بعد از تو (۲)

    ...قسمت قبل


    رسیدیم به روز سوم. هیچ عذاب وجدان یا احساس گناهی نداشتم. اصن کلا به گناه اعتقاد نداشتم و ندارم. بهتره بگم که بعد از کلی فکر کردن، فهمیده بودم که کار درستی کردم. هرچند ذهنم برای نوشتن آماده نبود، ولی نگرانیم بابت قسمت سکسی نوشته هام یکم کم شده بود. یجورایی هم این موضوع برام فراتر از "الهام گرفتن برای نوشتن" شده بود.
    اون روز وارد ساختمون که شدم، دارا از جلوم رد شد و به لبخند همیشگیش یه چشمک هم اضافه کرد. آخه بابا این کی بود؟ به من هیچ ربطی نداشت و اصن رابطه ای بین من و یگانه نبود که من بخوام روش حساس بشم. فقط بدجوری کنجکاو شده بودم... رفتم داخل واحد... این بار رو مبل نشسته بود و برام خیلی جالب بود که همون لباس روز پیش رو پوشیده بود. سلام و احوالی کردیم و نشستیم. اون خیره شده بود به من و حرفی نمیزد. من طبق معمول میخواستم همین کارو بکنم ولی یجورایی معذب شده بودم. نگاش که میکردم یاد لحظه ارضاشدنم میفتادم. درسته که چشمام نمیدید ولی جلوی این مغز لعنتی رو نمیشه گرفت که تصویرسازی نکنه...
    یگانه: خب برای شروع باید بگم که امروز قراره سکس کنیم و سخت ترین کاری که میگفتم، دقیقا همین امروزه. از قیافه ات معلومه هنوز به فکر دیروزی. راستی ارضاشدن تو دهن رو هم کلا فراموش کن... کمتر زنی خوشش میاد و منم از دستم در رفت، چون بشمار سه آبت اومد.
    نمیدونم داشت با هدف اینجوری حرف میزد یا نه... ولی هر چی بود، بدجوری داشت روم اثر میذاشت. این دفعه نمیخواستم بذارم برم... میخواستم عین فیلما مثه سگ بکنمش... میخواستم اون اعتماد به نفس آهنیش رو بشکونم...
    با پررویی گفتم: اون رفته رفته درست میشه نگرانش نباش.
    یگانه: من قرار نیست نگرانش باشم آقا پسر... فقط خواستم بدونی.
    از جاش بلند شد و از یه گوشه ای چشم بند رو برداشت و دوباره شروع کرد به تاب دادنش. من مشکلی نداشتم و آماده بودم برای زدنش... اما این دفعه چشم بند، مال من نبود...
    یگانه: خب دیگه شروع کنیم. این دفعه بیشتر کارارو تو باید بکنی. لباساتو دربیار... فقط شورت پات باشه...
    چشم بند رو به چشماش زد. عجب فکری به سرش زده بود. واقعا اینجوری خیلی راحت تر بود. لباسام رو درآوردم و گفتم:« اوکی من حاضرم ». چشم بند رو یه لحظه داد بالا و سرتاپام رو کامل نگاه کرد و دوباره داد پایین...
    یگانه: دیروز دقیقا نتونستم بفهمم هیکلت چطوره... خب حالا بیا نزدیک. زن، اول باید از نظر فکری آماده باشه، بعد با لمس کردنش، کم کم بری سر اصل مطلب.
    رفتم نزدیک تر و بی حرکت وایسادم... فقط داشتم به دور از چشم خودش، براندازش میکردم...
    یگانه: پشتم وایسا و از دستام شروع کن. فقط یادت باشه قراره نوازش باشه نه ماساژ... باید آروم و با حوصله انجامش بدی.
    من: باشه.
    پشتش وایسادم... دستام رو گذاشتم روی بازوهاش و آروم دستامو بالا پایین کردم... چندتا فیلمی که این صحنه توشون بود رو تجسم کردم و هر چی تو ذهنم بود رو عملی کردم... رفتم سراغ شونه هاش... خودش رو چسبوند بهم و گفت:« اینطوری بهتره ». هنوز چیزی به نام شهوت بینمون نبود. انقدری تمرکز کرده بودم کارمو درست انجام بدم که وقتی واسش نمیموند...
    یگانه: باز داری زیادی فکر میکنی... یکم راحت باش... این چیزا دیگه دستورالعمل نداره آقای مهندس... باید فقط حسش کنی.
    خب پس اینجوریاست؟ یکی از کارایی که همیشه دوست داشتم بکنم رو کردم. گردنش رو یکم کج کردم و بوسیدمش.
    یگانه: نه خوشم اومد. پس بلدی و رو نمیکنی.
    به بوسه هام ادامه دادم و دست راستم رو بردم سمت پهلوش و از زیر لباسش رد کردم. دیگه چی درسته و چی غلط برام مهم نبود و هر چی به ذهنم میرسید رو انجام میدادم. موهاش عطر فوق العاده ای داشت. اولین بار بود که این حس رو نسبت به یه زن داشتم... این حس که بخوام از تک تک اعضای بدنش لذت ببرم. جسارت خودمو بیشتر کردم و تاپش رو از تنش درآوردم. سوتینی در کار نبود. نمیدونم چه سایزی بود ولی هرچی که بود میخواستم لمسشون کنم. با هر دو دستم شروع کردم به نوازششون... حس خوبی داشت ولی نه اونقدری که همه ازش تعریف میکردن. احساس میکردم اون داره لذت میبره و منم بیشتر واسه همین لذت میبردم. هر از گاهی یکی از دستام رو روی شکمش میکشیدم... اما نمیدونستم چطور باید ادامه بدم. خود یگانه دست راستم رو گرفت و گذاشت روی باسنش... یکم بعد شلوارکش رو درآورد و رو به من وایساد. دست دیگه ام رو هم بردم روی باسنش... صورتش کاملا روبه روم قرار گرفته بود. هر از گاهی با دستام یه فشاری به باسنش میاوردم و باعث میشد لباش از هم باز شه... نمیدونم چرا ولی محو لباش شده بودم. دست یگانه از روی شرت رفت رو کیرم و حواسم رو از لباش پرت کرد. بعد یکی از دستامو گرفت و کرد تو شرتش و مشغول بازی با کسش کرد...
    یگانه: چشم بندم رو دربیار.
    چشم بندش روی خیلی آروم، طوری که نقابش تکون نخوره در آوردم... نمیخواستم با یه حرکت اشتباه اعتمادش از بین بره. دوباره دستم رو برد سمت کسش و من ناشیانه مشغول مالیدن کسش شدم. چشماش دیگه اون قاطعیت خاص رو به خودش نداشت و یه جورایی خمار شده بود. همین اعتماد به نفسم رو بیشتر کرد. برش گردوندم و شرتش رو از پاش درآوردم. یه دستم رو بردم سمت کسش و با دست دیگه ام مشغول نوازش سینه هاش شدم. دیگه تماما در اختیار خودم بود. کیرم کامل شق شده بود. بعد از چند دقیقه دستامو گرفت و منو کشوند برد سمت اتاقش... خودش طاق باز خوابید رو تخت...
    یگانه: حالا وقتشه توشو خوب بگردی...
    یه لحظه اومد سمتم و انگشت اشاره ام رو آروم کرد تو دهنش و دوباره دراز کشید رو تخت و دستاش رو هم گذاشت بالای سرش... من دیگه از مرحله فکر کردن گذشته بودم و بلافاصله یه زانوم رو گذاشتم رو تخت و بهش نزدیک شدم. اول با انگشتی که یکم خیس شده بود کسش رو مالیدم و همزمان دنبال سوراخ کسش میگشتم که خودش طاقت نیاورد و انگشتم رو تا نیمه کرد تو کسش... یه صدای ناله ریز ازش دراومد. حس خیلی قشنگی بود. برای این که دوباره به اون حالت برسونمش، شروع کردم به حرکت دادن انگشتم. هر بار صدای ناله اش رو میشنیدم حس قدرت عجیبی میکردم...
    یگانه: حالا دو انگشت...
    اینبار انگشت اشاره و وسطم رو با احتیاط کردم تو کسش... صداش بلندتر شده بود و یکمی نفس نفس میزد. این بی تاب شدنش رو خیلی دوست داشتم و واسه همین سرعت دستم رو بردم بالا. دیگه کلا از خود بی خود شده بود و روتختی رو محکم فشار میداد و بالاخره با چند تا تکون ارضا شد. انگشتام رو که حسابی خیس بود رو درآوردم و منتظر شدم خودش ادامه بده...
    حالش که جا اومد بهم گفت که شرتم رو دربیارم و بعد دستش رو با آب دهنش خیس کرد و شروع کرد به مالیدن کیرم. کیرم شق بود اما با این حرکت داشت منفجر میشد. منو کشوند جلوتر و خودش رو هم کامل آورد لب تخت...
    یگانه: خب دیگه خودت میدونی چیکار کنی...
    سر کیرمو کردم تو کسش و یواش یواش تا ته کردم تو. تازه داشتم میفهمیدم چرا مردا از این لامصب سیر نمیشن. با دستام روناش رو گفتم و آروم مشغول تلمبه زدن شدم...
    یگانه: فقط این دفعه حواست باشه باید بریزی بیرونا...
    یه چشمک بهش زدم و یکم سرعتمو بیشتر کردم... هیچ لذتی رو نمیشد باهاش مقایسه کرد. هر چی بیشتر تلمبه میزدم، بیشتر میخواستم و نمیدونم چقدر گذشت که احساس کردم آبم داره میاد. شانس آوردم تونستم خودم رو کنترل کنم و آبم رو روی شکمش خالی کردم. حتی متوجه نشده بودم که یگانه چه حسی داشت موقع سکس... شاید اصن چشمام رو بسته بودم. یگانه خودش رو با دستمال تمیز کرد و رفت سمت حموم.
    یگانه: من میرم حموم. تو هم که میدونی چیکار کنی...
    من: خب چطور بود؟
    یگانه: ده تا تلمبه که این حرفارو نداره.
    پشتش به من بود ولی چون سرش رو چرخونده بود، میتونستم خنده اش رو ببینم و باز فکرم بهم بریزه...




    اون روز گذشت و من صبح تا شب داشتم خودمو تقویت میکردم. انواع مقاله هارو خونده و انواع خوراکی هارو خورده بودم. تو هر بار سکس، من تجربه و توانم بیشتر میشد و کم کم دیگه سکس رو خودم مدیریت میکردم. پوزیشنی نمونده بود که امتحان نکرده باشیم. یکمم با هم صمیمی تر شده بودیم... ولی فقط یکم.
    یه روز که حسابی کبکم خروس میخوند، میخواستم برم پیشش. ازون روزا بود که آدم همینجوری الکی خوشحاله. یه دسته گلم برای یگانه به عنوان تشکر و نه بیشتر خریدم.
    در پایین رو برام باز کرد البته با یکم تاخیر و چندبار زنگ زدن من. میدونست من میرم و همیشه هم سر وقت میرم ولی بازم معلوم نبود کدوم گوری رفته بود. رفتم بالا و از در رفتم تو. خونه به طرز عجیبی بهم ریخته بود و برعکسِ همیشه، یگانه روی روی مبل دراز کشیده بود. دستش روی یه بطری بود که رو میز گذاشته بود. هر چی جلوتر میرفتم، بیشتر متوجه خراب بودن حالش میشدم. دسته گل رو گذاشتم روی اُپِن و رفتم کنارش...
    من: یگانه
    صورتش رو برگردوند سمت من. نقابی روی صورتش نبود. با حالت مستی شروع کرد به صحبت کردن...
    یگانه: به به... آق مهندس چطوره؟
    من: چیکار کردی با خودت دختر؟
    یگانه: هه...دختر؟ مثه اینکه یادت رفته رو همین مبل چیکارا با هم میکردیما...
    من: خیله خب حالا. چیزی شده؟
    یگانه: نه بابا... فقط یکم به خاطرات سر زدم...
    حالش واقعا بد بود. رفتم سمتش و بلندش کردم ببرمش روی تخت. روی پاش نمیتونست وایسه. دستمو انداختم زیر پاهاش و بلندش کردم. اونم دستشو حلقه کرد دور گردنم. بردمش گذاشتم رو تخت. خواستم بیام بیرون که دستمو گرفت...
    یگانه: اگه یا بار منو اینجوری بغل میکرد، خوشبخترین زن دنیا میشدم...
    یه لبخند زد و چشماش رو بست... نشستم کنار تخت... موهاش روی صورتش رو کنار زدم که چهره بدون نقابش رو قشنگ تر ببینم... چیزی که امیدوار بودم یه روز اتفاق بیفته. واقعا زن قشنگی بود... حتی اون موقع که شاید تو بدترین شرایط روحی و جسمی بود بازم زیبایی خاص خودش رو داشت. حیف که چشماش بسته بود. حیف که باید دزدکی نگاش میکردم...


    ادامه...


    نوشته: SexyMind

  • 16

  • 2




  • نظرات:
    •   Mester.kir
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • قشنگ بود هم این قسمت هم قسمت قبل ،ولی قبول داشته باش که خیلی بین قسمتا فاصله افتاد حدودا یه ماه.ولی بی صبرانه منتظر قسمت بعدم.


    •   407TT
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • سری داستان های جم!


      سریال ترکی!


      پ.ن:قسمتای قبلو نخوندم اونم احتمالا فاز ترکیه ای باشه!!


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • Sexymind عزیز قلمتو دوس دارم خیلی قشنگ نوشتی و شما از قدیمیا حساب میشی خیلی عالی بود امیدوارم که بقیشو زودتر ارسال کنی
      لایک اول


    •   407TT
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • منظور بنده روابط پیچیده داستان بود


      قلم زیبای نویسنده جایگاه خودشو داره دوستان یه وقت سوتفاهمی پیش نیاد :)


    •   SexyMind
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • Mester.kir
      مرسی دوست عزیزم :)
      بابت تاخیر باید عرض کنم که قسمت دو باید نهایتا یک هفته بعد از اولی منتشر میشد و من داستان رو فرستاده بودم. علت تاخیر به بهانه های مختلف مربوط به شهوانی میشه


      Nikan.aa
      ممنونم ازت. لطف داری :)


      Mahan_king_1998
      مرسی که وقت گذاشتی. اسم داستان رو هم بعد ازینکه ارسالش کردم یادم اومد که فیلم و رمانش هست و اون موقع اصلا حواسم نبود :)


      407TT
      ممنونم ازت. این رابطه هم فقط واسه بالا بردن خلافیت داستان بوده و تو قسمت بعد معلوم میشه اصل داستان چیه


    •   ممد_مارمولک
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • تو تاپیک هم گفته بودیم خیلی وقت پیش


      خیلی دوس داریم اینو


      لایک


    •   Amir_opsi
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوشم اومد
      لایک :)


    •   ali80xx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود سکسی مایند عزیز دوس داشتم
      خوبه ک ادامه داره


    •   SexyMind
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • ممد_مارمولک
      ممنونم ازت دوست عزیز :)


      Amir_opsi
      مرسی (rose)


      ali80xx
      خوشحالم خوشت اومده :)


    •   Gayaneh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • از داستان هایی که نمیشه آخرشو براحتی حدس زد،خوشم میاد (ok)


    •   SexyMind
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • Gayaneh
      همیشه سعی می‌کنم داستانام همین طوری باشن :)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو