آره من لزبینم...!

    (ادامه ی داستان قبل نیست ولی برای گنگ نبودن این داستان، بهتره به "من کی ام؟" مراجعه کنید)


    پارتی:
    یه گوشه روی صندلی نشسته بودم و شیشه ی آبجو دستم بود.
    شهاب اومد سمتم و دستمو کشید و برد وسط، با بی حوصلگی فقط شونه هام رو چپ و راست میکردم، یه دقیقه هم نگذشته بود که محمد اومد و شهاب رو بغل کرد و شروع به بوسیدن همدیگه کردن.
    با لبخند بهشون نگاه میکردم( هشت سال پیش تو یکی از همین پارتی های lgbt که مریم راه انداخته بود باهاش آشنا شدم،هیچ وقت فکر نمیکردم تبدیل به بهترین دوستم بشه، حتی با وجود اینکه مریم ده سال باهام دوست بود و خیلی به خودش و خانوادش مدیون بودم اما شهاب برام اولویت اول رو داشت) چهار سال پیش شهاب با محمد آشنا شد و دو سال بعد هم حلقه دستِ هم انداختند.
    نگاهم به درِ ورودی خشک شد، لعنتی!
    معین اینجا چیکار میکرد؟
    رفتم سمت دیوار تکیه دادم و با لبخند به معین خیره شدم، بلاخره نگاهش بهم افتاد، خندید و اومد سمتم:
    _ نگفته بودی پارتی میای
    -دوستم مجبورم کرد و....
    یهو مریم با یه جیغ پرید بغل معین!
    با بهت نگاهشون کردم، همدیگه رو میشناختن؟
    مریم بهم نگاه کرد و گفت: اِ؟ با نیوشا آشنا شدی؟
    معین هم مثل من بهت زده شد گفت: نیوشا...چطور یادم نیومد! همونی که تو بیمارستان بستری بود...
    با پوزخند و نفرت ادامه داد وصف شجاعت هات رو شنیدم از مریم،فرار از خونه و لز بودن و...
    و بلافاصله رفت!
    لعنتی به خاطر همین صداش برام آشنا بود، وقتی بهوش اومدم و چشام باز نمیشد معین من رو معاینه کرده بود...


    رو به مریم گفتم: خاک تو سرِ منِ احمق که دوستِ صمیمیِ ده سالم باید زندگیِ منو برای کسی تعریف کنه،خاک تو سرم
    مریم با تته پته گفت:بخدا...
    صدای دادم بین اهنگِ بلند گم شد: خفه شو! قسم نخوووور!
    پاکت سیگارمو با زیرسیگاری چنگ زدم و دویدم به سمتِ اتاقِ طبقه ی بالا.
    در رو قفل کردم. نگاهِ تنفر آمیز معین از جلوی چشمام کنار نمیرفت.
    زدم زیر گریه و داد زدم:لعنت بهت مریم،لعنت...
    حالا چه فکری راجبِ من میکرد؟!
    سیگار رو روشن کردم


    کام اول...کام دوم...کام سوم...حبس...
    از قصد گفته بود "لز" میدونست وقتی لزبین رو مخفف کنی یه جور توهین هست و کلمه ی مخصوص هموفوب ها(افراد همجنسگرا ستیز)هست!


    کام اول...کام دوم...کام سوم...حبس...
    تو آینه به خودم نگاه کردم!
    حق داشت ازم خوشش نیاد، یه ترنس با یه گرایش استریت(دگرجنسگرا)
    از یه دختر با یه موهای بلند و تیپ خانومانه خوشش میاد
    نه یه دختر با موهای کوتاهِ پسرونه و تیپ لش و هفت تا پیرسینگ تو گوشش...
    گریم شدت گرفت!
    یه ساعت بعد صدای شهاب اومد:
    نیوشا، مهمونی تموم شد بیا بیرون، مریم برام تعریف کرد...بیا عزیزم
    (در رو باز کردم)
    _انقد دوسش داری؟
    -( تند تند توضیح دادم) ما سه ماهه با هم بودیم، نگفته بودم لزبین بودم چون نبودم!!خیلی سخت بود،رفتم پیش روانشناسم و بعد کلی حرف و بحث...فهمیدیم پنسکشوال هستم(یعنی فقط عشق براش مهمه و جنسیت طرف و گرایشش اصلا براش مهم نیست، پسر،دختر،گی،و نود جنسیت شناخته یا ناشناخته...)
    میدونم شایان، میدونم، ده سال فکر میکردم لزبینم اما اشتباه بود، من عشق رو تو دخترا میخواستم پیدا کنم اما الان...الان تو....تو معین پیدا کردم، من فقط دنبال عشق واقعی بودم....(بغلم کرد و شونه هام رو نوازش کرد)
    سرشو کنار گوشم آورد و زمزمه کرد: _قبولت دارم، تو بهترینی،بهترین
    با بغض گفتم:خیلی بد نگام کرد...
    بغض نکن لعنتی مگه ما غیر از همدیگه کسی رو داریم؟ به درک مگه خودش چه گوهیه؟...
    .........................
    کتابخانه:


    وارد سالن دخترا شدم، ساعت 6 بود، شعت!!چقد شلوغ شده!! با زور یه میز پیدا کردم و وسیله هام رو گذاشتم روش، کلاه و شال گردن و دورس رو دراوردم و کلید کمد رو برداشتم، کتاب پایه ی اندرودانتیکس و میکروب شناسی رو برداشتم و به سمت میز رفتم...
    به میز رو به روم نگاه کردم!!چه جایی هم نشستم(آیینه های دق رو به روم بودند! یعنی: مهدیه، الهه، معین...)
    کنار ستون وسطِ سالنِ دخترا همیشه من و دوستام مینشستیم ولی، در کل علاقه ای به کتابخونه نداشتم، چون من تو این جور مکان های عمومی خیلی تابلو هستم ولی یه مدت اومدم اینجا که به اصرار مریم واسه آزمون تخصص بخونم، حدسم درست از آب درومد و نصف کتابخونه من رو شناختن و من حتی نمیشناختمشون...
    از طرفی اکثرشون کنکوری بودن و فاز مسخره ای داشتن و خیلی فضول بودن!!
    ولی میومدم این مدت تا فقط معین رو حتی شده از دور ببینم...
    سه ماه پیش معین وارد زندگیم شد،خیلی سریع شناختمش!
    نمیدونم عاشق شدید یا نه!؟
    ولی اگه به عشق واقعی نسبت به شخصی رسیدید، هر چقد اون آدم مرموز باشه بازم براتون مثل کف دستِ، چون یه روح هستید تو دو تا بدن!!من به جایی رسیدم که با فرسخ ها فاصله حال و هواش رو میفهمم...و این...
    فقط میتونه معجزه ی عشق باشه!!
    چه برسه به منی که با کلی آدم سر و کله میزنم به واسطه ی شغلم یا تو جامعه یا هرچی...
    وقتی با یه ترنس وارد رابطه میشی باید تموم تجربه های قبلیت رو توی روابط بریزی دور و با کلی سیاست و فکر و تحقیق وارد رابطه جدیدت بشی!!
    چون هر جمله ی اشتباه ممکنه باعث کات کردنتون بشه!!
    معین ادم گوشه گیری بود! یکی دیگه از دوستای ترنسم که هورمون تستوسترون میزد و مجوز عمل تطابق جنسیت گرفته بود پیشنهاد داد ببرمش کتابخونه و با بچه ها آشناش کنم.
    ای کاش هیچ وقت، هیچ وقت به کسی اعتماد نمیکردم و به حرف کسی گوش نمیکردم!
    ای کاش...
    دوباره به میز رو به رو نگاه کردم!
    و حالا معین بعد یه هفته که از پارتی گذشته بود حتی بهم سلام هم نمیداد
    و جایِ من، کنارِ دوستایی نشسته بود که یه روزی سهمِ من بودن و الان تو جناح معین!!
    منم دیگه حتی به قیافشون نگاه هم نمیکردم!
    و فقط میسوختم...
    متاسفانه رابطه ی من و معین هم مخفی بود تا بیشتر تو کتابخونه معروف نشیم، این باعث شده بود همه فکر کنن من دنبال معین هستم...
    ساعت هشت بود و بارون ریز ریز میومد،
    بیتا (یکی از بچه های کتابخونه) اومد سمتم: معین کارت داره بیا بیرون.
    لبخند ریزی زدم قلبم تند تند میزد یعنی بعد یه هفته میتونستم زُل بزنم تو چشمای سبزِ لعنتیش؟بلاخره تموم شد این مسخره بازی...
    سریع دورس رو پوشیدم و کلاهم رو گذاشتم و رفتم سمت حیاط...
    رو به روش وایستادم
    به چشماش نگاه کردم و گیج شدم!
    چشماش نگرانی رو فریاد میزد و وقتی شروع به حرف زدن کرد پارادوکس بین حرفایِ زبونش و حرفایِ چشماش من رو توی باتلاقِ سیاهی انداخت: ببین! به گوشم رسوندن پشت من حرف میزنی!!دیگ درباره ی من با هیچ کس حرف نزن!
    پوزخند زدم: صبر کن!!من یه هفته با هیچ خری حرف نزدم و همه ی بچه ها نگرانم بودن میگفتن چته، حتی سلام نمیدادم به بچه ها، بعد بشینم درباره ی جنابعالی حرف بزنم؟بیکارم؟یا بچم؟
    _ به هر حال شاید هم طرف دروغ گفته من نمیدونم خواستم تذکر بدم، ازین به بعد هم انقد راجب خودمون خیالبافی نکن!(مکث)هر چند کردی هم مهم نیست، هر کاری میخوای بکن...
    پس نقشه هامون یادش بود،اینکه تو همین سه ماه برای آیندمون نقشه کشیده بودیم!!


    مهدیه(دشمن خونیِ من): معین یه لحظه بیا!
    عصبانی شدم، سگ شدم، مگه من جُذام داشتم که نمیذاشت با هم حرف بزنیم،الانم که معین جلوی بیتا رید بهم...
    هجوم بردم سمتِ مهدیه: ببین خوب گوشاتو وا کن! پا رو دم من بذاری برام مثل آب خوردنه که زیر پاهام لِهِت کنم، بکش بیرون...
    مهدیه: فکر نکن نفهمیدم از معین خواهش کردی بیاد بیرون باهات حرف بزنه!!!
    من: چی کس میگی بچه؟مگه من هَوَلم؟ جنابتون هوس کرده حرف بزنه، انقد بچه نباش!! قضاوت هم نکن!!
    معین: بسه نیوشا، بسه!
    تو از من بکش بیرون فقط...
    من: کشیدم!!!!
    معین: خوبه، پس عمل کن به حرفت،الکی گفتی پنسکشوالی ولی حقیقت اینه تو لزبینی و....و.... حالِ من رو....حال من رو بد میکنی، تاپ(فاعل تو رابطه) هستی و پسرونه رفتار میکنی و من نمیتونم تحمل کنم میفهمی؟


    با بهت نگاهش کردم، اشک تو چشمام جمع شد، بارون شدید شد، بقیه بچه ها ساکت بودن و ناراحت، معین چشاشو بسته بود و نگاهم نمیکرد...
    هر لحظه ممکن بود بزنم زیر گریه و فقط داد زدم تا فرصت به مغزم ندم واسه دستورِ انعکاسیِ اشک ریختن!!
    : آرههههههه...آرههههه من لزبینم، من همینم! ده سال همین بودم و بهش افتخار میکنم! من به جاهایی رسیدم تو این سنم که همین دوستایِ مزخرفت تو خوابشون هم نمبینن، اره من لزبینم، حال جامعه رو بد میکنم فقط تو نیستی که، تو حماقتتون غرق شدید، مشکلات جامعه و گرسنگی و فقر مردم رو نمیبینید و به ما حال بهم زنا گیر میدید، اره من تبوهم و حرام، نماز نمیخونم و روزه نمیگیرم مثل شما، ولی کسی رو قضاوت نمیکنم، مسخره نمیکنم،توهین نمیکنم اونم به خاطر گرایشش،من عاشورا واسه حسین سینه نمیزنم و نذری نمیگیرم ولی شماها که خودتون رو تو صف جر میدید و سر و دست میشکنید چجور برادران و خواهران دینی هستید؟
    تُف به این همه پستی و حقارت...
    اسمت زیر گروه اسم lgbt هاس و مثلا رنگین کمونی ای؟بعد ما رو حال بهم زن میدونی؟
    تُف تو این همه دو رویی و حماقت


    دویدم داخل وسیله هام رو جمع کردم
    گریه میکردم و همه نگاهم میکردن
    داد زدم: چیه؟ اومدید درس بخونید یا سرتون تو کار بقیه باشه؟
    کلید کمد رو پس دادم.
    کتابامو انداختم تو ماشین، رفتم داخل تا کوله ام رو بردارم....
    الهه و مهدیه (بچه های کتابخونه) با ناراحتی نگام میکردن: رفتم سمتشون
    الهه جان
    امممم....(سعی کردم بغض صدام رو کنترل کنم) معین روز های فرد از باشگاه میاد و خیلی خسته و گشنه میشه، لطفا ببرش تو حیاط و باهم یه چیزی بگیرید بخورید، هر دو ساعت یه بار برو سراغش و یه ذره باهاش شوخی کن تا کلافه نشه از درس...(بغضم خودش رو نشون داد)کنار خودتون براش جا بگیرید و مواظبش باشید...عاشق شکلاته...


    نتونستم و با قدم های تند به سمت در رفتم...سوار ماشین شدم و گریه میکردم
    اهنگ هم باعث میشد گریه هام شدید تر بشه، واقعا نمیدونستم چه حرفایی زدم و تا چه حد چرت و پرت گفتم...
    بارون چشمام و آسمون تمومی نداشت، چشمام رو فشار دادم تا تاریِ چشمام از بین بره و خیابون رو بهتر ببینم...
    سردم شده بود...
    لعنتی دستم رفت سمت بخاریِ ماشین که بلافاصله عرق روی بالا ی لبم و پیشونیم نشست...
    نفسم گرفت...نه نه! خواهش میکنم الان نه، حملات پانیک... یه سال خبری ازش نبود...چشام بسته شد و...
    ..........................


    خونه ی شهاب و محمد( ساعت´9:20)
    از زبان شهاب:


    میز شام رو جمع کردم و رفتم تو اتاق، برای محمد لباس آماده کردم و گذاشتم رو تخت، در حموم رو زدم: آقامون(خندیدم) بیا بیرون منم یه دوش بگیرم دیگه!!
    محمد: همین الان اومدم که، ولی جا برای جفتمون هستاااا
    خندم بیشتر شد، در حموم رو باز کردم و تو رختکن لباسامو دراوردم و پریدم تو حموم دوش آب رو به سمت دیوار هدایت کردم و خودم رو چسبوندم به بدن خیسش، تنش گرم بود و منم سرمایی بودم و عاشق گرما،دستاشو انداخت دور کمرم و زیر گردنم رو مکید، نجوای اومممم گفتنم تو حموم پژواک شد، لبمو به دندون گرفت! شونه هام رو گرفت و هول داد زیر شیر آب، چشمام رو بستم و تنم رو به گرمای آب و دستای محمد سپردم، چنگ زد به کمرم و زانو زد، دستش رو دور کمرم حلقه کرد و... شروع کرد به ته حلقی زدن، لعنتی!!زبون اون خیلی گرم تر از آب بود، نفس عمیقی کشیدم و موهاش رو نوازش کردم،خدایِ اورال و آنال بود این بشر!
    با دستش تخمام رو میمالید و مکش دهنش رو بیشتر کرد.
    نفس بریده زمزمه کردم:محمد؟بقیش رو بریم بیرون؟
    با سر تایید کرد...
    رفتم رو تخت و زیر پتو خودمو مچاله کردم، بغلم کرد وگفت: 69 یا داگی؟
    -هیچکدوم، بیوفت روم!!
    پاهامو باز کرد و با دستش مچ پاهام رو گرفت، و شروع کرد به تلمبه زدن و... بهترین سکسِ ما وقتیه که با هم ارضا میشیم!!
    رو سینه هاش خوابیدم و در گوش همدیگه نجواهای عاشقانه زمزمه میکردیم!گوشیم زنگ خورد!
    نیوشا بود به ساعت نگاه کردم که عدد 10 رو نشون میداد!
    جواب دادم: به به، زنگی زدی به ما زندگی!
    صدای غریبه:سلام شما با خانومِ...نسبتی دارید؟
    با بهت سر جام نشستم: بله بله چیزی شده؟
    لطفا به این آدرس... بیمارستان... تشریف بیارید!
    گوشی رو قطع کردم: محمد بدبخت شدیم، بچم بچم...
    تند تند لباس پوشیدم، یعنی چیشده بود؟
    ...................


    بیمارستان:
    خانوم خسته نباشید، نیوشا...کدوم اتاقه؟ طبقه چندم؟
    _ ایشون تو اتاق عمل هستن جناب، وضعیتشون وخیم بود و مجبور شدن ببرنش تو اتاق عمل، لطفا به بستگانشون بگید بیان واسه امضا کردنِ...
    پریدم وسط حرفش و با حالت زاری گفتم: بدید من امضا کنم
    _شما شوهرشی؟
    -نخیر دوستشم
    _جناب اقوامشون رو خبر کنید!
    دلم واسه مظلومیتش کباب شد با بغض چرت و پرت پروندم: پرورشگاهیه، بعدشم کدوم قانون درست بوده که این یکی باشه بدید من...
    با دکترش حرف زدم،حمله ی پانیک پشتِ فرمون... ماشین دچار انحراف شده بود و ماشین دیگه به سمت در ماشینِ راننده خورده بود، ضربه ها و فرو رفتن قطعات به پهلوش باعت پارگیِ درجه ی 5 کلیه اش شده بود...
    گریه کردم و لعنت فرستادم به باعث و بانیش که هنوز نمیدونستم کیه!!
    چقد تلاش کرده بودیم که این حملات به حداقل برسه...لعنتی!!




    اینم تاوان سنگینِ عشق ما...


    "در عشق واقعی انسان از خود فارغ است و هیچ ترسی به خود راه نمیدهد و بدون هیچ چشم داشتی یا توقعی محبت می کند"
    فلورانس اسکوال شین


    نوشته: Niusha_sh

  • 74

  • 19




  • نظرات:
    •   hamid30gari
    • 3 هفته،4 روز
      • 10

    • نیوشا خانم ببخشید لزبین نمیخونم.
      امیدوارم دوستان که اهلش هستن خوششون بیاد
      ولی یه لایک افتخاری دادم
      موفق باشی


    •   a-boy-from-rain
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • دوتا نقد دارم ولی نمیگم:)


    •   mehdi.98
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • فقط بخاطر اینکه نویسنده دختر بود لایک میدن


    •   a-boy-from-rain
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • نیوشاجان عالی عالی عالی...
      داری پیشرفت میکنی عزیز


    •   Kosdat
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • اسمش انگار تکراریه یا تقلید


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • از ضعف توی عشق خوشم نمیاد چون آدم خودشو غرورشو جایگاهشو همه چیزو فراموش میکنه ب قول معروف کور میشه
      قشنگ بود عزیزم خسته نباشی
      منتظر داستان بعدیت هستم ^_^


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • hamid30gari بازم؟شعت،راه نداره امتحان کنی؟یه بار هم کفایت میکنه ها!!
      Mohammad_7band ممنون محمد جان
      mahmooodjooon ای کاش میخوندید، چون من هدفم فرهنگ سازیه و...لایک هدفم نیست، ولی بازم ممنون!
      a-boy-from-rain بگو جانم من نقد پذیرم(خنده) عزیز هم عمته(چشمک)


    •   Shahab_m
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • گی که باشه، تو هم نوشته باشی، اصلا چی میشه!
      وقتی تو بنویسی هر چند بار بخونم سیر نمیشم، ولی دیگه خدا اون لحظه هارو بهم نشون نده
      لایک 9


    •   Nima.naji40
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • بی نظیر مثل همیشه
      ترکوندی، ترکیب سه تا تگ حرف نداشت
      اصلا نمیتونم توصیف کنم
      لایک13


    •   sepideh58
    • 3 هفته،4 روز
      • 9

    • لایکت نحس بود 14 کردم .هرچند تو به نحسی اعداد اعتقادی نداری ...به نحسی ادما چی؟!
      داستانت خوب بود دوسش داشتم ....عشق گرایش نمیشناسه دل ک بتپه تمومه ...عشق حد و مرز و گرایش نمیشناسه میاد و تکیه میزنه بر مسند دل و فرمانروایی میکنه.وفاداری به عشق یک نفر و موندن به پاش و هرز نپریدن خیلی سخته ...اما اگر کفتر جلد شدی دگ شدیا...


    •   Minow
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • قشنگ بود لایک منم عشقمو از دست دادم بخاطر اینکه اونموقع اصلا همینقدرم فرهنگسازی نشده بود


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • Kosdat بله، اولا اون داستانی که شما منظورته به درخواست نویسنده حذف شد، ثانیا مضمون داستان کاملا متفاوته،ثالثا ما خودمون قبلا همه ی این فکر ها رو کردیم و نویسنده ی اون داستان کاملا راضی بود و هیچ مشکلی نداشت،تقلید چی؟تکراریه چی؟ ای کاش اول داستان رو میخوندید بعد کامنت میدادید
      marjan_aydin مرسی عزیزم، خسته نباشید گفتنت چسبید، قلب آبی و رز رنگین کمونی تقدیمت
      Shahab_m لحظه ها رو ما میسازیم، خدا به امثال من و تو کاری نداره، با یه کلیه هم میشه زندگی کرد(خنده)، حماقته دیگ...
      yaser345 ممنون از وقتی که گذاشتید
      Nima.naji40 ممنون از نگاهت نیما جان


    •   Wishmaster67
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • خیلی خیلی خیلی زیبا بود عزیزکم جیگرت وبا این نوشتت اولین بود که احساس راحتی وصداقت کردم قربون مظلومیتت


    •   Clay0098
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • قبل از هر چیزی لایک(شما اولین کسی بود که تو این مدت، علائم نگارشی و جای گذاری افعال رو رعایت کردید و این یعنی سطح شما واقعا بالاست)
      (معمولا در مورد هر داستان و هر نویسنده ای نمیشه حرف زد؛ چون یا حوصله و انگیزه نیست،یا سواد ادم قد نمیده و یا اینکه برخورد خوبی صورت نمیگیره. ولی متوجه شدم که تحملتون تا حدی بالاست


      اولا:
      ای کاش زودتر به داستان های شما برخورده بودم (هر چند هنوزم دیر نیست)ولی متاسفانه اسمتون از نظرم دور موند و اینو به حساب دوری ۵ ساله حقیر از جو سایت یا کم کار بودن شما تو این یک ماه بزارید.


      ابتدا میگم اگه نویسنده های متروک سایت(که دیگه نیستن) رو کنار بزارم، با احترام به همه عزیزان نظرم اینه که شما با اختلاف(با اختلاف) بهترین نویسنده شهوانی هستید و اینو امروز فهمیدم.(از نظر حقیر) و همونطور که خودتون متوجه شدید! نباید برای لایک و دیس لایک نوشت و جریان سازی و پرورش فکر مخاطب مهمتره‌


      داستان شما و یک نویسنده دیگه بهترین داستان های این دو هفته بود که من واقعا لذت بردم و نمی از فرم و محتوا رو توشون دیدم. داستان هایی که ایراد های جدی داشتند اما انصافا قوی بودند‌.


      دوما:
      دوست عزیز با اجازتوت میخوام چند خطی به عنوان یه مخاطب در باب داستانتون بنویسم و امیدوارم بخونیدش یا ازش استفاده کنید(چون حرفه ای و نقد پذیر هستید سعی میکنم پخته تر نظرمو بگم چون دوست ندارم مسیرتون پر از سنگلاخ بشه)
      طبیعتا مخاطب حرفام هم فقط خود نویسنده(شما) هستید


      داستان:
      اسم داستان رو دوست داشتم و جنسش با نوع نگارش شما همخونی داشت.
      نگارش عالی و استفاده درست از علائم نگارشی، افعال و چهارچوب زبان پارسی برای من تو این سایت عجیب بود.


      داستان از نظر محتوا دارای دغدغه و هویت بود و این به معنی وجود یک فکر منور و هدفمند پشت داستان هست
      ریتم داستان خیلی عالی بود و با وجود استپ شدن ها قب از هر اپیزود، من مخاطب رو وادار به ادامه دادن میکرد. جاهایی کار داشت از دستتون خارج میشد واپیزود ها شبیه چند داستانک مینیمالیستی شده بود که سریع جمش کردید.
      کمی تو بازی با نقاط اوج و فرود مشکل داشتید که طبیعت داستان شبه کوتاه هست.شخصیت اصلی دچار خودسانسوری توسط شما شده بود و هویتش ضعیف شکل گرفته بود.(لطفا کار بعدی به کارکتر اصلی برسید)
      نویسنده عزیز اصطلاحی جمله ای بین منتقدین کار کشته هست که میگه: نویسنده، خوب زمان رو متراکم و توصیفات رو بسط میده. که تو اپیزود اول شما این مورد رو کامل نشون دادید(صحنه رقص و دیالوگ ها عالی بود) و تو بقیه قسمت ها کمی ضعیف عمل کردید(با خودتون مقایسه کردم)
      داستان با وجود تعلیق میتونست بهتر باشه اما همینم عالی بود
      در نهایت من فرم داستانتون رو از محتواش بیشتر پسندیدم که البته ارتباطی به گرایش جنسی من نداره(سو تفاهم نشه) و منظور بعد فنی داستان هست و به این دلیل که داستانتون عمق لازم برای مانور دادن روی محتوای مد نظر رو نداشت و جا داشت ۳۰ تا ۴۰ خط طولانی تر باشه که خب بازم درک میکنم.


      در آخر شناختی روی شما ندارم،اطلاعی از جنسیت شما ندارم اما باور کنید این نظرم من باب دوستی و نوشابه باز کردن نبوده چون شناخت،انگیزه و و هدفی در کار نیست پس صمیمانه و خالصانه نظرم رو گفتم چون دوست ندارم استعدادی مثل شما اسیر حاشیه،تکرار و لایک و دیس لایک بازی بشه.
      پنج نفرم لایه دوم داستان و بفهمن برای شما کافیه
      امیدوارم کار بعدیتون هر چه زودتر آماده بشه و داغ و تازه بخونمش
      ازتونم خواهش میکنم مراقب باشید که دپار تکرار نشید
      واقعا شبم رو ساختید
      موفق باشید


    •   ashkaanm
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • رو فرم نبودم و نخوندم بخاطر زحمتی که کشیدی لایک کردم

      شادو موفق و پیروز باشی ..


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،4 روز
      • 9

    • sepideh58 نحسیِ اعداد؟نه
      اعداد رو ما تعریف کردیم...
      نحسیِ آدما؟نه
      آدما میتونن صفات مختلفی داشته باشن کینه ای باشن و حسود یا هر چی...ولی نحس نه
      من ادم هرز پریدن نیستم کافیه درست منو بشناسن و....
      منم کامنتت رو دوست داشتم
      ممنون که خوندی بانو...
      Mohammad_7band اگه سپیده جان به حرف من گوش میداد کمکت میکردم
      Minow بله، یه زمانی خودمم فکر میکردم ما نسل منقرض شده ایم!!فکر میکردم فقط منم و دوستام که اینجوری ایم، اومدم شهوانی و با چند نفر هم آشنا شدم، و تو مدت کوتاهی خیلی اوضاع بهتر شده فقط مشکل فیک بودنه که الان بچه های پونزده ساله هم میگن ما فلان گرایشیم(غیر قابل درکه)
      yaser345 تو قبلیا که هات بود یه کمی، دیگ اینجا گفتم یه تنوع بشه، بعد تو اون اوضاع من سکس هات نداشتم شرمنده(خنده)


    •   زندگی+فانتزی
    • 3 هفته،4 روز
      • 8

    • کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم
      کاش یاد بگیریم ب گرایشات هم احترام بذاریم


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،4 روز
      • 6

    • Wishmaster67 ممنون عزیزم
      Clay0098 دوست عزیز بسیار خوشحالم که این کامنت پای داستانِ من و برای من هست،قسمت نقدتون رو دوبار با دقت خوندم، کاملا به جا نقد کردید و امیدوارم دفعه ی بعد این مشکل حل بشه، ولی چیزی که لازمه ذکر کنم این هست که این داستان کاملا تلفیقی از سه گرایش و یک جنسیت هست، اینکه این سه تا رو بخوای منسجم کنی هر چند رخداد واقعی باشه ولی بازم سخته و خودش یه چالش هست، از طرفی هم اینکه همزمان تمرکز کنی اطلاعات غلط و یا زیاد از حد ندی که مخاطب هم خسته بشه سخته، این داستان ویرایش زیاد داشت و کم کاری توی اپیزود های دوم به بعد مشهوده و من دفاعی ندارم، مرسی از وقتی که گذاشتید، امیدوارم دفعه ی بعد محتوا هم شما رو جذب کنه....
      سعید تبریزی سعید جان ممنون...
      زندگی+فانتزی ترکوندی که مارو(خنده) ممنون


    •   rezahot1981
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • نخوندم حیف که طولانی بود، کستونا وقتی مچسبونید بهم چه حسی داره


    •   reza 84
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • مزخرف بود اصلا معلوم نبود کی به کیه


    •   nima_rahnama
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • نیوشا سلام مخلصیم
      خوب نوشتن یکی از حُسنهاش اینکه برات آگاهی ایجاد میکنه میخونی و یاد میگیری
      قبلا سامان از گی مینوشت و با خوندن داستانهاش خیلیا با گی آشنا شدن و حتی نظرش درباره اونا عوض شد
      حالا
      نیوشا اومده ک خوب مینویسه درباره گرایش های مختلف هم مینویسه همین ناخودآگاه باعث میشه اطلاعات و آگاهیت بالا بره
      من شما رو فالو میکنم نیوشای عزیز و امیدوارم زود ب زود بنویسید
      ب دوست خوبم حامد سیگاری هم پیشنهاد میکنم دنبال کنن کارهای نویسنده های خوب سایت رو ک بیس کارشون نویسندگی درباره گرایشهای مختلفه مطمئنم نظرش عوض میشه
      موفق باشی دوست من


    •   Plasmid
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • کاری به داستانت ندارم چون چیز زیادی از نوشتن سرم نمیشه
      با لز یا گی یا... هم مشکلی ندارم
      فقط از فازت خوشم نیومد
      درهرصورت موفق باشی


    •   nasrin1980
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • شبیه گزارش بود


    •   Doroti
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • قشنگ بود : (


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،4 روز
      • 17

    • واسه نگارشت، گرایشت، دغدغت و بار آموزشی داستانت احترام زیادی قائلم.


      اما واسه من که هیچ داستانی با تگ "لزبین" ، "گی" و "ترنس" نمیخونم، ارتباط برقرار کردن با داستانت که یه پَک کامل از این گرایش‌ها بود کمی سخت بود...


      با سه قسمت داستان هم داغ دلم تازه شد:
      _اسم داستانت که باعث شد من دوباره باعث و بانی حذف داستانم رو لعنت کنم!
      _جایی که شهاب رو شایان نوشته بودی و یاد لعیای داستان اخیر خودم افتادم!
      _جمله آخر داستانت و گفتن از عشق و محبت بی چشمداشت، که من رو یاد کلمه‌ی "مادر" انداخت...
      لایک 29


    •   الهه.همیشه.سبز
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • کار به داستانش ندارم


      فقط خواستم بگم این کاربری فیک هست مثل مریدش که فیک بود


    •   Paranam
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • باز من دیر رسیدم!فقط همین رو میتونم بگم که ازم دوری و این داستانم نوشتی بد تر دلم تنگ شد، ای کاش معینِ داستان حرف چشماش با زبونش یکی بود و انقد احمقانه گند نمیزد!
      خیلی خوب شرح داده بودی و نگارشت حرف نداشت،توضیحاتت به اندازه ی کافی بود و دیگه مغزم بیشتر یاری نمیده بخوام چیزی بگم ❤


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • عشق!!!
      از یه جایی به بعد قلبمم عاقل شد، فارغ شد، بی رنگ شد سفید مطلق یا سیاه مطلق نمیدونم ولی... الان ۲ تا عقل دارم جای یه عقل و یه قلب...باحاله نه؟!


      لایک


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • nima_rahnama ممنون از لطفت نیمای عزیز، بله سامی جان هیچ وقت تکرار نمیشن مگر اینکه خودشون بیان، و
      ای کاش بیان تا ببینن بعد این همه مدت هنوز یادش تو سایت هست!!!


      Mehraaan@ حیف، که بهت نچسبید،اینجوری که ناراحت میشم....!!!! و اینکه اون داستان رو واقعا دوست داشتم به دلایل زیادی...ای کاش الان بود!
      ما که طعم مادر رو نچشیدیم اما تا دلت بخواد طعم این عشق واقعی رو با عنوان های مختلف به اطرافیانم چشوندم!!


      الهه.همیشه.سبز مرسی دوست عزیز!!! منکه مریدی ندارم و فقط مرید خودمم ولی شما ببخشید اگه آزرده خاطر شدید به خاطر فیک بودن اینجانب!!راستی اسم کاربریت هم خیلی قشنگه!!
      Paranam شعت تو هم نرفتی؟ از فردا دهنِ دوتامون سرویسِ(خنده) تو دیر و زود نداری که...!
      Ice_flower باحال نیست دوست عزیز!! غمناک هست!!ممنون از نگاهت


    •   الهه.همیشه.سبز
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • نیوشا


      نگو مرسا یا همون sami_sh رو دنبال نمی کردی


      تقلید و مقلد بودن خوب نیست خودت باش هر چی باشی فقط خودش باش همین


    •   hirssaa1
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • پارت بندی و چیدمان داستانتون خاص و جالب بود. خسته نباشین. لایک 37


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • الهه.همیشه.سبز ایشون گی مینوشت، یه نگاه به تگ های داستانم بکن میفهمی مقلد نیستم!!من خودمم!!کافیه یا توضیح بیشتر میخوای؟در ضمن شما سنگ بقیه رو به سینه نزن، یه مدت که خودم سامی بودم!یه مدت که گفتن پسر بودن چی کرده به تو رفتی تو جلد دختر!یه مدت اومدن گفتن سامی دختره!!تو هم همونی، الانم شدم مقلد؟تقلید و اینا؟من هر کاری کردم انقد قضاوت نکنید ما رو ولی مثل اینکه شما عوض نمیشید!!بخوای بیشتر آشوب بندازی به ادمین گزارش میکنم!!


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • الهه.همیشه.سبز و اینکه ممنون که انقد خوب مفهوم داستان رو نشون دادی، بله ما حتی تو خانواده ی رنگین کمونی هم به همدیگه سنگ میزنیم، شما خودت لزبینی بعد اومدی منو تخریب کنی به جای اینکه کمک کنی تا حتی شده یه نفر بفهمه ما واسه جامعه ضرری نداریم و خیلی چیزای دیگه؟
      کم استریت ها بهمون توهین کردن که حالا شما خودت داری اینجا تو یه سایت پورن من رو سنگ میزنی و فیک میخونی؟ بسه لطفا!!عاقل باشید!!!


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،4 روز
      • 6

    • نیوشا تو دل تسلایی هستی برای همه یlgbtهای این سایت‌..البته lgbtهای واقعی...هرموقع داستان هاتو میخونم واقعا همه ی بدبختی های ما هوموسکشوال ها میاد جلوی چشمم..اینکه حتی گاهی صمیمی ترین دوستای ما به خاطر گرایشمون ترکمون کنن یا حتی نتونیم گرایشمون رو بهشون بگیم و خیلی چیزای دیگه...واقعا دمت گرم..لایک تقدیمت


    •   royajooon
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • از کجا میتونم بفهمم گرایشم چیه؟
      دسترسی به پزشک ندارم میشه دقیق توضیح بدن فقط مثلا


    •   Baby_unicorn
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • نیووووشا :(
      این دو سه روز اخیر روزای گندی بود برام. اینم خوندم حال بدم بدتر شد
      امان از این آدما ک میپرن وسط روابط... (dash)
      فک کنم ته یکی از داستانات انگاری معین صدات کرده بود که از اتاق بیای بیرون و... (فک کنم دومین داستانت بود. )
      میخوام توهم بزنم که اون نقل قول مال زمان حاله :(
      بذا فک کنم هنوز با همین.
      شهاب و ممد... گی دوووس (biggrin) (biggrin)

      شادی و آرامش برایت آرزومندم.
      روزات رنگی رنگی (rose)


    •   yazd.nima
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • واقعا لذت بردم با اینکه حسم گی.. اما خب عشق ارزش وق گذاشتن داره مرسی بخاطر وقتی که گذاشتی


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • از داستانت و عشق و عاشقی و اینا خوشم اومد
      قلم خوبی داری و به قول خودت فرهنگ سازیت هم روی من تاثیر گذاشت
      هر چند از همجنس گرایی چه لزبین و چه گی بدم میاد اما داستان شما رو خوندم


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • m...h...a... دم شما هم گرم، همینکه کامنت شماهارو میبینم خستگی از تنم در میره، من به عشق شما و پرچم هامون مینویسم....
      royajooon رویا جانِ عزیزم، پزشک نمیتونه گرایش رو مشخص کنه، شما باید به روانشناسی خوب و روشنفکر مراجعه کنی چون خیلی هاشون هم چرت و پرت تحویلت میدن، و برای جنسیتت هم اگه ترنسجدر باشی ارجاع میدنت به روانپزشک، ولی در کل بیا پیام خصوصی من خودم بهت میگم
      Baby_unicorn تک شاخ عزیزم، روزای تلخ و شیرین با هم هستن، و اگه خوشحالت میکنه، من هنوز با معین هستم...(:
      (گل رز شیش رنگ)
      yazd.nima مرسی از نگاهت عزیزم
      MAHDI.Bمهدی خیلی خوشحالم که خوندی و امیدوارم تونسته باشم یا بتونم دیدگاهت رو تغییر بدم نسبت به خودمون، ممنون عزیزم


    •   Khan_bokon
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • خوب به کیرم که لزبینی


    •   MS.S.
    • 3 هفته،4 روز
      • 1


    • تووو بیی نظیریییی
      دغدغه ات دغدغه من و صمیمی ترین دوستمه
      عالی بودد عالییییی
      خیلی واقعیییی،خیلییی درست و خیلیی هوشمندانه (clap) (clap) (clap)
      میشه خواههششش کنم ک اگ حوصله داری حتما یه چنتا فن فیک بنویسی
      اصن فن فیک هم ن لزوما با اسمای بوی بند یا گرل بند ها
      هر اسمس ک خواستی صرفا داستان
      قلمتتت فوق العادسس
      اگ خواستی بنویسی حتمااا اطلاع بده من و دوستن خواننده پرو پا قرصتیم :))))
      مرسی ک ارزش میذاری و ب کامنت هات جواب میدی:)
      اونایی هم ک اومدین فقط دیس کنین و بگین ک مثلا خیلی شاخین و فقط چون دختر بود لایک خورد و ب درک ک لزبینی و اینا ببندیدد قشنگ
      شما همیشه باید از هر چیزی ایراد بگیرید؟
      غر نزنید یکم از زندگیتون لذتت ببرید تا اطرافیانتون هم ازتون خسته و کلافه نشن
      یه داستان چرتت دروغ 3 خطی از بچه 10 ساله که تگش استریت باشه هم اینجوری میکنین یسریاتون؟
      نیوشا بازم میگم ک بی نظیر بود (clap)



    •   botbox
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • فقط میتونم بگم زیاد کصیدی . اخه کصکش بی ناموس شهاب احمد کین این همه شخصیت از تو کص ننت زد بیرون اخ چند بار گفتم از موتوری جنس نگیر .
      .
      .
      . افکار یک پسر بچه جقی (cry)


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • خدمتkhan_bokonو botboxعرض کنم که شما عزیزان در منتهی درجه ی بی شعوری قرار دارید..اگه نمیدونید باید خدمتتون عرض کنم که خانم نیوشا از کاربران بسیار کاردرست سایت هستن..پس لطفا دهنتون رو ببندید و بدونید که هر داستانی جای مزه پرونی امثال شماها نیست..به جای اینکه به ایشون فحش بدید برید به گی نماها و لزنمای خیلی زیاد سایت فحش بدید که دست از بردن آبروی ما بردارن..


    •   Kos_Namak
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • میخواستم فحشهای همیشگیمو بدم دیدم نویسنده نظرات رو میخونه و جواب هم میده! همین برات کافیه!


    •   حامدیپس
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • کاری به گرایش نویسنده ندارم ولی از لحاظ فنی قلمش زیر صفر بود ...داستان مقوا و بی ارزش


    •   Man.to.ok
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • داستان زیبا وطولانی بود در کل امیدوارم ما انسانها بجای اینکه بجای کسی تصمیم بگیریم وبخاطر عقایدش که با ما همخوانی نداره نقدشون کنیم یکم به خودمون بیشتر توجه کنیم چون خدای اون بالا انسانها رو آزاد با علایق فراوان آفریده من چکاره هستم که فضولی کنم یا بگم چی خوبه چی بده همه بدی ها وخوبی ها یه چیز نسبی هستش خیلی چیزها که به نظر من بده یسری آدما میگن خوبه وبلعکس.


    •   B1200
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • گیج شدم والا هی از این رفت تو تون از پا تی تو کتابخونه والا چی بگم لایک دادن بهت خو حتمن خوبه منم میگم خوبه
      از بدنت بیشتر بگو (biggrin)


    •   qwee021
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • حالا اگه ی پلشتی یه داستان مینوشت اره من گی ام...! همه زیرش مینوشتن خو ب کیرم همه شصتارم برعکس میکردن تو کونش تا ته


    •   Miss-newsha
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عزیزممم داستان فوق العاده ای بود
      غم خاصی داشت امیدوارم موفق باشی همیشه


    •   NONameD
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • چه عجب یه داستان غیر سکسی واسه ما اسگلایی که میاییم سایت سکسی دنبال چیزای غیر سکسی میگردیم... خوب بود لایک


    •   Shamim.20
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • اميدوارم يه روز اين تابوهاي جنسيتي لعنتي شكسته بشه
      اميدوارم همه ما درك و فهم اينو پيدا كنيم كه به گرايشات هم ديگه احترام بذاريم


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • MS.S. ممنون عزیزم، روش فکر میکنم، بنویسم همینجا میذارم میبینی دیگ...گل رز شیش رنگ
      m...h...a... مرسی از دستات بابت تایپ دفاعیه
      hirssaa1 سلامت باشی، مرسی جانم
      Man.to.ok همه مثل شما فکر میکردن ما الان غمی نداشتیم که!!!
      Miss-newsha مرسی،(قلب شیش رنگ تقدیم شما)
      NONameD ممنون بدون نام جان!!!!


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • نوشین خانم برای اینکه بتونی دیدگاه افرای مثل من رو نسبت به افرادی مثل خودت تغیر بدی باید داستان هااا بنویسی.. (biggrin)


    •   Nikan.a
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • سلام نیوشا خانم، من یکی از طرفدارتونم اما کلی ذهنیتم با این دوتا داستان بهم ریخت اصلن از دیروز یه وضعیم بگذریم داستانتون از عالی هم عالی تر بود و میدونم رفته رفته قلمتون شیواتر میشه کلا من داستانهاتونو دوس دارم و اینکه خوشحال میشم باهاتون بیشتر اشنا شم


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • باور کنید چهار پنج تا کامنت اول رو بخونید به این موضوع پی میبرید که:
      چون بچه ها به اول گفتن واکنش نشون میدن یک ترفند دیگه به کار میبرند هم کامنت اول بشن و هم کسی بهشون گیر نده!
      برید چندتا داستان امشب رو بخونید میبینید همین دوستان با پیام های مشابه و اینکه من به اینگونه داستانها علاقه ندارم و یا چیز های از این دست دوست دارند کامنت اولی باشند.
      مگر نه دوستان؟!
      نظرتون چیه؟!


    •   _Azi_
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خوب بود مرسی


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • سلام .
      خانم نیوشا دمتون گرم.


      تشکر بابت داستان خوبتون.


      دستتون درد نکنه.


    •   Mania-les
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • هرچقدر جلوتر میری پختگی و انسجام داستان ها بیشتر میشه ، این داستان رو از قبلیا بیشتر دوست داشتم،فقط بعضی جاها یه احساس رهاشدگی داره کاش جای بهتری اپیزود رو تموم کنی و توصیف ها رو کامل تر . ممنون که ما رو در قالب داستان با گرایش های جنسی مختلف آشنا می کنی. (rose)


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • "ببخشید اگه دیر جواب دادم، خیلی درگیر بودم"


      Sin_shin مرسی عزیزم، اکانت جدید مبارک، گل رز شیش رنگ تقدیم شما
      MAHDI.Bمهدی مینویسم!!من ادمی نیستم که کم بیارم مهدی جان!
      Nikan.a دوست عزیز لطف داری، حالا چرا بهم ریخت، رنگین کمونی باشی و آشنا نباشیم؟ قلب شیش رنگ!
      Foad_tb مرسی دوست عزیز، شما لطف داری
      Azi منم از شما ممنونم
      اشی۸۵مشی دم شما هم گرم که وقت گذاشتی خوندی!ممنون
      Mania-les مانیای عزیز، سعی کردم جای مناسبی تموم کنم اگه موفق نشدم امیدوارم دفعه ی بعد موفق بشم و لذت بیشتری ببرید، درباره ی توصیفات هم چشم!!!ممنون!


    •   خاموشی
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • تو جامعه ما اگه پولدار باشی لز و گی و ... اینا برا فردی قابل قبول میشن ولی برعکس از خانواده سطح پایین باشی کسی درکت نمیکنه حتی نزدیکانت و چاره ای جز شکست و دپرس و در نهایت خودکشی رو نداری ???


    •   mahdi@milf
    • 3 هفته
      • 2

    • لایک 70 نیوشا خانم. لذت بردم.
      اتفاقا یه سوالی درباره همین تشخیص گرایش ادمها داشتم که شاید بعدا ازتون خصوصی پرسیدم.


    •   Master.Kink
    • 3 هفته
      • 2

    • اینکه تو پرانتزها معنی اصطلاحات رو نوشته بودی افتضاح بود. به هیچ عنوان نتونستم با متن ارتباط بگیرم. اینکار رو با یه داستان با این تم خاص انجام نده! واضح بنویس.از اصطلاحات استفاده کن،اگر خواننده پیگیر باشه خودش دنبال معانی میگرده. این متن بیشتر شبیه یه دیکشنری کوتاه با چند اتفاق سطحی و دم دستی بود. بهتر هم ازت خوندم... (rose) شش رنگ رنگین کمان تقدیمت دختر کوچولوی رنگی رنگی من


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو