید چندتا داستان امشب رو بخونید میبینید همین دوستان با پیام های مشابه و اینکه من به اینگونه داستانها علاقه ندارم و یا چیز های از این دست دوست دارند کامنت اولی باشند.
      مگر نه دوستان؟!
      نظرتون چیه؟!


    •   _Azi_
    • 8 ماه
      • 1

    • خوب بود مرسی


    •   اشی۸۵مشی
    • 8 ماه
      • 1

    • سلام .
      خانم نیوشا دمتون گرم.


      تشکر بابت داستان خوبتون.


      دستتون درد نکنه.


    •   Mania-les
    • 8 ماه
      • 1

    • هرچقدر جلوتر میری پختگی و انسجام داستان ها بیشتر میشه ، این داستان رو از قبلیا بیشتر دوست داشتم،فقط بعضی جاها یه احساس رهاشدگی داره کاش جای بهتری اپیزود رو تموم کنی و توصیف ها رو کامل تر . ممنون که ما رو در قالب داستان با گرایش های جنسی مختلف آشنا می کنی. (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو